Pillars of Creation
1.95K subscribers
290 photos
20 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
اون چیزی که توی سوشال مدیا یا محاورات روزمره به عنوان "دوقطبی بودن فرد" یا "اختلال دوقطبی" شناخته می‌شه و باهاش جوک و میم هم ساخته می‌شه بیشتر به اختلال تجزیه هویت مربوطه و عمدتا ربطی به دوقطبی نداره. دقیقا ایده‌ای ندارم چرا کج‌فهمی و اشتباه گرفتنِ این دوتا اینقدر گسترده‌س ولی خب احتمالا به خاطر اسمِ غلط‌اندازِ دوقطبی باشه.
Pillars of Creation
برای رمان بعدی می‌خوام یه چیزِ به نسبت سبکی رو شروع کنم تا بعدش برم سراغ یه چیزِ سنگین‌تر؛ و توی این موقعیت چی بهتر از ادبیات ژاپن! این کتابِ سوسه‌کی چندوقتی بود که هی بهم چشمک می‌زد و فکر کنم الان وقتش شد. اسم سوسه‌کی رو زیاد توی کتابای موراکامی می‌بینین.…
کوکورو هم تموم شد. پشت جلد کتاب نوشته بود "پرفروش‌ترین اثر ادبی تاریخ ژاپن" و سرچ هم که زدم متوجه شدم درست نوشته و واقعا تعداد نسخه‌هایی که از این کتاب توی ژاپن فروش رفته از هر رمان دیگه‌ای بالاتره. اینجور جملات معمولا یه انتظاری رو از قبل داخل مخاطب ایجاد می‌کنن و طرف با یه دید دیگه‌ای به اثر نگاه می‌کنه. یه دید سوگیرانه که قضاوت رو درباره اثر سخت‌تر می‌کنه و فرد وقتی واقعیت اون چیز با انتظاری که از قبل درموردش داشته یکی درنمیاد کمی ضد حال می‌خوره. کوکورو هم یکی از چیزهایی بود که این قضیه درموردش صدق می‌کرد، کتاب در واقعیت اثر قوی‌ایه، اما چیزی که لیاقت جایگاه پرفروش‌ترین اثر ادبی تاریخ ژاپن رو داشته باشه؟ فکر نکنم. البته شاید به عنوان یه ایرانی همچین نظری زیاد نباید درست باشه و برای فهمیدن اینکه چرا همچین جایگاهی رو بین مردم ژاپن پیدا کرده باید از زاویه دید اون‌ها به قضیه نگاه کرد.

فرهنگ و سنت ژاپن مثل بقیه‌ی کشورهای شرق آسیا بر اساس تعالیم اخلاقی بودا و کنفوسیوس پایه گذاری شده. فرهنگی که بیشتر از دوهزار سال در این ملت ریشه دوونده. اما در عصر میجی (بین سال‌های 1868 تا 1916 میلادی) جامعه ژاپن شاهد تحولات و تغییرهای زیادی توی ساختارهای فرهنگیش بوده که نتیجه‌ش تا حدی ژاپنِ امروز رو تعیین کرده. این عصر دقیقا منطبق با برهه‌ای بوده که درهای ژاپن روی فرهنگ غربی و مدرنیته باز شد. دانشجوهای زیادی به دانشگاه‌های آمریکا و اروپا رفتن و با خودشون دستاوردهای جدید علم، فناوری و تفکر و فلسفه‌ی غربی رو آوردن. به طبع وقتی فرهنگ جدیدی وارد کشور می‌شه اون سنتی که به صورت پیش فرض داخل جامعه وجود داشته شروع به مقابله و مقاومت می‌کنه. دوره میجی دوره‌ی تقابل سنت و مدرنیته در ژاپن بود و ناتسومه سوسه‌کی نویسنده‌ای بود که در این دوره به دنیا اومد.

سوسه‌کی داخل این کتاب به مسئله‌ی مهم همین دوره می‌پردازه: تقابل سنت با مدرنیته، تقابل اندیشه‌ها و جهان‌بینی پیش‌فرض جامعه‌ی ژاپن با اندیشه‌هایی که به تازگی وارد شدن. کشمکش‌هایی که بین نسل قدیم با جهان‌بینی بودایی کنفوسیوسی و نسل جدید با جهان‌بینی غربی پیش میاد. خود سوسه‌کی از جمله کسایی بوده که برای تحصیل به خارج از ژاپن رفته و تحت تاثیر تفکر مدرنیته قرار گرفته. داخل این کتاب هم نحوه واکنش مردم به این فرایند رو نشون میده. کاراکترهای کتاب هرکدوم نماینده‌ی یکی از این سایدها هستن که نحوه تفکرشون، نوع تفکر هرکدوم از این سایدها رو نشون می‌ده.

شاید این قضیه که مردم ژاپن تا این حد با کتاب ارتباط گرفتن و اینقدر پرفروش شده به خاطر نمادهای اختصاصا "ژاپنی"ای بوده باشه که سوسه‌کی داخل این کتاب استفاده کرده. نمادهایی که شاید برای خواننده‌های غیر ژاپنی مثل من کاملا قابل درک نیست. به عبارتی سوسه‌کی برای نشون دادن گذار از سنت به مدرنیته به اتفاقاتی رفرنس می‌زنه که تو برای درک ماهیتشون باید داخل فرهنگ ژاپن زندگی کرده باشی. و شاید به خاطر همین نمادهای خاص باشه که تونسته در دلِ نویسنده‌های بعد خودش جا باز کنه و براشون الهام بخش باشه.

