چالش ها
2 subscribers
121 photos
136 links
Download Telegram
کتاب‌های فانتزی، پشت بوم و کلا ارتفاع، آبرنگ
Forwarded from یه غریبه!
دیشب تا دیروقت بیدار بودم و مشغول مطالعه بودم برای همین امروز یه خورده دیر تر بیدار شدم
امروز یه روز تعطیل بود و به این معنی بود که محدودیتی برای کارام نداشتم اما مسئله این بود که بخاطر دیر بیدار شدن کسل بودم و حال و حوصله ای نداشتم
سخت از تختم دل کندم و با تنبلی دست و صورتمو شسته م و یه چیزی از یخچال برای خوردن پیدا کردم
سریع به اتاقم برگشته م و تا وقت ناهار خودمو مشغول فیلم دیدن کردم
بعد ناهار هم یه چرت جهت ذخیره نیروی مجدد زدم و حدودا 3 ساعتی رو خوابیدم
وقتی بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود برای همین تصمیم گرفتم بوم نقاشیمو بردارم و برم روی پشت بوم
همینکارم کردم .
نزدیک ترین مکان به لبه پشت بوم رو انتخاب کردم و بوم نقاشیمو همونجا گذاشتم
با لذت مشغول نقاشی از منظره های اطرافم بودم
برای چند لحظه ای به خودم استراحت دادم و کنار لبه بوم وایسادم
وقتی میخواستم موهام رو از صورتم کنار بزنم حواسم پرت شد و براشم از دستم سر خورد و افتاد
تازه خریده بودمش .دیدنش کمی سخت بود چون از ارتفاع یه ساختمون 5 طبقه سقوط کرده بود و روی سراشیپی منتهی به پارکینگ افتاده بود ،نمیتونستم دقیق بگم همونجاست یا داخل پارکینگ افتاده
به هر حال افتاده بود و از من کاری برنمیومد
شونه هامو بالا انداختم و دوباره برگشتم سر نقاشیم
وقتی تکمیلش کردم دیگه شب شده بود
بومم رو برداشتم و برگشتم خونه
بعد خوردن شام کتابمو برداشتم و از فرصت باقی مونده برای خوندن باقی داستان استفاده کردم
اینبار یادم بود زود بخوابم و انرژیمو برای فردا حفظ کنم
Forwarded from یه غریبه!
@sjjsiwjiwkwoqo

با صدای رومخ آلارم هم اتاقیم از خواب بیدار شدم
اگه میتونستم گوشیشو میشکوندم .اون قطعا آدم خوش شانسی بود که با من هم اتاقی شده بود چون اونقدر خودار بودم که میتونستم خشممو کنترل کنم و تو یه فرصت مناسب با ارامش برای هزارمین بار ازش بخوام آلارم گوشیشو برداره !
صدای گوشیش برای مدتی قطع شد .فکر کردم بیدار شده و خودش قطعش کرده برای همین با آرامش چشمامو بستم و خواستم کمی بیشتر بخوابم
چشمامو روی هم نذاشته بودم که دوباره صدای گوشیش بلند شد
با عصبانیت از تختم پایین اومدم و مقابل تختش قرار گرفتم
تمام خشممو توی چشمام ریختم و دستمو سمت بدنش جلو بردم
با آروم ترین و صمیمیانه ترین لحن ممکن از خواب بیدارش کردم .امیدوار بودم به محض باز کردن چشمام صورتمو ببینه ولی اینکارو نکرد
به جاش به پهلو شد و پشت بهم خوابید
دوباره با ملایمت صداش زدم و ازش خواستم گوشیشو قطع کنه که دوباره نشنیده گرفت
صاف وایسادم و دستامو کنار بدنم مشت کردم
توی ذهنم انواع سناریو های قتلش رو مرور کردم
تو همین فکر بودم که یه صدای خیلی بلند از پشت سرم شنیدم که اونو مخاطب قرار میداد
هم من و هم هم اتاقیم ترسیدیم و برگشتیم سمت صدا
صدا از تخت روبه رویی بود .گویا اونم مثل من عصبی شده بود و با روش خودش خواسته بود آرام قطع بشه
نه تنها روشش جواب داد بلکه اون دختر رو هم بیدار کرده بود
خمیازه ای کشیدم و برای انجام دادن روتین صبحم از اتاق بیرون رفتم
وقتی برگشتم از یخچال یه شیرکاکائو برداشتمو همراه جمع کردن کوله دانشگاهم خوردمش .
