Pillars of Creation
1.96K subscribers
290 photos
20 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
Pillars of Creation
Hozier – Francesca
عشقی که در بهشت به سرانجام نمی‌انجامد

کتاب "کمدی الهی" از دانته آلیگیری به گفته‌ی اکثر منتقدان برجسته‌ترین اثر ادبیات ایتالیا محسوب می‌شه. علاوه بر اون در لیست برترین آثار ادبیات حماسی دنیا در کنار شاهنامه‌ی فردوسی و اودیسه‌ی هومر قرار می‌گیره. این کتاب از زبان خود دانته روایت می‌شه که طی اون تصویری خیال‌پردازانه از سفرش به دنیای روح و پس از مرگ ارائه می‌ده. کتاب به سه بخش تقسیم می‌شه: دوزخ، برزخ و بهشت. در دوزخ، یکی از شاعران روم باستان به اسم "ویرژیل" به کمک دانته میاد تا اون رو برای گذر از این مرحله راهنمایی کنه.

دوزخ در این کتاب نُه حلقه داره. هر حلقه مربوط به یک گناه هستش و حلقه‌ی دوم مربوط به گناه شهوت. دانته و ویرژیل وقتی به این حلقه می‌رسن گردبادی رو مشاهده می‌کنن که در داخلش ارواحی که در زندگی دنیوی خودشون شهوت‌ران بودن توسط بادهای عذاب‌آور این گردباد مجازات می‌شن. بین این روح‌ها، دو روح می‌بینن که طوری همدیگه رو در آغوش گرفتن که انگار یک روح هستن. دانته به اون‌ها نزدیک می‌شه و درمورد داستان ورودشون به اینجا می‌پرسه‌.

اون دو روح، خودشون رو پائولو و فرانچسکا معرفی می‌کنن. پدرِ فرانچسکا یک لورد ایتالیایی بوده که برای اتحاد با یک خاندان، دخترش فرانچسکا رو به عقد پسر اون لورد درمیاره. فرانچسکا و شوهرش، جیووانی به همدیگه علاقه‌ای نداشتن و این ازدواج صرفا یه ازدواج سیاسی برای تامین صلح بود. جیووانی یک برادر کوچک‌تر به اسم پائولو داشته. فرانچسکا و پائولو باهم آشنا می‌شن و به تدریج عاشق همدیگه می‌شن و رابطه‌ی پنهانی‌ای رو دور از چشم شوهرش، یعنی برادرِ پائولو استارت می‌زنن. اما یک روز جیووانی این دوتا رو باهم می‌بینه و از شدت خشم شمشیرش رو درمیاره و هردوی اون‌ها رو می‌کشه. فرانچسکا و پائولو بعد از کشته شدن به حلقه دوم جهنم فرستاده می‌شن.

هوزیر این موزیک رو با الهام از این داستان داخل کمدی الهی ساخته. لیریک از زبان فرانچسکا هستش. درواقع هوزیر داخل این آهنگ ایده‌ی محکومیت ابدی فرانچسکا رو وارونه می‌کنه: به‌جای اینکه عشق رو چیزی پشیمون‌کننده نشون بده، اون رو به‌عنوان تجربه‌ای ستایش می‌کنه که ارزش تکرار دوباره رو داره. می‌گه که حتی اگر مجبور باشه دوباره تمام رنج‌ها و عاقبت دوزخی را تجربه کنه، باز هم اون عشق رو در کنار پائولو انتخاب می‌کنه. و در آخر هم اشاره می‌کنه که بهشت تحمل و ظرفیت پذیرش این عشق عمیق رو نداره.


عکس بالا نقاشی‌ای هستش که با الهام از این داستان کشیده شده. دانته و ویرژیل درحال ملاقات با فرانچسکا و پائولو.  
Pillars of Creation
عشقی که در بهشت به سرانجام نمی‌انجامد کتاب "کمدی الهی" از دانته آلیگیری به گفته‌ی اکثر منتقدان برجسته‌ترین اثر ادبیات ایتالیا محسوب می‌شه. علاوه بر اون در لیست برترین آثار ادبیات حماسی دنیا در کنار شاهنامه‌ی فردوسی و اودیسه‌ی هومر قرار می‌گیره. این کتاب از…
جالبه بدونید در اواخر دوره‌ی ساسانی توی ایران، کتابی تالیف شد به اسم "ارداویراف‌نامه" که مضمونش خیلی شبیه به کمدی الهی دانته هستش. این کتاب یکی از متون‌ کهن زرتشتی هستش و ماجراش درمورد چند موبد زرتشتیه که تصمیم می‌گیرن یکی از خودشون به اسم "ویراف" رو انتخاب کنن تا روحش به دنیای پس از مرگ بره و برگرده تا چیزهایی که دیده رو براشون بازگو کنه. پژوهش‌هایی که روی کمدی الهی دانته انجام شده نشون می‌ده که دانته برای تالیف کمدی الهی از منابع عربی‌ای الهام گرفته که همون منابع از روی ارداویراف‌نامه اقتباس شده‌ن. پس به عبارتی می‌شه گفت کمدی الهی دانته به طور غیر مستقیم از روی ارداویراف‌نامه اقتباس شده و منشا اون به ایران برمی‌گرده.
