Forwarded from پیش از فراموشی
⚠️این پیام فور کنید
جویین باشید.🔻
شغل مورد علاقه تونو بگید تا دربارش یک سناریو کوتاه سادیسمی طور بنویسم🔺
جویین باشید.🔻
Forwarded from Challenges Death
ممنون از اینکه تو چالش ما شرکت کردید
ما هر روز چالش داریم
لطفا تو چالش های بعدی مون هم شرکت کنید🙂↔️
تا باعث خوشحالی من و خودتون بشید
کنسرت تمام شده بود، اما هیچکس سالن را ترک نمیکرد. هزاران طرفدار پشت نردهها جمع شده بودند؛ خسته، عرقکرده و منتظر یک نگاه یا امضا. خواننده از پشت پنجرهی تاریک اتاقش آنها را تماشا میکرد. محافظان چند بار پرسیدند که آیا برای دیدن طرفداران پایین میرود یا نه، اما او هر بار با آرامش میگفت: «هنوز نه.» میدانست هر دقیقه انتظار، اشتیاق آنها را بیشتر میکند. از دیدن جمعیتی که ساعتها فقط برای چند ثانیه توجه او ایستاده بودند، حس عجیبی از قدرت در وجودش شکل میگرفت.
نیمهشب شده بود و هوا رو به سردی میرفت. بعضی از طرفداران روی زمین نشسته بودند، بعضی هنوز اسمش را صدا میزدند. او بالاخره روی بالکن ظاهر شد؛ فقط برای چند ثانیه. جمعیت منفجر شد. فریادها، گریهها و دستهایی که به سمت او دراز شده بودند، فضای خیابان را پر کرد. اما درست زمانی که همه تصور کردند قرار است حرفی بزند، بیآنکه کلمهای بگوید برگشت و ناپدید شد. آن واکنش شدید، آن ناامیدی ناگهانی، چیزی بود که لبخند کمرنگی روی صورتش آورد.
چند دقیقه بعد در سکوت اتاقش نشست و ویدئوهای واکنش طرفداران را در شبکههای اجتماعی نگاه کرد؛ پیامهایی پر از التماس برای یک عکس، یک پیام یا حتی یک نگاه دیگر. او به صفحه خیره شد و آرام فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت. برای بسیاری از آن آدمها، او بخش مهمی از زندگیشان بود؛ اما برای خودش، همهی این وابستگیها بیشتر شبیه رشتههایی بودند که میتوانست هر وقت بخواهد آنها را بکشد و احساسات هزاران نفر را جابهجا کند. همین آگاهی از میزان نفوذش، لذت تاریک و سردی به او میداد که از تشویقهای روی صحنه هم عمیقتر بود.
https://t.me/pari_88kh
.سالن تمرین تقریباً خالی شده بود. صدای برخورد توپ با کفپوش هنوز در فضا میپیچید و نور زرد چراغها سایههای کشیدهای روی زمین ساخته بود. والیبالیست معروف روی نیمکت نشسته بود و بطری آب را در دست میچرخاند. چند نفر از طرفداران که اجازهی حضور در تمرین را گرفته بودند، پشت حصار ایستاده و با هیجان او را تماشا میکردند. او میدانست که هر حرکتش زیر نظر است؛ هر لبخند، هر نگاه و حتی هر بیتوجهی. همین آگاهی باعث میشد گاهی عمداً آنها را نادیده بگیرد و وانمود کند اصلاً حضورشان را نمیبیند.
یکی از طرفداران با دستان لرزان پیراهن تیم را برای امضا بالا گرفت. والیبالیست نگاه کوتاهی به او انداخت، به اندازهای که امید در چشمانش روشن شود، اما بلافاصله سرش را برگرداند و به تمرین ادامه داد. چند دقیقه بعد دوباره نزدیک شد، این بار با لبخندی کمرنگ؛ آنقدر نزدیک که طرفدار تصور کند بالاخره توجهش را جلب کرده است. اما او بدون گفتن کلمهای از کنارش عبور کرد. بازی سادهای بود؛ بالا بردن انتظار و بعد رها کردن آن در آخرین لحظه. چیزی در این کنترل احساسات دیگران برایش جذاب بود.
