چالش ها
2 subscribers
121 photos
136 links
Download Telegram
https://t.me/cloudysmall
تو دنیای موازی از همه بدت میاد و کسی رو نمیتونی تحمل کنی
صدای آدما هم واست غیر قابل تحمله برای همین سعی میکنی همیشه تنها باشی
https://t.me/sullishin
تو دنیای موازی تنها کاری که ازت بر میاد برگویی کردن و تخریب کردن خودته
Forwarded from یه غریبه! (..)
https://t.me/MY_GALAXY_22
تو دنیای موازی وراج نیستی، ساکتی، میشه تحملت کرد و رو مخ نیستی
Forwarded from یه غریبه!
چالش
از بین ۱ تا ۲۰۸ یه عدد انتخاب کنید تا من یه قصه ی کوتاه از کتاب (افسانه های مردم دنیا) بهتون هدیه بدم
به خاطر درسام ممکنه یکم دیر جوابارو بذارم پس اگه میتونید صبر کنید فور بزنید.
Forwarded from یه غریبه!
چالش
این پیامو فور کنید و بگید از چی بیشتر از همه متنفرید تا من ازش یه فانتزی براتون بنویسم.
Forwarded from یه غریبه!
چند روزی بود حس میکردم یه نفر از پشت پنجره ی اتاقم بهم خیره میشه
حس بدی داشتم با اینکه اتاقم توی چهارمین طبقه از ساختمون بود و کسی نمیتونت بیاد پشت پنجره ولی باز اون سنگینی نگاه رو حس میکردم.
تا دیر وقت بخاطر ایده ای که به ذهنم رسیده بود برای نقاشی بیدار بودم و صد البته خسته هم بودم و دیگه نمیخواستم ادامه بدم چون زیادی از بدنم کار کشیده بودم و طبیعی بود اگه بگم رو به موت بودم!
همینکه اومدم برم سمت تختم ناخودآگاه نیم نگاهی به پنجره انداختم و سرمو برگردوندم اما یهو خشکم زد، درست پشت پنجره یه آدم ایستاده بود، یکی که بالای پروانه ای زرد و ساخک های نسبتا بلندی داشت با لباسی بلندِ راه راهی بهم خیره شده بود
راستش میترسیدم برگردم و دوباره نگاه کنم ببینم درست دیدم یا نه
نفسم به شماره افتاده بود و ضربان قلبمو توی سرم حس میکردم
یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه بخاطر خستگیه و دارم توهم میزنم!
با این فکر که حتما توهمه با ترس برگشتم سمت پنجره؛کسی پشت پنجره نبود..

@apieceofhearttt
Forwarded from یه غریبه!
تا حالا فکر کردید چه حالی میشید اگه اون چیزی که ازش متنفرید دائما تو زندگیتون اتفاق بیوفته؟
از وقتی که یادم میاد از صدای جروبحث آدما بدم میومد، از عصبانیتشون، از مقابل هم قرار گرفتنشون،از انرژی منفیشون و از هر چیزی که به دعوا ختم میشد بدم میومد؛همیشه سعی میکردم هرجا که این اتفاق میوفته از اونجا فاصله بگیرم،.. هیچوقت خودمو درگیر بحث ها نمیکردم! خیلیا بودن که سعی داشتن منو عصبی کنن تا باهام کل کل کنن ولی همیشه تا این روشونو میدیدم یا سکوت میکردم یا اونجا ترک میکردم..
زندگی با اینکه خوب نبود ولی میشه گفت بهتر از الان بود
گفتم الان! بذارید بگم چه اتفاق وحشتناکی افتاده..
نمیدونم چیشد و چه طور اینجوری شد فقط میدونم شب که خوابیدم صبحش با صدای داد و بیداد بیدار شدم، انگار کل مردم شهرم داشتن با هم دعوا میکردن
نه تنها توی خونه بلکه صدای داد و بیدار کردن از بیرون خونه هم به گوش میرسید
ترسیده بودم... خیلی بد ترسیده بودم
کابوسام به واقعیت تبدیل شده بودن و این به شدت ترسناک بود
تنها کاری که به ذهنم رسید اون لحظه انجام بدم قفل کردن دَرِ اتاقم بود؛نمیخواستم کسی وارد اتاقم شه
با دستایی لرزون درو قفل کردم و برگشتم و تا به در تکیه بدم اما همینکه برگشتم درست روبه روم طوری که فقط چند قدم باهام فاصله باشه یه آدم ایستاده بود.. یه پسرِمشکی پوش با یه نیشخند مسخره کنج لبش و چشمایی قرمز رنگ که شرارت توشون موج میزد
اونقدر ترسیدم که تندی عقب کشیدمو به در خوردم. به معنای واقعی کلمه لال شده بودم و هیچی به ذهنم نمیومد.
