Pillars of Creation
1.96K subscribers
290 photos
20 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
Forwarded from JESSICA's FLOOR (Rézvan)
این توییت‌هایی که در تمسخر تافل و آیلتس می‌زنید، به انگلیسی بزنید و هشتگ بزنید. ترند کنید حداقل چراغ خاموش خفه‌مون نکنن.
ترندش رو شروع کنید به همه هم بگید بزنن تا هنوز کامل نبستن.
جوک درست کردن و ناله واسه خودمون هیچ نتیجه‌ای نداره.
1- یه فرایندی تو حیطه‌ی ماشین لرنینگ و شبکه‌های عصبی مصنوعی وجود داره به نام transfer learning. به این معنی که برای train کردن یه شبکه و مدل جدید، به جای این که بیان و از صفر اون شبکه رو روی دیتا آموزش بدن، میان و از یک شبکه عصبی که تا حدی train و آموزش داده شده استفاده می‌کنن و دیتا رو روی اون فیت می‌کنن. این فرایند به طور گسترده در حیطه‌های مختلف استفاده میشه. برای مثال وقتی یه مدلِ تشخیص دوچرخه داخل عکس می‌خوان بسازن، می‌تونن از مدلی که برای تشخیص چرخ آموزش داده شده استفاده کنن و اون رو با عکس‌های دوچرخه دوباره train کنن. تا در نهایت وزن‌های هر نورون رو راحت‌تر بهینه کنن و بدون هزینه‌ی زیاد بتونن به نتیجه برسن. یا برای مثال یه شرکت مثل openAi برای آپدیت مدل‌های ChatGPT نمیاد از صفر شروع کنه دیتا رو آموزش بده به شبکه. میاد و از مدل‌های pre train شده‌ی قبلی خودش استفاده می‌کنه و دیتاهای جدید و آپدیت‌ها رو روش فیت می‌کنه و این طوری بدون ریسورس‌های زیاد و هزینه بالا می‌تونه مدل خودش رو آپدیت کنه و پیشرفت بده.
Pillars of Creation
1- یه فرایندی تو حیطه‌ی ماشین لرنینگ و شبکه‌های عصبی مصنوعی وجود داره به نام transfer learning. به این معنی که برای train کردن یه شبکه و مدل جدید، به جای این که بیان و از صفر اون شبکه رو روی دیتا آموزش بدن، میان و از یک شبکه عصبی که تا حدی train و آموزش داده…
2- مهم‌ترین اختراع تاریخ بشر از نظر من اختراع "خط" هستش. اگر یه نمودار از میزان پیشرفت بشریت و اختراعاتش در طول زمان بکشید، واضحا می‌تونید ببینید که بعد از اختراع خط، این نمودار یک حالتِ نمایی به خودش می‌گیره و به صورت توان‌دار رو به بالا حرکت می‌کنه. در واقع پیش از اختراع خط، دانش نمی‌تونست اونقدری پیشرفت کنه. چون هر فردی که به دنیا می‌اومد طی عمر محدودش چیزهای کمی رو از افراد بزرگتر از خودش یاد می‌گرفت، چیزهای کمی رو هم خودش کشف می‌کرد. در نهایت از بین چیزهایی که کسب می‌کرد و چیزهایی که کشف می‌کرد، بخش محدودی رو به نسل بعد منتقل می‌کرد. این انتقال در هر نسل اونقدری زیاد نمی‌تونست باشه چون یک فرد به تنهایی اونقدری قابلیت نداشت که همه‌ی افکار و تجربیاتش رو به طور پایسته منتقل کنه چون بخش زیادی ازش توسط افراد بعدی فراموش می‌شد. نتیجه این می‌شد که افراد به دنیا می‌اومدن و یه سری تجربیات در طی زندگی‌شون به دست می‌آوردن و نمی‌تونستن همه‌ش رو منتقل کنن. به همین دلیل آگاهی هر نسل با یه تقریب خوب نسبت به نسل قبل ثابت می‌موند و هر نسل از صفر شروع می‌کرد به کشف محیط اطرافش. اما با اختراع خط بازی تغییر کرد. افراد می‌تونستن آگاهی، تفکرات، تجربیات و کشفیات خودشون از محیط اطراف رو تا حد خیلی زیاد و پایسته‌ای به نسل بعد انتقال بدن. چون وقتی مکتوب می‌شد دیگه فراموش نمی‌شد و همیشه می‌شد بهش مراجعه کرد. نسل بعد نیاز نبود از صفر شروع کنه، می‌تونست از آگاهی‌ای که مغزهای پیشین براش تلاش کرده بودن پایه بسازه و آگاهی‌های جدید رو روی همون پایه سوار کنه؛ اون رو مکتوب کنه و به نسل بعد انتقال بده و نسل‌های بعد هم همین چرخه رو به طور پیوسته ادامه بدن. انباشت آگاهی و تفکرات چیزی بود که پیشرفت و حرکت رو به جلو برای بشریت رو فراهم ‌کرد.
