چالش ها
2 subscribers
121 photos
136 links
Download Telegram
Forwarded from یه غریبه!
اتاق داشم ممد
فک نمیکنم سین بزنی اینجارو ولی خب
Forwarded from یه غریبه!
چالش🦊
این پیامو فور بزنید و یکی از ویژگی های خارق‌العادتون رو بگید تا من با توجه به چیزی که گفتید یه سناریو، متن یا هر چی که به ذهنم رسید رو براتون بنویسم.
-جوابا رو دیر میذارم، اگه نمیتونید صبر کنید فور نزنید -

https://t.me/HarfinoBot?start=c1b0ff1efeac59
Forwarded from یه غریبه!
ملیسا

از بالای عینکش به مرد مقابلش خیره شده بود. به نظرش ظرفیت دیجیتالی روی سینه‌ ش تقریبا پر شده بود و دیگه جایی برای موارد دیگه نداشت!
با اینکه دلش میخواست بیشتر پیش بره و اون درصد قرمز شده رو کمتر کنه اما این بار هم مثل مراجعه کننده های استثنایی قبلیش فقط تونسته بود اون ها رو به دیدن علامت قرمز روی سینه شون عادت بده.
در تمام این سالهایی که به عنوان تراپیست فعالیتش رو شروع کرده بود تونسته بود حال 1325 نفر رو بهبود ببخشه اما باز مورد هایی بود که دردهاشون بیش از حد نصاب بود و میشد گفت کاری از اون ساخته نبود.
Forwarded from یه غریبه!
@Magician_NTF

با بی حوصلگی خودکارم رو روی میزم انداختم و به صندلیم تکیه دادم.
زندگیم داشت طاقت فرسا تر از همیشه میشد و من آدم صبوری نبودم، در واقع هیچوقت نبودم و این ویژگی بدم داشت گند میزد به همه چی.
با اعصاب خوردی از روی صندلیم بلند شدم و سمت کتابخونه نقلیم رفتم. با اینکه قصد خوندن هیچ کتابی رو نداشتم اما کتابی که به تازگی از توی اون کلبه قدیمی مخروبه پیدا کرده بودم نظرمو به خودش جلب کرده بود. کتاب، داخل یه پارچه یشمی رنگ پیچیده شده بود و یه آویز عجیب بهش وصل بود.
همونجا، کنار قفسه های جاکتابیم روی زمین نشستم و با دقت اون کتابو وارسی کردم.
دستمو روی جلدش کشیدم.
_چه کتاب عجیبی
برای یک لحظه کنار گوشم نفس گرمی رو حس کردم. ترسیدم، ولی سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم.
با سر انگشتای لرزونم با احتیاط لای کتاب رو باز کردم، اما به محض باز شدنش یه باد شدیدِکوتاه همراه یه صدای زنونه توی صورتم خورد که آهسته میگفت: هیشش
Forwarded from یه غریبه!
@Anotherme_780

درونم کودکی زندانیست.
درون تو نیز!
درون هر کسی که دوستش دارید یا از آن متنفرید.
می‌توان آن را احساس کرد.
وجودش قابل لمس و ابراز کردنیست.
گاهی هیولایی خفته و گاهی نوزادی پر سرو صدا ست،شاید بهترین دوست و بدترین دشمن!
کودک زندانی درون من هیچ کدام از اینها نیست. او فقط ظاهری کودکانه دارد.
می‌توان گفت بزرگسالی محبوس شده در جسمی کوچک است!
Forwarded from یه غریبه!
@vieoollet