_دنیای منو دوست داری؟

برای تیدا
Forwarded from یه غریبه!
دنیا پر شده بود از آدم های دو رو
هر کیو که میشناختم حالا دیگه قابل اعتماد نبود.. یعنی هیچکی قابل اعتماد نبود
با اینکه میدونستم نزدیک شدن بهشون بهم آسیب میزنه اما اوایل سعی میکردم بهشون نزدیک بمونم و تحملشون کنم؛ نمیخواستم تنها باشم، تنهایی ترسناک بود و غیر قابل تحمل ولی میشه گفت نسبت به آدما قابل تحمل تر بود
میدونی راستش خسته کننده ست که زندگیتو با یه عده بگذرونی که میدونی چه شخصیت مزخرفی دارن برای همین بعد مدتی تصمیم گرفتم تنها باشم.. آره تنهایی ترسناکه ولی من تصمیممو گرفتم.. میخوام بهش بگم میخوام باهاش دوست شم.. با تنهایی
اونروز زودتر برگشتم خونه، نمیخواستم کنار آدما باشم برای همین تصمیم داشتم سریع تر خودمو به اتاقم برسونم، اتاقی که تنهایی اونجا بود
در اتاقمو که باز کردم فهمید که برگشتم
با پاهایِ بی جون رفتم داخل و درو بستم و خودمو روی تختم انداختم
میدونستم الاناست که حرف بزنه برای همین به پشت خوابیدم و منتظر موندم
با صدایِ آروم و ترسناکش گفت
_هر جا بری کنارتم
این جمله ای بود که هر روز تکرارش میکرد
+میخوام باهات دوست شم
سکوت کرد
+باهام دوست میشی؟
چند لحظه ای طول کشید جوابمو بده، شاید تعجب کرده بود از حرفم اما یهو صداشو درست کنار گوشم شنیدم
با صدای آروم تری زمزمه کرد
_همیشه منتظرت بودم.

@WishlistOfFatemeh
Forwarded from یه غریبه!
چند روزی بود حسای عجیب و غریبی رو تو وجودم حی میکردم و راستش اونقدر واسم نا شناخته بودن که نمیتونستم تشخیص بدم دقیقا چین؟!
برای پرت کردن حواسم تصمیم داشتم امروز برم کتابخونه و رندوم یه کتاب بردارم و بخونم. وقتی رسیدم اونجا به طور ناخواسته بین قفسه های کتاب انگار که سرگردون شده بودم داشتم قدم میزدم تا اینکه یهو به صورت ناخواسته توی آخرین قفسه از آخرین ردیف کتابا وایسادم
جلوم یه کتاب طلایی رنگ قرارداشت
خیلی رنگش خاص بودم؛ رنگش یه طلایی مات بود
تاحالا همچین رنگی ندیده بودم برای همین دستمو سمتش دراز کردم و گرفتمش
روی جلدش با فونت درشت نوشته شده بود "من یه رازَم"
اسمش هم مثل رنگ جلدش به نظرم جذاب بود
ترغیب شدم همونجا بخونمش و در کتابو باز کردم اما همینکه درشو باز کردم یه نیرویی از بین صفحات کتاب تندی رفت توی بدنم
برای لحظه ای نفسم قطع شد و خم شدم و کتاب از دستم افتاد روی زمین
اما همینکه روی زمین افتاد باز شد و تند تند برگه هاش ورق میخورد تا رسید به یه برگه ی خاص روص نوشته بود"با دقت ببین"
همون لحظه کتابدار چون صدای افتادن شنیده بود خودشو بهم رسوند
سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم اما یه چیزی تغییر کرده بود
اون دوتا علامت بالای سرش داشت که روی یکیوش نوشته بود "در صد دروغگویی" و روی اونیکی نوشته بود "درصد دو رویی"
@IAMBluOcean
Forwarded from یه غریبه!
