Forwarded from سوتهدلان
طبق برآوردهای جمعیتشناسی، تا امروز حدود 100 تا 120 میلیارد انسان متولد شدن و بیشترشون قرنهاست که از بین رفتن؛ اما مرگ به معنای نابودی کامل مواد تشکیل دهنده بدن انسان نیست. اتمهای بدن ما پس از مرگ، در فرایند تجزیه وارد خاک و آب و هوا شده و دوباره در چرخههای طبیعی به کار گرفته میشن. بنابراین این احتمال وجود داره که بعضی از اتمهای بدن ما، زمانی در بدن انسانهای دیگهای بوده باشن؛ یا در یک درخت، یک حیوان، یا هر موجود زندهای که هزاران یا میلیونها سال قبل زندگی میکرده.
و این چرخه همچنان ادامه پیدا میکنه. اتمهایی که امروز بخشی از بدن ما هستن، ممکنه در آینده بخشی از بدن موجودات زندهی دیگه باشن. در واقع، ما فقط برای مدت کوتاهی مجموعهای از اتمها رو در اختیار داریم؛ اتمهایی که قبل از ما بارها در شکلهای مختلف وجود داشتن و بعد از ما هم به سفر خودشون در جهان ادامه خواهند داد.
و این چرخه همچنان ادامه پیدا میکنه. اتمهایی که امروز بخشی از بدن ما هستن، ممکنه در آینده بخشی از بدن موجودات زندهی دیگه باشن. در واقع، ما فقط برای مدت کوتاهی مجموعهای از اتمها رو در اختیار داریم؛ اتمهایی که قبل از ما بارها در شکلهای مختلف وجود داشتن و بعد از ما هم به سفر خودشون در جهان ادامه خواهند داد.
سوتهدلان
طبق برآوردهای جمعیتشناسی، تا امروز حدود 100 تا 120 میلیارد انسان متولد شدن و بیشترشون قرنهاست که از بین رفتن؛ اما مرگ به معنای نابودی کامل مواد تشکیل دهنده بدن انسان نیست. اتمهای بدن ما پس از مرگ، در فرایند تجزیه وارد خاک و آب و هوا شده و دوباره در چرخههای…
خیام داخل چندتا از رباعیاش این مفهوم رو خیلی قشنگ بیان میکنه. یکیشون که خودم خیلی دوستش دارم:
خیام در این رباعی از کوزههایی "گویا و خموش" صحبت میکنه. کوزههایی که در عین ساکت بودن گویای داستانهای بسیاری هستن. داستانهایی از مردم گذشته که روی این خاک زندگی کردن و بعد از مرگ، دوباره تبدیل به خاک شدهن و توسط کوزهگر تبدیل به کوزه. در واقع "کارگهِ کوزهگری" استعارهای از نظامِ هستی هستش که در اون هر فرد فناپذیره و در نهایت با فنای خودش زمینه رو برای تشکیل اجزای دیگه فراهم میکنه. همونطور که از دستهی هر کوزه در کارگاه کوزهگری میشه خروشِ صد کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش رو شنید.
در کارگهِ کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه، گویا و خموش
از دسته هر کوزه بر آورده خروش
صد کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش
خیام در این رباعی از کوزههایی "گویا و خموش" صحبت میکنه. کوزههایی که در عین ساکت بودن گویای داستانهای بسیاری هستن. داستانهایی از مردم گذشته که روی این خاک زندگی کردن و بعد از مرگ، دوباره تبدیل به خاک شدهن و توسط کوزهگر تبدیل به کوزه. در واقع "کارگهِ کوزهگری" استعارهای از نظامِ هستی هستش که در اون هر فرد فناپذیره و در نهایت با فنای خودش زمینه رو برای تشکیل اجزای دیگه فراهم میکنه. همونطور که از دستهی هر کوزه در کارگاه کوزهگری میشه خروشِ صد کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش رو شنید.
Pillars of Creation
خیام داخل چندتا از رباعیاش این مفهوم رو خیلی قشنگ بیان میکنه. یکیشون که خودم خیلی دوستش دارم: در کارگهِ کوزهگری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه، گویا و خموش از دسته هر کوزه بر آورده خروش صد کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش خیام در این رباعی از کوزههایی "گویا و…
درمورد رباعیات خیام حس میکنم باید به دوتا نکتهی مهم اشاره کنم:
Pillars of Creation
درمورد رباعیات خیام حس میکنم باید به دوتا نکتهی مهم اشاره کنم:
نکته اول این که خیام شاعر نبوده، به این معنی که پیشه و کار اصلیش شاعری نبوده. خیام در کنار کارهای دیگهش یه چنتایی رباعی هم سروده که تعدادشون به نسبت خیلی کمه. این که بخوایم خیام رو شاعر در نظر بگیریم تقلیل دادنِ بقیهی کارهایی هستش که انجام داده. حیطه و پیشهی اصلی خیام دانش بوده و با لقب "حکیم" شناخته میشده. حکیم در تاریخ ایران به معنی داشتن حکمت بوده عمدتا برای کسایی به کار میرفت که در علوم مختلف از جمله فلسفه، نجوم، ریاضیات، منطق و... همزمان اطلاعات داشتن. خیام هم همچین آدمی بوده و حیطه اصلی فعالیتش ریاضیات، نجوم و فلسفه بوده. از جمله کارهایی که در حیطه خودش انجام داده میشه به توسعه دادن هندسه اقلیدسی و ارائهی راه حلهایی برای معادلات درجه سوم اشاره کرد. یکی از بزرگترین دستاوردهاش که امروزه هم استفاده میشه تدوین تقویم جلالی (شمسی) هستش که دقتش از تقویم میلادی (تقویم گرگوری) بالاتره و به عنوان دقیقترین تقویم دنیا شناخته میشه.
بر فرض اگر خیام رو شاعر هم در نظر بگیریم اونقدری شاعر تاپی نبوده و رباعیاش از منظر ادبی قوی نیستن و رو دستشون خیلی هست. طبیعی هم هست، به طبع اثر کسی که پیشه اصلیش شاعری نیست باید با کسی که تمام عمرش رو به شعرسرایی گذرونده متفاوت باشه. اون چیزی که باعث شده رباعیات خیام قابل توجه باشن فلسفه و مکتب خاص خودش هستش که داخل اشعارش استفاده کرده. نوعی عصیانگری و تابوشکنی که از زمان خودش خیلی جلوتر بود. در دورهای که جهانبینی مذهبی بر جوامع حاکم بود و هدف و معنای زندگی مردم مشخص بود، خیام معنا و مفهوم زندگی رو زیر سوال میبرد. درونمایههایی مثل حیرت و تردید در برابر رازهای هستی، پرسش و پرخاش درموردشون، رنج اجتناب ناپذیر زندگی و راه حلی که میشه در برابر این رنج در پیش گرفت در جای جای مکتب خیام دیده میشه. همین تابوشکنی بود که باعث شد فلسفهش در بین شاعران همعصر اون و مردم خارج از ایران مشهور بشه.
بر فرض اگر خیام رو شاعر هم در نظر بگیریم اونقدری شاعر تاپی نبوده و رباعیاش از منظر ادبی قوی نیستن و رو دستشون خیلی هست. طبیعی هم هست، به طبع اثر کسی که پیشه اصلیش شاعری نیست باید با کسی که تمام عمرش رو به شعرسرایی گذرونده متفاوت باشه. اون چیزی که باعث شده رباعیات خیام قابل توجه باشن فلسفه و مکتب خاص خودش هستش که داخل اشعارش استفاده کرده. نوعی عصیانگری و تابوشکنی که از زمان خودش خیلی جلوتر بود. در دورهای که جهانبینی مذهبی بر جوامع حاکم بود و هدف و معنای زندگی مردم مشخص بود، خیام معنا و مفهوم زندگی رو زیر سوال میبرد. درونمایههایی مثل حیرت و تردید در برابر رازهای هستی، پرسش و پرخاش درموردشون، رنج اجتناب ناپذیر زندگی و راه حلی که میشه در برابر این رنج در پیش گرفت در جای جای مکتب خیام دیده میشه. همین تابوشکنی بود که باعث شد فلسفهش در بین شاعران همعصر اون و مردم خارج از ایران مشهور بشه.