کلاسم 2 ساعت دیگه شروع میشد و من تصمیم گرفته بودم تو مسیر یکی از کتاب هایی که جدیدا هدیه گرفته بودم رو بخونم
کتاب موضوع جالبی داشت و منو همون صفحات اول جذب خودش کرد جوری که متوجه نشدم کی این دو ساعت تموم شده .
کلاسام 6 عصر تموم شدن و به محض بیرون اومدن از دانشگاه با بچه ها تصمیم گرفتیم پیاده مسیر خوابگاه رو برگردیم
وقتی رسیدیم همه از تصمیممون پشیمون بودم
سه برابر ازمون انرژی گرفته بود و حسابی خسته بودیم
برای شام یه نیمرو خوردم و خیلی زود خودمو روی تختم انداختم
حتی یادم نمیاد چه زمانی خوابم برد
Forwarded from یه غریبه!
@suntannedsan

با برخورد پنجره اتاقم به دیوار کناریش از خواب بیدار شدم
پرده حریر سفیدش بر اثر باد تکون می‌خورد، هوا مرطوب بود و بادی که می‌وزید از گرمای بدنم کم میکرد
بوی درختا کل اتاقمو پر کرده بود
دلم میخواست بیشتر بخوابم اما یادم اومد با بچه ها برنامه ریخته بودیم بریم جنگل پیک‌نیک کنیم
بیخیال خوابیدن شدم و بلند شدم.
بعد از انجام دادن روتین روزانه م،یکی از پیراهنای گلگلیمو پوشیدم و وسایلم رو که دیشب جمع کرده بودمو برداشتم و از خونه بیرون اومدم.
با بچه ها قرار گذاشته بودیم کنار ساحل همدیگه رو ببینیم. چون اونجا نزدیک ترین مکان به خونهٔ هر چهار نفرمون بود.
زودتر از همه رسیدم. از فرصت استفاده کردم و چند دقیقه ای پاهامو توی آب گذاشتم
با دستی که روی شونم قرار گرفت به عقب برگشتم. همه اومده بودن
بعد از سلام و احوالپرسی به سمت جنگل رفتیم و تا تاریکی شب مشغول خوش گذرونی بودیم
تو راه برگشت هممون خسته بودیم و تمایلی به حرف زدن نداشتیم
کنار ساحل از هم خداحافظی کردیم و هر کس به خونه خودش برگشت.
برای لحظاتی به دریا خیره شدم، دلم میخواست قبل برگشت تنی به آب بزنم اما واقعا انرژیش رو نداشتم، برای همین برگشتم و مسیر خونه رو پیش گرفتم.
وقتی رسیدم بعد از یه دوش سرحال شدم و راجع به کل اتفاقات با مامان حرف زدم
آخر شب هم چند صفحه ای از کتابی که با خودم برای پیک نیک امروز برده بودم بخونم و فرصت نشده بود رو خوندم و خیلی زود خوابیدم.
Forwarded from یه غریبه!
@majestic_studio

طبق عادت هر روز، صبح کله سحر بیدار شدم.بعد از ورزش صبحگاهی،با مواد غذایی که خریده بودم صبحانه ای برای خودم درست کردم.
یکی دو هفته ای میشد تو هتل زندگی میکردم و احتمالا کارم تا هفته آینده طول میکشید .
