Challenges Death
14 subscribers
95 photos
59 files
695 links
Download Telegram
شاید یک کلیسای قدیمی؛ جایی که سال‌هاست سکوت، میان دیوارهای سنگی‌اش زندگی می‌کند و نور از پنجره‌های رنگی، آرام روی زمین می‌ریزد. آدم‌های زیادی از آنجا عبور کرده‌اند؛ بعضی برای دعا، بعضی برای گریه و بعضی فقط برای اینکه چند دقیقه از شلوغی دنیا پناه بگیرند. اما بعد از رفتن همه، این سکوت است که دوباره در تمام گوشه‌هایش می‌پیچد.
تو شبیه همین کلیسایی؛ آرام، عمیق و پر از احساساتی که کمتر به زبان می‌آیند. شاید از دور سرد و دور از دسترس به نظر برسی، اما هر کسی که کمی بیشتر بماند، می‌فهمد پشت این سکوت، قلبی هست که هنوز با تمام زخم‌هایش توان دوست داشتن را از دست نداده است. بعضی مکان‌ها را نمی‌شود با یک نگاه شناخت؛ باید مدتی در آن‌ها ماند تا آرامش و اندوهشان را با تمام وجود حس کرد.
https://t.me/Ve1mourn
جنگلی یخ‌زده، پوشیده از رزهای آبی؛ گل‌هایی که با وجود سرمای بی‌رحم، هنوز شکوفه داده‌اند، انگار امید را فراموش نکرده‌اند. کمی آن‌طرف‌تر، سیرکی متروکه و مخروبه ایستاده؛ جایی که زمانی پر از خنده و نور بود، اما حالا فقط باد میان چادرهای پاره‌اش می‌پیچد و خاطره‌ی روزهای شلوغ را زمزمه می‌کند.
تو شبیه همین سرزمینی؛ بخشی از وجودت هنوز می‌تواند زیباترین احساسات را مثل آن رزهای آبی زنده نگه دارد، حتی وقتی همه‌چیز یخ زده به نظر می‌رسد. اما در گوشه‌ای دیگر، خاطره‌هایی زندگی می‌کنند که مدت‌هاست چراغشان خاموش شده است. شاید به همین خاطر، هر کسی نتواند تو را بفهمد؛ چون برای شناختنت، باید هم از میان سرمای جنگل عبور کند و هم جرئت داشته باشد وارد سیرکی شود که سال‌هاست هیچ‌کس در آن نمانده است.
https://t.me/mg_ypj
زیر سایه‌ی یک بید مجنون، وسط جنگلی بکر؛ جایی که انگار زمان آرام‌تر از هر جای دیگری می‌گذرد. فقط یک تکه زمین برای نشستن، چند شاخه که با باد آرام تکان می‌خورند و سکوتی که هیچ اجباری برای شکستن ندارد. اینجا کسی مجبور نیست چیزی را توضیح بدهد؛ کافی است بماند و نفس بکشد.
تو شبیه همین جایی؛ پناهگاهی برای آدم‌های خسته، نه با حرف‌های زیاد، بلکه با حضورت. شاید خیلی‌ها از کنارت عبور کنند و سادگی‌ات را نبینند، اما کسی که لحظه‌ای زیر سایه‌ات بنشیند، می‌فهمد آرامش همیشه پرزرق‌وبرق نیست. گاهی فقط یک سکوت مشترک، یک نگاه کوتاه و حسِ دیده شدن، کافی است تا آدم، انعکاس واقعی خودش را در دلِ دیگری پیدا کند.
https://t.me/undertheirminsul
اگر تو یک مکان بودی، دریا بودی؛ آرام از دور، اما بی‌انتها در عمق. خیلی‌ها فقط موج‌هایت را می‌بینند و خیال می‌کنند همه‌ی تو همین است، بی‌آنکه بدانند زیر این سطح آرام، دنیایی از رازها، خاطره‌ها و احساسات پنهان شده است. گاهی طوفانی می‌شوی، نه برای ویران کردن، فقط چون هیچ دریایی نمی‌تواند همیشه آرام بماند.