Pillars of Creation
مثلا از معمایی‌هایی که اخیرا اومدن silo خیل خوب این اصل رو رعایت کرده. با وجود اینکه فقط دوتا سیزن ازش اومده بیرون
سیزن سوم سایلو طبق انتظارم خیلی خوب داره پیش می‌ره. هرچند تا اپیزود پنج یکم کند رفت جلو و هایپی که مخاطبا داشتن یکم خوابید ولی از پنج به بعد دوباره جون‌ گرفته داستان. تا الان هشت‌تا اپیزود اومده که خیلی خوب پیشرفت دادن داستانو. درود بر فیلمنامه‌های معمایی اصولی.
برای رمان بعدی می‌خوام یه چیزِ به نسبت سبکی رو شروع کنم تا بعدش برم سراغ یه چیزِ سنگین‌تر؛ و توی این موقعیت چی بهتر از ادبیات ژاپن! این کتابِ سوسه‌کی چندوقتی بود که هی بهم چشمک می‌زد و فکر کنم الان وقتش شد. اسم سوسه‌کی رو زیاد توی کتابای موراکامی می‌بینین. مشخصا یکی از نویسنده‌هاییه که براش خیلی الهام‌بخش و مورد علاقه بوده. داستان کوتاه چنتایی از سوسه‌کی خونده‌م ولی رمان نه. ازش یکی‌ همین "کوکورو" رو دارم و "من یک گربه هستم". پرفروش‌ترین کارش هم همین کوکوروعه. بریم ببینیم جنابِ سوسه‌کی که در قلبِ موراکامی هستش چه چیزی برای گفتن داره.
این که یک پزشک بدونه در چه مواقعی باید "هیچ" اقدامی انجام نده به همون اندازه اهمیت داره که بدونه در چه مواقعی چه اقدامی باید انجام بده. چیزی که ما به عنوان "بیماری" در نظر می‌گیریم در واقع بر هم خوردن هم‌ایستاییِ یک سیستمِ پویا به اسم بدنه. چیزی که به عنوان "درمان" در نظر‌ می‌گیریم هم همچنان به معنی بر هم زدن روند همین سیستمه. از ساده‌ترین چیزها مثل خوردن استامینوفن تا اقدام‌های به شدت پیچیده مثل جراحی قلبِ باز، همگی دستکاری و تغییرِ این سیستم هستن که همه‌ی اجزای دیگه رو می‌تونن متاثر و دارای عوارض کنن. پس به عبارتی بیماری و درمان هردو از یک جنس هستن و هردو از جنسِ برهم زدن روند سیستم. و هردو در نهایت عوارضی رو ایجاد می‌کنن. اینجاست که به یکی از تناقضات بنیادین پزشکی می‌رسیم: پزشک کسی هستش که ابزارش برای کم کردن رنج و بهبود آسیب، همون ابزاری هستش که می‌تونه برای افزایش رنج و آسیب استفاده بشه. بر همین اساس هستش که سوگندنامه‌ی بقراط با اصلِ "نخست آسیب نرسان" آغاز می‌شه، نه اصلِ "نخست درمان کن". تواناییِ سنجیدن رنجِ ناشی از اقدام در برابر رنجِ ناشی از خود بیماری و مقایسه‌ی اون‌ها از مهم‌ترین مهارت‌هایی هستش که یک پزشک باید داشته باشه. تشخیصِ اینکه چه موقع بر هم زدن سیستم با اقدام درمانی و قبول عوارضش در کفه‌ی سنگین‌تر ترازو نسبتِ عوارض خودِ بیماری قرار می‌گیره. و مهم‌تر از همه، تشخیص این که چه مواقعی بهترین اقدام، انجام ندادنِ هیچ اقدامی هستش. چون بعضی اوقات انجام دادن هر اقدامی در برابر اون بیماری، رنج بیشتری رو نسبت به خود اون بیماری قراره به همراه داشته باشه. این مهارت، نشون دهنده‌ی بلوغ بالینی هستش و تجربه و علم زیادی رو می‌طلبه. پزشکِ خوب، پزشکی نیست که همیشه "کاری" رو انجام بده، بلکه کسی هستش که می‌دونه چه زمان عدم مداخله، خودش بهترین مداخله‌س.