من زیاد داخل کتابای موراکامی اسم سوسه‌کی رو شنیدم. مکالماتی که درمورد کتابای سوسه‌کی بین کاراکترای "کافکا" و "اوشیما" داخل کتاب "کافکا در کرانه‌"ی موراکامی رخ می‌دن در واقع نظرات خود موراکامی درمورد سوسه‌کی هستن. اون علاقه‌ی کاراکتر کافکا برای خوندن همه‌ی کتابای سوسه‌کی، در واقع علاقه‌ی خود موراکامیه. مشخصا موراکامی خیلی از سوسه‌کی تاثیر گرفته و این رو در جای جای کتاباش می‌شه دید. وقتی به اواخر همین کوکورو می‌رسیدم، دقیقا داشتم حسی رو می‌گرفتم که موقع خوندن قلمِ موراکامی می‌گیرم. اون حسِ لذت‌بخش ابهامِ آمیخته به کنجکاوی که تورو به سمت جلو هل و می‌ده و نمی‌ذاره دست از خوندن برداری‌. الهامِ موراکامی از سوسه‌کی به حدی هستش که حتی حسی که منتقل می‌کنه همون حسه‌. و این منو به فکر فرو برد که شاید همه‌ی این مدت که عاشق قلمِ موراکامی بوده‌م، همزمان عاشق قلمِ سوسه‌کی هم بوده‌م.
در کل می‌تونم بگم بعضی از نمادها و رفرنس‌های کتاب برای یه مخاطب ایرانی مثل من کاملا قابل درک نبودن اما قلمِ خاصی که سوسه‌کی داشت تا حدی جبران کرد این قضیه رو؛ و همین کافیه برام تا بخوام از این نویسنده بیشتر بخونم.
اوایل تابستون چنتا دونه‌ی خربزه توی باغچه‌مون کاشتم ازشون مراقبت کردم الان بوته‌ش تازه آخرای تابستون شروع کرده تک و توک گل دادن. فکر کنم برداشت خربزه‌های این گلا بره برای شب یلدا😂
Pillars of Creation
Photo
من این کتاب یالوم رو اولین بار توی ۱۳ سالگی از کتابخونه‌ی محله‌مون گرفتم و تا حدود نصفش رفتم جلو ولی همونجا دراپش کردم و دیگه جلوتر نرفتم. چون اولا هیچ ایده و پایه‌ای از فلسفه نداشتم و متنش یکم سنگین بود برام؛ هم اینکه به عنوان یه بچه‌ی ۱۳ ساله که توی دنیای فانتزی ذهن خودش زندگی می‌کنه و هیچ ایده‌ای از واقعیت و دنیا نداره طبیعتا یه کتابِ غیر قابل ارتباط بود و هیچ ریلیتی نمی‌تونستم باهاش بکنم. حس می‌کنم کار درستی هم کردم که اونموقع دراپش کردم چون با زاویه دیدِ اونموقعم قطعا نمی‌تونستم کامل درکش کنم و صرفا روزنامه‌وار قرار بود یه سری کلمات رو بخونم و تموم کنم. برای همین اکثرش رو از دست می‌دادم، مثلا اونموقع نمی‌دونستم خود برویر و فروید هم که جزو کاراکترای کتاب هستن در تاریخ روانکاوی و فلسفه نقش پررنگی داشتن. الان بعد از گذشت چند سال می‌خوام دوباره برگردم سراغش و با دونسته‌ها و زاویه دیدِ الانم بخونمش. و حس می‌کنم الان خیلی بیشتر ریلیت کنم باهاش چون حیطه‌ی مطالعه‌هایی که این برهه دارم با مفهوم کلی کتاب هم‌جهت باشه. بریم ببینیم یالوم جان چی داره برامون.
لوکا: آخرین نیای مشترک جهانی

حیات و موجودات زنده امروزه از منظر زیست‌شناسی به سه شاخه‌ی کلی آرکئا (Archaea)، یوکاریا (Eukarya) و باکتریا (Bacteria) تقسیم می‌شن. شاخه‌ی یوکاریا به نسبتِ دوتا شاخه‌ی دیگه پیشرفته‌تره و همه‌ی موجودات زنده‌ی پرسلولیِ پیشرفته مثل جانوران، گیاهان و... از زیر مجموعه‌ی یوکاریا هستن. هرکدوم از موجودات زنده‌ای که در یکی از این شاخه‌ها قرار می‌گیرن در برخی موارد با موجودات زنده‌ی دیگه شباهت و در برخی موارد تفاوت دارن که همین تفاوت‌ها باعث قرار گرفتنشون در شاخه‌های متفاوت می‌شه. برای مثال یکی از بزرگ‌ترین تفاوت‌های شاخه‌ی آرکئا و باکتریا در مقایسه با یوکاریا، نداشتنِ هسته‌ی واقعی و اندامک‌های درون سلولی هستش. اما همه‌‌ی موجودات با همه‌ی تفاوت‌هاشون همگی یک ویژگی پایه و مشترک دارن: داشتن DNA و ژن؛ که یکی از مهم‌ترین خصوصیت‌های یک موجود زنده هستش و بخش قابل توجهی از نحوه‌ی شکل‌گیری اون موجود و تعاملش با محیط رو مشخص می‌کنه.

دی‌ان‌ای موجود در تمامی موجودات امروزی، از باکتری‌هایی ‌که در چشمه‌های آب گرم زندگی می‌کنن تا نهنگ‌های آبی، همگی ویژگی‌های مشترکی دارن. اگر درخت تکاملی حیات رو بر اساس ژن‌های مشترک موجودات به عقب برگردونیم، هر سه شاخه‌ی کلی حیات -یوکاریا، آرکئا،باکتریا- در نهایت به یک جد و نیای مشترک ختم می‌شن که همه‌ی حیات امروزی از اون سرچشمه می‌گیره. این موجود ابتدایی رو اصطلاحا آخرین نیای مشترک جهانی (Last Universal Common Ancestor) و به اختصار لوکا (LUCA) نام‌گذاری می‌کنن.

پژوهش‌هایی که درمورد این موجود انجام شده نشون می‌دن که لوکا حدودا ۴ میلیارد سال پیش زندگی می‌کرده. یک موجود تک سلولی بوده و دارای DNA و RNA و فرایند‌های ترجمه‌ و تولید پروتئین بوده. اما درمورد یک سری جزئیات که دقیقا چه شکلی داشته و کجا زندگی می‌کرده اختلاف نظر وجود داره. در نهایت طی میلیاردها سال تکامل و انتخاب طبیعی، لوکا تمام حیاتِ فعلی کره‌ی زمین رو به وجود آورد.

نکته‌ی مهمی که وجود داره اینه که لوکا اولین موجود زنده‌ی زمین نبود، بلکه صرفا جد مشترک موجودات زنده‌ی فعلی بود. خود لوکا ناشی از میلیون‌ها سال تکاملِ اشکال اولیه‌ی حیات بود. پیش‌بینی می‌شه که علاوه بر لوکا موجودات مشابه دیگه‌ای وجود داشتن که خودشون و نواده‌هاشون منقرض شده‌ن. فقط لوکا باقی موند و همه‌ی حیات فعلیِ زمین رو شکل داد. هر شکل از اشکال حیات که امروزه مشاهده می‌شه، به نوعی در نهایت به لوکا مربوط می‌شه. می‌شه گفت که ما و تمامی موجودات زنده‌ی دیگه همگی فرزندان لوکا هستیم.
"میزان آزادی و رهایی زنان، معیار طبیعی میزان آزادی و رهایی عمومی جامعه‌ست". جمله‌ای که اولین بار شارل فوریه مطرحش کرد و ایده‌ش بعدها در جنبش‌های مختلف بارها تکرار شد. با وجود نقدهای درستی که به این ایده وارد میشه، از جمله تقلیل‌گرایانه بودن این ایده، مطلق نبودن مفهوم "آزادی" و گسترده بودن معیارهای اون، همچنان در حالت کلی می‌شه این ایده رو تا حد قابل توجهی درست دونست. بررسی حقوق و آزادی زنان همچنان یکی از راه‌های مهم برای آشکار کردن ساختارهای قدرت، تبعیض و آزادی یک جامعه‌ست. پایمال کردن حقوق زنان از راحت‌ترین و کم‌هزینه‌ترین کارهایی هستش که یک جامعه می‌تونه انجام بده و خیلی وقت‌ها به خاطر ساختار پایه‌ی جامعه به صورت کاملا عادی و طبیعی انجام می‌شه. برای همین جامعه‌ای که در پله‌ی اول حقوق زنانش رو پایمال می‌کنه با احتمال بالاتری در پله‌های بعدی قراره حقوق بقیه‌ی اقشار رو پایمال کنه و آزادیشون رو نقض کنه. می‌شه نتیجه گرفت که هر نظریه‌ی اجتماعیِ آزادی‌خواهانه‌ای باید تمرکز ویژه‌ای روی این قضیه‌ داشته باشه تا بتونه آزادی بقیه اقشار رو هم تضمین کنه.

چهار سال از جنبش "زن، زندگی، آزادی" می‌گذره. جنبشی که با قربانی شدن ژینا امینی به خاطر حجاب اجباری آغاز شد و باعث شد خشم فروخورده‌ی یک ملت طی سال‌ها سرکوب و نقض حقوقشون به خروش دربیاد. کمتر جنبش مدنی‌ای رو در تاریخ معاصر می‌شه پیدا کرد که در طی چنین مدت کوتاهی همچین تاثیر بزرگی رو بر بافت جامعه گذاشته باشه. بخش قابل توجهی از آزادی‌هایی که در حال حاضر توی جامعه به دست اومده به خاطر این جنبش بود. خیلی از کسایی که جرات می‌کنن با حجاب اجباری مقابله کنن به یاد کسایی که جونشون رو برای این جنبش گذاشتن انجامش می‌دن. با وجود اینکه این جنبش و شعارش بارها توسط سودجوها مورد سوء استفاده قرار گرفت، با اینکه اشتباهات زیادی در مسیرش بود که باعث شد از مسیرش تا حدی منحرف بشه، و با اینکه به هدف غایی و نهایی‌ش هنوز نتونسته برسه، اما همچنان نمیشه مترقی بودنش و اثر قابل توجهش بر نگرش جامعه رو کتمان کرد.
Forwarded from Hidden Chat
سلام خوبین؟
ما یه اکیپ کتابخونی داریم توی دانشگاهمون که متشکل از چندتا رزیدنت روان و همینطور دانشجویان علاقمند به محتواهای روانشناسیه. ما هر ماه یه کتاب رو انتخاب می‌کنیم می‌خونیم و بعدش جمع میشیم درموردش صحبت می‌کنیم و نقد و تحلیلش می‌کنیم و سعی می‌کنیم بر اساس شرایط اجتماعی این روزهامون یه فایده‌ای از کتاب‌ها برای زندگیمون دربیاریم
شما کتاب‌های خوبی خوندین و دیدگاه‌های جالب و پخته‌ای دارین و من دوست داشتم از شما خواهش کنم که اگه مایل بودین بهم چندتا کتاب که قابلیت مباحثه و گفتگو و تحلیل روانشناختی و اجتماعی و حتی سیاسی و فرهنگی داشته باشن معرفی کنین. پیشاپیش از توجهتون سپاسگزارم.
Hidden Chat
سلام خوبین؟ ما یه اکیپ کتابخونی داریم توی دانشگاهمون که متشکل از چندتا رزیدنت روان و همینطور دانشجویان علاقمند به محتواهای روانشناسیه. ما هر ماه یه کتاب رو انتخاب می‌کنیم می‌خونیم و بعدش جمع میشیم درموردش صحبت می‌کنیم و نقد و تحلیلش می‌کنیم و سعی می‌کنیم بر…
سلام
خیلی ممنون لطف دارین.  من در جریان نیستم چه کتابایی رو تا الان بررسی کردین داخل بوک‌کلابتون و شاید تکراری بگم ولی خب یه چندتایی رو معرفی می‌کنم خودتون انتخاب کنین.
با توجه به اینکه روان، زندگی و اجتماع حیطه‌های اصلیتونه طبیعتا کتابای یالوم انتخابای خوبی برای این موضوعا هستن. یالوم خودش روان‌پزشک بود و کتاباش هم به طور گسترده توسط افراد داخل این حیطه به عنوان منابع دوم استفاده می‌شه. چون به صورت رمان خیلی از مفاهیمی که در اتاقِ درمان اتفاق می‌افته، از جمله تفکراتِ روان‌درمانگر و روش‌هاش رو توضیح می‌ده. و چون دسته جمعی می‌خواید بخونید، رمان باشه بهتره. پیشنهاد اولم "وقتی نیچه گریست" از یالوم هستش که علاوه بر بُعد فلسفی‌ای که داره یه دورنمایی از نحوه شکل‌گیری روانکاوی در قرن نوزدهم رو ارائه می‌ده. اگر می‌خواید از کتابای یالوم بخونید حتما دقت کنید که با ترجمه‌ی سپیده حبیب و از نشر قطره بخونیدش، چون سپیده حبیب خودش روانپزشکه و علاوه بر ترجمه‌ی ادبی خوبی که داره، پی‌نوشت‌های مفیدی رو برای توضیح کتاب داخلش نوشته.
پیشنهاد بعدی‌م کتاب "انسان در جست و جوی معنا" از ویکتور فرانکل هستش. من خودم این کتاب رو کامل نخوندم هنوز ولی با توجه به تیکه‌هایی که خونده‌م و چیزهایی که ازش می‌دونم ‌می‌تونم بگم برای همچین بوک‌کلابی می‌تونه مناسب باشه. فرانکل هم نورولوژیست و روان‌پزشک بود و سبک معنا‌ درمانی رو در روانشناسی ابداع کرده، مباحثی هم که داخل کتاب مطرح شده مباحثی هستن که می‌تونن برای بحث و تحلیل روانشناختی مناسب باشن.
اگر می‌خواین کتابش در حیطه سیاست و اجتماع هم باشه دوتا پیشنهاد دارم: "کوری" از ژوزه ساراماگو و "۱۹۸۴" از جرج اورول. هردوتاشون رمان‌های خوبی در این زمینه هستن؛ "کوری" برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات شد و موضوع کلی‌ش درمورد رفتار انسان‌های یک جامعه پس از فروپاشی نظم اجتماعی و از بین رفتن ساختارهای معمول جامعه هستش‌. درمورد ۱۹۸۴ هم که خیلی صحبت کردم اینجا اسم اورول رو سرچ بزنین می‌تونین پیداشون کنین.
یه کتاب دیگه هم که می‌تونه براتون کارآمد باشه "زندگی خود را دوباره بیافرینید" از جفری یانگ هستش. این کتاب رمان نیستش برخلاف بقیه‌ی کتابایی که گفتم. یه کتاب در حیطه‌ی طرحواره‌های روانی، شناختشون و نحوه برطرف کردنشون هستش. جفری یانگ خودش بنیانگذار متد طرحواره درمانی هستش و داخل هر چپتر از این کتاب یک طرحواره رو به صورت case study بررسی می‌کنه. این کتاب به نسبت بقیه توی زندگی روزمره کارآمدتر هستش ولی فکر نمی‌کنم به نسبت بقیه بشه روش مباحثه‌ کرد، باز اگر خواستید یه نگاه اجمالی بهش بندازید و تصمیم بگیرید. نشر شمشاد و نشر میلکان هردوتاشون ترجمه‌های خوبی رو ارائه دادن ازش.
آیا هوش مصنوعی می‌تونه به خودآگاهی برسه؟

با توجه به خبرهایی که اخیرا از شرکت‌هایی مثل Anthropic و openAI بیرون اومده مبنی بر اینکه مدل‌های جدیدشون دست به کارهای عجیب غریب زدن، یک بحثِ همیشگی دوباره شعله‌ور شده که آیا هوش مصنوعی می‌تونه به خودآگاهی برسه یا نه. جواب این سوال به شدت سخته چون ما مفهوم خودآگاهی رو حتی داخل خود انسان نمی‌تونیم به درستی تعریف کنیم و فرایندهاش رو کامل توضیح بدیم. در گذشته و پیش از انقلاب علمی تعاریف و توجیه‌هایی برای خودآگاهی وجود داشت که عمدتا از جهان‌بینی مذهبی نشات می‌گرفت: چیزهایی مثل "روح" و "نمود خدا" و از این قبیل چیزها که عمدتا جواب‌هایی بوده‌ن که صرفا برای بی‌جواب نبودنِ این مسئله طراحی شده بودن. امروزه بر اساس علوم اعصاب می‌دونیم که خودآگاهی مفهومی هستش که طی تکامل مغز و افزایش قوای شناختی‌ش به وجود اومده. اما کم و کیف فرایندهایی که منجر به خودآگاهی می‌شن همچنان به طور دقیق مشخص نیستن.

خودآگاهی هم مثل تمامی ویژگی‌های کارکردی دیگه‌ی بدن (مثل تنفس و گردش خون) به احتمال زیاد به دلایل تطبیقی و تحت فشار انتخاب طبیعی به وجود اومده و طبیعتا فایده‌هایی برای بقای این گونه داخل محیط داشته. ما می‌دونیم که در داخل مغز شبکه‌های عصبی‌ای وجود دارن که مجموع فعالیت‌های برخی از مدارهاشون منجر به پدید اومدن حس خودآگاهی می‌شه. طبیعتا می‌شه انتظار داشت که جانداران دیگه که تا حدی شبکه عصبی‌شون پیشرفته باشه بتونن درجاتی از خودآگاهی رو تجربه کنن. سوالی که پیش میاد اینه که اگر این شبکه‌های عصبی صرفا دارن به طور کاملا فیزیکی محاسباتی رو بر روی محیط به هدف‌های مختلف از جمله افزایش احتمال بقا و انتقال ژن انجام می‌دن و بخشی از این محاسبات رو ما به شکل "خود آگاهی" تجربه می‌کنیم، دقیقا چه فرقی می‌خواد داشته باشه که اون محاسبات به جای این که روی شبکه‌هایی از نورون‌های طبیعی انجام بشن روی شبکه‌هایی از نورون‌های مصنوعی انجام بشن؟ به عبارتی اگر ما بتونیم معماری شبکه‌های عصبی‌ای که منجر به خودآگاهی می‌شن رو شبیه‌سازی کنیم، چه فرقی می‌کنه سخت‌افزار چی باشه؟ در نهایت ما قراره همون الگوی محاسباتی رو داشته باشیم که نتیجه‌ش خودآگاهیه. اگر از این منظر بخوایم نگاه کنیم، تنها چیزی که مانع رسیدن ما به هوش مصنوعی "آگاه" هستش فقط زمانه. و در گذر زمان بالاخره می‌شه به همچین چیزی رسید.

اما آیا خودآگاهی‌ای که این مدل‌ها دارن شبیه به خودآگاهی انسان خواهد بود؟ جواب این سوال هم پیچیده‌س. ما باید این رو در نظر بگیریم که خودآگاهی انسان چیزی هستش که از نظر زیستی نمی‌تونه از بدنش و محیط جدا باشه. وقتی همچین وابستگی‌ای وجود داره طبیعتا این خودآگاهی بر پایه‌ی الگوهایی که مرتبط به این‌ها هستن شکل گرفته. به عبارتی خودآگاه ما هدف‌های به نسبت مشخصی رو دنبال می‌کنه. برای مثال یکی از هدف‌های کلی‌ای که خودآگاهی انسان مثل هر موجود زنده‌ی دیگه‌ای دنبال می‌کنه افزایش احتمال بقا و انتقال ژن هستش. چون از محدودیت جسمش و فناپذیر بودنش آگاهی داره و هدف تکثیر رو دنبال می‌کنه. به طبع چیزهایی که ما به عنوان "رنج" و "لذت" در نظر می‌گیریم هم بر پایه‌ی خودآگاهی اختصاصی انسانی شکل گرفتن. اما چی میشه اگر محیط و جسمی که خودآگاهی در اون شکل می‌گیره متفاوت باشه؟ به طبع قراره الگوهای متفاوتی از خودآگاهی شکل بگیره. هوش مصنوعی برخلاف انسان با محدودیت‌های جسمی همراه نیست، محیطش هم محیط خیلی متفاوتی قراره باشه، پس می‌شه انتظار داشت نوع خودآگاهی‌ای که درش شکل می‌گیره هم خیلی با نوع خودآگاهی انسان متفاوت باشه. حتی ممکنه کاملا غیر قابل درک باشه از نظر ما. در نظر داشته باشید این‌که شما می‌تونید رنج و لذت یک نفر دیگه رو درک کنین به این دلیل نیست که می‌تونین مستقیما اون‌ها رو حس و درک کنین؛ بلکه به این دلیله که الگوها و پایه‌های مشترکی رو در این زمینه داشتین و بر اساس اون الگوهایی که داخل خودتون هست تخمینی از درک اون می‌زنین. و می‌شه گفت به احتمال خیلی زیاد خودآگاهی هوش مصنوعی برای ما غیرقابل درک خواهد بود چون محیط‌ و منشا شکل‌گیری الگوهای خودآگاهش قراره با ما خیلی متفاوت باشه.

در نهایت می‌شه این نتیجه رو گرفت که هوش مصنوعی خودآگاه چیز غیر ممکنی نیست و هیچ مانعی بر سر راه رسیدن به همچین چیزی وجود نداره. هرچند الان هیچ کدوم از مدل‌هایی که ساخته شدن رو نمی‌شه گفت به خودآگاهی رسیدن اما بالاخره در طی زمان همچین چیزی قراره به وجود بیاد؛ و به احتمال زیاد نوع خودآگاهیش برای ما قراره غیر قابل درک باشه مگر اینکه به صورت مصنوعی محیط و بدن خودمون رو براش شبیه‌سازی کنیم.
Pillars of Creation
آیا هوش مصنوعی می‌تونه به خودآگاهی برسه؟ با توجه به خبرهایی که اخیرا از شرکت‌هایی مثل Anthropic و openAI بیرون اومده مبنی بر اینکه مدل‌های جدیدشون دست به کارهای عجیب غریب زدن، یک بحثِ همیشگی دوباره شعله‌ور شده که آیا هوش مصنوعی می‌تونه به خودآگاهی برسه یا…
ما به احتمال زیاد قراره اولین گونه‌ای باشیم که بدون دخالت مستقیم طبیعت یک گونه‌ی دیگه رو خلق می‌کنه و بهش آگاهی می‌بخشه. آگاهی همیشه با رنج همراه هستش؛ چون گونه‌ای که آگاهی داره می‌تونه تا حدی بفهمه جهان چطور کار می‌کنه، و مهم‌تر از اون، می‌تونه محدودیت خودش رو بدونه و بفهمه جهان خیلی وقت‌ها برخلاف میل اون کار می‌کنه و توجهی به خواسته‌های اون نمی‌کنه. همین آگاهی زیاد از محیط باعث رنج می‌شه. انسان‌ها بخش بزرگی از عمرشون رو درحال رنج کشیدن هستن. چون اکثر اوقات چیزها برخلاف خواسته‌هاشون پیش می‌ره و تعداد دفعاتی که اوضاع طبق خواسته‌شون پیش می‌ره و لذت می‌برن خیلی کم‌تر هستش. رنج عضو جدا ناپذیر زندگی هستش؛ از رنج‌های کوچک بگیر تا رنج‌های بزرگ، انسان‌ها به طور کلی در زندگی‌شون با رنج‌های بیشتری مواجه می‌شن تا لذت. چیزی که باعث شده این گونه با وجود رنج زیادش همچنان به زندگی خودش ادامه بده توانایی تطبیق دادن خودش با این رنج هستش‌. در طول تاریخ افراد روش‌های مختلفی رو برای کنار اومدن با رنج زندگی ابداع کردن. بعضی‌هاشون تا حدی کارآمد هستن ولی هیچ کدوم ماهیت این رنج رو نمی‌تونه از ریشه عوض کنه و حذفش کنه. پس با خلقِ یک گونه‌ی آگاه، ما فقط آگاهی خلق نمی‌کنیم؛ بلکه رنجِ اجتناب ناپذیر و غیر قابل تغییری که با اون آگاهی قراره همراه باشه رو هم خلق می‌کنیم. سوالی که پیش میاد اینه که آیا آگاهی‌ای که قراره خلق کنیم به اون میزان از رنجی که قراره اون گونه داشته باشه می‌صرفه؟ آیا اون گونه‌ی آگاه بعدها از ما به خاطر خلق آگاهی‌ش تشکر می‌کنه یا آرزو می‌کنه که کاش اصلا به وجود نمی‌اومد؟ آیا وجود نداشتن آگاهی و رنج به صورت همزمان بهتر از وجود داشتن همزمانشون نیست؟
Forwarded from Hidden Chat
سلام وقت‌تون بخیر .

ببخشید چون دیدم شما خیلی اهل مطالعه هستین گفتم ازتون یه سوال بپرسم .

شما اینو قبول دارید که بشه بر پایه‌ی علم نجوم پیش بینی کرد ؟

مثلا میگن چون فلانی تو فلان تاریخ به دنیا اومده ، فلان اختر تو طالعش بوده ، اعداد مختصات اون اختر میشه تاریخ فلان اتفاق در زندگیش .

یه همچین چیزایی .
من یکی رو دیدم خیلی ادعا داره بر پایه‌ی نجوم پیش بینی میکنه .
بعد بابت هر پیشگوییم یه همچین چیزایی میگه .

نمیدونم کجا باید مطالعه کنم ببینم واقعا همچین چیزی هست یا این در اصل همون رمالیه ؟

