Forwarded from 私の死 (𝖳𝗈𝖽𝗈𝗋𝗈𝗄𝗂 𝖲𝗁𝗈𝗍𝗈)
ساعت 1:01صبح بود لبه پشت بوم ی ساختمون 18طبقه نشسته بودی فارغ از بقیه دنیا به موزیک فیوت گوش میدادی دقیقا همون لحظه که به اوج موزیک رسید دستیو پشتت حس میکنی که با ی ضربه هلت میده پایین و اون لحظه بود که فهمیدی تو کل زندگیت شاید نباید انقدر رو همه چیز اورثینک میکردی و همه چیزو انقدر سخت میگرفتی.. و بالاخره با برخورد نهایت به زمین و له شدنت میمیری..
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖱𝖾𝗆𝗂𝗇𝖽
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖱𝖾𝗆𝗂𝗇𝖽
Forwarded from 私の死 (𝖳𝗈𝖽𝗈𝗋𝗈𝗄𝗂 𝖲𝗁𝗈𝗍𝗈)
یه شب عادی دیگه بود دوتا مسکن خوردی تا راحت خوابت ببره چون بخاطر بقیه و درصد کمی خودت برنامه خوابت بهم ریخته بود و میشه گفت روزت با سردرد و اورثینک شروع میشد و با همون به پایان میرسید.. وقتی تازه چشمات داشت گرم میشد درد عجیبی رو تو قلبت حس کردی ولی بی توجه بهش به تلاش واسه خوابیدن ادامه دادی بیخبر از اینکه شاید دیگه فردایی وجود نداشته باشه و قرار نباشه هیچوقت چشماتو باز کنی.. اره درسته سکته کرده بودی مرگ قشنگی نیست ولی یجورایی خودت خودتو تو این چاه انداختی؛ شاید اگه کمتر هر مسئله ای رو بزرگ میکردی و اهمیت کمتری واسش قائل میشدی قلبت آسوده تر میبود و تو سن کم به این مرگ دچار نمیشدی..
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖧𝖺𝗋𝗆𝗈𝗇𝗂𝖺
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖧𝖺𝗋𝗆𝗈𝗇𝗂𝖺
Forwarded from 私の死 (𝖳𝗈𝖽𝗈𝗋𝗈𝗄𝗂 𝖲𝗁𝗈𝗍𝗈)
خیلی دیر کرده بودی و جواب هیچکدوم از میس کالاشو نداده بودی انقدر منتظرت مونده بود که حدودای ساعت 4 صبح روی کاناپه خوابش برده بود. رفتی سمتش رو به روش نشستی و درحالی که همچنان خواب بود تمام اجزای صورتشو زیر نظر گرفتی توی دلت با خودت میگفتی چطوریه که این موجود انقدر زیباست؟ اگه روزی برسه که دیگه مال من نباشه چی؟ مطمئنن هرگز نمیتونستی همچین اجازه ای بدی نزدیکش شدی و بوسیدیش بارها و بارها وقتی چشماتو باز کردی متوجه شدی که صبح شده تقریبا هوشیاریتو بدست آورده بودی اما..این دیگه چی بود؟ چیزی که با چشمهات میدیدیو باور نمیکردی.. این اولین باری بود که آرزو میکردی خاطرات مستیت رو به یاد نیاری..
تو بهش گفته بودی اون مرگ توعه چون هرچیم که بشه تحت هر شرایطی بازم درنهایت فقط به آغوش اون برمیگردی. این چیزی نبود که قرار باشه تغییر کنه پس وقتی به خودت اومدی و دیدی چطور پیکر بی جونش غرق در خون توی بقلت افتاده فقط کنار گوشش آروم زمزمه کردی "نترس.. دارم میام"
شب گذشته مست به خونه برگشته بودی و اونو توی خواب با ده ضربه چاقو به قتل رسونده بودی و صبح روز بعد خودت رو هم با همون چاقو کشتی..
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 5;46
تو بهش گفته بودی اون مرگ توعه چون هرچیم که بشه تحت هر شرایطی بازم درنهایت فقط به آغوش اون برمیگردی. این چیزی نبود که قرار باشه تغییر کنه پس وقتی به خودت اومدی و دیدی چطور پیکر بی جونش غرق در خون توی بقلت افتاده فقط کنار گوشش آروم زمزمه کردی "نترس.. دارم میام"
شب گذشته مست به خونه برگشته بودی و اونو توی خواب با ده ضربه چاقو به قتل رسونده بودی و صبح روز بعد خودت رو هم با همون چاقو کشتی..
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 5;46
Forwarded from 私の死 (𝖳𝗈𝖽𝗈𝗋𝗈𝗄𝗂 𝖲𝗁𝗈𝗍𝗈)
یه بعد از ظهر عادی دیگه به نظر میرسید درسته فقط به نظر میرسید خیلی ذوق داشتی رو اون ریل قطاری که به گفته دوستت خیلی وقته ازش استفاده نمیشه اسکیت کنی و فیلمشو بذاری تو چنلت که تقریبا 7.6kسابسکرایبر داشت دوربین رو تنظیم کردی همه چی اماده بود دکمه ضبط رو زدی و رفتی ، هندزفریو تو گوشت گذاشتی موزیک رو تا ته زیاد کردی و شروع کردی تقریبا سه دقیقه از شروع حرکاتت میگذشت که نور عجیبی به چشمت خورد جیزز یعنی واقعا قطار بود؟ اون طور که از ظاهرش پیدا بود اره از اسکیتت اومدی پایین درست لحظه ای که میخواستی از ریل خارج شی پات از استرس گیر میکنه و میوفتی فقط چند ثانیه تا برخوردت با قطار مونده بود که اخرین نگاهو به دوربین انداختی و بله له شدی؛ قسمت جالب ماجرا این بود که همه اینا توسط دوربینی که خودت تنظیم کرده بودی ضبط شد و کسی که اومد و اون دوربینو خاموش کرد همون اشغالی بود که گفته بود این ریل متروکه و غیر قابل استفادست و حتی منم نمیدونم مرگت ی مرگ تصادفی بوده یا ی قتل برنامه ریزی شده..
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖫𝗂𝖿𝖾 𝗌𝗎𝖼𝗄𝖾𝗋𝗌
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖫𝗂𝖿𝖾 𝗌𝗎𝖼𝗄𝖾𝗋𝗌
Forwarded from 私の死 (𝖳𝗈𝖽𝗈𝗋𝗈𝗄𝗂 𝖲𝗁𝗈𝗍𝗈)
توی راه خونه دوست دخترت بودی بارون میبارید و تو چتری همراهت نبود کولت رو بالای سرت نگه داشته بودی تا از برخورد قطرات بارون با موهات و خراب شدنشون جلوگیری کنه همینطور که قدمات رو تند کردی تا بیشتر از این خیس نشی دستی جلوی دهنت رو میگیره و میکشونتت تو کوچه فرعی و باریکی توی همون پیاده رو نفس نفس میزنی و سعی میکنی خودتو از دستش رها کنی ولی متوجه میشی تلاش کردن بیهودست چون همین الانشم چندتا ضربه چاقو خوردی.. نگاهی به زمین انداختی خون تو و قطرات قشنگ بارون ترکیب شده همینطور که داشتی به قاتلی که حتی نمیدونی چرا تورو انتخاب کرده بود نگاه میکردی و قدماشو میشمردی کم کم تکیه ات به دیوار شل شد و روی زمین سر خوردی الان دیگه نمیتونستی از خراب شدن موهات واسه بهتر به نظر رسیدن جلوی دوس دخترت نگران باشی نمیتوستی اون دسته گلی که گرفته بودی رو هیچوقت بهش برسونی.. کم کم پلکات سنگین شد تپش قلبت کند تر شد نفسات به شماره افتادن و دقیق ساعت 6:50 دقیقه بعدازظهر جونتو از دست دادی چرا اون فرد باید تورو انتخاب میکرد؟ کی میدونه شاید فقط زیادی بد شانسی شایدم فقط تو زمان نامناسب تو مکان نامناسبی بودی..
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖤𝗎𝗉𝗁𝗈𝗋𝗂𝖺
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖤𝗎𝗉𝗁𝗈𝗋𝗂𝖺
Forwarded from 私の死
شاید واقعا این تنها راه بود،تنها راه واسه تموم کردن همه چی واسه بلخره به ارامش رسیدن بالاخره از این روزای تکراری و اتفاقات مزخرف فرار کردن؛درسته این فقط ی راه فرار بود نه ی راه نجات ولی تنها چیزی بود که میتونست از مخمصه ای که خودتو توش گیر انداخته بودی نجات بده،سمت میز رفتی طناب رو از روش برداشتی و قدمات رو به سمت حموم تند کردی مدتی بود که ویدیوهای اموزش گره زدن طناب دار رو از اینترنت دنبال میکردی و سعی میکردی یاد بگیری همینطور که طناب به قلاب گره میزدی خودتو تو اینه دیدی کل صورتتو اشک گرفته بود حس میکردی که مطمئنی ولی یکم ته دلت شک و تردید داشتی از لرز دست هات کاملا مشخص بود بالاخره تموم شد گره زدی از صندلی اومدی پایین این دفعه نگاهی با دقت بیشتر به خودت تو اینه انداختی مثل همیشه زیبا بودی،با دست و پای لرزون دوباره از صندلی بالا رفتی طناب رو دور گردن خودت پیچیدی و محکمش کردی همین الانشم خفه کننده بود طی ی حرکت سریع صندلی رو از زیر پات سر دادی و اون لحظه بود که حس واقعی خفگی رو فهمیدی همون لحظه بود که پشیمونی بزرگی زد زیر دلت ولی متاسفم زیادی دیر شده بود و تو دقیقا ساعت5:39دقیقه از دنیا رفتی
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝗅𝖽𝗒𝗅𝗅𝗂𝖼
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝗅𝖽𝗒𝗅𝗅𝗂𝖼
Forwarded from 私の死
ساعت 8:45دقیقه بود از گیم نت خارج شدی هندزفریاتو گذاشتی تو گوشت، اسکیتتو گرفتی دستت و به راهت ادامه دادی با دیدن چراغ قرمز عابرین پیاده اخمات رفت تو هم و تقریبا دو، سه دقیقه ای منتظر بودی که همونطور با سر پایین و مغز مشغول به بقیه راهت خیلی عادی ادامه دادی؛ درست لحظه ای که اصلا انتظارشو نداشتی ی جسم خیلی سنگین باهات برخورد کرد واسه ی دقیقه انگار خورد شدن تک تک استخونای بدنتو حس کردی و بعد چند ثانیه دوباره خیلی محکم با زمین برخورد کردی خون زیادی از دست دادی واسه همین کم کن دیدت تار شد پلکات سنگین شدن و اخرین صحنه ای که دیدی همهمه مردم و جمع شدنشون دورت بود همه ی این اتفاقات فقط تو پنج دقیقه افتاد و بله زمان دقیق مرگ تو 8:50دقیقه شب بود.
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖸𝗈𝗈𝗇
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖸𝗈𝗈𝗇
Forwarded from 私の死
ساعت 5:32دقیقه صبح بود مثل همیشه از بی خوابی داشتی اذیت میشدی که تصمیم گرفتی یکم خودتو خسته کنی شاید وقتی برگشتی خوابن ببره پله هارو یکی یکی پشت سر گذاشتی به موتور رسیدی اه اون لعنتی تنها داراییت بود سوارش شدی کلاه کاسکتت رو سرت گذاشتی و استارت موتور رو زدی و شروع کردی به سواری به نظر خودت چون اول صبح بود طبق معمول باید خلوت میبود پس با قدرت پاتو رو گاز گذاشتی و با سرعت به سمت جلو روندی به اتوبان رسیدی همچنان با سرعت به سمت جلو حرکت میکردی و از باد خنکی که با بدنت برخورد میکرد و اهنگ قشنگ توی ذهنت لذت میبردی، داشتی مستقیم حرکت میکردی که چشمات یکم تار شد حس کردی اون بوربنی که اول صبح خوردی تازه داره اثر میکنه چند بار چشماتو محکم بازو و بسته کردی که تو همین حین از مسیرت خارج شدی و با ی کامیون برخورد کردی تو اون لحظه تنها چیزی که ذهنتو درگیر کرده بود این بود که ساعت شیش صبح چرا ی کامیون باید اینجاباشه؛ درد تو کل بدنت میپیچید له شدن تک تک استخونات رو حس کردی و با برخورد دوباره ی سرت با زمین همون لحظه دقیقا تو ساعت 6:03صبح مردی.
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖭𝗂𝗇𝖺
𝖥𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎~ 𝖭𝗂𝗇𝖺
Forwarded from 私の死
~𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾
این پیامو فور کنید تا با توجه به وایب چنل براتون ازین کرکترا درست کنیم.
(زیرش نیم چنلتونو بنویسید حتماً)
این پیامو فور کنید تا با توجه به وایب چنل براتون ازین کرکترا درست کنیم.
(زیرش نیم چنلتونو بنویسید حتماً)