Challenges Death
15 subscribers
95 photos
59 files
695 links
Download Telegram
ساعت پنج صبح بود. آسمان هنوز میان شب و روز معلق مانده بود و نور آبی کم‌رنگی از پنجره وارد اتاق می‌شد. هدفون روی گوشم بود، موسیقی آرامی پخش می‌شد و تنها صدای دیگر، کلیک‌های نامنظم ماوس بود. روی مانیتور، دنیایی که ماه‌ها برایش طراحی کرده بودم آرام‌آرام شکل می‌گرفت؛ جنگل‌ها، شهرها و آسمانی پر از ستاره.
برای تست محیط وارد بازی شدم و میان مسیرهای خالی قدم زدم. همه‌چیز دقیقاً همان چیزی بود که کشیده بودم، اما در مرکز نقشه چیزی وجود داشت که هرگز طراحی نکرده بودم؛ یک ساختمان بلند با پنجره‌های روشن. موسیقی ناگهان تغییر کرد و ملودی‌ای پخش شد که هرگز در فایل‌های بازی قرار نداده بودم.
به ساختمان نزدیک شدم. روی دیوار ورودی جمله‌ای نوشته شده بود: «هر طراح، روزی در دنیای خودش گم می‌شود.» دستم روی ماوس خشک شد. چون درست زیر آن جمله، نام سازنده بازی نوشته شده بود؛ نه اسم استودیو، نه نام کاربری من. اسم واقعی خودم، با تاریخی که مربوط به ده سال بعد بود.
https://t.me/memariyya
🐳1
باران آرام روی شیشه‌های رنگی کلیسا می‌کوبید. در سکوت مطلق میان نیمکت‌های خالی قدم برمی‌داشتم و صدای کفش‌هایم در فضای عظیم ساختمان می‌پیچید. هیچ‌کس آنجا نبود، اما حس می‌کردم چیزی از تاریکیِ پشت محراب نگاهم می‌کند.
روی یکی از نیمکت‌ها یادداشتی پیدا کردم. فقط سه کلمه روی آن نوشته شده بود: «ساکت بمان. همیشه.» کاغذ را مچاله کردم و به راهم ادامه دادم. هرچه جلوتر می‌رفتم، سکوت سنگین‌تر می‌شد؛ آن‌قدر سنگین که صدای نفس کشیدنم هم غریبه به نظر می‌رسید. ناگهان تمام شمع‌های کلیسا همزمان خاموش شدند.
در تاریکی، صدای آرامی پشت سرم گفت: «بالاخره حرف زدی.» قلبم فرو ریخت. من از لحظه ورود حتی یک کلمه هم نگفته بودم. قبل از آنکه برگردم، چیزی با خشمی وحشیانه از انتهای کلیسا به سمتم دوید. آخرین چیزی که دیدم، سایه‌ای بود که شکل ثابتی نداشت؛ انگار هر بار که نگاهش می‌کردی، به چیز دیگری تبدیل می‌شد. سکوت دوباره برگشت، اما این بار من دیگر بخشی از آن شده بودم.

https://t.me/lChaosherel
💋1
مه غلیظ تمام جنگل را بلعیده بود. چراغ‌قوه‌ام فقط چند قدم جلوتر را روشن می‌کرد و بعد همه‌چیز دوباره در تاریکی گم می‌شد. نمی‌دانستم چطور سر از آنجا درآورده‌ام؛ فقط می‌دانستم که باید راه خروج را پیدا کنم.
هنگام قدم زدن، متوجه شدم رد باریکی از خون روی زمین کشیده شده است. نمی‌خواستم دنبالش کنم، اما هر مسیری که می‌رفتم دوباره به همان رد می‌رسیدم. مه دورم می‌چرخید، انگار نمی‌گذاشت از آن فاصله بگیرم. بالاخره تسلیم شدم و مسیر خون را دنبال کردم.
رد خون به فضای بازی در میان درختان ختم شد. آنجا کسی ایستاده بود؛ ساکت، بی‌حرکت و پوشیده در تاریکی. وقتی یک قدم جلو رفتم، او هم یک قدم جلو آمد. وقتی چراغ‌قوه را بالاتر گرفتم، فهمیدم صورتش دیده نمی‌شود؛ نه به خاطر سایه، بلکه چون هیچ صورتی نداشت. فقط پوستی صاف و بی‌چهره. سپس دستش را بالا آورد و به نقطه‌ای پشت سر من اشاره کرد. آرام برگشتم و رد خون را دیدم که این بار از زیر پاهای خودم شروع می‌شد.
https://t.me/bloody_lips_N
💘1
آسمان شب کاملاً صاف بود؛ ستاره‌ها مثل سوزن‌های نور روی تاریکی دوخته شده بودند. کنار اقیانوس ایستاده بودم و موج‌ها آرام به ساحل می‌خوردند، انگار ریتم نفس کشیدن جهان را تکرار می‌کردند. ماه کامل، درست وسط آسمان، روی آب خطی از نقره کشیده بود
قدم به داخل آب گذاشتم. سرد بود، اما نه آزاردهنده؛ بیشتر شبیه دعوتی آرام. هرچه جلوتر می‌رفتم، صدای ساحل دورتر می‌شد و جای آن را سکوتی عمیق می‌گرفت. ماه روی سطح آب نزدیک‌تر به نظر می‌رسید، انگار اگر دستم را دراز کنم می‌توانم لمسش کنم.