آدم‌های زیادی به ساحلت می‌آیند؛ بعضی فقط رد پایی روی شن‌ها می‌گذارند و می‌روند، بعضی هم فقط تا جایی پیش می‌آیند که پاهایشان خیس شود. اما شاید روزی کسی پیدا شود که از عمقت نترسد، کنار موج‌هایت بماند و بفهمد زیباترین مرواریدها، همیشه در عمیق‌ترین بخش‌های دریا پنهان شده‌اند.
https://t.me/StnBlue
کتابخانه همیشه برای او شبیه یک پناهگاه بود؛ جایی میان سکوت و بوی کاغذهای قدیمی که می‌شد در آن از دنیا فرار کرد. هر روز روی همان صندلی کنار پنجره می‌نشست، جایی که نور غروب آرام روی صفحه‌های کتاب می‌افتاد و انگار زمان کمی مهربان‌تر می‌شد.
او را اولین‌بار همان‌جا دید؛ دختری که آرام وارد شد، انگار نمی‌خواست حتی سکوت را بشکند. رفت سمت قفسه شعرها و همان کتابی را برداشت که او بارها بی‌دلیل به آن نگاه کرده بود. نگاهشان فقط یک لحظه گره خورد، اما همان یک لحظه کافی بود تا چیزی درون هر دو تکان بخورد.
روزها بعد، حضورشان تبدیل به عادت شد؛ بی‌حرف، بی‌قرار، فقط نگاه‌هایی که بین قفسه‌ها رد و بدل می‌شد. او همیشه نزدیکش می‌نشست، اما نه آن‌قدر که مزاحم باشد، نه آن‌قدر دور که بی‌تفاوت بماند. انگار هر دو از ترس خراب شدن یک حس، آن را در سکوت نگه داشته بودند.
تا اینکه یک روز، او دیگر نیامد. کتابش روی میز ماند، نیمه‌باز، و صفحه‌ای که انگار هنوز منتظر دست‌هایش بود. از آن روز به بعد، کتابخانه همان کتابخانه بود… اما برای او، هر سکوتی شبیه جای خالی کسی بود که هیچ‌وقت نگفت “می‌مانم”، اما همه‌چیزش شبیه ماندن بود.
https://t.me/kitkatmovingcastle1485
جاده‌ی جنگلی بعد از باران کشیده شده بود، مثل خطی باریک میان سکوت و خاطره. بوی خاک خیس همه‌جا را پر کرده بود و نور کم‌رنگ خورشید از لابه‌لای شاخه‌ها می‌ریخت روی آسفالت، انگار تکه‌های طلاییِ گم‌شده روی زمین افتاده باشد. هیچ تابلویی نبود، فقط مسیر بود و ابهام.
او همیشه آنجا می‌آمد، وقتی دلش سنگین می‌شد. قدم می‌زد و صدای شکستن برگ‌های خیس زیر پاهایش تنها همراهش بود. فکر می‌کرد اگر راهی را تا آخر برود، شاید چیزی درونش سبک‌تر شود، شاید جواب بعضی سوال‌ها جایی بین درخت‌ها پنهان شده باشد.
یک روز، کسی هم کنار او در همان جاده قدم زد. نه حرفی زیاد، نه توضیحی. فقط حضور. انگار دو نفر که از دو جای دورِ یک درد آمده‌اند، در یک مسیر بی‌نام به هم رسیده باشند. نگاهشان گاهی در نورهای شکسته‌ی میان شاخه‌ها گره می‌خورد و دوباره در سکوت گم می‌شد.
اما بعد از آن روز، یکی از آن‌ها دیگر برنگشت. جاده همان بود، باران همان بود، نور همان‌طور از میان درخت‌ها می‌ریخت… فقط یک جای خالی اضافه شده بود که حتی طبیعت هم اسمش را نمی‌دانست.
https://t.me/KBloodyFire
💊1
شیراز برای او یک شهر معمولی نبود؛ شهری بود که بعد از باران، همه‌چیزش آرام‌تر به نظر می‌رسید. خیابان‌ها خیس بودند و بوی خاک و بهارنارنج در هوا پخش شده بود، طوری که حتی نفس کشیدن هم سنگین‌تر اما واقعی‌تر می‌شد.
در کوچه‌های قدیمی راه می‌رفت و به دیوارهایی نگاه می‌کرد که رد زمان رویشان مانده بود. انگار هر خیابان یک داستان نیمه‌کاره داشت که کسی حوصله ادامه دادنش را نداشت. آدم‌ها رد می‌شدند، اما هیچ‌کس مکث نمی‌کرد.