Pillars of Creation
2- مهم‌ترین اختراع تاریخ بشر از نظر من اختراع "خط" هستش. اگر یه نمودار از میزان پیشرفت بشریت و اختراعاتش در طول زمان بکشید، واضحا می‌تونید ببینید که بعد از اختراع خط، این نمودار یک حالتِ نمایی به خودش می‌گیره و به صورت توان‌دار رو به بالا حرکت می‌کنه. در واقع…
3- در واقع اگر بخوایم دنیای اطراف رو با اصول ماشین لرنینگ بررسی کنیم، انسان‌ها شبکه‌های عصبی طبیعی‌ای هستن که در یک محیطِ پر از دیتا قرار می‌گیرن. شبکه عصبی به طور پیوسته تلاش می‌کنه خودش رو روی دیتا (محیط) فیت کنه، خودش رو باهاش train کنه، ازش اطلاعات به د‌ست بیاره و رفتارش رو پیش‌بینی کنه. تا یه مدتی این شبکه‌های عصبی از صفر شروع می‌کردن و به خاطر عمر محدودشون اونقدری نمی‌تونستن خودشون رو روی تمامی دیتای اطرافشون فیت کنن. چون حجم بیش از حد دیتا با عمرِ محدود هر فرد در تضاده. بنابراین "خط" برای جوامع انسانی نقشِ ترنسفر لرنینگ رو داره. نقش یه ارتباط بین شبکه‌های عصبی نسل‌های پیشین و پسین. شبکه‌های عصبی هر نسل می‌تونستن به جای اینکه از صفر خودشون رو روی محیط train بدن، از آگاهی شبکه‌های عصبی نسل‌های پیشین که تا حدی روی دیتا آموزش داده شده بودن استفاده کنن و بعد به جای اینکه از صفر شروع کنن، از همون نقطه‌ای که افراد قبلی متوقف شده بودن راه رو ادامه بدن. در واقع خط چیزی بود که جوامع انسانی رو به یک شبکه‌ی عصبیِ جمعی تبدیل کرد که به صورت نامحدود و تا موقعی که وجود داره و منقرض نشده می‌تونه به روند train شدن روی محیط، نزدیک شدن به واقعیتِ اون و پیش‌بینی رفتارش ادامه بده.
Pillars of Creation
5-
6- در نهایت، "مرگ" و "خط" دو عاملی هستن که از نظر من وجود داشتنشون باعث شد جوامع انسانی به این سطح از پیشرفت برسن و نبودشون می‌تونست پیشرفت رو کند و تا حد زیادی غیر ممکن کنه. به این دلیل که اگر "مرگ" وجود نداشت، انسان‌ها دیگه به سمت ایده‌های جدید نمی‌رفتن چون قبول ایده‌های جدید برای مغزهای سن بالا می‌تونست پایه‌های هویتشون رو نقض کنه و به این دلیل به ایده‌های قدیمی خودشون تعصب پیدا می‌کردن و جلوی حرکت بقیه به سمت ایده‌های جدید رو هم می‌گرفتن. اگر "خط" وجود نداشت هم هر نسل جدید مجبور بود دوباره از صفر روی محیط شروع کنه. بدون انتقال این آگاهی به نسل بعد، همه‌ی نسل‌ها مجبور بودن چرخه‌ی از صفر شروع کردن رو ادامه بدن. اما وجود داشتن هردو عاملِ "مرگ" و "خط" باعث شد طی هر نسل، شبکه‌های عصبی جدید با محتوای آگاهی نسل پیشین تعلیم پیدا کنن و از صفر شروع نکنن، اون آگاهی رو پیشرفت بدن و مکتوبش کنن، و قبل از اینکه بخوان با تعصبشون جلوی پیشرفت رو بگیرن، فوت کنن و راه رو برای انجام این چرخه توسط نسل بعد باز کنن. شاید بشه وجودیت پویای جوامع انسانی رو به عنوان یک شبکه‌ی عصبی جمعی از نسل‌های متمادی که به طور پیوسته خودش رو با اجزای جدید ترمیم می‌کنه تا به درک دقیق‌تری از محیط و واقعیت برسه توصیف کرد.