Forwarded from Recherché
زمانی میتونی بگی حرف دیگران برات مهم نیست که این “دیگران” شامل آدم‌هایی که دوستشون داری و برات مهم هستند هم بشه.

منظور در رابطه با نحوه‌ی برخورد با اون آدم‌ها در رابطه نیست.
(که مثلاً طرف مقابل بهت بگه حرفت من رو ناراحت کرد و تو به‌جای عذرخواهی بگی نظرت برات مهم نیست.)

منظور در طرز فکر اونها درباره‌ی طوری هست که تو باید باشی و طوری که در واقعیت دوست داری باشی/هستی.
نیازی نیست تصویری که دیگران از تو در ذهنشون می‌سازند واقعیت تو بشه.
حتی اگر اون دیگری، عزیزت باشه.
اگر واقعاً تو براشون عزیز و مهم هستی، همون‌طور که هستی قبولت خواهند داشت نه اون‌طوری که دلشون می‌خواست تو باشی.

و این یک قابلیتی هست که بسیار سخت بدست میاد چون انسان‌ها بنده‌ی تماشای خودشون از دید دیگرانند.
برای همین یکی از متود بسیار ساده‌ی خام کردن طرف مقابل، حرف زدن و تعریف کردن ازش هست.
آدم‌ها ساعتها سکوت می‌کنند و به توضیحاتت از خودشون گوش می‌کنند و اون‌هایی که یک شناخت قوی از کسی که هستند ندارند، حرفهات رو درونی می‌کنند.

برای همینه که برای بعضی، فالگیر و تاروت و ماه تولد و ام‌بی‌تی‌آی میتونه کاملاً توصیف کننده‌ی کاراکترشون باشه.
چون خودشون رو برحسب یک سری قیدِ مشهور و طرفدار دار تعریف می‌کنند.
یه مدت ماچا خوردن مد میشه. توی ایران ماچا پارتی راه میندازن.
بعد تنفر ازش مد می‌شه. زیر هر پستی که یکی ماچا میخوره نوشتن «مزه‌ی علف میده.»
یه مدت عکس با کتاب گذاشتن کلاس داره، یک مدت دیگه می‌شه پرفورمتیو و بازیگری.
فی‌الواقع باید در یک گروه باشند تا بتونند شخصیت خودشون رو تعریف کنند چون به تنهایی شخصیتی ندارند.

برای همین “خود” بودنه می‌شه یک ترند نه یک چیز واضح.
جملاتی مثل:
باید خودم رو پیدا کنم.
باورهامو باور کنم.
و…

از همین دنبال کردن ترند میان.
سرآخر همه‌ی اینها کپی پیست یک شخصیت جنریک، بی‌عمق و بی‌رنگ و لعابه. (شبیه به این پرامپت‌هایی که بهتون میدن بزنین در چت‌جی‌پی‌تی که شمارو برای خودتون تعریف کنه.)
آدمیزاد به هر ریسمانی چنگ می‌زنه که مجبور نباشه خودش خودش رو بسازه و تعریف کنه چون وحشت‌داره از غلط تعریف شدن.
تعریف “غلط” چه تعریفیه؟
تعریفی که برای مخاطبِ خاص اون شخص جذاب نباشه.
اگر نتونه اون گروه خاص رو جذب کنه، زندگی براش معناش رو از دست می‌ده چون در خودش نهادینه کرده که هدف نهایی در زندگیش “خواسته شدنه”.
پس برای بدست آوردن این هدف خودش رو تبدیل به یک خمیر بازی می‌کنه که هرشکلی می‌گیره تا مخاطبِ خاص رو جذب کنه.
چون مخاطبِ خاص در هر مرحله از زندگیش تغییر میکنه.

و این‌گونه می‌شه که جامعه‌ای شکل می‌گیره پر از آدم‌هایی که ثبات شخصیتی ندارند چون تعریفی از “خودآگاهی” ندارند.
Forwarded from JESSICA's FLOOR (Rézvan)
این توییت‌هایی که در تمسخر تافل و آیلتس می‌زنید، به انگلیسی بزنید و هشتگ بزنید. ترند کنید حداقل چراغ خاموش خفه‌مون نکنن.
ترندش رو شروع کنید به همه هم بگید بزنن تا هنوز کامل نبستن.
جوک درست کردن و ناله واسه خودمون هیچ نتیجه‌ای نداره.
