Pillars of Creation
1.95K subscribers
290 photos
20 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
طوری که یه شاتگانِ کالیبر 12 بهم نگاه می‌کنه وقتی می‌بینم یه مازلم داره درمورد "لزوم رعایت همگانی حجاب در جامعه" نطق‌ می‌کنه:
بنی آدم اعضای یک‌دیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
-سعدی

Human beings are members of a whole
In creation of one essence and soul
If one member is afflicted with pain
Other members uneasy will remain
If you have no sympathy for human pain
The name of human you cannot retain
-Saadi
Pillars of Creation
بنی آدم اعضای یک‌دیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی -سعدی Human beings are members of a whole In creation of one essence and soul If one member is afflicted with…
سخت‌ترین نوع ترجمه با اختلاف ترجمه‌ی شعره. برخلاف ترجمه‌ی متن یا هرچیز دیگه‌ای که مترجم باید صرفا به انتقال مفهوم به صورت کامل فکر کنه، موقع ترجمه‌ی شعر باید همزمان این رو هم در نظر بگیره که کلماتی رو انتخاب کنه که قافیه داشته باشن. چنین کاری فقط در صورتی امکان پذیره که فرد همزمان هم به زبان و فرهنگ مبدا تا حد خیلی بالایی مسلط باشه که مفهوم اون شعر و تک‌تک کلماتش رو به طور کامل درک کنه؛ هم به زبان و ادبیات مقصد مسلط باشه تا بتونه از بین کلماتِ مقصد اون کلماتی رو انتخاب کنه که همزمان با انتقال ماکسیمومِ مفهوم، قافیه رو هم حفظ کنن. چنین کاری خیلی وقتا می‌تونه غیر ممکن یا تا حد خیلی زیادی سخت باشه. چون اولا خیلی از مفاهیمی که در فرهنگ مبدا وجود دارن ممکنه در فرهنگ مقصد وجود نداشته باشن؛ و اگر وجود داشته باشن هم نشه قافیه چید واسشون. طبیعتا میزان خلاقیت و مهارت مترجم خیلی توی این قضیه می‌تونه دخیل باشه و عملا انگار داره یه اثر جدید خلق می‌کنه. بنابراین من برای شعرهایی که ترجمه شده‌ن و همزمان علاوه بر انتقال مفهوم، قافیه هم دارن خیلی احترام زیادی قائلم. برای مترجم‌هاشون هم همین‌طور. چون خودِ ترجمه‌ی شعر رو، هنری جدای از خود اون شعر در نظر می‌گیرم و فردی که ترجمه‌ش کرده رو هم یه هنرمندِ مستقل.
شعرِ بالا که به انگلیسی ترجمه شده یکی از ترجمه‌هایی هستش که خیلی دوستش دارم‌. مترجمش رو نمی‌شناسم اما مهارتش در انتقال مفهوم رو در عین حفظ قافیه می‌پسندم، مخصوصا اون تیکه‌ای که معادل ‌کلمه‌ی "گوهر" کلمات "essence and soul" رو استفاده کرده که خیلی به معادل فارسی اون کلمه نزدیکن و همزمان هم با "whole" توی بیت قبل قافیه دارن. مترجمش خیلی آدم هنرمندی بوده.
Pillars of Creation
سخت‌ترین نوع ترجمه با اختلاف ترجمه‌ی شعره. برخلاف ترجمه‌ی متن یا هرچیز دیگه‌ای که مترجم باید صرفا به انتقال مفهوم به صورت کامل فکر کنه، موقع ترجمه‌ی شعر باید همزمان این رو هم در نظر بگیره که کلماتی رو انتخاب کنه که قافیه داشته باشن. چنین کاری فقط در صورتی…
