Challenges Death
15 subscribers
95 photos
59 files
695 links
Download Telegram
باران آرام روی شیشه‌های مطب می‌لغزید و نور زرد چراغ رومیزی تنها روشنایی اتاق را تشکیل می‌داد. روانشناس روبه‌روی مراجعش نشسته بود؛ آرام، بی‌حرکت و با نگاهی که انگار بیشتر از حرف‌ها می‌شنید. مراجع از خاطرات، ترس‌ها و اشتباهاتش صحبت می‌کرد، بی‌آنکه متوجه شود هر کلمه مثل تکه‌ای از یک پازل در ذهن روانشناس سر جای خودش قرار می‌گیرد. فضای اتاق امن و آرام به نظر می‌رسید، اما زیر این آرامش، نوعی موشکافی بی‌رحمانه جریان داشت؛ گویی هیچ احساسی آن‌قدر عمیق نبود که از نگاه او پنهان بماند.
در میانه‌ی جلسه، روانشناس ناگهان سؤالی کوتاه پرسید. سؤال ساده بود، اما دقیقاً به نقطه‌ای برخورد کرد که مراجع سال‌ها از آن فرار کرده بود. سکوتی سنگین اتاق را پر کرد. صدای عقربه‌های ساعت بلندتر از قبل به گوش می‌رسید. روانشناس چیزی نگفت؛ فقط منتظر ماند. او می‌دانست که بعضی سکوت‌ها از صدها سؤال فشار بیشتری ایجاد می‌کنند. نگاه مضطرب مراجع، لرزش دست‌ها و تلاشش برای پیدا کردن کلمات مناسب، همه زیر نظر او بود. مثل کارآگاهی که به جای صحنه‌ی جرم، در تاریک‌ترین راهروهای ذهن انسان قدم می‌زند.
وقتی جلسه تمام شد و در بسته شد، روانشناس برای لحظه‌ای به صندلی خالی روبه‌رو خیره ماند. هر روز آدم‌ها با رازهایی وارد این اتاق می‌شدند که حتی نزدیک‌ترین افراد زندگی‌شان از آن‌ها خبر نداشتند. ترس‌ها، احساس گناه، خشم و خاطراتی که سال‌ها پنهان مانده بودند، آرام‌آرام خودشان را نشان می‌دادند. برای او، این فقط درمان نبود؛ مواجهه‌ای مداوم با پیچیده‌ترین و تاریک‌ترین لایه‌های روان انسان بود. همین توانایی برای دیدن آنچه دیگران پنهان می‌کنند و هدایت آرام گفت‌وگو به سمت حقیقت، فضایی مرموز و جنایی‌گونه به کارش می‌داد؛ انگار هر جلسه، پرونده‌ای بود که در اعماق ذهن یک انسان باز می‌شد.
https://t.me/murnielago
🕊2
چراغ‌های سفید و بی‌روح اتاق عمل روی سطوح فلزی می‌تابیدند و صدای یکنواخت دستگاه‌های مانیتورینگ در فضا می‌پیچید. پشت درهای بسته‌ی بخش جراحی، زمان انگار کندتر حرکت می‌کرد. جراح قلب با آرامشی غیرعادی دست‌هایش را شست و وارد اتاق شد؛ جایی که کوچک‌ترین اشتباه می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد. در آن سکوت سنگین، نگاه او فقط روی جزئیات متمرکز بود؛ ضربان‌ها، اعداد روی مانیتور و تصمیم‌هایی که باید در چند ثانیه گرفته می‌شدند.
ساعت‌ها گذشته بود و خستگی روی چهره‌ی همه‌ی اعضای تیم دیده می‌شد، اما جراح همچنان آرام و دقیق کار می‌کرد. بیرون اتاق، خانواده‌ی بیمار با اضطراب منتظر بودند و هر دقیقه برایشان شبیه یک ساعت می‌گذشت. او از این انتظار خبر داشت، از ترسی که پشت آن درهای بسته جریان داشت. با این حال، احساسات جایی در تصمیم‌هایش نداشتند. در آن لحظه، اتاق عمل بیشتر شبیه صحنه‌ی یک نبرد خاموش بود؛ نبردی که در آن هر حرکت باید حساب‌شده و بی‌نقص انجام می‌شد.
