Forwarded from یه غریبه!
@prerendern
با شنیدن صدای چند نفر که اسم منو مخاطب قرار داده بودن از خواب بیدار شدم
تو نگاه اول گیج شده بودم .ارنج هام رو حائل بدنم قرار دادم و دور و اطرافم رو از نظر گذروندم
من توی چنل بودم و اصلا یادم نمیومد چطور اینجام .
وقتی به طور کامل نشستم ،کتاب بازی که روی سینه م بود ،روی زمین افتاد .
وقتی کتاب رو دیدم دیشب رو یادم اومد .
درواقع دیشب یواشکی از اتاقم بیرون اومده بود ،با خودم چند تا شمع و کبریت آورده بودم تا توی جنگل مطالعه کنم و اونقدر مشغول خوندن بودم که فراموش کرده بودم شب از نیمه گذشته .همونجا خواب آلود شدم و به خواب رفتم و الان اینجا تکیه به یه کنده درخت از خواب بیدار شدم .
کسایی اسممو صدا میزدن گویا بعد از مدتی راهشون رو کج کرده بودن و رفته بودن ،چون دیگه صدایی ازشون نمیومد
یه قسمت از بدنم سر شده بود . بلند شدم و لباسام رو تکوندم و برگشتم خونه.
وقتی رسیدم خانوادم واقعا نگران شده بودن
بهشون اطمینان دادم که جای دوری نرفتم و تو سلامت کامل هستم
منتها خیلی گرسنه بودم
بعد از خوردن یه ناهار پر و پیمون یک ساعتی رو توی اتاقم سرگردم بازی با گربه م بودم .
عصر یه دوش گرفتم و همراه خانوادم به مهمونی خونه یکی از اقوام رفتیم .شام رو همونجا موندیم و آخر شب به خونه برگشتیم .
وقتی رسیدیم گربه م خودشو توی بغلم انداخت و حسابی خودشو لوس کرد .
چون خیلی خسته بودم سریع توی تختم رفتم و درحالی که گربه م رو بغل کرده بودم به خواب رفتم.
با شنیدن صدای چند نفر که اسم منو مخاطب قرار داده بودن از خواب بیدار شدم
تو نگاه اول گیج شده بودم .ارنج هام رو حائل بدنم قرار دادم و دور و اطرافم رو از نظر گذروندم
من توی چنل بودم و اصلا یادم نمیومد چطور اینجام .
وقتی به طور کامل نشستم ،کتاب بازی که روی سینه م بود ،روی زمین افتاد .
وقتی کتاب رو دیدم دیشب رو یادم اومد .
درواقع دیشب یواشکی از اتاقم بیرون اومده بود ،با خودم چند تا شمع و کبریت آورده بودم تا توی جنگل مطالعه کنم و اونقدر مشغول خوندن بودم که فراموش کرده بودم شب از نیمه گذشته .همونجا خواب آلود شدم و به خواب رفتم و الان اینجا تکیه به یه کنده درخت از خواب بیدار شدم .
کسایی اسممو صدا میزدن گویا بعد از مدتی راهشون رو کج کرده بودن و رفته بودن ،چون دیگه صدایی ازشون نمیومد
یه قسمت از بدنم سر شده بود . بلند شدم و لباسام رو تکوندم و برگشتم خونه.
وقتی رسیدم خانوادم واقعا نگران شده بودن
بهشون اطمینان دادم که جای دوری نرفتم و تو سلامت کامل هستم
منتها خیلی گرسنه بودم
بعد از خوردن یه ناهار پر و پیمون یک ساعتی رو توی اتاقم سرگردم بازی با گربه م بودم .
عصر یه دوش گرفتم و همراه خانوادم به مهمونی خونه یکی از اقوام رفتیم .شام رو همونجا موندیم و آخر شب به خونه برگشتیم .
وقتی رسیدیم گربه م خودشو توی بغلم انداخت و حسابی خودشو لوس کرد .
چون خیلی خسته بودم سریع توی تختم رفتم و درحالی که گربه م رو بغل کرده بودم به خواب رفتم.
Forwarded from یه غریبه!