اواسط فروردین با یکی از دوستام رفته بودیم کتاب‌خونه‌ی مرکزی دانشگاهشون. توی سکشن کتابای انگلیسی یه بخشی داشت مختص ادبیات فارسیِ ترجمه شده به انگلیسی. اونجا یه کتاب رباعیات خیامِ ترجمه شده به انگلیسی به چشمم خورد که در وهله اول طرح جلدش توجهمو جلب کرد. باز کردمش و شروع کردم به نگاه انداختن به رباعیا. اونقدری انتظار نداشتم ترجمه خاصی ببینم چون فلسفه‌ی خیام از نظرم مفاهیمی داره که با فرهنگ ایرانی‌ها بیشتر قابل درکه. یه نوع خاصی از پوچ‌گرایی که عناصرش توی فرهنگ ایران بیشتر قابل درک هستن تا فرهنگ و زبان انگلیسی. ولی در کمال تعجب واقعا ترجمه قشنگی بود! هم زیبایی و قافیه رو حفظ کرده بود و هم با انتخابِ درست کلمات تونسته بود تا حد خوبی فلسفه و مفهوم رو برسونه. چهل دیقه‌ی تمام همونجا ثابت وایساده بودم و از رباعی اول تا سی‌ام رو خوندم و عشق کردم باهاش. یه absolute art به معنی واقعی. وقت اداری ولی سر رباعی سی‌ام تموم شد و نتونستم بقیه‌شون رو بخونم. کتابداره بهمون گفت بریم بیرون. لحظه آخری به دوستم گفتم: "اگر اینو من از اینجا ببرم در بدترین سناریو می‌خوان ممنوع‌الخروجمون کنن دیگه؟ تو همه تقصیرا رو بنداز گردن من، اوکیم". گفتش: "حالا نمیخواد ممنوع‌الخروج بشی. بیا کاملا عادی برات قرضش بگیرم ببر". ولی خب یه شهر دیگه بود و از اونجایی که معلوم نبود دفعه بعد کِی بخوام برگردم و کتاب رو پس بدم و احتمالش بود براش دردسر بشه بیخیالش شدم. گفتم حالا می‌رم سرچ می‌زنم پی‌دی‌افش رو پیدا می‌کنم و بقیه‌شون رو از روی اون می‌خونم. ولی خب بدشانسی اینجا بود که اومدم و سرچ زدم دیدم اون ترجمه اصلا توی نت نبود و هرچقدر گشتم نتونستم پیداش کنم. ترجمه‌هایی که از رباعیات خیام به انگلیسی توی نت بودن چیزای متفاوتی بودن که هیچکدوم به اندازه اون خوب نبودن و حس اونو نداشتن. خلاصه که فرصت رو از دست دادم. دفعه بعد رفتم یا باید پیشنهادِ قرض گرفتنشو در نظر بگیرم یا باید از همه صفحه‌هاش عکس بگیرم😂.
حس‌ می‌کنم درصد قابل توجهی از مردم در جریان نیستن که فعل "عرض کردن" یه فعلِ فروتنانه‌س و نباید به شکل دوم شخص استفاده بشه وگرنه حالت توهین‌آمیز برای فرد مقابل پیدا می‌کنه. وقتی می‌گید "عرض کردم" در واقع دارید خودتونو humble و فروتن نشون می‌دید. اینکه بگید "عرض کردید" یعنی طرفو دارید هامبل می‌کنید که حرکتِ تحقیرآمیزیه و می‌تونه بی‌احترامی تلقی بشه. اگر قصد بی‌احترامی ندارید به جای "عرض کردید" از فعل "فرمودید" برای دوم شخص استفاده کنید که احترام‌آمیزتر و رسمی‌تره.
Pillars of Creation
Photo
پس از چندماهِ متمادی این کتاب هم تموم شد. معمولا تموم کردن یه کتاب این قدر طول نمی‌کشه واسم. این یکم متفاوت بود چون هر پنج صفحه‌ای که جلو می‌رفتم، پنجاه‌تا تب توی کرومم باز می‌شد درمورد موضوعات جامعه‌شناختی مختلفی که داخل کتاب رفرنس خورده بود سرج بزنم. و خب همین سرچ‌هایی که سر این کتاب زدم اطلاعات جامعه‌شناسی‌م رو چند لول بالاتر برد. به عبارتی این چندماهی که روی این کتاب گذشت فقط روی سیصد و شصت صفحه متن خالصش نبود، روی خود متن خالص و میزان زیادی سرچ‌های کنارش بود. بخشی‌ از دیتیلای سرچام رو به صورت پی‌نوشت داخل همینجا نوشته‌م اگر اسم کتاب یا کلمه‌ی "اورول" رو اینجا سرچ کنید براتون میاره‌تشون. البته منظورم این نیست که کتابش سخت فهم هستش و پایه‌ و پیش‌نیاز خاصی برای فهمش نیازه، خود کتاب خیلی روون و قابل فهمه همینطور معمولی هم می‌شه خوندش و فهمیدش و تمومش کرد. من به صرف عادت برای اطلاعات بیشتر سرچ می‌زدم درمورد مفهومای داخلش.

