https://t.me/here_is_nothiing
تو دنیای موازی به شدت آدم اجتماعی و خوش خنده ای هستی
طوری که با همه دوستی
تو دنیای موازی به شدت آدم اجتماعی و خوش خنده ای هستی
طوری که با همه دوستی
Telegram
سایه های"هــیـچ"
"امروز نه آغاز و نه انجام جهان است...پیوسته غم و شادی که پس پرده نهان است"
Tara | XSTP
_𝐓𝐚𝐫𝐚_
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1381338511
_𝐀𝐥𝐢_ https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1254696-Juo5DCI
Tara | XSTP
_𝐓𝐚𝐫𝐚_
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1381338511
_𝐀𝐥𝐢_ https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1254696-Juo5DCI
https://t.me/NexOfDeath
تو دنیای موازی شلخته ترین و بی نظم ترینی
هیچ ایده آلی تو ذهنت نداری و کلا بیخیال همه چی هستی
تو دنیای موازی شلخته ترین و بی نظم ترینی
هیچ ایده آلی تو ذهنت نداری و کلا بیخیال همه چی هستی
Telegram
•𝑫𝒐𝒓𝒊𝒂𝒏•
𝐈𝐍𝐓𝐉'𝐒 𝐆𝐑𝐀𝐘 𝐖𝐎𝐑𝐋𝐃
𝗡𝗲𝘅:
http://t.me/HidenChat_bot?start=340672698
𝗡𝗲𝘅:
http://t.me/HidenChat_bot?start=340672698
https://t.me/WishlistOfFatemeh
تو دنیای موازی آدم خیلی خشک و غیر قابل تحملی هستی
هیچکی علاقه ای به نزدیک شدن بهت نداره و فکر میکنی خیلی آدم شاخی هستی
تو دنیای موازی آدم خیلی خشک و غیر قابل تحملی هستی
هیچکی علاقه ای به نزدیک شدن بهت نداره و فکر میکنی خیلی آدم شاخی هستی
https://t.me/yellow3amdaily
تو دنیای موازی منتظر نمیمونی یکی بیاد و حالتو خوب کنه چون خودت دست به کار میشی
تو دنیای موازی منتظر نمیمونی یکی بیاد و حالتو خوب کنه چون خودت دست به کار میشی
Telegram
𝟢𝟥:𝟥𝟢
–𝘛𝘰 𝘣𝘳𝘦𝘢𝘬 𝘵𝘩𝘦 𝘴𝘪𝘭𝘦𝘯𝘤𝘦 𝘰𝘧 𝘣𝘳𝘢𝘪𝘯𝘴
–𝘎𝘦𝘮𝘪𝘯𝘪
–𝘌𝘯𝘧𝘫
–𝘚𝘢𝘮
http://t.me/HidenChat_Bot?start=2123048819
–𝘎𝘦𝘮𝘪𝘯𝘪
–𝘌𝘯𝘧𝘫
–𝘚𝘢𝘮
http://t.me/HidenChat_Bot?start=2123048819
https://t.me/hangoverwithcofee
تو دنیای موازی لبخند از رو لبات نمیوفته نه بخاطر اینکه حالت خوبه، نه
فقط به این خاطره که منتظر تایید بقیه ای و فکر میکنی اینجوری میتونی مورد تاییدشون باشی
تو دنیای موازی لبخند از رو لبات نمیوفته نه بخاطر اینکه حالت خوبه، نه
فقط به این خاطره که منتظر تایید بقیه ای و فکر میکنی اینجوری میتونی مورد تاییدشون باشی
Telegram
"𝐇𝐀𝐍𝐆𝐎𝐕𝐄𝐑...!"