Pillars of Creation
نکته اول این که خیام شاعر نبوده، به این معنی که پیشه و کار اصلیش شاعری نبوده. خیام در کنار کارهای دیگهش یه چنتایی رباعی هم سروده که تعدادشون به نسبت خیلی کمه. این که بخوایم خیام رو شاعر در نظر بگیریم تقلیل دادنِ بقیهی کارهایی هستش که انجام داده. حیطه و پیشهی…
نکتهی دوم که در ادامهی همین قضیهس اینه که حدود هفتاد هشتاد درصد اشعاری که به خیام نسبت داده میشه در واقعیت یا اصلا برای خودش نیست یا به میزان قابل توجهی تحریف در نوشتارشون ایجاد شده. این قضیه دلایل مختلفی داره. مکتب خیام و تابوشکنیش باعث شد افراد زیادی این جرات رو پیدا کنن که خط قرمزها رو بشکونن و اشعاری با همین مضمون بگن. حتی انتقادهای شدیدی که به این مکتب شد و پاسخهای متعددی که بر علیهش ارائه شد نتونست شیفتگانش رو خاموش کنه و طی قرنهای متمادی رباعیهای زیادی توسط شاعران مختلف سروده شد که تقریبا همهی اونها به خاطر مضمونشون به اشتباه به خیام نسبت داده شدن. جدای از این، خیلی از رباعیات خیام در طول تاریخ به نحوی شکلشون تغییر کرد و از شکل اصلیش فاصله زیادی گرفت.
Pillars of Creation
رباعیات_خیام_و_خیامنامه_های_پارسی_@Nonsense_book.pdf
پژوهشهای زیادی درمورد تمایز دادن اشعار واقعی خیام و اشعاری که به اشتباه بهش نسبت داده شده انجام شده. بین پژوهشگران اسمهای معروفی مثل محمد علی فروغی و صادق هدایت هم دیده میشن که هرکدوم به روش خودشون رباعیات خیام رو تصحیح کردن و اشعار داخلش رو کاهش دادن.
آخرین و جدیدترین پژوهش در این زمینه توسط سید علی میر افضلی انجام شده که در کتابش به اسم "رباعیات خیام و خیامنامههای پارسی" دقیقترین تصحیح از این اشعار رو ارائه داده. میر افضلی از سه اصل برای تشخیص اشعار واقعی خیام استفاده کرده:
اصل اول: اومدن و تکرار شدن اون رباعی در حداقل دو منبع کهن که از قرن هفتم به قبل نوشته شده باشن. با استفاده از این اصل ۱۵۶ رباعی با ذکر اسم خیام پیدا میشن.
اصل دوم: جدا کردن رباعیهایی که به اشتباه به خیام نسبت داده شدن با استفاده از منابع قدیمی
اصل سوم: چهار قافیهای بودن اون رباعی، به این معنی که هر چهار مصرع قافیه داشته باشن. در دورهای که خیام شعرهاش رو سرود، یعنی قرن پنجم، سبکی که برای سرودن رباعی رایج بود همین سبک بود و بین ۸۶ تا ۹۳ درصد اشعار به این فرم بودن.
با استفاده از این سه اصل، رباعیهای منتسب به خیام به دو دسته تقسیم میشن:
دستهی اول رباعیهای اصیل و قطعی خیام که هر سه اصل بالا رو دارن و تعدادشون فقط ۲۰ عدده.
دستهی دوم رباعیهای محتمل که فقط دو اصل از سه اصل بالا رو رعایت میکنن و تعدادشون ۴۹ عدده.
در نظر داشته باشید تعداد رباعیهایی که به خیام نسبت داده میشن بیشتر از ۱۶۰۰ عدده! که توی این پژوهش نهایی به ۲۰ عدد رباعی قطعی کاهش پیدا کرده.
داخل فصلهای این کتاب میتونین رباعیهای قطعی و محتمل با توضیحات مختلف رو پیدا کنین. برای دسترسی راحتتر میتونین از این لینک به سایت گنجور استفاده کنین که هردو رباعیهای قطعی و محتمل رو داره.
آخرین و جدیدترین پژوهش در این زمینه توسط سید علی میر افضلی انجام شده که در کتابش به اسم "رباعیات خیام و خیامنامههای پارسی" دقیقترین تصحیح از این اشعار رو ارائه داده. میر افضلی از سه اصل برای تشخیص اشعار واقعی خیام استفاده کرده:
اصل اول: اومدن و تکرار شدن اون رباعی در حداقل دو منبع کهن که از قرن هفتم به قبل نوشته شده باشن. با استفاده از این اصل ۱۵۶ رباعی با ذکر اسم خیام پیدا میشن.
اصل دوم: جدا کردن رباعیهایی که به اشتباه به خیام نسبت داده شدن با استفاده از منابع قدیمی
اصل سوم: چهار قافیهای بودن اون رباعی، به این معنی که هر چهار مصرع قافیه داشته باشن. در دورهای که خیام شعرهاش رو سرود، یعنی قرن پنجم، سبکی که برای سرودن رباعی رایج بود همین سبک بود و بین ۸۶ تا ۹۳ درصد اشعار به این فرم بودن.
با استفاده از این سه اصل، رباعیهای منتسب به خیام به دو دسته تقسیم میشن:
دستهی اول رباعیهای اصیل و قطعی خیام که هر سه اصل بالا رو دارن و تعدادشون فقط ۲۰ عدده.
دستهی دوم رباعیهای محتمل که فقط دو اصل از سه اصل بالا رو رعایت میکنن و تعدادشون ۴۹ عدده.
در نظر داشته باشید تعداد رباعیهایی که به خیام نسبت داده میشن بیشتر از ۱۶۰۰ عدده! که توی این پژوهش نهایی به ۲۰ عدد رباعی قطعی کاهش پیدا کرده.
داخل فصلهای این کتاب میتونین رباعیهای قطعی و محتمل با توضیحات مختلف رو پیدا کنین. برای دسترسی راحتتر میتونین از این لینک به سایت گنجور استفاده کنین که هردو رباعیهای قطعی و محتمل رو داره.
ردپای تکاملی دیابت
دیابت ملیتوس که به اختصار بهش دیابت گفته میشه بیماریای هستش که طی اون غلطت قند خون به طرز غیر طبیعیای بالا میره و باعث عوارض متعددی میشه. این بیماری دارای دو نوع سابتایپ هستش: دیابت نوع یک که جزو بیماریهای خود ایمنی شناخته میشه و طی اون به دلایل نامعلومی برخی از سلولهای جزایر لانگرهانس در پانکراس که مسئول تولید انسولین هستن توسط سیستم ایمنی تخریب میشن و در نتیجه انسولین تولید نمیشه و غلظت گلوکز خون بالا میره. این نوع دیابت به اسم "دیابت وابسته به انسولین" هم شناخته میشه چون که مشکل اصلی تولید نشدن انسولین هستش و فرد میتونه با تزریق انسولین مشکل رو برطرف کنه. در دیابت نوع دوم، انسولین به میزان کافی و حتی بیشتر داخل خون وجود داره؛ مشکل اصلی این هستش که سلولهای بدن به دلایل مختلف به این هورمون پاسخ نمیدن و در نتیجه قند وارد سلولها نمیشه و غلظتش بالا میمونه. به این پدیده اصطلاحا "مقاومت به انسولین" گفته میشه که برخی شواهد نشون دهندهی نقش انتخاب طبیعی در تداوم ژنهای موثر در این فرایند هستن.
در مقالهای که بالاتر بررسی کردم یافتههای جدید نشون میدادن که قندها نقش خیلی مهمی در تکامل مغز و پیشرفتش داشتن. منبع اصلی قند که مورد استفادهی اجداد ما بود گیاهها بودن و عمدتا قند مورد نیازشون رو از اونها به دست میآوردن. اما انسانها در مدت وجودشون همیشه نمیتونستن به قندها دسترسی داشته باشن چون در تاریخ تکامل انسان شاهد تغییرات اقلیمی زیادی هستیم که دسترسی به منابع گیاهی طی اونها به شدت تغییر میکنه. از نمونههای بارزش میشه به عصر یخبندان اشاره کرد که طی اون رژیم غذایی انسانها به سمت مصرف منابع حیوانی که عمدتا از پروتئین و چربی و با قند پایین هستش جهت میگیره. در چنین شرایطی که غلظت گلوکز به دلیل مصرف کم کربوهیدرات کاهش پیدا میکرد، مقاومت به انسولین میتونست از یه اختلال متابولیک به یک ویژگی مفید تبدیل بشه. چون بالا بودن گلوکز خون و مصرف نشدنش توسط بافتهای محیطی میتونست باعث بشه مغز و جنین بتونن گلوکز کافی برای مصرف داشته باشن. همین باعث شد یک فشار انتخابی برای افرادی که ژنهای مقاومت به انسولین رو دارا بودن توسط انتخاب طبیعی رخ بده و این افراد شانس بیشتری برای بقا و تولید مثل داشته باشن.
