چالش ها
2 subscribers
121 photos
136 links
Download Telegram
Forwarded from یه غریبه!
نفس عمیقی کشیدم و به سمت یکی از واگن ها حرکت کردم و خودمو بین جمعیت جا دادم
صداشون آزاردهنده بود
باورم نمیشد که نیم ساعت باید تحملشون میکردم
به خودم قول دادم این آخرین باریه که از مترو استفاده میکنم و آخرین باریه که بین این جمعیت قرار میگیرم
خفه کننده و منزجر کننده بود
سعی کردم نفس های عمیق بکشم و چشمامو ببندم
چند باری کارمو تکرار کردم که یهو صدای گریه ی یه بچه بلند شد
بهتر از این نمیشد. داشتم عصبی میشدم و به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا داد نزنم
تو همین حال بودن که ناگهان چراغ ها خاموش و روشن شدن و بعد چند لحظه ای واگن مترو کاملا تاریک شد
باز چه مرگش بود؟!
تو این فکر بودم که چراغ ها دوباره روشن شدن اما... اما هیچ آدمی تو واگن نبود
فقط من بودم
ترسیده دور و برمو نگاه کردم.. آدما غیب شده بودن

@love_is_banned
Forwarded from یه غریبه!
پنج ماهی میشد تو یه موزه استخدام شده بودم و چون تازه وارد بودم همهٔ کارهای شخصیشونو به من میسپردن
میدونستم نباید انجامشون بدم اما فقط دلم میخواست منو هم تو جمعشون راه بدن. هر چی نباشه قرار بودن چند سالی اونجا کار بکنم!
هر روز باهام سرد رفتار میکردن و این منو واقعا ناراحت میکرد. حتی وقتای استراحت هم اونا دور یه میز مینشستن و جایی رو برای من نمیذاشتن
کم کم داشتم نا امید میشدم و به فکر استعفا بودم تا اینکه اون اتفاق عجیب افتاد
یه شب که به جای یکی از کارمندا شیفت وایساده بودم رفتم بخش قسمت تابوت های باستانی تا چراغ های سالن رو خاموش کنم؛ ساعت از 2 گذشته بود و هوا خیلی سرد شده بود. زیپ کاپشنمو بالا کشیدم و به سمت انتهای سالن رفتم، از کنار یکی از تابوت های باستانی که داشتم میگذشتم یهو یه صدای ریزی توجهمو به خودش جلب کرد
انوار یه نفر داشت میگفت : آهای آهای!
گوشامو تیز کردم و سعی کردم دنبال صدا بگردم. با خودم فکر کردم شاید یه نفر اینجا گم شده باشه! به سمت صدا رفتم اما هر چقدر جلوتر میرفتم میشنیدم که صدا داره از اون تابوت میاد
هُری دلم ریخت و چشمام درشت شد
درست شنیده بودم؟ یه تابوت داشت حرف میزد؟ یه تابوت 4 هزار ساله؟
_آهای... من اینجا گیر افتادم
سعی کردم به خودم جرئت بدم و جلو برم، اون صدا گفت که گیر کرده! اگه واقعا یه آدم اونجا گیر کرده باشه چی؟ نمیشد اینجا ولش کنم
جلوتر رفتم و محفظه ی شیشه ای دور تابوت رو باز کردم و گوشمو بهش نزدیک کردم، با ترس گفتم:
+کسی اونجاست؟
با صدای خفه ای جواب اومد:
_لطفا منو بیار بیرون، من اینجا گیر افتادم
+تو کی هستی؟
_یه...یه... یه آدم
+چطوری اونجا گیر افتادی؟
_میشه اول منو بیاری بیرون؟
با دستای لرزون سعی کردم در تابوتو باز کنم، خیلی سنگین بود اما بالاخره باز شد
به محض باز شدن درش سریع داخلشو نگاه کردم.. راستش باور نکردنی بود
یه دختر اون تو گیر افتاده بود
شبیه ما بود منظورم از ما آدم های امروزیه
رفتم کنار تا از اونجا بیاد بیرون، با چند تا سرفه نشست و بهم نگاه کرد
اون... خیلی زیبا بود
رنگ چشماش خاص ترین رنگی بود که تو عمرم دیده بودم
چشماش مشکی بود ولی یه هاله ی نازک آبی رنگ دور سیاهی چشماش بود. زیباییش باعث شد به لکنت بیوفتم
+این.. اینجا.. چرا... گیر..افتادی؟
نگاهشو ازم گرفت و بدون جواب دادن به سوالم از تابوت اومد بیرون و مقابلم ایستاد. از من بلند تر بود و یه لباس خواب سفید بلند تنش بود که البته نا گفته نمونه خیلی کثیف بود، هم لباسش هم خودش
با بوی بدنش دستمو جلوی بینیم گرفتم
معلوم نبود چند وقت اونجا گیر افتاده
_میشه منو ببری یه جای امن؟
به نشونه ی تعجب اخم کردم
جلو اومد و دستمو گرفت و با حالت مظلومی بهم خیره شد
_لطفا... منو ببر یه جای امن
چشماش یه جور خاصی بودن، هم زیبا بودم هم.. انگار.. هیپنوتیزم میکردن
نمیتونستم فکر کنم یه جورایی قدرت فکر کردنو از دست داده بودم برای همین بی اختیار گفتم :باشه
لبخند زد
یه مدتی میشد با هم زندگی میکردیم و واقعا نمیدونم چرا و چطور نمیتونستم از خونه م بیرونش کنم، حتی بعد اون شب هم نتونستم ازش بپرسم چرا اونجا گیر افتاده بود.. بهتره اینطوری بگم وقتی بهش نزدیک میشدم نمیتونستم ازش سوال بپرسم
جالب اینجا بود همیشه هم باهام میومد سر کار و کسی هم باهاش کاری نداشت
خیلی بهم توجه میکرد و همیشه سعی داشت نزدیکم بمونه، همش یه سری جملاتو تکرار میکرد، جمله هایی مثل"من همیشه حواسم بهت هست، همیشه کنارتم، با من بمون " و جمله هایی از این قبیل
نمیخوام دروغ بگم... راستش خیلی از بودنش خوشحال بودم