اورول این کتاب رو در دوره‌ی جنگ سرد و بلافاصله پس از اتمام جنگ جهانی دوم نوشت. دوره‌ای که بریتانیا هنوز از خرابی‌های جنگ، جیره‌بندی غذا و فقر رنج می‌برد. درواقع چیزی که باعث شد اورول بره سمت نوشتن این کتاب، ظهور ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه در اون برهه بود. استالینیسم در شوروی، نازیسم در آلمان و فاشیسم در ایتالیا و اسپانیا. خود اورول توی جنگ داخلی اسپانیا شرکت داشت و از نزدیک شاهد سرکوب سیاسی و تحریف حقیقت توسط کمونیست‌های اون دوره بود و این تجربه تاثیر عمیقی روی بدبینی اون نسبت به قدرت مطلق و توتالیتاریسم گذاشت. برای همین این کتاب رو نوشت تا روی خطر ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه و تاثیر مخربی که روی آینده بشریت می‌تونن بذارن تاکید کنه.

حکومت توتالیتری که در این کتاب توصیف می‌شه، تقریبا الهامی از حکومت کمونیستِ استالینیِ شوروی در اون دوره‌س. خود چهره کاراکتر "برادر بزرگ" به عنوان راس قدرت که داخل کتاب توصیف می‌شه، شباهت زیادی به چهره استالین داره. هرچند این حکومت یه سری تفاوتای بنیادی با شورویِ استالین داره. در واقع می‌شه گفت زمینه مشابهشون همون تمامیت‌خواهی هستش اما در زمینه روش حکومت و اداره قلمرو تفاوت‌های خیلی زیادی دارن با همدیگه. اورول در این کتاب تلاش می‌کنه بدترین سناریوی ممکن برای یه حکومت تمامیت‌خواه رو به تصویر بکشه، حکومتی که حتی به شخصی‌ترین دارایی افراد -ذهن و فردیتشون- هم رحم نمی‌کنه و تلاش می‌کنه بر افکار هم حاکم باشه و به این صورت بقای خودش رو به صورت ابدی تضمین کنه. یه دیستوپیای مطلق. این کار رو هم با روش‌های مختلفی انجام می‌ده که درموردشون توی پی‌نوشت‌هایی که اینجا گذاشته‌م نوشته‌م.

طوری که اورول روش بقا و اداره‌ی این حکومت رو از همه لحاظ از جمله اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ... توصیف می‌کنه به قدری کامله که می‌شه به عنوان یه ایدئولوژی مستقل و تقریبا کامل در نظرش گرفت. می‌شه اسمش رو گذاشت "اورولیسم" و اسم این کتاب رو هم گذاشت "منفیست اورولیست". چیزی که همزمان جالب و ترسناکه اینه که ایدئولوژی داخل این کتاب یک سناریوی دور از خیال نیست و واقعا می‌تونه اتفاق بیفته. چیزهایی که اورول این ایدئولوژی رو برپایه‌شون چیده و بهشون رفرنس زده، در واقعیت و علوم مختلف وجود دارن. به عبارتی نشون داده که همین علمی که ما از طبیعت، جامعه و انسان‌ها داریم همزمان که می‌تونه برای پیشرفت و شکوفایی استفاده بشه، می‌تونه زمینه رو برای ایجاد حکومت‌های تمامیت‌خواهی فراهم کنه که با استفاده از این علم قدرت خودشون رو تثبیت کنن و جهان رو به سمت یه دیستوپیای مطلق و یه پسرفت عظیم حرکت بدن. دنیایی که در اون هیچ آزادی‌ای وجود نداره. هیچ فردیتی، هیچ هویتی، و در مرحله‌ی آخر، هیچ حقیقتی.
Francesca
Hozier
Do you think I'd give up
That this might've shook the love from me
Or that I was on the brink?
How could you think, darling, I'd scare so easily?
Now that it's done
There's not one thing that I would change
My life was a storm, since I was born
How could I fear any hurricane?
If someone asked me at the end
I'll tell them put me back in it
Darling, I would do it again

Heaven is not fit to house a love
Like you and I
Pillars of Creation
Hozier – Francesca
عشقی که در بهشت به سرانجام نمی‌انجامد

کتاب "کمدی الهی" از دانته آلیگیری به گفته‌ی اکثر منتقدان برجسته‌ترین اثر ادبیات ایتالیا محسوب می‌شه. علاوه بر اون در لیست برترین آثار ادبیات حماسی دنیا در کنار شاهنامه‌ی فردوسی و اودیسه‌ی هومر قرار می‌گیره. این کتاب از زبان خود دانته روایت می‌شه که طی اون تصویری خیال‌پردازانه از سفرش به دنیای روح و پس از مرگ ارائه می‌ده. کتاب به سه بخش تقسیم می‌شه: دوزخ، برزخ و بهشت. در دوزخ، یکی از شاعران روم باستان به اسم "ویرژیل" به کمک دانته میاد تا اون رو برای گذر از این مرحله راهنمایی کنه.

