کانال چهار
92 subscribers
943 photos
151 videos
3 files
155 links
خاندان ایران ساز پهلوی
تنها آلترناتیو ج.ا
پاینده ایران
جاوید شاه
Download Telegram
نشستم تو مطب چشم پزشکی؛ امیدوارم کور نباشم.
🧑‍🦯
من اگر عمل جراحی پیوند قلب هم داشته باشم، یقین دارم ۳ دقیقه‌ای میام بیرون از اتاق عمل، نمی‌دونم ملت می‌رن اون تو در چه مورد درد و دل می‌کنن که هرکدوم ۲۵ دقیقه کارشون طول می‌کشه.
خب دوستان عینکی شدم، حالا سه سال طول می‌کشه فرم و فریم رو انتخاب کنم 🫤
آدما گاهی می‌خوان به یه چیز بزرگ تو زندگی‌شون پایان بدن ولی زورشون به اون نمی‌رسه، برا همین می‌رن سر کار و می‌رینن به مدیرشون و استعفا می‌دن! شب می‌رن پیش دوست دختر/پسرشون و رابطه رو تموم می‌کنن! فلان درس رو حذف می‌کنن، فلان چیز رو ول می‌کنن و همینطور ادامه می‌دن تا می‌رسن به جایی که هیچ ترسی از پایان دادن به اون چیز بزرگ تو زندگی‌شون ندارن.
@Channel4Hub
We are unconsciously drawn to relationships that are familiar and reminiscent of the relationships we experienced as children.
BUT...
You yourself choose this, and can not blame anyone else.
سال ۹۳ اینجا رو پیدا کردم، این نیمکت رو هم خودم کشیدم آوردم تا این لبه.
تو این شهر تخمی، اینجا از معدود پاتوق های دنجم هست که هنوز انگار کسی کشفش نکرده و همیشه خلوته.🥃
_When are you gonna fall in love?
+I can't even fall asleep.
من بعد از ۲ روز تعطیلی، همیشه به ۲ روز تعطیلی دیگه نیاز دارم تا خستگی اون ۲ روز تعطیلی اول رو در کنم.
کاش یارو رو ماهی یکبار کشته بودن، ۲ روز تعطیلی تو ماه خیلی جوابه.
من خیلی تو مخمه که بینی‌م رو عمل کنم، این از افسردگیه؟!
_نمازش را خواند اما تجربه عجیبی بود، رو بر دو قبله، دل با دو دلبر.
.
امروز روز بزرگداشت شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی هست، یادم باشه شب که رفتم خونه، خلاصه داستان کتاب "قلندر و قلعه" رو براتون بنویسم.
من کلا هر مونایی که دیدم، چه تو دنیای واقعی چه مجازی، اینجوری بودن!
کانال چهار
_نمازش را خواند اما تجربه عجیبی بود، رو بر دو قبله، دل با دو دلبر. . امروز روز بزرگداشت شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی هست، یادم باشه شب که رفتم خونه، خلاصه داستان کتاب "قلندر و قلعه" رو براتون بنویسم.
۱.
شروع کتاب دوران کودکی شهاب الدین رو به تصویر می‌کشه، اون یه بچه باهوش هست که معلما و استاد های شهرش دیگه چیزی نداشتن به‌ش یاد بدن و اون هر شب یه خواب تکراری می‌بینه؛ "رو پشت بومه و می‌خواد پرواز کنه ولی یه بال بیشتر نداره و اون یکی بالش دست یه پیرمردی هست که روبروش روی هوا در حال بال زدن هست و به‌ش می‌گه اگر بالت رو می‌خوای بیا اونجا و با انگشت بالای یه کوه رو نشون می‌ده و پرواز می‌کنه به اون سمت، اینم میاد بپره بره دنبالش ولی چون یه بال داشته می‌افته" و از خواب می‌پره.
خوابش رو برای هرکی تعریف می‌کرده جواب درستی نمی‌دادن تا اینکه بزرگ اونجا می‌گه ببین بنظرم برو دنبال بالت بگرد ببین چیه و کجاست دیگه، چی بگم آخه؟!
باباش هم اینو می‌سپاره به دوستش که تاجر بوده، می‌گه هر شهری می‌ری این بچه هم با خودت ببر تا از استادا و معلم های دیگه چیزای جدید یاد بگیره، شهاب الدین داستان ما هم شهر به شهر می‌ره و هی به علم و دانش‌ش اضافه می‌شه تا جایی که برای خودش اسم و رسمی پیدا می‌کنه و آوازه‌ش تو اون دیار و تاریخ می‌پیچه، بزرگ می‌شه، دیگه با اون کاروان دوست باباش نمی‌رفته و تنها با ساقه طلایی می‌زده تو دل کویر...
۲.
تا اینجا ها باید به کتاب فرصت بدی چون هنوز داری آماده می‌شی برای شروع اصل داستان، نه خبری از نثر به اون صورت خفن هست نه اتفاق هیجان انگیزی تا اینکه یکی از اون روزا وسط بیابون با یه پیر مردی برخورد می‌کنه!

