July 28
در افسانههای قدیمی، این دوتا آتشفشان به اسمهای پاریناکوتا (سمت چپ) و پومراپه (سمت راست) نماد یک پرنس و پرنسس بودن که عشقشون ممنوع بود. زیرِ زمین این دوتا آتشفشان هیچ ارتباط و حوزه ماگمای مشترکی ندارن و در هزار سال گذشته هم هیچکدوم فوران نکردن. اما توی این عکس که توسط عکاسش با برنامه ریزی دقیق گرفته شده، ما میتونیم پاریناکوتا و پومراپه رو در بولیوی ببینیم که از بالا توسط حلقهی برنارد (Barnard's Loop)به هم متصل شدن. روی زمین نتونستن به هم برسن اما الان شاید بشه گفت بالاخره تونستن داخل آسمون به هم برسن.
البته اینم اشاره کنم که اندازهی واقعی این حلقه اینقدر نیست و این عکاس با تنظیم فاصلهش و زوم کردن تونسته همچین عکسی رو ثبت کنه.
در افسانههای قدیمی، این دوتا آتشفشان به اسمهای پاریناکوتا (سمت چپ) و پومراپه (سمت راست) نماد یک پرنس و پرنسس بودن که عشقشون ممنوع بود. زیرِ زمین این دوتا آتشفشان هیچ ارتباط و حوزه ماگمای مشترکی ندارن و در هزار سال گذشته هم هیچکدوم فوران نکردن. اما توی این عکس که توسط عکاسش با برنامه ریزی دقیق گرفته شده، ما میتونیم پاریناکوتا و پومراپه رو در بولیوی ببینیم که از بالا توسط حلقهی برنارد (Barnard's Loop)به هم متصل شدن. روی زمین نتونستن به هم برسن اما الان شاید بشه گفت بالاخره تونستن داخل آسمون به هم برسن.
البته اینم اشاره کنم که اندازهی واقعی این حلقه اینقدر نیست و این عکاس با تنظیم فاصلهش و زوم کردن تونسته همچین عکسی رو ثبت کنه.
Μɸhαʍʍαδ
Radiohead – High And Dry
گوشی قبلیم بعد از فاجعهای که سرش اومد دیگه قابل استفاده نبود. قابل تعمیر هم نبود و کلا بیخیالش شده بودم. امروز داشتم بین وسیلههام دنبال یه چیزی میگشتم که رندوم به چشمم خوردش. گفتم بزنمش شارژ یه دور روشنش کنم ببینم هنوز در حد روشن شدن کار میکنه یا نه.کمی که شارژ شد دراوردمش و روشنش کردم. السیدیش با رنگای چشمکزن و ناموزونی اومد بالا، انگار که داشت داد میزد "چرا منو از گور کشیدی بیرون". اولین جایی که رفتم موزیک پلیر بود. میخواستم ببینم پلیلیست قبلیم چقدر با الان تغییر کرده. هرچند تفاوت خاصی وجود نداشت، موزیکا عمدتا راک بودن و هر از گاهی چنتا کلاسیکال هم بینشون پیدا میشد. پلیلیست الانم هم همینه منتها صرفا گسترهی آرتیستایی که ازشون موزیک دارم به نسبت قبل بیشتر شده و البته تمایلم به کلاسیکال هم به نسبت قبل بیشتره. بین موزیکا این high and dry ریدیوهد توجهم رو جلب کرد چون خاطرههای زیادی رو برام زنده کرد. یادم اومد حدودا موقعی که کلاس دهم یازدهم بودم با همین پلیلیست شبها روی دوچرخهم خیابونا رو متر میکردم. دوچرخه سواری رو دوست دارم، همون طور که شب و راک رو دوست دارم. ترکیب دوچرخه سواری توی شب موقعی که راک گوش میکردم ترکیبی بود که عاشقش بودم. اونموقع وقتی پلیلیست جلو میرفت و به این آهنگ میرسید یه ارتباط خاصی باهاش میگرفتم و سرعتم رو بیشتر میکردم، مخصوصا موقعی که داخل ورس اول میگه:
Flying on your motorcycle
Watching all the ground beneath you drop
