_نمازش را خواند اما تجربه عجیبی بود، رو بر دو قبله، دل با دو دلبر.
.
امروز روز بزرگداشت شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی هست، یادم باشه شب که رفتم خونه، خلاصه داستان کتاب "قلندر و قلعه" رو براتون بنویسم.
.
امروز روز بزرگداشت شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی هست، یادم باشه شب که رفتم خونه، خلاصه داستان کتاب "قلندر و قلعه" رو براتون بنویسم.
کانال چهار
_نمازش را خواند اما تجربه عجیبی بود، رو بر دو قبله، دل با دو دلبر. . امروز روز بزرگداشت شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی هست، یادم باشه شب که رفتم خونه، خلاصه داستان کتاب "قلندر و قلعه" رو براتون بنویسم.
۱.
شروع کتاب دوران کودکی شهاب الدین رو به تصویر میکشه، اون یه بچه باهوش هست که معلما و استاد های شهرش دیگه چیزی نداشتن بهش یاد بدن و اون هر شب یه خواب تکراری میبینه؛ "رو پشت بومه و میخواد پرواز کنه ولی یه بال بیشتر نداره و اون یکی بالش دست یه پیرمردی هست که روبروش روی هوا در حال بال زدن هست و بهش میگه اگر بالت رو میخوای بیا اونجا و با انگشت بالای یه کوه رو نشون میده و پرواز میکنه به اون سمت، اینم میاد بپره بره دنبالش ولی چون یه بال داشته میافته" و از خواب میپره.
خوابش رو برای هرکی تعریف میکرده جواب درستی نمیدادن تا اینکه بزرگ اونجا میگه ببین بنظرم برو دنبال بالت بگرد ببین چیه و کجاست دیگه، چی بگم آخه؟!
باباش هم اینو میسپاره به دوستش که تاجر بوده، میگه هر شهری میری این بچه هم با خودت ببر تا از استادا و معلم های دیگه چیزای جدید یاد بگیره، شهاب الدین داستان ما هم شهر به شهر میره و هی به علم و دانشش اضافه میشه تا جایی که برای خودش اسم و رسمی پیدا میکنه و آوازهش تو اون دیار و تاریخ میپیچه، بزرگ میشه، دیگه با اون کاروان دوست باباش نمیرفته و تنها با ساقه طلایی میزده تو دل کویر...
شروع کتاب دوران کودکی شهاب الدین رو به تصویر میکشه، اون یه بچه باهوش هست که معلما و استاد های شهرش دیگه چیزی نداشتن بهش یاد بدن و اون هر شب یه خواب تکراری میبینه؛ "رو پشت بومه و میخواد پرواز کنه ولی یه بال بیشتر نداره و اون یکی بالش دست یه پیرمردی هست که روبروش روی هوا در حال بال زدن هست و بهش میگه اگر بالت رو میخوای بیا اونجا و با انگشت بالای یه کوه رو نشون میده و پرواز میکنه به اون سمت، اینم میاد بپره بره دنبالش ولی چون یه بال داشته میافته" و از خواب میپره.
خوابش رو برای هرکی تعریف میکرده جواب درستی نمیدادن تا اینکه بزرگ اونجا میگه ببین بنظرم برو دنبال بالت بگرد ببین چیه و کجاست دیگه، چی بگم آخه؟!
باباش هم اینو میسپاره به دوستش که تاجر بوده، میگه هر شهری میری این بچه هم با خودت ببر تا از استادا و معلم های دیگه چیزای جدید یاد بگیره، شهاب الدین داستان ما هم شهر به شهر میره و هی به علم و دانشش اضافه میشه تا جایی که برای خودش اسم و رسمی پیدا میکنه و آوازهش تو اون دیار و تاریخ میپیچه، بزرگ میشه، دیگه با اون کاروان دوست باباش نمیرفته و تنها با ساقه طلایی میزده تو دل کویر...
۲.
تا اینجا ها باید به کتاب فرصت بدی چون هنوز داری آماده میشی برای شروع اصل داستان، نه خبری از نثر به اون صورت خفن هست نه اتفاق هیجان انگیزی تا اینکه یکی از اون روزا وسط بیابون با یه پیر مردی برخورد میکنه!