مامان بزرگ میگفت : هر آدمی یه رازی داره، دنیا پر از آدماییه که یه صندوقچه توی دلاشون دارن و نمیخوان کسی از اون با خبر باشه.
قبلا فکر میکردم منظورش از راز و صندوقچه، خوراکی هاییه که برای خودم جمع میکنم و تنهایی میخورم.
بزرگتر که شدم فکر میکردم منظورش علاقه های پنهانیه.
اما حالا که بهش فکر میکنم میفهمم مامان بزرگ منظور دیگه ای داشته.
راز ها هر چیزی میتونن باشن. خوراکی های قایمکی، علاقه پنهانی، ترس از هیولای زیر تخت و خلاصه هر چیزی که فقط تو میدونی و قرار نیست هیچکسی از اون باخبر بشه.
قبل از اون اتفاق راز دیگه ای داشتم، دقیقا قبل از زمانی که فهمیدم ویژگی مدیریت کردن شرایط رو دارم و میتونم از پس هر کاری بر بیام.
Forwarded from یه غریبه!
@temwaa
این سومین باری بود که بعد اون قضیه مزخرف دزدی میدیدمش. هر بار خیلی محتاط به نظر می اومد و تلاش می‌کرد خیلی توی دید عموم نباشه.
قبل از نزدیک شدن بهش سعی کردم ذهنشو بخونم اما بازم مثل هر دو بارِ گذشته هیچی توی فکرش نبود
در عجب بودن چطور یه آدم میتونه انقدر به هیچی فکر نکنه
شونه هامو بالا انداختم، تکیمو از دیوار گرفتم و به سمتش رفتم.
قبل رسیدن بهش فهمید دارم بهش نزدیک میشم چون ذهنشو خوندم که میگفت:باز این اومد.
نیشخندی زدم و قدم هامو بلند تر برداشتم. وقتی بهش رسیدم دستمو دور گردنش انداختم و گفتم :
چطوری بی فکر عالم!؟
Forwarded from یه غریبه!
(ادمین دوم چنل) @temwaa

از وقتی که اون دستکش های مخصوص رو گرفته بودم و ارتباط دستام با اجسام کمتر شده بود میتونم بگم زندگی داشت روی خوشش رو بهم نشون میداد.
با اینکه گاهی وقتا یادم میرفت اونا رو دستم کنم اما بازم میشد گفت دیدن آینده قابل تحمل تر شده بود.
احتمالا براتون سوال شده دیدن آینده چیه؟ باید بهتون بگم من از نوادگان یکی از خاندان های قدیمی ساحره های آینده بینم و قدرتم رو توی دستام دارم.
هر وقت به اجسام، انسان ها و موجودات و خلاصه هر چیزی که فکرشو بکنید دست بزنم میتونم آینده کوتاه و بلندشو ببینم.
اوایل از داشتنش میترسیدم چون صحنه های وحشتناکی رو میدیدم اما رفته رفته سعی کردم عادت کنم و حالا با خریدن این دستکش ها میتونم بگم اوضاع واقعا بهتر شده.
Forwarded from یه غریبه!
ناشناس بده یا فور کن بهم سه تا علایقتو بگو تا برات بنویسم اگه تو دنیای مورد علاقت بودی کل روزتو چطور میگذروندی
Forwarded from یه غریبه!
@RandomVillainn