خیلی دلم میخواست زودتر برگردم فرانسه .اینجا موندن داشت اذیتم میکرد و کاری جز سازش ازم بر نمیومد .
امروز هیچ قرار ملاقاتی نداشتم ،میتونستم وقتم رو برای خودم خرج کنم و همین کارم کردم.
خوشبختانه قلم های خطاطیم رو آورده بودم .فکرشو میکردم قراره ازشون استفاده کنم و تصمیم درستی گرفته بودم که با خودم آورده بودمشون.
مدتی رو مشغول بودم و بعد از یه استراحت چند لحظه ای و درخواست چای سبز ،دوباره سرمو باهاشون گرم کرده بودم .
برای ناهار از قبل رستورانی رو رزرو کرده بودم چون به نظرم اومده بود جای جالبیه و دلم میخواست امتحانش کنم .پیاده تا اونجا بیست دقیقه ای راه بود .
بعد از خوردن ناهار ،پیاده برگشتم .
خیابون های اون اطراف خونه های زیبایی داشت تصمیم گرفتم به جای برگشت به هتل ، بقیه روزم رو توی همون خیابون ها پیاده روی کنم
مطمئن نبودم از تصمیمم پشیمون میشم یا نه اما به هر حال انجامش دادم و غروب وقتی برگشتم مطمئن بودم که کار درستی انجام دادم .
بعد از خوردن یه شام سبک تو سالن غذا خوری هتل ،به اتاقم برگشتم .
شب قبل خواب با خانوادم ویدیو کال گرفتم و بعد از مرور سخنرانی فردا خودمو به تختم رسوندم .
Forwarded from یه غریبه!
@hufsetjpmxrqjoh

با صدای خنده خودم از خواب بیدار شدم.یادم نمی اومد چه خوابی داشتم میدیم ولی هر چه بود خواب بامزه ای بود .
غلتی زدم و دوباره خوابیدم .وقتی بیدار شدم ساعت 12 ظهر رو نشون میداد .
میلی به خوردن ناهار نداشتم .به جاش رفتم دوش گرفتم و به موهام رسیدم
وقتی کارم تموم شد کم کم احساس گرسنگی داشت بهم غلبه میکرد برای همین رفتم و ناهارمو گرم کردم .
وقتی داشتم تو اتاقم برمیگشتم برای خودم چای ریختم و با خودم آوردمش.
تا عصر مشغول فیلم دیدن بودم و عصری تصمیم گرفتم برم دوچرخه سواری .
هوا خنک بود .
فکر کردم موهام رو باز بذارم ولی نظرم عوض شد و بافتمشون .
دوچرخه سواری همیشه لذت بخش بود .
کنار یه شیرینی فروشی وایسادم و برای خودم دونات گرفتم .
بعضی وقتا با خودم فکر میکردم خیلی خوب میشد اگه با چند نفر از دوستام یه سفر با دوچرخه رو شروع میکردیم ولی بعد با پشیمون میشدم و به خودم میگفتم فعلا زمانش نرسیده .
بین راه چند نفر از دوستام رو دیدم و وقتم رو باهاشون گذروندم و غروب برگشتم خونه .
شام رو کنار خانوادم با شوخی و خنده خوردم و شب با اینکه خوابم نمیومد سعی کردم به موقع بخوابم.
Forwarded from یه غریبه!
https://t.me/+TGj9PL4umQc0Mjc0

دم دمای صبح خوابم گرفته بود و همین سبب شد لنگ ظهر از خواب بیدار شم
این روند به عادت روزانه تبدیل شده بود ،باهاش مشکلی نداشتم .درواقع خیلی هم خوشحال بودم که شب ها رو به تماشای آسمون میگذرونم
آدما انرژی زیادی ازم میگرفتن برای همین ترجیح میدادم دور از اونها باشم.
اوایل بخاطر روبه رو نشدن باهاشون ساعت خوابم رو تغییر دادم و بعد متوجه شدم عاشق شب بیداری ام.