این که یه "ایرانی فلان طوره" انداختین توی دهنتون و در پی‌ش چنتا صفت و تحلیل پیوند می‌کنین بهش نشونه‌ی هوش سرشار و توانایی بالاتون برای تحلیل وضعیت جامعه‌ نیست؛ بلکه بیشتر از کوته‌فکری و اطلاعات ناکافی‌تون خبر می‌ده که نمی‌تونین تشخیص بدین اکثر این صفت‌ها و تحلیل‌ها که برای وضعیت مردم جامعه ایران استفاده می‌کنید چیزهایی هستن که به صورت دیفالت همه‌ی مردم در همه‌ی جوامع دارن و می‌تونن بهش دچار بشن. قبل از اینکه بخواید یه صفت و تحلیل رفتاری رو به جامعه‌ی ایران نسبت بدید از خودتون سوال بپرسید: چرا این صفت صرفا مختص مردم ایرانه؟ چه تضمینی وجود داره که اگر مردم یک جامعه‌ی دیگه در این شرایط بودن همین رفتار رو انجام نمی‌دادن؟ اگر جواب مشخصی برای این سوال‌ها نداشتید بیخیالش بشید چون چیزی که می‌خواید بگید با احتمال بالاتر قراره یه مزخرف پا منقلی باشه تا یه تحلیل سازگار با واقعیت و یه انتقاد سازنده. به عقیده‌ی من جامعه‌ی ایران به دلیل مواجهه‌ی پیوسته‌ش با یک سری موضوعات، بلوغ بیشتری در این موضوعات نسبت به بقیه جوامع داره. و برخلاف تحلیل‌هایی که "ایرانی‌ها اِل" و "ایرانی‌ها بِل" از نظر من خرد جمعی جامعه‌ی ایران در یک سری موضوعات از میانگین بقیه‌ی جوامع بالاتره؛ چه بسا اگر مردم یه جامعه‌ی دیگه در شرایط ما بودن به مراتب رفتار بدتر و مسخره‌تری انجام می‌دادن. چون ما داریم درمورد "میانگین" مردم صحبت می‌کنیم. این که چرا با وجود بالا بودن این میانگین در یک سری حیطه‌ها وضع همچنان تغییری نمی‌کنه و اینطور باقی مونده به این دلیله که مردم فقط یک عامل از مجموعه عوامل هستن و بالا رفتن خرد جمعیشون قرار نیست به تنهایی تاثیری ایجاد کنه. ولی آیا اینجا باید متوقف شد؟ نه، همچنان باید ادامه داد. آیا جامعه‌ی ایران همچنان نیاز به بلوغ بیشتر داره؟ بله‌. آیا نیاز به انتقادهای سازنده برای تکرار نکردن اشتباه‌ها در جهت این بلوغ داره؟ قطعا بله. ولی آیا تحلیل‌هایی مثل "ایرانی اِل ایرانی بِل، امان از ایرانی و این کاراش" جزو انتقادهای سازنده محسوب می‌شن؟ نه. اکثرا انتقاد هم محسوب نمی‌شن و صرفا یه غُر شخصی‌ان تا یه انتقادِ درست.
Pillars of Creation
پنجشنبه ساعت چهار بیا برویم با هم قدم بزنیم. برویم «باغ ارم». گاهی فقط می‌آیم بغل دستت، زود رد می‌شوم، کسی نمی‌فهمد. دو سه متر دورترت می‌آیم. می‌خواهم هرچی تو می‌بینی ببینم. شرق بنفشه - شهریار مندنی‌پور
سال پیش یکی دو روز قبل از جنگِ دوازده روزه این "شرق بنفشه"ی شهریار مندنی‌پور رو شروع کردم. وسط روزای جنگ دراپش کردم چون رفته بودم رو فاز بقا و ساید رمانتیکم خاموش شده بود و دیگه ارتباط خاصی با ادبیاتش نمی‌گرفتم. بعد جنگ هم نرفتم سراغش. امروز احساس کردم وسط اینهمه زمختیِ زندگی نیاز به یه ادبیات که واقعا "ادبیات" باشه دارم و اولین چیزی که به ذهنم رسید همین کتاب بود به خاطر قلم ادبی و خاصش. بعد از یه سال و خورده‌ای از سر گرفتمش و ناامیدم هم نکرد. این تیکه‌ش رو ببینید:
Pillars of Creation
سال پیش یکی دو روز قبل از جنگِ دوازده روزه این "شرق بنفشه"ی شهریار مندنی‌پور رو شروع کردم. وسط روزای جنگ دراپش کردم چون رفته بودم رو فاز بقا و ساید رمانتیکم خاموش شده بود و دیگه ارتباط خاصی با ادبیاتش نمی‌گرفتم. بعد جنگ هم نرفتم سراغش. امروز احساس کردم وسط…
صدایت روی بوی بهار نارنج می‌افتد. از جنس همان می‌شود. صدایت در بهار است، صدایت در زمستان بهار است. حرف بزن، من تا ابد به صدایت گوش می‌دهم تا نقطه‌ای شوم در خط کاتبی که صدای تو را می‌نویسد.