وقتی عمل به پایان رسید و صدای منظم ضربان روی مانیتور شنیده شد، جراح برای چند ثانیه در سکوت به صفحه‌ی دستگاه خیره ماند. بسیاری این شغل را نماد نجات جان انسان‌ها می‌دانستند، اما او هر روز با مرز باریک میان زندگی و مرگ روبه‌رو می‌شد؛ مرزی که بیشتر مردم هرگز آن را از نزدیک نمی‌دیدند. همین حضور دائمی در کنار لحظات سرنوشت‌ساز، به کارش حال‌وهوایی سنگین، رازآلود و پرتنش می‌داد؛ گویی هر جراحی، داستانی بود که پایان آن تا آخرین لحظه نامعلوم باقی می‌ماند.
https://t.me/Eliammikaelson
نیمه‌شب بود و بیشتر چراغ‌های ساختمان تحقیقاتی خاموش شده بودند. تنها در انتهای راهرو، نور سرد یک آزمایشگاه هنوز روشن بود. محقق پشت هود آزمایشگاهی ایستاده بود و به ردیف لوله‌های آزمایش خیره شده بود. صدای آرام دستگاه‌ها و تهویه در سکوت ساختمان می‌پیچید. ساعت‌ها بود که بقیه رفته بودند، اما او همچنان میان اعداد، نمونه‌ها و نتایجی حرکت می‌کرد که برای دیگران فقط داده بودند، اما برای او سرنخ‌هایی از یک معمای پیچیده به حساب می‌آمدند.
روی صفحه‌ی نمایش، نتیجه‌ای ظاهر شد که با تمام فرضیات قبلی تفاوت داشت. محقق برای چند لحظه چیزی نگفت و فقط به اعداد خیره ماند. همین لحظه‌ها را دوست داشت؛ لحظه‌هایی که چیزی پنهان، آرام‌آرام خودش را آشکار می‌کرد. او بارها دیده بود که چگونه یک جزئیات کوچک می‌تواند ماه‌ها تحقیق را زیر و رو کند. در تاریکی آزمایشگاه، میان صدای دستگاه‌ها و نور مانیتورها، خودش را بیشتر شبیه کارآگاهی می‌دید که به‌جای تعقیب مجرمان، به دنبال حقیقتی نامرئی در دل نمونه‌ها و واکنش‌های شیمیایی است.
نزدیک سپیده‌دم، فنجان قهوه‌ی سردش را کنار گذاشت و آخرین نت‌ها را در دفترش ثبت کرد. پشت پنجره، شهر آرام‌آرام بیدار می‌شد، اما او هنوز درگیر رازی بود که فقط خودش از آن خبر داشت. برای بسیاری، کار او مجموعه‌ای از آزمایش‌ها و گزارش‌ها بود؛ اما از نگاه خودش، هر پروژه یک پرونده‌ی جنایی بی‌صدا بود که حقیقت در آن زیر لایه‌هایی از خطا، فرضیه و ابهام پنهان شده بود. همین جست‌وجوی وسواس‌گونه برای پیدا کردن چیزی که از چشم دیگران دور مانده، به شغلش فضایی مرموز، تاریک و عمیق می‌داد.
https://t.me/Ruby_RWBY_scarlet
🥰1
صدای منظم مانیتورها در بخش مراقبت‌های ویژه مثل تیک‌تاک یک ساعت عظیم در فضا می‌پیچید. نور سفید و سرد چراغ‌ها هیچ تفاوتی میان شب و روز باقی نمی‌گذاشت. پزشک ICU در انتهای بخش ایستاده بود و به ردیف اتاق‌های شیشه‌ای نگاه می‌کرد؛ اتاق‌هایی که پشت هر کدامشان نبردی خاموش جریان داشت. اینجا برخلاف بیشتر بخش‌های بیمارستان، همه‌چیز به چند عدد روی مانیتور و چند تصمیم در لحظه وابسته بود. سکوت سنگینی در هوا بود؛ سکوتی که هر از گاهی با صدای هشدار دستگاهی شکسته می‌شد.
