جنگل در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ انگار حتی باد هم جرأت حرکت نداشت. میان درختان انبوه قدم میزدم و بوی چوب خیس و خاک سوخته در هوا پیچیده بود. دورتر، جایی که تاریکی ضخیمتر میشد، نور نارنجیِ آتش مثل قلبی تپنده دیده میشد.
وقتی نزدیک شدم، فهمیدم آتش از کنترل خارج نشده؛ بلکه دقیقاً در یک دایرهی منظم روشن شده بود، انگار کسی عمداً جنگل را نشانهگذاری کرده باشد. وسط شعلهها، سنگهای سیاه چیده شده بودند و روی هرکدام علامتی حک شده بود که شبیه رد یک بیماری قدیمی بود؛ نشانههایی دربارهی «کلیهی جنگل»چیزی که در هیچ کتابی ثبت نشده بود.
در لحظهای که دستم به یکی از سنگها رسید، شعلهها برای چند ثانیه خاموش شدند. سکوتی مطلق آمد. بعد صدایی از دل زمین گفت: «تو هم بخشی از این چرخهای.» و وقتی آتش دوباره زبانه کشید، فهمیدم جنگل نمیسوزد… دارد چیزی را بیدار میکند که سالها درون خودش پنهان کرده بود.
https://t.me/crazywitchAwa_002
وقتی نزدیک شدم، فهمیدم آتش از کنترل خارج نشده؛ بلکه دقیقاً در یک دایرهی منظم روشن شده بود، انگار کسی عمداً جنگل را نشانهگذاری کرده باشد. وسط شعلهها، سنگهای سیاه چیده شده بودند و روی هرکدام علامتی حک شده بود که شبیه رد یک بیماری قدیمی بود؛ نشانههایی دربارهی «کلیهی جنگل»چیزی که در هیچ کتابی ثبت نشده بود.
در لحظهای که دستم به یکی از سنگها رسید، شعلهها برای چند ثانیه خاموش شدند. سکوتی مطلق آمد. بعد صدایی از دل زمین گفت: «تو هم بخشی از این چرخهای.» و وقتی آتش دوباره زبانه کشید، فهمیدم جنگل نمیسوزد… دارد چیزی را بیدار میکند که سالها درون خودش پنهان کرده بود.
https://t.me/crazywitchAwa_002
❤1
شب روی کاخ سنگی مثل جوهر پخش شده بود. پنجرههای رنگیِ بلند، نور ماه را تکهتکه میکردند و روی کف مرمری میریختند؛ آبی، شرابی، سبز تیره. من کنار میز چوبی نشسته بودم، میان کتابهای چرمی و جلدسنگین، جایی که سکوت همیشه کمی زندهتر از بقیه جاهاست. پر کلاغی روی لبهی پنجره تکان خورد، اما حتی صدایش هم شبیه هشدار نبود؛ بیشتر شبیه امضا بود.
لباسم از مخمل تیره بود، سنگین و آرام، با جزئیات گیپور که در نور ماه نفس میکشیدند. انگشتانم روی لبهی یک کتاب قدیمی میلغزید؛ صفحهها دربارهی روان انسان بودند، اما هر خطش انگار دارد دربارهی خودم حرف میزند. روی میز، جواهرات قدیمی کنار یک خودنویس قرار داشتند؛ انگار هر دو منتظر جملهای بودند که هنوز نوشته نشده.
از دور، صدای موسیقی میآمد؛ نه واضح، نه گمشده مثل خاطرهای که هنوز اتفاق نیفتاده. گربهی سیاه با چشمهای سبز از میان سایهها عبور کرد و کنارم نشست، بیصدا و مطمئن، مثل اینکه همیشه همینجا بوده. بیرون، برف آرام میبارید و روی شاخهها مینشست؛ سفیدِ مطلق، بیرحم و زیبا، درست مثل صفحهای که هنوز هیچ لکهای از خون رویش نیفتاده باشد.
و من فکر کردم بعضی شبها برای تصمیم نیستند… برای تبدیل شدناند.
https://t.me/+RVmTiPKzyOFjZGE8
لباسم از مخمل تیره بود، سنگین و آرام، با جزئیات گیپور که در نور ماه نفس میکشیدند. انگشتانم روی لبهی یک کتاب قدیمی میلغزید؛ صفحهها دربارهی روان انسان بودند، اما هر خطش انگار دارد دربارهی خودم حرف میزند. روی میز، جواهرات قدیمی کنار یک خودنویس قرار داشتند؛ انگار هر دو منتظر جملهای بودند که هنوز نوشته نشده.
از دور، صدای موسیقی میآمد؛ نه واضح، نه گمشده مثل خاطرهای که هنوز اتفاق نیفتاده. گربهی سیاه با چشمهای سبز از میان سایهها عبور کرد و کنارم نشست، بیصدا و مطمئن، مثل اینکه همیشه همینجا بوده. بیرون، برف آرام میبارید و روی شاخهها مینشست؛ سفیدِ مطلق، بیرحم و زیبا، درست مثل صفحهای که هنوز هیچ لکهای از خون رویش نیفتاده باشد.
و من فکر کردم بعضی شبها برای تصمیم نیستند… برای تبدیل شدناند.
https://t.me/+RVmTiPKzyOFjZGE8
Forwarded from پیش از فراموشی
⚠️این پیام رو فور کنید
تا بگم وایب چه ماشینی رو میدید
- ۱۰ چنل اول
تا بگم وایب چه ماشینی رو میدید
- ۱۰ چنل اول
🔥5
Forwarded from پیش از فراموشی
بگم اگه قاتل بودید به چه دلیل معروف میشدید
Forwarded from Challenges Death
ممنون از اینکه تو چالش ما شرکت کردید
ما هر روز چالش داریم
لطفا تو چالش های بعدی مون هم شرکت کنید🙂↔️
تا باعث خوشحالی من و خودتون بشید
💋3