@Gl00my_heart
صبح با صدای مرغ عشق بابام از خواب بیدار شدم
هر وقت گشنه ش میشد صدای جیغش گوش فلک رو کر میکرد
پتوم رو روی سرم کشیدم و سعی کردم دوباره بخوابم ولی فایده نداشت
کلی پهلو به پهلو شدم و در آخر تسلیم بیداری شدم
وقتی داشتم از کنار مرغ عشق بابام رد میشدم با دستم چند ضربه ای به قفسش زدم .هنوز نتونسته بودم با بودنش کنار بیام
ترجیح میدادم کل روزم رو با گل و گیاه بگذرونم تا یه موجود کوچولوی جیغ جیغو
وقتی برگشتم تو اتاقم،پنجره رو باز کردم و اجازه دادم گیاهای نازنینم یه هوای عوض کنن
آسمون تو قشنگ ترین حالت خودش بود
چند لحظه ای رو به آسمون خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم
امروز با بچه ها قرار گذاشته بودیم بریم گالری یکی از نقاشای شهرمون
براش ذوق داشتم و نمیدونستم چه لباسی رو باید بپوشم
هنوز کلی وقت داشتم و تو این مدت سر خودم رو باید گرم میکردم
یه دوش سر سری گرفتم و تصمیم گرفتم لباسم رو از همین الان آماده کنم
بعد از چند بار تصمیم گیری بالاخره لباسم رو انتخاب کردم و اونو روی صندلی میز تحریرم گذاشتم
تو فکر و خیال گرفتن امضا بودم که مامانم برای ناهار صدام زد
بعد ناهار دوساعتی زمان داشتم.تو این فرصت آهنگ گوش کردم و چند صفحه ای کتاب خوندم
بالاخره زمان رفتن فرا رسید
با شوق و ذوق لباس پوشیدم و بیرون رفتم
بین راه به بچه ها اضافه شدم و همگی باهم راهی اون گالری شدیم
به قدری نقشی ها با ظرافت کشیده شده بودن که از هر کدوم چند بار تو زاویه های مختلف عکس گرفتم
از شانس خوبم تونستم از صاحب گالری امضا بگیرم
شام رو هم با بچه ها بیرون خوردم و حدودای ساعت 10 برگشتم خونه
از بدو ورود به خونه با ذوق همه رو به مامانم نشون دادم و وقتی تموم شد منتظر عکس العملش شدم
با اینکه تفاوت سلیقه بین من و مامانم خیلی زیاده اما خوشبختانه اونم از نقاشی ها خوشش اومده بود
برگشتم توی اتاقم و لباسامو عوض کردم
خودمو روی تختم انداختم و برای هزارمین بار دوباره عکسارو مرور کردم
وقتی خسته شدم ،گوشیمو کناری انداختم و با لبخند خوابیدم.
صبح با صدای مرغ عشق بابام از خواب بیدار شدم
هر وقت گشنه ش میشد صدای جیغش گوش فلک رو کر میکرد
پتوم رو روی سرم کشیدم و سعی کردم دوباره بخوابم ولی فایده نداشت
کلی پهلو به پهلو شدم و در آخر تسلیم بیداری شدم
وقتی داشتم از کنار مرغ عشق بابام رد میشدم با دستم چند ضربه ای به قفسش زدم .هنوز نتونسته بودم با بودنش کنار بیام
ترجیح میدادم کل روزم رو با گل و گیاه بگذرونم تا یه موجود کوچولوی جیغ جیغو
وقتی برگشتم تو اتاقم،پنجره رو باز کردم و اجازه دادم گیاهای نازنینم یه هوای عوض کنن
آسمون تو قشنگ ترین حالت خودش بود
چند لحظه ای رو به آسمون خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم
امروز با بچه ها قرار گذاشته بودیم بریم گالری یکی از نقاشای شهرمون
براش ذوق داشتم و نمیدونستم چه لباسی رو باید بپوشم
هنوز کلی وقت داشتم و تو این مدت سر خودم رو باید گرم میکردم
یه دوش سر سری گرفتم و تصمیم گرفتم لباسم رو از همین الان آماده کنم
بعد از چند بار تصمیم گیری بالاخره لباسم رو انتخاب کردم و اونو روی صندلی میز تحریرم گذاشتم
تو فکر و خیال گرفتن امضا بودم که مامانم برای ناهار صدام زد
بعد ناهار دوساعتی زمان داشتم.تو این فرصت آهنگ گوش کردم و چند صفحه ای کتاب خوندم
بالاخره زمان رفتن فرا رسید
با شوق و ذوق لباس پوشیدم و بیرون رفتم
بین راه به بچه ها اضافه شدم و همگی باهم راهی اون گالری شدیم
به قدری نقشی ها با ظرافت کشیده شده بودن که از هر کدوم چند بار تو زاویه های مختلف عکس گرفتم
از شانس خوبم تونستم از صاحب گالری امضا بگیرم
شام رو هم با بچه ها بیرون خوردم و حدودای ساعت 10 برگشتم خونه
از بدو ورود به خونه با ذوق همه رو به مامانم نشون دادم و وقتی تموم شد منتظر عکس العملش شدم
با اینکه تفاوت سلیقه بین من و مامانم خیلی زیاده اما خوشبختانه اونم از نقاشی ها خوشش اومده بود
برگشتم توی اتاقم و لباسامو عوض کردم
خودمو روی تختم انداختم و برای هزارمین بار دوباره عکسارو مرور کردم
وقتی خسته شدم ،گوشیمو کناری انداختم و با لبخند خوابیدم.