بعضی از شبا فیلم میدیدم و بعضی وقتا مثل دیشب ستاره ها رو نگاه میکردم .
با صدای شکمم از افکارم بیرون اومدم و به دنبال سیر کردنش از اتاقم خارج شدم
امروز مامان غذای مورد علاقمو درست کرده بود
دور و اطراف هال رو نگاهی انداختم ولی ندیدمش .با خودم فکر کردم لابد رفته چرت بزنه !شونه ای بالا انداختم و غذامو گرم کردم .
طولی نشید که عصر شد .تو اتاقم برگشتم و روی تختم دراز کشیدم .
دلم میخواست امروز کمی متفاوت باشه .در راستای همین فکر گوشیمو برداشتم و به داداشم پیام دادم که دلم میخواد باهام بیاد بریم جنگل
طولی نکشید که قبول کرد و گفت تا نیم ساعت دیگه منتظرمه
نیم ساعت بعد حاضر و آماده باهم دیگه تا جنگل نزدیک ویلامون رفتیم و یک ساعتی رو مشغول پرسه زدن بین درختا شدیم .
زمان برگشت ازش خواستم باهام بیرون شام بخوره و اون پیشنهاد داد پیتزا بخوریم.قبول کردم .
نزدیکای ساعت 10 و نیم شب برگشتیم خونه .
کمی احساس خستگی میکردم برای همین امشب رو کمی زورتر از طلوع افتاد خوابیدم . .
Forwarded from یه غریبه!
@prerendern

با شنیدن صدای چند نفر که اسم منو مخاطب قرار داده بودن از خواب بیدار شدم
تو نگاه اول گیج شده بودم .ارنج هام رو حائل بدنم قرار دادم و دور و اطرافم رو از نظر گذروندم
من توی چنل بودم و اصلا یادم نمیومد چطور اینجام .
وقتی به طور کامل نشستم ،کتاب بازی که روی سینه م بود ،روی زمین افتاد .
وقتی کتاب رو دیدم دیشب رو یادم اومد .
درواقع دیشب یواشکی از اتاقم بیرون اومده بود ،با خودم چند تا شمع و کبریت آورده بودم تا توی جنگل مطالعه کنم و اونقدر مشغول خوندن بودم که فراموش کرده بودم شب از نیمه گذشته .همونجا خواب آلود شدم و به خواب رفتم و الان اینجا تکیه به یه کنده درخت از خواب بیدار شدم .
کسایی اسممو صدا میزدن گویا بعد از مدتی راهشون رو کج کرده بودن و رفته بودن ،چون دیگه صدایی ازشون نمیومد
یه قسمت از بدنم سر شده بود . بلند شدم و لباسام رو تکوندم و برگشتم خونه.
وقتی رسیدم خانوادم واقعا نگران شده بودن
بهشون اطمینان دادم که جای دوری نرفتم و تو سلامت کامل هستم
منتها خیلی گرسنه بودم
بعد از خوردن یه ناهار پر و پیمون یک ساعتی رو توی اتاقم سرگردم بازی با گربه م بودم .
عصر یه دوش گرفتم و همراه خانوادم به مهمونی خونه یکی از اقوام رفتیم .شام رو همونجا موندیم و آخر شب به خونه برگشتیم .
وقتی رسیدیم گربه م خودشو توی بغلم انداخت و حسابی خودشو لوس کرد .
چون خیلی خسته بودم سریع توی تختم رفتم و درحالی که گربه م رو بغل کرده بودم به خواب رفتم.
Forwarded from یه غریبه!