@b3rryluv
Forwarded from یه غریبه!
مدت طولانی بود به اون موجود کوچولو خیره شده بودم؛میگفت من خلقش کردم و از یکی از نقاشی هام بیرون اومده
باور کردنش سخت بود هرچند هنوز فکر میکردم دارم خواب میبینم
قدش به اندازه ی دستم بود، خیلی کوچیک بود و لباسای عجیب غریبی پوشیده بود.. اومم میشه گفت یه آدم کوچولو بود
دست به سینه روی میزم ایستاده بود و با قیافه ی حق به جانب نگام میکرد
از فکر کردن بهش بیرون اومدم و گفتم
+چی؟
لباشو با عصبانیت گاز گرفت و تقریبا داد زد
_شنیدی چی گفتم؟؟
+نه.. میشه دوباره بگی؟
_گفتم میخوام یه اتاق داشته باشم، برام درستش کن
باور کردنش سخت بود، یه موجود کوچولو تو اتاقم و اونم روی میزم داشت باهام حرف میزد
نفسمو تندی بیرون دادم و چشمامو مالیدم
+چه خواب عجیبی
_خواب نیستی
فکرمو بلند به زبون آورده بودم.دوباره بهش نگاه کردم
+اسمت چیه؟
_نمیدونم، تو باید واسم یه اسم انتخاب کنی
از روی تعجب اخم کردم
+من چرا؟
_تو منو آفریدی.. چند بار تکرار کنم؟
تک خنده ای زدم؛ خواب قشنگی بود
+باید فکر کنم
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد.

@maxdaily_studio
فکر کنید هیولای پشت کمد واقعیه و یه روزی میاد و باهاتون حرف میزنه
فکر کردن بهش ترسناکه، نه؟
ولی برای من اینجوری نبود. میتونم بگم خجالتی ترین موجود، هیولای پشت کمدمه.
یه شب که بخاطر تکالیفم تا دیر وقت بیدار بودم، حالِ درستی نداشتم و همش با خودم حرف میزدم. یادمه اون روز یکی از بهترین دوستام به بدترین دوستم تبدیل شده بود چون از بهترین مقاله م اسکی رفته بود و نمره ای که قرار بود من بگیرمش رو به اسم خودش کرده بود.
با خودم داشتم حرف میزدم و میگفتم
+باورم نمیشه تو این دنیا هیچکی یه روده ی راست تو شیکمش نیست، چپ میری راست میای همه به فکر خراب کردن توان... اصلا میدونی چیه؟ دیگه با هیچکس حرف نمیزنم
تو حال و هوای خودم بودم که یهو یه صدای ریزی گفت
_میشه باهات دوست شم؟
ترسیدم و تندی از روی صندلیم پاشدم. به جز من کسی توی اتاقم نبود.
+تو... تو کی.. کی هستی؟؟
دوباره اون صدای ریز اومد
_من اینجام..
+کجا؟؟ کجایی؟؟
_پشت کمد... من... هیولای پشت کمدم