خیلی مسخره ست که همیشه ادای آدمای شجاع رو در بیاری ولی در حقیقت از همه چی بترسی
میدونی چی از همه مسخره تره؟ اینکه تصمیمم بگیری تو یه خونه اونم تنهایی زندگی کنی
از وقتی که تصمیم گرفتم تنهایی زندگی کنم نتونستم یه خواب راحت داشته باشم
شبام عذاب آورد ترین شبان.. کم کم دارم به غلط کردن میوفتم
امشبم مثل شبای دیگه با کلی ترس و لرز رفتم تمام در و پنجره هارو چک کردم همینکه خواستم از آشپزخونه رد شم یهو یه سایه ای از کنار میز ناهار خورد رد شد
اگه بگم شلوارمو کثیف کردم دروغ نگفتم
همونجا خشکم زد هرچند پاهام بندری میزدن و‌لی واقعا جرئت تکون خوردنو نداشتم
با صدایی لرزون تر از پاهام گفتم:
+هرکی هستی بیا بیرون
شاید با خودتون فکر کنید منی که انقدر ترسوام چطور تونستم 5 تا کلمه حرف بزنم؟! باید بگم چون قبلا هم این اتفاق افتاده و یه جورایی تمرین شده تونستم انقد از خودم شجاعت نشون بدم
همش خدا خدا میکردم بازم مثل دفعه های پیش یه توهم بوده باشه و واقعا کسی توی اشپزخونه نباشه
لعنت بهش، بدترین جارو انتخاب کرده
همه ی چاقو ها و ملاقه ها و قابلمه ها توی آشپز خونه ن و من الان واقعا بی دفاع ترینم
وقتی جوابی نیومد به خودم جرئت بیشتری دادم و چند قدمی رفتم جلو، حالا دقیقا توی آشپز خونه بودن و میز ناهار خوری روبه روم
+گفتم... بیا.. بیرون
دوباره جوابی نیومد برای همین بازم چند قدم جلوتر رفتم اما قبل از رسیدن به میز ناهار خوری یهو توی تاریکی یه نفر منو هول داد و تندی به دیوار کوبید و زیر گوشم با صدای آرومی زمزمه کرد
_آروم باش کوچولو
باورم نمیشه یه دخترِ..

@MY_GALAXY_22
Forwarded from یه غریبه!
همه چی از دو ساله پیش شروع شد
دقیقا وقتی که داشتم یکی از باحال ترین اتفاقایی که واسم افتاده بود رو برای دوستم تعریف میکردم که یهو یه درد بوی رو توی سرم حس کردم
سردردم به حدی بود که روی زانوهام افتادم و تا میتونستم فریاد میزدم
اون سردرد وحشتناک همونطور که یهویی اومده بود، یهویی هم از بین رفت... اما اتفاقی که بعدش افتاد وحشتناک تر از اون سردرد طاقت فرسا بود..
وقتی سرمو بالا آوردم و به دوستم نگاه کردم دیدم اون آدمِ چند لحظه پیش نیست! انگار هیپنوتیزم شده بود
به جلو خیره شده بود و توی چهره ش هیچی رو جز بی حسی نمیشد دید
صداش زدم ولی جواب نداد، دوباره صداش زدم، بازم جواب نداد
روی پاهام ایستادم و به سمتش رفتمو خواستم دستمو روی شونش بذارم اما یه چیزی مثل یه پرده ی نامرئی بین منو اون قرار داشت و من نمیتونستم بهش نزدیک بشم..
از اون روز به بعد دیگه هیچ کس منو نمیدید؛ با اینکه جلوی چشمشون بودم اما برای اونا ناپدید شده بودم.. اونا منو حتی یادشون نمیومد!
نمیخوام دروغ بگم.. من ترسیدم و میترسم ازینکه تا ابد اینجوری باقی بمونم
امروز هم مثل همه ی روزهای این دو سال بازم میرم بین مردم به امید اینکه یه نفر منو ببینه..
هوا سرد شده بود؛دستامو توی جیبم بردم و سرمو پایین انداختم اما همینکه به کفشام خیره شدم یهو یه نفر یه تنه ی محکم بهم زدم
روی زمین افتادم و راستش به حدی از این اتفاق خوشحال بودم که نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم برای همین به کسی که بهم تنه زده بود خیره شدم
یه دختر بود، برگشت بهم گفت
_حالت خوبه؟

@findingherarmswithcloseeyes
Forwarded from یه غریبه!
