Forwarded from Challenges Death
ممنون از اینکه تو چالش ما شرکت کردید
ما هر روز چالش داریم
لطفا تو چالش های بعدی مون هم شرکت کنید🙂↔️
تا باعث خوشحالی من و خودتون بشید
ماه از پشت مهِ غلیظ مثل چراغی خاموش روی جاده آویزان بود. روی موتورسیکلتم بیهدف جلو میرفتم و فقط صدای موتور و ضربان قلبم را میشنیدم. ناگهان نور چراغ روی چیزی قرمز افتاد؛ ردی از خون که روی آسفالت کشیده شده بود و در مه گم میشد.
موتور را کنار زدم و مسیر خون را دنبال کردم. هرچه جلوتر میرفتم، مه سنگینتر میشد. رد خون مرا به پیچ تندی رساند؛ جایی که موتورسیکلتی واژگون کنار گاردریل افتاده بود. پلاک را که دیدم، نفسم برید؛ پلاکِ موتور خودم بود.
دست لرزانم را روی بدنه کشیدم و چشمم به پیکری افتاد که چند متر آنطرفتر روی زمین افتاده بود. زیر نور کمرنگ ماه، صورتش را دیدم؛ خودم بودم. همان لحظه صدای موتورم را از دور شنیدم که در جاده دور میشد و مه همهچیز را بلعید.
https://t.me/CallMeByYourName0405
موتور را کنار زدم و مسیر خون را دنبال کردم. هرچه جلوتر میرفتم، مه سنگینتر میشد. رد خون مرا به پیچ تندی رساند؛ جایی که موتورسیکلتی واژگون کنار گاردریل افتاده بود. پلاک را که دیدم، نفسم برید؛ پلاکِ موتور خودم بود.
دست لرزانم را روی بدنه کشیدم و چشمم به پیکری افتاد که چند متر آنطرفتر روی زمین افتاده بود. زیر نور کمرنگ ماه، صورتش را دیدم؛ خودم بودم. همان لحظه صدای موتورم را از دور شنیدم که در جاده دور میشد و مه همهچیز را بلعید.
https://t.me/CallMeByYourName0405
خون از نوک انگشتانم روی کف سنگی چکه میکرد و نور لرزان شمعها روی دیوارهای سرد میرقصید. سعی میکردم نفسهایم را کنترل کنم، اما خشم مثل آتشی زیر پوستم میدوید. صدای زوزهای دوردست در جنگل پیچید و قلبم تندتر زد.
پیرمرد گفته بود تا زمانی که شمعها روشن باشند، میتوانم جلویش را بگیرم. اما هرچه ماه بالاتر میآمد، درد در استخوانهایم شدیدتر میشد. ناخنهایم بلند شده بودند و بوی خون، هوش را از سرم میبرد. با تمام توان دور شمعها نشستم و چشمهایم را بستم.
وقتی آخرین شمع خاموش شد، سکوت کوتاهی همهجا را گرفت. بعد صدای شکستن استخوانهایم در اتاق پیچید. لبخند تلخی زدم و آخرین فکر انسانیام از ذهنم گذشت؛ این بار دیگر کسی قرار نبود از جنگل زنده برگردد.
https://t.me/Rin4core
پیرمرد گفته بود تا زمانی که شمعها روشن باشند، میتوانم جلویش را بگیرم. اما هرچه ماه بالاتر میآمد، درد در استخوانهایم شدیدتر میشد. ناخنهایم بلند شده بودند و بوی خون، هوش را از سرم میبرد. با تمام توان دور شمعها نشستم و چشمهایم را بستم.
وقتی آخرین شمع خاموش شد، سکوت کوتاهی همهجا را گرفت. بعد صدای شکستن استخوانهایم در اتاق پیچید. لبخند تلخی زدم و آخرین فکر انسانیام از ذهنم گذشت؛ این بار دیگر کسی قرار نبود از جنگل زنده برگردد.
https://t.me/Rin4core
شب آنقدر تاریک بود که حتی نور چراغهای خیابان هم در مه گم میشد. وقتی از کوچه خلوت رد میشدم، سگی سیاه را دیدم که وسط مسیر نشسته بود. بیحرکت نگاهم میکرد؛ انگار منتظر من بود.
مسیرم را عوض کردم، اما چند دقیقه بعد دوباره همان سگ را سرِ کوچه بعدی دیدم. این بار نزدیکتر. قلبم تند میزد. قدمهایم را سریعتر کردم و بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم، به سمت خانه دویدم.