دوزخ در این کتاب نُه حلقه داره. هر حلقه مربوط به یک گناه هستش و حلقه‌ی دوم مربوط به گناه شهوت. دانته و ویرژیل وقتی به این حلقه می‌رسن گردبادی رو مشاهده می‌کنن که در داخلش ارواحی که در زندگی دنیوی خودشون شهوت‌ران بودن توسط بادهای عذاب‌آور این گردباد مجازات می‌شن. بین این روح‌ها، دو روح می‌بینن که طوری همدیگه رو در آغوش گرفتن که انگار یک روح هستن. دانته به اون‌ها نزدیک می‌شه و درمورد داستان ورودشون به اینجا می‌پرسه‌.

اون دو روح، خودشون رو پائولو و فرانچسکا معرفی می‌کنن. پدرِ فرانچسکا یک لورد ایتالیایی بوده که برای اتحاد با یک خاندان، دخترش فرانچسکا رو به عقد پسر اون لورد درمیاره. فرانچسکا و شوهرش، جیووانی به همدیگه علاقه‌ای نداشتن و این ازدواج صرفا یه ازدواج سیاسی برای تامین صلح بود. جیووانی یک برادر کوچک‌تر به اسم پائولو داشته. فرانچسکا و پائولو باهم آشنا می‌شن و به تدریج عاشق همدیگه می‌شن و رابطه‌ی پنهانی‌ای رو دور از چشم شوهرش، یعنی برادرِ پائولو استارت می‌زنن. اما یک روز جیووانی این دوتا رو باهم می‌بینه و از شدت خشم شمشیرش رو درمیاره و هردوی اون‌ها رو می‌کشه. فرانچسکا و پائولو بعد از کشته شدن به حلقه دوم جهنم فرستاده می‌شن.

هوزیر این موزیک رو با الهام از این داستان داخل کمدی الهی ساخته. لیریک از زبان فرانچسکا هستش. درواقع هوزیر داخل این آهنگ ایده‌ی محکومیت ابدی فرانچسکا رو وارونه می‌کنه: به‌جای اینکه عشق رو چیزی پشیمون‌کننده نشون بده، اون رو به‌عنوان تجربه‌ای ستایش می‌کنه که ارزش تکرار دوباره رو داره. می‌گه که حتی اگر مجبور باشه دوباره تمام رنج‌ها و عاقبت دوزخی را تجربه کنه، باز هم اون عشق رو در کنار پائولو انتخاب می‌کنه. و در آخر هم اشاره می‌کنه که بهشت تحمل و ظرفیت پذیرش این عشق عمیق رو نداره.