فشار انتخابیای که برای این ژنها وجود داشت پس از انقلاب کشاورزی کاهش پیدا کرد. چون افراد پس از انقلاب کشاورزی میتونستن به حجم زیادی از غلات دسترسی داشته باشن و مشکلی برای تامین کربوهیدرات مورد نیاز بدنشون نداشته باشن. اینجا به پیشبینی جالبی میرسیم: جوامعی که زودتر به انقلاب کشاورزی رسیده باشن شیوع ژنهای مقاومت به انسولین و دیابت نوع دوم در اونها کمتره. چون انتخاب طبیعی فرصت کمتری داشته که بخواد این ژنها رو داخل جمعیتشون تثبیت کنه. بیشترین شیوع دیابت نوع دو رو در جمعیتهایی میبینیم که دیرتر به کشاورزی رسیده باشن و به رژیم غذایی مدرن رو آورده باشن. شواهد قویای این دوتا پیشبینی رو تایید میکنن.
شاید مقاومت به انسولین، که امروز یکی از پایههای دیابت نوع دوم محسوب میشه، در بخشی از تاریخ تکاملی انسان یک سازگاری مفید برای محیطهای کمکربوهیدرات بوده باشه؛ اما در محیط غذایی مدرن، همین سازگاری به یک مشکل متابولیک تبدیل شده که مهمترین راه برای پیشگیری از اون، رعایت رژیم غذایی و افزایش تحرک هستش.
رفرنس:
https://onlinelibrary.wiley.com/doi/10.1155/2012/258624
دیابت ملیتوس که به اختصار بهش دیابت گفته میشه بیماریای هستش که طی اون غلطت قند خون به طرز غیر طبیعیای بالا میره و باعث عوارض متعددی میشه. این بیماری دارای دو نوع سابتایپ هستش: دیابت نوع یک که جزو بیماریهای خود ایمنی شناخته میشه و طی اون به دلایل نامعلومی برخی از سلولهای جزایر لانگرهانس در پانکراس که مسئول تولید انسولین هستن توسط سیستم ایمنی تخریب میشن و در نتیجه انسولین تولید نمیشه و غلظت گلوکز خون بالا میره. این نوع دیابت به اسم "دیابت وابسته به انسولین" هم شناخته میشه چون که مشکل اصلی تولید نشدن انسولین هستش و فرد میتونه با تزریق انسولین مشکل رو برطرف کنه. در دیابت نوع دوم، انسولین به میزان کافی و حتی بیشتر داخل خون وجود داره؛ مشکل اصلی این هستش که سلولهای بدن به دلایل مختلف به این هورمون پاسخ نمیدن و در نتیجه قند وارد سلولها نمیشه و غلظتش بالا میمونه. به این پدیده اصطلاحا "مقاومت به انسولین" گفته میشه که برخی شواهد نشون دهندهی نقش انتخاب طبیعی در تداوم ژنهای موثر در این فرایند هستن.
در مقالهای که بالاتر بررسی کردم یافتههای جدید نشون میدادن که قندها نقش خیلی مهمی در تکامل مغز و پیشرفتش داشتن. منبع اصلی قند که مورد استفادهی اجداد ما بود گیاهها بودن و عمدتا قند مورد نیازشون رو از اونها به دست میآوردن. اما انسانها در مدت وجودشون همیشه نمیتونستن به قندها دسترسی داشته باشن چون در تاریخ تکامل انسان شاهد تغییرات اقلیمی زیادی هستیم که دسترسی به منابع گیاهی طی اونها به شدت تغییر میکنه. از نمونههای بارزش میشه به عصر یخبندان اشاره کرد که طی اون رژیم غذایی انسانها به سمت مصرف منابع حیوانی که عمدتا از پروتئین و چربی و با قند پایین هستش جهت میگیره. در چنین شرایطی که غلظت گلوکز به دلیل مصرف کم کربوهیدرات کاهش پیدا میکرد، مقاومت به انسولین میتونست از یه اختلال متابولیک به یک ویژگی مفید تبدیل بشه. چون بالا بودن گلوکز خون و مصرف نشدنش توسط بافتهای محیطی میتونست باعث بشه مغز و جنین بتونن گلوکز کافی برای مصرف داشته باشن. همین باعث شد یک فشار انتخابی برای افرادی که ژنهای مقاومت به انسولین رو دارا بودن توسط انتخاب طبیعی رخ بده و این افراد شانس بیشتری برای بقا و تولید مثل داشته باشن.
فشار انتخابیای که برای این ژنها وجود داشت پس از انقلاب کشاورزی کاهش پیدا کرد. چون افراد پس از انقلاب کشاورزی میتونستن به حجم زیادی از غلات دسترسی داشته باشن و مشکلی برای تامین کربوهیدرات مورد نیاز بدنشون نداشته باشن. اینجا به پیشبینی جالبی میرسیم: جوامعی که زودتر به انقلاب کشاورزی رسیده باشن شیوع ژنهای مقاومت به انسولین و دیابت نوع دوم در اونها کمتره. چون انتخاب طبیعی فرصت کمتری داشته که بخواد این ژنها رو داخل جمعیتشون تثبیت کنه. بیشترین شیوع دیابت نوع دو رو در جمعیتهایی میبینیم که دیرتر به کشاورزی رسیده باشن و به رژیم غذایی مدرن رو آورده باشن. شواهد قویای این دوتا پیشبینی رو تایید میکنن.
شاید مقاومت به انسولین، که امروز یکی از پایههای دیابت نوع دوم محسوب میشه، در بخشی از تاریخ تکاملی انسان یک سازگاری مفید برای محیطهای کمکربوهیدرات بوده باشه؛ اما در محیط غذایی مدرن، همین سازگاری به یک مشکل متابولیک تبدیل شده که مهمترین راه برای پیشگیری از اون، رعایت رژیم غذایی و افزایش تحرک هستش.
رفرنس:
https://onlinelibrary.wiley.com/doi/10.1155/2012/258624
اون چیزی که توی سوشال مدیا یا محاورات روزمره به عنوان "دوقطبی بودن فرد" یا "اختلال دوقطبی" شناخته میشه و باهاش جوک و میم هم ساخته میشه بیشتر به اختلال تجزیه هویت مربوطه و عمدتا ربطی به دوقطبی نداره. دقیقا ایدهای ندارم چرا کجفهمی و اشتباه گرفتنِ این دوتا اینقدر گستردهس ولی خب احتمالا به خاطر اسمِ غلطاندازِ دوقطبی باشه.
Pillars of Creation
برای رمان بعدی میخوام یه چیزِ به نسبت سبکی رو شروع کنم تا بعدش برم سراغ یه چیزِ سنگینتر؛ و توی این موقعیت چی بهتر از ادبیات ژاپن! این کتابِ سوسهکی چندوقتی بود که هی بهم چشمک میزد و فکر کنم الان وقتش شد. اسم سوسهکی رو زیاد توی کتابای موراکامی میبینین.…
کوکورو هم تموم شد. پشت جلد کتاب نوشته بود "پرفروشترین اثر ادبی تاریخ ژاپن" و سرچ هم که زدم متوجه شدم درست نوشته و واقعا تعداد نسخههایی که از این کتاب توی ژاپن فروش رفته از هر رمان دیگهای بالاتره. اینجور جملات معمولا یه انتظاری رو از قبل داخل مخاطب ایجاد میکنن و طرف با یه دید دیگهای به اثر نگاه میکنه. یه دید سوگیرانه که قضاوت رو درباره اثر سختتر میکنه و فرد وقتی واقعیت اون چیز با انتظاری که از قبل درموردش داشته یکی درنمیاد کمی ضد حال میخوره. کوکورو هم یکی از چیزهایی بود که این قضیه درموردش صدق میکرد، کتاب در واقعیت اثر قویایه، اما چیزی که لیاقت جایگاه پرفروشترین اثر ادبی تاریخ ژاپن رو داشته باشه؟ فکر نکنم. البته شاید به عنوان یه ایرانی همچین نظری زیاد نباید درست باشه و برای فهمیدن اینکه چرا همچین جایگاهی رو بین مردم ژاپن پیدا کرده باید از زاویه دید اونها به قضیه نگاه کرد.