او از کنار حافظیه گذشت، جایی که معمولاً شلوغ بود، اما در ذهنش بیشتر شبیه سکوت بود تا جمعیت. چیزی در این شهر همیشه ناتمام می‌ماند؛ مثل جمله‌ای که وسطش نفس کم بیاوری و ادامه‌اش را نگویی.
وقتی شب رسید و چراغ‌ها روشن شدند، شیراز دیگر شلوغ یا زیبا نبود؛ فقط واقعی بود. و او فهمید بعضی شهرها قرار نیست حال آدم را خوب کنند، فقط قرار است چیزی را یادشان بیاورند که مدت‌هاست فراموش نکرده‌اند.
https://t.me/iranaysarayeomidam
👍1
ساری برای او شهری بود که همیشه با رطوبت هوا و بوی خاک خیس شناخته می‌شد؛ جایی که آسمان اغلب خاکستری بود و خورشید انگار پشت ابرها خسته می‌ماند. خیابان‌ها آرام بودند، اما این آرامش بیشتر شبیه سکون بعد از یک اتفاق ناتمام بود.
هر بار که در مسیرهایش قدم می‌زد، صدای باران‌های قدیمی در ذهنش زنده می‌شد؛ باران‌هایی که انگار هیچ‌وقت کاملاً تمام نمی‌شوند. درخت‌ها سبز بودند، اما این سبزی برایش بیشتر شبیه تکرار بود تا تازگی.
او از کنار بازارهای محلی رد می‌شد، جایی که آدم‌ها مشغول زندگی بودند، اما نگاه‌ها کمتر در هم گره می‌خورد. ساری شهری بود که انگار همه چیز را نگه داشته بود، اما هیچ‌چیز را کامل بیان نمی‌کرد.
وقتی عصر می‌شد و مه آرام روی شهر می‌نشست، او حس می‌کرد ساری چیزی را در خودش پنهان کرده است؛ نه غم آشکار، نه شادی واضح… فقط حسی که در هوا می‌ماند و با آدم تا خانه همراه می‌شود.
https://t.me/Lahze_rahaee
جنگلی بود که انگار دو نیم شده بود؛ یک طرفش روشن، آرام و زنده، با نور خورشید که از میان شاخه‌ها عبور می‌کرد و زمین را گرم‌تر نشان می‌داد. آن سمت، همه‌چیز قابل فهم‌تر بود؛ مسیرها واضح‌تر بودند و هوا سبک‌تر نفس می‌داد.
اما سمت دیگر جنگل تاریک‌تر بود؛ جایی که نور کمتر می‌رسید و درخت‌ها نزدیک‌تر به هم ایستاده بودند. آنجا صداها کمتر شنیده می‌شدند، اما حس‌ها سنگین‌تر بودند. نه ترسناک، فقط عمیق‌تر و پیچیده‌تر.
میان این دو بخش، مرزی مشخص نبود؛ فقط یک تغییر تدریجی بود، مثل تغییر حال آدم بدون اینکه خودش دقیق بفهمد از کجا شروع شده. او در همین مرز قدم می‌زد، جایی که هم روشنایی را می‌فهمید و هم تاریکی را.
و شاید همین بود معنای واقعی‌اش؛ اینکه نه کاملاً روشن بود و نه کاملاً تاریک… فقط جنگلی بود که هر دو را در خودش نگه داشته بود، بدون اینکه یکی را حذف کند.
https://t.me/Dian_Vailorn
خانه‌ای وسط جنگل بود؛ دور تا دورش پر از گل‌های رنگارنگ که حتی زیر سرمای هوا هم هنوز زنده مانده بودند. انگار طبیعت تصمیم گرفته بود زیبایی را نگه دارد، حتی وقتی همه‌چیز سرد و سنگین شده بود.
هوا برفی بود، اما برف آرام نمی‌نشست؛ بیشتر شبیه سکوتی بود که از آسمان پایین می‌آمد. درخت‌ها سفید شده بودند و مسیرهای خاکی زیر لایه‌ای از یخ پنهان شده بود. تضاد عجیبی در فضا بود؛ گل‌ها زنده، هوا سرد، و همه‌چیز در یک تعادل ناپایدار.