عکس بالا نقاشی‌ای هستش که با الهام از این داستان کشیده شده. دانته و ویرژیل درحال ملاقات با فرانچسکا و پائولو.  
Pillars of Creation
عشقی که در بهشت به سرانجام نمی‌انجامد کتاب "کمدی الهی" از دانته آلیگیری به گفته‌ی اکثر منتقدان برجسته‌ترین اثر ادبیات ایتالیا محسوب می‌شه. علاوه بر اون در لیست برترین آثار ادبیات حماسی دنیا در کنار شاهنامه‌ی فردوسی و اودیسه‌ی هومر قرار می‌گیره. این کتاب از…
جالبه بدونید در اواخر دوره‌ی ساسانی توی ایران، کتابی تالیف شد به اسم "ارداویراف‌نامه" که مضمونش خیلی شبیه به کمدی الهی دانته هستش. این کتاب یکی از متون‌ کهن زرتشتی هستش و ماجراش درمورد چند موبد زرتشتیه که تصمیم می‌گیرن یکی از خودشون به اسم "ویراف" رو انتخاب کنن تا روحش به دنیای پس از مرگ بره و برگرده تا چیزهایی که دیده رو براشون بازگو کنه. پژوهش‌هایی که روی کمدی الهی دانته انجام شده نشون می‌ده که دانته برای تالیف کمدی الهی از منابع عربی‌ای الهام گرفته که همون منابع از روی ارداویراف‌نامه اقتباس شده‌ن. پس به عبارتی می‌شه گفت کمدی الهی دانته به طور غیر مستقیم از روی ارداویراف‌نامه اقتباس شده و منشا اون به ایران برمی‌گرده.
Pillars of Creation
مثلا از معمایی‌هایی که اخیرا اومدن silo خیل خوب این اصل رو رعایت کرده. با وجود اینکه فقط دوتا سیزن ازش اومده بیرون
سیزن سوم سایلو طبق انتظارم خیلی خوب داره پیش می‌ره. هرچند تا اپیزود پنج یکم کند رفت جلو و هایپی که مخاطبا داشتن یکم خوابید ولی از پنج به بعد دوباره جون‌ گرفته داستان. تا الان هشت‌تا اپیزود اومده که خیلی خوب پیشرفت دادن داستانو. درود بر فیلمنامه‌های معمایی اصولی.
برای رمان بعدی می‌خوام یه چیزِ به نسبت سبکی رو شروع کنم تا بعدش برم سراغ یه چیزِ سنگین‌تر؛ و توی این موقعیت چی بهتر از ادبیات ژاپن! این کتابِ سوسه‌کی چندوقتی بود که هی بهم چشمک می‌زد و فکر کنم الان وقتش شد. اسم سوسه‌کی رو زیاد توی کتابای موراکامی می‌بینین. مشخصا یکی از نویسنده‌هاییه که براش خیلی الهام‌بخش و مورد علاقه بوده. داستان کوتاه چنتایی از سوسه‌کی خونده‌م ولی رمان نه. ازش یکی‌ همین "کوکورو" رو دارم و "من یک گربه هستم". پرفروش‌ترین کارش هم همین کوکوروعه. بریم ببینیم جنابِ سوسه‌کی که در قلبِ موراکامی هستش چه چیزی برای گفتن داره.
این که یک پزشک بدونه در چه مواقعی باید "هیچ" اقدامی انجام نده به همون اندازه اهمیت داره که بدونه در چه مواقعی چه اقدامی باید انجام بده. چیزی که ما به عنوان "بیماری" در نظر می‌گیریم در واقع بر هم خوردن هم‌ایستاییِ یک سیستمِ پویا به اسم بدنه. چیزی که به عنوان "درمان" در نظر‌ می‌گیریم هم همچنان به معنی بر هم زدن روند همین سیستمه. از ساده‌ترین چیزها مثل خوردن استامینوفن تا اقدام‌های به شدت پیچیده مثل جراحی قلبِ باز، همگی دستکاری و تغییرِ این سیستم هستن که همه‌ی اجزای دیگه رو می‌تونن متاثر و دارای عوارض کنن. پس به عبارتی بیماری و درمان هردو از یک جنس هستن و هردو از جنسِ برهم زدن روند سیستم. و هردو در نهایت عوارضی رو ایجاد می‌کنن. اینجاست که به یکی از تناقضات بنیادین پزشکی می‌رسیم: پزشک کسی هستش که ابزارش برای کم کردن رنج و بهبود آسیب، همون ابزاری هستش که می‌تونه برای افزایش رنج و آسیب استفاده بشه. بر همین اساس هستش که سوگندنامه‌ی بقراط با اصلِ "نخست آسیب نرسان" آغاز می‌شه، نه اصلِ "نخست درمان کن". تواناییِ سنجیدن رنجِ ناشی از اقدام در برابر رنجِ ناشی از خود بیماری و مقایسه‌ی اون‌ها از مهم‌ترین مهارت‌هایی هستش که یک پزشک باید داشته باشه. تشخیصِ اینکه چه موقع بر هم زدن سیستم با اقدام درمانی و قبول عوارضش در کفه‌ی سنگین‌تر ترازو نسبتِ عوارض خودِ بیماری قرار می‌گیره. و مهم‌تر از همه، تشخیص این که چه مواقعی بهترین اقدام، انجام ندادنِ هیچ اقدامی هستش. چون بعضی اوقات انجام دادن هر اقدامی در برابر اون بیماری، رنج بیشتری رو نسبت به خود اون بیماری قراره به همراه داشته باشه. این مهارت، نشون دهنده‌ی بلوغ بالینی هستش و تجربه و علم زیادی رو می‌طلبه. پزشکِ خوب، پزشکی نیست که همیشه "کاری" رو انجام بده، بلکه کسی هستش که می‌دونه چه زمان عدم مداخله، خودش بهترین مداخله‌س.
Forwarded from Recherché
زمانی میتونی بگی حرف دیگران برات مهم نیست که این “دیگران” شامل آدم‌هایی که دوستشون داری و برات مهم هستند هم بشه.