Forwarded from یه غریبه!
@temwaa
با صدای ویبره گوشیم کنار بالشتم بیدار شدم
با خوابآلودگی آلارمشو قطع کردم و با خیال اینکه فقط 5 دقیقه چرت میزنم، دوباره گرفتم خوابیدم.
اینبار با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
دستمو چند بار روی تختم کشیدم تا تونستم پیداش کنم
تماسو که وصل کردم از پشت خط شنیدم یه نفر داشت میگفت من دیر کردم و کلاس الاناست که شروع بشه گوشیمو از خودم فاصله دادم و اسم تماس گیرنده رو دیدم. نوشته بود: حاجی زاده کلاس سفالگری
سیخ نشستم. دوباره گوشی رو به گوشم نزدیک کردم و با من من و صدای خواب آلود گفتم سریع خودم رو میرسونم.
حتی نذاشتم ادامه حرفش رو بزنه،قطع کردم و تندی از تختم بیرون اومدم
بخاطر یهویی بلند شدنم چند بار سکندری خوردم تا تونستم تعادلمو حفظ کنم
با عجله مسواک زدم و لباسامو پوشیدم.
هر بار که از اتاقم بیرون می اومدم یادم میومد یه چیزی رو جا گذاشتم.
بعد ازینکه بالاخره مطمئن شدم همه وسایل رو برداشتم، از خونه دویدم بیرون
خداروشکر همون موقع داداشم میخواست بره. تندی سوار ماشینش شدم و تند تند ازش خواستم منو تا کلاس سفالگریم برسونه
وقتی دید چاره ای جز رسوندنم نداره سری به نشونه تأسف تکون داد و حرکت کرد.
سریع تر از اونچیزی که بهش فکر میکردم رسیدیم
با عجله ازش خداحافظی کردم و وارد مجموعه شدم.
از شانس خوبم کلاس تاخیر خورده بود و من به موقع رسیده بودم.
بعد از کلاس، با بچه ها رفتیم و تو فست فودی که همون نزدیکی ها بود پیتزا خوردیم.
بالاخره بعد از کلی حرف و خوش گذرونی ازشون جدا شدم و مسیر خونه رو پیش گرفتم
بین راه برای مامان چند شاخه آفتابگردون گرفتم.
مامان خیلی خوشحال شد. یه شاخه رو هم به خودم داد
تا وقت شام خودمو سرگردم کمانچه م کردم و تونستم آهنگی که استادم بهمون به عنوان تمرین داده بود رو به بهترین شکل ممکن بزنم.
سر میز شام بابا از پیشرفتم تعریف کرد.
بعد شام هم چند صفحه ای کتاب خوندم و قبل نیمه شب خوابیدم.
با صدای ویبره گوشیم کنار بالشتم بیدار شدم
با خوابآلودگی آلارمشو قطع کردم و با خیال اینکه فقط 5 دقیقه چرت میزنم، دوباره گرفتم خوابیدم.
اینبار با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
دستمو چند بار روی تختم کشیدم تا تونستم پیداش کنم
تماسو که وصل کردم از پشت خط شنیدم یه نفر داشت میگفت من دیر کردم و کلاس الاناست که شروع بشه گوشیمو از خودم فاصله دادم و اسم تماس گیرنده رو دیدم. نوشته بود: حاجی زاده کلاس سفالگری
سیخ نشستم. دوباره گوشی رو به گوشم نزدیک کردم و با من من و صدای خواب آلود گفتم سریع خودم رو میرسونم.