فرهنگ و سنت ژاپن مثل بقیهی کشورهای شرق آسیا بر اساس تعالیم اخلاقی بودا و کنفوسیوس پایه گذاری شده. فرهنگی که بیشتر از دوهزار سال در این ملت ریشه دوونده. اما در عصر میجی (بین سالهای 1868 تا 1916 میلادی) جامعه ژاپن شاهد تحولات و تغییرهای زیادی توی ساختارهای فرهنگیش بوده که نتیجهش تا حدی ژاپنِ امروز رو تعیین کرده. این عصر دقیقا منطبق با برههای بوده که درهای ژاپن روی فرهنگ غربی و مدرنیته باز شد. دانشجوهای زیادی به دانشگاههای آمریکا و اروپا رفتن و با خودشون دستاوردهای جدید علم، فناوری و تفکر و فلسفهی غربی رو آوردن. به طبع وقتی فرهنگ جدیدی وارد کشور میشه اون سنتی که به صورت پیش فرض داخل جامعه وجود داشته شروع به مقابله و مقاومت میکنه. دوره میجی دورهی تقابل سنت و مدرنیته در ژاپن بود و ناتسومه سوسهکی نویسندهای بود که در این دوره به دنیا اومد.
سوسهکی داخل این کتاب به مسئلهی مهم همین دوره میپردازه: تقابل سنت با مدرنیته، تقابل اندیشهها و جهانبینی پیشفرض جامعهی ژاپن با اندیشههایی که به تازگی وارد شدن. کشمکشهایی که بین نسل قدیم با جهانبینی بودایی کنفوسیوسی و نسل جدید با جهانبینی غربی پیش میاد. خود سوسهکی از جمله کسایی بوده که برای تحصیل به خارج از ژاپن رفته و تحت تاثیر تفکر مدرنیته قرار گرفته. داخل این کتاب هم نحوه واکنش مردم به این فرایند رو نشون میده. کاراکترهای کتاب هرکدوم نمایندهی یکی از این سایدها هستن که نحوه تفکرشون، نوع تفکر هرکدوم از این سایدها رو نشون میده.
شاید این قضیه که مردم ژاپن تا این حد با کتاب ارتباط گرفتن و اینقدر پرفروش شده به خاطر نمادهای اختصاصا "ژاپنی"ای بوده باشه که سوسهکی داخل این کتاب استفاده کرده. نمادهایی که شاید برای خوانندههای غیر ژاپنی مثل من کاملا قابل درک نیست. به عبارتی سوسهکی برای نشون دادن گذار از سنت به مدرنیته به اتفاقاتی رفرنس میزنه که تو برای درک ماهیتشون باید داخل فرهنگ ژاپن زندگی کرده باشی. و شاید به خاطر همین نمادهای خاص باشه که تونسته در دلِ نویسندههای بعد خودش جا باز کنه و براشون الهام بخش باشه.
من زیاد داخل کتابای موراکامی اسم سوسهکی رو شنیدم. مکالماتی که درمورد کتابای سوسهکی بین کاراکترای "کافکا" و "اوشیما" داخل کتاب "کافکا در کرانه"ی موراکامی رخ میدن در واقع نظرات خود موراکامی درمورد سوسهکی هستن. اون علاقهی کاراکتر کافکا برای خوندن همهی کتابای سوسهکی، در واقع علاقهی خود موراکامیه. مشخصا موراکامی خیلی از سوسهکی تاثیر گرفته و این رو در جای جای کتاباش میشه دید. وقتی به اواخر همین کوکورو میرسیدم، دقیقا داشتم حسی رو میگرفتم که موقع خوندن قلمِ موراکامی میگیرم. اون حسِ لذتبخش ابهامِ آمیخته به کنجکاوی که تورو به سمت جلو هل و میده و نمیذاره دست از خوندن برداری. الهامِ موراکامی از سوسهکی به حدی هستش که حتی حسی که منتقل میکنه همون حسه. و این منو به فکر فرو برد که شاید همهی این مدت که عاشق قلمِ موراکامی بودهم، همزمان عاشق قلمِ سوسهکی هم بودهم.
در کل میتونم بگم بعضی از نمادها و رفرنسهای کتاب برای یه مخاطب ایرانی مثل من کاملا قابل درک نبودن اما قلمِ خاصی که سوسهکی داشت تا حدی جبران کرد این قضیه رو؛ و همین کافیه برام تا بخوام از این نویسنده بیشتر بخونم.
فرهنگ و سنت ژاپن مثل بقیهی کشورهای شرق آسیا بر اساس تعالیم اخلاقی بودا و کنفوسیوس پایه گذاری شده. فرهنگی که بیشتر از دوهزار سال در این ملت ریشه دوونده. اما در عصر میجی (بین سالهای 1868 تا 1916 میلادی) جامعه ژاپن شاهد تحولات و تغییرهای زیادی توی ساختارهای فرهنگیش بوده که نتیجهش تا حدی ژاپنِ امروز رو تعیین کرده. این عصر دقیقا منطبق با برههای بوده که درهای ژاپن روی فرهنگ غربی و مدرنیته باز شد. دانشجوهای زیادی به دانشگاههای آمریکا و اروپا رفتن و با خودشون دستاوردهای جدید علم، فناوری و تفکر و فلسفهی غربی رو آوردن. به طبع وقتی فرهنگ جدیدی وارد کشور میشه اون سنتی که به صورت پیش فرض داخل جامعه وجود داشته شروع به مقابله و مقاومت میکنه. دوره میجی دورهی تقابل سنت و مدرنیته در ژاپن بود و ناتسومه سوسهکی نویسندهای بود که در این دوره به دنیا اومد.
سوسهکی داخل این کتاب به مسئلهی مهم همین دوره میپردازه: تقابل سنت با مدرنیته، تقابل اندیشهها و جهانبینی پیشفرض جامعهی ژاپن با اندیشههایی که به تازگی وارد شدن. کشمکشهایی که بین نسل قدیم با جهانبینی بودایی کنفوسیوسی و نسل جدید با جهانبینی غربی پیش میاد. خود سوسهکی از جمله کسایی بوده که برای تحصیل به خارج از ژاپن رفته و تحت تاثیر تفکر مدرنیته قرار گرفته. داخل این کتاب هم نحوه واکنش مردم به این فرایند رو نشون میده. کاراکترهای کتاب هرکدوم نمایندهی یکی از این سایدها هستن که نحوه تفکرشون، نوع تفکر هرکدوم از این سایدها رو نشون میده.
شاید این قضیه که مردم ژاپن تا این حد با کتاب ارتباط گرفتن و اینقدر پرفروش شده به خاطر نمادهای اختصاصا "ژاپنی"ای بوده باشه که سوسهکی داخل این کتاب استفاده کرده. نمادهایی که شاید برای خوانندههای غیر ژاپنی مثل من کاملا قابل درک نیست. به عبارتی سوسهکی برای نشون دادن گذار از سنت به مدرنیته به اتفاقاتی رفرنس میزنه که تو برای درک ماهیتشون باید داخل فرهنگ ژاپن زندگی کرده باشی. و شاید به خاطر همین نمادهای خاص باشه که تونسته در دلِ نویسندههای بعد خودش جا باز کنه و براشون الهام بخش باشه.
من زیاد داخل کتابای موراکامی اسم سوسهکی رو شنیدم. مکالماتی که درمورد کتابای سوسهکی بین کاراکترای "کافکا" و "اوشیما" داخل کتاب "کافکا در کرانه"ی موراکامی رخ میدن در واقع نظرات خود موراکامی درمورد سوسهکی هستن. اون علاقهی کاراکتر کافکا برای خوندن همهی کتابای سوسهکی، در واقع علاقهی خود موراکامیه. مشخصا موراکامی خیلی از سوسهکی تاثیر گرفته و این رو در جای جای کتاباش میشه دید. وقتی به اواخر همین کوکورو میرسیدم، دقیقا داشتم حسی رو میگرفتم که موقع خوندن قلمِ موراکامی میگیرم. اون حسِ لذتبخش ابهامِ آمیخته به کنجکاوی که تورو به سمت جلو هل و میده و نمیذاره دست از خوندن برداری. الهامِ موراکامی از سوسهکی به حدی هستش که حتی حسی که منتقل میکنه همون حسه. و این منو به فکر فرو برد که شاید همهی این مدت که عاشق قلمِ موراکامی بودهم، همزمان عاشق قلمِ سوسهکی هم بودهم.
در کل میتونم بگم بعضی از نمادها و رفرنسهای کتاب برای یه مخاطب ایرانی مثل من کاملا قابل درک نبودن اما قلمِ خاصی که سوسهکی داشت تا حدی جبران کرد این قضیه رو؛ و همین کافیه برام تا بخوام از این نویسنده بیشتر بخونم.