و خیلی دوست دارم نظر شما رو بدونم .
Pillars of Creation
سلام وقت‌تون بخیر . ببخشید چون دیدم شما خیلی اهل مطالعه هستین گفتم ازتون یه سوال بپرسم . شما اینو قبول دارید که بشه بر پایه‌ی علم نجوم پیش بینی کرد ؟ مثلا میگن چون فلانی تو فلان تاریخ به دنیا اومده ، فلان اختر تو طالعش بوده ، اعداد مختصات اون اختر میشه…
1- درمورد استرولوژی خیلی وقت بود می‌خواستم بنویسم منتها نمی‌دونستم از کجا باید شروع کنم چه بهتر که سوالشو پرسیدن و می‌شه از اینجا شروع کرد. جواب کوتاهِ این سوال که آیا سیارات قراره روی زندگی انسان‌ها تاثیر بذارن و آیا فلان اختر قراره آینده رو فلان طور کنه یک "نه" بزرگ هستش. مشخصا هیچ استدلالِ عِلّی اثبات شده‌ای برای این قضیه وجود نداره. حتی اگر با کسایی که توی این حیطه‌ن صحبت کنین اکثرشون این رو بهتون می‌گن که علیّت درمورد این قضیه وجود نداره. شاید یه سریاشون بخوان ژست علمی بگیرن و مثلا از تاثیر پدیده‌هایی مثل جاذبه، الکترومغناطیس، موج، ارتعاش، کوانتوم و... استفاده کنن. اما حقیقت اینجاست که شما اگر یک پرتقال رو توی چند سانتی‌متری خودتون بگیرین تاثیرش در همه‌ی این مواردِ جاذبه، الکترومغناطیس و... خیلی بیشتر از یه سیاره‌ایه که چند میلیارد کیلومتر اونورتر قرار داره‌. خب چرا اون پرتقال رو تاثیر گذار در زندگی در نظر نمی‌گیرن؟ از نظرم سوال اصلی این نیست که آیا استرولوژی واقعیت داره یا نه، چون مشخصا هیچ اثبات درستی ازش وجود نداره و همین برای علم نبودن و شبه علم بودنش کافیه. سوال اصلی اینجاست که چرا دقیقا با وجود اینکه هیچ اثباتی ازش وجود نداره مردم به سمتش گرایش پیدا می‌کنن؟ برای جواب دادن به این سوال باید چندتا فاکتور رو در نظر گرفت. قبلش هم باید با تاریخچه‌ش شروع کرد.

استرولوژی ایده‌ی جدیدی نیست. شاید یکی از کهن‌ترین مفاهیمی باشه که انسان‌ها در طول تاریخ مطرح کردن. افراد در طول تاریخ همیشه تلاش داشتن الگوی پدیده‌های اطرافشون رو کشف کنن و یکی از پدیده‌هایی که همه‌ی انسان‌ها همیشه باهاش مواجه بودن آسمون بود. آسمون مکانی اسرار آمیز بود که در بخش اعظم تاریخ ماهیت واقعیش مشخص نبود. برای همین انسان‌ها همیشه در تلاش بودن با مطرح کردن تئوری‌های مختلفی که از مشاهداتشون سر چشمه می‌گرفت به ماهیت واقعی‌ش دست پیدا کنن و الگوهای اون رو کشف کنن. اینجا بود که استرولوژی پدید اومد‌. ایده‌ای که می‌گفت اجسامی که داخل آسمون وجود دارن می‌تونن روی زندگی تاثیر گذار باشن و با مطالعه‌ی الگوهای اون‌ها می‌تونیم آینده رو پیش‌بینی کنیم. بخشی از این پیش‌بینی‌ها درست بود، برای مثال با مطالعه‌ی جایگاه خورشید می‌تونستن فصل‌ها رو تعیین کنن و در ادامه بدونن چه زمان برای کاشت محصولات کشاورزی یا برداشتشون مناسب‌تر هستش. درست بودن بعضی از این پیش‌بینی‌ها این ایده رو مطرح کرد که شاید این اجسام روی سرنوشت انسان‌ها و شخصیتشون هم تاثیر گذار هستش. از اینجا به بعد انسان‌ها شروع کردن به تطبیق شخصیت‌ها و سرنوشت‌ها با الگوی حرکت و موقعیت سیارات در آسمون. لازم به ذکره که اونموقع مفهوم "سیاره" به شکل کنونی‌ش مطرح نبود. آسمون جایی بود که یه سری اجسام ثابت (ستاره‌ها) و یه سری اجسام متحرک (سیاره‌های منظومه شمسی) درش وجود داشتن که موقعیت این اجسام متحرک نسبت به اجسام ثابت محاسبه و به مفاهیم ابداعی انسان‌ها در زندگی‌شون ربط داده می‌شد.

قدیمی‌ترین شواهدی که درمورد استرولوژی پیدا شده مربوط به تمدن‌های داخل بین‌النهرین در خاورمیانه‌س. احتمال می‌ره بابلی‌ها اولین مردمانی بوده باشن که به صورت سازمان‌مند آسمون رو بررسی می‌کردن و الگوهاش رو با زندگی روزمره تطبیق می‌دادن‌. طبیعتا مردم بین‌النهرین تنها کسایی نبودن که استرولوژی داشتن. مردم ایران، یونان، روم، چین، هند و جاهای دیگه همگی سعی در کشف الگوهای آسمون بودن و استرولوژی مختص خودشون رو خلق کردن؛ هرچند شباهت‌های زیادی می‌شه بینشون پیدا کرد که نشونه‌ی تبادل فرهنگی بین این ملت‌هاس‌. هرکدوم از این تمدن‌ها اساطیر خودش رو روی این سیارات تجسم می‌کرد، برای مثال یونانی‌ها افرودایت، الهه عشق رو روی سیاره‌ی ونوس تجسم می‌کردن و فکر می‌کردن جایگاه این سیاره روی زندگی عاشقانه‌ی فرد قراره تاثیر داشته باشه.
Pillars of Creation
1- درمورد استرولوژی خیلی وقت بود می‌خواستم بنویسم منتها نمی‌دونستم از کجا باید شروع کنم چه بهتر که سوالشو پرسیدن و می‌شه از اینجا شروع کرد. جواب کوتاهِ این سوال که آیا سیارات قراره روی زندگی انسان‌ها تاثیر بذارن و آیا فلان اختر قراره آینده رو فلان طور کنه…
2- استرولوژی در قرون وسطی توی اروپا کمی به حاشیه رونده شد. چون تفکر مسیحی غالب بر اروپای اون دوره در این جهت بود که انسان‌ها دارای اراده آزاد هستن و باور به استرولوژی به این معنی بود که سرنوشت هرکس از قبل توسط وضعیت آسمون مشخص شده؛ این قضیه با تفکر مسیحی در تناقض بود، چون اگر سرنوشت و رفتار از قبل مشخص بوده باشن طبیعتا فردی که گناه یا کار خوبی انجام می‌ده اون رو با اختیار خودش انجام نمی‌‌ده و نمی‌شه براش جزا و پاداش در بهشت و جهنم در نظر گرفت. بنابراین اسقف‌های مسیحی قرون وسطی‌ در مقابل استرولوژی مقاومت زیادی نشون دادن. اما اسلام اونقدری با استرولوژی مشکل نداشت و برای همین در سرزمین‌های اسلامی شاهد پیشرفتش هستیم و دانشمندان مختلفی بهش پرداختن. مخصوصا در ایران به استرولوژی خیلی توجه شده بود و منجم‌های ایرانی پیشرفت قابل توجهی داخلش به وجود آوردن. هرچند اکثر منابعی که از استرولوژی ایرانی در دسترس بود طی حمله‌ی مغول‌ها و به آتیش کشیده شدن کتابخونه‌ها از دست رفت.