ای جوانمرد! از کدامین بلاد این سرزمینی؟ انگار که عرب نیستی؟

-  نه!  من از بلاد عجم هستم، از ایران! از پارس! از سهرورد!

- از سهرورد؟! سهرورد از کجاست که شهرت  بزرگمردانش تا بدین سوی جهان نیز رسیده است؟!

 - سهرورد، شهری است کوچک  در سرزمین فارس،  بین همدان و ری.

-  اینجا چه می کنی و کارت چیست؟

-  قلندر دربه در و  آواره‏ ای هستم که به سان آن کولی صد ساله، به دنبال گوهری کمیاب، گرد جهان می‏گردم! گرچه هرچه بیشتر می‌گردم ، کمتر می یابم!

-  از دیار شما، از سهرورد، نام بزرگمردی "یحیی" نام را بسیار شنیده ام، "سهروردی"، او  را می‏شناسی؟!کُنیه‌اش: "ابوالفتوح"، و لقبش به خاطر فراست و تیزهوشی بسیارش "شهاب ‏الدین"؟

-  نه! نه! نه! هرگز او را نمی شناسم!

-  چگونه او را نمی‌شناسی؟! مگر هم اینک نگفتی "سهرورد" شهر کوچکی است؟! و مگر آن بزرگمرد که در عنفوان جوانی و شباب،  شهرتش از مرزهای بلاد عجم  فراتر رفته و جلوه ای عالمگیر یافته است، همشهری  تو نیست؟!

-  بلی!  او، نه فقط  همشهری من، که هم خانه من، و حتی هم جان من است! اما  تو پرسیدی که آیا "او" را می‌شناسم؟ و من پاسخ دادم که: نه، هرگز نمی‌شناسمش! چراکه شناختن  "او"، همان گوهر نایابی است که به خاطر آن آواره غربت شده‌ام و در جستجوی آن از شهر و دیارم جلای وطن کرده ام! گوهر نایاب من، همین خودشناسی است، که هنوز هم نیافته‌مش!
۳.
در ادامه ازش می‌پسره کدوم طرف می‌ری؟ پیرمرد بالای کوه رو نشون می‌ده و سهروردی اینجا پشماش می‌ریزه!!! یاد خواب می‌افته که پیرمرد به‌ش می‌گفت بیا بالای اون کوه دنبال بالت...
از خوابش حرفی نمی‌زنه، می‌پرسه اونجا کجاست؟ و جواب می‌گیره: آتشکده زرتشتیان!
می‌گه اونجا کسی هست بتونیم در مورد علم باهم صحبت کنیم؟ اونم می‌گه آره هست و شهاب الدین می‌ره بالای کوه به آتشکده زرتشتیان...
وقتی می‌رسه بالا هوا دیگه تاریک شده بوده، مغ آتشکده به‌ش شیر می‌ده و می‌گه ما شبا عبادت می‌کنیم برو استراحت کن فردا صحبت می‌کنیم، فلان خونه میزبان تو هست، به اونجا برو برات لباس و غذا میارن...
شهاب الدین هم همین‌کار رو می‌کنه؛ دختر مغ براش غذا میاره و می‌ره...
غذا که نمی‌تونه بخوره هیچ، عادت داشته قبل خواب به علم و دانشی که تو این سالها کسب کرده فکر می‌کرده ولی اون شب هر کاری می‌کنه نمی‌تونه تمرکز کنه!!!
و از اینجا هم نثر هم داستان شما رو وادار می‌کنه بری صفحه بعد...
اعصابش خورد می‌شه، می‌گه برم نماز بخونم شاید حالم عوض بشه، میاد شروع کنه به نماز خوندن می بینه آتشکده روبروی قبله‌ست! می‌گه دیگه چیکار کنم؟
_نمازش را خواند اما تجربه عجیبی بود، رو بر دو قبله، دل با دو دلبر.