@callmeHelius
Forwarded from یه غریبه!
نمیدونم ایده ی کی بود که به تیم جستجو ملحق شم؛راه برگشتی نبود و الان باید تمام تلاشمو میکردم تا با تیم همکاری کنم و غذا پیدا کنم.
اما سخت ترین بخشش کشتن آدمایی بود که به زامبی تبدیل شده بودن..و دردناکتر کشتن آشناها بود
چند ماهی بود که برای جستجو بیرون میرفتیم و چیز درست درمونی گیرمون نمیومد
تصمیم گرفته بودیم بریم خارج شهر و از اونجا مواد خوراکی پیدا کنیم
وقتی داشتم لوازمم رو جمع میکردم، حنا خواهر کوچیکم اومد کنارم و بغلم کرد.
جز حنا هیچکسه دیگه ای رو نداشتن و کل امیدم حنا بود.
لپشو بوسیدم و گفتم :مراقب خودت باشیا،قول؟
با چشمای مظلوم و غمگینش آروم زیر لب گفت: قول
دوباره موهاشو بوسیدم و دستشو گرفتم و بلند شدم
+باید برم حنا
سرشو تکون داد و گفت
_میشه نری؟ من میترسم.. نرو
خم شدم و بغلش کردم، دوری ازش طاقت فرسا بود اما باید میرفتم
+حنا، باید برم.. اگه نرم همه گرسنه میمونن
بغض کرد و دستاشو دور گردنم سفت حلقه کرد و بعد مکث طولانی ازم جدا شد و به سمت بچه های دیگه دویید.
با جدا شدن حنا ازم منم به سمت گروه جستجو برگشتم.طولی نکشید که حرکت کردیم
لیدر گروهمون میگفت احتمالا 3،4 روزی برگشتنمون طول میکشه و این مدت طولانی بود برای هممون
تو کل این 4 روز هیچ لحظه ش بدون فکر کردن به حنا نگذشته بود و دل تو دلم نبود برگردم و بغلش کنم.
بالاخره اون 4 روز عذاب آور تموم شد و ما داشتیم برمیگشتیم.. خوشحال بودم
وقتی به پناهگاه نزدیک شدیم دل تو دلم نبود زودتر برسم برای همین جلوتر از بقیه حرکت کردم اما وقتی رسیدم به در پناهگاه دیدم نیمه بازه و هیچ نگهبانی اونجا نیست
تعجب کردم. نمیخواستم به چیزای بد فکر کنم برای همین سریع داخل رفتم..
+حنا.. حناااا
با صدا زدن حنا سعی کردم فکرای مزاحم از سرم بیرون کنم. وقتی به سالن اصلی رسیدم دیدم اون چیزی که نباید اتفاق افتاده بود...
خشکم زد،حنا درست جلوی چشمم بود... اما..اما به زامبی تبدیل شده بود..