جلوی در خانه ایستادم و کلید را در قفل چرخاندم. درست قبل از ورود، به عقب نگاه کردم. سگ آنجا نبود. اما روی شیشه تاریک در، انعکاسش را دیدم؛ پشت سرم ایستاده بود، در حالی که چشمهایش مثل دو نقطه سفید در دل شب میدرخشیدند.
https://t.me/gray_illusiion
مسیرم را عوض کردم، اما چند دقیقه بعد دوباره همان سگ را سرِ کوچه بعدی دیدم. این بار نزدیکتر. قلبم تند میزد. قدمهایم را سریعتر کردم و بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم، به سمت خانه دویدم.
جلوی در خانه ایستادم و کلید را در قفل چرخاندم. درست قبل از ورود، به عقب نگاه کردم. سگ آنجا نبود. اما روی شیشه تاریک در، انعکاسش را دیدم؛ پشت سرم ایستاده بود، در حالی که چشمهایش مثل دو نقطه سفید در دل شب میدرخشیدند.
https://t.me/gray_illusiion
عصرِ یک روز بهاری، زیر سایه درختها روی ایوان نشسته بودم. بوی گل یاس از باغچه بلند میشد و با نسیم ملایم در هوا میچرخید. کنارم بشقابی از هندوانههای خنک بود؛ انگار تکهای از تابستان زودتر از موعد به مهمانی بهار آمده بود.
هر بار که گاز کوچکی به هندوانه میزدم، شیرینیاش با عطر یاس در هم میآمیخت. صدای گنجشکها از دور میآمد و نور طلایی خورشید روی برگها میرقصید. برای چند لحظه، زمان آنقدر آرام شده بود که دلم نمیخواست هیچچیز تغییر کند.
چشمهایم را بستم و نفسی عمیق کشیدم. وقتی دوباره بازشان کردم، همان باغچه، همان یاسها و همان بشقاب هندوانه مقابلم بود؛ و برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کردم دنیا جای قشنگی برای ماندن است.
https://t.me/pishy8585
هر بار که گاز کوچکی به هندوانه میزدم، شیرینیاش با عطر یاس در هم میآمیخت. صدای گنجشکها از دور میآمد و نور طلایی خورشید روی برگها میرقصید. برای چند لحظه، زمان آنقدر آرام شده بود که دلم نمیخواست هیچچیز تغییر کند.
چشمهایم را بستم و نفسی عمیق کشیدم. وقتی دوباره بازشان کردم، همان باغچه، همان یاسها و همان بشقاب هندوانه مقابلم بود؛ و برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کردم دنیا جای قشنگی برای ماندن است.
https://t.me/pishy8585
برف آرام و بیصدا روی جنگل مینشست. میان درختان بلند قدم برمیداشتم و صدای خرد شدن برف زیر چکمههایم تنها چیزی بود که سکوت را میشکست. دستم را روی سنگی پوشیده از یخ کشیدم؛ سرد و قدیمی، انگار سالها بود همانجا منتظر ایستاده بود.
هرچه عمیقتر وارد جنگل میشدم، درختها متراکمتر میشدند. ناگهان متوجه شدم روی تنه چند درخت، علامتهای یکسانی حک شده است. قلبم کمی تندتر زد. به سنگ بزرگی رسیدم که وسط فضای خالی میان درختان قرار داشت و همان نشانه روی آن هم دیده میشد.
وقتی برف روی سنگ را کنار زدم، اسم خودم زیر لایه یخ نمایان شد؛ دقیقاً با خطی که سالها پیش روی دفترهای مدرسه مینوشتم. باد سردی میان درختان پیچید و صدایی آهسته از پشت سرم زمزمه کرد: «بالاخره برگشتی...» .
https://t.me/JRayblue
هرچه عمیقتر وارد جنگل میشدم، درختها متراکمتر میشدند. ناگهان متوجه شدم روی تنه چند درخت، علامتهای یکسانی حک شده است. قلبم کمی تندتر زد. به سنگ بزرگی رسیدم که وسط فضای خالی میان درختان قرار داشت و همان نشانه روی آن هم دیده میشد.
وقتی برف روی سنگ را کنار زدم، اسم خودم زیر لایه یخ نمایان شد؛ دقیقاً با خطی که سالها پیش روی دفترهای مدرسه مینوشتم. باد سردی میان درختان پیچید و صدایی آهسته از پشت سرم زمزمه کرد: «بالاخره برگشتی...» .
https://t.me/JRayblue
⚡1
دریا آن روز آرام بود، اما چیزی در اعماقش صدایم میزد. روی صخرهای کنار ساحل ایستاده بودم و مرواریدی را در دستم میفشردم؛ همان مرواریدی که مادربزرگم همیشه میگفت نشانی از اصالت خانواده ماست. هر بار که نور خورشید روی آن میافتاد، زمزمهای دور در گوشم میپیچید.