ای جوانمرد! از کدامین بلاد این سرزمینی؟ انگار که عرب نیستی؟
- نه! من از بلاد عجم هستم، از ایران! از پارس! از سهرورد!
- از سهرورد؟! سهرورد از کجاست که شهرت بزرگمردانش تا بدین سوی جهان نیز رسیده است؟!
- سهرورد، شهری است کوچک در سرزمین فارس، بین همدان و ری.
- اینجا چه می کنی و کارت چیست؟
- قلندر دربه در و آواره ای هستم که به سان آن کولی صد ساله، به دنبال گوهری کمیاب، گرد جهان میگردم! گرچه هرچه بیشتر میگردم ، کمتر می یابم!
- از دیار شما، از سهرورد، نام بزرگمردی "یحیی" نام را بسیار شنیده ام، "سهروردی"، او را میشناسی؟!کُنیهاش: "ابوالفتوح"، و لقبش به خاطر فراست و تیزهوشی بسیارش "شهاب الدین"؟
- نه! نه! نه! هرگز او را نمی شناسم!
- چگونه او را نمیشناسی؟! مگر هم اینک نگفتی "سهرورد" شهر کوچکی است؟! و مگر آن بزرگمرد که در عنفوان جوانی و شباب، شهرتش از مرزهای بلاد عجم فراتر رفته و جلوه ای عالمگیر یافته است، همشهری تو نیست؟!
- بلی! او، نه فقط همشهری من، که هم خانه من، و حتی هم جان من است! اما تو پرسیدی که آیا "او" را میشناسم؟ و من پاسخ دادم که: نه، هرگز نمیشناسمش! چراکه شناختن "او"، همان گوهر نایابی است که به خاطر آن آواره غربت شدهام و در جستجوی آن از شهر و دیارم جلای وطن کرده ام! گوهر نایاب من، همین خودشناسی است، که هنوز هم نیافتهمش!
تا اینجا ها باید به کتاب فرصت بدی چون هنوز داری آماده میشی برای شروع اصل داستان، نه خبری از نثر به اون صورت خفن هست نه اتفاق هیجان انگیزی تا اینکه یکی از اون روزا وسط بیابون با یه پیر مردی برخورد میکنه!
ای جوانمرد! از کدامین بلاد این سرزمینی؟ انگار که عرب نیستی؟
- نه! من از بلاد عجم هستم، از ایران! از پارس! از سهرورد!
- از سهرورد؟! سهرورد از کجاست که شهرت بزرگمردانش تا بدین سوی جهان نیز رسیده است؟!
- سهرورد، شهری است کوچک در سرزمین فارس، بین همدان و ری.
- اینجا چه می کنی و کارت چیست؟
- قلندر دربه در و آواره ای هستم که به سان آن کولی صد ساله، به دنبال گوهری کمیاب، گرد جهان میگردم! گرچه هرچه بیشتر میگردم ، کمتر می یابم!
- از دیار شما، از سهرورد، نام بزرگمردی "یحیی" نام را بسیار شنیده ام، "سهروردی"، او را میشناسی؟!کُنیهاش: "ابوالفتوح"، و لقبش به خاطر فراست و تیزهوشی بسیارش "شهاب الدین"؟
- نه! نه! نه! هرگز او را نمی شناسم!
- چگونه او را نمیشناسی؟! مگر هم اینک نگفتی "سهرورد" شهر کوچکی است؟! و مگر آن بزرگمرد که در عنفوان جوانی و شباب، شهرتش از مرزهای بلاد عجم فراتر رفته و جلوه ای عالمگیر یافته است، همشهری تو نیست؟!
- بلی! او، نه فقط همشهری من، که هم خانه من، و حتی هم جان من است! اما تو پرسیدی که آیا "او" را میشناسم؟ و من پاسخ دادم که: نه، هرگز نمیشناسمش! چراکه شناختن "او"، همان گوهر نایابی است که به خاطر آن آواره غربت شدهام و در جستجوی آن از شهر و دیارم جلای وطن کرده ام! گوهر نایاب من، همین خودشناسی است، که هنوز هم نیافتهمش!
۳.
