Forwarded from یه غریبه!
چالش🦊
این پیامو فور بزنید و یکی از ویژگی های خارقالعادتون رو بگید تا من با توجه به چیزی که گفتید یه سناریو، متن یا هر چی که به ذهنم رسید رو براتون بنویسم.
-جوابا رو دیر میذارم، اگه نمیتونید صبر کنید فور نزنید -
https://t.me/HarfinoBot?start=c1b0ff1efeac59
این پیامو فور بزنید و یکی از ویژگی های خارقالعادتون رو بگید تا من با توجه به چیزی که گفتید یه سناریو، متن یا هر چی که به ذهنم رسید رو براتون بنویسم.
-جوابا رو دیر میذارم، اگه نمیتونید صبر کنید فور نزنید -
https://t.me/HarfinoBot?start=c1b0ff1efeac59
Forwarded from یه غریبه!
ملیسا
از بالای عینکش به مرد مقابلش خیره شده بود. به نظرش ظرفیت دیجیتالی روی سینه ش تقریبا پر شده بود و دیگه جایی برای موارد دیگه نداشت!
با اینکه دلش میخواست بیشتر پیش بره و اون درصد قرمز شده رو کمتر کنه اما این بار هم مثل مراجعه کننده های استثنایی قبلیش فقط تونسته بود اون ها رو به دیدن علامت قرمز روی سینه شون عادت بده.
در تمام این سالهایی که به عنوان تراپیست فعالیتش رو شروع کرده بود تونسته بود حال 1325 نفر رو بهبود ببخشه اما باز مورد هایی بود که دردهاشون بیش از حد نصاب بود و میشد گفت کاری از اون ساخته نبود.
از بالای عینکش به مرد مقابلش خیره شده بود. به نظرش ظرفیت دیجیتالی روی سینه ش تقریبا پر شده بود و دیگه جایی برای موارد دیگه نداشت!
با اینکه دلش میخواست بیشتر پیش بره و اون درصد قرمز شده رو کمتر کنه اما این بار هم مثل مراجعه کننده های استثنایی قبلیش فقط تونسته بود اون ها رو به دیدن علامت قرمز روی سینه شون عادت بده.
در تمام این سالهایی که به عنوان تراپیست فعالیتش رو شروع کرده بود تونسته بود حال 1325 نفر رو بهبود ببخشه اما باز مورد هایی بود که دردهاشون بیش از حد نصاب بود و میشد گفت کاری از اون ساخته نبود.
Forwarded from یه غریبه!
@Magician_NTF
با بی حوصلگی خودکارم رو روی میزم انداختم و به صندلیم تکیه دادم.
زندگیم داشت طاقت فرسا تر از همیشه میشد و من آدم صبوری نبودم، در واقع هیچوقت نبودم و این ویژگی بدم داشت گند میزد به همه چی.
با اعصاب خوردی از روی صندلیم بلند شدم و سمت کتابخونه نقلیم رفتم. با اینکه قصد خوندن هیچ کتابی رو نداشتم اما کتابی که به تازگی از توی اون کلبه قدیمی مخروبه پیدا کرده بودم نظرمو به خودش جلب کرده بود. کتاب، داخل یه پارچه یشمی رنگ پیچیده شده بود و یه آویز عجیب بهش وصل بود.
همونجا، کنار قفسه های جاکتابیم روی زمین نشستم و با دقت اون کتابو وارسی کردم.
دستمو روی جلدش کشیدم.
_چه کتاب عجیبی
برای یک لحظه کنار گوشم نفس گرمی رو حس کردم. ترسیدم، ولی سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم.
با سر انگشتای لرزونم با احتیاط لای کتاب رو باز کردم، اما به محض باز شدنش یه باد شدیدِکوتاه همراه یه صدای زنونه توی صورتم خورد که آهسته میگفت: هیشش
با بی حوصلگی خودکارم رو روی میزم انداختم و به صندلیم تکیه دادم.
زندگیم داشت طاقت فرسا تر از همیشه میشد و من آدم صبوری نبودم، در واقع هیچوقت نبودم و این ویژگی بدم داشت گند میزد به همه چی.