1- یه فرایندی تو حیطه‌ی ماشین لرنینگ و شبکه‌های عصبی مصنوعی وجود داره به نام transfer learning. به این معنی که برای train کردن یه شبکه و مدل جدید، به جای این که بیان و از صفر اون شبکه رو روی دیتا آموزش بدن، میان و از یک شبکه عصبی که تا حدی train و آموزش داده شده استفاده می‌کنن و دیتا رو روی اون فیت می‌کنن. این فرایند به طور گسترده در حیطه‌های مختلف استفاده میشه. برای مثال وقتی یه مدلِ تشخیص دوچرخه داخل عکس می‌خوان بسازن، می‌تونن از مدلی که برای تشخیص چرخ آموزش داده شده استفاده کنن و اون رو با عکس‌های دوچرخه دوباره train کنن. تا در نهایت وزن‌های هر نورون رو راحت‌تر بهینه کنن و بدون هزینه‌ی زیاد بتونن به نتیجه برسن. یا برای مثال یه شرکت مثل openAi برای آپدیت مدل‌های ChatGPT نمیاد از صفر شروع کنه دیتا رو آموزش بده به شبکه. میاد و از مدل‌های pre train شده‌ی قبلی خودش استفاده می‌کنه و دیتاهای جدید و آپدیت‌ها رو روش فیت می‌کنه و این طوری بدون ریسورس‌های زیاد و هزینه بالا می‌تونه مدل خودش رو آپدیت کنه و پیشرفت بده.
Pillars of Creation
1- یه فرایندی تو حیطه‌ی ماشین لرنینگ و شبکه‌های عصبی مصنوعی وجود داره به نام transfer learning. به این معنی که برای train کردن یه شبکه و مدل جدید، به جای این که بیان و از صفر اون شبکه رو روی دیتا آموزش بدن، میان و از یک شبکه عصبی که تا حدی train و آموزش داده…
2- مهم‌ترین اختراع تاریخ بشر از نظر من اختراع "خط" هستش. اگر یه نمودار از میزان پیشرفت بشریت و اختراعاتش در طول زمان بکشید، واضحا می‌تونید ببینید که بعد از اختراع خط، این نمودار یک حالتِ نمایی به خودش می‌گیره و به صورت توان‌دار رو به بالا حرکت می‌کنه. در واقع پیش از اختراع خط، دانش نمی‌تونست اونقدری پیشرفت کنه. چون هر فردی که به دنیا می‌اومد طی عمر محدودش چیزهای کمی رو از افراد بزرگتر از خودش یاد می‌گرفت، چیزهای کمی رو هم خودش کشف می‌کرد. در نهایت از بین چیزهایی که کسب می‌کرد و چیزهایی که کشف می‌کرد، بخش محدودی رو به نسل بعد منتقل می‌کرد. این انتقال در هر نسل اونقدری زیاد نمی‌تونست باشه چون یک فرد به تنهایی اونقدری قابلیت نداشت که همه‌ی افکار و تجربیاتش رو به طور پایسته منتقل کنه چون بخش زیادی ازش توسط افراد بعدی فراموش می‌شد. نتیجه این می‌شد که افراد به دنیا می‌اومدن و یه سری تجربیات در طی زندگی‌شون به دست می‌آوردن و نمی‌تونستن همه‌ش رو منتقل کنن. به همین دلیل آگاهی هر نسل با یه تقریب خوب نسبت به نسل قبل ثابت می‌موند و هر نسل از صفر شروع می‌کرد به کشف محیط اطرافش. اما با اختراع خط بازی تغییر کرد. افراد می‌تونستن آگاهی، تفکرات، تجربیات و کشفیات خودشون از محیط اطراف رو تا حد خیلی زیاد و پایسته‌ای به نسل بعد انتقال بدن. چون وقتی مکتوب می‌شد دیگه فراموش نمی‌شد و همیشه می‌شد بهش مراجعه کرد. نسل بعد نیاز نبود از صفر شروع کنه، می‌تونست از آگاهی‌ای که مغزهای پیشین براش تلاش کرده بودن پایه بسازه و آگاهی‌های جدید رو روی همون پایه سوار کنه؛ اون رو مکتوب کنه و به نسل بعد انتقال بده و نسل‌های بعد هم همین چرخه رو به طور پیوسته ادامه بدن. انباشت آگاهی و تفکرات چیزی بود که پیشرفت و حرکت رو به جلو برای بشریت رو فراهم ‌کرد.
Pillars of Creation
2- مهم‌ترین اختراع تاریخ بشر از نظر من اختراع "خط" هستش. اگر یه نمودار از میزان پیشرفت بشریت و اختراعاتش در طول زمان بکشید، واضحا می‌تونید ببینید که بعد از اختراع خط، این نمودار یک حالتِ نمایی به خودش می‌گیره و به صورت توان‌دار رو به بالا حرکت می‌کنه. در واقع…
3- در واقع اگر بخوایم دنیای اطراف رو با اصول ماشین لرنینگ بررسی کنیم، انسان‌ها شبکه‌های عصبی طبیعی‌ای هستن که در یک محیطِ پر از دیتا قرار می‌گیرن. شبکه عصبی به طور پیوسته تلاش می‌کنه خودش رو روی دیتا (محیط) فیت کنه، خودش رو باهاش train کنه، ازش اطلاعات به د‌ست بیاره و رفتارش رو پیش‌بینی کنه. تا یه مدتی این شبکه‌های عصبی از صفر شروع می‌کردن و به خاطر عمر محدودشون اونقدری نمی‌تونستن خودشون رو روی تمامی دیتای اطرافشون فیت کنن. چون حجم بیش از حد دیتا با عمرِ محدود هر فرد در تضاده. بنابراین "خط" برای جوامع انسانی نقشِ ترنسفر لرنینگ رو داره. نقش یه ارتباط بین شبکه‌های عصبی نسل‌های پیشین و پسین. شبکه‌های عصبی هر نسل می‌تونستن به جای اینکه از صفر خودشون رو روی محیط train بدن، از آگاهی شبکه‌های عصبی نسل‌های پیشین که تا حدی روی دیتا آموزش داده شده بودن استفاده کنن و بعد به جای اینکه از صفر شروع کنن، از همون نقطه‌ای که افراد قبلی متوقف شده بودن راه رو ادامه بدن. در واقع خط چیزی بود که جوامع انسانی رو به یک شبکه‌ی عصبیِ جمعی تبدیل کرد که به صورت نامحدود و تا موقعی که وجود داره و منقرض نشده می‌تونه به روند train شدن روی محیط، نزدیک شدن به واقعیتِ اون و پیش‌بینی رفتارش ادامه بده.
Pillars of Creation
5-
6- در نهایت، "مرگ" و "خط" دو عاملی هستن که از نظر من وجود داشتنشون باعث شد جوامع انسانی به این سطح از پیشرفت برسن و نبودشون می‌تونست پیشرفت رو کند و تا حد زیادی غیر ممکن کنه. به این دلیل که اگر "مرگ" وجود نداشت، انسان‌ها دیگه به سمت ایده‌های جدید نمی‌رفتن چون قبول ایده‌های جدید برای مغزهای سن بالا می‌تونست پایه‌های هویتشون رو نقض کنه و به این دلیل به ایده‌های قدیمی خودشون تعصب پیدا می‌کردن و جلوی حرکت بقیه به سمت ایده‌های جدید رو هم می‌گرفتن. اگر "خط" وجود نداشت هم هر نسل جدید مجبور بود دوباره از صفر روی محیط شروع کنه. بدون انتقال این آگاهی به نسل بعد، همه‌ی نسل‌ها مجبور بودن چرخه‌ی از صفر شروع کردن رو ادامه بدن. اما وجود داشتن هردو عاملِ "مرگ" و "خط" باعث شد طی هر نسل، شبکه‌های عصبی جدید با محتوای آگاهی نسل پیشین تعلیم پیدا کنن و از صفر شروع نکنن، اون آگاهی رو پیشرفت بدن و مکتوبش کنن، و قبل از اینکه بخوان با تعصبشون جلوی پیشرفت رو بگیرن، فوت کنن و راه رو برای انجام این چرخه توسط نسل بعد باز کنن. شاید بشه وجودیت پویای جوامع انسانی رو به عنوان یک شبکه‌ی عصبی جمعی از نسل‌های متمادی که به طور پیوسته خودش رو با اجزای جدید ترمیم می‌کنه تا به درک دقیق‌تری از محیط و واقعیت برسه توصیف کرد.