نیمه‌شب، وقتی بیشتر شهر خواب بود، او همچنان میان تخت‌ها قدم می‌زد. خانواده‌های بیماران پشت شیشه‌ها با چشمانی خسته و مضطرب منتظر خبر بودند. پزشک با نگاهی آرام پرونده‌ها را مرور می‌کرد و تغییرات کوچک علائم حیاتی را زیر نظر داشت. برای دیگران، اعداد روی مانیتور فقط خطوط و نمودار بودند، اما برای او هر تغییر جزئی پیامی داشت. گاهی چند ثانیه تأخیر یا یک تصمیم اشتباه می‌توانست مسیر یک داستان را کاملاً تغییر دهد. همین فشار دائمی، فضای بخش را شبیه صحنه‌ی یک پرونده‌ی جنایی می‌کرد که سرنوشتش هنوز مشخص نشده است.
نزدیک طلوع، نور کم‌رنگ صبح از پنجره‌های دوردست وارد راهرو شد. پزشک برای لحظه‌ای پشت شیشه‌ی یکی از اتاق‌ها ایستاد و به انعکاس تصویر خودش نگاه کرد. سال‌ها کار در ICU باعث شده بود با شکننده‌ترین لحظات زندگی انسان‌ها روبه‌رو شود؛ لحظاتی که ترس، امید، ناامیدی و مبارزه در خالص‌ترین شکل خودشان دیده می‌شدند. برای او، این بخش فقط یک محل درمان نبود؛ دنیایی مرموز و پرتنش بود که در آن هر شب ده‌ها داستان ناتمام جریان داشت و هیچ‌کس تا آخرین لحظه نمی‌دانست پایان هر کدام چگونه رقم خواهد خورد.
https://t.me/RienaRin
👏1
خلوتگاه در انتهای راهرویی قدیمی قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی شهر و نگاه آدم‌ها. نور کم‌رنگ غروب از پنجره‌های باریک به داخل می‌تابید و ذرات گردوغبار را در هوا نمایان می‌کرد. سکوت آن‌جا عجیب بود؛ نه آرامش‌بخش، بلکه سنگین و پر از حس انتظار. انگار دیوارها سال‌ها رازهای ناگفته را در خود نگه داشته بودند و حاضر نبودند به‌راحتی آن‌ها را فاش کنند.
او هر شب به آنجا می‌آمد و روی صندلی چوبی کنار پنجره می‌نشست. صدای دوردست باد و گاه‌به‌گاه تق‌تق شاخه‌ها به شیشه، تنها صداهای محیط بودند. در این سکوت، ذهن فرصت پیدا می‌کرد سراغ خاطراتی برود که در شلوغی روز پنهان می‌ماندند. بعضی از آدم‌ها از تنهایی فرار می‌کنند، اما او از مواجهه با تاریک‌ترین افکارش نمی‌ترسید. برعکس، از این رویارویی آرام و بی‌واسطه لذت می‌برد؛ گویی هر بار پرده‌ای دیگر از رازهای درونش کنار می‌رفت.
نیمه‌شب که از راه می‌رسید، خلوتگاه حال‌وهوایی مرموزتر پیدا می‌کرد. سایه‌ها کشیده‌تر می‌شدند و سکوت عمیق‌تر. او پشت پنجره می‌ایستاد و به تاریکی بیرون خیره می‌شد؛ تاریکی‌ای که انگار به همان اندازه که بیرون بود، درون آدم‌ها هم وجود داشت. در آن لحظه، خلوتگاه دیگر فقط یک مکان نبود؛ به آینه‌ای تبدیل می‌شد که هرکس را وادار می‌کرد با حقیقت‌هایی روبه‌رو شود که تمام روز از آن‌ها فرار کرده بود.