با غروب خورشید، صدا واضحتر شد. پاهایم بیاختیار مرا به سمت آب کشاندند. میان موجهای نقرهای، دختری با موهای خیس و چشمانی به رنگ دریا ظاهر شد. لبخندش غمگین بود، انگار قرنها منتظر این لحظه مانده باشد. وقتی مروارید را بالا گرفتم، او نامم را صدا زد؛ نامی که هیچوقت به کسی نگفته بودم.
آب تا گردنم بالا آمده بود و من هنوز به او خیره بودم. سایرن دستش را به سویم دراز کرد و گفت: «خانهات اینجاست.» موجی بلند میان ما برخاست و آخرین چیزی که دیدم، نور مروارید در تاریکی اعماق بود؛ جایی که احساس میکردم همیشه به آن تعلق داشتهام.
https://t.me/lillstarrrr
با غروب خورشید، صدا واضحتر شد. پاهایم بیاختیار مرا به سمت آب کشاندند. میان موجهای نقرهای، دختری با موهای خیس و چشمانی به رنگ دریا ظاهر شد. لبخندش غمگین بود، انگار قرنها منتظر این لحظه مانده باشد. وقتی مروارید را بالا گرفتم، او نامم را صدا زد؛ نامی که هیچوقت به کسی نگفته بودم.
آب تا گردنم بالا آمده بود و من هنوز به او خیره بودم. سایرن دستش را به سویم دراز کرد و گفت: «خانهات اینجاست.» موجی بلند میان ما برخاست و آخرین چیزی که دیدم، نور مروارید در تاریکی اعماق بود؛ جایی که احساس میکردم همیشه به آن تعلق داشتهام.
https://t.me/lillstarrrr
🕊1
تمام ساحل در رنگ آبی غرق شده بود؛ آبیِ عمیقِ دریا، آبیِ آسمان و آبیِ رویاهایی که هیچوقت بلند نگفته بودم. روی شنهای خنک نشسته بودم و به موجها نگاه میکردم. بالای سرم، آسمان مثل تابلوی The Starry Night میچرخید؛ ستارهها زنده به نظر میرسیدند، انگار با نورشان روی شب نقاشی میکشیدند.
باد موهایم را به هم میریخت و انعکاس ستارهها روی آب، دریا را شبیه آسمانی دوم کرده بود. برای لحظهای مرز میان بالا و پایین از بین رفت. احساس میکردم اگر دستم را دراز کنم، میتوانم یکی از آن ستارههای چرخان را از آسمان بچینم و در جیبم بگذارم.
چشمهایم را بستم و به صدای موجها گوش دادم. وقتی دوباره بازشان کردم، آسمان هنوز میدرخشید، دریا هنوز آبی بود و شب هنوز همان جادوی آرامشبخش را داشت. برای اولین بار، دلم نمیخواست هیچ آرزویی بکنم؛ چون همهچیز همانطور که بود، کامل به نظر میرسید.
https://t.me/maralinaaaa
باد موهایم را به هم میریخت و انعکاس ستارهها روی آب، دریا را شبیه آسمانی دوم کرده بود. برای لحظهای مرز میان بالا و پایین از بین رفت. احساس میکردم اگر دستم را دراز کنم، میتوانم یکی از آن ستارههای چرخان را از آسمان بچینم و در جیبم بگذارم.
چشمهایم را بستم و به صدای موجها گوش دادم. وقتی دوباره بازشان کردم، آسمان هنوز میدرخشید، دریا هنوز آبی بود و شب هنوز همان جادوی آرامشبخش را داشت. برای اولین بار، دلم نمیخواست هیچ آرزویی بکنم؛ چون همهچیز همانطور که بود، کامل به نظر میرسید.
https://t.me/maralinaaaa
من آخرین بازماندهی روستایی بودم که دیگر روی هیچ نقشهای وجود نداشت. میان خانههای سوخته قدم میزدم و هر گوشه، تکهای از خاطراتم را زیر خاکستر پیدا میکردم. سالها گذشته بود، اما بوی دود هنوز از دیوارهای ترکخورده بلند میشد.
دستم را روی زخمی قدیمی روی پهلویم کشیدم؛ یادگاری همان روزی که همهچیز را از من گرفت. هر بار که دردش برمیگشت، چهره کسانی را به یاد میآوردم که کنارم ایستاده بودند و دیگر هرگز برنگشتند. بعضی زخمها روی پوست میمانند، بعضی در جایی عمیقتر.
روبهروی تپهای ایستادم که زمانی وطنم از آنجا دیده میشد. حالا فقط سکوت بود و باد. مشت خاکی را برداشتم و میان انگشتانم رها کردم. من زنده مانده بودم، اما گاهی فکر میکردم وطنم همان روز مُرد و بخشی از من را هم با خودش برد.
https://t.me/mangata_vth
دستم را روی زخمی قدیمی روی پهلویم کشیدم؛ یادگاری همان روزی که همهچیز را از من گرفت. هر بار که دردش برمیگشت، چهره کسانی را به یاد میآوردم که کنارم ایستاده بودند و دیگر هرگز برنگشتند. بعضی زخمها روی پوست میمانند، بعضی در جایی عمیقتر.