این که یه "ایرانی فلان طوره" انداختین توی دهنتون و در پی‌ش چنتا صفت و تحلیل پیوند می‌کنین بهش نشونه‌ی هوش سرشار و توانایی بالاتون برای تحلیل وضعیت جامعه‌ نیست؛ بلکه بیشتر از کوته‌فکری و اطلاعات ناکافی‌تون خبر می‌ده که نمی‌تونین تشخیص بدین اکثر این صفت‌ها و تحلیل‌ها که برای وضعیت مردم جامعه ایران استفاده می‌کنید چیزهایی هستن که به صورت دیفالت همه‌ی مردم در همه‌ی جوامع دارن و می‌تونن بهش دچار بشن. قبل از اینکه بخواید یه صفت و تحلیل رفتاری رو به جامعه‌ی ایران نسبت بدید از خودتون سوال بپرسید: چرا این صفت صرفا مختص مردم ایرانه؟ چه تضمینی وجود داره که اگر مردم یک جامعه‌ی دیگه در این شرایط بودن همین رفتار رو انجام نمی‌دادن؟ اگر جواب مشخصی برای این سوال‌ها نداشتید بیخیالش بشید چون چیزی که می‌خواید بگید با احتمال بالاتر قراره یه مزخرف پا منقلی باشه تا یه تحلیل سازگار با واقعیت و یه انتقاد سازنده. به عقیده‌ی من جامعه‌ی ایران به دلیل مواجهه‌ی پیوسته‌ش با یک سری موضوعات، بلوغ بیشتری در این موضوعات نسبت به بقیه جوامع داره. و برخلاف تحلیل‌هایی که "ایرانی‌ها اِل" و "ایرانی‌ها بِل" از نظر من خرد جمعی جامعه‌ی ایران در یک سری موضوعات از میانگین بقیه‌ی جوامع بالاتره؛ چه بسا اگر مردم یه جامعه‌ی دیگه در شرایط ما بودن به مراتب رفتار بدتر و مسخره‌تری انجام می‌دادن. چون ما داریم درمورد "میانگین" مردم صحبت می‌کنیم. این که چرا با وجود بالا بودن این میانگین در یک سری حیطه‌ها وضع همچنان تغییری نمی‌کنه و اینطور باقی مونده به این دلیله که مردم فقط یک عامل از مجموعه عوامل هستن و بالا رفتن خرد جمعیشون قرار نیست به تنهایی تاثیری ایجاد کنه. ولی آیا اینجا باید متوقف شد؟ نه، همچنان باید ادامه داد. آیا جامعه‌ی ایران همچنان نیاز به بلوغ بیشتر داره؟ بله‌. آیا نیاز به انتقادهای سازنده برای تکرار نکردن اشتباه‌ها در جهت این بلوغ داره؟ قطعا بله. ولی آیا تحلیل‌هایی مثل "ایرانی اِل ایرانی بِل، امان از ایرانی و این کاراش" جزو انتقادهای سازنده محسوب می‌شن؟ نه. اکثرا انتقاد هم محسوب نمی‌شن و صرفا یه غُر شخصی‌ان تا یه انتقادِ درست.
Pillars of Creation
پنجشنبه ساعت چهار بیا برویم با هم قدم بزنیم. برویم «باغ ارم». گاهی فقط می‌آیم بغل دستت، زود رد می‌شوم، کسی نمی‌فهمد. دو سه متر دورترت می‌آیم. می‌خواهم هرچی تو می‌بینی ببینم. شرق بنفشه - شهریار مندنی‌پور
سال پیش یکی دو روز قبل از جنگِ دوازده روزه این "شرق بنفشه"ی شهریار مندنی‌پور رو شروع کردم. وسط روزای جنگ دراپش کردم چون رفته بودم رو فاز بقا و ساید رمانتیکم خاموش شده بود و دیگه ارتباط خاصی با ادبیاتش نمی‌گرفتم. بعد جنگ هم نرفتم سراغش. امروز احساس کردم وسط اینهمه زمختیِ زندگی نیاز به یه ادبیات که واقعا "ادبیات" باشه دارم و اولین چیزی که به ذهنم رسید همین کتاب بود به خاطر قلم ادبی و خاصش. بعد از یه سال و خورده‌ای از سر گرفتمش و ناامیدم هم نکرد. این تیکه‌ش رو ببینید:
Pillars of Creation
سال پیش یکی دو روز قبل از جنگِ دوازده روزه این "شرق بنفشه"ی شهریار مندنی‌پور رو شروع کردم. وسط روزای جنگ دراپش کردم چون رفته بودم رو فاز بقا و ساید رمانتیکم خاموش شده بود و دیگه ارتباط خاصی با ادبیاتش نمی‌گرفتم. بعد جنگ هم نرفتم سراغش. امروز احساس کردم وسط…
صدایت روی بوی بهار نارنج می‌افتد. از جنس همان می‌شود. صدایت در بهار است، صدایت در زمستان بهار است. حرف بزن، من تا ابد به صدایت گوش می‌دهم تا نقطه‌ای شوم در خط کاتبی که صدای تو را می‌نویسد.