صبح که بیدار شدم خودمو بین کتابام دیدم.
دیشب به قدری غرق مطالعه شده بودم که فراموش کرده بودم از ساعت خوابم گذشته و نیمه های شب توی همون حالت خوابم برده بود .
کتابایی که گوشه و کنارم افتاده بودن رو جمع کردم و بلند شدم .
نگاهی به ساعت انداختم .ساعت 9 صبح رو نشون میداد ،دیر بیدار شده بودم .
بعد از انجام دادن روتین روزانه م سری به آشپزخونه زدم.
طبق معمول فقط یه ظرف غذا روی میز ناهار خوری بود.
مامان عادت کرده بود قبل ازینکه بره سرکار اول غذا رو آماده کنه .
به این تنهایی عادت کرده بودم ،هرچند گاهی وقتا دوست داشتم ناهارمو تو جمع خانوادم بخورم.
شونه ای بالا انداختم و از افکارم بیرون اومدم
الان حوصله فکر کردن به حسرتای زندگیمو نداشتم
به اتاقم برگشتم و لباسامو پوشیدم .تصمیم نداشتم تو خونه بمونم
برای همین ظرف غذامو برداشتم و از خونه زدم بیرون
احتمالا منم تا شب برنمیگشتم خونه!
هندزفریمو توی گوشم گذاشتم و آهنگی پلی کردم
تا وقتی که به ایستگاه اتوبوس میرسیدم به طور میانگین 10 دقیقه ای پیاده روی میکردم
امروز تصمیم داشتم به کتابخونه مرکزی برم
تقریبا یک ساعتی با اینجا فاصله داشت .
بعد از عوض کردن چند ایستگاه، 45 دقیقه بعد به مقصد رسیدم
خوشبختانه کنار کتابخونه یه کافه قرار داشت
بدون قهوه کتاب خوندن سخت میشد .
وقتی وارد کتابخونه شدم از بزرگ بودنش متحیر شدم .
پیش اومده بود کتابخونه های بزرگ رو ببینم اما به بزرگی اینجا نبودن .
نمیتونم بگم چقدر خوشحال شدم
نمیخواستم فرصت رو از دست بدم برای همین سریع خودمو به قفسه ها رسوندم و کتاب رو دونه به دونه با شوق و ذوق نگاه میکردم
اونجا بی حد و مرز کتاب وجود داشت .
یادم نمیاد چقدر زمان گذشت یا چقدر مشغول بودم که با زنگ گوشیم به خودم اومدم
مامان نگران شده بود
ساعت گوشیمو که نگاه کردم متوجه دلیل نگرانیش شدم .ساعت از 11 شب گذشته بود
با بی میلی وسایلم رو جمع کردم و برگشتم خونه.
وقتی رسیدم اونقدر خسته بودم که بدون گفتن هیچ حرف اضافه ای خودمو روی تختم انداختم و با رویای برگشتن به اون کتابخونه به خواب رفتم
Forwarded from یه غریبه!
صبح خیلی زود بخاطر خوابی که دیده بودم تندی از خواب پریدم
قصد نداشتم دوباره بخوابم برای همین از تختم بیرون اومدم و سعی کردم روتین روزانمو انجام بدم
وقتی داشتم از کنار میزم رد میشدم چشمم به طراحی نصف و نیمه م افتاد
به نظرم اومد از دیشب تا الان تغییر کرده !یا شایدم هنوز تحت تاثیر خوابم بودم ؟!
این طراحی رو از شخصیت اصلی یکی از کتابای جنایی که میخوندم الگو گرفته بودم
با خودم فکر کرده بودم اگه طراحیش کنم و یه جایی روی دیوار اتاقم بچسبونمش دکور اتاقم قشنگ تر میشه
چند لحظه ای بهش خیره بودم و وقتی دیدم فعلا حوصله تکمیل کردنشو ندارم ،از اتاقم بیرون رفته بودم .
بعد خوردن صبحانه همچنان احساس میکردم ذهنم هنوز نتونسته بیخیال شوک خوابم بشه برای همین تصمیم گرفتم برم و یه هوایی عوض کنم
امروز دوست داشتم یکی از دامن هامو بپوشم و شاید دلم میخواست از گیره های رنگی که جدیدا خریده بودم به موهام بزنم
خیلی طولی نکشید که آماده شدم .
تو یه تصمیم ناگهانی دوربین عکاسیمو برداشتم و از مامانم خداحافظی کردم و از خونه بیرون اومدم.
هوا عالی بود.درواقع صبح عالی ای بود .
وقتی داشتم از کنار پارک نزدیک خونمون رد میشدم چند تا پروانه رو دیدم که روی بوته ها پرواز میکردن.سریع دوربینمو درآوردم و ازشون عکس گرفتم
خوشحال از عکسی که گرفته بودم وارد پارک شدم به امید اینکه بتونم سوژه های بیشتری پیدا کنم.
امروز روز شانسم بود چون چند تا پروانه دیگه با رنگ بالهای متفاوت دیده بودم و تونسته بودم ازشون عکس بگیرم
به کل حال بد صبحم رو فراموش کرده بودم و جاشو به هیجان و شادی داده بودم .
بعد از چند ساعت بیرون بودن برای ناهار برگشتم خونه .
با بوی غذای مورد علاقه م یه بار دیگه قافلگیر شدم .
یقین پیدا کردم امروز واقعا روز شانسمه.
بعد از ظهر رو با مامانم فیلم دیدم و غروب سر خودمو با خوندن ادامه کتاب جناییم گرم کردم.
قبل خواب دوباره عکس پروانه ها رو نگاه کردم و با لبخند و آرامش به خواب رفتم.
گربه سفید برج بلند استخر کتاب نقاشی کفش پاشنه بلند و رضایت از خود
Forwarded from یه غریبه!
امروز یه قرار کاری مهم داشتم
اونقدری مهم بود که از سه روز پیش خودمو براش آماده کنم
قبل از صدای آلارم گوشیم چشمامو باز کردم
از بخت بدم سردرد داشتم اما این نباید باعث میشد روزم خراب شه
امروز بهترین عملکردم رو باید نشون میدادم و هیچ چیزی نمیتونست جلومو بگیره
وقتی داشتم از اتاقم بیرون می اومدم مشغول ماساژ دادن شقیقه هام بودم و متوجه نشدم گربه م بیرون اتاق منتظرم وایساده
ککم مونده بود پامو روی دمش بذارم که دیدمش و عقب رفتم
داشتن اون یه موهبت بود
با نوازش کردنش و ریختن غذاش تا حدی تونسته بودم سردردم رو فراموش کنم
برای خودم هم یه صبحانه به نسبت خوب آماده کردم و بعد از خوردنش مشغول آماده شدن شدم.
دیشب همه مدارک و پرونده هایی که برای امروز لازم داشتم رو روی میزم چیده بودم تا به محض رفتن بتونم سریع توی کیفم جاشون بدم و وقتی رو هدر ندم .
امروز از اون روزای مهمی بود که باید از کفشای پاشنه بلندم استفاده میکردم
یه استایل رسمی زدم و از خونه بیرون اومدم
وقتی به آدرس مورد نظر رسیدم متوجه شدم اون قرار تو یکی از برج های بلندیه که من اغلب اوقات وقتی میرفتم سرکار از دور تماشاشون میکردم
همیشه دوست داشتم برای یک بار هم که شده اینجا بیام و حالا شانس بهم روکرده بود.
وقتی رفتم بالا به موقع رسیده بودم و تمام سعیمو کردم بهترین عملکردم رو نشون بدم .چند ساعتی رو اونجا گذرونده بودم و زمان برگشت ازشون خواسته بودم اجازه بدن اونجا رو یه نگاهی بندازم و اونها با لبخند پذیرای خواسته م شده بودن.
تو مسیر برگشت به خونه ،به عنوان هدیه برای خودم یه کتاب خریدم و چون بقیه روز کاری برای انجام دادن نداشتم تصمیم گرفتم خودمو مشغول نقاشی کشیدن کنم.
شب هم یه شام سبک خوردم و بعد از یه دوش سریع ،خودمو به تختم رسوندم و گربمو بغل کردم و خوابیدم.
کتاب‌های فانتزی، پشت بوم و کلا ارتفاع، آبرنگ
Forwarded from یه غریبه!
دیشب تا دیروقت بیدار بودم و مشغول مطالعه بودم برای همین امروز یه خورده دیر تر بیدار شدم
امروز یه روز تعطیل بود و به این معنی بود که محدودیتی برای کارام نداشتم اما مسئله این بود که بخاطر دیر بیدار شدن کسل بودم و حال و حوصله ای نداشتم
سخت از تختم دل کندم و با تنبلی دست و صورتمو شسته م و یه چیزی از یخچال برای خوردن پیدا کردم
سریع به اتاقم برگشته م و تا وقت ناهار خودمو مشغول فیلم دیدن کردم
بعد ناهار هم یه چرت جهت ذخیره نیروی مجدد زدم و حدودا 3 ساعتی رو خوابیدم
وقتی بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود برای همین تصمیم گرفتم بوم نقاشیمو بردارم و برم روی پشت بوم
همینکارم کردم .
نزدیک ترین مکان به لبه پشت بوم رو انتخاب کردم و بوم نقاشیمو همونجا گذاشتم
با لذت مشغول نقاشی از منظره های اطرافم بودم
برای چند لحظه ای به خودم استراحت دادم و کنار لبه بوم وایسادم
وقتی میخواستم موهام رو از صورتم کنار بزنم حواسم پرت شد و براشم از دستم سر خورد و افتاد
تازه خریده بودمش .دیدنش کمی سخت بود چون از ارتفاع یه ساختمون 5 طبقه سقوط کرده بود و روی سراشیپی منتهی به پارکینگ افتاده بود ،نمیتونستم دقیق بگم همونجاست یا داخل پارکینگ افتاده
به هر حال افتاده بود و از من کاری برنمیومد
شونه هامو بالا انداختم و دوباره برگشتم سر نقاشیم
وقتی تکمیلش کردم دیگه شب شده بود
بومم رو برداشتم و برگشتم خونه
بعد خوردن شام کتابمو برداشتم و از فرصت باقی مونده برای خوندن باقی داستان استفاده کردم
اینبار یادم بود زود بخوابم و انرژیمو برای فردا حفظ کنم
Forwarded from یه غریبه!
@sjjsiwjiwkwoqo