او جلوی خانه ایستاده بود و به این تضاد نگاه می‌کرد. درونش هم همین‌طور بود؛ چیزهایی گرم و رنگی که هنوز مانده بودند، کنار احساس‌هایی که یخ زده و ساکت شده بودند.
و شاید همین خانه وسط جنگل، معنی‌اش همین بود… جایی که زیبایی و سرما کنار هم زندگی می‌کنند، بدون اینکه همدیگر را کامل از بین ببرند.
https://t.me/pishy8585
https://t.me/Baphomet_666_Daily
جهنم جایی نبود که آتش فقط بسوزاند؛ بیشتر شبیه فضایی بود که نفس در آن گیر می‌کرد. نور وجود نداشت یا اگر هم بود، زخمی و لرزان بود، انگار هر لحظه ممکن است خاموش شود.

صداها مدام تکرار می‌شدند؛ نه واضح، نه قابل فهم، فقط شبیه خاطراتی که اشتباه بازگشته‌اند. هر قدمی که برداشته می‌شد، بیشتر حس گم شدن می‌داد تا حرکت.

زمان در آنجا معنا نداشت؛ نه شروعی بود، نه پایانی، فقط ادامه‌ای خسته و سنگین که خودش را تکرار می‌کرد. انگار همه‌چیز در یک نقطه گیر کرده باشد.

و او آنجا ایستاده بود، نه برای جنگیدن، نه برای فرار… فقط برای فهمیدن اینکه بعضی حالت‌ها اسمشان جهنم است، چون هیچ راه ساده‌ای برای آرام شدن ندارند.
جنگل مه‌آلود بود؛ همه‌چیز در یک لایه خاکستری نازک گم شده بود. درخت‌ها کامل دیده نمی‌شدند، فقط سایه‌هایی بلند که انگار هر لحظه ممکن بود شکلشان عوض شود.
مه آرام بین شاخه‌ها حرکت می‌کرد و مسیرها را نصفه‌نیمه نشان می‌داد. نه کاملاً تاریک بود، نه روشن؛ بیشتر شبیه جایی بین دانستن و ندانستن بود.
او آرام قدم برمی‌داشت، بدون اینکه مطمئن باشد جلوتر چه چیزی منتظرش است. هر صدا دورتر از آن بود که واقعی به نظر برسد، هر جهت شبیه جهت دیگر.
و شاید جنگل مه‌آلود همین بود… جایی که آدم نه گم می‌شود، نه پیدا؛ فقط برای مدتی در میان ابهام خودش راه می‌رود.
https://t.me/bloody_lips_N
🕊1
جنگل بود؛ بی‌صدا و گسترده، جایی که درخت‌ها مثل آدم‌هایی ایستاده بودند که حرف نمی‌زنند اما همه‌چیز را می‌فهمند. نور از بالا می‌ریخت و روی زمین لکه‌های روشن و تیره می‌ساخت، انگار هر لحظه حال فضا عوض می‌شد.
مسیرها مشخص نبودند؛ فقط ردهایی محو که گاهی پیدا می‌شدند و گاهی زیر برگ‌ها گم می‌شدند. هیچ عجله‌ای در فضا نبود، فقط ادامه داشتن، بدون اینکه مقصدی الزام باشد.
باد آرام بین شاخه‌ها حرکت می‌کرد و صدای خش‌خش برگ‌ها تنها همراه سکوت بود. جنگل نه دعوت می‌کرد و نه پس می‌زد؛ فقط وجود داشت، مثل چیزی که همیشه بوده و همیشه خواهد ماند.
و او در میان این همه، حس می‌کرد بعضی جاها برای رسیدن نیستند… برای فهمیدن خودِ بودن هستند.
https://t.me/HyunL1ix
جنگل بود؛ ساده، بی‌اسم و بی‌ادعا. درخت‌ها کنار هم ایستاده بودند، بعضی بلند و بعضی خمیده، انگار هر کدام داستان خودش را نگه داشته بود اما به زبان نمی‌آورد.
نور از لابه‌لای شاخه‌ها رد می‌شد و روی زمین طرح‌های نامنظم می‌انداخت. مسیرها واضح نبودند، اما گم شدن هم ترسناک به نظر نمی‌رسید؛ بیشتر شبیه انتخاب‌های بی‌صدا بود.