منظور در رابطه با نحوه‌ی برخورد با اون آدم‌ها در رابطه نیست.
(که مثلاً طرف مقابل بهت بگه حرفت من رو ناراحت کرد و تو به‌جای عذرخواهی بگی نظرت برات مهم نیست.)

منظور در طرز فکر اونها درباره‌ی طوری هست که تو باید باشی و طوری که در واقعیت دوست داری باشی/هستی.
نیازی نیست تصویری که دیگران از تو در ذهنشون می‌سازند واقعیت تو بشه.
حتی اگر اون دیگری، عزیزت باشه.
اگر واقعاً تو براشون عزیز و مهم هستی، همون‌طور که هستی قبولت خواهند داشت نه اون‌طوری که دلشون می‌خواست تو باشی.

و این یک قابلیتی هست که بسیار سخت بدست میاد چون انسان‌ها بنده‌ی تماشای خودشون از دید دیگرانند.
برای همین یکی از متود بسیار ساده‌ی خام کردن طرف مقابل، حرف زدن و تعریف کردن ازش هست.
آدم‌ها ساعتها سکوت می‌کنند و به توضیحاتت از خودشون گوش می‌کنند و اون‌هایی که یک شناخت قوی از کسی که هستند ندارند، حرفهات رو درونی می‌کنند.

برای همینه که برای بعضی، فالگیر و تاروت و ماه تولد و ام‌بی‌تی‌آی میتونه کاملاً توصیف کننده‌ی کاراکترشون باشه.
چون خودشون رو برحسب یک سری قیدِ مشهور و طرفدار دار تعریف می‌کنند.
یه مدت ماچا خوردن مد میشه. توی ایران ماچا پارتی راه میندازن.
بعد تنفر ازش مد می‌شه. زیر هر پستی که یکی ماچا میخوره نوشتن «مزه‌ی علف میده.»
یه مدت عکس با کتاب گذاشتن کلاس داره، یک مدت دیگه می‌شه پرفورمتیو و بازیگری.
فی‌الواقع باید در یک گروه باشند تا بتونند شخصیت خودشون رو تعریف کنند چون به تنهایی شخصیتی ندارند.

برای همین “خود” بودنه می‌شه یک ترند نه یک چیز واضح.
جملاتی مثل:
باید خودم رو پیدا کنم.
باورهامو باور کنم.
و…

از همین دنبال کردن ترند میان.
سرآخر همه‌ی اینها کپی پیست یک شخصیت جنریک، بی‌عمق و بی‌رنگ و لعابه. (شبیه به این پرامپت‌هایی که بهتون میدن بزنین در چت‌جی‌پی‌تی که شمارو برای خودتون تعریف کنه.)
آدمیزاد به هر ریسمانی چنگ می‌زنه که مجبور نباشه خودش خودش رو بسازه و تعریف کنه چون وحشت‌داره از غلط تعریف شدن.
تعریف “غلط” چه تعریفیه؟
تعریفی که برای مخاطبِ خاص اون شخص جذاب نباشه.
اگر نتونه اون گروه خاص رو جذب کنه، زندگی براش معناش رو از دست می‌ده چون در خودش نهادینه کرده که هدف نهایی در زندگیش “خواسته شدنه”.
پس برای بدست آوردن این هدف خودش رو تبدیل به یک خمیر بازی می‌کنه که هرشکلی می‌گیره تا مخاطبِ خاص رو جذب کنه.
چون مخاطبِ خاص در هر مرحله از زندگیش تغییر میکنه.

و این‌گونه می‌شه که جامعه‌ای شکل می‌گیره پر از آدم‌هایی که ثبات شخصیتی ندارند چون تعریفی از “خودآگاهی” ندارند.
Forwarded from JESSICA's FLOOR (Rézvan)
این توییت‌هایی که در تمسخر تافل و آیلتس می‌زنید، به انگلیسی بزنید و هشتگ بزنید. ترند کنید حداقل چراغ خاموش خفه‌مون نکنن.
ترندش رو شروع کنید به همه هم بگید بزنن تا هنوز کامل نبستن.
جوک درست کردن و ناله واسه خودمون هیچ نتیجه‌ای نداره.
1- یه فرایندی تو حیطه‌ی ماشین لرنینگ و شبکه‌های عصبی مصنوعی وجود داره به نام transfer learning. به این معنی که برای train کردن یه شبکه و مدل جدید، به جای این که بیان و از صفر اون شبکه رو روی دیتا آموزش بدن، میان و از یک شبکه عصبی که تا حدی train و آموزش داده شده استفاده می‌کنن و دیتا رو روی اون فیت می‌کنن. این فرایند به طور گسترده در حیطه‌های مختلف استفاده میشه. برای مثال وقتی یه مدلِ تشخیص دوچرخه داخل عکس می‌خوان بسازن، می‌تونن از مدلی که برای تشخیص چرخ آموزش داده شده استفاده کنن و اون رو با عکس‌های دوچرخه دوباره train کنن. تا در نهایت وزن‌های هر نورون رو راحت‌تر بهینه کنن و بدون هزینه‌ی زیاد بتونن به نتیجه برسن. یا برای مثال یه شرکت مثل openAi برای آپدیت مدل‌های ChatGPT نمیاد از صفر شروع کنه دیتا رو آموزش بده به شبکه. میاد و از مدل‌های pre train شده‌ی قبلی خودش استفاده می‌کنه و دیتاهای جدید و آپدیت‌ها رو روش فیت می‌کنه و این طوری بدون ریسورس‌های زیاد و هزینه بالا می‌تونه مدل خودش رو آپدیت کنه و پیشرفت بده.
Pillars of Creation
1- یه فرایندی تو حیطه‌ی ماشین لرنینگ و شبکه‌های عصبی مصنوعی وجود داره به نام transfer learning. به این معنی که برای train کردن یه شبکه و مدل جدید، به جای این که بیان و از صفر اون شبکه رو روی دیتا آموزش بدن، میان و از یک شبکه عصبی که تا حدی train و آموزش داده…
2- مهم‌ترین اختراع تاریخ بشر از نظر من اختراع "خط" هستش. اگر یه نمودار از میزان پیشرفت بشریت و اختراعاتش در طول زمان بکشید، واضحا می‌تونید ببینید که بعد از اختراع خط، این نمودار یک حالتِ نمایی به خودش می‌گیره و به صورت توان‌دار رو به بالا حرکت می‌کنه. در واقع پیش از اختراع خط، دانش نمی‌تونست اونقدری پیشرفت کنه. چون هر فردی که به دنیا می‌اومد طی عمر محدودش چیزهای کمی رو از افراد بزرگتر از خودش یاد می‌گرفت، چیزهای کمی رو هم خودش کشف می‌کرد. در نهایت از بین چیزهایی که کسب می‌کرد و چیزهایی که کشف می‌کرد، بخش محدودی رو به نسل بعد منتقل می‌کرد. این انتقال در هر نسل اونقدری زیاد نمی‌تونست باشه چون یک فرد به تنهایی اونقدری قابلیت نداشت که همه‌ی افکار و تجربیاتش رو به طور پایسته منتقل کنه چون بخش زیادی ازش توسط افراد بعدی فراموش می‌شد. نتیجه این می‌شد که افراد به دنیا می‌اومدن و یه سری تجربیات در طی زندگی‌شون به دست می‌آوردن و نمی‌تونستن همه‌ش رو منتقل کنن. به همین دلیل آگاهی هر نسل با یه تقریب خوب نسبت به نسل قبل ثابت می‌موند و هر نسل از صفر شروع می‌کرد به کشف محیط اطرافش. اما با اختراع خط بازی تغییر کرد. افراد می‌تونستن آگاهی، تفکرات، تجربیات و کشفیات خودشون از محیط اطراف رو تا حد خیلی زیاد و پایسته‌ای به نسل بعد انتقال بدن. چون وقتی مکتوب می‌شد دیگه فراموش نمی‌شد و همیشه می‌شد بهش مراجعه کرد. نسل بعد نیاز نبود از صفر شروع کنه، می‌تونست از آگاهی‌ای که مغزهای پیشین براش تلاش کرده بودن پایه بسازه و آگاهی‌های جدید رو روی همون پایه سوار کنه؛ اون رو مکتوب کنه و به نسل بعد انتقال بده و نسل‌های بعد هم همین چرخه رو به طور پیوسته ادامه بدن. انباشت آگاهی و تفکرات چیزی بود که پیشرفت و حرکت رو به جلو برای بشریت رو فراهم ‌کرد.
