چالش ها
2 subscribers
121 photos
136 links
Download Telegram
https://t.me/NexOfDeath
تو دنیای موازی شلخته ترین و بی نظم ترینی
هیچ ایده آلی تو ذهنت نداری و کلا بیخیال همه چی هستی
https://t.me/WishlistOfFatemeh
تو دنیای موازی آدم خیلی خشک و غیر قابل تحملی هستی
هیچکی علاقه ای به نزدیک شدن بهت نداره و فکر میکنی خیلی آدم شاخی هستی
https://t.me/hangoverwithcofee
تو دنیای موازی لبخند از رو لبات نمیوفته نه بخاطر اینکه حالت خوبه، نه
فقط به این خاطره که منتظر تایید بقیه ای و فکر میکنی اینجوری میتونی مورد تاییدشون باشی
https://t.me/Gray_typist
تو دنیای موازی از دختر بودنت متنفری و سعیتو میکنی از اینی که هستی دور باشی
با تمام قوا از خودت حالت به هم میخوره
https://t.me/worblue
تو دنیای موازی آدم تو سری خوری هستی و نمیشه تحملت کرد
چص ناله کنی و حوصله سر بر
https://t.me/cloudysmall
تو دنیای موازی از همه بدت میاد و کسی رو نمیتونی تحمل کنی
صدای آدما هم واست غیر قابل تحمله برای همین سعی میکنی همیشه تنها باشی
https://t.me/sullishin
تو دنیای موازی تنها کاری که ازت بر میاد برگویی کردن و تخریب کردن خودته
Forwarded from یه غریبه! (..)
https://t.me/MY_GALAXY_22
تو دنیای موازی وراج نیستی، ساکتی، میشه تحملت کرد و رو مخ نیستی
Forwarded from یه غریبه!
چالش
از بین ۱ تا ۲۰۸ یه عدد انتخاب کنید تا من یه قصه ی کوتاه از کتاب (افسانه های مردم دنیا) بهتون هدیه بدم
به خاطر درسام ممکنه یکم دیر جوابارو بذارم پس اگه میتونید صبر کنید فور بزنید.
Forwarded from یه غریبه!
چالش
این پیامو فور کنید و بگید از چی بیشتر از همه متنفرید تا من ازش یه فانتزی براتون بنویسم.
Forwarded from یه غریبه!
چند روزی بود حس میکردم یه نفر از پشت پنجره ی اتاقم بهم خیره میشه
حس بدی داشتم با اینکه اتاقم توی چهارمین طبقه از ساختمون بود و کسی نمیتونت بیاد پشت پنجره ولی باز اون سنگینی نگاه رو حس میکردم.
تا دیر وقت بخاطر ایده ای که به ذهنم رسیده بود برای نقاشی بیدار بودم و صد البته خسته هم بودم و دیگه نمیخواستم ادامه بدم چون زیادی از بدنم کار کشیده بودم و طبیعی بود اگه بگم رو به موت بودم!
همینکه اومدم برم سمت تختم ناخودآگاه نیم نگاهی به پنجره انداختم و سرمو برگردوندم اما یهو خشکم زد، درست پشت پنجره یه آدم ایستاده بود، یکی که بالای پروانه ای زرد و ساخک های نسبتا بلندی داشت با لباسی بلندِ راه راهی بهم خیره شده بود
راستش میترسیدم برگردم و دوباره نگاه کنم ببینم درست دیدم یا نه
نفسم به شماره افتاده بود و ضربان قلبمو توی سرم حس میکردم
یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه بخاطر خستگیه و دارم توهم میزنم!
با این فکر که حتما توهمه با ترس برگشتم سمت پنجره؛کسی پشت پنجره نبود..

@apieceofhearttt
Forwarded from یه غریبه!
تا حالا فکر کردید چه حالی میشید اگه اون چیزی که ازش متنفرید دائما تو زندگیتون اتفاق بیوفته؟
از وقتی که یادم میاد از صدای جروبحث آدما بدم میومد، از عصبانیتشون، از مقابل هم قرار گرفتنشون،از انرژی منفیشون و از هر چیزی که به دعوا ختم میشد بدم میومد؛همیشه سعی میکردم هرجا که این اتفاق میوفته از اونجا فاصله بگیرم،.. هیچوقت خودمو درگیر بحث ها نمیکردم! خیلیا بودن که سعی داشتن منو عصبی کنن تا باهام کل کل کنن ولی همیشه تا این روشونو میدیدم یا سکوت میکردم یا اونجا ترک میکردم..
زندگی با اینکه خوب نبود ولی میشه گفت بهتر از الان بود
گفتم الان! بذارید بگم چه اتفاق وحشتناکی افتاده..
نمیدونم چیشد و چه طور اینجوری شد فقط میدونم شب که خوابیدم صبحش با صدای داد و بیداد بیدار شدم، انگار کل مردم شهرم داشتن با هم دعوا میکردن
نه تنها توی خونه بلکه صدای داد و بیدار کردن از بیرون خونه هم به گوش میرسید
ترسیده بودم... خیلی بد ترسیده بودم
کابوسام به واقعیت تبدیل شده بودن و این به شدت ترسناک بود
تنها کاری که به ذهنم رسید اون لحظه انجام بدم قفل کردن دَرِ اتاقم بود؛نمیخواستم کسی وارد اتاقم شه
با دستایی لرزون درو قفل کردم و برگشتم و تا به در تکیه بدم اما همینکه برگشتم درست روبه روم طوری که فقط چند قدم باهام فاصله باشه یه آدم ایستاده بود.. یه پسرِمشکی پوش با یه نیشخند مسخره کنج لبش و چشمایی قرمز رنگ که شرارت توشون موج میزد
اونقدر ترسیدم که تندی عقب کشیدمو به در خوردم. به معنای واقعی کلمه لال شده بودم و هیچی به ذهنم نمیومد.
_دنیای منو دوست داری؟

برای تیدا