در ادامه ازش میپسره کدوم طرف میری؟ پیرمرد بالای کوه رو نشون میده و سهروردی اینجا پشماش میریزه!!! یاد خواب میافته که پیرمرد بهش میگفت بیا بالای اون کوه دنبال بالت...
از خوابش حرفی نمیزنه، میپرسه اونجا کجاست؟ و جواب میگیره: آتشکده زرتشتیان!
میگه اونجا کسی هست بتونیم در مورد علم باهم صحبت کنیم؟ اونم میگه آره هست و شهاب الدین میره بالای کوه به آتشکده زرتشتیان...
وقتی میرسه بالا هوا دیگه تاریک شده بوده، مغ آتشکده بهش شیر میده و میگه ما شبا عبادت میکنیم برو استراحت کن فردا صحبت میکنیم، فلان خونه میزبان تو هست، به اونجا برو برات لباس و غذا میارن...
شهاب الدین هم همینکار رو میکنه؛ دختر مغ براش غذا میاره و میره...
غذا که نمیتونه بخوره هیچ، عادت داشته قبل خواب به علم و دانشی که تو این سالها کسب کرده فکر میکرده ولی اون شب هر کاری میکنه نمیتونه تمرکز کنه!!!
و از اینجا هم نثر هم داستان شما رو وادار میکنه بری صفحه بعد...
اعصابش خورد میشه، میگه برم نماز بخونم شاید حالم عوض بشه، میاد شروع کنه به نماز خوندن می بینه آتشکده روبروی قبلهست! میگه دیگه چیکار کنم؟
_نمازش را خواند اما تجربه عجیبی بود، رو بر دو قبله، دل با دو دلبر.
در ادامه ازش میپسره کدوم طرف میری؟ پیرمرد بالای کوه رو نشون میده و سهروردی اینجا پشماش میریزه!!! یاد خواب میافته که پیرمرد بهش میگفت بیا بالای اون کوه دنبال بالت...
از خوابش حرفی نمیزنه، میپرسه اونجا کجاست؟ و جواب میگیره: آتشکده زرتشتیان!
میگه اونجا کسی هست بتونیم در مورد علم باهم صحبت کنیم؟ اونم میگه آره هست و شهاب الدین میره بالای کوه به آتشکده زرتشتیان...
وقتی میرسه بالا هوا دیگه تاریک شده بوده، مغ آتشکده بهش شیر میده و میگه ما شبا عبادت میکنیم برو استراحت کن فردا صحبت میکنیم، فلان خونه میزبان تو هست، به اونجا برو برات لباس و غذا میارن...
شهاب الدین هم همینکار رو میکنه؛ دختر مغ براش غذا میاره و میره...
غذا که نمیتونه بخوره هیچ، عادت داشته قبل خواب به علم و دانشی که تو این سالها کسب کرده فکر میکرده ولی اون شب هر کاری میکنه نمیتونه تمرکز کنه!!!
و از اینجا هم نثر هم داستان شما رو وادار میکنه بری صفحه بعد...
اعصابش خورد میشه، میگه برم نماز بخونم شاید حالم عوض بشه، میاد شروع کنه به نماز خوندن می بینه آتشکده روبروی قبلهست! میگه دیگه چیکار کنم؟
_نمازش را خواند اما تجربه عجیبی بود، رو بر دو قبله، دل با دو دلبر.
۴.
چند روز اونجا میمونه و تبادل علم میکنه با مغ و هرشب همون حال عجیب و جدید رو تجربه میکنه تا اینکه مغ بهش میگه تو دیگه باید بری، زیاد موندنت درست نیست، مردم من فکر میکنن تو میخوای من رو مسلمون کنی یا بدتر! فکر میکنن من میخوام تو رو زرتشتی کنم، امشب از اینجا برو...
شهاب الدین میره وسایلش رو جمع کنه که بره، تو همین حال هی داشته میگفته با این حال دلم چیکار کنم؟ بگم؟ نگم؟ برم؟ نرم؟ یهو دختره میاد تو...
میگه من سیندخت هستم، من منتظر تو بودم، خوابی که تو میدیدی رو منم دیدم، بال راستت بال علمت بود و بال سمت چپ که براش اینقدر آوره شدی بال عشقت بود...
.