https://t.me/+RVmTiPKzyOFjZGE8
🔥1
نور مانیتورها تنها روشنایی اتاق را تشکیل می‌دادند و پرده‌های کشیده اجازه نمی‌دادند حتی ذره‌ای از نور شهر به داخل نفوذ کند. هکر پشت چند صفحه‌نمایش نشسته بود و انگشتانش آرام روی صفحه‌کلید حرکت می‌کردند. صدای فن دستگاه‌ها در سکوت شب می‌پیچید و ردیف پنجره‌های باز روی مانیتور، بیشتر از آنکه شبیه نرم‌افزار باشند، به پرونده‌های یک معمای پیچیده شباهت داشتند. او به جای عجله کردن، با حوصله تماشا می‌کرد؛ مثل شکارچی‌ای که از تعقیب طولانی بیشتر از لحظه‌ی پایان لذت می‌برد.
ساعت از دو بامداد گذشته بود. در آن سوی شهر، آدم‌ها بی‌خبر از همه‌جا خواب بودند، اما او میان ردپاهای دیجیتالی و الگوهای رفتاری آن‌ها حرکت می‌کرد. چیزی که برایش جذاب بود خودِ اطلاعات نبود؛ بلکه احساس برتری ناشی از دیدن چیزهایی بود که دیگران تصور می‌کردند پنهان مانده‌اند. هر کشف کوچک، هر ارتباط پنهان و هر راز ناگفته، قطعه‌ای دیگر از پازلی بود که فقط خودش تصویر کامل آن را می‌دید. فضای اتاق آرام بود، اما زیر این آرامش نوعی تنش سرد و نامرئی جریان داشت.
نزدیک طلوع، نخستین نور خاکستری صبح روی لبه‌ی پنجره نشست. هکر از صندلی‌اش عقب رفت و به صفحه‌های درخشان مقابلش خیره شد. شهر کم‌کم بیدار می‌شد، بی‌آنکه بداند چه کسی تمام شب از پشت سایه‌ها نظاره‌گر بوده است. لبخند محوی روی لبش نشست؛ نه از سر هیجان، بلکه از رضایت کسی که در سکوت، چند قدم جلوتر از دیگران حرکت کرده است. در آن لحظه، اتاق بیشتر شبیه صحنه‌ی یک تریلر جنایی بود تا یک محل کار؛ جایی که مهم‌ترین سلاح، نه زور، بلکه صبر، مشاهده و بازی با ناشناخته‌ها بود.
https://t.me/CallMeByYourName0405
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌‌ ‌  ‌✦ به چالشهای سرزمین مرگ خوش آمدید… ✦
        ‌     𓆩☠𓆪 ┈┈┈••✦••┈┈┈ 𓆩☠𓆪

⸸ کافیه...
سه کلمه بنویسید با وایب مورد علاقتون
تا درباره تون سناریو بنویسم.

چلنج های بعدی رو شرکت کنید❤️
Forwarded from Challenges Death
ممنون از اینکه تو چالش ما شرکت کردید
ما هر روز چالش داریم
لطفا تو چالش های بعدی مون هم شرکت کنید🙂‍↔️
تا باعث خوشحالی من و خودتون بشید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ماه از پشت مهِ غلیظ مثل چراغی خاموش روی جاده آویزان بود. روی موتورسیکلتم بی‌هدف جلو می‌رفتم و فقط صدای موتور و ضربان قلبم را می‌شنیدم. ناگهان نور چراغ روی چیزی قرمز افتاد؛ ردی از خون که روی آسفالت کشیده شده بود و در مه گم می‌شد.