با اعصاب خوردی از روی صندلیم بلند شدم و سمت کتابخونه نقلیم رفتم. با اینکه قصد خوندن هیچ کتابی رو نداشتم اما کتابی که به تازگی از توی اون کلبه قدیمی مخروبه پیدا کرده بودم نظرمو به خودش جلب کرده بود. کتاب، داخل یه پارچه یشمی رنگ پیچیده شده بود و یه آویز عجیب بهش وصل بود.
همونجا، کنار قفسه های جاکتابیم روی زمین نشستم و با دقت اون کتابو وارسی کردم.
دستمو روی جلدش کشیدم.
_چه کتاب عجیبی
برای یک لحظه کنار گوشم نفس گرمی رو حس کردم. ترسیدم، ولی سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم.
با سر انگشتای لرزونم با احتیاط لای کتاب رو باز کردم، اما به محض باز شدنش یه باد شدیدِکوتاه همراه یه صدای زنونه توی صورتم خورد که آهسته میگفت: هیشش
Forwarded from یه غریبه!
@Anotherme_780
درونم کودکی زندانیست.
درون تو نیز!
درون هر کسی که دوستش دارید یا از آن متنفرید.
میتوان آن را احساس کرد.
وجودش قابل لمس و ابراز کردنیست.
گاهی هیولایی خفته و گاهی نوزادی پر سرو صدا ست،شاید بهترین دوست و بدترین دشمن!
کودک زندانی درون من هیچ کدام از اینها نیست. او فقط ظاهری کودکانه دارد.
میتوان گفت بزرگسالی محبوس شده در جسمی کوچک است!
درونم کودکی زندانیست.
درون تو نیز!
درون هر کسی که دوستش دارید یا از آن متنفرید.
میتوان آن را احساس کرد.
وجودش قابل لمس و ابراز کردنیست.
گاهی هیولایی خفته و گاهی نوزادی پر سرو صدا ست،شاید بهترین دوست و بدترین دشمن!
کودک زندانی درون من هیچ کدام از اینها نیست. او فقط ظاهری کودکانه دارد.
میتوان گفت بزرگسالی محبوس شده در جسمی کوچک است!
Forwarded from یه غریبه!
@vieoollet
مامان بزرگ میگفت : هر آدمی یه رازی داره، دنیا پر از آدماییه که یه صندوقچه توی دلاشون دارن و نمیخوان کسی از اون با خبر باشه.
قبلا فکر میکردم منظورش از راز و صندوقچه، خوراکی هاییه که برای خودم جمع میکنم و تنهایی میخورم.
بزرگتر که شدم فکر میکردم منظورش علاقه های پنهانیه.
اما حالا که بهش فکر میکنم میفهمم مامان بزرگ منظور دیگه ای داشته.
راز ها هر چیزی میتونن باشن. خوراکی های قایمکی، علاقه پنهانی، ترس از هیولای زیر تخت و خلاصه هر چیزی که فقط تو میدونی و قرار نیست هیچکسی از اون باخبر بشه.
قبل از اون اتفاق راز دیگه ای داشتم، دقیقا قبل از زمانی که فهمیدم ویژگی مدیریت کردن شرایط رو دارم و میتونم از پس هر کاری بر بیام.
مامان بزرگ میگفت : هر آدمی یه رازی داره، دنیا پر از آدماییه که یه صندوقچه توی دلاشون دارن و نمیخوان کسی از اون با خبر باشه.
قبلا فکر میکردم منظورش از راز و صندوقچه، خوراکی هاییه که برای خودم جمع میکنم و تنهایی میخورم.
بزرگتر که شدم فکر میکردم منظورش علاقه های پنهانیه.
اما حالا که بهش فکر میکنم میفهمم مامان بزرگ منظور دیگه ای داشته.
راز ها هر چیزی میتونن باشن. خوراکی های قایمکی، علاقه پنهانی، ترس از هیولای زیر تخت و خلاصه هر چیزی که فقط تو میدونی و قرار نیست هیچکسی از اون باخبر بشه.