وقتی آب تا سینه‌ام رسید، فهمیدم دیگر ساحلی پشت سرم نیست. فقط اقیانوس بود و آسمان، و ماهی که حالا پایین‌تر از همیشه ایستاده بود. برای لحظه‌ای، مرز بین بالا و پایین محو شد و من دیگر نمی‌دانستم در آسمان هستم یا در دریا.
https://t.me/alaletheyand
💘1
باران آرام روی شیشه‌های خانه می‌خورد و دنیا را شفاف‌تر از همیشه می‌کرد. از پشت پنجره به باغ نگاه می‌کردم؛ همه‌چیز در رنگ‌های تازه‌ی بهار غرق شده بود، سبزِ زنده‌ی برگ‌ها و قطره‌هایی که از شاخه‌ها می‌چکیدند. هوا بوی خاک نم‌خورده و زندگی می‌داد.
در را که باز کردم، نسیم خنک به صورتم خورد. چتر نخواستم. زیر باران راه افتادم و پاهایم روی چمن‌های خیس فرو می‌رفت. گل‌های کوچک آبی کنار مسیر، انگار با هر قطره باران بیشتر نفس می‌کشیدند. خانه پشت سرم آرام بود، اما هیچ‌وقت این‌قدر زنده به نظر نمی‌رسید.
روی پله‌های ایوان نشستم و به آسمان خاکستری نگاه کردم. باران هنوز می‌بارید، اما نه سنگین؛ بیشتر شبیه نوازش. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کردم زندگی چیزی نیست که باید به دنبالش دوید—همین‌جا، همین لحظه، آرام کنار من نشسته بود.
https://t.me/cafekhab
قصر از دل کوه‌های کریستالی بیرون آمده بود؛ دیوارهایی از سنگ روشن که مثل الماس زیر نور ماه می‌درخشیدند. هر قدمی که به سمت دروازه‌های بلندش برمی‌داشتم، صدای زنگ‌های نقره‌ای در هوا می‌پیچید، انگار خودِ ساختمان نفس می‌کشید. شب اما تاریک نبود؛ همه‌چیز در نور جادویی آبی-نقره‌ای شناور بود.
داخل قصر، تالاری بی‌انتها باز شده بود. سقفش پر از ستاره‌هایی بود که حرکت می‌کردند و زمینش مثل آینه‌ای از یخ صیقلی بود. الف‌ها در سکوت حرکت نمی‌کردند؛ می‌رقصیدند، اما نه مثل انسان‌ها… حرکاتشان انگار با جریان نور و باد هماهنگ بود. هر چرخششان ردّی از درخشش الماس در هوا باقی می‌گذاشت.
وقتی وارد رقص شدم، زمین زیر پاهایم واکنش نشان داد. نورها دورم جمع شدند و قصر نامم را زمزمه کرد؛ نه با صدا، با لرزش نور. فهمیدم اینجا فقط یک مکان نیست، بلکه یک خاطره‌ی زنده است. و هر کسی که واردش شود، یا بخشی از رقص می‌شود… یا بخشی از سنگ‌های درخشان دیوارها.
https://t.me/Astarion_and_rain
شب روی شهر افتاده بود و نور چراغ‌ها مثل لکه‌های خسته روی آسفالت پخش شده بود. در پشت‌بام ساختمان قدیمی ایستاده بودم و باد سردی که از لای آنتن‌ها می‌گذشت، موهایم را به هم می‌ریخت. پایین شهر آرام بود، اما این آرامش بیشتر شبیه انتظار بود تا سکون.
در دستم تکه‌ای کاغذ بود؛ رویش نقشه‌ای از چیزی کشیده شده بود که هیچ‌کس وجودش را تأیید نمی‌کرد: «تئوری حشخاش شب‌رنگ». می‌گفتند گیاهی وجود دارد که فقط در تاریکی کامل شکوفا می‌شود و نورش آن‌قدر خالص است که می‌تواند خاطره‌ها را تغییر دهد. هیچ مدرکی نبود، فقط ردهایی در گزارش‌های قدیمی و پرونده‌های بسته.