اون پسر تنها آدمی بود که میشناختمش
تنها کسی بود که تماما بهش اعتماد و باور داشتم.. چند سالی بود با هم دوست بودیم و به هم نزدیک.. البته تا هفته ی پیش
درست یه هفته ی پیش که اون اتفاق افتاد، کل اعتمادم بهش رو از دست دادم
با دیدن اون صحنه دیگه نمیتونستم بهش باور داشته باشم یا حتی بهش نزدیک شم و وانمود کنم هیچ اتفاقی نیوفتاده
اوضاع تغییر کرده بود.. یه جوری تغییر کرده بود که حتی با گذشت سالها هم نمیشد فراموشش کرد
تو این یه هفته سعی داشتم ازش دور بمونم و بهش نزدیک نشم، هر جا که میدیدمش فورا برمیگشتم و از یه جای دیگه میرفتم تا باهاش چشم تو چشم نشم هرچند میدونستم دنبال من میگیره
نه تماساشو جواب میدادم نه حتی پیام هاشو
امروز هم مثل روز های گذشته سعی داشتم دور از چشمش باشم برای همین تصمیمم گرفتم اینبار هم از کوچه ی فرعی به سمت دانشکده برم
اواسط کوچه که بودم و تو حال و هوای خودم غرق بودم یهو از پشت کشیده شدم.. بهتره بگم یه نفر منو به شدت به عقب هول داد؛ برای حفظ تعادلم سعی کردم دستمو به دیوار بزنم
با برخوردم به دیوار یهو یه آدم خودشو بهم چسبوند
با بوی عطرش میتونستم حدس بزنم کیه
نه... نباید اینجوری میشد.. نباید منو میدید ولی دیر شده بود.. اون عصبانی بود
صداشو از کنار گوشم شنیدم که با حرص داشت میگفت
_کدوم گوری بودی؟
@crazy_mind_J
Forwarded from یه غریبه!
نفس عمیقی کشیدم و به سمت یکی از واگن ها حرکت کردم و خودمو بین جمعیت جا دادم
صداشون آزاردهنده بود
باورم نمیشد که نیم ساعت باید تحملشون میکردم
به خودم قول دادم این آخرین باریه که از مترو استفاده میکنم و آخرین باریه که بین این جمعیت قرار میگیرم
خفه کننده و منزجر کننده بود
سعی کردم نفس های عمیق بکشم و چشمامو ببندم
چند باری کارمو تکرار کردم که یهو صدای گریه ی یه بچه بلند شد
بهتر از این نمیشد. داشتم عصبی میشدم و به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا داد نزنم
تو همین حال بودن که ناگهان چراغ ها خاموش و روشن شدن و بعد چند لحظه ای واگن مترو کاملا تاریک شد
باز چه مرگش بود؟!
تو این فکر بودم که چراغ ها دوباره روشن شدن اما... اما هیچ آدمی تو واگن نبود
فقط من بودم
ترسیده دور و برمو نگاه کردم.. آدما غیب شده بودن

@love_is_banned
Forwarded from یه غریبه!
پنج ماهی میشد تو یه موزه استخدام شده بودم و چون تازه وارد بودم همهٔ کارهای شخصیشونو به من میسپردن
میدونستم نباید انجامشون بدم اما فقط دلم میخواست منو هم تو جمعشون راه بدن. هر چی نباشه قرار بودن چند سالی اونجا کار بکنم!
هر روز باهام سرد رفتار میکردن و این منو واقعا ناراحت میکرد. حتی وقتای استراحت هم اونا دور یه میز مینشستن و جایی رو برای من نمیذاشتن
کم کم داشتم نا امید میشدم و به فکر استعفا بودم تا اینکه اون اتفاق عجیب افتاد
یه شب که به جای یکی از کارمندا شیفت وایساده بودم رفتم بخش قسمت تابوت های باستانی تا چراغ های سالن رو خاموش کنم؛ ساعت از 2 گذشته بود و هوا خیلی سرد شده بود. زیپ کاپشنمو بالا کشیدم و به سمت انتهای سالن رفتم، از کنار یکی از تابوت های باستانی که داشتم میگذشتم یهو یه صدای ریزی توجهمو به خودش جلب کرد
انوار یه نفر داشت میگفت : آهای آهای!