و تو گفتی و گفتی و در نگاهت تعجب از ستایش من که نخستین ستایشم بود، بود. برایم خیلی طول کشید بانو تا ستایش مرا پذیرفتی و عادت کردی. حالا سکوتت... حس می‌کنی کوره چقدر داغ شده؟ اگر تو در وجودم نبودی، دستم را در آتش فرو می‌کردم تا ببینی که چگونه رنجم از جنس گدازه‌هاست، بی آن‌که فریاد درد را از دهانم بشنوی، شعله‌ها را خواهی دید که از سرانگشت‌هایم سر می‌کنند و فرومی‌روند و گوشت تنم خواهند شد. ندایی در سرم سر نمی‌دهی و پس خواهان تبدیل منی. بگو شو، می‌شوم. و این آخرین باری است که این کوره روشن شده است. لباس‌هایت را در آن خواهم انداخت، تا دیگر هیچ نشانی از تو بر روی این زمین بر جا نمانده باشد. می‌سوزد و می‌سوزم و تو می‌خواهی به من بفهمانی که قانع نشده‌ای از عشق؛ و یگانه شدن ما را نپذیرفته‌ای. چرا دل‌بسته‌ی آن تن خاکی هستی؟ مگر فنایش قطعی نبود. زمان در برابر تو ماضی است و چه فایده برایت چند سال دیگر زندگی در آن تن، که فقط لحظه‌ای است پیش زیباییت... در این جا هنوز قدری دیگر از خاکستر تن تو مانده است. آن چه به پای سرو ریختم، آن چه به رودخانه ریختم که به دریا بروی و ابر شوی و بباری و آن چه سر کشیدم، همه یکی بوده است.
شام آب و درخت و آتش شده‌ای و من هنوز سرمستم. باید به انتظار کسی که به جستجوی‌مان در را می‌کوبد، بنشینم. نمی‌خواهم مرگ دیگری را بیدار کنم، چرا که دیگر دستم دست تو هم هست، اما امان نمی‌دهند و تو در تنم چشم اشک را هم گشوده‌ای، انگار که هر رنجی می‌خشکد، رنجی دیگر در ماهمان می‌رود. و اینک دل‌خوش به سرو و نارنجم، گور و اطلسی‌هایم، محاط این سرداب و محیط وجود تو، هلا این دُرد جام را می‌نوشم، آتشم، گو خاک آتش شو، خاکستر می‌شوم.