با صدای رومخ آلارم هم اتاقیم از خواب بیدار شدم
اگه میتونستم گوشیشو میشکوندم .اون قطعا آدم خوش شانسی بود که با من هم اتاقی شده بود چون اونقدر خودار بودم که میتونستم خشممو کنترل کنم و تو یه فرصت مناسب با ارامش برای هزارمین بار ازش بخوام آلارم گوشیشو برداره !
صدای گوشیش برای مدتی قطع شد .فکر کردم بیدار شده و خودش قطعش کرده برای همین با آرامش چشمامو بستم و خواستم کمی بیشتر بخوابم
چشمامو روی هم نذاشته بودم که دوباره صدای گوشیش بلند شد
با عصبانیت از تختم پایین اومدم و مقابل تختش قرار گرفتم
تمام خشممو توی چشمام ریختم و دستمو سمت بدنش جلو بردم
با آروم ترین و صمیمیانه ترین لحن ممکن از خواب بیدارش کردم .امیدوار بودم به محض باز کردن چشمام صورتمو ببینه ولی اینکارو نکرد
به جاش به پهلو شد و پشت بهم خوابید
دوباره با ملایمت صداش زدم و ازش خواستم گوشیشو قطع کنه که دوباره نشنیده گرفت
صاف وایسادم و دستامو کنار بدنم مشت کردم
توی ذهنم انواع سناریو های قتلش رو مرور کردم
تو همین فکر بودم که یه صدای خیلی بلند از پشت سرم شنیدم که اونو مخاطب قرار میداد
هم من و هم هم اتاقیم ترسیدیم و برگشتیم سمت صدا
صدا از تخت روبه رویی بود .گویا اونم مثل من عصبی شده بود و با روش خودش خواسته بود آرام قطع بشه
نه تنها روشش جواب داد بلکه اون دختر رو هم بیدار کرده بود
خمیازه ای کشیدم و برای انجام دادن روتین صبحم از اتاق بیرون رفتم
وقتی برگشتم از یخچال یه شیرکاکائو برداشتمو همراه جمع کردن کوله دانشگاهم خوردمش .
کلاسم 2 ساعت دیگه شروع میشد و من تصمیم گرفته بودم تو مسیر یکی از کتاب هایی که جدیدا هدیه گرفته بودم رو بخونم
کتاب موضوع جالبی داشت و منو همون صفحات اول جذب خودش کرد جوری که متوجه نشدم کی این دو ساعت تموم شده .
کلاسام 6 عصر تموم شدن و به محض بیرون اومدن از دانشگاه با بچه ها تصمیم گرفتیم پیاده مسیر خوابگاه رو برگردیم
وقتی رسیدیم همه از تصمیممون پشیمون بودم
سه برابر ازمون انرژی گرفته بود و حسابی خسته بودیم
برای شام یه نیمرو خوردم و خیلی زود خودمو روی تختم انداختم
حتی یادم نمیاد چه زمانی خوابم برد
Forwarded from یه غریبه!
@suntannedsan