ناگهان در دوردست، نقطه‌ای از نور بنفش-آبی در میان سایه‌های شهر چشمک زد. چیزی شبیه گل، اما زنده‌تر از هر گیاهی که دیده بودم. قبل از اینکه بتوانم تصمیم بگیرم، صدای زمزمه‌ای در ذهنم پیچید: «اگر آن را ببینی، دیگر به تئوری باور نداری… بلکه بخشی از آن می‌شوی.» و من فهمیدم بعضی چیزها در شب، فقط برای دیده شدن ساخته نشده‌اند.
https://t.me/just_a_normalinferno
باران تازه بند آمده بود و خیابان هنوز خیس و براق بود. چراغ‌های زرد شهر روی آسفالت کش می‌آمدند و سایه‌ها را بلندتر از حد واقعی‌شان نشان می‌دادند. وقتی به صحنه رسیدم، سکوت از قبل آنجا ایستاده بود؛ سنگین‌تر از پلیس‌ها، سنگین‌تر از جمعیت.
جسد وسط کوچه افتاده بود، بی‌حرکت و دقیقاً مثل چیزی که از یک پرونده‌ی قدیمی انتظار داری. خون از زیر بدنش آرام به سمت شیب خیابان حرکت کرده بود، انگار هنوز تصمیم نگرفته بود کجا باید تمام شود. هیچ درگیری واضحی نبود؛ فقط نظم غیرطبیعیِ یک پایان.
کارآگاه گفت: «کار تمیزیه… زیادی تمیز.» و همین جمله کافی بود تا بفهمم با یک قاتل معمولی طرف نیستیم. در جیب قربانی، عکسی پیدا شد؛ همان لحظه فهمیدم این قتل شروع یک چیز نیست، ادامه‌ی چیزی‌ست که سال‌ها قبل تمام شده بود. و حالا فقط کسی داشت فصل آخرش را دوباره می‌نوشت.
https://t.me/Ruby_RWBY_scarlet
جنگل در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ انگار حتی باد هم جرأت حرکت نداشت. میان درختان انبوه قدم می‌زدم و بوی چوب خیس و خاک سوخته در هوا پیچیده بود. دورتر، جایی که تاریکی ضخیم‌تر می‌شد، نور نارنجیِ آتش مثل قلبی تپنده دیده می‌شد.
وقتی نزدیک شدم، فهمیدم آتش از کنترل خارج نشده؛ بلکه دقیقاً در یک دایره‌ی منظم روشن شده بود، انگار کسی عمداً جنگل را نشانه‌گذاری کرده باشد. وسط شعله‌ها، سنگ‌های سیاه چیده شده بودند و روی هرکدام علامتی حک شده بود که شبیه رد یک بیماری قدیمی بود؛ نشانه‌هایی درباره‌ی «کلیه‌ی جنگل»چیزی که در هیچ کتابی ثبت نشده بود.
در لحظه‌ای که دستم به یکی از سنگ‌ها رسید، شعله‌ها برای چند ثانیه خاموش شدند. سکوتی مطلق آمد. بعد صدایی از دل زمین گفت: «تو هم بخشی از این چرخه‌ای.» و وقتی آتش دوباره زبانه کشید، فهمیدم جنگل نمی‌سوزد… دارد چیزی را بیدار می‌کند که سال‌ها درون خودش پنهان کرده بود.
https://t.me/crazywitchAwa_002
❤1
شب روی کاخ سنگی مثل جوهر پخش شده بود. پنجره‌های رنگیِ بلند، نور ماه را تکه‌تکه می‌کردند و روی کف مرمری می‌ریختند؛ آبی، شرابی، سبز تیره. من کنار میز چوبی نشسته بودم، میان کتاب‌های چرمی و جلدسنگین، جایی که سکوت همیشه کمی زنده‌تر از بقیه جاهاست. پر کلاغی روی لبه‌ی پنجره تکان خورد، اما حتی صدایش هم شبیه هشدار نبود؛ بیشتر شبیه امضا بود.
لباسم از مخمل تیره بود، سنگین و آرام، با جزئیات گیپور که در نور ماه نفس می‌کشیدند. انگشتانم روی لبه‌ی یک کتاب قدیمی می‌لغزید؛ صفحه‌ها درباره‌ی روان انسان بودند، اما هر خطش انگار دارد درباره‌ی خودم حرف می‌زند. روی میز، جواهرات قدیمی کنار یک خودنویس قرار داشتند؛ انگار هر دو منتظر جمله‌ای بودند که هنوز نوشته نشده.
از دور، صدای موسیقی می‌آمد؛ نه واضح، نه گم‌شده مثل خاطره‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده. گربه‌ی سیاه با چشم‌های سبز از میان سایه‌ها عبور کرد و کنارم نشست، بی‌صدا و مطمئن، مثل اینکه همیشه همین‌جا بوده. بیرون، برف آرام می‌بارید و روی شاخه‌ها می‌نشست؛ سفیدِ مطلق، بی‌رحم و زیبا، درست مثل صفحه‌ای که هنوز هیچ لکه‌ای از خون رویش نیفتاده باشد.
و من فکر کردم بعضی شب‌ها برای تصمیم نیستند… برای تبدیل شدن‌اند.
https://t.me/+RVmTiPKzyOFjZGE8
⚠️این پیام رو فور کنید
تا بگم وایب چه ماشینی رو میدید
- ۱۰ چنل اول
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM