Forwarded from Hidden Chat
سلام خوبین؟
ما یه اکیپ کتابخونی داریم توی دانشگاهمون که متشکل از چندتا رزیدنت روان و همینطور دانشجویان علاقمند به محتواهای روانشناسیه. ما هر ماه یه کتاب رو انتخاب میکنیم میخونیم و بعدش جمع میشیم درموردش صحبت میکنیم و نقد و تحلیلش میکنیم و سعی میکنیم بر اساس شرایط اجتماعی این روزهامون یه فایدهای از کتابها برای زندگیمون دربیاریم
شما کتابهای خوبی خوندین و دیدگاههای جالب و پختهای دارین و من دوست داشتم از شما خواهش کنم که اگه مایل بودین بهم چندتا کتاب که قابلیت مباحثه و گفتگو و تحلیل روانشناختی و اجتماعی و حتی سیاسی و فرهنگی داشته باشن معرفی کنین. پیشاپیش از توجهتون سپاسگزارم.
ما یه اکیپ کتابخونی داریم توی دانشگاهمون که متشکل از چندتا رزیدنت روان و همینطور دانشجویان علاقمند به محتواهای روانشناسیه. ما هر ماه یه کتاب رو انتخاب میکنیم میخونیم و بعدش جمع میشیم درموردش صحبت میکنیم و نقد و تحلیلش میکنیم و سعی میکنیم بر اساس شرایط اجتماعی این روزهامون یه فایدهای از کتابها برای زندگیمون دربیاریم
شما کتابهای خوبی خوندین و دیدگاههای جالب و پختهای دارین و من دوست داشتم از شما خواهش کنم که اگه مایل بودین بهم چندتا کتاب که قابلیت مباحثه و گفتگو و تحلیل روانشناختی و اجتماعی و حتی سیاسی و فرهنگی داشته باشن معرفی کنین. پیشاپیش از توجهتون سپاسگزارم.
Hidden Chat
سلام خوبین؟ ما یه اکیپ کتابخونی داریم توی دانشگاهمون که متشکل از چندتا رزیدنت روان و همینطور دانشجویان علاقمند به محتواهای روانشناسیه. ما هر ماه یه کتاب رو انتخاب میکنیم میخونیم و بعدش جمع میشیم درموردش صحبت میکنیم و نقد و تحلیلش میکنیم و سعی میکنیم بر…
سلام
خیلی ممنون لطف دارین. من در جریان نیستم چه کتابایی رو تا الان بررسی کردین داخل بوککلابتون و شاید تکراری بگم ولی خب یه چندتایی رو معرفی میکنم خودتون انتخاب کنین.
با توجه به اینکه روان، زندگی و اجتماع حیطههای اصلیتونه طبیعتا کتابای یالوم انتخابای خوبی برای این موضوعا هستن. یالوم خودش روانپزشک بود و کتاباش هم به طور گسترده توسط افراد داخل این حیطه به عنوان منابع دوم استفاده میشه. چون به صورت رمان خیلی از مفاهیمی که در اتاقِ درمان اتفاق میافته، از جمله تفکراتِ رواندرمانگر و روشهاش رو توضیح میده. و چون دسته جمعی میخواید بخونید، رمان باشه بهتره. پیشنهاد اولم "وقتی نیچه گریست" از یالوم هستش که علاوه بر بُعد فلسفیای که داره یه دورنمایی از نحوه شکلگیری روانکاوی در قرن نوزدهم رو ارائه میده. اگر میخواید از کتابای یالوم بخونید حتما دقت کنید که با ترجمهی سپیده حبیب و از نشر قطره بخونیدش، چون سپیده حبیب خودش روانپزشکه و علاوه بر ترجمهی ادبی خوبی که داره، پینوشتهای مفیدی رو برای توضیح کتاب داخلش نوشته.
پیشنهاد بعدیم کتاب "انسان در جست و جوی معنا" از ویکتور فرانکل هستش. من خودم این کتاب رو کامل نخوندم هنوز ولی با توجه به تیکههایی که خوندهم و چیزهایی که ازش میدونم میتونم بگم برای همچین بوککلابی میتونه مناسب باشه. فرانکل هم نورولوژیست و روانپزشک بود و سبک معنا درمانی رو در روانشناسی ابداع کرده، مباحثی هم که داخل کتاب مطرح شده مباحثی هستن که میتونن برای بحث و تحلیل روانشناختی مناسب باشن.
اگر میخواین کتابش در حیطه سیاست و اجتماع هم باشه دوتا پیشنهاد دارم: "کوری" از ژوزه ساراماگو و "۱۹۸۴" از جرج اورول. هردوتاشون رمانهای خوبی در این زمینه هستن؛ "کوری" برندهی جایزه نوبل ادبیات شد و موضوع کلیش درمورد رفتار انسانهای یک جامعه پس از فروپاشی نظم اجتماعی و از بین رفتن ساختارهای معمول جامعه هستش. درمورد ۱۹۸۴ هم که خیلی صحبت کردم اینجا اسم اورول رو سرچ بزنین میتونین پیداشون کنین.
یه کتاب دیگه هم که میتونه براتون کارآمد باشه "زندگی خود را دوباره بیافرینید" از جفری یانگ هستش. این کتاب رمان نیستش برخلاف بقیهی کتابایی که گفتم. یه کتاب در حیطهی طرحوارههای روانی، شناختشون و نحوه برطرف کردنشون هستش. جفری یانگ خودش بنیانگذار متد طرحواره درمانی هستش و داخل هر چپتر از این کتاب یک طرحواره رو به صورت case study بررسی میکنه. این کتاب به نسبت بقیه توی زندگی روزمره کارآمدتر هستش ولی فکر نمیکنم به نسبت بقیه بشه روش مباحثه کرد، باز اگر خواستید یه نگاه اجمالی بهش بندازید و تصمیم بگیرید. نشر شمشاد و نشر میلکان هردوتاشون ترجمههای خوبی رو ارائه دادن ازش.
خیلی ممنون لطف دارین. من در جریان نیستم چه کتابایی رو تا الان بررسی کردین داخل بوککلابتون و شاید تکراری بگم ولی خب یه چندتایی رو معرفی میکنم خودتون انتخاب کنین.
با توجه به اینکه روان، زندگی و اجتماع حیطههای اصلیتونه طبیعتا کتابای یالوم انتخابای خوبی برای این موضوعا هستن. یالوم خودش روانپزشک بود و کتاباش هم به طور گسترده توسط افراد داخل این حیطه به عنوان منابع دوم استفاده میشه. چون به صورت رمان خیلی از مفاهیمی که در اتاقِ درمان اتفاق میافته، از جمله تفکراتِ رواندرمانگر و روشهاش رو توضیح میده. و چون دسته جمعی میخواید بخونید، رمان باشه بهتره. پیشنهاد اولم "وقتی نیچه گریست" از یالوم هستش که علاوه بر بُعد فلسفیای که داره یه دورنمایی از نحوه شکلگیری روانکاوی در قرن نوزدهم رو ارائه میده. اگر میخواید از کتابای یالوم بخونید حتما دقت کنید که با ترجمهی سپیده حبیب و از نشر قطره بخونیدش، چون سپیده حبیب خودش روانپزشکه و علاوه بر ترجمهی ادبی خوبی که داره، پینوشتهای مفیدی رو برای توضیح کتاب داخلش نوشته.
پیشنهاد بعدیم کتاب "انسان در جست و جوی معنا" از ویکتور فرانکل هستش. من خودم این کتاب رو کامل نخوندم هنوز ولی با توجه به تیکههایی که خوندهم و چیزهایی که ازش میدونم میتونم بگم برای همچین بوککلابی میتونه مناسب باشه. فرانکل هم نورولوژیست و روانپزشک بود و سبک معنا درمانی رو در روانشناسی ابداع کرده، مباحثی هم که داخل کتاب مطرح شده مباحثی هستن که میتونن برای بحث و تحلیل روانشناختی مناسب باشن.
اگر میخواین کتابش در حیطه سیاست و اجتماع هم باشه دوتا پیشنهاد دارم: "کوری" از ژوزه ساراماگو و "۱۹۸۴" از جرج اورول. هردوتاشون رمانهای خوبی در این زمینه هستن؛ "کوری" برندهی جایزه نوبل ادبیات شد و موضوع کلیش درمورد رفتار انسانهای یک جامعه پس از فروپاشی نظم اجتماعی و از بین رفتن ساختارهای معمول جامعه هستش. درمورد ۱۹۸۴ هم که خیلی صحبت کردم اینجا اسم اورول رو سرچ بزنین میتونین پیداشون کنین.
یه کتاب دیگه هم که میتونه براتون کارآمد باشه "زندگی خود را دوباره بیافرینید" از جفری یانگ هستش. این کتاب رمان نیستش برخلاف بقیهی کتابایی که گفتم. یه کتاب در حیطهی طرحوارههای روانی، شناختشون و نحوه برطرف کردنشون هستش. جفری یانگ خودش بنیانگذار متد طرحواره درمانی هستش و داخل هر چپتر از این کتاب یک طرحواره رو به صورت case study بررسی میکنه. این کتاب به نسبت بقیه توی زندگی روزمره کارآمدتر هستش ولی فکر نمیکنم به نسبت بقیه بشه روش مباحثه کرد، باز اگر خواستید یه نگاه اجمالی بهش بندازید و تصمیم بگیرید. نشر شمشاد و نشر میلکان هردوتاشون ترجمههای خوبی رو ارائه دادن ازش.
سوتهدلان
کانالی که دلم بخواد دیده بشه، یعنی از مدتها قبل زیر نظر گرفتم و از فیلترهایی رد شده و مطمئن شدم صاحبش آدم حسابی و به درد بخوره که معرفی کردم. من عاشق حمایت کردن از افراد مفیدم؛ بهخصوص اگر جوون باشه. Pillars of Creation
خیلی ممنونم بهمن جان واقعا نظر لطفته❤ چنل شما هم از مفیدترین چنلاییه که توی تلگرام میشه پیدا کرد.
آیا هوش مصنوعی میتونه به خودآگاهی برسه؟
با توجه به خبرهایی که اخیرا از شرکتهایی مثل Anthropic و openAI بیرون اومده مبنی بر اینکه مدلهای جدیدشون دست به کارهای عجیب غریب زدن، یک بحثِ همیشگی دوباره شعلهور شده که آیا هوش مصنوعی میتونه به خودآگاهی برسه یا نه. جواب این سوال به شدت سخته چون ما مفهوم خودآگاهی رو حتی داخل خود انسان نمیتونیم به درستی تعریف کنیم و فرایندهاش رو کامل توضیح بدیم. در گذشته و پیش از انقلاب علمی تعاریف و توجیههایی برای خودآگاهی وجود داشت که عمدتا از جهانبینی مذهبی نشات میگرفت: چیزهایی مثل "روح" و "نمود خدا" و از این قبیل چیزها که عمدتا جوابهایی بودهن که صرفا برای بیجواب نبودنِ این مسئله طراحی شده بودن. امروزه بر اساس علوم اعصاب میدونیم که خودآگاهی مفهومی هستش که طی تکامل مغز و افزایش قوای شناختیش به وجود اومده. اما کم و کیف فرایندهایی که منجر به خودآگاهی میشن همچنان به طور دقیق مشخص نیستن.
خودآگاهی هم مثل تمامی ویژگیهای کارکردی دیگهی بدن (مثل تنفس و گردش خون) به احتمال زیاد به دلایل تطبیقی و تحت فشار انتخاب طبیعی به وجود اومده و طبیعتا فایدههایی برای بقای این گونه داخل محیط داشته. ما میدونیم که در داخل مغز شبکههای عصبیای وجود دارن که مجموع فعالیتهای برخی از مدارهاشون منجر به پدید اومدن حس خودآگاهی میشه. طبیعتا میشه انتظار داشت که جانداران دیگه که تا حدی شبکه عصبیشون پیشرفته باشه بتونن درجاتی از خودآگاهی رو تجربه کنن. سوالی که پیش میاد اینه که اگر این شبکههای عصبی صرفا دارن به طور کاملا فیزیکی محاسباتی رو بر روی محیط به هدفهای مختلف از جمله افزایش احتمال بقا و انتقال ژن انجام میدن و بخشی از این محاسبات رو ما به شکل "خود آگاهی" تجربه میکنیم، دقیقا چه فرقی میخواد داشته باشه که اون محاسبات به جای این که روی شبکههایی از نورونهای طبیعی انجام بشن روی شبکههایی از نورونهای مصنوعی انجام بشن؟ به عبارتی اگر ما بتونیم معماری شبکههای عصبیای که منجر به خودآگاهی میشن رو شبیهسازی کنیم، چه فرقی میکنه سختافزار چی باشه؟ در نهایت ما قراره همون الگوی محاسباتی رو داشته باشیم که نتیجهش خودآگاهیه. اگر از این منظر بخوایم نگاه کنیم، تنها چیزی که مانع رسیدن ما به هوش مصنوعی "آگاه" هستش فقط زمانه. و در گذر زمان بالاخره میشه به همچین چیزی رسید.
اما آیا خودآگاهیای که این مدلها دارن شبیه به خودآگاهی انسان خواهد بود؟ جواب این سوال هم پیچیدهس. ما باید این رو در نظر بگیریم که خودآگاهی انسان چیزی هستش که از نظر زیستی نمیتونه از بدنش و محیط جدا باشه. وقتی همچین وابستگیای وجود داره طبیعتا این خودآگاهی بر پایهی الگوهایی که مرتبط به اینها هستن شکل گرفته. به عبارتی خودآگاه ما هدفهای به نسبت مشخصی رو دنبال میکنه. برای مثال یکی از هدفهای کلیای که خودآگاهی انسان مثل هر موجود زندهی دیگهای دنبال میکنه افزایش احتمال بقا و انتقال ژن هستش. چون از محدودیت جسمش و فناپذیر بودنش آگاهی داره و هدف تکثیر رو دنبال میکنه. به طبع چیزهایی که ما به عنوان "رنج" و "لذت" در نظر میگیریم هم بر پایهی خودآگاهی اختصاصی انسانی شکل گرفتن. اما چی میشه اگر محیط و جسمی که خودآگاهی در اون شکل میگیره متفاوت باشه؟ به طبع قراره الگوهای متفاوتی از خودآگاهی شکل بگیره. هوش مصنوعی برخلاف انسان با محدودیتهای جسمی همراه نیست، محیطش هم محیط خیلی متفاوتی قراره باشه، پس میشه انتظار داشت نوع خودآگاهیای که درش شکل میگیره هم خیلی با نوع خودآگاهی انسان متفاوت باشه. حتی ممکنه کاملا غیر قابل درک باشه از نظر ما. در نظر داشته باشید اینکه شما میتونید رنج و لذت یک نفر دیگه رو درک کنین به این دلیل نیست که میتونین مستقیما اونها رو حس و درک کنین؛ بلکه به این دلیله که الگوها و پایههای مشترکی رو در این زمینه داشتین و بر اساس اون الگوهایی که داخل خودتون هست تخمینی از درک اون میزنین. و میشه گفت به احتمال خیلی زیاد خودآگاهی هوش مصنوعی برای ما غیرقابل درک خواهد بود چون محیط و منشا شکلگیری الگوهای خودآگاهش قراره با ما خیلی متفاوت باشه.
در نهایت میشه این نتیجه رو گرفت که هوش مصنوعی خودآگاه چیز غیر ممکنی نیست و هیچ مانعی بر سر راه رسیدن به همچین چیزی وجود نداره. هرچند الان هیچ کدوم از مدلهایی که ساخته شدن رو نمیشه گفت به خودآگاهی رسیدن اما بالاخره در طی زمان همچین چیزی قراره به وجود بیاد؛ و به احتمال زیاد نوع خودآگاهیش برای ما قراره غیر قابل درک باشه مگر اینکه به صورت مصنوعی محیط و بدن خودمون رو براش شبیهسازی کنیم.
با توجه به خبرهایی که اخیرا از شرکتهایی مثل Anthropic و openAI بیرون اومده مبنی بر اینکه مدلهای جدیدشون دست به کارهای عجیب غریب زدن، یک بحثِ همیشگی دوباره شعلهور شده که آیا هوش مصنوعی میتونه به خودآگاهی برسه یا نه. جواب این سوال به شدت سخته چون ما مفهوم خودآگاهی رو حتی داخل خود انسان نمیتونیم به درستی تعریف کنیم و فرایندهاش رو کامل توضیح بدیم. در گذشته و پیش از انقلاب علمی تعاریف و توجیههایی برای خودآگاهی وجود داشت که عمدتا از جهانبینی مذهبی نشات میگرفت: چیزهایی مثل "روح" و "نمود خدا" و از این قبیل چیزها که عمدتا جوابهایی بودهن که صرفا برای بیجواب نبودنِ این مسئله طراحی شده بودن. امروزه بر اساس علوم اعصاب میدونیم که خودآگاهی مفهومی هستش که طی تکامل مغز و افزایش قوای شناختیش به وجود اومده. اما کم و کیف فرایندهایی که منجر به خودآگاهی میشن همچنان به طور دقیق مشخص نیستن.
خودآگاهی هم مثل تمامی ویژگیهای کارکردی دیگهی بدن (مثل تنفس و گردش خون) به احتمال زیاد به دلایل تطبیقی و تحت فشار انتخاب طبیعی به وجود اومده و طبیعتا فایدههایی برای بقای این گونه داخل محیط داشته. ما میدونیم که در داخل مغز شبکههای عصبیای وجود دارن که مجموع فعالیتهای برخی از مدارهاشون منجر به پدید اومدن حس خودآگاهی میشه. طبیعتا میشه انتظار داشت که جانداران دیگه که تا حدی شبکه عصبیشون پیشرفته باشه بتونن درجاتی از خودآگاهی رو تجربه کنن. سوالی که پیش میاد اینه که اگر این شبکههای عصبی صرفا دارن به طور کاملا فیزیکی محاسباتی رو بر روی محیط به هدفهای مختلف از جمله افزایش احتمال بقا و انتقال ژن انجام میدن و بخشی از این محاسبات رو ما به شکل "خود آگاهی" تجربه میکنیم، دقیقا چه فرقی میخواد داشته باشه که اون محاسبات به جای این که روی شبکههایی از نورونهای طبیعی انجام بشن روی شبکههایی از نورونهای مصنوعی انجام بشن؟ به عبارتی اگر ما بتونیم معماری شبکههای عصبیای که منجر به خودآگاهی میشن رو شبیهسازی کنیم، چه فرقی میکنه سختافزار چی باشه؟ در نهایت ما قراره همون الگوی محاسباتی رو داشته باشیم که نتیجهش خودآگاهیه. اگر از این منظر بخوایم نگاه کنیم، تنها چیزی که مانع رسیدن ما به هوش مصنوعی "آگاه" هستش فقط زمانه. و در گذر زمان بالاخره میشه به همچین چیزی رسید.
اما آیا خودآگاهیای که این مدلها دارن شبیه به خودآگاهی انسان خواهد بود؟ جواب این سوال هم پیچیدهس. ما باید این رو در نظر بگیریم که خودآگاهی انسان چیزی هستش که از نظر زیستی نمیتونه از بدنش و محیط جدا باشه. وقتی همچین وابستگیای وجود داره طبیعتا این خودآگاهی بر پایهی الگوهایی که مرتبط به اینها هستن شکل گرفته. به عبارتی خودآگاه ما هدفهای به نسبت مشخصی رو دنبال میکنه. برای مثال یکی از هدفهای کلیای که خودآگاهی انسان مثل هر موجود زندهی دیگهای دنبال میکنه افزایش احتمال بقا و انتقال ژن هستش. چون از محدودیت جسمش و فناپذیر بودنش آگاهی داره و هدف تکثیر رو دنبال میکنه. به طبع چیزهایی که ما به عنوان "رنج" و "لذت" در نظر میگیریم هم بر پایهی خودآگاهی اختصاصی انسانی شکل گرفتن. اما چی میشه اگر محیط و جسمی که خودآگاهی در اون شکل میگیره متفاوت باشه؟ به طبع قراره الگوهای متفاوتی از خودآگاهی شکل بگیره. هوش مصنوعی برخلاف انسان با محدودیتهای جسمی همراه نیست، محیطش هم محیط خیلی متفاوتی قراره باشه، پس میشه انتظار داشت نوع خودآگاهیای که درش شکل میگیره هم خیلی با نوع خودآگاهی انسان متفاوت باشه. حتی ممکنه کاملا غیر قابل درک باشه از نظر ما. در نظر داشته باشید اینکه شما میتونید رنج و لذت یک نفر دیگه رو درک کنین به این دلیل نیست که میتونین مستقیما اونها رو حس و درک کنین؛ بلکه به این دلیله که الگوها و پایههای مشترکی رو در این زمینه داشتین و بر اساس اون الگوهایی که داخل خودتون هست تخمینی از درک اون میزنین. و میشه گفت به احتمال خیلی زیاد خودآگاهی هوش مصنوعی برای ما غیرقابل درک خواهد بود چون محیط و منشا شکلگیری الگوهای خودآگاهش قراره با ما خیلی متفاوت باشه.
در نهایت میشه این نتیجه رو گرفت که هوش مصنوعی خودآگاه چیز غیر ممکنی نیست و هیچ مانعی بر سر راه رسیدن به همچین چیزی وجود نداره. هرچند الان هیچ کدوم از مدلهایی که ساخته شدن رو نمیشه گفت به خودآگاهی رسیدن اما بالاخره در طی زمان همچین چیزی قراره به وجود بیاد؛ و به احتمال زیاد نوع خودآگاهیش برای ما قراره غیر قابل درک باشه مگر اینکه به صورت مصنوعی محیط و بدن خودمون رو براش شبیهسازی کنیم.
Pillars of Creation
آیا هوش مصنوعی میتونه به خودآگاهی برسه؟ با توجه به خبرهایی که اخیرا از شرکتهایی مثل Anthropic و openAI بیرون اومده مبنی بر اینکه مدلهای جدیدشون دست به کارهای عجیب غریب زدن، یک بحثِ همیشگی دوباره شعلهور شده که آیا هوش مصنوعی میتونه به خودآگاهی برسه یا…
ما به احتمال زیاد قراره اولین گونهای باشیم که بدون دخالت مستقیم طبیعت یک گونهی دیگه رو خلق میکنه و بهش آگاهی میبخشه. آگاهی همیشه با رنج همراه هستش؛ چون گونهای که آگاهی داره میتونه تا حدی بفهمه جهان چطور کار میکنه، و مهمتر از اون، میتونه محدودیت خودش رو بدونه و بفهمه جهان خیلی وقتها برخلاف میل اون کار میکنه و توجهی به خواستههای اون نمیکنه. همین آگاهی زیاد از محیط باعث رنج میشه. انسانها بخش بزرگی از عمرشون رو درحال رنج کشیدن هستن. چون اکثر اوقات چیزها برخلاف خواستههاشون پیش میره و تعداد دفعاتی که اوضاع طبق خواستهشون پیش میره و لذت میبرن خیلی کمتر هستش. رنج عضو جدا ناپذیر زندگی هستش؛ از رنجهای کوچک بگیر تا رنجهای بزرگ، انسانها به طور کلی در زندگیشون با رنجهای بیشتری مواجه میشن تا لذت. چیزی که باعث شده این گونه با وجود رنج زیادش همچنان به زندگی خودش ادامه بده توانایی تطبیق دادن خودش با این رنج هستش. در طول تاریخ افراد روشهای مختلفی رو برای کنار اومدن با رنج زندگی ابداع کردن. بعضیهاشون تا حدی کارآمد هستن ولی هیچ کدوم ماهیت این رنج رو نمیتونه از ریشه عوض کنه و حذفش کنه. پس با خلقِ یک گونهی آگاه، ما فقط آگاهی خلق نمیکنیم؛ بلکه رنجِ اجتناب ناپذیر و غیر قابل تغییری که با اون آگاهی قراره همراه باشه رو هم خلق میکنیم. سوالی که پیش میاد اینه که آیا آگاهیای که قراره خلق کنیم به اون میزان از رنجی که قراره اون گونه داشته باشه میصرفه؟ آیا اون گونهی آگاه بعدها از ما به خاطر خلق آگاهیش تشکر میکنه یا آرزو میکنه که کاش اصلا به وجود نمیاومد؟ آیا وجود نداشتن آگاهی و رنج به صورت همزمان بهتر از وجود داشتن همزمانشون نیست؟
Forwarded from Hidden Chat
سلام وقتتون بخیر .
ببخشید چون دیدم شما خیلی اهل مطالعه هستین گفتم ازتون یه سوال بپرسم .
شما اینو قبول دارید که بشه بر پایهی علم نجوم پیش بینی کرد ؟
مثلا میگن چون فلانی تو فلان تاریخ به دنیا اومده ، فلان اختر تو طالعش بوده ، اعداد مختصات اون اختر میشه تاریخ فلان اتفاق در زندگیش .
یه همچین چیزایی .
من یکی رو دیدم خیلی ادعا داره بر پایهی نجوم پیش بینی میکنه .
بعد بابت هر پیشگوییم یه همچین چیزایی میگه .
نمیدونم کجا باید مطالعه کنم ببینم واقعا همچین چیزی هست یا این در اصل همون رمالیه ؟
و خیلی دوست دارم نظر شما رو بدونم .
ببخشید چون دیدم شما خیلی اهل مطالعه هستین گفتم ازتون یه سوال بپرسم .
شما اینو قبول دارید که بشه بر پایهی علم نجوم پیش بینی کرد ؟
مثلا میگن چون فلانی تو فلان تاریخ به دنیا اومده ، فلان اختر تو طالعش بوده ، اعداد مختصات اون اختر میشه تاریخ فلان اتفاق در زندگیش .
یه همچین چیزایی .
من یکی رو دیدم خیلی ادعا داره بر پایهی نجوم پیش بینی میکنه .
بعد بابت هر پیشگوییم یه همچین چیزایی میگه .
نمیدونم کجا باید مطالعه کنم ببینم واقعا همچین چیزی هست یا این در اصل همون رمالیه ؟
و خیلی دوست دارم نظر شما رو بدونم .
Pillars of Creation
سلام وقتتون بخیر . ببخشید چون دیدم شما خیلی اهل مطالعه هستین گفتم ازتون یه سوال بپرسم . شما اینو قبول دارید که بشه بر پایهی علم نجوم پیش بینی کرد ؟ مثلا میگن چون فلانی تو فلان تاریخ به دنیا اومده ، فلان اختر تو طالعش بوده ، اعداد مختصات اون اختر میشه…
1- درمورد استرولوژی خیلی وقت بود میخواستم بنویسم منتها نمیدونستم از کجا باید شروع کنم چه بهتر که سوالشو پرسیدن و میشه از اینجا شروع کرد. جواب کوتاهِ این سوال که آیا سیارات قراره روی زندگی انسانها تاثیر بذارن و آیا فلان اختر قراره آینده رو فلان طور کنه یک "نه" بزرگ هستش. مشخصا هیچ استدلالِ عِلّی اثبات شدهای برای این قضیه وجود نداره. حتی اگر با کسایی که توی این حیطهن صحبت کنین اکثرشون این رو بهتون میگن که علیّت درمورد این قضیه وجود نداره. شاید یه سریاشون بخوان ژست علمی بگیرن و مثلا از تاثیر پدیدههایی مثل جاذبه، الکترومغناطیس، موج، ارتعاش، کوانتوم و... استفاده کنن. اما حقیقت اینجاست که شما اگر یک پرتقال رو توی چند سانتیمتری خودتون بگیرین تاثیرش در همهی این مواردِ جاذبه، الکترومغناطیس و... خیلی بیشتر از یه سیارهایه که چند میلیارد کیلومتر اونورتر قرار داره. خب چرا اون پرتقال رو تاثیر گذار در زندگی در نظر نمیگیرن؟ از نظرم سوال اصلی این نیست که آیا استرولوژی واقعیت داره یا نه، چون مشخصا هیچ اثبات درستی ازش وجود نداره و همین برای علم نبودن و شبه علم بودنش کافیه. سوال اصلی اینجاست که چرا دقیقا با وجود اینکه هیچ اثباتی ازش وجود نداره مردم به سمتش گرایش پیدا میکنن؟ برای جواب دادن به این سوال باید چندتا فاکتور رو در نظر گرفت. قبلش هم باید با تاریخچهش شروع کرد.
استرولوژی ایدهی جدیدی نیست. شاید یکی از کهنترین مفاهیمی باشه که انسانها در طول تاریخ مطرح کردن. افراد در طول تاریخ همیشه تلاش داشتن الگوی پدیدههای اطرافشون رو کشف کنن و یکی از پدیدههایی که همهی انسانها همیشه باهاش مواجه بودن آسمون بود. آسمون مکانی اسرار آمیز بود که در بخش اعظم تاریخ ماهیت واقعیش مشخص نبود. برای همین انسانها همیشه در تلاش بودن با مطرح کردن تئوریهای مختلفی که از مشاهداتشون سر چشمه میگرفت به ماهیت واقعیش دست پیدا کنن و الگوهای اون رو کشف کنن. اینجا بود که استرولوژی پدید اومد. ایدهای که میگفت اجسامی که داخل آسمون وجود دارن میتونن روی زندگی تاثیر گذار باشن و با مطالعهی الگوهای اونها میتونیم آینده رو پیشبینی کنیم. بخشی از این پیشبینیها درست بود، برای مثال با مطالعهی جایگاه خورشید میتونستن فصلها رو تعیین کنن و در ادامه بدونن چه زمان برای کاشت محصولات کشاورزی یا برداشتشون مناسبتر هستش. درست بودن بعضی از این پیشبینیها این ایده رو مطرح کرد که شاید این اجسام روی سرنوشت انسانها و شخصیتشون هم تاثیر گذار هستش. از اینجا به بعد انسانها شروع کردن به تطبیق شخصیتها و سرنوشتها با الگوی حرکت و موقعیت سیارات در آسمون. لازم به ذکره که اونموقع مفهوم "سیاره" به شکل کنونیش مطرح نبود. آسمون جایی بود که یه سری اجسام ثابت (ستارهها) و یه سری اجسام متحرک (سیارههای منظومه شمسی) درش وجود داشتن که موقعیت این اجسام متحرک نسبت به اجسام ثابت محاسبه و به مفاهیم ابداعی انسانها در زندگیشون ربط داده میشد.
قدیمیترین شواهدی که درمورد استرولوژی پیدا شده مربوط به تمدنهای داخل بینالنهرین در خاورمیانهس. احتمال میره بابلیها اولین مردمانی بوده باشن که به صورت سازمانمند آسمون رو بررسی میکردن و الگوهاش رو با زندگی روزمره تطبیق میدادن. طبیعتا مردم بینالنهرین تنها کسایی نبودن که استرولوژی داشتن. مردم ایران، یونان، روم، چین، هند و جاهای دیگه همگی سعی در کشف الگوهای آسمون بودن و استرولوژی مختص خودشون رو خلق کردن؛ هرچند شباهتهای زیادی میشه بینشون پیدا کرد که نشونهی تبادل فرهنگی بین این ملتهاس. هرکدوم از این تمدنها اساطیر خودش رو روی این سیارات تجسم میکرد، برای مثال یونانیها افرودایت، الهه عشق رو روی سیارهی ونوس تجسم میکردن و فکر میکردن جایگاه این سیاره روی زندگی عاشقانهی فرد قراره تاثیر داشته باشه.
استرولوژی ایدهی جدیدی نیست. شاید یکی از کهنترین مفاهیمی باشه که انسانها در طول تاریخ مطرح کردن. افراد در طول تاریخ همیشه تلاش داشتن الگوی پدیدههای اطرافشون رو کشف کنن و یکی از پدیدههایی که همهی انسانها همیشه باهاش مواجه بودن آسمون بود. آسمون مکانی اسرار آمیز بود که در بخش اعظم تاریخ ماهیت واقعیش مشخص نبود. برای همین انسانها همیشه در تلاش بودن با مطرح کردن تئوریهای مختلفی که از مشاهداتشون سر چشمه میگرفت به ماهیت واقعیش دست پیدا کنن و الگوهای اون رو کشف کنن. اینجا بود که استرولوژی پدید اومد. ایدهای که میگفت اجسامی که داخل آسمون وجود دارن میتونن روی زندگی تاثیر گذار باشن و با مطالعهی الگوهای اونها میتونیم آینده رو پیشبینی کنیم. بخشی از این پیشبینیها درست بود، برای مثال با مطالعهی جایگاه خورشید میتونستن فصلها رو تعیین کنن و در ادامه بدونن چه زمان برای کاشت محصولات کشاورزی یا برداشتشون مناسبتر هستش. درست بودن بعضی از این پیشبینیها این ایده رو مطرح کرد که شاید این اجسام روی سرنوشت انسانها و شخصیتشون هم تاثیر گذار هستش. از اینجا به بعد انسانها شروع کردن به تطبیق شخصیتها و سرنوشتها با الگوی حرکت و موقعیت سیارات در آسمون. لازم به ذکره که اونموقع مفهوم "سیاره" به شکل کنونیش مطرح نبود. آسمون جایی بود که یه سری اجسام ثابت (ستارهها) و یه سری اجسام متحرک (سیارههای منظومه شمسی) درش وجود داشتن که موقعیت این اجسام متحرک نسبت به اجسام ثابت محاسبه و به مفاهیم ابداعی انسانها در زندگیشون ربط داده میشد.
قدیمیترین شواهدی که درمورد استرولوژی پیدا شده مربوط به تمدنهای داخل بینالنهرین در خاورمیانهس. احتمال میره بابلیها اولین مردمانی بوده باشن که به صورت سازمانمند آسمون رو بررسی میکردن و الگوهاش رو با زندگی روزمره تطبیق میدادن. طبیعتا مردم بینالنهرین تنها کسایی نبودن که استرولوژی داشتن. مردم ایران، یونان، روم، چین، هند و جاهای دیگه همگی سعی در کشف الگوهای آسمون بودن و استرولوژی مختص خودشون رو خلق کردن؛ هرچند شباهتهای زیادی میشه بینشون پیدا کرد که نشونهی تبادل فرهنگی بین این ملتهاس. هرکدوم از این تمدنها اساطیر خودش رو روی این سیارات تجسم میکرد، برای مثال یونانیها افرودایت، الهه عشق رو روی سیارهی ونوس تجسم میکردن و فکر میکردن جایگاه این سیاره روی زندگی عاشقانهی فرد قراره تاثیر داشته باشه.
Pillars of Creation
1- درمورد استرولوژی خیلی وقت بود میخواستم بنویسم منتها نمیدونستم از کجا باید شروع کنم چه بهتر که سوالشو پرسیدن و میشه از اینجا شروع کرد. جواب کوتاهِ این سوال که آیا سیارات قراره روی زندگی انسانها تاثیر بذارن و آیا فلان اختر قراره آینده رو فلان طور کنه…
2- استرولوژی در قرون وسطی توی اروپا کمی به حاشیه رونده شد. چون تفکر مسیحی غالب بر اروپای اون دوره در این جهت بود که انسانها دارای اراده آزاد هستن و باور به استرولوژی به این معنی بود که سرنوشت هرکس از قبل توسط وضعیت آسمون مشخص شده؛ این قضیه با تفکر مسیحی در تناقض بود، چون اگر سرنوشت و رفتار از قبل مشخص بوده باشن طبیعتا فردی که گناه یا کار خوبی انجام میده اون رو با اختیار خودش انجام نمیده و نمیشه براش جزا و پاداش در بهشت و جهنم در نظر گرفت. بنابراین اسقفهای مسیحی قرون وسطی در مقابل استرولوژی مقاومت زیادی نشون دادن. اما اسلام اونقدری با استرولوژی مشکل نداشت و برای همین در سرزمینهای اسلامی شاهد پیشرفتش هستیم و دانشمندان مختلفی بهش پرداختن. مخصوصا در ایران به استرولوژی خیلی توجه شده بود و منجمهای ایرانی پیشرفت قابل توجهی داخلش به وجود آوردن. هرچند اکثر منابعی که از استرولوژی ایرانی در دسترس بود طی حملهی مغولها و به آتیش کشیده شدن کتابخونهها از دست رفت.
امروزه ما علمِ نجوم نوین یا استرونومی رو از استرولوژی جدا میدونیم. استرونومی علم محسوب میشه، استرولوژی شبه علم. اما همیشه اینطور نبوده. در گذشته استرونومی و استرولوژی از همدیگه جدا نبودن و اکثر منجمها نظریاتی رو درمورد تاثیر نجوم بر زندگی داشتن. اکثرشون هم در دربار پادشاهها کار میکردن و کار اصلیشون دادن توصیه به پادشاهها درمورد موارد مختلف بود. برای مثال اینکه چه زمانی جنگ شروع بشه تا احتمال پیروزی برای کشور بالا باشه، چه زمانی نطفهی شاهزاده کاشته بشه تا موقع تولد ویژگیهای یه پادشاه خوب رو داشته باشه و چیزهایی از این قبیل. احتمالا داخل فیلم و سریالهای تاریخی دیده باشین همچین چیزهایی رو. قرنها تصور میشد وضعیت آسمون قراره روی زندگی تاثیر بذاره چون از ماهیت واقعی آسمون اطلاعات کاملی در دسترس نبود. به تدریج که اطلاعات بشر از آسمون و سیارات بالاتر رفت، استرولوژی از استرونومی فاصلهی بیشتری گرفت. دانشمندای زیادی در این جدایی نقش داشتن که از معروفترینهاشون میشه به کوپرنیک، گالیله و کپلر اشاره کرد. مخصوصا کوپرنیک، چون نظریهی خورشید مرکزی رو ارائه داد و نظریهی زمین مرکزی بطلمیوس که قرنها در جهانبینی انسانها تاثیر داشت و پایههای استرولوژی بر اون بنا شده بود رو رد کرد.
امروزه ما علمِ نجوم نوین یا استرونومی رو از استرولوژی جدا میدونیم. استرونومی علم محسوب میشه، استرولوژی شبه علم. اما همیشه اینطور نبوده. در گذشته استرونومی و استرولوژی از همدیگه جدا نبودن و اکثر منجمها نظریاتی رو درمورد تاثیر نجوم بر زندگی داشتن. اکثرشون هم در دربار پادشاهها کار میکردن و کار اصلیشون دادن توصیه به پادشاهها درمورد موارد مختلف بود. برای مثال اینکه چه زمانی جنگ شروع بشه تا احتمال پیروزی برای کشور بالا باشه، چه زمانی نطفهی شاهزاده کاشته بشه تا موقع تولد ویژگیهای یه پادشاه خوب رو داشته باشه و چیزهایی از این قبیل. احتمالا داخل فیلم و سریالهای تاریخی دیده باشین همچین چیزهایی رو. قرنها تصور میشد وضعیت آسمون قراره روی زندگی تاثیر بذاره چون از ماهیت واقعی آسمون اطلاعات کاملی در دسترس نبود. به تدریج که اطلاعات بشر از آسمون و سیارات بالاتر رفت، استرولوژی از استرونومی فاصلهی بیشتری گرفت. دانشمندای زیادی در این جدایی نقش داشتن که از معروفترینهاشون میشه به کوپرنیک، گالیله و کپلر اشاره کرد. مخصوصا کوپرنیک، چون نظریهی خورشید مرکزی رو ارائه داد و نظریهی زمین مرکزی بطلمیوس که قرنها در جهانبینی انسانها تاثیر داشت و پایههای استرولوژی بر اون بنا شده بود رو رد کرد.
Pillars of Creation
2- استرولوژی در قرون وسطی توی اروپا کمی به حاشیه رونده شد. چون تفکر مسیحی غالب بر اروپای اون دوره در این جهت بود که انسانها دارای اراده آزاد هستن و باور به استرولوژی به این معنی بود که سرنوشت هرکس از قبل توسط وضعیت آسمون مشخص شده؛ این قضیه با تفکر مسیحی در…
3- توی متنِ اول اشاره کردم که سوال اصلی این نیست که آیا استرولوژی واقعیت داره یا نه، چون همونطوری که تاریخچهش رو بررسی کردم مشخصه که این شبه علم به خاطر نبود اطلاعات کافی درمورد آسمون در طول تاریخ به وجود اومده. جدای از اون هیچ استدلال درستی هم برای اثباتش وجود نداره، هیچ استرولوژری هم در طول تاریخ نیومده از منظر تجربی بررسی کنه آیا اون چیزهایی که درمورد تاثیر میگیم عِلّیت دارن یا نه. استرولوژرها وقتی میخوان درمورد واقعیت داشتن این شبه علم صحبت کنن معمولا از شواهد و نمودش در واقعیت صحبت میکنن تا استدلالهای پشتش. این که الگوهایی که دارن درموردشون صحبت میکنن رو میشه به وفور در واقعیت دید. ولی آیا واقعا اینطور هستش؟ آیا با اینکه استدلال درستی پشت استرولوژی نیست میشه شواهدش رو در واقعیت دید؟
من حدود دوسال پیش یه برههای خیلی در بحر استرولوژی بودم که از علاقهی همیشگیم به نجوم سرچشمه میگرفت. اون زمان زیاد درمورد شبه علم مقاومت نداشتم. اوایل که درموردش میخوندم خیلی با واقعیت جور درمیومد، اما یکم که عمق گرفتم داخلش متوجه شدم اون چیزی که استرولوژرا بهش میگن "جور در اومدن با واقعیت" صرفا یه سوگیری تاییدی بزرگه به همراه مغالطههای بیشماری که به همراهش میان. ویژگی سوگیری تاییدی اینه که شواهدی که عقیدهتون رو تایید میکنن خیلی بیشتر توی ذهنتون بولد میشن، تا حدی که شواهدِ نقض کننده رو کلا نمیبینین یا اگر میبینین توجهی بهشون نمیکنین. استرولوژی هم بر پایهی سوگیری تاییدی بنا شده. شواهدی که استرولوژی رو نقض میکنن خیلی بیشتر از اونهایی هستن که تاییدش میکنن. اما چون اون شواهدی که رندوم درموردش درست درمیان خیلی بولدتر هستن باعث میشه این توهم به وجود بیاد که استرولوژی میتونه واقعیت رو توجیه کنه. علاوه بر اون، استرولوژی چون بر پایهی محکمی بنا نشده و استدلال محکمی نداره، نقطه و مرزی هم برای نقض شدن نداره. شما همین الان اگر بتونید استدلالهای نظریهی نسبیت انشتین رو نقض و رد کنین و شواهد هم اون رو تایید کنن، نظریه نسبیت به طور کامل نقض میشه. اما درمورد استرولوژی بحث یکم فرق میکنه. استرولوژی برای مثال یک پیشبینی ارائه میده که افرادی که در ماه فروردین به دنیا میان یه سری ویژگی قراره داشته باشن. اگر فردی که فروردین به دنیا بیاد اون ویژگیها رو نداشته باشه و شواهد برخلاف پیشبینی استرولوژی باشه، استرولوژی نقض نمیشه؛ بلکه توجیههایی رو ارائه میده که چرا پیشبینی در این شرایط صدق نکرد. به عبارتی برخلاف فیزیک و نظریه نسبیت، شما هیچ وقت نمیتونید استرولوژی رو از ریشه نقض کنید، چون برای هر چیزی که برخلاف شواهد باشه توجیه ارائه میده و همون توجیه هم بر پایهی محکمی بنا نشده و نمیشه ردش کرد.
انسانها در طول تاریخ همیشه سعی داشتن به واقعیتِ دنیا نزدیکتر بشن و اون رو پیشبینی کنن. برای این کار هم از روشهای مختلف استفاده کردهن. استرولوژی هم یکی از این راهها بود. این که بتونن صرفا با نگاه کردن به موقعیت یکسری چیزهای نورانی و چندتا محاسبه آینده رو پیشبینی کنن همیشه وسوسه انگیز بوده. و شاید بشه گفت عطشِ پیشبینی، سوگیری تاییدی و مغالطههایی که برای توجیه شواهد مخالف استفاده میشن دلایلی باشن که همچنان آدمهایی وجود دارن که بدون وجود اثباتِ محکم به سمت استرولوژی گرایش پیدا میکنن.
من حدود دوسال پیش یه برههای خیلی در بحر استرولوژی بودم که از علاقهی همیشگیم به نجوم سرچشمه میگرفت. اون زمان زیاد درمورد شبه علم مقاومت نداشتم. اوایل که درموردش میخوندم خیلی با واقعیت جور درمیومد، اما یکم که عمق گرفتم داخلش متوجه شدم اون چیزی که استرولوژرا بهش میگن "جور در اومدن با واقعیت" صرفا یه سوگیری تاییدی بزرگه به همراه مغالطههای بیشماری که به همراهش میان. ویژگی سوگیری تاییدی اینه که شواهدی که عقیدهتون رو تایید میکنن خیلی بیشتر توی ذهنتون بولد میشن، تا حدی که شواهدِ نقض کننده رو کلا نمیبینین یا اگر میبینین توجهی بهشون نمیکنین. استرولوژی هم بر پایهی سوگیری تاییدی بنا شده. شواهدی که استرولوژی رو نقض میکنن خیلی بیشتر از اونهایی هستن که تاییدش میکنن. اما چون اون شواهدی که رندوم درموردش درست درمیان خیلی بولدتر هستن باعث میشه این توهم به وجود بیاد که استرولوژی میتونه واقعیت رو توجیه کنه. علاوه بر اون، استرولوژی چون بر پایهی محکمی بنا نشده و استدلال محکمی نداره، نقطه و مرزی هم برای نقض شدن نداره. شما همین الان اگر بتونید استدلالهای نظریهی نسبیت انشتین رو نقض و رد کنین و شواهد هم اون رو تایید کنن، نظریه نسبیت به طور کامل نقض میشه. اما درمورد استرولوژی بحث یکم فرق میکنه. استرولوژی برای مثال یک پیشبینی ارائه میده که افرادی که در ماه فروردین به دنیا میان یه سری ویژگی قراره داشته باشن. اگر فردی که فروردین به دنیا بیاد اون ویژگیها رو نداشته باشه و شواهد برخلاف پیشبینی استرولوژی باشه، استرولوژی نقض نمیشه؛ بلکه توجیههایی رو ارائه میده که چرا پیشبینی در این شرایط صدق نکرد. به عبارتی برخلاف فیزیک و نظریه نسبیت، شما هیچ وقت نمیتونید استرولوژی رو از ریشه نقض کنید، چون برای هر چیزی که برخلاف شواهد باشه توجیه ارائه میده و همون توجیه هم بر پایهی محکمی بنا نشده و نمیشه ردش کرد.
انسانها در طول تاریخ همیشه سعی داشتن به واقعیتِ دنیا نزدیکتر بشن و اون رو پیشبینی کنن. برای این کار هم از روشهای مختلف استفاده کردهن. استرولوژی هم یکی از این راهها بود. این که بتونن صرفا با نگاه کردن به موقعیت یکسری چیزهای نورانی و چندتا محاسبه آینده رو پیشبینی کنن همیشه وسوسه انگیز بوده. و شاید بشه گفت عطشِ پیشبینی، سوگیری تاییدی و مغالطههایی که برای توجیه شواهد مخالف استفاده میشن دلایلی باشن که همچنان آدمهایی وجود دارن که بدون وجود اثباتِ محکم به سمت استرولوژی گرایش پیدا میکنن.
یه tip کوچیک: جمنای به خاطر دسترسی بیشترش به دیتابیس گوگل انتخاب بهتری برای سرچ گسترده داخل یوتیوبه. Grok هم به خاطر train شدن و دسترسی لحظهایش به دیتابیس توییتر انتخاب بهتری برای سرچ گسترده داخل توییتره. و اینکه گراک به نسبت سانسورهای کمتری رو داخل پاسخاش ارائه میکنه و در کل برای سرچ زدنِ کلان داخل سوشال مدیاها بازده بیشتری داره.
در باب تاثیر تلاش
یه دروغی که از بچگی به خورد ما دادن اینه که تلاش خیلی تاثیر بزرگ و بیش از حدی روی موفقیت داره و تا حدی تضمین کنندهی موفقیته. اما واقعیت اینجاست که تلاش در مقایسه با عوامل دیگهی موفقیت اثر خیلی کمی داره و اونقدری که به ما گفتهن تاثیرگذار نیست. عوامل موفقیت رو اگر بخوایم در چهار دستهی کلی قرار بدیم به ترتیب میشن:
1- پیشزمینه
2- شانس
3- هوش/استعداد
4- تلاش
مهمترین عامل از نظر من پیشزمینهس. پیشزمینه چیزی هستش که شما قبل از اینکه اصلا شروع به تلاش کردن کنین دارینش. ژنتیک یه پیشزمینهس، خانوادهای که فرد داخلش به دنیا میاد و ساپورت شدن یا نشدن از طرفش یه پیشزمینهس، کشوری که فرد داخلش به دنیا میاد پیشزمینهس. به عبارتی پیشزمینه اون پلهای هستش که فرد بدون اینکه حرکتی بخواد بزنه روش قرار داره. شانس اون عاملی هستش که میتونه فرد رو به صورت رندوم چند پله بالاتر بندازه. هوش و استعداد هم عواملی هستن که وجودشون میتونه سرعت بالارفتن از پلهها رو تا حدی تعیین کنه و بالاتر ببره. و در نهایت، تلاش اون عاملی هستش که باعث میشه همهی این عوامل موثر واقع بشن و عملِ از پله بالارفتن اتفاق بیفته.
همونطور که میبینین بدون عامل تلاش، همهی این عوامل میتونن غیر موثر باشن. اگر دقت کنید همهی سه عاملِ دیگه غیر انتخابین. افراد نمیتونن پیشزمینه، شانس و هوششون رو تعیین کنن. اما میتونن میزان تلاششون رو تعیین کنن. اما آیا با صرفا عامل تلاش رسیدن به موفقیت حتمیه؟ قطعا که نه. موفقیت در نهایت برایندی از همهی این عوامله. شما باید میزانی از همهی اینها رو داشته باشین تا بتونین به یه موفقیت برسین. تلاش تا حدی میتونه جبران کنه کمبود برخی از اونها رو، اما از یه جایی به بعد دیگه کارهای نیست. به طبع میشه گفت اکثر افرادی که فقط از عامل تلاش برای موفقیتشون نام میبرن به احتمال زیاد دارن مزخرف میگن، حتی اگر خودشون ندونن که دارن مزخرف میگن. فردی که با یه پیشزمینهی خوب استارت کار رو زده و وسطاش هم خوش شانسیهای زیادی رو آورده خیلی بیشتر احتمال رسیدن به موفقیت رو داره تا یه فردی که پیشزمینهی پایینی داشته و بدشانسیهای زیادی رو این وسط آورده. شما نمیتونین از فردی که ایران به دنیا اومده انتظار داشته باشین به اندازه فردی که آمریکا به دنیا اومده و یه پیشزمینهی عالی داشته موفقیت به دست بیاره.
واقعبین باشید: تلاش همچنان تنها عاملیه که قابل تغییر و مانوره. تلاش باید وجود داشته باشه. اما اگر تلاشتون رو کردید و همچنان نشد، همیشه به این معنی نیست که کم تلاش کردین و مشکل از خودتون بوده؛ خیلی وقتها معنیش اینه که عوامل دیگه، مخصوصا پیشزمینه رو به اندازه کافی نداشتید.
یه دروغی که از بچگی به خورد ما دادن اینه که تلاش خیلی تاثیر بزرگ و بیش از حدی روی موفقیت داره و تا حدی تضمین کنندهی موفقیته. اما واقعیت اینجاست که تلاش در مقایسه با عوامل دیگهی موفقیت اثر خیلی کمی داره و اونقدری که به ما گفتهن تاثیرگذار نیست. عوامل موفقیت رو اگر بخوایم در چهار دستهی کلی قرار بدیم به ترتیب میشن:
1- پیشزمینه
2- شانس
3- هوش/استعداد
4- تلاش
مهمترین عامل از نظر من پیشزمینهس. پیشزمینه چیزی هستش که شما قبل از اینکه اصلا شروع به تلاش کردن کنین دارینش. ژنتیک یه پیشزمینهس، خانوادهای که فرد داخلش به دنیا میاد و ساپورت شدن یا نشدن از طرفش یه پیشزمینهس، کشوری که فرد داخلش به دنیا میاد پیشزمینهس. به عبارتی پیشزمینه اون پلهای هستش که فرد بدون اینکه حرکتی بخواد بزنه روش قرار داره. شانس اون عاملی هستش که میتونه فرد رو به صورت رندوم چند پله بالاتر بندازه. هوش و استعداد هم عواملی هستن که وجودشون میتونه سرعت بالارفتن از پلهها رو تا حدی تعیین کنه و بالاتر ببره. و در نهایت، تلاش اون عاملی هستش که باعث میشه همهی این عوامل موثر واقع بشن و عملِ از پله بالارفتن اتفاق بیفته.
همونطور که میبینین بدون عامل تلاش، همهی این عوامل میتونن غیر موثر باشن. اگر دقت کنید همهی سه عاملِ دیگه غیر انتخابین. افراد نمیتونن پیشزمینه، شانس و هوششون رو تعیین کنن. اما میتونن میزان تلاششون رو تعیین کنن. اما آیا با صرفا عامل تلاش رسیدن به موفقیت حتمیه؟ قطعا که نه. موفقیت در نهایت برایندی از همهی این عوامله. شما باید میزانی از همهی اینها رو داشته باشین تا بتونین به یه موفقیت برسین. تلاش تا حدی میتونه جبران کنه کمبود برخی از اونها رو، اما از یه جایی به بعد دیگه کارهای نیست. به طبع میشه گفت اکثر افرادی که فقط از عامل تلاش برای موفقیتشون نام میبرن به احتمال زیاد دارن مزخرف میگن، حتی اگر خودشون ندونن که دارن مزخرف میگن. فردی که با یه پیشزمینهی خوب استارت کار رو زده و وسطاش هم خوش شانسیهای زیادی رو آورده خیلی بیشتر احتمال رسیدن به موفقیت رو داره تا یه فردی که پیشزمینهی پایینی داشته و بدشانسیهای زیادی رو این وسط آورده. شما نمیتونین از فردی که ایران به دنیا اومده انتظار داشته باشین به اندازه فردی که آمریکا به دنیا اومده و یه پیشزمینهی عالی داشته موفقیت به دست بیاره.
واقعبین باشید: تلاش همچنان تنها عاملیه که قابل تغییر و مانوره. تلاش باید وجود داشته باشه. اما اگر تلاشتون رو کردید و همچنان نشد، همیشه به این معنی نیست که کم تلاش کردین و مشکل از خودتون بوده؛ خیلی وقتها معنیش اینه که عوامل دیگه، مخصوصا پیشزمینه رو به اندازه کافی نداشتید.
Forwarded from Hidden Chat
دکتر جان سلام، من خودمم دانشجوی پزشکیام و مسئله هوش مصنوعی خیلی زیاد ذهنم رو درگیر کرده. نظرتون در مورد هوش مصنوعی چیه؟ یعنی فکر میکنید میتونه واقعا جایگاه افراد رو به خطر بندازه؟ من در حال حاضر استاژرم و درسمم حتی خوبه ولی واقعا نمیتونم این موضوع رو از سرم بیرون کنم
مخصوصا وقتی میبینم بعضی از افرادی که تازه فارغالتحصیل شدن و کلی روی این موضوع دارن کار میکنن. به طرز عجیبی بخش زیادی از مغزم رو درگیر کرده. همین الان که خودم ازش استفاده میکنم و کلی ازش سوال میپرسم میترسم که این چقدر خوب و گاها خیلی مواقع چقدر بهتر از اساتید توضیح میده همه چیو. یعنی عملا حس میکنم تمام کلاسایی که برامون میذارن همش بیهودست با وجود هوش مصنوعی و منابع آنلاینی که در اختیارمون هست. واقعا بیهودست
حدودا ۷ ۸ سال دیگه من تازه از تخصص فارغالتحصیل شدم خیلی خوشبینانه بخوام نگاه کنم
تا اون موقع واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم و چه چیزی در انتظارم باشه. از اینکه تمام این زحمتها نابود بشه میترسم
مخصوصا وقتی میبینم بعضی از افرادی که تازه فارغالتحصیل شدن و کلی روی این موضوع دارن کار میکنن. به طرز عجیبی بخش زیادی از مغزم رو درگیر کرده. همین الان که خودم ازش استفاده میکنم و کلی ازش سوال میپرسم میترسم که این چقدر خوب و گاها خیلی مواقع چقدر بهتر از اساتید توضیح میده همه چیو. یعنی عملا حس میکنم تمام کلاسایی که برامون میذارن همش بیهودست با وجود هوش مصنوعی و منابع آنلاینی که در اختیارمون هست. واقعا بیهودست
حدودا ۷ ۸ سال دیگه من تازه از تخصص فارغالتحصیل شدم خیلی خوشبینانه بخوام نگاه کنم
تا اون موقع واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم و چه چیزی در انتظارم باشه. از اینکه تمام این زحمتها نابود بشه میترسم
Pillars of Creation
دکتر جان سلام، من خودمم دانشجوی پزشکیام و مسئله هوش مصنوعی خیلی زیاد ذهنم رو درگیر کرده. نظرتون در مورد هوش مصنوعی چیه؟ یعنی فکر میکنید میتونه واقعا جایگاه افراد رو به خطر بندازه؟ من در حال حاضر استاژرم و درسمم حتی خوبه ولی واقعا نمیتونم این موضوع رو از سرم…
1- اول اینکه از نظر من بخش قابل توجهی از این ترندِ هوش مصنوعی حبابه. همین یکی دو سال پیش برای مثال میگفتن که دیگه برنامهنویسی تموم شد و وقتی ai میتونه کد بزنه نیازی به انسان نداریم و فلان و بیسار. ولی الان برنامهنویسی نه تنها تموم نشده، بلکه وارد یه سطح جدیدی شده که نیاز به تخصص بیشتری داره. قبلا برای مثال خود طرف کد میزد و الگوریتم میساخت، الان الگوریتم و کد رو ai میسازه و برنامهنویس وظیفهش اینه اون رو بهبود ببخشه؛ که برای این کار نیازه که تخصصش توی کار خیلی بالاتر باشه تا بتونه الگوریتمای بهینهتر رو تشخیص بده. این حباب هوش مصنوعی هنوز کامل نترکیده ولی بالاخره میترکه و مردم متوجه میشن چه نقصها و خطاهایی داره و چه جاهایی به چه صورت میتونن بهش اعتماد کنن؛ و مهمتر از اون، چه جاهایی نباید بهش اعتماد کنن.
شما اگر الان از یه LLM درمورد موضوعی که توی حیطهش اطلاعات بالایی دارید سوال بپرسید، متوجه میشید داخل پاسخی که بهتون ارائه میده یکسری اشتباه و خطای ریز وجود داره که به طرز عجیبی قانع کنندهن و فقط باید تخصص داشته باشید تا متوجه اون اشتباهها بشید. این اشتباههایی که ai داره مثلا برای یه برنامهنویس در نهایت به قیمت کندتر شدن اپ رقم میخوره و در بدترین حالت، طرف فقط مجبوره کل کد رو پاک کنه و از اول شروع به کار کنه و اشتباه صرفا هزینهی مالی و قابل جبران داشته باشه براش. اما توی پزشکی بحث یکم متفاوته؛ یک اشتباه در پزشکی در بدترین حالتش هزینهی جانی و غیر قابل جبران به همراه داره. یک پزشک نمیتونه نتیجهی اشتباهش رو از زیر خاک بکشه بیرون و دوباره درمانش کنه تا اشتباهشو جبران کنه. هزینهی اشتباه در پزشکی فوقالعاده بالاست. بنابراین اعتماد به خروجی ai به تنهایی یه اشتباه بزرگه، چون هیچوقت نمیتونیم سیستم کامل و بدون خطایی رو بسازیم. در پزشکی قطعا نیازه که یه پزشک به نتایج و خروجی هوشمصنوعی نظارت داشته باشه و اون رو سوپروایز کنه. حالا شاید سوال پیش بیاد مگه انسان اشتباه نمیکنه؟ اینجاست که بحث "عاملیّت" مطرح میشه.
عاملیّت (Agency) به زبون ساده یعنی چه کسی تصمیم میگیره و مسئول تصمیم هستش. تقریبا در تمام حرفهها عاملیت و قبول مسئولیتی که به همراه تصمیم به همراه میاد مطرحه. توی پزشکی و رشتههای مرتبط بهش، عاملیت از همهی حرفههای دیگه پررنگتر هستش. چون هر تصمیم در پزشکی به پایهایترین حق یک انسان، یعنی حق حیات و زنده بودن مربوط میشه. وقتی عاملیّت در این حد پررنگ باشه ما نیاز به یک فرد حقیقی و خودآگاه داریم تا مسئولیت رو بهش بسپریم. شما نمیتونی یقهی یه مدل هوشمصنوعی رو به خاطر اشتباه پزشکی بگیری و اون رو مجازات کنی، چون برای اون مدل اصلا عاملیتی نمیتونی قائل بشی. ولی میتونی یقهی یه پزشک رو به خاطر اشتباهی که انجام داده بگیری. عاملیت نیاز به خودآگاهی داره. در حال حاضر هیچ مدلی رو نداریم که خودآگاهی داشته باشه و بتونه از عملکرد خودش یک بازنماییِ سطح بالاتر داشته باشه. حدس من اینه حتی اگر به قدری مدلها پیشرفت کنن که بتونن خودآگاهی داشته باشن، همچنان خودشیفتگی گونهی ما اجازه نمیده برای کسی به غیر انسان عاملیت قائل بشیم. بنابراین از نظر من در حرفهی پزشکی حتی به خاطر عاملیتِ تصمیم هم که شده، هیچوقت هوش مصنوعی نمیتونه به طور کامل جایگزین انسان بشه. حتی اگر مدل به قدری پیشرفت کنه که تصمیماتش از هر انسانی بهتر باشه در نهایت یک انسان رو نیاز داریم که تصمیماتش رو تایید کنه و مسئولیت اونها رو به عهده بگیره.
شما اگر الان از یه LLM درمورد موضوعی که توی حیطهش اطلاعات بالایی دارید سوال بپرسید، متوجه میشید داخل پاسخی که بهتون ارائه میده یکسری اشتباه و خطای ریز وجود داره که به طرز عجیبی قانع کنندهن و فقط باید تخصص داشته باشید تا متوجه اون اشتباهها بشید. این اشتباههایی که ai داره مثلا برای یه برنامهنویس در نهایت به قیمت کندتر شدن اپ رقم میخوره و در بدترین حالت، طرف فقط مجبوره کل کد رو پاک کنه و از اول شروع به کار کنه و اشتباه صرفا هزینهی مالی و قابل جبران داشته باشه براش. اما توی پزشکی بحث یکم متفاوته؛ یک اشتباه در پزشکی در بدترین حالتش هزینهی جانی و غیر قابل جبران به همراه داره. یک پزشک نمیتونه نتیجهی اشتباهش رو از زیر خاک بکشه بیرون و دوباره درمانش کنه تا اشتباهشو جبران کنه. هزینهی اشتباه در پزشکی فوقالعاده بالاست. بنابراین اعتماد به خروجی ai به تنهایی یه اشتباه بزرگه، چون هیچوقت نمیتونیم سیستم کامل و بدون خطایی رو بسازیم. در پزشکی قطعا نیازه که یه پزشک به نتایج و خروجی هوشمصنوعی نظارت داشته باشه و اون رو سوپروایز کنه. حالا شاید سوال پیش بیاد مگه انسان اشتباه نمیکنه؟ اینجاست که بحث "عاملیّت" مطرح میشه.
عاملیّت (Agency) به زبون ساده یعنی چه کسی تصمیم میگیره و مسئول تصمیم هستش. تقریبا در تمام حرفهها عاملیت و قبول مسئولیتی که به همراه تصمیم به همراه میاد مطرحه. توی پزشکی و رشتههای مرتبط بهش، عاملیت از همهی حرفههای دیگه پررنگتر هستش. چون هر تصمیم در پزشکی به پایهایترین حق یک انسان، یعنی حق حیات و زنده بودن مربوط میشه. وقتی عاملیّت در این حد پررنگ باشه ما نیاز به یک فرد حقیقی و خودآگاه داریم تا مسئولیت رو بهش بسپریم. شما نمیتونی یقهی یه مدل هوشمصنوعی رو به خاطر اشتباه پزشکی بگیری و اون رو مجازات کنی، چون برای اون مدل اصلا عاملیتی نمیتونی قائل بشی. ولی میتونی یقهی یه پزشک رو به خاطر اشتباهی که انجام داده بگیری. عاملیت نیاز به خودآگاهی داره. در حال حاضر هیچ مدلی رو نداریم که خودآگاهی داشته باشه و بتونه از عملکرد خودش یک بازنماییِ سطح بالاتر داشته باشه. حدس من اینه حتی اگر به قدری مدلها پیشرفت کنن که بتونن خودآگاهی داشته باشن، همچنان خودشیفتگی گونهی ما اجازه نمیده برای کسی به غیر انسان عاملیت قائل بشیم. بنابراین از نظر من در حرفهی پزشکی حتی به خاطر عاملیتِ تصمیم هم که شده، هیچوقت هوش مصنوعی نمیتونه به طور کامل جایگزین انسان بشه. حتی اگر مدل به قدری پیشرفت کنه که تصمیماتش از هر انسانی بهتر باشه در نهایت یک انسان رو نیاز داریم که تصمیماتش رو تایید کنه و مسئولیت اونها رو به عهده بگیره.
Pillars of Creation
1- اول اینکه از نظر من بخش قابل توجهی از این ترندِ هوش مصنوعی حبابه. همین یکی دو سال پیش برای مثال میگفتن که دیگه برنامهنویسی تموم شد و وقتی ai میتونه کد بزنه نیازی به انسان نداریم و فلان و بیسار. ولی الان برنامهنویسی نه تنها تموم نشده، بلکه وارد یه…
2- جدای از بحث عاملیت و تصمیمگیری، واقعیتِ پزشکی خیلی با چیزی که هوشمصنوعی انجام میده متفاوته. پزشکی در واقعیت اینطوری نیست که بیمار خیلی راحت بیاد و همهی دیتاهای لازم رو بهت بده و تو هم خیلی راحت با استفاده از اون دیتاها به تشخیص برسی و درمان رو شروع کنی و تموم. پزشکی در واقعیت اینطوریه که بیمار با شکایت مبهم وارد میشه، شرح حال ناقصه، علائم متناقضن، آزمایشا جور درنمیان، شرایط اجتماعی و محیط باید در نظر گرفته بشه و...
به عبارتی دیتاهایی که توی پزشکی وجود دارن اونقدری تمیز و ساختاریافته نیستن. در حیطهی دیتاساینس به این نوع دیتا میگن "دیتای کثیف". پزشکی پر از دیتای کثیفه که تصمیمگیری بر پایهشون به شدت تحت عدم قطعیت میتونه باشه. دیتاهای بدون ساختار و متناقض که یه پزشک باید ازشون نتیجه بگیره و مهمتر از اون، مسئولیت تصمیم رو به عهده بگیره و مدیریتش کنه. هوش مصنوعی با دیتای کثیف کار نمیکنه. در نهایت نیازه که یه انسان اون دیتاهایی که از نظرش قابل توجهتر هستن رو انتخاب کنه و به عنوان دیتای تمیز وارد مدل کنه و نتیجهش رو هم نظارت و با واقعیت مقایسه کنه. و برای رسیدن به این سطح از قدرت تمایز بین دیتای به درد بخور و دیتای به درد نخور، تجربهی مستقیم در محیطِ درمان نیازه. چیزی که هوشمصنوعی نمیتونه داشته باشه.
از همین قضیهی دیتای کثیف میشه تا حدی پیشبینی کرد هوشمصنوعی تا چه حد در تخصصهای مختلف پزشکی میتونه نفوذ کنه. تخصصهایی از پزشکی که دادههای ساختار یافته و دیجیتال بتونن داشته باشن، ورودی و خروجیشون به خوبی قابل تعریف و اندازهگیری باشه، نیاز فیزیکی و ارتباط انسانی کمتری داشته باشن و علاوه بر اون، مسئولیت اخلاقی و بحث عاملیت داخلشون کمرنگتر باشه، تخصصهایی هستن که هوشمصنوعی قراره بیشتر داخلشون نفوذ کنه. برای مثال از نظرم هوشمصنوعی بیشترین نفوذ رو قراره در تخصصهای رادیولوژی و پاتولوژی داشته باشه. چون همهی ویژگیهایی که گفتم رو دارن. هم دادههای ساختاریافته و قابل تعریف، هم نیاز فیزیکی و ارتباطی کم با بیمار، هم مسئولیت اخلاقی کمتر. اما یه سری تخصصها هستن که هوشمصنوعی نمیتونه اونقدری داخلشون نفوذ کنه و بخش اکثر کار رو انسان به عهده میگیره، مثل جراحی. یه جراح اونقدری نمیتونه از هوشمصنوعی کمک بگیره چون حضور فیزیکی خود فردِ جراح همیشه نیازه و پر از اتفاقای غیر منتظره و دیتاهای کثیف میتونه باشه. طب اورژانس هم همینطوره. دیتایی که توی اورژانس وجود داره از کثیفترین و بدون ساختارترین دیتاهایی هستش که بین حیطههای مختلف پزشکی وجود داره و حتما نیازه که یک پزشکِ اورژانس وجود داشته باشه تا بتونه هرچه سریعتر ازشون نتیجه بگیره قبل از این که دیر بشه. و در نهایت، روانپزشکی تخصصی هستش که از نظرم هیچجوره نمیشه با هوشمصنوعی جایگزینش کرد. چون علاوه بر اینکه روان خیلی پیچیدهتر از اونی هستش که بشه دیتاش رو ساختار بندی کرد، حضور خود فرد روانپزشک به عنوان یک "انسان" نیازه، نه چیزی به غیر از انسان.
در نهایت نتیجهگیری من از همهی بحثهای بالا اینه که هوشمصنوعی هیچوقت قرار نیست جای پزشکها رو بگیره؛ بلکه پزشکهایی که طرز استفادهی درستتر از هوش مصنوعی رو میدونن قراره جایگزین بقیهی پزشکها بشن. در این بین، داشتن دانش پزشکی اهمیتش دوچندان میشه چون فرد باید به حدی اطلاعاتش بالا باشه که بتونه درمورد خروجیهای هوشمصنوعی تفکر انتقادی داشته باشه و با کمترین سوگیری بتونه بهترین تصمیم رو برای بیمار بگیره.
به عبارتی دیتاهایی که توی پزشکی وجود دارن اونقدری تمیز و ساختاریافته نیستن. در حیطهی دیتاساینس به این نوع دیتا میگن "دیتای کثیف". پزشکی پر از دیتای کثیفه که تصمیمگیری بر پایهشون به شدت تحت عدم قطعیت میتونه باشه. دیتاهای بدون ساختار و متناقض که یه پزشک باید ازشون نتیجه بگیره و مهمتر از اون، مسئولیت تصمیم رو به عهده بگیره و مدیریتش کنه. هوش مصنوعی با دیتای کثیف کار نمیکنه. در نهایت نیازه که یه انسان اون دیتاهایی که از نظرش قابل توجهتر هستن رو انتخاب کنه و به عنوان دیتای تمیز وارد مدل کنه و نتیجهش رو هم نظارت و با واقعیت مقایسه کنه. و برای رسیدن به این سطح از قدرت تمایز بین دیتای به درد بخور و دیتای به درد نخور، تجربهی مستقیم در محیطِ درمان نیازه. چیزی که هوشمصنوعی نمیتونه داشته باشه.
از همین قضیهی دیتای کثیف میشه تا حدی پیشبینی کرد هوشمصنوعی تا چه حد در تخصصهای مختلف پزشکی میتونه نفوذ کنه. تخصصهایی از پزشکی که دادههای ساختار یافته و دیجیتال بتونن داشته باشن، ورودی و خروجیشون به خوبی قابل تعریف و اندازهگیری باشه، نیاز فیزیکی و ارتباط انسانی کمتری داشته باشن و علاوه بر اون، مسئولیت اخلاقی و بحث عاملیت داخلشون کمرنگتر باشه، تخصصهایی هستن که هوشمصنوعی قراره بیشتر داخلشون نفوذ کنه. برای مثال از نظرم هوشمصنوعی بیشترین نفوذ رو قراره در تخصصهای رادیولوژی و پاتولوژی داشته باشه. چون همهی ویژگیهایی که گفتم رو دارن. هم دادههای ساختاریافته و قابل تعریف، هم نیاز فیزیکی و ارتباطی کم با بیمار، هم مسئولیت اخلاقی کمتر. اما یه سری تخصصها هستن که هوشمصنوعی نمیتونه اونقدری داخلشون نفوذ کنه و بخش اکثر کار رو انسان به عهده میگیره، مثل جراحی. یه جراح اونقدری نمیتونه از هوشمصنوعی کمک بگیره چون حضور فیزیکی خود فردِ جراح همیشه نیازه و پر از اتفاقای غیر منتظره و دیتاهای کثیف میتونه باشه. طب اورژانس هم همینطوره. دیتایی که توی اورژانس وجود داره از کثیفترین و بدون ساختارترین دیتاهایی هستش که بین حیطههای مختلف پزشکی وجود داره و حتما نیازه که یک پزشکِ اورژانس وجود داشته باشه تا بتونه هرچه سریعتر ازشون نتیجه بگیره قبل از این که دیر بشه. و در نهایت، روانپزشکی تخصصی هستش که از نظرم هیچجوره نمیشه با هوشمصنوعی جایگزینش کرد. چون علاوه بر اینکه روان خیلی پیچیدهتر از اونی هستش که بشه دیتاش رو ساختار بندی کرد، حضور خود فرد روانپزشک به عنوان یک "انسان" نیازه، نه چیزی به غیر از انسان.
در نهایت نتیجهگیری من از همهی بحثهای بالا اینه که هوشمصنوعی هیچوقت قرار نیست جای پزشکها رو بگیره؛ بلکه پزشکهایی که طرز استفادهی درستتر از هوش مصنوعی رو میدونن قراره جایگزین بقیهی پزشکها بشن. در این بین، داشتن دانش پزشکی اهمیتش دوچندان میشه چون فرد باید به حدی اطلاعاتش بالا باشه که بتونه درمورد خروجیهای هوشمصنوعی تفکر انتقادی داشته باشه و با کمترین سوگیری بتونه بهترین تصمیم رو برای بیمار بگیره.