موقع شنیدن این تیکه طوری وانمود میکردم که انگار روی یه موتور نشستم و دارم با اون حرکت میکنم. دلیل اینکه این کار رو میکردم رو هم نمیدونستم و صرفا چون حال میکردم با آهنگش این کار رو انجام میدادم. طبیعیه نه؟ آره طبیعیه. ولی خب الان که دوباره فکر میکنم، من همیشه دوچرخه رو بیشتر از موتور دوست داشتم. اینکه وانمود میکردم به چیزی که اونقدری ازش خوشم نمیاد یکم عجیب اومد در نظرم. اصلا چه دلیلی وجود داشت که اینقدر با این آهنگ ریلیت کرده بودم؟ یادمه درمورد داستان پشتش سرچ هم زده بودم ولی تام یورک چیز خاصی در این مورد نگفته بود، منم با اینکه چندباری هم لیریکشو نگاه انداخته بودم برداشت خاصی ازش نداشتم، فقط ازش خوشم میومد و همین کافی بود تا هر دفعه که برای دوچرخه میرم این حداقل یه بار پلی بشه. امروز یه بار دیگه نگاه انداختم بهش و یه بخش دیگه از همون ورس اول توجهم رو جلب کرد:
You broke another mirror
You're turning into something you are not
اینجا بود که متوجه شدم چرا این آهنگ برای من بولد بود. این تیکه دقیقا من رو توی اون برهه توصیف میکرد. برههای که با بخشی از هویتم در تعارض بودم و ازش خوشم نمیومد و سعی میکردم با تغییرش بهش ضد حمله بزنم. مفهوم کلی این موزیک هم طبق برداشتِ الانِ من همینه، فردی که از هویتی که جلوی آینه میبینه خوشش نمیاد و با شکستن آینه و تبدیل کردن خودش به چیزی که نیست سعی داره به خودش ضد حمله بزنه. اما در ادامه، اون چیزی که بهش تبدیل شده اونقدری متفاوته که براش مشکلات زیادی به وجود میاره و دچار بحران هویت میشه. برای همین از شخصیت قبلیش میخواد که اون رو high و dry به حال خودش رها نکنه. اون چیزی که من داشتم کاملا ناخوداگاه باهاش ریلیت میکردم دقیقا همین بود، و خودم این رو اون موقع نمیدونستم. هرچند اونقدری عجیب نیست چون "دوست داشتن" یه فرایند ناخوداگاه هستش و خوداگاه داخلش نقش خاصی نداره. تعرض من با اون بخش از شخصیتم و تلاش برای تغییرش بود که کاری کرده بود این آهنگ یه حس دیگهای برام داشته باشه. اما کمکم که زمان گذشت، این قضیه کمرنگتر شد. کمکم یاد گرفتم که تلاش برای تبدیل خودم به چیزی که نیستم در نهایت باعث میشه از چیزی که هستم دور بشم و دیگه خودم رو نشناسم. و الان میتونم بگم که خیلی وقته از اون تعارض خبری نیست و به صلح با خودم رسیدهم. نمیدونم از کِی و چه نقطهای این قضیه شروع شد اما میتونم بگم که فرایند ناگهانیای نبود و کاملا آهسته اتفاق افتاد. یه سری از پیشرفتهای بزرگ به قدری آهسته اتفاق میافتن که باید بعد از یه زمان طولانی بهشون نگاه کنی و میزان تغییر رو متوجه بشی.
now i can say im not breaking any mirror and neither try to turn into something i am not.
Flying on your motorcycle
Watching all the ground beneath you drop
موقع شنیدن این تیکه طوری وانمود میکردم که انگار روی یه موتور نشستم و دارم با اون حرکت میکنم. دلیل اینکه این کار رو میکردم رو هم نمیدونستم و صرفا چون حال میکردم با آهنگش این کار رو انجام میدادم. طبیعیه نه؟ آره طبیعیه. ولی خب الان که دوباره فکر میکنم، من همیشه دوچرخه رو بیشتر از موتور دوست داشتم. اینکه وانمود میکردم به چیزی که اونقدری ازش خوشم نمیاد یکم عجیب اومد در نظرم. اصلا چه دلیلی وجود داشت که اینقدر با این آهنگ ریلیت کرده بودم؟ یادمه درمورد داستان پشتش سرچ هم زده بودم ولی تام یورک چیز خاصی در این مورد نگفته بود، منم با اینکه چندباری هم لیریکشو نگاه انداخته بودم برداشت خاصی ازش نداشتم، فقط ازش خوشم میومد و همین کافی بود تا هر دفعه که برای دوچرخه میرم این حداقل یه بار پلی بشه. امروز یه بار دیگه نگاه انداختم بهش و یه بخش دیگه از همون ورس اول توجهم رو جلب کرد:
