یکبار دیگه برای اینکه ثابت کنیم ما از عصر الکترونیک جا نموندیم، کمیتهی امداد امام، صندوق صدقات الکترونیکی ساختن که میتونید دانلودش کنید و به نیتهای مختلف به صورت آنلاین پول رو از کفتون بدید بره.
@Channel4Hub
@Channel4Hub
🤣4
🤣6
چندتا کافه ادایی تو تهران معرفی کنید که مناسب دیت اول باشه. ممنون.
پ.ن| برای خودم نمیخوام.
پ.ن| برای خودم نمیخوام.
😱1
Homa's life
این پست رو بیدلیل فوروارد کنید.
شما یادتون نمیاد، تتلو ساعت ۳ صبح تو فیسبوک مینوشت: هرکی نگه بقبقو... ۱ ساعت بعد ۱۰ هزار نفر زیرش نوشته بودن بقبقو...
اینو دیدم یاد اون افتادم.
@Channel4Hub
اینو دیدم یاد اون افتادم.
@Channel4Hub
🤣2
Forwarded from کانال چهار (Mehr .)
به تازگی یه رمان رو رها کردم، چون شروع کردنش (برای من) از اول اشتباه بود ولی خب معرفی میکنم چون یکی از آثار تکاندهنده ادبیات ژاپن به حساب میاد.
اسم کتاب"斜陽" "خورشید در حال سقوط" و نویسندهش "اسامو دازای" هست.
داستان یه خانواده ژاپنی از طبقه بالا جامعهست که مجبورن خودشون رو با شرایط و واقعیت جدید ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم وفق بدن، داستان سه شخصیت اصلی داره که قهرمانش خانمی به نام "کازوکو"ست، که با شرایط سخت اقتصادی/اجتماعی روبرو شده، اون دو نفر دیگه مادر و برادرش هستند.
قلم نویسنده خیلی خشن و ناراحت کنندهست، یعنی قشنگ بگایی زندگی کازوکو رو به خوردت میده.
این خانم جوان آرزوی آزادی و استقلال داره ولی متاسفانه تو جامعه سنتیای گیر افتاده و به طور کل رمان به بررسی این موضوع میپردازه که چطور فقدان آزادی در زندگی، آدم رو میگاد یا در اصل چجوری مبارزه برای آزادی میتونه منجر به ناامیدی و انزوا بشه.
یه قسمت از کتاب کازو یه شغلی داره که باید از کلی الوار مراقبت کنه، اون کسی که مسئول اون قسمت هست بهش یه کتاب میده که اگر حوصلهش سر رفت اون رو بخونه، آخر ساعت کاری کازو وقتی میخواد کتاب رو پس بده، میاد تشکر کنه ولی نمیتونه و یه سکوتی شکل میگیره و وقتی با هم چشم تو چشم میشن جفتشون گریهشون میگیره!
اینجا اگر شما مثل من تو کتاب خوندن کسخل باشید و خودتون رو کامل جای طرف قرار بدید، شما هم اشکی میشید.
یه جاش هم میگه:
"در زندگیمان لذت، خشم، اندوه و هزاران حس دیگر را تجربه میکنیم، ولی همهی این حسها روی هم به زور یک درصد از زمان زندگی ما را در بر میگیرند. نود و نه درصد دیگر را دندان روی جگر میگذاریم. من هر لحظه با حسی که سینهام را پاره پاره می کند در انتظار صدای پای خوشبختی در راهرو ام . هیچ. آه، زندگی پر رنج است. مُهریست که باور جهانیِ "کاش زاده نمیشدیم" را تصدیق میکند. از این رو هر روز، سپیدهدم تا شامگاه، در نومیدی انتظار چیزی را میکشم. کاش از زاده شدنم شاد بودم؛ از زنده بودنم، از اینکه جهانی هست و مردمانی. شما اخلاقیاتی را که سد راهتان باشد به کناری نمی اندازید؟"
.
ولی در کل نخونید، بگا میرید.
آپدیت: تمومش کردم.
@Channel4Hub
اسم کتاب"斜陽" "خورشید در حال سقوط" و نویسندهش "اسامو دازای" هست.