صداها کم بودند؛ فقط باد، برگ‌ها و گاهی پرنده‌ای که از دور می‌گذشت. سکوت جنگل خالی نبود، پر بود از چیزهایی که دیده نمی‌شدند.
و او میان این همه ایستاده بود، جایی که نه عجله‌ای برای رسیدن بود و نه فشاری برای رفتن… فقط بودن، همان‌طور که هست.
https://t.me/BloodPhoenixy
❤1
کلیسای کلن بود؛ بلند، سرد و سنگین، جایی که انگار زمان در دیوارهای سنگی‌اش گیر کرده است. برج‌های کشیده‌اش به آسمان نزدیک می‌شوند، اما انگار هیچ‌وقت به آن نمی‌رسند.
داخلش نور رنگی از شیشه‌های بلند روی زمین می‌افتد؛ نورهایی که شکسته و آرام پخش می‌شوند. فضا ساکت است، اما این سکوت خالی نیست؛ پر از حضور چیزهایی است که گفته نشده‌اند.
قدم‌ها روی سنگ‌های سرد انعکاس کوتاهی دارند و دوباره در سکوت گم می‌شوند. هر گوشه‌اش شبیه یک توقف است، نه یک حرکت.
و او آنجا ایستاده بود، میان عظمت و سکوت… جایی که آدم حس می‌کند هم کوچک است، هم سنگین، و هم در فکرهایی گیر کرده که اسم ندارند.
https://t.me/PINQKBLUE
بالای یک درخت خیلی بلند بود؛ جایی که زمین از آن بالا کوچک‌تر از یک خاطره به نظر می‌رسید. باد آرام از میان شاخه‌ها رد می‌شد و برگ‌ها را تکان می‌داد، انگار همه‌چیز در یک گفت‌وگوی بی‌صدا جریان دارد.
از آن بالا، دنیا هم دور بود هم واضح؛ دور از شلوغی‌ها، اما نزدیک به فکرهایی که همیشه همراهش بودند. هیچ چیزی کامل ثابت نبود، فقط حرکت آرام شاخه‌ها و نور که بین برگ‌ها می‌شکست.
و شاید هم جایی بود میان فراموش‌شده و دوباره زنده‌شده؛ مثل یک مکان متروکه که حالا آرام‌آرام سبز شده، دیوارهایش زیر گیاه‌ها پنهان شده و زندگی دوباره روی زخم‌های قدیمی‌اش رشد کرده.
نه کاملاً بالا، نه کاملاً پایین… نه کاملاً گذشته، نه کاملاً حال. فقط جایی که هنوز دارد خودش را پیدا می‌کند.
https://t.me/raindrop1983
بالکنِ طبقه‌ی آخرِ یک ساختمان لوکس بود؛ جایی در بالاترین نقطه، جایی که شهر زیر پاها مثل یک نقشه‌ی زنده دیده می‌شد. چراغ‌ها یکی‌یکی روشن بودند و شب، آرام روی همه‌چیز نشسته بود.
هوا خنک بود و باد آرام از لابه‌لای نرده‌ها عبور می‌کرد. سکوت آن‌جا عجیب بود؛ نه خالی، نه سنگین… فقط وسیع، مثل فاصله‌ای که بین آدم و دنیا می‌افتد وقتی خیلی بالا می‌رود.
او کنار نرده‌ها ایستاده بود و به پایین نگاه می‌کرد؛ به خیابان‌هایی که زندگی در آن‌ها جریان داشت، اما از آن ارتفاع فقط نورها و حرکت‌های کوچک دیده می‌شد. همه‌چیز دور بود، اما واضح.
و شاید همین‌جا معنای واقعی‌اش بود؛ جایی بین بالا بودن و تنها بودن… جایی که آدم هم به همه‌چیز نزدیک است، هم از همه‌چیز جدا.
https://t.me/htfcyjfv
بیمارستان متروکه بود؛ ساختمانی که انگار زمان آن را وسط یک اتفاق رها کرده باشد. دیوارها رنگ‌باخته و ترک‌خورده بودند و راهروها در سکوتی کش‌دار فرو رفته بودند.
چراغ‌ها یا خاموش بودند یا با نورهای ضعیف و لرزان کار می‌کردند، انگار خودشان هم مطمئن نبودند هنوز باید روشن بمانند یا نه. تخت‌ها رها شده بودند، بعضی پوشیده از پارچه‌های خاک‌گرفته، بعضی کاملاً خالی.