I wanna drink too much for sure!(istak🦦✌🏼)
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-452010-At0U3u0
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-452010-At0U3u0
https://t.me/Gray_typist
تو دنیای موازی از دختر بودنت متنفری و سعیتو میکنی از اینی که هستی دور باشی
با تمام قوا از خودت حالت به هم میخوره
تو دنیای موازی از دختر بودنت متنفری و سعیتو میکنی از اینی که هستی دور باشی
با تمام قوا از خودت حالت به هم میخوره
https://t.me/DANIUSOFF
تو دنیای موازی چرت و پرت گویی ولی دوستای زیادی داری که خالصانه کنارتن
تو دنیای موازی چرت و پرت گویی ولی دوستای زیادی داری که خالصانه کنارتن
Telegram
𝐁𝐋𝐀𝐂𝐊 𝐌𝐎𝐎𝐍
༒
'居住片刻'
'𝑰𝑺𝑻𝑱' 𝑺𝑬𝑵𝑷𝑨𝑰
' 𝑼𝒏𝒌𝒏𝒐𝒘𝒏' http://t.me/HidenChat_Bot?start=5443989337
'居住片刻'
'𝑰𝑺𝑻𝑱' 𝑺𝑬𝑵𝑷𝑨𝑰
' 𝑼𝒏𝒌𝒏𝒐𝒘𝒏' http://t.me/HidenChat_Bot?start=5443989337
https://t.me/cloudysmall
تو دنیای موازی از همه بدت میاد و کسی رو نمیتونی تحمل کنی
صدای آدما هم واست غیر قابل تحمله برای همین سعی میکنی همیشه تنها باشی
تو دنیای موازی از همه بدت میاد و کسی رو نمیتونی تحمل کنی
صدای آدما هم واست غیر قابل تحمله برای همین سعی میکنی همیشه تنها باشی
https://t.me/sullishin
تو دنیای موازی تنها کاری که ازت بر میاد برگویی کردن و تخریب کردن خودته
تو دنیای موازی تنها کاری که ازت بر میاد برگویی کردن و تخریب کردن خودته
Forwarded from یه غریبه! (⏳..)
https://t.me/MY_GALAXY_22
تو دنیای موازی وراج نیستی، ساکتی، میشه تحملت کرد و رو مخ نیستی
تو دنیای موازی وراج نیستی، ساکتی، میشه تحملت کرد و رو مخ نیستی
Telegram
ƓąӀą×վ
اینجا کهکشان درون ذهن منه🌌
𝖄𝖚𝖗𝖎
https://t.me/harfmanbot?start=1116689102
𝖄𝖚𝖗𝖎
https://t.me/harfmanbot?start=1116689102
Forwarded from یه غریبه!
چند روزی بود حس میکردم یه نفر از پشت پنجره ی اتاقم بهم خیره میشه
حس بدی داشتم با اینکه اتاقم توی چهارمین طبقه از ساختمون بود و کسی نمیتونت بیاد پشت پنجره ولی باز اون سنگینی نگاه رو حس میکردم.
تا دیر وقت بخاطر ایده ای که به ذهنم رسیده بود برای نقاشی بیدار بودم و صد البته خسته هم بودم و دیگه نمیخواستم ادامه بدم چون زیادی از بدنم کار کشیده بودم و طبیعی بود اگه بگم رو به موت بودم!
همینکه اومدم برم سمت تختم ناخودآگاه نیم نگاهی به پنجره انداختم و سرمو برگردوندم اما یهو خشکم زد، درست پشت پنجره یه آدم ایستاده بود، یکی که بالای پروانه ای زرد و ساخک های نسبتا بلندی داشت با لباسی بلندِ راه راهی بهم خیره شده بود
راستش میترسیدم برگردم و دوباره نگاه کنم ببینم درست دیدم یا نه
نفسم به شماره افتاده بود و ضربان قلبمو توی سرم حس میکردم
یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه بخاطر خستگیه و دارم توهم میزنم!
با این فکر که حتما توهمه با ترس برگشتم سمت پنجره؛کسی پشت پنجره نبود..
@apieceofhearttt
حس بدی داشتم با اینکه اتاقم توی چهارمین طبقه از ساختمون بود و کسی نمیتونت بیاد پشت پنجره ولی باز اون سنگینی نگاه رو حس میکردم.
تا دیر وقت بخاطر ایده ای که به ذهنم رسیده بود برای نقاشی بیدار بودم و صد البته خسته هم بودم و دیگه نمیخواستم ادامه بدم چون زیادی از بدنم کار کشیده بودم و طبیعی بود اگه بگم رو به موت بودم!
همینکه اومدم برم سمت تختم ناخودآگاه نیم نگاهی به پنجره انداختم و سرمو برگردوندم اما یهو خشکم زد، درست پشت پنجره یه آدم ایستاده بود، یکی که بالای پروانه ای زرد و ساخک های نسبتا بلندی داشت با لباسی بلندِ راه راهی بهم خیره شده بود
راستش میترسیدم برگردم و دوباره نگاه کنم ببینم درست دیدم یا نه
نفسم به شماره افتاده بود و ضربان قلبمو توی سرم حس میکردم
یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه بخاطر خستگیه و دارم توهم میزنم!