داستان یه خانواده ژاپنی از طبقه بالا جامعهست که مجبورن خودشون رو با شرایط و واقعیت جدید ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم وفق بدن، داستان سه شخصیت اصلی داره که قهرمانش خانمی به نام "کازوکو"ست، که با شرایط سخت اقتصادی/اجتماعی روبرو شده، اون دو نفر دیگه مادر و برادرش هستند.
قلم نویسنده خیلی خشن و ناراحت کنندهست، یعنی قشنگ بگایی زندگی کازوکو رو به خوردت میده.
این خانم جوان آرزوی آزادی و استقلال داره ولی متاسفانه تو جامعه سنتیای گیر افتاده و به طور کل رمان به بررسی این موضوع میپردازه که چطور فقدان آزادی در زندگی، آدم رو میگاد یا در اصل چجوری مبارزه برای آزادی میتونه منجر به ناامیدی و انزوا بشه.
یه قسمت از کتاب کازو یه شغلی داره که باید از کلی الوار مراقبت کنه، اون کسی که مسئول اون قسمت هست بهش یه کتاب میده که اگر حوصلهش سر رفت اون رو بخونه، آخر ساعت کاری کازو وقتی میخواد کتاب رو پس بده، میاد تشکر کنه ولی نمیتونه و یه سکوتی شکل میگیره و وقتی با هم چشم تو چشم میشن جفتشون گریهشون میگیره!
اینجا اگر شما مثل من تو کتاب خوندن کسخل باشید و خودتون رو کامل جای طرف قرار بدید، شما هم اشکی میشید.
یه جاش هم میگه:
"در زندگیمان لذت، خشم، اندوه و هزاران حس دیگر را تجربه میکنیم، ولی همهی این حسها روی هم به زور یک درصد از زمان زندگی ما را در بر میگیرند. نود و نه درصد دیگر را دندان روی جگر میگذاریم. من هر لحظه با حسی که سینهام را پاره پاره می کند در انتظار صدای پای خوشبختی در راهرو ام . هیچ. آه، زندگی پر رنج است. مُهریست که باور جهانیِ "کاش زاده نمیشدیم" را تصدیق میکند. از این رو هر روز، سپیدهدم تا شامگاه، در نومیدی انتظار چیزی را میکشم. کاش از زاده شدنم شاد بودم؛ از زنده بودنم، از اینکه جهانی هست و مردمانی. شما اخلاقیاتی را که سد راهتان باشد به کناری نمی اندازید؟"
.
ولی در کل نخونید، بگا میرید.
آپدیت: تمومش کردم.
@Channel4Hub
❤1
دوران نوجوانی، تو گوگلپلاس یه آقایی رو فالو داشتم به نام: سید علی میرافضلی.
شعرهای خوبی میگفتند، مثلا:
شعرهای خوبی میگفتند، مثلا:
دنیا،@Channel4Hub
از نقطه و ویرگول و اینچیزها پر است.
از حرفهای قطعی، از متنهای قفل؛
من تشنهی تعجبم ای یار!
😢1
نیاز داشتم سیم آبی داخل یه بمب ساعتی بزرگ میبودم، همونی که اگر قطع بشه، جون همه نجات پیدا میکنه.
@Channel4Hub
@Channel4Hub
😢3🌚1
یهسری چیزارو هیچوقت تو زندگیم امتحان نکردم و نگه داشتم با همسر آیندهم تجربهشون کنم.
مثلا، من تا حالا تربچه نخوردم.
@Channel4Hub
مثلا، من تا حالا تربچه نخوردم.
@Channel4Hub
🤣4
کانال چهار
این زیبا رو میبینید!؟ الآن دانشجو شده و جلو من روسری سرش میکنه. @Channel4Hub
برا همین به دخترای کوچکتر از خودم که اتفاقا دانشجو هم هستند، نمیتونم نزدیک بشم. یاد عسل میوفتم و این اختلاف سنی برام خیلی پر رنگ میشه.
@Channel4Hub
@Channel4Hub
💔3❤2