You broke another mirror
You're turning into something you are not
اینجا بود که متوجه شدم چرا این آهنگ برای من بولد بود. این تیکه دقیقا من رو توی اون برهه توصیف میکرد. برههای که با بخشی از هویتم در تعارض بودم و ازش خوشم نمیومد و سعی میکردم با تغییرش بهش ضد حمله بزنم. مفهوم کلی این موزیک هم طبق برداشتِ الانِ من همینه، فردی که از هویتی که جلوی آینه میبینه خوشش نمیاد و با شکستن آینه و تبدیل کردن خودش به چیزی که نیست سعی داره به خودش ضد حمله بزنه. اما در ادامه، اون چیزی که بهش تبدیل شده اونقدری متفاوته که براش مشکلات زیادی به وجود میاره و دچار بحران هویت میشه. برای همین از شخصیت قبلیش میخواد که اون رو high و dry به حال خودش رها نکنه. اون چیزی که من داشتم کاملا ناخوداگاه باهاش ریلیت میکردم دقیقا همین بود، و خودم این رو اون موقع نمیدونستم. هرچند اونقدری عجیب نیست چون "دوست داشتن" یه فرایند ناخوداگاه هستش و خوداگاه داخلش نقش خاصی نداره. تعرض من با اون بخش از شخصیتم و تلاش برای تغییرش بود که کاری کرده بود این آهنگ یه حس دیگهای برام داشته باشه. اما کمکم که زمان گذشت، این قضیه کمرنگتر شد. کمکم یاد گرفتم که تلاش برای تبدیل خودم به چیزی که نیستم در نهایت باعث میشه از چیزی که هستم دور بشم و دیگه خودم رو نشناسم. و الان میتونم بگم که خیلی وقته از اون تعارض خبری نیست و به صلح با خودم رسیدهم. نمیدونم از کِی و چه نقطهای این قضیه شروع شد اما میتونم بگم که فرایند ناگهانیای نبود و کاملا آهسته اتفاق افتاد. یه سری از پیشرفتهای بزرگ به قدری آهسته اتفاق میافتن که باید بعد از یه زمان طولانی بهشون نگاه کنی و میزان تغییر رو متوجه بشی.
now i can say im not breaking any mirror and neither try to turn into something i am not.
Forwarded from Dannychem
سلام دوستان
اگر به فکر یادگیری عربی هستید یا میخواهید سطحتون رو تقویت کنید، خوشحال میشم همراهتون باشم. 🤍
تدریس کاملاً آنلاین و مجازی از نیمه شهریور شروع میشه. 📚✨
(همراه با تمرین مکالمه و گرامر کاربردی)
برای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر، پیوی یا دایرکت پیام بدین. 💬
منتظرتونم 🌱
@lotus_sleeping
اگر به فکر یادگیری عربی هستید یا میخواهید سطحتون رو تقویت کنید، خوشحال میشم همراهتون باشم. 🤍
تدریس کاملاً آنلاین و مجازی از نیمه شهریور شروع میشه. 📚✨
(همراه با تمرین مکالمه و گرامر کاربردی)
برای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر، پیوی یا دایرکت پیام بدین. 💬
منتظرتونم 🌱
@lotus_sleeping
بخشی از نقاشیهای آدولف هیتلر در دورهای که تلاش داشت توی آکادمی هنرهای زیبای وین پذیرفته بشه.
تعجبآوره که چطور ذهنی که میتونسته انسانها، زندگی، روابط انسانی، طبیعت و دنیا رو به این شکل ببینه و درک کنه، همچین قتل عام بزرگی رو راه انداخته باشه و زندگیِ اینهمه آدم رو گرفته باشه.
تعجبآوره که چطور ذهنی که میتونسته انسانها، زندگی، روابط انسانی، طبیعت و دنیا رو به این شکل ببینه و درک کنه، همچین قتل عام بزرگی رو راه انداخته باشه و زندگیِ اینهمه آدم رو گرفته باشه.