Pillars of Creation
2- مهم‌ترین اختراع تاریخ بشر از نظر من اختراع "خط" هستش. اگر یه نمودار از میزان پیشرفت بشریت و اختراعاتش در طول زمان بکشید، واضحا می‌تونید ببینید که بعد از اختراع خط، این نمودار یک حالتِ نمایی به خودش می‌گیره و به صورت توان‌دار رو به بالا حرکت می‌کنه. در واقع…
3- در واقع اگر بخوایم دنیای اطراف رو با اصول ماشین لرنینگ بررسی کنیم، انسان‌ها شبکه‌های عصبی طبیعی‌ای هستن که در یک محیطِ پر از دیتا قرار می‌گیرن. شبکه عصبی به طور پیوسته تلاش می‌کنه خودش رو روی دیتا (محیط) فیت کنه، خودش رو باهاش train کنه، ازش اطلاعات به د‌ست بیاره و رفتارش رو پیش‌بینی کنه. تا یه مدتی این شبکه‌های عصبی از صفر شروع می‌کردن و به خاطر عمر محدودشون اونقدری نمی‌تونستن خودشون رو روی تمامی دیتای اطرافشون فیت کنن. چون حجم بیش از حد دیتا با عمرِ محدود هر فرد در تضاده. بنابراین "خط" برای جوامع انسانی نقشِ ترنسفر لرنینگ رو داره. نقش یه ارتباط بین شبکه‌های عصبی نسل‌های پیشین و پسین. شبکه‌های عصبی هر نسل می‌تونستن به جای اینکه از صفر خودشون رو روی محیط train بدن، از آگاهی شبکه‌های عصبی نسل‌های پیشین که تا حدی روی دیتا آموزش داده شده بودن استفاده کنن و بعد به جای اینکه از صفر شروع کنن، از همون نقطه‌ای که افراد قبلی متوقف شده بودن راه رو ادامه بدن. در واقع خط چیزی بود که جوامع انسانی رو به یک شبکه‌ی عصبیِ جمعی تبدیل کرد که به صورت نامحدود و تا موقعی که وجود داره و منقرض نشده می‌تونه به روند train شدن روی محیط، نزدیک شدن به واقعیتِ اون و پیش‌بینی رفتارش ادامه بده.
Pillars of Creation
5-
6- در نهایت، "مرگ" و "خط" دو عاملی هستن که از نظر من وجود داشتنشون باعث شد جوامع انسانی به این سطح از پیشرفت برسن و نبودشون می‌تونست پیشرفت رو کند و تا حد زیادی غیر ممکن کنه. به این دلیل که اگر "مرگ" وجود نداشت، انسان‌ها دیگه به سمت ایده‌های جدید نمی‌رفتن چون قبول ایده‌های جدید برای مغزهای سن بالا می‌تونست پایه‌های هویتشون رو نقض کنه و به این دلیل به ایده‌های قدیمی خودشون تعصب پیدا می‌کردن و جلوی حرکت بقیه به سمت ایده‌های جدید رو هم می‌گرفتن. اگر "خط" وجود نداشت هم هر نسل جدید مجبور بود دوباره از صفر روی محیط شروع کنه. بدون انتقال این آگاهی به نسل بعد، همه‌ی نسل‌ها مجبور بودن چرخه‌ی از صفر شروع کردن رو ادامه بدن. اما وجود داشتن هردو عاملِ "مرگ" و "خط" باعث شد طی هر نسل، شبکه‌های عصبی جدید با محتوای آگاهی نسل پیشین تعلیم پیدا کنن و از صفر شروع نکنن، اون آگاهی رو پیشرفت بدن و مکتوبش کنن، و قبل از اینکه بخوان با تعصبشون جلوی پیشرفت رو بگیرن، فوت کنن و راه رو برای انجام این چرخه توسط نسل بعد باز کنن. شاید بشه وجودیت پویای جوامع انسانی رو به عنوان یک شبکه‌ی عصبی جمعی از نسل‌های متمادی که به طور پیوسته خودش رو با اجزای جدید ترمیم می‌کنه تا به درک دقیق‌تری از محیط و واقعیت برسه توصیف کرد.