موتور را کنار زدم و مسیر خون را دنبال کردم. هرچه جلوتر می‌رفتم، مه سنگین‌تر می‌شد. رد خون مرا به پیچ تندی رساند؛ جایی که موتورسیکلتی واژگون کنار گاردریل افتاده بود. پلاک را که دیدم، نفسم برید؛ پلاکِ موتور خودم بود.

دست لرزانم را روی بدنه کشیدم و چشمم به پیکری افتاد که چند متر آن‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود. زیر نور کم‌رنگ ماه، صورتش را دیدم؛ خودم بودم. همان لحظه صدای موتورم را از دور شنیدم که در جاده دور می‌شد و مه همه‌چیز را بلعید.
https://t.me/CallMeByYourName0405
خون از نوک انگشتانم روی کف سنگی چکه می‌کرد و نور لرزان شمع‌ها روی دیوارهای سرد می‌رقصید. سعی می‌کردم نفس‌هایم را کنترل کنم، اما خشم مثل آتشی زیر پوستم می‌دوید. صدای زوزه‌ای دوردست در جنگل پیچید و قلبم تندتر زد.
پیرمرد گفته بود تا زمانی که شمع‌ها روشن باشند، می‌توانم جلویش را بگیرم. اما هرچه ماه بالاتر می‌آمد، درد در استخوان‌هایم شدیدتر می‌شد. ناخن‌هایم بلند شده بودند و بوی خون، هوش را از سرم می‌برد. با تمام توان دور شمع‌ها نشستم و چشم‌هایم را بستم.
وقتی آخرین شمع خاموش شد، سکوت کوتاهی همه‌جا را گرفت. بعد صدای شکستن استخوان‌هایم در اتاق پیچید. لبخند تلخی زدم و آخرین فکر انسانی‌ام از ذهنم گذشت؛ این بار دیگر کسی قرار نبود از جنگل زنده برگردد.
https://t.me/Rin4core
شب آن‌قدر تاریک بود که حتی نور چراغ‌های خیابان هم در مه گم می‌شد. وقتی از کوچه خلوت رد می‌شدم، سگی سیاه را دیدم که وسط مسیر نشسته بود. بی‌حرکت نگاهم می‌کرد؛ انگار منتظر من بود.
مسیرم را عوض کردم، اما چند دقیقه بعد دوباره همان سگ را سرِ کوچه بعدی دیدم. این بار نزدیک‌تر. قلبم تند می‌زد. قدم‌هایم را سریع‌تر کردم و بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم، به سمت خانه دویدم.
جلوی در خانه ایستادم و کلید را در قفل چرخاندم. درست قبل از ورود، به عقب نگاه کردم. سگ آنجا نبود. اما روی شیشه تاریک در، انعکاسش را دیدم؛ پشت سرم ایستاده بود، در حالی که چشم‌هایش مثل دو نقطه سفید در دل شب می‌درخشیدند.
https://t.me/gray_illusiion
عصرِ یک روز بهاری، زیر سایه درخت‌ها روی ایوان نشسته بودم. بوی گل یاس از باغچه بلند می‌شد و با نسیم ملایم در هوا می‌چرخید. کنارم بشقابی از هندوانه‌های خنک بود؛ انگار تکه‌ای از تابستان زودتر از موعد به مهمانی بهار آمده بود.

هر بار که گاز کوچکی به هندوانه می‌زدم، شیرینی‌اش با عطر یاس در هم می‌آمیخت. صدای گنجشک‌ها از دور می‌آمد و نور طلایی خورشید روی برگ‌ها می‌رقصید. برای چند لحظه، زمان آن‌قدر آرام شده بود که دلم نمی‌خواست هیچ‌چیز تغییر کند.