Pillars of Creation
چطور ذهنی که میتونسته انسانها، زندگی، روابط انسانی، طبیعت و دنیا رو به این شکل ببینه و درک کنه، همچین قتل عام بزرگی رو راه انداخته باشه
بازماندگان جامعهی یهودیها بعد از جنگ جهانی دوم و هولوکاست، آگاهانه در برابر روایتی ایستادن که قربانیانِ این کشتارِ بزرگ رو به صرفا "شیش ملیون نفر" خلاصه میکرد. حزب نازی در اردوگاههایی مثل آشویتس، اسم یهودیها رو با یه شمارهی خالکوبی شده روی بدنشون جایگزین میکرد و اون فرد رو از هویت و فردیتش تهی میکرد تا کشتار و کارکِشی از اونها رو برای عاملهای این فرایند قابل تحملتر کنه. بازماندگانِ یهودیِ بعد از هولوکاست میدونستن که تقلیل دادن "انسان" به "عدد و رقم" و صرفا استفاده از عبارتِ "شیش ملیون قربانی" قرار نیست عمق فاجعه و ظلمی که بهشون شده رو مشخص کنه. عدد و رقم چیزی نیست که قابل درک و احساس باشه. انسانها عدد و رقم نیستن. چیزی که یک انسان رو "انسان" میکنه هویت و فردیتشه. بنابراین یهودیهای بازمانده تلاش کردن قربانیها رو با هویتشون توصیف کنن: اسمشون، عکسشون، شغلشون، علایقشون، محل زندگیشون، حتی شوخیهایی که باهاشون میخندیدن. هدف این بود که به جای یک عدد و آمار، هویت و فردیت نشون داده بشه، تا بقیه بدونن اون چیزی که نابود شد این میزان از هویت و فردیت بود، چیزی که انسانهای دیگه خودشون هم داشتنش و براشون قابل درکتر بود. عمق فاجعه رو کسی که صرفا به عدد نگاه میکرد متوجه نمیشد، عمق این تراژدی رو کسی متوجه میشد که تمام دوستان و خانوادهش زنده زنده داخل آتش بدون هیچ دلیلی سوزونده شده بودن. بنابراین نیاز بود هم برای دیگران و هم نسلهای آیندهی خودشون این تراژدی بزرگ رو قابل درک کنن تا همگی روی این قضیه اتحاد داشته باشن که به هیچ وجه نذارن این اتفاق دوباره بیفته.
هیتلر، استالین، مائو و خیلی از قاتلهای بزرگِ دیگه که در طول تاریخ زندگی کردهن و قتل عام انجام دادهن، هیچکدوم از عمق کاری که انجام دادن درکی نداشتن. برای اونها صرفا یه دستور به سیستم کافی بود تا عدد و رقم بالایی از کشته شدهها تحویل داده بشه. بدون اینکه درک دقیقی از کاری که کردهن داشته باشن. بدون اینکه بدونن اون آدمها عدد و رقم نبودن بلکه فردیت و هویت بودن. تضمینی نیست که اگر واقعا از کاری که کرده بودن درک داشتن، اون کارها رو دوباره انجام نمیدادن. اما میشه گفت یکی از دلایلی که انسانها در طول تاریخ به دستور یک فرد به همین راحتی کشته و قتل عام میشدن همینه. در واقع هیچکس هیچوقت از عمق اتفاقی که افتاده درکی نمیتونه داشته باشه، و این یکی از حقایق تلخِ زندگی در جوامع انسانیه.
هیتلر، استالین، مائو و خیلی از قاتلهای بزرگِ دیگه که در طول تاریخ زندگی کردهن و قتل عام انجام دادهن، هیچکدوم از عمق کاری که انجام دادن درکی نداشتن. برای اونها صرفا یه دستور به سیستم کافی بود تا عدد و رقم بالایی از کشته شدهها تحویل داده بشه. بدون اینکه درک دقیقی از کاری که کردهن داشته باشن. بدون اینکه بدونن اون آدمها عدد و رقم نبودن بلکه فردیت و هویت بودن. تضمینی نیست که اگر واقعا از کاری که کرده بودن درک داشتن، اون کارها رو دوباره انجام نمیدادن. اما میشه گفت یکی از دلایلی که انسانها در طول تاریخ به دستور یک فرد به همین راحتی کشته و قتل عام میشدن همینه. در واقع هیچکس هیچوقت از عمق اتفاقی که افتاده درکی نمیتونه داشته باشه، و این یکی از حقایق تلخِ زندگی در جوامع انسانیه.
از منظر روانپزشکی، تفسیر اشتباه از واقعیت به سه دسته تقسیم میشه:
1- Illusion (خطای ادراکی)
2- Hallucination (توهم حسی)
3- Delusion (هذیان)
هرکدوم از این حالتها در شرایط و اختلالهای متفاوتی میتونن دیده بشن.