روبهروی تپهای ایستادم که زمانی وطنم از آنجا دیده میشد. حالا فقط سکوت بود و باد. مشت خاکی را برداشتم و میان انگشتانم رها کردم. من زنده مانده بودم، اما گاهی فکر میکردم وطنم همان روز مُرد و بخشی از من را هم با خودش برد.
https://t.me/mangata_vth
⚡1
برف بیصدا روی زمین مینشست و همهچیز را سفیدپوش کرده بود. در میان آن سکوت عمیق ایستاده بودم و به دانههای برف نگاه میکردم که آرام روی شانههایم فرود میآمدند. دنیا آنقدر آرام بود که انگار زمان از حرکت ایستاده باشد.
چند قدم جلوتر، ردی باریک از خون روی سفیدی برف کشیده شده بود. رنگ سرخش میان آن همه سفیدی عجیب به نظر میرسید، اما ترسناک نبود. آرام و یکنواخت ادامه داشت، مثل داستانی که پایانش را از قبل میداند.
به رد خون رسیدم و کنار پیکری که زیر برف دراز کشیده بود زانو زدم. چشمهایم را بستم و به صدای باد گوش دادم. برای اولین بار بعد از سالها، نه خشمگین بودم و نه غمگین؛ فقط آرامش بود، آرامشی سرد و بیانتها که همراه برف همهچیز را در آغوش میگرفت.
https://t.me/Fuck69IIXX
چند قدم جلوتر، ردی باریک از خون روی سفیدی برف کشیده شده بود. رنگ سرخش میان آن همه سفیدی عجیب به نظر میرسید، اما ترسناک نبود. آرام و یکنواخت ادامه داشت، مثل داستانی که پایانش را از قبل میداند.
به رد خون رسیدم و کنار پیکری که زیر برف دراز کشیده بود زانو زدم. چشمهایم را بستم و به صدای باد گوش دادم. برای اولین بار بعد از سالها، نه خشمگین بودم و نه غمگین؛ فقط آرامش بود، آرامشی سرد و بیانتها که همراه برف همهچیز را در آغوش میگرفت.
https://t.me/Fuck69IIXX
🍓1
ساعتها بود که صدای قدمهایش را پشت سرم میشنیدم. هر بار برمیگشتم، راهرو خالی بود. دیوارها نفس میکشیدند، ساعتها برعکس حرکت میکردند و سایهها از صاحبانشان جدا میشدند. نمیدانستم کدامیک واقعیاند و کدامیک زاییدهی ذهن من.
چند شب پیش او را کشته بودم؛ حداقل این چیزی بود که به یاد میآوردم. هنوز لکههای خون را روی دستهایم میدیدم، هنوز صدای شکستن استخوانهایش در گوشم میپیچید. اما هر صبح که بیدار میشدم، او را پشت پنجره، در انعکاس آینه یا انتهای راهرو میدیدم؛ ساکت، خیره و زنده.
آن شب بالاخره دنبالش رفتم. در آخرین اتاق، مردی را دیدم که روی زمین افتاده بود و خون دور بدنش پخش شده بود. وقتی نزدیکتر شدم، چهرهاش را شناختم. خودم بودم. ناگهان همه صداها خاموش شدند. او هیچوقت نمرده بود؛ این من بودم که از شبِ قتل، فقط در وهمِ یک ذهنِ فروپاشیده سرگردان مانده بودم.
https://t.me/weirdkillasthoughts
چند شب پیش او را کشته بودم؛ حداقل این چیزی بود که به یاد میآوردم. هنوز لکههای خون را روی دستهایم میدیدم، هنوز صدای شکستن استخوانهایش در گوشم میپیچید. اما هر صبح که بیدار میشدم، او را پشت پنجره، در انعکاس آینه یا انتهای راهرو میدیدم؛ ساکت، خیره و زنده.
آن شب بالاخره دنبالش رفتم. در آخرین اتاق، مردی را دیدم که روی زمین افتاده بود و خون دور بدنش پخش شده بود. وقتی نزدیکتر شدم، چهرهاش را شناختم. خودم بودم. ناگهان همه صداها خاموش شدند. او هیچوقت نمرده بود؛ این من بودم که از شبِ قتل، فقط در وهمِ یک ذهنِ فروپاشیده سرگردان مانده بودم.
https://t.me/weirdkillasthoughts
❤1
آسمان خاکستری بود؛ نه آنقدر روشن که روز به نظر برسد و نه آنقدر تاریک که شب باشد. مهِ غلیظ میان زمین و آسمان آویزان مانده بود و درختِ بیبرگِ تنهایی در وسط دشت ایستاده بود. از دور شبیه دستی استخوانی بود که از دل خاک بیرون آمده باشد.