هوا سرد بود، اما این سرما فقط دمای فضا نبود؛ بیشتر شبیه حس انتظار بود. انتظار چیزی که هیچ‌وقت قرار نیست برگردد، اما هنوز در همه‌چیز باقی مانده.
او در راهرو قدم می‌زد و صدای قدم‌هایش چند برابر برمی‌گشت. هر اتاق، یک خاطره‌ی نیمه‌تمام بود؛ جایی که چیزی شروع شده اما هیچ‌وقت به پایان نرسیده بود.
https://t.me/dkgslysktalgslgslgskskgd564jnskw
صحنه تئاتر بود؛ جایی که همه‌چیز آماده است اما هیچ‌کس واقعاً نمی‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد. نورهای کم‌رنگ از بالا می‌تابیدند و پرده‌ها نیمه‌باز مانده بودند، انگار نمایش وسط جمله قطع شده باشد.
صندلی‌های تماشاچیان خالی بودند، اما سکوتشان سنگین‌تر از جمعیت بود. هر صدا روی صحنه، چند برابر در فضا می‌پیچید و دوباره برمی‌گشت، مثل حرف‌هایی که جواب ندارند.
او وسط صحنه ایستاده بود، جایی که باید نقش مشخصی داشته باشد، اما هیچ دیالوگی در ذهنش نبود. فقط نور بود و چوب‌های سرد کف صحنه و حسی که نمی‌گفت اینجا باید چه کار کرد.
و شاید تئاتر همین بود… جایی که آدم گاهی مجبور نیست بازی کند، فقط کافی است برای چند لحظه زیر نور بایستد و خودش را همان‌طور که هست حس کند.
https://t.me/RoyaeHastii
کلبه‌ای دریایی بود؛ روی چوب‌های قدیمی ساخته شده بود و کمی بالاتر از سطح آب قرار داشت، جایی که موج‌ها مدام به ستون‌هایش می‌خوردند و دوباره عقب می‌رفتند.
صدای دریا همیشه آن‌جا بود؛ نه بلند، نه خفه… فقط پیوسته. انگار کلبه با نفس‌های دریا زندگی می‌کرد. باد بوی نمک و رطوبت را در فضا پخش می‌کرد و همه‌چیز ساده اما زنده به نظر می‌رسید.
داخل کلبه نور کمی بود، از پنجره‌ای که رو به آب باز می‌شد. آب تا دوردست ادامه داشت و خط افق گاهی محو می‌شد، گاهی دوباره خودش را نشان می‌داد. هیچ چیزی ثابت نبود، جز حرکت آرام موج‌ها.
او کنار پنجره ایستاده بود و به دریا نگاه می‌کرد؛ جایی بین آرامش و بی‌قراری. انگار کلبه نه برای ماندن ساخته شده بود، نه برای رفتن… فقط برای اینکه آدم لحظه‌ای با خودش تنها بماند.
https://t.me/Its_Siinner
🔥1
پنجره‌ای رو به جنگل باز بود؛ جایی که هوا از بیرون آرام وارد اتاق می‌شد و بوی برگ‌های خیس را با خودش می‌آورد. قاب پنجره مثل مرزی بود بین دو دنیا؛ یکی ساکت و بسته، یکی زنده و بی‌پایان.
از داخل، جنگل شبیه یک تصویر ثابت نبود؛ درخت‌ها مدام در حرکت آرام باد تغییر می‌کردند. نور کم‌جان از میان شاخه‌ها رد می‌شد و گاهی روی کف اتاق می‌افتاد، گاهی دوباره ناپدید می‌شد.
او کنار پنجره ایستاده بود، بدون اینکه لازم باشد چیزی بگوید یا تصمیمی بگیرد. فقط نگاه می‌کرد؛ به جایی که هم نزدیک بود، هم دور. انگار جنگل از آن‌طرف پنجره منتظر نبود، فقط وجود داشت.
و همین پنجره کافی بود تا آدم بفهمد گاهی فاصله‌ها دیوار نیستند… فقط یک قاب هستند که نشان می‌دهند کجا ایستاده‌ای و کجا نمی‌توانی بروی.
https://t.me/SilverOceanMemories