Forwarded from پیش از فراموشی (❅)
بگید اگر شخصیتتون یک مکان بود چه مکانی میشد
تا براساس اون سناریو بنویسم براتون 📒
https://t.me/xiann209
کتابخانهای قدیمی، با پنجرههایی که نور غروب از میان شیشههای غبارگرفتهشان رد میشود و روی کتابهایی میافتد که سالهاست کسی سراغشان نرفته. تو شبیه همان کتابخانهای؛ آرام، پر از قصه و حرفهایی که هیچوقت فرصت گفتنشان را پیدا نکردند. آدمهای زیادی از کنارت رد شدند، جلدت را نگاه کردند، اما هیچکدام نماندند تا چند صفحه از دلت را بخوانند. با این حال هنوز هر روز، بیصدا منتظر میمانی؛ شاید یک نفر از راه برسد که به جای قضاوت کردن جلد کتاب، تمام فصلهای نانوشتهات را با حوصله بخواند و ثابت کند بعضی داستانها، فقط برای آدمهای صبور نوشته شدهاند.
کتابخانهای قدیمی، با پنجرههایی که نور غروب از میان شیشههای غبارگرفتهشان رد میشود و روی کتابهایی میافتد که سالهاست کسی سراغشان نرفته. تو شبیه همان کتابخانهای؛ آرام، پر از قصه و حرفهایی که هیچوقت فرصت گفتنشان را پیدا نکردند. آدمهای زیادی از کنارت رد شدند، جلدت را نگاه کردند، اما هیچکدام نماندند تا چند صفحه از دلت را بخوانند. با این حال هنوز هر روز، بیصدا منتظر میمانی؛ شاید یک نفر از راه برسد که به جای قضاوت کردن جلد کتاب، تمام فصلهای نانوشتهات را با حوصله بخواند و ثابت کند بعضی داستانها، فقط برای آدمهای صبور نوشته شدهاند.
https://t.me/JRayblue
کتابخانه کتابخانه برای او جایی بود که صداها در آن کم میشدند و فکرها بلندتر. بوی کاغذهای قدیمی و چوب قفسهها همیشه در هوا بود، انگار زمان در آنجا کندتر حرکت میکرد. هر قدمی که برمیداشت، با سکوتی همراه میشد که عجیب سنگین نبود، فقط واقعی بود.
او هر بار یک صندلی ثابت انتخاب میکرد؛ جایی کنار پنجره که نور به سختی از شیشه میگذشت. کتابها را باز میکرد، اما بیشتر وقتها نگاهش روی صفحهها نمیماند. ذهنش بین جملهها و آدمهایی که در زندگیاش کمکم محو شده بودند، رفتوآمد میکرد.
کتابخانه پر از آدم بود، اما هر کسی در دنیای خودش گیر کرده بود. هیچکس زیاد نگاه نمیکرد، هیچکس زیاد نمیپرسید. فقط ورق زدن کتابها و گاهی صدای کشیده شدن صندلیها شنیده میشد.
و او کمکم فهمید بعضی مکانها برای فرار نیستند؛ برای ماندن در فکرهایی هستند که بیرون از آنجا جایی برایشان پیدا نمیشود.
کتابخانه کتابخانه برای او جایی بود که صداها در آن کم میشدند و فکرها بلندتر. بوی کاغذهای قدیمی و چوب قفسهها همیشه در هوا بود، انگار زمان در آنجا کندتر حرکت میکرد. هر قدمی که برمیداشت، با سکوتی همراه میشد که عجیب سنگین نبود، فقط واقعی بود.
او هر بار یک صندلی ثابت انتخاب میکرد؛ جایی کنار پنجره که نور به سختی از شیشه میگذشت. کتابها را باز میکرد، اما بیشتر وقتها نگاهش روی صفحهها نمیماند. ذهنش بین جملهها و آدمهایی که در زندگیاش کمکم محو شده بودند، رفتوآمد میکرد.
کتابخانه پر از آدم بود، اما هر کسی در دنیای خودش گیر کرده بود. هیچکس زیاد نگاه نمیکرد، هیچکس زیاد نمیپرسید. فقط ورق زدن کتابها و گاهی صدای کشیده شدن صندلیها شنیده میشد.
و او کمکم فهمید بعضی مکانها برای فرار نیستند؛ برای ماندن در فکرهایی هستند که بیرون از آنجا جایی برایشان پیدا نمیشود.
🔥1
https://t.me/the_oshore
گورستانی تاریک بود؛ جایی که مه سبک روی زمین نشسته بود و سنگهای قدیمی در سکوتی سنگین گم شده بودند. هیچ صدایی واضح نبود، فقط وزش باد میان درختهای خشک که شبیه زمزمهای نامفهوم به گوش میرسید.
کلاغها روی سنگها و شاخههای شکسته نشسته بودند؛ تعدادشان زیاد بود، اما نه شلوغی ایجاد میکردند و نه فرار میکردند. فقط نگاه میکردند، انگار منتظر چیزی بودند که قرار نیست اتفاق بیفتد. پر زدنهای گاهبهگاهشان سکوت را تکهتکه میکرد، نه کامل میشکست.
او آرام میان قبرها راه میرفت، بدون اینکه دقیق بداند دنبال چه چیزی است. اسمها روی سنگها کمکم محو شده بودند، مثل خاطرههایی که دیگر کسی صدایشان نمیکند. هر قدمش روی خاک خیس، حس سنگینی بیشتری در دلش مینشاند.
و آنجا، میان آن همه سکوت و کلاغ، فقط یک چیز واضح بود؛ اینکه بعضی مکانها برای یادآوری نیستند… برای فهمیدن این هستند که بعضی رفتنها، هیچوقت واقعاً تمام نمیشوند.