@chatoynevesht
Forwarded from یه غریبه!
میخواستم کنارش باشم، باهام حرف بزنه، منو نزدیک خودش نگه داره ولی نذاشت این اتفاق بیوفته.. هرکاری کرد تا ازش دور بمونم. همیشه با خودم فکر میکردم دلیل کارش چی میتونه باشه؟ چرا باید همچین کاری کنه؟
همش با خودم فکر میکردم نکنه بخاطر منه! شاید من آدم خوبی نباشم و اون دلش نخواد باهام باشه، شاید واقعا مشکل از منه؟!
فکرام خوره ی مغزم شده بودن و نمیتونستم از خودم دورشون کنم. اما یه روز بالاخره فهمیدم چرا همچین کاری کرده
اون روز تو کلاس موسیقی نشسته بودم و حوصله ی هیچکاری رو نداشتم، مثل روزهای گذشته باز غرق فکرام بودم که یهو یه پیام ناشناس صفحه ی گوشیمو روشن کرد.
چشمام ناخودآگاه روی گوشیم لغزید و به پیام نگاه کردم نوشته شده بود : سلام.. حالت چطوره؟ آناهیتام....
با دیدن اسمش سریع پیامو باز کردم تا بقیشو بخونم
_سلام.. حالت چطوره؟ آناهیتام.. میدونم ازم خیلی ناراحتی، نباید باهات اون رفتار رو میکردم. از کارم خیلی پشیمونم اما چاره ای جز دور کردنت از خودم نداشتم! نیاز داشتم بیشتر خودمو بشناسم تا بتونم درست تصمیم بگیرم و درست فکر کنم
قبول دارم آدم درستی نیستم و نباید کسی نزدیکم شه و فقط یه دلیل محکم برای خودم دارم و اونم سمی بودن شخصیتمه.. من آدم تاکسیکی هستم و تا وقتی این شخصیت رو دارم به خودم اجازه نمیدم به هیچکس نزدیک شه..
این پیامو بهت میدم فقط بخاطر اینکه ازت دلجویی کرده باشم و.. همین
مراقب خودت باش.
@itsmeyoup
Forwarded from یه غریبه!
تقریبا یک ماهی میشد که این مأموریت رو قبول کرده بودم، هر ثانیه ش عذاب آور بود؛ زده بود به سرم همشونو بکشم و گند بزنم به همه چی اما این کار فقط اوضاع رو خراب تر میکرد.
امشب آخرین شب بود و بعدِ امشب دیگه قرار نبود هیچوقته هیچوقت ادایِ یه خانم باوقار با روحیه ی لطیف رو بازی کنم.
با نفرت کلا گیسمو روی موهام تنظیم کردم و سریع میکاپ کردم، رئیس تذکر داده بود یه لباس باز بپوشم..
تو کل این یک ماه مجبور بودم اینجوری بیرون برم.. هر کاری کرده بودم تا منو به عنوان یه دختر تو جمعشون بپذیرن
با حرص یه لباس از توی کمدم بیرون آوردم و پوشیدم و ادکلنمو زدم و راهی شدم
اونجایی که باید میرفتم در اصل یه مهمونی عادی نبود،اونجا به طور دقیق یه مکان برای استتار مهره های اصلی قاچاق انسان بود!
به سختی تو اون جمع پذیرفته شده بودم و نمیخواستم هیچ جوره از دستم قسر در برن
قبل ورود به سالن دوربین مخفی شده توی انگشترم رو فعال کردم و داخل رفتم
یه محض ورودم یکی از اون لاشخورا به سمتم اومد و منو توی بغلش گرفت
سعی کردم به نفرتم غلبه کنم برای همین یه لبخند زورکی زودم و متقابلا منم بغلش کردم
بعد جدا شدن ازش منو به سمت میز اصلی رسوند و منو معرفی کرد
عالی بود، همه جمع بودن.
حواسم بود از همشون فیلم بگیرم.
..
به سختی داشتم تحمل میکردم، اون کثافتا به خودشون اجازه داده بودن بهم دست بزنن و من فقط اجازه داشتم نگاه کنم و لبخند بزنم
هر لحظه منتظر بودم رئیس دستور خروج رو بهم بده
بالاخره انتظار به پایان رسید و من دستور رو گرفتم و به بهونه ای از اون ساختمون بیرون اومدم و سوار ماشینی که منتظرم بود شدم
بالاخره این عذاب تموم شد.
@mind_castle_dark
Forwarded from یه غریبه!
وحشتناک میشه اگه یهو از خواب بیدار شید و متوجه شید با یه موجود ناشناخته عهد بستید..!
این بلایی بود که سر من اومد. بعد بیدار شدنم متوجه شدم با یه موجود عجیب عهد بستم و الآن گردنبندی رو به گردن داشتم که به گردنم چسبیده بود و هیج رقمه ازم جدا نمیشد مگه اینکه هر دو طرف به جدا شدن توافق میدادن..
از اون موجود میترسیدم،اون جایِ سایه م رو گرفته بود و همیشه همراهم بود
هر وقت که احساس میکردم باید شاد باشم و بخندم، میومد زیر گوشم و یه چیزایی میگفت که بعدش پر میشدم از غم و ناراحتی
چند باری سعی کردم اون گردنبند نفرین شده رو از گردنم جدا کنم اما هر بار فقط به خودم آسیب میزدم
تحمل اون حجم از غم و ناراحتی که اون موجود باعثش میشد واسم غیر قابل تحمل بود و من باید یه کاری میکردم دست از سرم برداره تا اینکه یه روز به گوشم خورد یه کتاب وجود داره که پیمان های نفرین شده رو از بین میبره..