با برخورد پنجره اتاقم به دیوار کناریش از خواب بیدار شدم
پرده حریر سفیدش بر اثر باد تکون می‌خورد، هوا مرطوب بود و بادی که می‌وزید از گرمای بدنم کم میکرد
بوی درختا کل اتاقمو پر کرده بود
دلم میخواست بیشتر بخوابم اما یادم اومد با بچه ها برنامه ریخته بودیم بریم جنگل پیک‌نیک کنیم
بیخیال خوابیدن شدم و بلند شدم.
بعد از انجام دادن روتین روزانه م،یکی از پیراهنای گلگلیمو پوشیدم و وسایلم رو که دیشب جمع کرده بودمو برداشتم و از خونه بیرون اومدم.
با بچه ها قرار گذاشته بودیم کنار ساحل همدیگه رو ببینیم. چون اونجا نزدیک ترین مکان به خونهٔ هر چهار نفرمون بود.
زودتر از همه رسیدم. از فرصت استفاده کردم و چند دقیقه ای پاهامو توی آب گذاشتم
با دستی که روی شونم قرار گرفت به عقب برگشتم. همه اومده بودن
بعد از سلام و احوالپرسی به سمت جنگل رفتیم و تا تاریکی شب مشغول خوش گذرونی بودیم
تو راه برگشت هممون خسته بودیم و تمایلی به حرف زدن نداشتیم
کنار ساحل از هم خداحافظی کردیم و هر کس به خونه خودش برگشت.
برای لحظاتی به دریا خیره شدم، دلم میخواست قبل برگشت تنی به آب بزنم اما واقعا انرژیش رو نداشتم، برای همین برگشتم و مسیر خونه رو پیش گرفتم.
وقتی رسیدم بعد از یه دوش سرحال شدم و راجع به کل اتفاقات با مامان حرف زدم
آخر شب هم چند صفحه ای از کتابی که با خودم برای پیک نیک امروز برده بودم بخونم و فرصت نشده بود رو خوندم و خیلی زود خوابیدم.
Forwarded from یه غریبه!
@majestic_studio