وقتی زمان رفتن رسید، بالاخره به سمت جمعیت رفت. چند امضا داد، چند عکس گرفت و نام چند نفر را صدا زد. چهرههای آنها از خوشحالی میدرخشید. اما در میان آن همه هیجان، او بیشتر از هر چیز به تأثیری فکر میکرد که روی آن آدمها داشت؛ اینکه چند ثانیه توجهش میتوانست روز یا حتی ماه کسی را تغییر دهد. این قدرت خاموش، این توانایی شکل دادن به احساسات دیگران، برایش از بردن یک مسابقه هم رضایتبخشتر به نظر میرسید.
https://t.me/mg_ypj
⚡1
باران آرام به شیشههای برج فناوری میخورد و نور مانیتورها تنها روشنایی اتاق را تشکیل میداد. برنامهنویس ساعتها بود که پشت میز نشسته بود و خطوط کد را با دقتی وسواسگونه بررسی میکرد. هزاران کاربر هر روز از نرمافزار او استفاده میکردند و بسیاری از آنها در انجمنها و شبکههای اجتماعی از او بهعنوان یک نابغه یاد میکردند. اما چیزی که بیشتر توجهش را جلب میکرد، خودِ تحسین نبود؛ بلکه این واقعیت بود که زندگی دیجیتالی این افراد تا حدی به تصمیمهای او وابسته شده بود.
یک شب، بهروزرسانی بزرگی منتشر کرد. کاربران با اشتیاق منتظر قابلیت جدید بودند و لحظهشماری میکردند. او میتوانست نسخه را همان ابتدا منتشر کند، اما چند ساعت آن را به تعویق انداخت. انجمنها پر از حدس و گمان شد، کاربران مدام صفحه را رفرش میکردند و هر دقیقه بیصبری بیشتر میشد. او در سکوت پیامها را میخواند و واکنشها را دنبال میکرد. برایش جالب بود که چند خط کد و یک دکمهی انتشار، میتواند اینهمه انتظار و هیجان ایجاد کند.
وقتی بالاخره نسخه منتشر شد، موجی از خوشحالی و هیجان فضای اینترنت را پر کرد. برنامهنویس به صفحهی آمار خیره شد و افزایش ناگهانی کاربران را تماشا کرد. لبخند کوتاهی زد؛ نه به خاطر موفقیت فنی پروژه، بلکه به خاطر درک این موضوع که پشت هر عدد، انسانی نشسته بود که احساساتش تحت تأثیر تصمیمی از سوی او قرار گرفته است. حس کنترل غیرمستقیم بر این واکنشهای جمعی، برایش جذابیتی تاریک و وسوسهکننده داشت؛ گویی پشت آن مانیتور، نخهای نامرئی بسیاری به دست او ختم میشدند.
https://t.me/JeoneMini
❤1
سکوت سنگینی بر سالن دادگاه حاکم بود. صدای تیکتاک ساعت دیواری در میان نگاههای مضطرب حضار گم میشد. وکیل با کت مشکی و چهرهای آرام پشت میز دفاع ایستاده بود؛ آرامشی که با فضای پرتنش پرونده تضاد عجیبی داشت. متهم روی صندلی نشسته بود و انگشتانش بیاختیار میلرزیدند. وکیل پرونده را بست و برای چند ثانیه هیچ نگفت. این سکوت حسابشده باعث شد نگاه همه به او دوخته شود؛ از قاضی گرفته تا اعضای هیئت منصفه. انگار از کش دادن آن لحظهی نامطمئن لذت میبرد.
وقتی شروع به صحبت کرد، صدایش آرام بود اما هر جمله دقیقاً در جای خودش فرود میآمد. او حقیقت را پنهان نمیکرد، اما آن را طوری کنار هم میچید که ذهن شنونده ناخواسته در مسیری که میخواست حرکت کند. شاهدی که چند دقیقه قبل با اطمینان حرف میزد، حالا زیر پرسشهای پیدرپی او مردد به نظر میرسید. وکیل با نگاهی ثابت به چهرهی شاهد خیره شد و هر مکث، هر تردید و هر لرزش صدا را به فرصتی برای فشار روانی تبدیل کرد. فضای دادگاه کمکم شبیه میدان شکار شده بود؛ جایی که شکارچی عجلهای برای پایان دادن به بازی نداشت.
در پایان جلسه، نور غروب از پنجرههای بلند دادگاه روی کف سنگی افتاده بود. حضار هنوز دربارهی اتفاقات جلسه پچپچ میکردند. وکیل در سکوت وسایلش را جمع کرد و از کنار نیمکتها عبور کرد. برای بسیاری، آن روز فقط یک جلسهی حقوقی بود؛ اما برای او، نبردی روانی بود که در آن نه با زور، بلکه با کلمات، سکوتها و شناخت ضعفهای انسانی پیش میرفت. حس تسلط بر جریان اتاق و توانایی تغییر فضای ذهنی دهها نفر، لذتی سرد و تاریک به همراه داشت؛ لذتی که از خودِ حکم دادگاه هم برایش مهمتر به نظر میرسید.
https://t.me/gray_illusiion
❤1