نمیدانستم چند ساعت است که دور آن درخت میچرخم. هر بار که از میان مه عبور میکردم، دوباره خودم را روبهرویش پیدا میکردم. روی تنهاش رد ناخنهایی عمیق دیده میشد؛ صدها خط موازی، انگار کسی سالها برای فرار از چیزی به آن چنگ زده باشد
وقتی دستم را روی پوست سرد درخت گذاشتم، مه برای لحظهای کنار رفت. آنسوی دشت، صدها درختِ خشک دیگر ظاهر شدند؛ و بر شاخهی هر کدام، پیکری خاموش آویزان بود. اما وحشتناکترین چیز این نبود. همهی آن چهرهها، چهرهی خودِ من بودند. مه دوباره برگشت و انگار هیچوقت چیزی آنجا نبوده است. فقط درختِ تنها باقی ماند و احساسی مبهم که میگفت این اولین باری نیست که این صحنه را دیدهام.
https://t.me/BreatH_W
نمیدانستم چند ساعت است که دور آن درخت میچرخم. هر بار که از میان مه عبور میکردم، دوباره خودم را روبهرویش پیدا میکردم. روی تنهاش رد ناخنهایی عمیق دیده میشد؛ صدها خط موازی، انگار کسی سالها برای فرار از چیزی به آن چنگ زده باشد
وقتی دستم را روی پوست سرد درخت گذاشتم، مه برای لحظهای کنار رفت. آنسوی دشت، صدها درختِ خشک دیگر ظاهر شدند؛ و بر شاخهی هر کدام، پیکری خاموش آویزان بود. اما وحشتناکترین چیز این نبود. همهی آن چهرهها، چهرهی خودِ من بودند. مه دوباره برگشت و انگار هیچوقت چیزی آنجا نبوده است. فقط درختِ تنها باقی ماند و احساسی مبهم که میگفت این اولین باری نیست که این صحنه را دیدهام.
https://t.me/BreatH_W
❤1
بوی کاج و خاکِ نمخورده در هوای مهآلود جنگل پیچیده بود. از میان درختان بلند و خاموش عبور میکردم تا به عمارت متروکهای رسیدم که سالها بود در دل جنگل پوسیده میشد. روی پلههای سنگیِ ورودی، یک رز آبی تازه افتاده بود؛ آنقدر تازه که قطرات آب هنوز روی گلبرگهایش میدرخشیدند.
در را هل دادم و وارد شدم. سکوت عمارت سنگین بود، اما نه کاملاً. از طبقات بالا صدای بال زدن میآمد؛ صدایی آشفته و بیقرار. وقتی به سالن اصلی رسیدم، صدها پرنده را دیدم که بیحرکت روی زمین افتاده بودند. انگار مرگ در یک لحظه از میانشان عبور کرده باشد. در میان آنها ردِ رزهای آبی دیده میشد که مثل نشانهای مرا به سمت اتاق انتهایی هدایت میکردند.
داخل اتاق، دختری پشت پنجره نشسته بود و همان رز آبی را در دست داشت. بدون آنکه برگردد گفت: «تو آخرین نفر هستی.» نمیدانستم منظورش چیست تا اینکه چشمم به دیوار روبهرو افتاد؛ فهرستی از نامها با عنوان «اِتش بقا». همه نامها خط خورده بودند، جز یکی. نام آخر، نام خودم بود. پشت پنجره ناگهان دستهای از پرندگان از دل مه سقوط کردند و فهمیدم اینجا جایی نیست که بازماندهها زنده از آن خارج شوند
https://t.me/mg_ypj
در را هل دادم و وارد شدم. سکوت عمارت سنگین بود، اما نه کاملاً. از طبقات بالا صدای بال زدن میآمد؛ صدایی آشفته و بیقرار. وقتی به سالن اصلی رسیدم، صدها پرنده را دیدم که بیحرکت روی زمین افتاده بودند. انگار مرگ در یک لحظه از میانشان عبور کرده باشد. در میان آنها ردِ رزهای آبی دیده میشد که مثل نشانهای مرا به سمت اتاق انتهایی هدایت میکردند.
داخل اتاق، دختری پشت پنجره نشسته بود و همان رز آبی را در دست داشت. بدون آنکه برگردد گفت: «تو آخرین نفر هستی.» نمیدانستم منظورش چیست تا اینکه چشمم به دیوار روبهرو افتاد؛ فهرستی از نامها با عنوان «اِتش بقا». همه نامها خط خورده بودند، جز یکی. نام آخر، نام خودم بود. پشت پنجره ناگهان دستهای از پرندگان از دل مه سقوط کردند و فهمیدم اینجا جایی نیست که بازماندهها زنده از آن خارج شوند
https://t.me/mg_ypj
🔥1
نور کمرنگ صبح از پنجرهی بلند آتلیه روی زمین چوبی افتاده بود. شهر هنوز بیدار نشده بود و سکوتی لطیف همهجا را پر کرده بود. روبهروی بوم نقاشی نشسته بودم و به پرترهای نگاه میکردم که ماهها بود روی آن کار میکردم؛ چهرهی مردی که هرگز ندیده بودم اما به طرز عجیبی برایم آشنا بود.