حتی نذاشتم ادامه حرفش رو بزنه،قطع کردم و تندی از تختم بیرون اومدم
بخاطر یهویی بلند شدنم چند بار سکندری خوردم تا تونستم تعادلمو حفظ کنم
با عجله مسواک زدم و لباسامو پوشیدم.
هر بار که از اتاقم بیرون می اومدم یادم میومد یه چیزی رو جا گذاشتم.
بعد ازینکه بالاخره مطمئن شدم همه وسایل رو برداشتم، از خونه دویدم بیرون
خداروشکر همون موقع داداشم میخواست بره. تندی سوار ماشینش شدم و تند تند ازش خواستم منو تا کلاس سفالگریم برسونه
وقتی دید چاره ای جز رسوندنم نداره سری به نشونه تأسف تکون داد و حرکت کرد.
سریع تر از اونچیزی که بهش فکر میکردم رسیدیم
با عجله ازش خداحافظی کردم و وارد مجموعه شدم.
از شانس خوبم کلاس تاخیر خورده بود و من به موقع رسیده بودم.
بعد از کلاس، با بچه ها رفتیم و تو فست فودی که همون نزدیکی ها بود پیتزا خوردیم.
بالاخره بعد از کلی حرف و خوش گذرونی ازشون جدا شدم و مسیر خونه رو پیش گرفتم
بین راه برای مامان چند شاخه آفتابگردون گرفتم.
مامان خیلی خوشحال شد. یه شاخه رو هم به خودم داد
تا وقت شام خودمو سرگردم کمانچه م کردم و تونستم آهنگی که استادم بهمون به عنوان تمرین داده بود رو به بهترین شکل ممکن بزنم.
سر میز شام بابا از پیشرفتم تعریف کرد.
بعد شام هم چند صفحه ای کتاب خوندم و قبل نیمه شب خوابیدم.
Forwarded from یه غریبه!
@passkochee
با صدای مامان جون از خواب بیدار شدم
با اختلاف امروز رو بیشتر از همیشه دوست داشتم
دیشب وقتی برای شب نشینی اومده بودیم ،من موندم و برنگشتم خونه.
خیلی وقت بود دلم آرامش خونه مامان جون رو میخواست
زیر پتوم موندم تا مامان جون بیشتر صدام کنه .عاشق صداش بودم ،نه عاشق هر چیزی بودم که به اون مربوط میشد
همونطوری که فکر میکردم شد
با سرخوشی از تشکم دل کندم و پاشدم
بعد از شستن دست و صورتم رفتم تو آشپزخونه
مامان جون منتظرم بود تا باهم صبحانه بخوریم
چای شیرین ، نون بربری و پنیر و گردو آماده کرده بود
گونه ش رو بوسیدم و کنارش نشستم
برام یه لقمه آماده کرد و بهم داد
ازش تشکر کردم و با لذت صبحانمو خوردم
بهد از صبحانه سفره رو جمع کردم و ظرفا رو شستم
مامان جون میخواست بره خرید.ازم خواست منم باهاش برم
با خوشحالی قبول کردم .
بعد از خریدن میوه و سبزیجات ،زمانی که داشتیم از کنار یه گلفروشی رد میشدیم ،مامان جون رفت و یه کاکتوس برام خرید.
ناهار رو باهم درست کردیم و خوردیم .
تا عصر پیش مامان جون بودم و عصری بابام اومد دنبالم و گفت چون مهمونی دعوت شدیم باید باهاش برم
با بی میلی از مامان جون خداحافظی کردم و برگشتم خونه.
مهمونی تو کسل کننده ترین حالت ممکن گذشت .
وقتی برگشتیم خونه با خستگی روی تختم لم دادم و بدون اینکه متوجه باشم با لباسای مهمونی خوابیدم
با صدای مامان جون از خواب بیدار شدم
با اختلاف امروز رو بیشتر از همیشه دوست داشتم
دیشب وقتی برای شب نشینی اومده بودیم ،من موندم و برنگشتم خونه.
خیلی وقت بود دلم آرامش خونه مامان جون رو میخواست
زیر پتوم موندم تا مامان جون بیشتر صدام کنه .عاشق صداش بودم ،نه عاشق هر چیزی بودم که به اون مربوط میشد
همونطوری که فکر میکردم شد
با سرخوشی از تشکم دل کندم و پاشدم
بعد از شستن دست و صورتم رفتم تو آشپزخونه
مامان جون منتظرم بود تا باهم صبحانه بخوریم
چای شیرین ، نون بربری و پنیر و گردو آماده کرده بود
گونه ش رو بوسیدم و کنارش نشستم
برام یه لقمه آماده کرد و بهم داد
ازش تشکر کردم و با لذت صبحانمو خوردم
بهد از صبحانه سفره رو جمع کردم و ظرفا رو شستم
مامان جون میخواست بره خرید.ازم خواست منم باهاش برم
با خوشحالی قبول کردم .