@Gl00my_heart

صبح با صدای مرغ عشق بابام از خواب بیدار شدم
هر وقت گشنه ش میشد صدای جیغش گوش فلک رو کر میکرد
پتوم رو روی سرم کشیدم و سعی کردم دوباره بخوابم ولی فایده نداشت
کلی پهلو به پهلو شدم و در آخر تسلیم بیداری شدم
وقتی داشتم از کنار مرغ عشق بابام رد میشدم با دستم چند ضربه ای به قفسش زدم .هنوز نتونسته بودم با بودنش کنار بیام
ترجیح میدادم کل روزم رو با گل و گیاه بگذرونم تا یه موجود کوچولوی جیغ جیغو
وقتی برگشتم تو اتاقم،پنجره رو باز کردم و اجازه دادم گیاهای نازنینم یه هوای عوض کنن
آسمون تو قشنگ ترین حالت خودش بود
چند لحظه ای رو به آسمون خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم
امروز با بچه ها قرار گذاشته بودیم بریم گالری یکی از نقاشای شهرمون
براش ذوق داشتم و نمیدونستم چه لباسی رو باید بپوشم
هنوز کلی وقت داشتم و تو این مدت سر خودم رو باید گرم میکردم
یه دوش سر سری گرفتم و تصمیم گرفتم لباسم رو از همین الان آماده کنم
بعد از چند بار تصمیم گیری بالاخره لباسم رو انتخاب کردم و اونو روی صندلی میز تحریرم گذاشتم
تو فکر و خیال گرفتن امضا بودم که مامانم برای ناهار صدام زد
بعد ناهار دوساعتی زمان داشتم.تو این فرصت آهنگ گوش کردم و چند صفحه ای کتاب خوندم
بالاخره زمان رفتن فرا رسید
با شوق و ذوق لباس پوشیدم و بیرون رفتم
بین راه به بچه ها اضافه شدم و همگی باهم راهی اون گالری شدیم
به قدری نقشی ها با ظرافت کشیده شده بودن که از هر کدوم چند بار تو زاویه های مختلف عکس گرفتم
از شانس خوبم تونستم از صاحب گالری امضا بگیرم
شام رو هم با بچه ها بیرون خوردم و حدودای ساعت 10 برگشتم خونه
از بدو ورود به خونه با ذوق همه رو به مامانم نشون دادم و وقتی تموم شد منتظر عکس العملش شدم
با اینکه تفاوت سلیقه بین من و مامانم خیلی زیاده اما خوشبختانه اونم از نقاشی ها خوشش اومده بود
برگشتم توی اتاقم و لباسامو عوض کردم
خودمو روی تختم انداختم و برای هزارمین بار دوباره عکسارو مرور کردم
وقتی خسته شدم ،گوشیمو کناری انداختم و با لبخند خوابیدم.
Forwarded from یه غریبه!
@temwaa

با صدای ویبره گوشیم کنار بالشتم بیدار شدم
با خواب‌آلودگی آلارمشو قطع کردم و با خیال اینکه فقط 5 دقیقه چرت میزنم، دوباره گرفتم خوابیدم.
اینبار با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
دستمو چند بار روی تختم کشیدم تا تونستم پیداش کنم
تماسو که وصل کردم از پشت خط شنیدم یه نفر داشت میگفت من دیر کردم و کلاس الاناست که شروع بشه گوشیمو از خودم فاصله دادم و اسم تماس گیرنده رو دیدم. نوشته بود: حاجی زاده کلاس سفالگری
سیخ نشستم. دوباره گوشی رو به گوشم نزدیک کردم و با من من و صدای خواب آلود گفتم سریع خودم رو میرسونم.
حتی نذاشتم ادامه حرفش رو بزنه،قطع کردم و تندی از تختم بیرون اومدم
بخاطر یهویی بلند شدنم چند بار سکندری خوردم تا تونستم تعادلمو حفظ کنم
با عجله مسواک زدم و لباسامو پوشیدم.
هر بار که از اتاقم بیرون می اومدم یادم میومد یه چیزی رو جا گذاشتم.