چشم‌هایم را بستم و نفسی عمیق کشیدم. وقتی دوباره بازشان کردم، همان باغچه، همان یاس‌ها و همان بشقاب هندوانه مقابلم بود؛ و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کردم دنیا جای قشنگی برای ماندن است.
https://t.me/pishy8585
برف آرام و بی‌صدا روی جنگل می‌نشست. میان درختان بلند قدم برمی‌داشتم و صدای خرد شدن برف زیر چکمه‌هایم تنها چیزی بود که سکوت را می‌شکست. دستم را روی سنگی پوشیده از یخ کشیدم؛ سرد و قدیمی، انگار سال‌ها بود همان‌جا منتظر ایستاده بود.
هرچه عمیق‌تر وارد جنگل می‌شدم، درخت‌ها متراکم‌تر می‌شدند. ناگهان متوجه شدم روی تنه چند درخت، علامت‌های یکسانی حک شده است. قلبم کمی تندتر زد. به سنگ بزرگی رسیدم که وسط فضای خالی میان درختان قرار داشت و همان نشانه روی آن هم دیده می‌شد.
وقتی برف روی سنگ را کنار زدم، اسم خودم زیر لایه یخ نمایان شد؛ دقیقاً با خطی که سال‌ها پیش روی دفترهای مدرسه می‌نوشتم. باد سردی میان درختان پیچید و صدایی آهسته از پشت سرم زمزمه کرد: «بالاخره برگشتی...» .
https://t.me/JRayblue
⚡1
دریا آن روز آرام بود، اما چیزی در اعماقش صدایم می‌زد. روی صخره‌ای کنار ساحل ایستاده بودم و مرواریدی را در دستم می‌فشردم؛ همان مرواریدی که مادربزرگم همیشه می‌گفت نشانی از اصالت خانواده ماست. هر بار که نور خورشید روی آن می‌افتاد، زمزمه‌ای دور در گوشم می‌پیچید.
با غروب خورشید، صدا واضح‌تر شد. پاهایم بی‌اختیار مرا به سمت آب کشاندند. میان موج‌های نقره‌ای، دختری با موهای خیس و چشمانی به رنگ دریا ظاهر شد. لبخندش غمگین بود، انگار قرن‌ها منتظر این لحظه مانده باشد. وقتی مروارید را بالا گرفتم، او نامم را صدا زد؛ نامی که هیچ‌وقت به کسی نگفته بودم.
آب تا گردنم بالا آمده بود و من هنوز به او خیره بودم. سایرن دستش را به سویم دراز کرد و گفت: «خانه‌ات اینجاست.» موجی بلند میان ما برخاست و آخرین چیزی که دیدم، نور مروارید در تاریکی اعماق بود؛ جایی که احساس می‌کردم همیشه به آن تعلق داشته‌ام.
https://t.me/lillstarrrr
🕊1
تمام ساحل در رنگ آبی غرق شده بود؛ آبیِ عمیقِ دریا، آبیِ آسمان و آبیِ رویاهایی که هیچ‌وقت بلند نگفته بودم. روی شن‌های خنک نشسته بودم و به موج‌ها نگاه می‌کردم. بالای سرم، آسمان مثل تابلوی The Starry Night می‌چرخید؛ ستاره‌ها زنده به نظر می‌رسیدند، انگار با نورشان روی شب نقاشی می‌کشیدند.
باد موهایم را به هم می‌ریخت و انعکاس ستاره‌ها روی آب، دریا را شبیه آسمانی دوم کرده بود. برای لحظه‌ای مرز میان بالا و پایین از بین رفت. احساس می‌کردم اگر دستم را دراز کنم، می‌توانم یکی از آن ستاره‌های چرخان را از آسمان بچینم و در جیبم بگذارم.