طبق عادت هر روز، صبح کله سحر بیدار شدم.بعد از ورزش صبحگاهی،با مواد غذایی که خریده بودم صبحانه ای برای خودم درست کردم.
یکی دو هفته ای میشد تو هتل زندگی میکردم و احتمالا کارم تا هفته آینده طول میکشید .
خیلی دلم میخواست زودتر برگردم فرانسه .اینجا موندن داشت اذیتم میکرد و کاری جز سازش ازم بر نمیومد .
امروز هیچ قرار ملاقاتی نداشتم ،میتونستم وقتم رو برای خودم خرج کنم و همین کارم کردم.
خوشبختانه قلم های خطاطیم رو آورده بودم .فکرشو میکردم قراره ازشون استفاده کنم و تصمیم درستی گرفته بودم که با خودم آورده بودمشون.
مدتی رو مشغول بودم و بعد از یه استراحت چند لحظه ای و درخواست چای سبز ،دوباره سرمو باهاشون گرم کرده بودم .
برای ناهار از قبل رستورانی رو رزرو کرده بودم چون به نظرم اومده بود جای جالبیه و دلم میخواست امتحانش کنم .پیاده تا اونجا بیست دقیقه ای راه بود .
بعد از خوردن ناهار ،پیاده برگشتم .
خیابون های اون اطراف خونه های زیبایی داشت تصمیم گرفتم به جای برگشت به هتل ، بقیه روزم رو توی همون خیابون ها پیاده روی کنم
مطمئن نبودم از تصمیمم پشیمون میشم یا نه اما به هر حال انجامش دادم و غروب وقتی برگشتم مطمئن بودم که کار درستی انجام دادم .
بعد از خوردن یه شام سبک تو سالن غذا خوری هتل ،به اتاقم برگشتم .
شب قبل خواب با خانوادم ویدیو کال گرفتم و بعد از مرور سخنرانی فردا خودمو به تختم رسوندم .
Forwarded from یه غریبه!
@hufsetjpmxrqjoh

با صدای خنده خودم از خواب بیدار شدم.یادم نمی اومد چه خوابی داشتم میدیم ولی هر چه بود خواب بامزه ای بود .
غلتی زدم و دوباره خوابیدم .وقتی بیدار شدم ساعت 12 ظهر رو نشون میداد .
میلی به خوردن ناهار نداشتم .به جاش رفتم دوش گرفتم و به موهام رسیدم
وقتی کارم تموم شد کم کم احساس گرسنگی داشت بهم غلبه میکرد برای همین رفتم و ناهارمو گرم کردم .
وقتی داشتم تو اتاقم برمیگشتم برای خودم چای ریختم و با خودم آوردمش.
تا عصر مشغول فیلم دیدن بودم و عصری تصمیم گرفتم برم دوچرخه سواری .
هوا خنک بود .
فکر کردم موهام رو باز بذارم ولی نظرم عوض شد و بافتمشون .
دوچرخه سواری همیشه لذت بخش بود .
کنار یه شیرینی فروشی وایسادم و برای خودم دونات گرفتم .
بعضی وقتا با خودم فکر میکردم خیلی خوب میشد اگه با چند نفر از دوستام یه سفر با دوچرخه رو شروع میکردیم ولی بعد با پشیمون میشدم و به خودم میگفتم فعلا زمانش نرسیده .
بین راه چند نفر از دوستام رو دیدم و وقتم رو باهاشون گذروندم و غروب برگشتم خونه .
شام رو کنار خانوادم با شوخی و خنده خوردم و شب با اینکه خوابم نمیومد سعی کردم به موقع بخوابم.