Forwarded from 私の死
شاید واقعا این تنها راه بود،تنها راه واسه تموم کردن همه چی واسه بلخره به ارامش رسیدن بالاخره از این روزای تکراری و اتفاقات مزخرف فرار کردن؛درسته این فقط ی راه فرار بود نه ی راه نجات ولی تنها چیزی بود که میتونست از مخمصه ای که خودتو توش گیر انداخته بودی نجات بده،سمت میز رفتی طناب رو از روش برداشتی و قدمات رو به سمت حموم تند کردی مدتی بود که ویدیوهای اموزش گره زدن طناب دار رو از اینترنت دنبال میکردی و سعی میکردی یاد بگیری همینطور که طناب به قلاب گره میزدی خودتو تو اینه دیدی کل صورتتو اشک گرفته بود حس میکردی که مطمئنی ولی یکم ته دلت شک و تردید داشتی از لرز دست هات کاملا مشخص بود بالاخره تموم شد گره زدی از صندلی اومدی پایین این دفعه نگاهی با دقت بیشتر به خودت تو اینه انداختی مثل همیشه زیبا بودی،با دست و پای لرزون دوباره از صندلی بالا رفتی طناب رو دور گردن خودت پیچیدی و محکمش کردی همین الانشم خفه کننده بود طی ی حرکت سریع صندلی رو از زیر پات سر دادی و اون لحظه بود که حس واقعی خفگی رو فهمیدی همون لحظه بود که پشیمونی بزرگی زد زیر دلت ولی متاسفم زیادی دیر شده بود و تو دقیقا ساعت5:39دقیقه از دنیا رفتی
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝗅𝖽𝗒𝗅𝗅𝗂𝖼
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝗅𝖽𝗒𝗅𝗅𝗂𝖼
Forwarded from 私の死
ساعت 8:45دقیقه بود از گیم نت خارج شدی هندزفریاتو گذاشتی تو گوشت، اسکیتتو گرفتی دستت و به راهت ادامه دادی با دیدن چراغ قرمز عابرین پیاده اخمات رفت تو هم و تقریبا دو، سه دقیقه ای منتظر بودی که همونطور با سر پایین و مغز مشغول به بقیه راهت خیلی عادی ادامه دادی؛ درست لحظه ای که اصلا انتظارشو نداشتی ی جسم خیلی سنگین باهات برخورد کرد واسه ی دقیقه انگار خورد شدن تک تک استخونای بدنتو حس کردی و بعد چند ثانیه دوباره خیلی محکم با زمین برخورد کردی خون زیادی از دست دادی واسه همین کم کن دیدت تار شد پلکات سنگین شدن و اخرین صحنه ای که دیدی همهمه مردم و جمع شدنشون دورت بود همه ی این اتفاقات فقط تو پنج دقیقه افتاد و بله زمان دقیق مرگ تو 8:50دقیقه شب بود.
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖸𝗈𝗈𝗇
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖸𝗈𝗈𝗇
Forwarded from 私の死
ساعت 5:32دقیقه صبح بود مثل همیشه از بی خوابی داشتی اذیت میشدی که تصمیم گرفتی یکم خودتو خسته کنی شاید وقتی برگشتی خوابن ببره پله هارو یکی یکی پشت سر گذاشتی به موتور رسیدی اه اون لعنتی تنها داراییت بود سوارش شدی کلاه کاسکتت رو سرت گذاشتی و استارت موتور رو زدی و شروع کردی به سواری به نظر خودت چون اول صبح بود طبق معمول باید خلوت میبود پس با قدرت پاتو رو گاز گذاشتی و با سرعت به سمت جلو روندی به اتوبان رسیدی همچنان با سرعت به سمت جلو حرکت میکردی و از باد خنکی که با بدنت برخورد میکرد و اهنگ قشنگ توی ذهنت لذت میبردی، داشتی مستقیم حرکت میکردی که چشمات یکم تار شد حس کردی اون بوربنی که اول صبح خوردی تازه داره اثر میکنه چند بار چشماتو محکم بازو و بسته کردی که تو همین حین از مسیرت خارج شدی و با ی کامیون برخورد کردی تو اون لحظه تنها چیزی که ذهنتو درگیر کرده بود این بود که ساعت شیش صبح چرا ی کامیون باید اینجاباشه؛ درد تو کل بدنت میپیچید له شدن تک تک استخونات رو حس کردی و با برخورد دوباره ی سرت با زمین همون لحظه دقیقا تو ساعت 6:03صبح مردی.
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖭𝗂𝗇𝖺
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖭𝗂𝗇𝖺
Forwarded from 私の死
~𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾
این پیامو فور کنید تا با توجه به وایب چنل براتون ازین کرکترا درست کنیم.
(زیرش نیم چنلتونو بنویسید حتماً)
این پیامو فور کنید تا با توجه به وایب چنل براتون ازین کرکترا درست کنیم.
(زیرش نیم چنلتونو بنویسید حتماً)