بعد از خریدن میوه و سبزیجات ،زمانی که داشتیم از کنار یه گلفروشی رد میشدیم ،مامان جون رفت و یه کاکتوس برام خرید.
ناهار رو باهم درست کردیم و خوردیم .
تا عصر پیش مامان جون بودم و عصری بابام اومد دنبالم و گفت چون مهمونی دعوت شدیم باید باهاش برم
با بی میلی از مامان جون خداحافظی کردم و برگشتم خونه.
مهمونی تو کسل کننده ترین حالت ممکن گذشت .
وقتی برگشتیم خونه با خستگی روی تختم لم دادم و بدون اینکه متوجه باشم با لباسای مهمونی خوابیدم
Forwarded from یه غریبه!
@sonoftheseaa1
دیشب رو اصلا نخوابیده بودم. در واقع اصلا دلم نمیخواست بخوابم برای همین ترجیح داده بودم تا صبح کنار شومینه بشینم و بارش برف رو از پنجره ببینم.
بعضی وقتا که از آدما خسته میشدم میومدم اینجا، تو دل جنگل و خودمو تو این کلبه قدیمی قایم میکردم.حالم که بهتر میشد دوباره برمیگشتم بین آدما و این واقعا عذابی بزرگ بود.
موارد غذایی زیادی با خودم نیورده بودم. از دفعه قبلی که اومده بودم هنوز چای خشک مونده بود. برای صبحانه یه چای درست کردم و با بیسکوییت خوردم.
امروز باید تا شهر میرفتم و خرید میکردم.
اینبار تصمیم داشتم بیشتر اینجا بمونم.
بعد از خوردن صبحانه، کاپشن و کلاهم رو پوشیدم و اومدم بیرون.
همون نزدیکی ها صدای رودخونه میومد.
یکی از دلایلی که اینجارو انتخاب کرده بودم، نزدیک بودنش به رودخونه بود.
یک ربع بعد رسیدم به رودخونه.
هوا سرد بود و نمیشد توش شنا کرد.
دفعه قبلی که اومدم تابستون بود. تا جایی که تونسته بودم توی آبش شنا کرده بودم و چندتایی ماهی گرفته بودم.
اینبار فقط میتونستم بایستم و از دور گذر آب رو ببینم.
بخاطر سرما و برفی که بی وقفه از دیشب باریده بود، جریان آب تکه هایی از آب یخ زده رو همراه خودش میبرد.
بعد از مدتی برگشتم تو کلبه.
با وسایل باقی مونده ناهاری خوردم و کمی استراحت کردم.
بعدازظهر دوباره شال و کلاه کردم و تا شهر برای خرید مواد غذایی رفتم.
تقریبا 3 ساعتی طول کشید تا برگشتم.
برای شب یه شام پرو پیمون درست کردم و بعد از خوردنش دوباره کنار شومینه نشستم.
گوشیمو برداشتم و آهنگی گذاشتم.
یادم نمیاد چندتا آهنگ گوش دادم اما همون زمانها بود که کم کم به خواب رفتم.
دیشب رو اصلا نخوابیده بودم. در واقع اصلا دلم نمیخواست بخوابم برای همین ترجیح داده بودم تا صبح کنار شومینه بشینم و بارش برف رو از پنجره ببینم.
بعضی وقتا که از آدما خسته میشدم میومدم اینجا، تو دل جنگل و خودمو تو این کلبه قدیمی قایم میکردم.حالم که بهتر میشد دوباره برمیگشتم بین آدما و این واقعا عذابی بزرگ بود.
موارد غذایی زیادی با خودم نیورده بودم. از دفعه قبلی که اومده بودم هنوز چای خشک مونده بود. برای صبحانه یه چای درست کردم و با بیسکوییت خوردم.
امروز باید تا شهر میرفتم و خرید میکردم.
اینبار تصمیم داشتم بیشتر اینجا بمونم.
بعد از خوردن صبحانه، کاپشن و کلاهم رو پوشیدم و اومدم بیرون.