بعد ازینکه بالاخره مطمئن شدم همه وسایل رو برداشتم، از خونه دویدم بیرون
خداروشکر همون موقع داداشم میخواست بره. تندی سوار ماشینش شدم و تند تند ازش خواستم منو تا کلاس سفالگریم برسونه
وقتی دید چاره ای جز رسوندنم نداره سری به نشونه تأسف تکون داد و حرکت کرد.
سریع تر از اونچیزی که بهش فکر میکردم رسیدیم
با عجله ازش خداحافظی کردم و وارد مجموعه شدم.
از شانس خوبم کلاس تاخیر خورده بود و من به موقع رسیده بودم.
بعد از کلاس، با بچه ها رفتیم و تو فست فودی که همون نزدیکی ها بود پیتزا خوردیم.
بالاخره بعد از کلی حرف و خوش گذرونی ازشون جدا شدم و مسیر خونه رو پیش گرفتم
بین راه برای مامان چند شاخه آفتابگردون گرفتم.
مامان خیلی خوشحال شد. یه شاخه رو هم به خودم داد
تا وقت شام خودمو سرگردم کمانچه م کردم و تونستم آهنگی که استادم بهمون به عنوان تمرین داده بود رو به بهترین شکل ممکن بزنم.
سر میز شام بابا از پیشرفتم تعریف کرد.
بعد شام هم چند صفحه ای کتاب خوندم و قبل نیمه شب خوابیدم.
Forwarded from یه غریبه!
@passkochee
با صدای مامان جون از خواب بیدار شدم
با اختلاف امروز رو بیشتر از همیشه دوست داشتم
دیشب وقتی برای شب نشینی اومده بودیم ،من موندم و برنگشتم خونه.
خیلی وقت بود دلم آرامش خونه مامان جون رو میخواست
زیر پتوم موندم تا مامان جون بیشتر صدام کنه .عاشق صداش بودم ،نه عاشق هر چیزی بودم که به اون مربوط میشد
همونطوری که فکر میکردم شد
با سرخوشی از تشکم دل کندم و پاشدم
بعد از شستن دست و صورتم رفتم تو آشپزخونه
مامان جون منتظرم بود تا باهم صبحانه بخوریم
چای شیرین ، نون بربری و پنیر و گردو آماده کرده بود
گونه ش رو بوسیدم و کنارش نشستم
برام یه لقمه آماده کرد و بهم داد
ازش تشکر کردم و با لذت صبحانمو خوردم
بهد از صبحانه سفره رو جمع کردم و ظرفا رو شستم
مامان جون میخواست بره خرید.ازم خواست منم باهاش برم
با خوشحالی قبول کردم .
بعد از خریدن میوه و سبزیجات ،زمانی که داشتیم از کنار یه گلفروشی رد میشدیم ،مامان جون رفت و یه کاکتوس برام خرید.
ناهار رو باهم درست کردیم و خوردیم .
تا عصر پیش مامان جون بودم و عصری بابام اومد دنبالم و گفت چون مهمونی دعوت شدیم باید باهاش برم
با بی میلی از مامان جون خداحافظی کردم و برگشتم خونه.
مهمونی تو کسل کننده ترین حالت ممکن گذشت .
وقتی برگشتیم خونه با خستگی روی تختم لم دادم و بدون اینکه متوجه باشم با لباسای مهمونی خوابیدم
Forwarded from یه غریبه!
@sonoftheseaa1

دیشب رو اصلا نخوابیده بودم. در واقع اصلا دلم نمیخواست بخوابم برای همین ترجیح داده بودم تا صبح کنار شومینه بشینم و بارش برف رو از پنجره ببینم.
بعضی وقتا که از آدما خسته میشدم میومدم اینجا، تو دل جنگل و خودمو تو این کلبه قدیمی قایم میکردم.حالم که بهتر میشد دوباره برمیگشتم بین آدما و این واقعا عذابی بزرگ بود.
موارد غذایی زیادی با خودم نیورده بودم. از دفعه قبلی که اومده بودم هنوز چای خشک مونده بود. برای صبحانه یه چای درست کردم و با بیسکوییت خوردم.