اوایل تابستون چنتا دونهی خربزه توی باغچهمون کاشتم ازشون مراقبت کردم الان بوتهش تازه آخرای تابستون شروع کرده تک و توک گل دادن. فکر کنم برداشت خربزههای این گلا بره برای شب یلدا😂
Pillars of Creation
Photo
من این کتاب یالوم رو اولین بار توی ۱۳ سالگی از کتابخونهی محلهمون گرفتم و تا حدود نصفش رفتم جلو ولی همونجا دراپش کردم و دیگه جلوتر نرفتم. چون اولا هیچ ایده و پایهای از فلسفه نداشتم و متنش یکم سنگین بود برام؛ هم اینکه به عنوان یه بچهی ۱۳ ساله که توی دنیای فانتزی ذهن خودش زندگی میکنه و هیچ ایدهای از واقعیت و دنیا نداره طبیعتا یه کتابِ غیر قابل ارتباط بود و هیچ ریلیتی نمیتونستم باهاش بکنم. حس میکنم کار درستی هم کردم که اونموقع دراپش کردم چون با زاویه دیدِ اونموقعم قطعا نمیتونستم کامل درکش کنم و صرفا روزنامهوار قرار بود یه سری کلمات رو بخونم و تموم کنم. برای همین اکثرش رو از دست میدادم، مثلا اونموقع نمیدونستم خود برویر و فروید هم که جزو کاراکترای کتاب هستن در تاریخ روانکاوی و فلسفه نقش پررنگی داشتن. الان بعد از گذشت چند سال میخوام دوباره برگردم سراغش و با دونستهها و زاویه دیدِ الانم بخونمش. و حس میکنم الان خیلی بیشتر ریلیت کنم باهاش چون حیطهی مطالعههایی که این برهه دارم با مفهوم کلی کتاب همجهت باشه. بریم ببینیم یالوم جان چی داره برامون.
لوکا: آخرین نیای مشترک جهانی
حیات و موجودات زنده امروزه از منظر زیستشناسی به سه شاخهی کلی آرکئا (Archaea)، یوکاریا (Eukarya) و باکتریا (Bacteria) تقسیم میشن. شاخهی یوکاریا به نسبتِ دوتا شاخهی دیگه پیشرفتهتره و همهی موجودات زندهی پرسلولیِ پیشرفته مثل جانوران، گیاهان و... از زیر مجموعهی یوکاریا هستن. هرکدوم از موجودات زندهای که در یکی از این شاخهها قرار میگیرن در برخی موارد با موجودات زندهی دیگه شباهت و در برخی موارد تفاوت دارن که همین تفاوتها باعث قرار گرفتنشون در شاخههای متفاوت میشه. برای مثال یکی از بزرگترین تفاوتهای شاخهی آرکئا و باکتریا در مقایسه با یوکاریا، نداشتنِ هستهی واقعی و اندامکهای درون سلولی هستش. اما همهی موجودات با همهی تفاوتهاشون همگی یک ویژگی پایه و مشترک دارن: داشتن DNA و ژن؛ که یکی از مهمترین خصوصیتهای یک موجود زنده هستش و بخش قابل توجهی از نحوهی شکلگیری اون موجود و تعاملش با محیط رو مشخص میکنه.
دیانای موجود در تمامی موجودات امروزی، از باکتریهایی که در چشمههای آب گرم زندگی میکنن تا نهنگهای آبی، همگی ویژگیهای مشترکی دارن. اگر درخت تکاملی حیات رو بر اساس ژنهای مشترک موجودات به عقب برگردونیم، هر سه شاخهی کلی حیات -یوکاریا، آرکئا،باکتریا- در نهایت به یک جد و نیای مشترک ختم میشن که همهی حیات امروزی از اون سرچشمه میگیره. این موجود ابتدایی رو اصطلاحا آخرین نیای مشترک جهانی (Last Universal Common Ancestor) و به اختصار لوکا (LUCA) نامگذاری میکنن.
پژوهشهایی که درمورد این موجود انجام شده نشون میدن که لوکا حدودا ۴ میلیارد سال پیش زندگی میکرده. یک موجود تک سلولی بوده و دارای DNA و RNA و فرایندهای ترجمه و تولید پروتئین بوده. اما درمورد یک سری جزئیات که دقیقا چه شکلی داشته و کجا زندگی میکرده اختلاف نظر وجود داره. در نهایت طی میلیاردها سال تکامل و انتخاب طبیعی، لوکا تمام حیاتِ فعلی کرهی زمین رو به وجود آورد.
نکتهی مهمی که وجود داره اینه که لوکا اولین موجود زندهی زمین نبود، بلکه صرفا جد مشترک موجودات زندهی فعلی بود. خود لوکا ناشی از میلیونها سال تکاملِ اشکال اولیهی حیات بود. پیشبینی میشه که علاوه بر لوکا موجودات مشابه دیگهای وجود داشتن که خودشون و نوادههاشون منقرض شدهن. فقط لوکا باقی موند و همهی حیات فعلیِ زمین رو شکل داد. هر شکل از اشکال حیات که امروزه مشاهده میشه، به نوعی در نهایت به لوکا مربوط میشه. میشه گفت که ما و تمامی موجودات زندهی دیگه همگی فرزندان لوکا هستیم.
حیات و موجودات زنده امروزه از منظر زیستشناسی به سه شاخهی کلی آرکئا (Archaea)، یوکاریا (Eukarya) و باکتریا (Bacteria) تقسیم میشن. شاخهی یوکاریا به نسبتِ دوتا شاخهی دیگه پیشرفتهتره و همهی موجودات زندهی پرسلولیِ پیشرفته مثل جانوران، گیاهان و... از زیر مجموعهی یوکاریا هستن. هرکدوم از موجودات زندهای که در یکی از این شاخهها قرار میگیرن در برخی موارد با موجودات زندهی دیگه شباهت و در برخی موارد تفاوت دارن که همین تفاوتها باعث قرار گرفتنشون در شاخههای متفاوت میشه. برای مثال یکی از بزرگترین تفاوتهای شاخهی آرکئا و باکتریا در مقایسه با یوکاریا، نداشتنِ هستهی واقعی و اندامکهای درون سلولی هستش. اما همهی موجودات با همهی تفاوتهاشون همگی یک ویژگی پایه و مشترک دارن: داشتن DNA و ژن؛ که یکی از مهمترین خصوصیتهای یک موجود زنده هستش و بخش قابل توجهی از نحوهی شکلگیری اون موجود و تعاملش با محیط رو مشخص میکنه.
دیانای موجود در تمامی موجودات امروزی، از باکتریهایی که در چشمههای آب گرم زندگی میکنن تا نهنگهای آبی، همگی ویژگیهای مشترکی دارن. اگر درخت تکاملی حیات رو بر اساس ژنهای مشترک موجودات به عقب برگردونیم، هر سه شاخهی کلی حیات -یوکاریا، آرکئا،باکتریا- در نهایت به یک جد و نیای مشترک ختم میشن که همهی حیات امروزی از اون سرچشمه میگیره. این موجود ابتدایی رو اصطلاحا آخرین نیای مشترک جهانی (Last Universal Common Ancestor) و به اختصار لوکا (LUCA) نامگذاری میکنن.
پژوهشهایی که درمورد این موجود انجام شده نشون میدن که لوکا حدودا ۴ میلیارد سال پیش زندگی میکرده. یک موجود تک سلولی بوده و دارای DNA و RNA و فرایندهای ترجمه و تولید پروتئین بوده. اما درمورد یک سری جزئیات که دقیقا چه شکلی داشته و کجا زندگی میکرده اختلاف نظر وجود داره. در نهایت طی میلیاردها سال تکامل و انتخاب طبیعی، لوکا تمام حیاتِ فعلی کرهی زمین رو به وجود آورد.
نکتهی مهمی که وجود داره اینه که لوکا اولین موجود زندهی زمین نبود، بلکه صرفا جد مشترک موجودات زندهی فعلی بود. خود لوکا ناشی از میلیونها سال تکاملِ اشکال اولیهی حیات بود. پیشبینی میشه که علاوه بر لوکا موجودات مشابه دیگهای وجود داشتن که خودشون و نوادههاشون منقرض شدهن. فقط لوکا باقی موند و همهی حیات فعلیِ زمین رو شکل داد. هر شکل از اشکال حیات که امروزه مشاهده میشه، به نوعی در نهایت به لوکا مربوط میشه. میشه گفت که ما و تمامی موجودات زندهی دیگه همگی فرزندان لوکا هستیم.