قلممو را برداشتم و آخرین خط را روی تابلو کشیدم. همان لحظه، اشعهی خورشید روی امضایی افتاد که گوشهی بوم نوشته شده بود. امضایی که متعلق به من نبود. قلبم فرو ریخت. زیر لایههای رنگ، تاریخ قدیمیای دیده میشد؛ تاریخی که نشان میداد این تابلو دهها سال پیش کشیده شده است. سالها پیش از تولد من.
با دست لرزان گردوغبار قاب را پاک کردم و نوشتهی کوچکی را پشت بوم پیدا کردم: «هنر تنها چیزیست که مرگ نمیتواند با خود ببرد.» دوباره به چهرهی مرد نگاه کردم. این بار شناختمش. او خودِ من بودم؛ اما پیرتر، خستهتر، و با نگاهی که انگار تمام زندگیاش را پشت سر گذاشته بود. بیرون، دنیا آرامآرام بیدار میشد و من نمیدانستم در حال خلق یک اثر هنری هستم یا کشف یادگاریای از زندگیای که هنوز تجربهاش نکردهام.
https://t.me/darighoafsoos
قلممو را برداشتم و آخرین خط را روی تابلو کشیدم. همان لحظه، اشعهی خورشید روی امضایی افتاد که گوشهی بوم نوشته شده بود. امضایی که متعلق به من نبود. قلبم فرو ریخت. زیر لایههای رنگ، تاریخ قدیمیای دیده میشد؛ تاریخی که نشان میداد این تابلو دهها سال پیش کشیده شده است. سالها پیش از تولد من.
با دست لرزان گردوغبار قاب را پاک کردم و نوشتهی کوچکی را پشت بوم پیدا کردم: «هنر تنها چیزیست که مرگ نمیتواند با خود ببرد.» دوباره به چهرهی مرد نگاه کردم. این بار شناختمش. او خودِ من بودم؛ اما پیرتر، خستهتر، و با نگاهی که انگار تمام زندگیاش را پشت سر گذاشته بود. بیرون، دنیا آرامآرام بیدار میشد و من نمیدانستم در حال خلق یک اثر هنری هستم یا کشف یادگاریای از زندگیای که هنوز تجربهاش نکردهام.
https://t.me/darighoafsoos
ماه کامل هنوز در آسمان بود، اما در افق، اولین رگههای طلوع خورشید آرامآرام تاریکی را پس میزدند. روی تپهای پوشیده از علفهای نقرهای ایستاده بودم و به ستارههایی نگاه میکردم که یکییکی محو میشدند. همیشه گفته بودند بین شب و روز، لحظهای وجود دارد که مرز میان جهانها نازکتر از همیشه است.
در دستم قطعهای از سنگی عجیب بود که از دل یک شهابسنگ پیدا کرده بودم. وقتی نور ماه و خورشید همزمان روی آن افتاد، سنگ شروع به درخشیدن کرد. ناگهان خطوطی از نور میان ستارههای باقیمانده شکل گرفتند و کهکشانی عظیم درست بالای سرم باز شد؛ آنقدر نزدیک که میتوانستم چرخش آرامش را ببینم.
در میان آن نور بیانتها، صدایی نامم را زمزمه کرد. سرم را بالا گرفتم و برای لحظهای چهرههایی را دیدم که میان ستارگان شناور بودند؛ کسانی که سالها پیش از این دنیا رفته بودند. هیچکدام غمگین نبودند. فقط لبخند میزدند، انگار میخواستند بگویند مرگ پایان راه نیست، بلکه ستارهای است که از دوردستهای کهکشان به خانه بازمیگردد.
https://t.me/xiann209
در دستم قطعهای از سنگی عجیب بود که از دل یک شهابسنگ پیدا کرده بودم. وقتی نور ماه و خورشید همزمان روی آن افتاد، سنگ شروع به درخشیدن کرد. ناگهان خطوطی از نور میان ستارههای باقیمانده شکل گرفتند و کهکشانی عظیم درست بالای سرم باز شد؛ آنقدر نزدیک که میتوانستم چرخش آرامش را ببینم.