با این فکر که حتما توهمه با ترس برگشتم سمت پنجره؛کسی پشت پنجره نبود..
@apieceofhearttt
Forwarded from یه غریبه!
تا حالا فکر کردید چه حالی میشید اگه اون چیزی که ازش متنفرید دائما تو زندگیتون اتفاق بیوفته؟
از وقتی که یادم میاد از صدای جروبحث آدما بدم میومد، از عصبانیتشون، از مقابل هم قرار گرفتنشون،از انرژی منفیشون و از هر چیزی که به دعوا ختم میشد بدم میومد؛همیشه سعی میکردم هرجا که این اتفاق میوفته از اونجا فاصله بگیرم،.. هیچوقت خودمو درگیر بحث ها نمیکردم! خیلیا بودن که سعی داشتن منو عصبی کنن تا باهام کل کل کنن ولی همیشه تا این روشونو میدیدم یا سکوت میکردم یا اونجا ترک میکردم..
زندگی با اینکه خوب نبود ولی میشه گفت بهتر از الان بود
گفتم الان! بذارید بگم چه اتفاق وحشتناکی افتاده..
نمیدونم چیشد و چه طور اینجوری شد فقط میدونم شب که خوابیدم صبحش با صدای داد و بیداد بیدار شدم، انگار کل مردم شهرم داشتن با هم دعوا میکردن
نه تنها توی خونه بلکه صدای داد و بیدار کردن از بیرون خونه هم به گوش میرسید
ترسیده بودم... خیلی بد ترسیده بودم
کابوسام به واقعیت تبدیل شده بودن و این به شدت ترسناک بود
تنها کاری که به ذهنم رسید اون لحظه انجام بدم قفل کردن دَرِ اتاقم بود؛نمیخواستم کسی وارد اتاقم شه
با دستایی لرزون درو قفل کردم و برگشتم و تا به در تکیه بدم اما همینکه برگشتم درست روبه روم طوری که فقط چند قدم باهام فاصله باشه یه آدم ایستاده بود.. یه پسرِمشکی پوش با یه نیشخند مسخره کنج لبش و چشمایی قرمز رنگ که شرارت توشون موج میزد
اونقدر ترسیدم که تندی عقب کشیدمو به در خوردم. به معنای واقعی کلمه لال شده بودم و هیچی به ذهنم نمیومد.
_دنیای منو دوست داری؟
برای تیدا
از وقتی که یادم میاد از صدای جروبحث آدما بدم میومد، از عصبانیتشون، از مقابل هم قرار گرفتنشون،از انرژی منفیشون و از هر چیزی که به دعوا ختم میشد بدم میومد؛همیشه سعی میکردم هرجا که این اتفاق میوفته از اونجا فاصله بگیرم،.. هیچوقت خودمو درگیر بحث ها نمیکردم! خیلیا بودن که سعی داشتن منو عصبی کنن تا باهام کل کل کنن ولی همیشه تا این روشونو میدیدم یا سکوت میکردم یا اونجا ترک میکردم..
زندگی با اینکه خوب نبود ولی میشه گفت بهتر از الان بود
گفتم الان! بذارید بگم چه اتفاق وحشتناکی افتاده..
نمیدونم چیشد و چه طور اینجوری شد فقط میدونم شب که خوابیدم صبحش با صدای داد و بیداد بیدار شدم، انگار کل مردم شهرم داشتن با هم دعوا میکردن
نه تنها توی خونه بلکه صدای داد و بیدار کردن از بیرون خونه هم به گوش میرسید
ترسیده بودم... خیلی بد ترسیده بودم
کابوسام به واقعیت تبدیل شده بودن و این به شدت ترسناک بود
تنها کاری که به ذهنم رسید اون لحظه انجام بدم قفل کردن دَرِ اتاقم بود؛نمیخواستم کسی وارد اتاقم شه
با دستایی لرزون درو قفل کردم و برگشتم و تا به در تکیه بدم اما همینکه برگشتم درست روبه روم طوری که فقط چند قدم باهام فاصله باشه یه آدم ایستاده بود.. یه پسرِمشکی پوش با یه نیشخند مسخره کنج لبش و چشمایی قرمز رنگ که شرارت توشون موج میزد
اونقدر ترسیدم که تندی عقب کشیدمو به در خوردم. به معنای واقعی کلمه لال شده بودم و هیچی به ذهنم نمیومد.
_دنیای منو دوست داری؟
برای تیدا