@roses_areme
ولیعهد ترد شده! این لقبی بود که منو باهاش صدا میزدن.. ازش متنفر بودم اما قرار بر این بود که تحملش کنم و باید اینکارو میکردم
باید برای مدتی نقش بازی می‌کردم تا بابا خودشو جمع و جور میکرد
هرچند این"مدتی" داشت به "چند سال" تبدیل میشد و گویا قرار نبود حالا حالا تموم شه
هر شب از مامان پیغام میرسید که بابا داره تمام تلاششو میکنه اما من فکر نمیکنم واقعا اینطور بوده باشه
انگار بابا فقط میخواست غرور منو خورد کنه..
فنجون قهومو برداشتم و جلوی بینیم آوردمش، بوش مثل همیشه عالی بود
امروز به گفته ی مامان قرار بود به جایگاه خودم برگردم و براش لحظه شماری میکردم
نگاهمو از فنجون قهوه م گرفتم و اونو به لبام نزدیک کردم
هنوز کاملا مزشو توی دهنم نچشیده بودم که بالاخره صدای در رو شنیدم که بعدش پیشکار اعظم وارد اتاقم شد..

@cynothemahamatra
Forwarded from یه غریبه!
چالش
این پیامو فور کنید تا بگم اگه ومپایر بودید چه شخصیتی داشتید و کجا زندگی میکردید
.

چک کنید
@Challenges_12
Forwarded from یه غریبه!
@b3rryluv

تو جزو ومپایرای کیوتی و کارتو اینجوری پیش میبری
نمیذاری کسی بفهمه و طوری رفتار میکنی که انگار به آدما وابسته ای و نمیتونی بدون اونا زندگی کنی اما زمانش که برسه چهره ی واقعی خودتو بهشون نشون میدی و وقتی اینکارو میکنی به این معنیه که اون آدم دیگه قرار نیست زنده بمونه
جایی که زندگی میکنی احتمالا یه خونه ی نقلیِ چون همونطور که گفتم سعی میکنی خودتو یه آدم جا بزنی برای همین کنار آدما و در عادی ترین حالت ممکن زندگی میکنی
Forwarded from یه غریبه!
@WishlistOfFatemeh

تو جزو ومپایرای خیلی شروری ولی ازین وجهه ت بدت میاد و دلت نمیخواد شرور باشی برای همین به جای خوردن خون انسان سعی میکنی خون حیواناتو بخوری که البته اینکارم نمیکنی و همش ضعیف تر میشی
با اینکه تمام تلاشتو میکنی شرور نباشی ولی هر ماه که ماه کامل میشه تو عقل خودتو از دست میدی و تا میتونی خون انسان میخوری و فرداش که به خودت میای میفهمی چیکار کردی از عذاب وجدان تا ماه بعدی هیچ خونی نمیخوری
کنار آدما زندگی میکنی
Forwarded from یه غریبه!
@DurqloV

تو قطعا یه ومپایر با اصالتی و قوانین پرنس بودنو به خوبی بلدی و میدونی کجا و کی چه کاری رو انجام بدی یا انجام ندی
یکی از ویژگی های شخصیتیت که خیلی بهش افتخار میکنی چون بهت به ارث رسیده اینه که میتونی روی خودت کنترل داشته باشی تو هر حالتی حتی اگه به شدت محتاج خون باشی
یه پرنس حتما تو قصر زندگی میکنه اما اینجوری نیستی و فقط برای مهمونی های مهم میری اونجا
Forwarded from یه غریبه!
@saraeuphoria

باید بهت لقب رمانتیک ترین ومپایر رو بدم، تو اصلا سعی نمیکنی ومپایر باشی چون دو رگه ای و میتونی ویژگی انسان بودنتو تقویت بدی و همینکارم میکنی و بخاطر همین کسی اصلا نمیتونه به اینکه تو ومپایری فکر کنه چون مطمئنه تو صد در صد انسانی و هیچ خطری واسش نداری
میتونی تا مدت خیلی زیادی خون نخوری اما بیشتر از یه سال ضعیف میشی و حتما باید یه مقدار خیلی کمی خون بخوری
تو یه کلبه ی کوچیک و گرم تو جنگل زندگی میکنی و یه گربه ی کوچولوی مشکی داری و از زندگیت راضی هستی
Forwarded from یه غریبه!
@maxdaily_studio

ومپایری هستی که قبل گرفتن طعمه ش حتما باید یه تصویر ازش بکشه و به نظرت آخر شب وقتی که طعمه ت خوابه زمان مناسبی برای کشیدن چهرشه و وقتی نقاشیو کامل میکنی خیلی آروم و آهسته و بدون درد جون طعمتو میگیری چون معتقدی آدمای مرده توی خواب زیباترین موجوداتن
ترجیح میدی کلا تنها باشی برای همین دوستای خیلی کمی داری و خونه ت هم یه جای دور و پرت تو یه جنگل تاریکه
Forwarded from یه غریبه!
@Tergiversari