"میزان آزادی و رهایی زنان، معیار طبیعی میزان آزادی و رهایی عمومی جامعهست". جملهای که اولین بار شارل فوریه مطرحش کرد و ایدهش بعدها در جنبشهای مختلف بارها تکرار شد. با وجود نقدهای درستی که به این ایده وارد میشه، از جمله تقلیلگرایانه بودن این ایده، مطلق نبودن مفهوم "آزادی" و گسترده بودن معیارهای اون، همچنان در حالت کلی میشه این ایده رو تا حد قابل توجهی درست دونست. بررسی حقوق و آزادی زنان همچنان یکی از راههای مهم برای آشکار کردن ساختارهای قدرت، تبعیض و آزادی یک جامعهست. پایمال کردن حقوق زنان از راحتترین و کمهزینهترین کارهایی هستش که یک جامعه میتونه انجام بده و خیلی وقتها به خاطر ساختار پایهی جامعه به صورت کاملا عادی و طبیعی انجام میشه. برای همین جامعهای که در پلهی اول حقوق زنانش رو پایمال میکنه با احتمال بالاتری در پلههای بعدی قراره حقوق بقیهی اقشار رو پایمال کنه و آزادیشون رو نقض کنه. میشه نتیجه گرفت که هر نظریهی اجتماعیِ آزادیخواهانهای باید تمرکز ویژهای روی این قضیه داشته باشه تا بتونه آزادی بقیه اقشار رو هم تضمین کنه.
چهار سال از جنبش "زن، زندگی، آزادی" میگذره. جنبشی که با قربانی شدن ژینا امینی به خاطر حجاب اجباری آغاز شد و باعث شد خشم فروخوردهی یک ملت طی سالها سرکوب و نقض حقوقشون به خروش دربیاد. کمتر جنبش مدنیای رو در تاریخ معاصر میشه پیدا کرد که در طی چنین مدت کوتاهی همچین تاثیر بزرگی رو بر بافت جامعه گذاشته باشه. بخش قابل توجهی از آزادیهایی که در حال حاضر توی جامعه به دست اومده به خاطر این جنبش بود. خیلی از کسایی که جرات میکنن با حجاب اجباری مقابله کنن به یاد کسایی که جونشون رو برای این جنبش گذاشتن انجامش میدن. با وجود اینکه این جنبش و شعارش بارها توسط سودجوها مورد سوء استفاده قرار گرفت، با اینکه اشتباهات زیادی در مسیرش بود که باعث شد از مسیرش تا حدی منحرف بشه، و با اینکه به هدف غایی و نهاییش هنوز نتونسته برسه، اما همچنان نمیشه مترقی بودنش و اثر قابل توجهش بر نگرش جامعه رو کتمان کرد.
چهار سال از جنبش "زن، زندگی، آزادی" میگذره. جنبشی که با قربانی شدن ژینا امینی به خاطر حجاب اجباری آغاز شد و باعث شد خشم فروخوردهی یک ملت طی سالها سرکوب و نقض حقوقشون به خروش دربیاد. کمتر جنبش مدنیای رو در تاریخ معاصر میشه پیدا کرد که در طی چنین مدت کوتاهی همچین تاثیر بزرگی رو بر بافت جامعه گذاشته باشه. بخش قابل توجهی از آزادیهایی که در حال حاضر توی جامعه به دست اومده به خاطر این جنبش بود. خیلی از کسایی که جرات میکنن با حجاب اجباری مقابله کنن به یاد کسایی که جونشون رو برای این جنبش گذاشتن انجامش میدن. با وجود اینکه این جنبش و شعارش بارها توسط سودجوها مورد سوء استفاده قرار گرفت، با اینکه اشتباهات زیادی در مسیرش بود که باعث شد از مسیرش تا حدی منحرف بشه، و با اینکه به هدف غایی و نهاییش هنوز نتونسته برسه، اما همچنان نمیشه مترقی بودنش و اثر قابل توجهش بر نگرش جامعه رو کتمان کرد.
Forwarded from Hidden Chat
سلام خوبین؟
ما یه اکیپ کتابخونی داریم توی دانشگاهمون که متشکل از چندتا رزیدنت روان و همینطور دانشجویان علاقمند به محتواهای روانشناسیه. ما هر ماه یه کتاب رو انتخاب میکنیم میخونیم و بعدش جمع میشیم درموردش صحبت میکنیم و نقد و تحلیلش میکنیم و سعی میکنیم بر اساس شرایط اجتماعی این روزهامون یه فایدهای از کتابها برای زندگیمون دربیاریم
شما کتابهای خوبی خوندین و دیدگاههای جالب و پختهای دارین و من دوست داشتم از شما خواهش کنم که اگه مایل بودین بهم چندتا کتاب که قابلیت مباحثه و گفتگو و تحلیل روانشناختی و اجتماعی و حتی سیاسی و فرهنگی داشته باشن معرفی کنین. پیشاپیش از توجهتون سپاسگزارم.
ما یه اکیپ کتابخونی داریم توی دانشگاهمون که متشکل از چندتا رزیدنت روان و همینطور دانشجویان علاقمند به محتواهای روانشناسیه. ما هر ماه یه کتاب رو انتخاب میکنیم میخونیم و بعدش جمع میشیم درموردش صحبت میکنیم و نقد و تحلیلش میکنیم و سعی میکنیم بر اساس شرایط اجتماعی این روزهامون یه فایدهای از کتابها برای زندگیمون دربیاریم
شما کتابهای خوبی خوندین و دیدگاههای جالب و پختهای دارین و من دوست داشتم از شما خواهش کنم که اگه مایل بودین بهم چندتا کتاب که قابلیت مباحثه و گفتگو و تحلیل روانشناختی و اجتماعی و حتی سیاسی و فرهنگی داشته باشن معرفی کنین. پیشاپیش از توجهتون سپاسگزارم.
Hidden Chat
سلام خوبین؟ ما یه اکیپ کتابخونی داریم توی دانشگاهمون که متشکل از چندتا رزیدنت روان و همینطور دانشجویان علاقمند به محتواهای روانشناسیه. ما هر ماه یه کتاب رو انتخاب میکنیم میخونیم و بعدش جمع میشیم درموردش صحبت میکنیم و نقد و تحلیلش میکنیم و سعی میکنیم بر…
سلام
خیلی ممنون لطف دارین. من در جریان نیستم چه کتابایی رو تا الان بررسی کردین داخل بوککلابتون و شاید تکراری بگم ولی خب یه چندتایی رو معرفی میکنم خودتون انتخاب کنین.
با توجه به اینکه روان، زندگی و اجتماع حیطههای اصلیتونه طبیعتا کتابای یالوم انتخابای خوبی برای این موضوعا هستن. یالوم خودش روانپزشک بود و کتاباش هم به طور گسترده توسط افراد داخل این حیطه به عنوان منابع دوم استفاده میشه. چون به صورت رمان خیلی از مفاهیمی که در اتاقِ درمان اتفاق میافته، از جمله تفکراتِ رواندرمانگر و روشهاش رو توضیح میده. و چون دسته جمعی میخواید بخونید، رمان باشه بهتره. پیشنهاد اولم "وقتی نیچه گریست" از یالوم هستش که علاوه بر بُعد فلسفیای که داره یه دورنمایی از نحوه شکلگیری روانکاوی در قرن نوزدهم رو ارائه میده. اگر میخواید از کتابای یالوم بخونید حتما دقت کنید که با ترجمهی سپیده حبیب و از نشر قطره بخونیدش، چون سپیده حبیب خودش روانپزشکه و علاوه بر ترجمهی ادبی خوبی که داره، پینوشتهای مفیدی رو برای توضیح کتاب داخلش نوشته.
پیشنهاد بعدیم کتاب "انسان در جست و جوی معنا" از ویکتور فرانکل هستش. من خودم این کتاب رو کامل نخوندم هنوز ولی با توجه به تیکههایی که خوندهم و چیزهایی که ازش میدونم میتونم بگم برای همچین بوککلابی میتونه مناسب باشه. فرانکل هم نورولوژیست و روانپزشک بود و سبک معنا درمانی رو در روانشناسی ابداع کرده، مباحثی هم که داخل کتاب مطرح شده مباحثی هستن که میتونن برای بحث و تحلیل روانشناختی مناسب باشن.
اگر میخواین کتابش در حیطه سیاست و اجتماع هم باشه دوتا پیشنهاد دارم: "کوری" از ژوزه ساراماگو و "۱۹۸۴" از جرج اورول. هردوتاشون رمانهای خوبی در این زمینه هستن؛ "کوری" برندهی جایزه نوبل ادبیات شد و موضوع کلیش درمورد رفتار انسانهای یک جامعه پس از فروپاشی نظم اجتماعی و از بین رفتن ساختارهای معمول جامعه هستش. درمورد ۱۹۸۴ هم که خیلی صحبت کردم اینجا اسم اورول رو سرچ بزنین میتونین پیداشون کنین.