شرق بنفشه - شهریار مندنی‌پور
Pillars of Creation
شرق بنفشه شهریار مندنی پور.pdf
نُه تا داستان کوتاهه. اگر برای همه‌شون وقت نمی‌کنید فقط دوتا داستان اولش، یعنی "شرق بنفشه" و "شام سرو و آتش" رو بخونید ازش. بعدش برای درک بهتر داستان‌ها، استعاره‌هاشون و تکنیک‌های داستان‌نویسی‌ای که مندنی‌پور ازشون استفاده کرده این مقاله رو بخونید:
https://journals.razi.ac.ir/article_420_9adb238ff47af7298ddcea8f69d84e9e.pdf
من قبلا تفکر انتقادی رو یک مهارت ذاتی می‌دیدم که بعضیا دیفالت دارنش، بعضیا زیاد دارنش و بعضیا هم ندارنش. اما الان از نظرم تفکر انتقادی بیشتر از این‌ که یک چیز ذاتی باشه، یک چیز اکتسابیه؛ و اینکه تا حد زیادی هم از نظرم جزو چیزهایی نیست که "مهارت" طبقه بندی بشه. بیشتر از این که یک مهارت باشه، یک فرایند و یک مرحله در یادگیری و عمیق شدن در یک مبحثه. در واقع تفکر انتقادی وقتی اتفاق می‌افته که گستره‌ی‌ دید فرد درمورد یک موضوع گسترده شده باشه و بتونه اون رو از زوایای مختلف ببینه. و این وقتی اتفاق می‌افته که فرد در اون موضوع عمیق شده باشه و اطلاعات کافی داشته باشه. چون تا وقتی که طرف به اندازه کافی نسبت به ابعاد مختلفِ تزی که بهش ارائه شده آگاهی نداشته باشه نمی‌تونه آنتی‌تزی رو بر علیه اون ارائه کنه. وقتی یک تئوری جدید به ذهن ارائه می‌شه، ذهن در وهله اول تلاش می‌کنه الگوی اون تئوری رو پیدا کنه. اگر اون تئوری جدید باشه و الگویی منطبق یا برخلاف با اون از قبل وجود نداشته باشه، اون الگو صرفا در مرحله‌ی به "خاطر سپردن" و "متوجه شدن" باقی می‌مونه که مرحله‌ی سطح پایین‌تری از یادگیریِ یک موضوع هستش. اما به مرور که فرد در اون موضوع عمیق می‌شه با الگوهایی مواجه می‌شه که در بخش‌‌هایی منطبق و در بخش‌هایی برخلاف الگوهای قبلی هستن. اینجاست که مرحله‌ی آنالیز و ارزیابی درمورد الگوهای مختلفی که نسبت به اون موضوع وجود دارن اتفاق می‌افته که مرحله‌ی سطح بالاتری از یادگیریِ اون موضوع هستش. تفکر انتقادی در این مرحله اتفاق می‌افته. در این مرحله‌ست که فرد با مقایسه‌ی الگوهایی که طی مواجهه با تز های مختلف حول یک موضوع در ذهنش شکل گرفته‌ن، می‌تونه اون موضوع رو از ابعاد مختلف بررسی کنه. و در این مرحله‌ست که می‌تونه نقص‌های الگوها رو پیدا کنه و بر علیهشون آنتی‌تز ارائه بده و به اصطلاح تفکر انتقادی داشته باشه. برای مثال من اگر یه مقاله یا رساله‌ی تخصصی درمورد اقتصاد بخونم به احتمال زیاد نتونم بهش نقدی وارد کنم. چون اونقدری عمیق نیستم و با تزهای زیادی درمورد این موضوع مواجه نشده‌م. اما اگر یک مقاله تخصصی درمورد نوروساینس یا پزشکی بخونم با احتمال بالاتری می‌تونم نقص‌های اون رو شناسایی کنم و بهش نقد و آنتی‌تز وارد کنم. من همون فرد با مهارت‌های یکسان هستم، پس چرا درمورد یکیشون نمی‌تونم تفکر نقادانه داشته باشم و درمورد اونیکی می‌تونم؟ به این دلیل که در یکی از حیطه‌ها ذهنم رو در مواجهه‌ی تئوری‌های بیشتری قرار داده‌م. پس به عقیده‌ی من تفکر انتقادی بیشتر از اینکه یک "مهارت" باشه یک "فرایند" هستش. فرایندی که دو عامل در اون دخیلن: مواجهه با تزهای مختلف و مهارت تفکر تحلیلی. این عوامل با درصدهای مختلفی در این موضوع دخیلن. مهارت تحلیلِ ضعیف چیزی هستش که می‌شه با مواجهه‌ی بیشتر با اطلاعات جبرانش کرد. حتی ضعیف‌ترین مغزها در تحلیل، می‌تونن در صورت مواجهه‌ی کافی با اطلاعات تا حدی تفکر انتقادی داشته باشن. چون مغز به صورت پیش‌فرض برای بررسی الگوها و بهینه کردنشون تلاش می‌کنه. اما قوی‌ترین مغزها هم درصورت مواجهه‌ی ناکافی با اطلاعات، نمی‌تونن تحلیل و نقد درستی رو وارد کنن. پس می‌شه نتیجه گرفت تفکر انتقادی فرایندی هستش که بیشتر به مواجهه با اطلاعات بستگی داره تا توانایی تحلیل فرد؛ و اگر می‌خوایم این فرایند رو تقویت کنیم بهتره عمق اطلاعات رو بیشتر کنیم چون این‌طور بازدهش بیشتره.
دختره با ایرپاد تو گوشش وایساده بود و سرش توی گوشیش بود. یکی از این خفاشا رفت سمتش و شروع کرد به نصیحت، بله همون سناریوی همیشگی که هی داره تکرار می‌شه: "دخترم این نوع پوشش برای کسی با شان شخصیت تو مناسب نیست" و فلان و بیسار. مزخرفاتی که انگار روی نوار کاست همه‌شون کپی پیست شده. اینجور مواقع یکم منتظر می‌مونم ببینم اگه دختره از اوناییه که سریع دستپاچه میشه و نمی‌تونه صحبت کنه، در حد چند جمله جواب طرف مقابلو می‌دم که دختره حس نکنه تنها گیرش آوردن و یکم دستپاچگی‌ش بخوابه. معمولا هم بعدش دختره خودشو جمع می‌کنه و شروع می‌کنه جواب طرفو مستقیم می‌ده و نیاز به ادامه دادن من نیست و خودمو میکشم عقب. اینجا هم یه چندثانیه منتظر بودم ببینم به کجا می‌رسه قضیه. دختره یه چندثانیه طول کشید بفهمه قضیه از چه قراره و ایرپادش رو دراورد. بعد انگار که کاملا آماده بود برای همچین چیزی، بدون تپق زدن شروع کرد یه آفتابه‌ای به هیکل طرف گرفت که اون سرش ناپیدا. تهش هم طرف جواباش کم اومد و با یه فیس قهوه‌ای و یه جمله‌ی "به خدا می‌سپرم شماها رو" فرار کرد رفت. منی که از دور همچین شاهکاری رو مشاهده می‌کردم یه لایک به دختره نشون دادم و گفتم "عالی بود، ده از ده". جامعه‌ی ایران به امثال این دختر خیلی نیاز داره.
Pillars of Creation
دختره با ایرپاد تو گوشش وایساده بود و سرش توی گوشیش بود. یکی از این خفاشا رفت سمتش و شروع کرد به نصیحت، بله همون سناریوی همیشگی که هی داره تکرار می‌شه: "دخترم این نوع پوشش برای کسی با شان شخصیت تو مناسب نیست" و فلان و بیسار. مزخرفاتی که انگار روی نوار کاست…
مسئله‌ی حجاب اجباری توی جامعه‌ی ایران چیزی نیست ‌که بخواد با سانتی‌مانتالیسم و قدمای کوچیک حل بشه. برای حل این مسئله به حرکت‌ها و جنبش‌های کاملا رادیکال و افراطی نیازه‌. چون این قضیه چند دهه‌ست که به صورت سیستماتیک توی فرهنگ جمعی مردم و مخصوصا نسل‌های قبلی ریشه دوونده و هر قدم کوچیکی سریعا توسط سیستم خنثی می‌شه و نمی‌تونه پیشروی کنه. برای همین نیازه که گروهی به صورت کاملا رادیکال، نقطه‌ی مقابلِ اون چیزی که به عنوان "حجاب" شناخته می‌شه رو اجرا کنن و تو دهن هرکسی که بخواد حرفی بزنه بکوبن تا راه رو برای بقیه باز کنن. به همین دلیله که می‌گم جامعه‌ی ایران به امثال همچین دختری خیلی نیاز داره‌. اون فردی که به خودش جرات می‌ده و جلو میاد که به عقیده‌ی خودش "امر به معروف" انجام بده، اگر چندبار با همچین واکنشی مواجه بشه شرطی سازی می‌شه و دیگه این کار رو انجام نمی‌ده. قشر کمی هستن که این کار رو انجام می‌دن و اگر همون قشر هم تا حد زیادی خنثی بشن بقیه‌شون کاری از پیش نمی‌برن و صرفا به قضاوت کردن اکتفا می‌کنن. قضاوت همیشه وجود داره، هیچوقت نمی‌شه قضاوت مردم رو به طور کامل از بین برد اما می‌شه تا حد قابل توجهی کاری کرد که کسی به خودش اجازه نده قضاوتش رو به عمل تبدیل کنه. نمونه‌ی این قضیه رو توی جنبش مهسا دیدیم که یه جنبش رادیکال درمورد حجاب اجباری بود و بعدش خیلی‌ها که تا قبل از اون جرات نداشتن حجابشون رو بردارن تونستن این کار رو بکنن. به این دلیل که این جنبش تونست تا حد قابل توجهی پیشروی کنه داخل فرهنگ و راه رو برای قدم‌های کوچیک باز کنه. هرچند هنوز تا هدف نهایی خیلی فاصله‌ست و کارهای زیادی باید کرد.