از سرنوشتت خوشحالی، ازینکه یه ومپایری و میتونی آدمارو بکشی خوشحالی
هیچی به اندازه ی کشتن آدما و خوردن خونشون بهت آرامش نمیده هرچند ومپایرا قانونایی برای خودشون دارن و نباید بیشتر از یه حدی آدم بکشن اما تو کسی نیستی که به قانون پایبند باشی!
تو یه قلعه ی خرابه ی تاریک رو تپه ای که مردم بهش میگن نفرین شده زندگی میکنی
Forwarded from یه غریبه!
@chatoynevesht
یکی از مرموز ترین ومپایرایی و کسی نمیتونه حدس بزنه حرکت بعدیت چیه
شاید خودت متوجهش نباشی ولی یه الگوی خارق‌العاده برای ومپایرای دیگه ای و سعی میکنن شبیهت باشن
یکی از کارای عجیبت اینه که فقط از یه آدم خون مینوشی و قصد نداری اونو بکشی چون به نظرت اون آدم خون خیلی خوشمزه ای داره و پیدا کردن همچین خونی خیلی سخته
تو یه مکان بخصوص زندگی نمیکنی و هر وقت اراده کنی هر جایی دلت خواست میری
Forwarded from یه غریبه!
@love_is_banned
نه تنها خودت بلکه به نظر بقیه هم خیلی عجیبه که تو دلت برای طعمه هات تنگ میشه و یه روز کامل بهشون فکر میکنی
خیلی سعی کردی این حس رو نداشته باشی
میشه گفت دوستای زیادی داری و به واسطه ی دوستات با آدما آشنا میشی و کم کم بهشون نزدیک میشی و بعد یه مدت چهره ی واقعیتو بهشون نشون میدی و میکشیشون
شاید بخاطر همین ارتباط برقرار کردنت باشه که وابستشون میشی و دلت براشون تنگ میشه
کنار آدما زندگی میکنی و اغلب مواقع تنهایی
Forwarded from یه غریبه!
@apieceofhearttt
یه ومپایر جذاب و محبوبی و چون بسکتبالیستی هر جا بری حتما کسایی هستن که بهت خیره بشن و دلشون بخواد بهت نزدیک شن
سعی میکنی از همه دورباشی و دلت نمیخواد با هیچکس حرف بزنی و طعمه هات معمولا آدمای تنها و منزوین
کنار آدما زندگی میکنی فقط به این خاطر که آدما قابل تحمل تر از ومپایرای دورتن
Forwarded from یه غریبه!
@my_blackrainbow
ومپایر اجتماعی و شوخی هستی و سعی نمیکنی خودتو قایم کنی و همیشه دندوناتو نشون میدی
مردم از این ویژگیت خیلی خوششون میاد و سعی میکنن بهت نزدیک شن
بعضی وقتا سوالای عجیبی ازت میپرسن مثلا "ومپایر بودن چجوریه؟"، "خون چه مزه ای داره؟"، "تا حالا آدم کشتی؟" و کلی سوال دیگه و توهم با حوصله جوابشونو میدی و اونام بهت اعتماد میکنن
راجع به سوال سوم بهشون همیشه دروغ میگی چون تو ومپایری نیستی که از خون آدمارو دوست نداشته باشی، اتفاقا برعکس تشنه ی خونشونی و این بوی خونشونه که باعث شده همیشه دندونای نیشت بیرون باشه و چشمات تو قرمر ترین حالت خودشون باشه
Forwarded from یه غریبه!
@hanovel_bluee
برعکس ومپایرای دیگه که تهی از احساسن، تو خیلی دلنازک و مهربونی
این ویژگی شخصیتی توئه و نمیتونی تغییرش بدی
گاهی وقتا ازینکه ومپایری ناراحت میشی و گاهی وقتا خوشحال
خیلی وقتا مودی کاراتو پیش میبری و چون حوصله ی فکر کردنو نداری یهویی تصمیم میگیری
اما در بیشتر حالات خیلی احساسی هستی وحتی شده برای خونی که مینوشی اشک ریختی
ترجیح میدادی یه گربه ی خونگی باشی تا یه ومپایر چون اینجوری میتونستی احساسات بیشتری رو دریافت کنی