چشم‌هایم را بستم و به صدای موج‌ها گوش دادم. وقتی دوباره بازشان کردم، آسمان هنوز می‌درخشید، دریا هنوز آبی بود و شب هنوز همان جادوی آرامش‌بخش را داشت. برای اولین بار، دلم نمی‌خواست هیچ آرزویی بکنم؛ چون همه‌چیز همان‌طور که بود، کامل به نظر می‌رسید.
https://t.me/maralinaaaa
من آخرین بازمانده‌ی روستایی بودم که دیگر روی هیچ نقشه‌ای وجود نداشت. میان خانه‌های سوخته قدم می‌زدم و هر گوشه، تکه‌ای از خاطراتم را زیر خاکستر پیدا می‌کردم. سال‌ها گذشته بود، اما بوی دود هنوز از دیوارهای ترک‌خورده بلند می‌شد.
دستم را روی زخمی قدیمی روی پهلویم کشیدم؛ یادگاری همان روزی که همه‌چیز را از من گرفت. هر بار که دردش برمی‌گشت، چهره کسانی را به یاد می‌آوردم که کنارم ایستاده بودند و دیگر هرگز برنگشتند. بعضی زخم‌ها روی پوست می‌مانند، بعضی در جایی عمیق‌تر.
روبه‌روی تپه‌ای ایستادم که زمانی وطنم از آنجا دیده می‌شد. حالا فقط سکوت بود و باد. مشت خاکی را برداشتم و میان انگشتانم رها کردم. من زنده مانده بودم، اما گاهی فکر می‌کردم وطنم همان روز مُرد و بخشی از من را هم با خودش برد.
https://t.me/mangata_vth
⚡1
برف بی‌صدا روی زمین می‌نشست و همه‌چیز را سفیدپوش کرده بود. در میان آن سکوت عمیق ایستاده بودم و به دانه‌های برف نگاه می‌کردم که آرام روی شانه‌هایم فرود می‌آمدند. دنیا آن‌قدر آرام بود که انگار زمان از حرکت ایستاده باشد.
چند قدم جلوتر، ردی باریک از خون روی سفیدی برف کشیده شده بود. رنگ سرخش میان آن همه سفیدی عجیب به نظر می‌رسید، اما ترسناک نبود. آرام و یکنواخت ادامه داشت، مثل داستانی که پایانش را از قبل می‌داند.
به رد خون رسیدم و کنار پیکری که زیر برف دراز کشیده بود زانو زدم. چشم‌هایم را بستم و به صدای باد گوش دادم. برای اولین بار بعد از سال‌ها، نه خشمگین بودم و نه غمگین؛ فقط آرامش بود، آرامشی سرد و بی‌انتها که همراه برف همه‌چیز را در آغوش می‌گرفت.
https://t.me/Fuck69IIXX
🍓1
ساعت‌ها بود که صدای قدم‌هایش را پشت سرم می‌شنیدم. هر بار برمی‌گشتم، راهرو خالی بود. دیوارها نفس می‌کشیدند، ساعت‌ها برعکس حرکت می‌کردند و سایه‌ها از صاحبانشان جدا می‌شدند. نمی‌دانستم کدام‌یک واقعی‌اند و کدام‌یک زاییده‌ی ذهن من.
چند شب پیش او را کشته بودم؛ حداقل این چیزی بود که به یاد می‌آوردم. هنوز لکه‌های خون را روی دست‌هایم می‌دیدم، هنوز صدای شکستن استخوان‌هایش در گوشم می‌پیچید. اما هر صبح که بیدار می‌شدم، او را پشت پنجره، در انعکاس آینه یا انتهای راهرو می‌دیدم؛ ساکت، خیره و زنده.
آن شب بالاخره دنبالش رفتم. در آخرین اتاق، مردی را دیدم که روی زمین افتاده بود و خون دور بدنش پخش شده بود. وقتی نزدیک‌تر شدم، چهره‌اش را شناختم. خودم بودم. ناگهان همه صداها خاموش شدند. او هیچ‌وقت نمرده بود؛ این من بودم که از شبِ قتل، فقط در وهمِ یک ذهنِ فروپاشیده سرگردان مانده بودم.
https://t.me/weirdkillasthoughts
❤1