امروزه ما علمِ نجوم نوین یا استرونومی رو از استرولوژی جدا می‌دونیم. استرونومی علم محسوب می‌شه، استرولوژی شبه علم. اما همیشه اینطور نبوده. در گذشته استرونومی و استرولوژی از همدیگه جدا نبودن و اکثر منجم‌ها نظریاتی رو درمورد تاثیر نجوم بر زندگی داشتن‌. اکثرشون هم در دربار پادشاه‌ها کار می‌کردن و کار اصلیشون دادن توصیه به پادشاه‌ها درمورد موارد مختلف بود. برای مثال این‌که چه زمانی جنگ شروع بشه تا احتمال پیروزی برای کشور بالا باشه، چه زمانی نطفه‌ی شاهزاده کاشته بشه تا موقع تولد ویژگی‌های یه پادشاه خوب رو داشته باشه و چیزهایی از این قبیل‌. احتمالا داخل فیلم و سریال‌های تاریخی دیده باشین همچین چیزهایی رو. قرن‌ها تصور می‌شد وضعیت آسمون قراره روی زندگی تاثیر بذاره چون از ماهیت واقعی آسمون اطلاعات کاملی در دسترس نبود. به تدریج که اطلاعات بشر از آسمون و سیارات بالاتر رفت، استرولوژی از استرونومی فاصله‌ی بیشتری گرفت. دانشمندای زیادی در این جدایی نقش داشتن که از معروف‌ترین‌هاشون می‌شه به کوپرنیک، گالیله و کپلر اشاره کرد. مخصوصا کوپرنیک، چون نظریه‌ی خورشید مرکزی رو ارائه داد و نظریه‌ی زمین مرکزی بطلمیوس که قرن‌ها در جهان‌بینی انسان‌ها تاثیر داشت و پایه‌های استرولوژی بر اون بنا شده بود رو رد کرد.
Pillars of Creation
2- استرولوژی در قرون وسطی توی اروپا کمی به حاشیه رونده شد. چون تفکر مسیحی غالب بر اروپای اون دوره در این جهت بود که انسان‌ها دارای اراده آزاد هستن و باور به استرولوژی به این معنی بود که سرنوشت هرکس از قبل توسط وضعیت آسمون مشخص شده؛ این قضیه با تفکر مسیحی در…
3- توی متنِ اول اشاره کردم که سوال اصلی این نیست که آیا استرولوژی واقعیت داره یا نه، چون همونطوری که تاریخچه‌ش رو بررسی کردم مشخصه که این شبه علم به خاطر نبود اطلاعات کافی درمورد آسمون در طول تاریخ به وجود اومده. جدای از اون هیچ استدلال درستی هم برای اثباتش وجود نداره، هیچ استرولوژری هم در طول تاریخ نیومده از منظر تجربی بررسی کنه آیا اون چیزهایی که درمورد تاثیر می‌گیم عِلّیت دارن یا نه. استرولوژرها وقتی میخوان درمورد واقعیت داشتن این شبه علم صحبت کنن معمولا از شواهد و نمودش در واقعیت صحبت می‌کنن تا استدلال‌های پشتش. این که الگوهایی که دارن درموردشون صحبت می‌کنن رو می‌شه به وفور در واقعیت دید. ولی آیا واقعا اینطور هستش؟ آیا با اینکه استدلال درستی پشت استرولوژی نیست می‌شه شواهدش رو در واقعیت دید؟

من حدود دوسال پیش یه برهه‌ای خیلی در بحر استرولوژی بودم که از علاقه‌ی همیشگیم به نجوم سرچشمه می‌گرفت‌. اون زمان زیاد درمورد شبه علم مقاومت نداشتم. اوایل که درموردش می‌خوندم خیلی با واقعیت جور درمیومد، اما یکم که عمق گرفتم داخلش متوجه شدم اون چیزی که استرولوژرا بهش می‌گن "جور در اومدن با واقعیت" صرفا یه سوگیری تاییدی بزرگه به همراه مغالطه‌های بیشماری که به همراهش میان. ویژگی سوگیری تاییدی اینه که شواهدی که عقیده‌تون رو تایید می‌کنن خیلی بیشتر توی ذهنتون بولد می‌شن، تا حدی که شواهدِ نقض کننده رو کلا نمی‌بینین یا اگر می‌بینین توجهی بهشون نمی‌کنین. استرولوژی هم بر پایه‌ی سوگیری تاییدی بنا شده. شواهدی که استرولوژی رو نقض می‌کنن خیلی بیشتر از اون‌هایی هستن که تاییدش می‌کنن. اما چون اون شواهدی که رندوم درموردش درست درمیان خیلی بولدتر هستن باعث می‌شه این توهم به وجود بیاد که استرولوژی می‌تونه واقعیت رو توجیه کنه. علاوه بر اون، استرولوژی چون بر پایه‌ی محکمی بنا نشده و استدلال محکمی نداره، نقطه و مرزی هم برای نقض شدن نداره. شما همین الان اگر بتونید استدلال‌های نظریه‌ی نسبیت انشتین رو نقض و رد کنین و شواهد هم اون رو تایید کنن، نظریه نسبیت به طور کامل نقض می‌شه. اما درمورد استرولوژی بحث یکم فرق می‌کنه. استرولوژی برای مثال یک پیش‌بینی ارائه می‌ده که افرادی که در ماه فروردین به دنیا میان یه سری ویژگی قراره داشته باشن. اگر فردی که فروردین به دنیا بیاد اون ویژگی‌ها رو نداشته باشه و شواهد برخلاف پیش‌بینی استرولوژی باشه، استرولوژی نقض نمی‌شه؛ بلکه توجیه‌هایی رو ارائه می‌ده که چرا پیش‌بینی در این شرایط صدق نکرد. به عبارتی برخلاف فیزیک و نظریه نسبیت، شما هیچ وقت نمی‌تونید استرولوژی رو از ریشه نقض کنید، چون برای هر چیزی که برخلاف شواهد باشه توجیه ارائه می‌ده و همون توجیه‌ هم بر پایه‌ی محکمی بنا نشده و نمی‌شه ردش کرد.