همون نزدیکی ها صدای رودخونه میومد.
یکی از دلایلی که اینجارو انتخاب کرده بودم، نزدیک بودنش به رودخونه بود.
یک ربع بعد رسیدم به رودخونه.
هوا سرد بود و نمیشد توش شنا کرد.
دفعه قبلی که اومدم تابستون بود. تا جایی که تونسته بودم توی آبش شنا کرده بودم و چندتایی ماهی گرفته بودم.
اینبار فقط میتونستم بایستم و از دور گذر آب رو ببینم.
بخاطر سرما و برفی که بی وقفه از دیشب باریده بود، جریان آب تکه هایی از آب یخ زده رو همراه خودش میبرد.
بعد از مدتی برگشتم تو کلبه.
با وسایل باقی مونده ناهاری خوردم و کمی استراحت کردم.
بعدازظهر دوباره شال و کلاه کردم و تا شهر برای خرید مواد غذایی رفتم.
تقریبا 3 ساعتی طول کشید تا برگشتم.
برای شب یه شام پرو پیمون درست کردم و بعد از خوردنش دوباره کنار شومینه نشستم.
گوشیمو برداشتم و آهنگی گذاشتم.
یادم نمیاد چندتا آهنگ گوش دادم اما همون زمانها بود که کم کم به خواب رفتم.
Forwarded from یه غریبه!
@deusAboll
با سرو صدای همسایه بالایی از خواب بیدار شدم.
یه روز مزخرف دیگه.
میلی به دلکندن از تختم نداشتم. دستمو دراز کردن و کمی گشتن هدفونم رو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و روی گوشام گذاشتم.
صداها ضعیف تر شدن، تونستم دوباره بخوابم.
وقتی دوباره از خواب بیدار شدم فهمیدم کمی از لنگ ظهر گذشته. ساعت 2 ظهر بود.
احساس نمیکردم چیزی رو از دست دادم، درواقع دلم میخواست بیشتر خوابیده باشم.
با بی حوصلگی از تختم بیرون اومدم و مستقیم رفتم تو آشپزخونه
ناهار سرد شدمو خوردم و دوباره برگشتم تو اتاقم.
وقتی داشتم به سمت تختم میرفتم احساس کردم از پشت سرم یه نفر رد شد. برگشتم و دیدم طبق معمول کسی نیست.
این روزا سایه های سیاه رو بیشتر از قبل میدیدم.
منصرف شدم و مسیرمو به سمت میز تحریر عوض کردم.
دراز کشیدن باعث شده بود کمردرد داشته باشم و نیاز داشتم کمی بشینم.
چند ساعتی رو مشغول گیم زدن بودم.
یادم نمیاد چه ساعتی بود که مامانم اومد تو اتاقم و گفت قراره برن بیرون. از منم خواست باهاشون برم ولی قبول نکردم.
وقتی حوصله م از گیم زدن سر رفت پاشدم و دوباره تا آشپزخونه رفتم. از تو یخچال یه هلو برداشتم و همونو به عنوان شام خوردم.
وقتی داشتم برمیگشتم اتاقم، افکار تاریکم دوباره بهم هجوم آوردن.
وسوسه شدم. دلم میخواست اینبار انجامش بدم. اگه میخواستم برای انجام دادنش بهونه داشته باشم، به اندازه کافی داشتم.
حتی نمیدونم چطور تا حموم رفتم و تیغ برداشتم
یه گوشه نشستم و اونو به رگم نزدیک کردم
یه خراش کوچیک روی دستم انداختم. دلم میخواست عمیق تر باشه ولی یهویی تصمیم گرفتم امشب نمیخوام بمیرم.
امشب حوصله مردن رو نداشتم.
برگشتم تو اتاقم و دستم رو با چشب زخم بستم.
تو همین حال بودم که برق رفت.پووفی از عصبانیت کشیدم و هندزفریمو تو گوشم گذاشتم و چند تا آهنگ گوش کردم.
روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
کمی بعد به خواب رفتم.
با سرو صدای همسایه بالایی از خواب بیدار شدم.
یه روز مزخرف دیگه.
میلی به دلکندن از تختم نداشتم. دستمو دراز کردن و کمی گشتن هدفونم رو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و روی گوشام گذاشتم.
صداها ضعیف تر شدن، تونستم دوباره بخوابم.