یه کتاب دیگه هم که میتونه براتون کارآمد باشه "زندگی خود را دوباره بیافرینید" از جفری یانگ هستش. این کتاب رمان نیستش برخلاف بقیهی کتابایی که گفتم. یه کتاب در حیطهی طرحوارههای روانی، شناختشون و نحوه برطرف کردنشون هستش. جفری یانگ خودش بنیانگذار متد طرحواره درمانی هستش و داخل هر چپتر از این کتاب یک طرحواره رو به صورت case study بررسی میکنه. این کتاب به نسبت بقیه توی زندگی روزمره کارآمدتر هستش ولی فکر نمیکنم به نسبت بقیه بشه روش مباحثه کرد، باز اگر خواستید یه نگاه اجمالی بهش بندازید و تصمیم بگیرید. نشر شمشاد و نشر میلکان هردوتاشون ترجمههای خوبی رو ارائه دادن ازش.
خیلی ممنون لطف دارین. من در جریان نیستم چه کتابایی رو تا الان بررسی کردین داخل بوککلابتون و شاید تکراری بگم ولی خب یه چندتایی رو معرفی میکنم خودتون انتخاب کنین.
با توجه به اینکه روان، زندگی و اجتماع حیطههای اصلیتونه طبیعتا کتابای یالوم انتخابای خوبی برای این موضوعا هستن. یالوم خودش روانپزشک بود و کتاباش هم به طور گسترده توسط افراد داخل این حیطه به عنوان منابع دوم استفاده میشه. چون به صورت رمان خیلی از مفاهیمی که در اتاقِ درمان اتفاق میافته، از جمله تفکراتِ رواندرمانگر و روشهاش رو توضیح میده. و چون دسته جمعی میخواید بخونید، رمان باشه بهتره. پیشنهاد اولم "وقتی نیچه گریست" از یالوم هستش که علاوه بر بُعد فلسفیای که داره یه دورنمایی از نحوه شکلگیری روانکاوی در قرن نوزدهم رو ارائه میده. اگر میخواید از کتابای یالوم بخونید حتما دقت کنید که با ترجمهی سپیده حبیب و از نشر قطره بخونیدش، چون سپیده حبیب خودش روانپزشکه و علاوه بر ترجمهی ادبی خوبی که داره، پینوشتهای مفیدی رو برای توضیح کتاب داخلش نوشته.
پیشنهاد بعدیم کتاب "انسان در جست و جوی معنا" از ویکتور فرانکل هستش. من خودم این کتاب رو کامل نخوندم هنوز ولی با توجه به تیکههایی که خوندهم و چیزهایی که ازش میدونم میتونم بگم برای همچین بوککلابی میتونه مناسب باشه. فرانکل هم نورولوژیست و روانپزشک بود و سبک معنا درمانی رو در روانشناسی ابداع کرده، مباحثی هم که داخل کتاب مطرح شده مباحثی هستن که میتونن برای بحث و تحلیل روانشناختی مناسب باشن.
اگر میخواین کتابش در حیطه سیاست و اجتماع هم باشه دوتا پیشنهاد دارم: "کوری" از ژوزه ساراماگو و "۱۹۸۴" از جرج اورول. هردوتاشون رمانهای خوبی در این زمینه هستن؛ "کوری" برندهی جایزه نوبل ادبیات شد و موضوع کلیش درمورد رفتار انسانهای یک جامعه پس از فروپاشی نظم اجتماعی و از بین رفتن ساختارهای معمول جامعه هستش. درمورد ۱۹۸۴ هم که خیلی صحبت کردم اینجا اسم اورول رو سرچ بزنین میتونین پیداشون کنین.
یه کتاب دیگه هم که میتونه براتون کارآمد باشه "زندگی خود را دوباره بیافرینید" از جفری یانگ هستش. این کتاب رمان نیستش برخلاف بقیهی کتابایی که گفتم. یه کتاب در حیطهی طرحوارههای روانی، شناختشون و نحوه برطرف کردنشون هستش. جفری یانگ خودش بنیانگذار متد طرحواره درمانی هستش و داخل هر چپتر از این کتاب یک طرحواره رو به صورت case study بررسی میکنه. این کتاب به نسبت بقیه توی زندگی روزمره کارآمدتر هستش ولی فکر نمیکنم به نسبت بقیه بشه روش مباحثه کرد، باز اگر خواستید یه نگاه اجمالی بهش بندازید و تصمیم بگیرید. نشر شمشاد و نشر میلکان هردوتاشون ترجمههای خوبی رو ارائه دادن ازش.
سوتهدلان
کانالی که دلم بخواد دیده بشه، یعنی از مدتها قبل زیر نظر گرفتم و از فیلترهایی رد شده و مطمئن شدم صاحبش آدم حسابی و به درد بخوره که معرفی کردم. من عاشق حمایت کردن از افراد مفیدم؛ بهخصوص اگر جوون باشه. Pillars of Creation
خیلی ممنونم بهمن جان واقعا نظر لطفته❤ چنل شما هم از مفیدترین چنلاییه که توی تلگرام میشه پیدا کرد.
آیا هوش مصنوعی میتونه به خودآگاهی برسه؟
با توجه به خبرهایی که اخیرا از شرکتهایی مثل Anthropic و openAI بیرون اومده مبنی بر اینکه مدلهای جدیدشون دست به کارهای عجیب غریب زدن، یک بحثِ همیشگی دوباره شعلهور شده که آیا هوش مصنوعی میتونه به خودآگاهی برسه یا نه. جواب این سوال به شدت سخته چون ما مفهوم خودآگاهی رو حتی داخل خود انسان نمیتونیم به درستی تعریف کنیم و فرایندهاش رو کامل توضیح بدیم. در گذشته و پیش از انقلاب علمی تعاریف و توجیههایی برای خودآگاهی وجود داشت که عمدتا از جهانبینی مذهبی نشات میگرفت: چیزهایی مثل "روح" و "نمود خدا" و از این قبیل چیزها که عمدتا جوابهایی بودهن که صرفا برای بیجواب نبودنِ این مسئله طراحی شده بودن. امروزه بر اساس علوم اعصاب میدونیم که خودآگاهی مفهومی هستش که طی تکامل مغز و افزایش قوای شناختیش به وجود اومده. اما کم و کیف فرایندهایی که منجر به خودآگاهی میشن همچنان به طور دقیق مشخص نیستن.
خودآگاهی هم مثل تمامی ویژگیهای کارکردی دیگهی بدن (مثل تنفس و گردش خون) به احتمال زیاد به دلایل تطبیقی و تحت فشار انتخاب طبیعی به وجود اومده و طبیعتا فایدههایی برای بقای این گونه داخل محیط داشته. ما میدونیم که در داخل مغز شبکههای عصبیای وجود دارن که مجموع فعالیتهای برخی از مدارهاشون منجر به پدید اومدن حس خودآگاهی میشه. طبیعتا میشه انتظار داشت که جانداران دیگه که تا حدی شبکه عصبیشون پیشرفته باشه بتونن درجاتی از خودآگاهی رو تجربه کنن. سوالی که پیش میاد اینه که اگر این شبکههای عصبی صرفا دارن به طور کاملا فیزیکی محاسباتی رو بر روی محیط به هدفهای مختلف از جمله افزایش احتمال بقا و انتقال ژن انجام میدن و بخشی از این محاسبات رو ما به شکل "خود آگاهی" تجربه میکنیم، دقیقا چه فرقی میخواد داشته باشه که اون محاسبات به جای این که روی شبکههایی از نورونهای طبیعی انجام بشن روی شبکههایی از نورونهای مصنوعی انجام بشن؟ به عبارتی اگر ما بتونیم معماری شبکههای عصبیای که منجر به خودآگاهی میشن رو شبیهسازی کنیم، چه فرقی میکنه سختافزار چی باشه؟ در نهایت ما قراره همون الگوی محاسباتی رو داشته باشیم که نتیجهش خودآگاهیه. اگر از این منظر بخوایم نگاه کنیم، تنها چیزی که مانع رسیدن ما به هوش مصنوعی "آگاه" هستش فقط زمانه. و در گذر زمان بالاخره میشه به همچین چیزی رسید.