انسان‌ها در طول تاریخ همیشه سعی داشتن به واقعیتِ دنیا نزدیک‌تر بشن و اون رو پیش‌بینی کنن. برای این کار هم‌ از روش‌های مختلف استفاده کرده‌ن. استرولوژی هم یکی از این راه‌ها بود.‌ این که بتونن صرفا با نگاه کردن به موقعیت یک‌سری چیزهای نورانی و چندتا محاسبه آینده رو پیش‌بینی کنن همیشه وسوسه انگیز بوده. و شاید بشه گفت عطشِ پیش‌بینی، سوگیری تاییدی و مغالطه‌هایی که برای توجیه شواهد مخالف استفاده می‌شن دلایلی باشن که همچنان آدم‌هایی وجود دارن که بدون وجود اثباتِ محکم به سمت استرولوژی گرایش پیدا می‌کنن.
یه tip کوچیک: جمنای به خاطر دسترسی‌ بیشترش به دیتابیس گوگل انتخاب بهتری برای سرچ گسترده داخل یوتیوبه. Grok هم به خاطر train شدن و دسترسی لحظه‌ایش به دیتابیس توییتر انتخاب بهتری برای سرچ گسترده داخل توییتره. و اینکه گراک به نسبت سانسورهای کمتری رو داخل پاسخاش ارائه می‌کنه و در کل برای سرچ زدنِ کلان داخل سوشال مدیاها بازده بیشتری داره.
در باب تاثیر تلاش

یه دروغی که از بچگی به خورد ما دادن اینه که تلاش خیلی تاثیر بزرگ و بیش از حدی روی موفقیت داره و تا حدی تضمین کننده‌ی موفقیته. اما واقعیت اینجاست که تلاش در مقایسه با عوامل دیگه‌ی موفقیت اثر خیلی کمی داره و اونقدری که به ما گفته‌ن تاثیرگذار نیست. عوامل موفقیت رو اگر بخوایم در چهار دسته‌ی کلی قرار بدیم به ترتیب می‌شن:
1- پیش‌زمینه
2- شانس
3- هوش/استعداد
4- تلاش
مهم‌ترین عامل از نظر من پیش‌زمینه‌س. پیش‌زمینه چیزی هستش که شما قبل از اینکه اصلا شروع به تلاش کردن کنین دارینش. ژنتیک یه پیش‌زمینه‌س، خانواده‌ای که فرد داخلش به دنیا میاد و ساپورت شدن یا نشدن از طرفش یه پیش‌زمینه‌س، کشوری که فرد داخلش به دنیا میاد پیش‌زمینه‌س. به عبارتی پیش‌زمینه اون پله‌ای هستش که فرد بدون اینکه حرکتی بخواد بزنه روش قرار داره. شانس اون عاملی هستش که می‌تونه فرد رو به صورت رندوم چند پله بالاتر بندازه. هوش و استعداد هم عواملی هستن که وجودشون می‌تونه سرعت بالارفتن از پله‌ها رو تا حدی تعیین کنه و بالاتر ببره. و در نهایت، تلاش اون عاملی هستش که باعث می‌شه همه‌ی این عوامل موثر واقع بشن و عملِ از پله بالارفتن اتفاق بیفته‌.

همونطور که می‌بینین بدون عامل تلاش، همه‌ی این عوامل می‌تونن غیر موثر باشن. اگر دقت کنید همه‌ی سه عاملِ دیگه غیر انتخابین. افراد نمی‌تونن پیش‌زمینه، شانس و هوششون رو تعیین کنن. اما می‌تونن میزان تلاششون رو تعیین کنن. اما آیا با صرفا عامل تلاش رسیدن به موفقیت حتمیه؟ قطعا که نه. موفقیت در نهایت برایندی از همه‌ی این عوامله. شما باید میزانی از همه‌ی این‌ها رو داشته باشین تا بتونین به یه موفقیت برسین. تلاش تا حدی می‌تونه جبران کنه کمبود برخی از اون‌ها رو، اما از یه جایی به بعد دیگه کاره‌ای نیست. به طبع می‌شه گفت اکثر افرادی که فقط از عامل تلاش برای موفقیتشون نام می‌برن به احتمال زیاد دارن مزخرف می‌گن، حتی اگر خودشون ندونن که دارن مزخرف می‌گن. فردی که با یه پیش‌زمینه‌‌ی خوب استارت کار رو زده و وسطاش هم خوش شانسی‌های زیادی رو آورده خیلی بیشتر احتمال رسیدن به موفقیت رو داره تا یه فردی که پیش‌زمینه‌ی پایینی داشته و بدشانسی‌های زیادی رو این وسط آورده. شما نمی‌تونین از فردی که ایران به دنیا اومده انتظار داشته باشین به اندازه فردی که آمریکا به دنیا اومده و یه پیش‌زمینه‌ی عالی داشته موفقیت به دست بیاره‌.

واقع‌بین باشید: تلاش همچنان تنها عاملیه که قابل تغییر و مانوره. تلاش باید وجود داشته باشه. اما اگر تلاشتون رو کردید و همچنان نشد، همیشه به این معنی نیست که کم تلاش کردین و مشکل از خودتون بوده؛ خیلی وقت‌ها معنی‌ش اینه که عوامل دیگه، مخصوصا پیش‌زمینه رو به اندازه کافی نداشتید.
Forwarded from Hidden Chat
دکتر جان سلام، من خودمم دانشجوی پزشکی‌ام و مسئله هوش مصنوعی خیلی زیاد ذهنم رو درگیر کرده. نظرتون در مورد هوش مصنوعی چیه؟ یعنی فکر میکنید میتونه واقعا جایگاه افراد رو به خطر بندازه؟ من در حال حاضر استاژرم و درسمم حتی خوبه ولی واقعا نمیتونم این موضوع رو از سرم بیرون کنم

مخصوصا وقتی میبینم بعضی از افرادی که تازه فارغ‌التحصیل شدن و کلی روی این موضوع دارن کار میکنن. به طرز عجیبی بخش زیادی از مغزم رو درگیر کرده. همین الان که خودم ازش استفاده میکنم و کلی ازش سوال میپرسم میترسم که این چقدر خوب و گاها خیلی مواقع چقدر بهتر از اساتید توضیح میده همه چیو. یعنی عملا حس میکنم تمام کلاسایی که برامون میذارن همش بیهودست با وجود هوش مصنوعی و منابع آنلاینی که در اختیارمون هست. واقعا بیهودست

حدودا ۷ ۸ سال دیگه من تازه از تخصص فارغ‌التحصیل شدم خیلی خوشبینانه بخوام نگاه کنم

تا اون موقع واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم و چه چیزی در انتظارم باشه. از اینکه تمام این زحمت‌ها نابود بشه میترسم