وقتی دوباره از خواب بیدار شدم فهمیدم کمی از لنگ ظهر گذشته. ساعت 2 ظهر بود.
احساس نمیکردم چیزی رو از دست دادم، درواقع دلم میخواست بیشتر خوابیده باشم.
با بی حوصلگی از تختم بیرون اومدم و مستقیم رفتم تو آشپزخونه
ناهار سرد شدمو خوردم و دوباره برگشتم تو اتاقم.
وقتی داشتم به سمت تختم میرفتم احساس کردم از پشت سرم یه نفر رد شد. برگشتم و دیدم طبق معمول کسی نیست.
این روزا سایه های سیاه رو بیشتر از قبل میدیدم.
منصرف شدم و مسیرمو به سمت میز تحریر عوض کردم.
دراز کشیدن باعث شده بود کمردرد داشته باشم و نیاز داشتم کمی بشینم.
چند ساعتی رو مشغول گیم زدن بودم.
یادم نمیاد چه ساعتی بود که مامانم اومد تو اتاقم و گفت قراره برن بیرون. از منم خواست باهاشون برم ولی قبول نکردم.
وقتی حوصله م از گیم زدن سر رفت پاشدم و دوباره تا آشپزخونه رفتم. از تو یخچال یه هلو برداشتم و همونو به عنوان شام خوردم.
وقتی داشتم برمیگشتم اتاقم، افکار تاریکم دوباره بهم هجوم آوردن.
وسوسه شدم. دلم میخواست اینبار انجامش بدم. اگه میخواستم برای انجام دادنش بهونه داشته باشم، به اندازه کافی داشتم.
حتی نمیدونم چطور تا حموم رفتم و تیغ برداشتم
یه گوشه نشستم و اونو به رگم نزدیک کردم
یه خراش کوچیک روی دستم انداختم. دلم میخواست عمیق تر باشه ولی یهویی تصمیم گرفتم امشب نمیخوام بمیرم.
امشب حوصله مردن رو نداشتم.
برگشتم تو اتاقم و دستم رو با چشب زخم بستم.
تو همین حال بودم که برق رفت.پووفی از عصبانیت کشیدم و هندزفریمو تو گوشم گذاشتم و چند تا آهنگ گوش کردم.
روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
کمی بعد به خواب رفتم.
Forwarded from یه غریبه!
@werewolf_diaries
زودتر از همیشه بیدار شدم.
امروز یه روز مهم برای من بود.
روتین روزانه م رو سریع انجام دادم و آماده شدم. باید زودتر از همه اونجا حاضر میشدم، نا سلامتی گالری نقاشی من قرار بود افتتاح شه.
وقتی رسیدم سریع درو باز کردم و رفتم داخل. یه دور کامل نقاشی هام رو از نظر گذروندم و مطمئن شدم هیچ مشکلی وجود نداره.روبان در ورودی رو نصب کردم و منتظر موندم.
طرفای ساعت 9 کم کم دوستام هم اومدن و من با جشن کوچیکی که برام گرفته بودن روبان رو قیچی کردم.
خداروشکر هر چی زمان جلوتر میرفت، جمعیت هم شلوغ تر میشد.
چند نفری که من رو میشناختن جلو اومدن و ازم امضاء خواستن، با کمال میل قبول کردم.
برای ناهار یه شیرکاکائو و کیک خوردم و تا عصر مشغول توضیح دادن به بازدید کننده ها شدم.
برگشتنی یه مینی پیتزا گرفتم و وقتی رسیدم، توی اتاق خودم خوردمش.
خوشحال بودم. همه چیز همونطور که دوست داشتم پیش رفته بود. هرچند خیلی خسته بودم ولی می ارزید.
پنجره اتاقمو باز کردم و با نفس عمیقی به آسمون شب نگاه کردم. خداروشکر کردم بابت امروز و برگشتم روی تختم.
کتابم رو برداشتم و چند صفحه ای کتاب خوندم.
قبل خواب هم با خانوادم ویدیو کال گرفتم و کلی تبریک شنیدم.
آخر شب با آرامش چشمام رو بستم و برای بار هزارم خداروشکر کردم بابت تمام اتفاقات خوب زندگیم.
زودتر از همیشه بیدار شدم.
امروز یه روز مهم برای من بود.
روتین روزانه م رو سریع انجام دادم و آماده شدم. باید زودتر از همه اونجا حاضر میشدم، نا سلامتی گالری نقاشی من قرار بود افتتاح شه.