گورستانی تاریک بود؛ جایی که مه سبک روی زمین نشسته بود و سنگهای قدیمی در سکوتی سنگین گم شده بودند. هیچ صدایی واضح نبود، فقط وزش باد میان درختهای خشک که شبیه زمزمهای نامفهوم به گوش میرسید.
کلاغها روی سنگها و شاخههای شکسته نشسته بودند؛ تعدادشان زیاد بود، اما نه شلوغی ایجاد میکردند و نه فرار میکردند. فقط نگاه میکردند، انگار منتظر چیزی بودند که قرار نیست اتفاق بیفتد. پر زدنهای گاهبهگاهشان سکوت را تکهتکه میکرد، نه کامل میشکست.
او آرام میان قبرها راه میرفت، بدون اینکه دقیق بداند دنبال چه چیزی است. اسمها روی سنگها کمکم محو شده بودند، مثل خاطرههایی که دیگر کسی صدایشان نمیکند. هر قدمش روی خاک خیس، حس سنگینی بیشتری در دلش مینشاند.
و آنجا، میان آن همه سکوت و کلاغ، فقط یک چیز واضح بود؛ اینکه بعضی مکانها برای یادآوری نیستند… برای فهمیدن این هستند که بعضی رفتنها، هیچوقت واقعاً تمام نمیشوند.
❤1
https://t.me/Tooska_505
جنگل آرام بود؛ آنقدر آرام که حتی صدای قدمها هم انگار خجالت میکشید بلند شود. نور خورشید از لابهلای برگها میریخت و روی زمین لکههای روشن و تیره میساخت، مثل تکههای خاطرهای که کامل به یاد نمیآیند.
او آهسته در مسیر خاکی راه میرفت، بدون عجله، بدون مقصد. فقط پیش میرفت، انگار جنگل خودش تصمیم میگرفت کجا باید بایستد و کجا باید ادامه دهد. هوا خنک بود، اما این خنکی بیشتر شبیه آرامش نبود، شبیه توقف فکرها بود.
صدای پرندهها گاهی از دور میآمد و دوباره محو میشد. هر درخت برای خودش دنیایی جدا داشت، اما همه در کنار هم یک سکوت مشترک ساخته بودند. سکوتی که سنگین نبود، فقط عمیق بود.
او ایستاد و به دوردست نگاه کرد. جنگل چیزی را توضیح نمیداد، چیزی را هم پنهان نمیکرد. فقط بود؛ و همین بودنش کافی بود تا آدم یادش بیفتد بعضی آرامشها، شبیه فراموشی نیستند… شبیه پذیرفتناند.
جنگل آرام بود؛ آنقدر آرام که حتی صدای قدمها هم انگار خجالت میکشید بلند شود. نور خورشید از لابهلای برگها میریخت و روی زمین لکههای روشن و تیره میساخت، مثل تکههای خاطرهای که کامل به یاد نمیآیند.
او آهسته در مسیر خاکی راه میرفت، بدون عجله، بدون مقصد. فقط پیش میرفت، انگار جنگل خودش تصمیم میگرفت کجا باید بایستد و کجا باید ادامه دهد. هوا خنک بود، اما این خنکی بیشتر شبیه آرامش نبود، شبیه توقف فکرها بود.
صدای پرندهها گاهی از دور میآمد و دوباره محو میشد. هر درخت برای خودش دنیایی جدا داشت، اما همه در کنار هم یک سکوت مشترک ساخته بودند. سکوتی که سنگین نبود، فقط عمیق بود.
او ایستاد و به دوردست نگاه کرد. جنگل چیزی را توضیح نمیداد، چیزی را هم پنهان نمیکرد. فقط بود؛ و همین بودنش کافی بود تا آدم یادش بیفتد بعضی آرامشها، شبیه فراموشی نیستند… شبیه پذیرفتناند.
❤1
https://t.me/memoryofmurder
اقیانوس آرام بود؛ وسیع، بیانتها و ساکتتر از چیزی که از اسمش انتظار میرفت. موجها آرام میآمدند و آرامتر برمیگشتند، انگار هیچ عجلهای برای رسیدن یا رفتن وجود نداشت.
آسمان و آب در هم حل شده بودند و مرزشان گاهی فقط یک خط محو بود. هیچ صدای بلندی نبود، فقط نفس کشیدن دریا که یکنواخت و سنگین ادامه داشت.
او آنجا ایستاده بود و به دوردست نگاه میکرد؛ جایی که نه شروع مشخص بود نه پایان. فقط امتداد.
و در آن سکوت عمیق، آدم حس میکرد بعضی چیزها قرار نیست اتفاق بیفتند… فقط باید باشند و دیده شوند.
اقیانوس آرام بود؛ وسیع، بیانتها و ساکتتر از چیزی که از اسمش انتظار میرفت. موجها آرام میآمدند و آرامتر برمیگشتند، انگار هیچ عجلهای برای رسیدن یا رفتن وجود نداشت.
آسمان و آب در هم حل شده بودند و مرزشان گاهی فقط یک خط محو بود. هیچ صدای بلندی نبود، فقط نفس کشیدن دریا که یکنواخت و سنگین ادامه داشت.
او آنجا ایستاده بود و به دوردست نگاه میکرد؛ جایی که نه شروع مشخص بود نه پایان. فقط امتداد.
و در آن سکوت عمیق، آدم حس میکرد بعضی چیزها قرار نیست اتفاق بیفتند… فقط باید باشند و دیده شوند.
🔥1