امروز باید تا شهر میرفتم و خرید میکردم.
اینبار تصمیم داشتم بیشتر اینجا بمونم.
بعد از خوردن صبحانه، کاپشن و کلاهم رو پوشیدم و اومدم بیرون.
همون نزدیکی ها صدای رودخونه میومد.
یکی از دلایلی که اینجارو انتخاب کرده بودم، نزدیک بودنش به رودخونه بود.
یک ربع بعد رسیدم به رودخونه.
هوا سرد بود و نمیشد توش شنا کرد.
دفعه قبلی که اومدم تابستون بود. تا جایی که تونسته بودم توی آبش شنا کرده بودم و چندتایی ماهی گرفته بودم.
اینبار فقط میتونستم بایستم و از دور گذر آب رو ببینم.
بخاطر سرما و برفی که بی وقفه از دیشب باریده بود، جریان آب تکه هایی از آب یخ زده رو همراه خودش میبرد.
بعد از مدتی برگشتم تو کلبه.
با وسایل باقی مونده ناهاری خوردم و کمی استراحت کردم.
بعدازظهر دوباره شال و کلاه کردم و تا شهر برای خرید مواد غذایی رفتم.
تقریبا 3 ساعتی طول کشید تا برگشتم.
برای شب یه شام پرو پیمون درست کردم و بعد از خوردنش دوباره کنار شومینه نشستم.
گوشیمو برداشتم و آهنگی گذاشتم.
یادم نمیاد چندتا آهنگ گوش دادم اما همون زمانها بود که کم کم به خواب رفتم.
Forwarded from یه غریبه!
@deusAboll

با سرو صدای همسایه بالایی از خواب بیدار شدم.
یه روز مزخرف دیگه.
میلی به دلکندن از تختم نداشتم. دستمو دراز کردن و کمی گشتن هدفونم رو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و روی گوشام گذاشتم.
صداها ضعیف تر شدن، تونستم دوباره بخوابم.
وقتی دوباره از خواب بیدار شدم فهمیدم کمی از لنگ ظهر گذشته. ساعت 2 ظهر بود.
احساس نمیکردم چیزی رو از دست دادم، درواقع دلم میخواست بیشتر خوابیده باشم.
با بی حوصلگی از تختم بیرون اومدم و مستقیم رفتم تو آشپزخونه
ناهار سرد شدمو خوردم و دوباره برگشتم تو اتاقم.
وقتی داشتم به سمت تختم میرفتم احساس کردم از پشت سرم یه نفر رد شد. برگشتم و دیدم طبق معمول کسی نیست.
این روزا سایه های سیاه رو بیشتر از قبل میدیدم.
منصرف شدم و مسیرمو به سمت میز تحریر عوض کردم.
دراز کشیدن باعث شده بود کمردرد داشته باشم و نیاز داشتم کمی بشینم.
چند ساعتی رو مشغول گیم زدن بودم.
یادم نمیاد چه ساعتی بود که مامانم اومد تو اتاقم و گفت قراره برن بیرون. از منم خواست باهاشون برم ولی قبول نکردم.
وقتی حوصله م از گیم زدن سر رفت پاشدم و دوباره تا آشپزخونه رفتم. از تو یخچال یه هلو برداشتم و همونو به عنوان شام خوردم.
وقتی داشتم برمیگشتم اتاقم، افکار تاریکم دوباره بهم هجوم آوردن.
وسوسه شدم. دلم میخواست اینبار انجامش بدم. اگه میخواستم برای انجام دادنش بهونه داشته باشم، به اندازه کافی داشتم.
حتی نمیدونم چطور تا حموم رفتم و تیغ برداشتم
یه گوشه نشستم و اونو به رگم نزدیک کردم
یه خراش کوچیک روی دستم انداختم. دلم می‌خواست عمیق تر باشه ولی یهویی تصمیم گرفتم امشب نمیخوام بمیرم.