_تو میروی، من نیز در آستانه پروازم. جان من از تنم جدا میشود. پرواز میکنم. من ازدواج نکردهام و نخواهم کرد. فرصتم کم بود. کوشیدم که بالهایم زود برآیند و رشد کنند. من در هوای عالم دیگری پرواز خواهم داشت. من پیش از مرگ خواهم مرد و چند سالی پس از آن با مرگ طبیعی، این تن خاکی را به خاک خواهم سپرد. من پیش از فتنه بزرگی که این سرزمین عزیز را به خون و آتش بکشد میمیرم. اما تو! من درون تو شعله فروزانی میبینم! دل تو یک آتشکده است. تو راه خوبی در پیش داری. تو بزرگی! تو اهل پروازی! بعد از این همیشه همدیگر را خواهیم دید...
چند روز اونجا میمونه و تبادل علم میکنه با مغ و هرشب همون حال عجیب و جدید رو تجربه میکنه تا اینکه مغ بهش میگه تو دیگه باید بری، زیاد موندنت درست نیست، مردم من فکر میکنن تو میخوای من رو مسلمون کنی یا بدتر! فکر میکنن من میخوام تو رو زرتشتی کنم، امشب از اینجا برو...
شهاب الدین میره وسایلش رو جمع کنه که بره، تو همین حال هی داشته میگفته با این حال دلم چیکار کنم؟ بگم؟ نگم؟ برم؟ نرم؟ یهو دختره میاد تو...
میگه من سیندخت هستم، من منتظر تو بودم، خوابی که تو میدیدی رو منم دیدم، بال راستت بال علمت بود و بال سمت چپ که براش اینقدر آوره شدی بال عشقت بود...
.
_تو میروی، من نیز در آستانه پروازم. جان من از تنم جدا میشود. پرواز میکنم. من ازدواج نکردهام و نخواهم کرد. فرصتم کم بود. کوشیدم که بالهایم زود برآیند و رشد کنند. من در هوای عالم دیگری پرواز خواهم داشت. من پیش از مرگ خواهم مرد و چند سالی پس از آن با مرگ طبیعی، این تن خاکی را به خاک خواهم سپرد. من پیش از فتنه بزرگی که این سرزمین عزیز را به خون و آتش بکشد میمیرم. اما تو! من درون تو شعله فروزانی میبینم! دل تو یک آتشکده است. تو راه خوبی در پیش داری. تو بزرگی! تو اهل پروازی! بعد از این همیشه همدیگر را خواهیم دید...
۵.
رسالت شهاب الدین میشه انتشار چیزهایی که تو این سال ها یاد گرفته و در نهایت بخاطر همین توسط آخوند های زمان خودش اینقدر در سیاهچاله قلعه زندانی میشه تا میمیره.
یه قسمت کتاب دادگاه اون رو به تصویر کشیده، سوال ها و جواب هایی که رد و بدل میشه خود نبرد حماقت و حقیقت هست که ما تو زمان حال دیدیم و تجربهش میکنیم...!
"قلندر و قلعه"قبل از رمان بودن، حرف های جدی و سنگینی رو در خودش داره، همراه با یک جهان بینی خاص... و خیلی برام عجیبه مجوز انتشار گرفته...
رسالت شهاب الدین میشه انتشار چیزهایی که تو این سال ها یاد گرفته و در نهایت بخاطر همین توسط آخوند های زمان خودش اینقدر در سیاهچاله قلعه زندانی میشه تا میمیره.
یه قسمت کتاب دادگاه اون رو به تصویر کشیده، سوال ها و جواب هایی که رد و بدل میشه خود نبرد حماقت و حقیقت هست که ما تو زمان حال دیدیم و تجربهش میکنیم...!
"قلندر و قلعه"قبل از رمان بودن، حرف های جدی و سنگینی رو در خودش داره، همراه با یک جهان بینی خاص... و خیلی برام عجیبه مجوز انتشار گرفته...
از خیلی ها وایب فراستی رو میگیرم، با همه چی مشکل دارید، از هیچی خوشتون نمیاد، همه رو عن میدونید، مدام دارید غر میزنید، هر فاکین چیزی که بخواید بگید و بنویسید انتقاده!
به قول تاد تو بوجک هورسمن:
As my blood type always says, "B" positive!