گوشامو تیز کردم و سعی کردم دنبال صدا بگردم. با خودم فکر کردم شاید یه نفر اینجا گم شده باشه! به سمت صدا رفتم اما هر چقدر جلوتر میرفتم میشنیدم که صدا داره از اون تابوت میاد
هُری دلم ریخت و چشمام درشت شد
درست شنیده بودم؟ یه تابوت داشت حرف میزد؟ یه تابوت 4 هزار ساله؟
_آهای... من اینجا گیر افتادم
سعی کردم به خودم جرئت بدم و جلو برم، اون صدا گفت که گیر کرده! اگه واقعا یه آدم اونجا گیر کرده باشه چی؟ نمیشد اینجا ولش کنم
جلوتر رفتم و محفظه ی شیشه ای دور تابوت رو باز کردم و گوشمو بهش نزدیک کردم، با ترس گفتم:
+کسی اونجاست؟
با صدای خفه ای جواب اومد:
_لطفا منو بیار بیرون، من اینجا گیر افتادم
+تو کی هستی؟
_یه...یه... یه آدم
+چطوری اونجا گیر افتادی؟
_میشه اول منو بیاری بیرون؟
با دستای لرزون سعی کردم در تابوتو باز کنم، خیلی سنگین بود اما بالاخره باز شد
به محض باز شدن درش سریع داخلشو نگاه کردم.. راستش باور نکردنی بود
یه دختر اون تو گیر افتاده بود
شبیه ما بود منظورم از ما آدم های امروزیه
رفتم کنار تا از اونجا بیاد بیرون، با چند تا سرفه نشست و بهم نگاه کرد
اون... خیلی زیبا بود
رنگ چشماش خاص ترین رنگی بود که تو عمرم دیده بودم
چشماش مشکی بود ولی یه هاله ی نازک آبی رنگ دور سیاهی چشماش بود. زیباییش باعث شد به لکنت بیوفتم
+این.. اینجا.. چرا... گیر..افتادی؟
نگاهشو ازم گرفت و بدون جواب دادن به سوالم از تابوت اومد بیرون و مقابلم ایستاد. از من بلند تر بود و یه لباس خواب سفید بلند تنش بود که البته نا گفته نمونه خیلی کثیف بود، هم لباسش هم خودش
با بوی بدنش دستمو جلوی بینیم گرفتم
معلوم نبود چند وقت اونجا گیر افتاده
_میشه منو ببری یه جای امن؟
به نشونه ی تعجب اخم کردم
جلو اومد و دستمو گرفت و با حالت مظلومی بهم خیره شد
_لطفا... منو ببر یه جای امن
چشماش یه جور خاصی بودن، هم زیبا بودم هم.. انگار.. هیپنوتیزم میکردن
نمیتونستم فکر کنم یه جورایی قدرت فکر کردنو از دست داده بودم برای همین بی اختیار گفتم :باشه
لبخند زد
یه مدتی میشد با هم زندگی میکردیم و واقعا نمیدونم چرا و چطور نمیتونستم از خونه م بیرونش کنم، حتی بعد اون شب هم نتونستم ازش بپرسم چرا اونجا گیر افتاده بود.. بهتره اینطوری بگم وقتی بهش نزدیک میشدم نمیتونستم ازش سوال بپرسم
جالب اینجا بود همیشه هم باهام میومد سر کار و کسی هم باهاش کاری نداشت
خیلی بهم توجه میکرد و همیشه سعی داشت نزدیکم بمونه، همش یه سری جملاتو تکرار میکرد، جمله هایی مثل"من همیشه حواسم بهت هست، همیشه کنارتم، با من بمون " و جمله هایی از این قبیل
نمیخوام دروغ بگم... راستش خیلی از بودنش خوشحال بودم

@b3rryluv
Forwarded from یه غریبه!
مدت طولانی بود به اون موجود کوچولو خیره شده بودم؛میگفت من خلقش کردم و از یکی از نقاشی هام بیرون اومده
باور کردنش سخت بود هرچند هنوز فکر میکردم دارم خواب میبینم
قدش به اندازه ی دستم بود، خیلی کوچیک بود و لباسای عجیب غریبی پوشیده بود.. اومم میشه گفت یه آدم کوچولو بود
دست به سینه روی میزم ایستاده بود و با قیافه ی حق به جانب نگام میکرد
از فکر کردن بهش بیرون اومدم و گفتم
+چی؟
لباشو با عصبانیت گاز گرفت و تقریبا داد زد
_شنیدی چی گفتم؟؟
+نه.. میشه دوباره بگی؟
_گفتم میخوام یه اتاق داشته باشم، برام درستش کن
باور کردنش سخت بود، یه موجود کوچولو تو اتاقم و اونم روی میزم داشت باهام حرف میزد
نفسمو تندی بیرون دادم و چشمامو مالیدم
+چه خواب عجیبی
_خواب نیستی
فکرمو بلند به زبون آورده بودم.دوباره بهش نگاه کردم
+اسمت چیه؟
_نمیدونم، تو باید واسم یه اسم انتخاب کنی
از روی تعجب اخم کردم
+من چرا؟
_تو منو آفریدی.. چند بار تکرار کنم؟
تک خنده ای زدم؛ خواب قشنگی بود
+باید فکر کنم
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد.

@maxdaily_studio