سوته‌دلان
با پدر خداحافظی کردم و در کنار مزار مادرش به خاک سپردیمش ...
از غمِ آدم‌هایی که دوستشون دارم واقعا غمگین می‌شم. یادمه اون پیام‌هایی بهمن درمورد پدرش می‌ذاشت رو می‌خوندم پیش خودم فکر می‌کردم‌ که کاش حالش بهتر بشه و بهمن بیشتر از این غم نکشه. ولی خب آدم نمی‌دونه زندگی چه غم‌های بیشتری رو قراره به همراه داشته باشه، و چه غمی بزرگ‌تر از فقدان کسی که برای آدم عزیزه. تسلیت می‌گم بهمن جان، برات صبرِ زیاد آرزو می‌کنم که بتونی از این برهه‌ی سخت گذر کنی🖤
Pressure (2026)
Pillars of Creation
Photo
چندوقت پیش به چشمم خورد اندرو اسکات تو این فیلمه بازی کرده و به خاطر علاقه خاصی که به این آدم و اکتش دارم همین کافی بود بذارمش تو واچ‌لیستم. امشب رندوم به سرم زد برم سراغش. فیلمش درمورد 72 ساعت قبل از عملیات نورماندی توی جنگ جهانی دومه. همون عملیاتی که داخلش قوای متفقین بزرگ‌ترین عملیات آبی خاکی تاریخ رو انجام دادن و با پیاده شدن تو سواحل نورماندی فرانسه و پیشروی در نهایت تونستن فرانسه رو از اشغال آلمانِ نازی دربیارن و باهاش یه ضربه کاری به هیتلر بزنن و طی سال بعد هم کامل باعث سقوطش بشن.

انتظار داشتم فیلمش روی همین جنگ تمرکز داشته باشه ولی متوجه شدم این اصلا از یه فیلم معمولی جنگی خیلی فراتره. در واقع می‌شه گفت یه لکچر پرکتیکال درمورد دیتاساینس و تحلیل داده‌س. کاراکتر اصلی که اندرو اسکات بازی‌ش می‌کنه وظیفه‌ش اینه وضعیت هوا رو در روز حمله پیش‌بینی کنه و تصمیم بگیره آیا اون روزِ مشخص شده برای حمله مناسبه یا نه. پیش‌بینی هوا همین الان هم از سخت‌ترین کارهای ممکنه و عدم قطعیت خیلی داخلش زیاده. فیلم هم روی همین تمرکز کرده: عدم قطعیت. این که در دنیای واقعی و در مواقعی که عدم قطعیت موج می‌زنه چطور باید تصمیم گرفت. این وسط هم به خیلی از فرایندها و خطاهایی که در تحلیل داده ممکنه رخ بده اشاره کرده. از سوگیری‌های شناختی‌ای که ممکنه پیش بیاد، اینکه به داده‌ها و الگوهای تاریخی بیشتر می‌شه اعتماد کرد یا داده‌های فعلی، تا نحوه انتقال داده و تحلیلش به فردی که قراره تصمیم‌گیری رو انجام بده. اگر به مباحث تحلیل داده علاقه دارید فیلم جالبی می‌تونه باشه براتون.
Pillars of Creation
پیش‌بینی هوا همین الان هم از سخت‌ترین کارهای ممکنه
اثر پروانه‌ای: چطور بال زدن یک پروانه در برزیل می‌تونه باعث ایجاد توفان در آمریکا بشه؟ 
     
در سال 1960 یک ریاضی‌دان به اسم ادوارد لورنتس روی یک مدل ریاضی برای پیش‌بینی آب‌وهوا کار می‌کرد. لورنتس برای شبیه‌سازی این مدل از یک کامپیوتر استفاده می‌کرد و روند کارش اینطور بود که آخرین دیتاهای خروجی هر روز رو به عنوان شرایط اولیه‌ی روزِ بعد وارد مدل می‌کرد تا پیش‌بینی آب‌وهوای آینده رو بر اساس اون دیتاها انجام بده. یک بار لورنتس می‌خواست محاسبه‌ای که نتایجش رو به صورت پرینت شده داشت دوباره انجام بده. اون پرینت رو برمیداره و دیتا رو دوباره به صورت دستی وارد مدل می‌کنه و منتظر می‌شینه تا شبیه‌سازی به پایان برسه. اما بعد از اینکه شبیه‌سازی به پایان رسید، متوجه می‌شه نتیجه نهایی در عین حال که شرایط ابتدایی شبیه بودن به شدت با اون چیزی که قبلا بهش رسیده بود متفاوته. انگار که یک الگوی آب‌وهوایی کاملا متفاوت شکل گرفته. لورنتس پس از بررسی متوجه می‌شه کامپیوتر عدد رو با دقت 6 رقم اعشار نگه می‌داره اما اون پرینتر برای صرفه جویی در فضا فقط تا 3 رقم اعشار رو پرینت کرده بود. یعنی اختلاف دیتای ورودی به مدل به کوچکی 6 رقم اعشار بود. به کوچکیِ اثری که بال زدن یک پروانه می‌تونه داشته باشه. اما همین اختلاف کوچیک در شرایط اولیه، در نهایت به نتیجه‌ی خیلی متفاوتی انجامید. لورنتس این یافته رو داخل مقاله‌ای منتشر کرد و عبارت "اثر پروانه‌ای" هم پس از این مقاله به وجود اومد: به معنی تغییر کوچک در شرایط اولیه در یک سیستم آشوبناک (Chaotic System) که منجر به تغییرات شدید در آینده‌ی سیستم میشه.