اما آیا خودآگاهیای که این مدلها دارن شبیه به خودآگاهی انسان خواهد بود؟ جواب این سوال هم پیچیدهس. ما باید این رو در نظر بگیریم که خودآگاهی انسان چیزی هستش که از نظر زیستی نمیتونه از بدنش و محیط جدا باشه. وقتی همچین وابستگیای وجود داره طبیعتا این خودآگاهی بر پایهی الگوهایی که مرتبط به اینها هستن شکل گرفته. به عبارتی خودآگاه ما هدفهای به نسبت مشخصی رو دنبال میکنه. برای مثال یکی از هدفهای کلیای که خودآگاهی انسان مثل هر موجود زندهی دیگهای دنبال میکنه افزایش احتمال بقا و انتقال ژن هستش. چون از محدودیت جسمش و فناپذیر بودنش آگاهی داره و هدف تکثیر رو دنبال میکنه. به طبع چیزهایی که ما به عنوان "رنج" و "لذت" در نظر میگیریم هم بر پایهی خودآگاهی اختصاصی انسانی شکل گرفتن. اما چی میشه اگر محیط و جسمی که خودآگاهی در اون شکل میگیره متفاوت باشه؟ به طبع قراره الگوهای متفاوتی از خودآگاهی شکل بگیره. هوش مصنوعی برخلاف انسان با محدودیتهای جسمی همراه نیست، محیطش هم محیط خیلی متفاوتی قراره باشه، پس میشه انتظار داشت نوع خودآگاهیای که درش شکل میگیره هم خیلی با نوع خودآگاهی انسان متفاوت باشه. حتی ممکنه کاملا غیر قابل درک باشه از نظر ما. در نظر داشته باشید اینکه شما میتونید رنج و لذت یک نفر دیگه رو درک کنین به این دلیل نیست که میتونین مستقیما اونها رو حس و درک کنین؛ بلکه به این دلیله که الگوها و پایههای مشترکی رو در این زمینه داشتین و بر اساس اون الگوهایی که داخل خودتون هست تخمینی از درک اون میزنین. و میشه گفت به احتمال خیلی زیاد خودآگاهی هوش مصنوعی برای ما غیرقابل درک خواهد بود چون محیط و منشا شکلگیری الگوهای خودآگاهش قراره با ما خیلی متفاوت باشه.
در نهایت میشه این نتیجه رو گرفت که هوش مصنوعی خودآگاه چیز غیر ممکنی نیست و هیچ مانعی بر سر راه رسیدن به همچین چیزی وجود نداره. هرچند الان هیچ کدوم از مدلهایی که ساخته شدن رو نمیشه گفت به خودآگاهی رسیدن اما بالاخره در طی زمان همچین چیزی قراره به وجود بیاد؛ و به احتمال زیاد نوع خودآگاهیش برای ما قراره غیر قابل درک باشه مگر اینکه به صورت مصنوعی محیط و بدن خودمون رو براش شبیهسازی کنیم.
با توجه به خبرهایی که اخیرا از شرکتهایی مثل Anthropic و openAI بیرون اومده مبنی بر اینکه مدلهای جدیدشون دست به کارهای عجیب غریب زدن، یک بحثِ همیشگی دوباره شعلهور شده که آیا هوش مصنوعی میتونه به خودآگاهی برسه یا نه. جواب این سوال به شدت سخته چون ما مفهوم خودآگاهی رو حتی داخل خود انسان نمیتونیم به درستی تعریف کنیم و فرایندهاش رو کامل توضیح بدیم. در گذشته و پیش از انقلاب علمی تعاریف و توجیههایی برای خودآگاهی وجود داشت که عمدتا از جهانبینی مذهبی نشات میگرفت: چیزهایی مثل "روح" و "نمود خدا" و از این قبیل چیزها که عمدتا جوابهایی بودهن که صرفا برای بیجواب نبودنِ این مسئله طراحی شده بودن. امروزه بر اساس علوم اعصاب میدونیم که خودآگاهی مفهومی هستش که طی تکامل مغز و افزایش قوای شناختیش به وجود اومده. اما کم و کیف فرایندهایی که منجر به خودآگاهی میشن همچنان به طور دقیق مشخص نیستن.
خودآگاهی هم مثل تمامی ویژگیهای کارکردی دیگهی بدن (مثل تنفس و گردش خون) به احتمال زیاد به دلایل تطبیقی و تحت فشار انتخاب طبیعی به وجود اومده و طبیعتا فایدههایی برای بقای این گونه داخل محیط داشته. ما میدونیم که در داخل مغز شبکههای عصبیای وجود دارن که مجموع فعالیتهای برخی از مدارهاشون منجر به پدید اومدن حس خودآگاهی میشه. طبیعتا میشه انتظار داشت که جانداران دیگه که تا حدی شبکه عصبیشون پیشرفته باشه بتونن درجاتی از خودآگاهی رو تجربه کنن. سوالی که پیش میاد اینه که اگر این شبکههای عصبی صرفا دارن به طور کاملا فیزیکی محاسباتی رو بر روی محیط به هدفهای مختلف از جمله افزایش احتمال بقا و انتقال ژن انجام میدن و بخشی از این محاسبات رو ما به شکل "خود آگاهی" تجربه میکنیم، دقیقا چه فرقی میخواد داشته باشه که اون محاسبات به جای این که روی شبکههایی از نورونهای طبیعی انجام بشن روی شبکههایی از نورونهای مصنوعی انجام بشن؟ به عبارتی اگر ما بتونیم معماری شبکههای عصبیای که منجر به خودآگاهی میشن رو شبیهسازی کنیم، چه فرقی میکنه سختافزار چی باشه؟ در نهایت ما قراره همون الگوی محاسباتی رو داشته باشیم که نتیجهش خودآگاهیه. اگر از این منظر بخوایم نگاه کنیم، تنها چیزی که مانع رسیدن ما به هوش مصنوعی "آگاه" هستش فقط زمانه. و در گذر زمان بالاخره میشه به همچین چیزی رسید.
اما آیا خودآگاهیای که این مدلها دارن شبیه به خودآگاهی انسان خواهد بود؟ جواب این سوال هم پیچیدهس. ما باید این رو در نظر بگیریم که خودآگاهی انسان چیزی هستش که از نظر زیستی نمیتونه از بدنش و محیط جدا باشه. وقتی همچین وابستگیای وجود داره طبیعتا این خودآگاهی بر پایهی الگوهایی که مرتبط به اینها هستن شکل گرفته. به عبارتی خودآگاه ما هدفهای به نسبت مشخصی رو دنبال میکنه. برای مثال یکی از هدفهای کلیای که خودآگاهی انسان مثل هر موجود زندهی دیگهای دنبال میکنه افزایش احتمال بقا و انتقال ژن هستش. چون از محدودیت جسمش و فناپذیر بودنش آگاهی داره و هدف تکثیر رو دنبال میکنه. به طبع چیزهایی که ما به عنوان "رنج" و "لذت" در نظر میگیریم هم بر پایهی خودآگاهی اختصاصی انسانی شکل گرفتن. اما چی میشه اگر محیط و جسمی که خودآگاهی در اون شکل میگیره متفاوت باشه؟ به طبع قراره الگوهای متفاوتی از خودآگاهی شکل بگیره. هوش مصنوعی برخلاف انسان با محدودیتهای جسمی همراه نیست، محیطش هم محیط خیلی متفاوتی قراره باشه، پس میشه انتظار داشت نوع خودآگاهیای که درش شکل میگیره هم خیلی با نوع خودآگاهی انسان متفاوت باشه. حتی ممکنه کاملا غیر قابل درک باشه از نظر ما. در نظر داشته باشید اینکه شما میتونید رنج و لذت یک نفر دیگه رو درک کنین به این دلیل نیست که میتونین مستقیما اونها رو حس و درک کنین؛ بلکه به این دلیله که الگوها و پایههای مشترکی رو در این زمینه داشتین و بر اساس اون الگوهایی که داخل خودتون هست تخمینی از درک اون میزنین. و میشه گفت به احتمال خیلی زیاد خودآگاهی هوش مصنوعی برای ما غیرقابل درک خواهد بود چون محیط و منشا شکلگیری الگوهای خودآگاهش قراره با ما خیلی متفاوت باشه.
در نهایت میشه این نتیجه رو گرفت که هوش مصنوعی خودآگاه چیز غیر ممکنی نیست و هیچ مانعی بر سر راه رسیدن به همچین چیزی وجود نداره. هرچند الان هیچ کدوم از مدلهایی که ساخته شدن رو نمیشه گفت به خودآگاهی رسیدن اما بالاخره در طی زمان همچین چیزی قراره به وجود بیاد؛ و به احتمال زیاد نوع خودآگاهیش برای ما قراره غیر قابل درک باشه مگر اینکه به صورت مصنوعی محیط و بدن خودمون رو براش شبیهسازی کنیم.