قبل از اون اتفاق راز دیگه ای داشتم، دقیقا قبل از زمانی که فهمیدم ویژگی مدیریت کردن شرایط رو دارم و میتونم از پس هر کاری بر بیام.
Forwarded from یه غریبه!
@temwaa
این سومین باری بود که بعد اون قضیه مزخرف دزدی میدیدمش. هر بار خیلی محتاط به نظر می اومد و تلاش میکرد خیلی توی دید عموم نباشه.
قبل از نزدیک شدن بهش سعی کردم ذهنشو بخونم اما بازم مثل هر دو بارِ گذشته هیچی توی فکرش نبود
در عجب بودن چطور یه آدم میتونه انقدر به هیچی فکر نکنه
شونه هامو بالا انداختم، تکیمو از دیوار گرفتم و به سمتش رفتم.
قبل رسیدن بهش فهمید دارم بهش نزدیک میشم چون ذهنشو خوندم که میگفت:باز این اومد.
نیشخندی زدم و قدم هامو بلند تر برداشتم. وقتی بهش رسیدم دستمو دور گردنش انداختم و گفتم :
چطوری بی فکر عالم!؟
این سومین باری بود که بعد اون قضیه مزخرف دزدی میدیدمش. هر بار خیلی محتاط به نظر می اومد و تلاش میکرد خیلی توی دید عموم نباشه.
قبل از نزدیک شدن بهش سعی کردم ذهنشو بخونم اما بازم مثل هر دو بارِ گذشته هیچی توی فکرش نبود
در عجب بودن چطور یه آدم میتونه انقدر به هیچی فکر نکنه
شونه هامو بالا انداختم، تکیمو از دیوار گرفتم و به سمتش رفتم.
قبل رسیدن بهش فهمید دارم بهش نزدیک میشم چون ذهنشو خوندم که میگفت:باز این اومد.
نیشخندی زدم و قدم هامو بلند تر برداشتم. وقتی بهش رسیدم دستمو دور گردنش انداختم و گفتم :
چطوری بی فکر عالم!؟
Forwarded from یه غریبه!
(ادمین دوم چنل) @temwaa
از وقتی که اون دستکش های مخصوص رو گرفته بودم و ارتباط دستام با اجسام کمتر شده بود میتونم بگم زندگی داشت روی خوشش رو بهم نشون میداد.
با اینکه گاهی وقتا یادم میرفت اونا رو دستم کنم اما بازم میشد گفت دیدن آینده قابل تحمل تر شده بود.
احتمالا براتون سوال شده دیدن آینده چیه؟ باید بهتون بگم من از نوادگان یکی از خاندان های قدیمی ساحره های آینده بینم و قدرتم رو توی دستام دارم.
هر وقت به اجسام، انسان ها و موجودات و خلاصه هر چیزی که فکرشو بکنید دست بزنم میتونم آینده کوتاه و بلندشو ببینم.
اوایل از داشتنش میترسیدم چون صحنه های وحشتناکی رو میدیدم اما رفته رفته سعی کردم عادت کنم و حالا با خریدن این دستکش ها میتونم بگم اوضاع واقعا بهتر شده.
از وقتی که اون دستکش های مخصوص رو گرفته بودم و ارتباط دستام با اجسام کمتر شده بود میتونم بگم زندگی داشت روی خوشش رو بهم نشون میداد.
با اینکه گاهی وقتا یادم میرفت اونا رو دستم کنم اما بازم میشد گفت دیدن آینده قابل تحمل تر شده بود.
احتمالا براتون سوال شده دیدن آینده چیه؟ باید بهتون بگم من از نوادگان یکی از خاندان های قدیمی ساحره های آینده بینم و قدرتم رو توی دستام دارم.
هر وقت به اجسام، انسان ها و موجودات و خلاصه هر چیزی که فکرشو بکنید دست بزنم میتونم آینده کوتاه و بلندشو ببینم.
اوایل از داشتنش میترسیدم چون صحنه های وحشتناکی رو میدیدم اما رفته رفته سعی کردم عادت کنم و حالا با خریدن این دستکش ها میتونم بگم اوضاع واقعا بهتر شده.