نظریه‌ی آشوب (Chaos Theory) شاخه‌ای از ریاضیات هستش که به مطالعه‌ی سیستم‌های آشوبناک می‌پردازه. یک سیستم آشوبناک سیستمی هستش که قانون‌مند و قطعی (Deterministic) رفتار می‌کنه اما در عین حال رفتار آینده‌ش به شدت غیر قابل پیش‌بینی می‌تونه باشه. به این دلیل که روابطی که بین متغیرهای اون سیستم وجود دارن روابط غیر خطی هستن و ساده نیستن. پیش‌بینی رفتار سیستم‌های آشوبناک دقیقا به خاطر این ساختارشون -روابط قانون‌مند و غیرخطی- به شدت وابسته و حساس به شرایط اولیه هستش. کوچکترین تغییر در شرایط اولیه‌ی یک سیستم آشوبناک می‌تونه منجر به نتایج کاملا متفاوت بشه. اما چون در عمل نمی‌شه شرایط اولیه رو با دقت بی‌نهایت اندازه‌گیری کرد، پیش‌بینی دقیق رفتار این نوع سیستم‌ها در بلند مدت غیر ممکن هستش. به همین دلیله که پیش‌بینی دقیق آب‌وهوا در بازه‌ی پس از چندروز غیر ممکنه: چون زمین و هوا سیستم‌های آشوبناک هستن که روابط بین متغیرهاشون غیر خطی هستش. و ما نمی‌تونیم این متغیرها رو با دقت بینهایت اندازه بگیریم. متغیرهایی مثل دما، میزان رطوبت، سرعت فعلی باد و... که تغییر کوچک در هرکدومشون، به خاطر ماهیت سیستم، می‌تونه منجر به یک پیش‌بینی کاملا متفاوت بشه.

شالوده اصلی نظریه آشوب این ایده‌ست که نظم و آشوب همیشه مخالف و در مقابل هم نیستن. سیستم‌های آشوبناک ترکیبی جذاب از نظم و آشوب هستن. از بیرون که به اون‌ها نگاه کنیم رفتاری غیرقابل پیش‌بینی دارن و بی‌نظمی از خودشون نشون می‌دن ، اما در درون این سیستم‌ها یک مجموعه از معادلات قطعی می‌بینیم که با نظم کار می‌کنن. کاربرد نظریه‌ی آشوب در دنیای واقعی زیاده چون سیستم‌هایی که در دنیای واقعی باهاشون سر و کار داریم، تقریبا همگی سیستم‌های آشوبناک و غیر خطی هستن. سیستم‌هایی مثل سامانه‌های جوی، صفحات زمین‌شناختی و مهم‌تر از همه، جوامع انسانی. جوامع انسانی یک نمونه‌ی بارز از سیستم‌های آشوبناک محسوب می‌شن و سیستم‌هایی که زیر مجموعه‌ی این سیستم هستن مثل اقتصاد، سیاست و ... همگی سیستم‌های آشوبناک محسوب می‌شن. سیستم‌هایی که اثر پروانه‌ای داخلشون وجود داره و کوچک‌ترین تغییر داخلشون، مثل رد شدن یک دانشجو از آکادمی هنر، می‌تونه منجر به یک تغییر عظیم مثل منفجر شدن بمب اتم در هیروشیما و ناکازاکی بشه.