و تو گفتی و گفتی و در نگاهت تعجب از ستایش من که نخستین ستایشم بود، بود. برایم خیلی طول کشید بانو تا ستایش مرا پذیرفتی و عادت کردی. حالا سکوتت... حس می‌کنی کوره چقدر داغ شده؟ اگر تو در وجودم نبودی، دستم را در آتش فرو می‌کردم تا ببینی که چگونه رنجم از جنس گدازه‌هاست، بی آن‌که فریاد درد را از دهانم بشنوی، شعله‌ها را خواهی دید که از سرانگشت‌هایم سر می‌کنند و فرومی‌روند و گوشت تنم خواهند شد. ندایی در سرم سر نمی‌دهی و پس خواهان تبدیل منی. بگو شو، می‌شوم. و این آخرین باری است که این کوره روشن شده است. لباس‌هایت را در آن خواهم انداخت، تا دیگر هیچ نشانی از تو بر روی این زمین بر جا نمانده باشد. می‌سوزد و می‌سوزم و تو می‌خواهی به من بفهمانی که قانع نشده‌ای از عشق؛ و یگانه شدن ما را نپذیرفته‌ای. چرا دل‌بسته‌ی آن تن خاکی هستی؟ مگر فنایش قطعی نبود. زمان در برابر تو ماضی است و چه فایده برایت چند سال دیگر زندگی در آن تن، که فقط لحظه‌ای است پیش زیباییت... در این جا هنوز قدری دیگر از خاکستر تن تو مانده است. آن چه به پای سرو ریختم، آن چه به رودخانه ریختم که به دریا بروی و ابر شوی و بباری و آن چه سر کشیدم، همه یکی بوده است.
شام آب و درخت و آتش شده‌ای و من هنوز سرمستم. باید به انتظار کسی که به جستجوی‌مان در را می‌کوبد، بنشینم. نمی‌خواهم مرگ دیگری را بیدار کنم، چرا که دیگر دستم دست تو هم هست، اما امان نمی‌دهند و تو در تنم چشم اشک را هم گشوده‌ای، انگار که هر رنجی می‌خشکد، رنجی دیگر در ماهمان می‌رود. و اینک دل‌خوش به سرو و نارنجم، گور و اطلسی‌هایم، محاط این سرداب و محیط وجود تو، هلا این دُرد جام را می‌نوشم، آتشم، گو خاک آتش شو، خاکستر می‌شوم.

شرق بنفشه - شهریار مندنی‌پور
Pillars of Creation
شرق بنفشه شهریار مندنی پور.pdf
نُه تا داستان کوتاهه. اگر برای همه‌شون وقت نمی‌کنید فقط دوتا داستان اولش، یعنی "شرق بنفشه" و "شام سرو و آتش" رو بخونید ازش. بعدش برای درک بهتر داستان‌ها، استعاره‌هاشون و تکنیک‌های داستان‌نویسی‌ای که مندنی‌پور ازشون استفاده کرده این مقاله رو بخونید:
https://journals.razi.ac.ir/article_420_9adb238ff47af7298ddcea8f69d84e9e.pdf
من قبلا تفکر انتقادی رو یک مهارت ذاتی می‌دیدم که بعضیا دیفالت دارنش، بعضیا زیاد دارنش و بعضیا هم ندارنش. اما الان از نظرم تفکر انتقادی بیشتر از این‌ که یک چیز ذاتی باشه، یک چیز اکتسابیه؛ و اینکه تا حد زیادی هم از نظرم جزو چیزهایی نیست که "مهارت" طبقه بندی بشه. بیشتر از این که یک مهارت باشه، یک فرایند و یک مرحله در یادگیری و عمیق شدن در یک مبحثه. در واقع تفکر انتقادی وقتی اتفاق می‌افته که گستره‌ی‌ دید فرد درمورد یک موضوع گسترده شده باشه و بتونه اون رو از زوایای مختلف ببینه. و این وقتی اتفاق می‌افته که فرد در اون موضوع عمیق شده باشه و اطلاعات کافی داشته باشه. چون تا وقتی که طرف به اندازه کافی نسبت به ابعاد مختلفِ تزی که بهش ارائه شده آگاهی نداشته باشه نمی‌تونه آنتی‌تزی رو بر علیه اون ارائه کنه. وقتی یک تئوری جدید به ذهن ارائه می‌شه، ذهن در وهله اول تلاش می‌کنه الگوی اون تئوری رو پیدا کنه. اگر اون تئوری جدید باشه و الگویی منطبق یا برخلاف با اون از قبل وجود نداشته باشه، اون الگو صرفا در مرحله‌ی به "خاطر سپردن" و "متوجه شدن" باقی می‌مونه که مرحله‌ی سطح پایین‌تری از یادگیریِ یک موضوع هستش. اما به مرور که فرد در اون موضوع عمیق می‌شه با الگوهایی مواجه می‌شه که در بخش‌‌هایی منطبق و در بخش‌هایی برخلاف الگوهای قبلی هستن. اینجاست که مرحله‌ی آنالیز و ارزیابی درمورد الگوهای مختلفی که نسبت به اون موضوع وجود دارن اتفاق می‌افته که مرحله‌ی سطح بالاتری از یادگیریِ اون موضوع هستش. تفکر انتقادی در این مرحله اتفاق می‌افته. در این مرحله‌ست که فرد با مقایسه‌ی الگوهایی که طی مواجهه با تز های مختلف حول یک موضوع در ذهنش شکل گرفته‌ن، می‌تونه اون موضوع رو از ابعاد مختلف بررسی کنه. و در این مرحله‌ست که می‌تونه نقص‌های الگوها رو پیدا کنه و بر علیهشون آنتی‌تز ارائه بده و به اصطلاح تفکر انتقادی داشته باشه. برای مثال من اگر یه مقاله یا رساله‌ی تخصصی درمورد اقتصاد بخونم به احتمال زیاد نتونم بهش نقدی وارد کنم. چون اونقدری عمیق نیستم و با تزهای زیادی درمورد این موضوع مواجه نشده‌م. اما اگر یک مقاله تخصصی درمورد نوروساینس یا پزشکی بخونم با احتمال بالاتری می‌تونم نقص‌های اون رو شناسایی کنم و بهش نقد و آنتی‌تز وارد کنم. من همون فرد با مهارت‌های یکسان هستم، پس چرا درمورد یکیشون نمی‌تونم تفکر نقادانه داشته باشم و درمورد اونیکی می‌تونم؟ به این دلیل که در یکی از حیطه‌ها ذهنم رو در مواجهه‌ی تئوری‌های بیشتری قرار داده‌م. پس به عقیده‌ی من تفکر انتقادی بیشتر از اینکه یک "مهارت" باشه یک "فرایند" هستش. فرایندی که دو عامل در اون دخیلن: مواجهه با تزهای مختلف و مهارت تفکر تحلیلی. این عوامل با درصدهای مختلفی در این موضوع دخیلن. مهارت تحلیلِ ضعیف چیزی هستش که می‌شه با مواجهه‌ی بیشتر با اطلاعات جبرانش کرد. حتی ضعیف‌ترین مغزها در تحلیل، می‌تونن در صورت مواجهه‌ی کافی با اطلاعات تا حدی تفکر انتقادی داشته باشن. چون مغز به صورت پیش‌فرض برای بررسی الگوها و بهینه کردنشون تلاش می‌کنه. اما قوی‌ترین مغزها هم درصورت مواجهه‌ی ناکافی با اطلاعات، نمی‌تونن تحلیل و نقد درستی رو وارد کنن. پس می‌شه نتیجه گرفت تفکر انتقادی فرایندی هستش که بیشتر به مواجهه با اطلاعات بستگی داره تا توانایی تحلیل فرد؛ و اگر می‌خوایم این فرایند رو تقویت کنیم بهتره عمق اطلاعات رو بیشتر کنیم چون این‌طور بازدهش بیشتره.
دختره با ایرپاد تو گوشش وایساده بود و سرش توی گوشیش بود. یکی از این خفاشا رفت سمتش و شروع کرد به نصیحت، بله همون سناریوی همیشگی که هی داره تکرار می‌شه: "دخترم این نوع پوشش برای کسی با شان شخصیت تو مناسب نیست" و فلان و بیسار. مزخرفاتی که انگار روی نوار کاست همه‌شون کپی پیست شده. اینجور مواقع یکم منتظر می‌مونم ببینم اگه دختره از اوناییه که سریع دستپاچه میشه و نمی‌تونه صحبت کنه، در حد چند جمله جواب طرف مقابلو می‌دم که دختره حس نکنه تنها گیرش آوردن و یکم دستپاچگی‌ش بخوابه. معمولا هم بعدش دختره خودشو جمع می‌کنه و شروع می‌کنه جواب طرفو مستقیم می‌ده و نیاز به ادامه دادن من نیست و خودمو میکشم عقب. اینجا هم یه چندثانیه منتظر بودم ببینم به کجا می‌رسه قضیه. دختره یه چندثانیه طول کشید بفهمه قضیه از چه قراره و ایرپادش رو دراورد. بعد انگار که کاملا آماده بود برای همچین چیزی، بدون تپق زدن شروع کرد یه آفتابه‌ای به هیکل طرف گرفت که اون سرش ناپیدا. تهش هم طرف جواباش کم اومد و با یه فیس قهوه‌ای و یه جمله‌ی "به خدا می‌سپرم شماها رو" فرار کرد رفت. منی که از دور همچین شاهکاری رو مشاهده می‌کردم یه لایک به دختره نشون دادم و گفتم "عالی بود، ده از ده". جامعه‌ی ایران به امثال این دختر خیلی نیاز داره.