در میان آن نور بیانتها، صدایی نامم را زمزمه کرد. سرم را بالا گرفتم و برای لحظهای چهرههایی را دیدم که میان ستارگان شناور بودند؛ کسانی که سالها پیش از این دنیا رفته بودند. هیچکدام غمگین نبودند. فقط لبخند میزدند، انگار میخواستند بگویند مرگ پایان راه نیست، بلکه ستارهای است که از دوردستهای کهکشان به خانه بازمیگردد.
https://t.me/xiann209
ساعت پنج صبح بود. آسمان هنوز میان شب و روز معلق مانده بود و نور آبی کمرنگی از پنجره وارد اتاق میشد. هدفون روی گوشم بود، موسیقی آرامی پخش میشد و تنها صدای دیگر، کلیکهای نامنظم ماوس بود. روی مانیتور، دنیایی که ماهها برایش طراحی کرده بودم آرامآرام شکل میگرفت؛ جنگلها، شهرها و آسمانی پر از ستاره.
برای تست محیط وارد بازی شدم و میان مسیرهای خالی قدم زدم. همهچیز دقیقاً همان چیزی بود که کشیده بودم، اما در مرکز نقشه چیزی وجود داشت که هرگز طراحی نکرده بودم؛ یک ساختمان بلند با پنجرههای روشن. موسیقی ناگهان تغییر کرد و ملودیای پخش شد که هرگز در فایلهای بازی قرار نداده بودم.
به ساختمان نزدیک شدم. روی دیوار ورودی جملهای نوشته شده بود: «هر طراح، روزی در دنیای خودش گم میشود.» دستم روی ماوس خشک شد. چون درست زیر آن جمله، نام سازنده بازی نوشته شده بود؛ نه اسم استودیو، نه نام کاربری من. اسم واقعی خودم، با تاریخی که مربوط به ده سال بعد بود.
https://t.me/memariyya
برای تست محیط وارد بازی شدم و میان مسیرهای خالی قدم زدم. همهچیز دقیقاً همان چیزی بود که کشیده بودم، اما در مرکز نقشه چیزی وجود داشت که هرگز طراحی نکرده بودم؛ یک ساختمان بلند با پنجرههای روشن. موسیقی ناگهان تغییر کرد و ملودیای پخش شد که هرگز در فایلهای بازی قرار نداده بودم.
به ساختمان نزدیک شدم. روی دیوار ورودی جملهای نوشته شده بود: «هر طراح، روزی در دنیای خودش گم میشود.» دستم روی ماوس خشک شد. چون درست زیر آن جمله، نام سازنده بازی نوشته شده بود؛ نه اسم استودیو، نه نام کاربری من. اسم واقعی خودم، با تاریخی که مربوط به ده سال بعد بود.
https://t.me/memariyya
🐳1
باران آرام روی شیشههای رنگی کلیسا میکوبید. در سکوت مطلق میان نیمکتهای خالی قدم برمیداشتم و صدای کفشهایم در فضای عظیم ساختمان میپیچید. هیچکس آنجا نبود، اما حس میکردم چیزی از تاریکیِ پشت محراب نگاهم میکند.
روی یکی از نیمکتها یادداشتی پیدا کردم. فقط سه کلمه روی آن نوشته شده بود: «ساکت بمان. همیشه.» کاغذ را مچاله کردم و به راهم ادامه دادم. هرچه جلوتر میرفتم، سکوت سنگینتر میشد؛ آنقدر سنگین که صدای نفس کشیدنم هم غریبه به نظر میرسید. ناگهان تمام شمعهای کلیسا همزمان خاموش شدند.
در تاریکی، صدای آرامی پشت سرم گفت: «بالاخره حرف زدی.» قلبم فرو ریخت. من از لحظه ورود حتی یک کلمه هم نگفته بودم. قبل از آنکه برگردم، چیزی با خشمی وحشیانه از انتهای کلیسا به سمتم دوید. آخرین چیزی که دیدم، سایهای بود که شکل ثابتی نداشت؛ انگار هر بار که نگاهش میکردی، به چیز دیگری تبدیل میشد. سکوت دوباره برگشت، اما این بار من دیگر بخشی از آن شده بودم.
https://t.me/lChaosherel
روی یکی از نیمکتها یادداشتی پیدا کردم. فقط سه کلمه روی آن نوشته شده بود: «ساکت بمان. همیشه.» کاغذ را مچاله کردم و به راهم ادامه دادم. هرچه جلوتر میرفتم، سکوت سنگینتر میشد؛ آنقدر سنگین که صدای نفس کشیدنم هم غریبه به نظر میرسید. ناگهان تمام شمعهای کلیسا همزمان خاموش شدند.