وقتی رسیدم سریع درو باز کردم و رفتم داخل. یه دور کامل نقاشی هام رو از نظر گذروندم و مطمئن شدم هیچ مشکلی وجود نداره.روبان در ورودی رو نصب کردم و منتظر موندم.
طرفای ساعت 9 کم کم دوستام هم اومدن و من با جشن کوچیکی که برام گرفته بودن روبان رو قیچی کردم.
خداروشکر هر چی زمان جلوتر میرفت، جمعیت هم شلوغ تر میشد.
چند نفری که من رو میشناختن جلو اومدن و ازم امضاء خواستن، با کمال میل قبول کردم.
برای ناهار یه شیرکاکائو و کیک خوردم و تا عصر مشغول توضیح دادن به بازدید کننده ها شدم.
برگشتنی یه مینی پیتزا گرفتم و وقتی رسیدم، توی اتاق خودم خوردمش.
خوشحال بودم. همه چیز همونطور که دوست داشتم پیش رفته بود. هرچند خیلی خسته بودم ولی می ارزید.
پنجره اتاقمو باز کردم و با نفس عمیقی به آسمون شب نگاه کردم. خداروشکر کردم بابت امروز و برگشتم روی تختم.
کتابم رو برداشتم و چند صفحه ای کتاب خوندم.
قبل خواب هم با خانوادم ویدیو کال گرفتم و کلی تبریک شنیدم.
آخر شب با آرامش چشمام رو بستم و برای بار هزارم خداروشکر کردم بابت تمام اتفاقات خوب زندگیم.
Forwarded from یه غریبه!
@rihaana87
با صدای برخورد بارون به پنجره اتاقم بیدار شدم.
نگاهی به ساعت روی عسلیم انداختم. با اینکه صبح بود ولی هوا هنوز تاریک بود.
از تختم بیرون اومدم و روتین روزانه م رو انجام دادم.
قبل از مامانم اینا بیدار شده بودم. حالم اونقدری خوب بود که صبحانه رو خودم آماده کنم.
امروز سومین روزی بود که برای مسافرت اومده بودیم شمال.
تو سه روز گذشته تنها یک بار تونسته بودیم بریم دریا رو ببینم.
امروزم با توجه به بارون احتمالا تو ویلا میموندیم.
کم کم مامانم و بابامم بیدار شدن و دور هم صبحانه خوردیم.
برای ناهار تصمیم گرفتیم بریم رستورانی که حدالامکان نزدیک دریا باشه رو انتخاب کنیم و همینکارم کردیم.
ظهر با حال خوب گذشت و تا عصر جاذبه های گردشگری سرپوشیده رو برای وقتگذرونی انتخاب کردیم.
شام رو هم بیرون خوردیم و شب وقتی برگشتیم کنار هم یکی از سریال هایی که من پیشنهاد دادم رو کنار هم دیدیم.
سریال که تموم شد برگشتم اتاقم.
قبل خواب چند تا آهنگ گوش دادم و با همون آهنگا به خوابم رفتم
با صدای برخورد بارون به پنجره اتاقم بیدار شدم.
نگاهی به ساعت روی عسلیم انداختم. با اینکه صبح بود ولی هوا هنوز تاریک بود.
از تختم بیرون اومدم و روتین روزانه م رو انجام دادم.
قبل از مامانم اینا بیدار شده بودم. حالم اونقدری خوب بود که صبحانه رو خودم آماده کنم.
امروز سومین روزی بود که برای مسافرت اومده بودیم شمال.
تو سه روز گذشته تنها یک بار تونسته بودیم بریم دریا رو ببینم.
امروزم با توجه به بارون احتمالا تو ویلا میموندیم.
کم کم مامانم و بابامم بیدار شدن و دور هم صبحانه خوردیم.
برای ناهار تصمیم گرفتیم بریم رستورانی که حدالامکان نزدیک دریا باشه رو انتخاب کنیم و همینکارم کردیم.
ظهر با حال خوب گذشت و تا عصر جاذبه های گردشگری سرپوشیده رو برای وقتگذرونی انتخاب کردیم.
شام رو هم بیرون خوردیم و شب وقتی برگشتیم کنار هم یکی از سریال هایی که من پیشنهاد دادم رو کنار هم دیدیم.
سریال که تموم شد برگشتم اتاقم.
قبل خواب چند تا آهنگ گوش دادم و با همون آهنگا به خوابم رفتم