😒
به قول تاد تو بوجک هورسمن:
As my blood type always says, "B" positive!
😒
یادمه رفتیم باغ یکی از دوستان، ته زمینشون رودخونه بود و برای اینکه آب تو زمین اینا نیاد، اون تیکه رو ۱۵ متر! گود برداری کرده بودن.
من خواستم تست کنم ببینم میشه آبتنی کرد یا چی؟ وقتی پریدم تو آب و دیدم هیچ کنترلی رو خودم ندارم و آب داره من رو با خودش میبره، یکم ترسیدم و بچه ها یه چوب بلند گرفتن سمتم و من رو کشیدن بیرون.
تو همین مدت یه آقایی با ۲ تا نوهش اومده بود اونور رودخونه تا ماهیگیری کنه و نوههاش دیدن که من پریدم تو آب و اومدم بیرون، ولی فکر کنم میمیک صورتم رو ندیدن که ریدم به خودم!
یکیشون که ۱۵/۱۶ سال بهش میخورد باشه لباسش رو درآورد که بپره تو آب!!!
من از اینور داد زدم نپری... دوستام داد زدن نپر... ولی توجه نکرد و پرید تو آب!
همین که پرید تو آب، جریان آب مثل یه بطری نوشابه خالی این رو با خودش برد، چوب رو براش نگه داشتیم نتونست بگیره و در حال دست و پا زدن گفت: کمک، کمک، کمقل قل قف... رفت زیر آب و جریان هم داشت با خودش اینو میبرد.
مغزم تا اومد دستور بده نع! تو خودت داشتی خفه میشدی... شیرجه زدم تو آب، خودم رو رسوندم بهش و با مکافات نجاتش دادم...
.
اون لحظه هر حسی که نسبت به خودم داشتم کامل بود! ولی از اون روز خیلی گذشته، خواستم بگم راه نداره سوری خودتون رو بگا بدید، بعد من نجاتتون بدم و یه لحظه خوشحال بشم؟!
من خواستم تست کنم ببینم میشه آبتنی کرد یا چی؟ وقتی پریدم تو آب و دیدم هیچ کنترلی رو خودم ندارم و آب داره من رو با خودش میبره، یکم ترسیدم و بچه ها یه چوب بلند گرفتن سمتم و من رو کشیدن بیرون.
تو همین مدت یه آقایی با ۲ تا نوهش اومده بود اونور رودخونه تا ماهیگیری کنه و نوههاش دیدن که من پریدم تو آب و اومدم بیرون، ولی فکر کنم میمیک صورتم رو ندیدن که ریدم به خودم!
یکیشون که ۱۵/۱۶ سال بهش میخورد باشه لباسش رو درآورد که بپره تو آب!!!
من از اینور داد زدم نپری... دوستام داد زدن نپر... ولی توجه نکرد و پرید تو آب!
همین که پرید تو آب، جریان آب مثل یه بطری نوشابه خالی این رو با خودش برد، چوب رو براش نگه داشتیم نتونست بگیره و در حال دست و پا زدن گفت: کمک، کمک، کمقل قل قف... رفت زیر آب و جریان هم داشت با خودش اینو میبرد.
مغزم تا اومد دستور بده نع! تو خودت داشتی خفه میشدی... شیرجه زدم تو آب، خودم رو رسوندم بهش و با مکافات نجاتش دادم...
.
اون لحظه هر حسی که نسبت به خودم داشتم کامل بود! ولی از اون روز خیلی گذشته، خواستم بگم راه نداره سوری خودتون رو بگا بدید، بعد من نجاتتون بدم و یه لحظه خوشحال بشم؟!
ساعت ۴ صبح با این سکانس از خواب پریدم که تانوس میخواست بشکن دو دستی بزنه!
الان که بهش فکر میکنم خندهم میگیره ولی تو خواب تا مرز پنیک رفتم...
الان که بهش فکر میکنم خندهم میگیره ولی تو خواب تا مرز پنیک رفتم...
When you smoke weed to get rid of the sadness, but now you're just really high and sad.
بعد از ۲ سال از صحرای اپیک گذر کردم و به باتلاق لجند وارد شدم.
به میتیک برسم بازی رو پاک میکنم -_-
به میتیک برسم بازی رو پاک میکنم -_-