امشب حوصله مردن رو نداشتم.
برگشتم تو اتاقم و دستم رو با چشب زخم بستم.
تو همین حال بودم که برق رفت.پووفی از عصبانیت کشیدم و هندزفریمو تو گوشم گذاشتم و چند تا آهنگ گوش کردم.
روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
کمی بعد به خواب رفتم.
Forwarded from یه غریبه!
@werewolf_diaries

زودتر از همیشه بیدار شدم.
امروز یه روز مهم برای من بود.
روتین روزانه م رو سریع انجام دادم و آماده شدم. باید زودتر از همه اونجا حاضر میشدم، نا سلامتی گالری نقاشی من قرار بود افتتاح شه.
وقتی رسیدم سریع درو باز کردم و رفتم داخل. یه دور کامل نقاشی هام رو از نظر گذروندم و مطمئن شدم هیچ مشکلی وجود نداره.روبان در ورودی رو نصب کردم و منتظر موندم.
طرفای ساعت 9 کم کم دوستام هم اومدن و من با جشن کوچیکی که برام گرفته بودن روبان رو قیچی کردم.
خداروشکر هر چی زمان جلوتر میرفت، جمعیت هم شلوغ تر میشد.
چند نفری که من رو میشناختن جلو اومدن و ازم امضاء خواستن، با کمال میل قبول کردم.
برای ناهار یه شیرکاکائو و کیک خوردم و تا عصر مشغول توضیح دادن به بازدید کننده ها شدم.
برگشتنی یه مینی پیتزا گرفتم و وقتی رسیدم، توی اتاق خودم خوردمش.
خوشحال بودم. همه چیز همونطور که دوست داشتم پیش رفته بود. هرچند خیلی خسته بودم ولی می ارزید.
پنجره اتاقمو باز کردم و با نفس عمیقی به آسمون شب نگاه کردم. خداروشکر کردم بابت امروز و برگشتم روی تختم.
کتابم رو برداشتم و چند صفحه ای کتاب خوندم.
قبل خواب هم با خانوادم ویدیو کال گرفتم و کلی تبریک شنیدم.
آخر شب با آرامش چشمام رو بستم و برای بار هزارم خداروشکر کردم بابت تمام اتفاقات خوب زندگیم.
Forwarded from یه غریبه!
@rihaana87

با صدای برخورد بارون به پنجره اتاقم بیدار شدم.
نگاهی به ساعت روی عسلیم انداختم. با اینکه صبح بود ولی هوا هنوز تاریک بود.
از تختم بیرون اومدم و روتین روزانه م رو انجام دادم.
قبل از مامانم اینا بیدار شده بودم. حالم اونقدری خوب بود که صبحانه رو خودم آماده کنم.
امروز سومین روزی بود که برای مسافرت اومده بودیم شمال.
تو سه روز گذشته تنها یک بار تونسته بودیم بریم دریا رو ببینم.
امروزم با توجه به بارون احتمالا تو ویلا میموندیم.
کم کم مامانم و بابامم بیدار شدن و دور هم صبحانه خوردیم.
برای ناهار تصمیم گرفتیم بریم رستورانی که حدالامکان نزدیک دریا باشه رو انتخاب کنیم و همینکارم کردیم.
ظهر با حال خوب گذشت و تا عصر جاذبه های گردشگری سرپوشیده رو برای وقتگذرونی انتخاب کردیم.
شام رو هم بیرون خوردیم و شب وقتی برگشتیم کنار هم یکی از سریال هایی که من پیشنهاد دادم رو کنار هم دیدیم.
سریال که تموم شد برگشتم اتاقم.
قبل خواب چند تا آهنگ گوش دادم و با همون آهنگا به خوابم رفتم
Channel photo updated
Forwarded from یه غریبه!
فور بزن/ناشناس بده تا با توجه به وایبت اتاقتو نشونت بدم