در تاریکی، صدای آرامی پشت سرم گفت: «بالاخره حرف زدی.» قلبم فرو ریخت. من از لحظه ورود حتی یک کلمه هم نگفته بودم. قبل از آنکه برگردم، چیزی با خشمی وحشیانه از انتهای کلیسا به سمتم دوید. آخرین چیزی که دیدم، سایهای بود که شکل ثابتی نداشت؛ انگار هر بار که نگاهش میکردی، به چیز دیگری تبدیل میشد. سکوت دوباره برگشت، اما این بار من دیگر بخشی از آن شده بودم.
https://t.me/lChaosherel
💋1
مه غلیظ تمام جنگل را بلعیده بود. چراغقوهام فقط چند قدم جلوتر را روشن میکرد و بعد همهچیز دوباره در تاریکی گم میشد. نمیدانستم چطور سر از آنجا درآوردهام؛ فقط میدانستم که باید راه خروج را پیدا کنم.
هنگام قدم زدن، متوجه شدم رد باریکی از خون روی زمین کشیده شده است. نمیخواستم دنبالش کنم، اما هر مسیری که میرفتم دوباره به همان رد میرسیدم. مه دورم میچرخید، انگار نمیگذاشت از آن فاصله بگیرم. بالاخره تسلیم شدم و مسیر خون را دنبال کردم.
رد خون به فضای بازی در میان درختان ختم شد. آنجا کسی ایستاده بود؛ ساکت، بیحرکت و پوشیده در تاریکی. وقتی یک قدم جلو رفتم، او هم یک قدم جلو آمد. وقتی چراغقوه را بالاتر گرفتم، فهمیدم صورتش دیده نمیشود؛ نه به خاطر سایه، بلکه چون هیچ صورتی نداشت. فقط پوستی صاف و بیچهره. سپس دستش را بالا آورد و به نقطهای پشت سر من اشاره کرد. آرام برگشتم و رد خون را دیدم که این بار از زیر پاهای خودم شروع میشد.
https://t.me/bloody_lips_N
هنگام قدم زدن، متوجه شدم رد باریکی از خون روی زمین کشیده شده است. نمیخواستم دنبالش کنم، اما هر مسیری که میرفتم دوباره به همان رد میرسیدم. مه دورم میچرخید، انگار نمیگذاشت از آن فاصله بگیرم. بالاخره تسلیم شدم و مسیر خون را دنبال کردم.
رد خون به فضای بازی در میان درختان ختم شد. آنجا کسی ایستاده بود؛ ساکت، بیحرکت و پوشیده در تاریکی. وقتی یک قدم جلو رفتم، او هم یک قدم جلو آمد. وقتی چراغقوه را بالاتر گرفتم، فهمیدم صورتش دیده نمیشود؛ نه به خاطر سایه، بلکه چون هیچ صورتی نداشت. فقط پوستی صاف و بیچهره. سپس دستش را بالا آورد و به نقطهای پشت سر من اشاره کرد. آرام برگشتم و رد خون را دیدم که این بار از زیر پاهای خودم شروع میشد.
https://t.me/bloody_lips_N
💘1
آسمان شب کاملاً صاف بود؛ ستارهها مثل سوزنهای نور روی تاریکی دوخته شده بودند. کنار اقیانوس ایستاده بودم و موجها آرام به ساحل میخوردند، انگار ریتم نفس کشیدن جهان را تکرار میکردند. ماه کامل، درست وسط آسمان، روی آب خطی از نقره کشیده بود
قدم به داخل آب گذاشتم. سرد بود، اما نه آزاردهنده؛ بیشتر شبیه دعوتی آرام. هرچه جلوتر میرفتم، صدای ساحل دورتر میشد و جای آن را سکوتی عمیق میگرفت. ماه روی سطح آب نزدیکتر به نظر میرسید، انگار اگر دستم را دراز کنم میتوانم لمسش کنم.
وقتی آب تا سینهام رسید، فهمیدم دیگر ساحلی پشت سرم نیست. فقط اقیانوس بود و آسمان، و ماهی که حالا پایینتر از همیشه ایستاده بود. برای لحظهای، مرز بین بالا و پایین محو شد و من دیگر نمیدانستم در آسمان هستم یا در دریا.
https://t.me/alaletheyand
قدم به داخل آب گذاشتم. سرد بود، اما نه آزاردهنده؛ بیشتر شبیه دعوتی آرام. هرچه جلوتر میرفتم، صدای ساحل دورتر میشد و جای آن را سکوتی عمیق میگرفت. ماه روی سطح آب نزدیکتر به نظر میرسید، انگار اگر دستم را دراز کنم میتوانم لمسش کنم.
وقتی آب تا سینهام رسید، فهمیدم دیگر ساحلی پشت سرم نیست. فقط اقیانوس بود و آسمان، و ماهی که حالا پایینتر از همیشه ایستاده بود. برای لحظهای، مرز بین بالا و پایین محو شد و من دیگر نمیدانستم در آسمان هستم یا در دریا.
https://t.me/alaletheyand
💘1