ایلوژن یا خطای ادراکی به این معنی هستش که یک محرک واقعی در محیط وجود داره اما مغز اون رو به اشتباه تفسیر میکنه. برای مثال فرد در تاریکی یک طناب رو میبینه و حس میکنه اون طناب یک ماره. این حالت برای افراد عادی هم زیاد میتونه پیش بیاد و معمولا نشونهی خاصی نیست. هرچند در بعضی از شرایط و اختلالها مثل PTSD (اختلال استرس پس از سانحه) و مواقعی که ذهن نسبت به یک چیز سوگیری داره میتونه اتفاق بیفته.
هالوسینیشن یا توهم حسی به این معنی هست که فرد ادراکی رو از محیط داره که هیچ محرک خارجیای در اون محیط براش وجود نداره. برای مثال میتونه چیزهایی رو بشنوه، ببینه که اصلا در اون محیط وجود ندارن. هالوسینیشن نشونهی به نسبت خطرناکی هستش که رنج گستردهای از اختلالات رو میتونه در بر بگیره. برای مثال توهم شنیداری یکی از هالمارکهای اختلالات سایکوتیک مثل اسکیزوفرنیه. توهم بینایی میتونه با دمانس یا صرع مربوط باشه. هرچند فرد میتونه ترکیبی از توهمهای حسی مختلف رو داشته باشه که پس از بررسیهای مختلف باید به تشخیص رسید. برخلاف دیدگاهی که تو جامعه ترند شده، هالوسینیشن میتونه مربوط به چیزهای مختلفی باشه و لزوما نشونهی اسکیزوفرنی نیست.
دیلوژن یا هذیان در واقع یک اختلال در محتوای فکر هستش نه اختلال در ادراک، به این معنی که فرد باوری ثابت و نادرست داره که با شواهد و منطق قابل تغییر نیست. حتی وقتی مدرک قوی بر خلاف اون باور وجود داره. این باور هم با فرهنگ و شرایط اجتماعی فرد همخوانی نداره. برای مثال فرد معتقده که سازمانهای جاسوسی 24 ساعته اون رو زیر نظر دارن و قصد دارن بهش آسیب بزنن. یا وقتی فرد باور داره بیماری جسمی داره در حالی که همهی تشخیصها این قضیه رو رد میکنن. دیلوژن هم رنج گستردهای از اختلالات و شرایط رو در بر میگیره. اختلالات سایکوتیک مثل اسکیزوفرنی میتونن علاوه بر هالوسینیشن، دیلوژن هم داشته باشن. یا اگر فرد فقط دیلوژن رو داشته باشه میتونه نشونهی اختلال هذیانی (Delusional Disorder) باشه. در اپیزود مانیای اختلال دوقطبی فرد میتونه دیلوژن خود بزرگ پنداری داشته باشه. یا در اپیزودهای افسردگی دیلوژنهای گناه و بیارزشی پیدا کنه.
این سه مفهوم لزوما جدا از هم اتفاق نمیفتن و میتونن هر سه همزمان باهم باشن و هرکدوم اونیکی رو تقویت کنن. بستگی داره کانتکستی که عاملشون هست چی باشه.
1- Illusion (خطای ادراکی)
2- Hallucination (توهم حسی)
3- Delusion (هذیان)
هرکدوم از این حالتها در شرایط و اختلالهای متفاوتی میتونن دیده بشن.
ایلوژن یا خطای ادراکی به این معنی هستش که یک محرک واقعی در محیط وجود داره اما مغز اون رو به اشتباه تفسیر میکنه. برای مثال فرد در تاریکی یک طناب رو میبینه و حس میکنه اون طناب یک ماره. این حالت برای افراد عادی هم زیاد میتونه پیش بیاد و معمولا نشونهی خاصی نیست. هرچند در بعضی از شرایط و اختلالها مثل PTSD (اختلال استرس پس از سانحه) و مواقعی که ذهن نسبت به یک چیز سوگیری داره میتونه اتفاق بیفته.
هالوسینیشن یا توهم حسی به این معنی هست که فرد ادراکی رو از محیط داره که هیچ محرک خارجیای در اون محیط براش وجود نداره. برای مثال میتونه چیزهایی رو بشنوه، ببینه که اصلا در اون محیط وجود ندارن. هالوسینیشن نشونهی به نسبت خطرناکی هستش که رنج گستردهای از اختلالات رو میتونه در بر بگیره. برای مثال توهم شنیداری یکی از هالمارکهای اختلالات سایکوتیک مثل اسکیزوفرنیه. توهم بینایی میتونه با دمانس یا صرع مربوط باشه. هرچند فرد میتونه ترکیبی از توهمهای حسی مختلف رو داشته باشه که پس از بررسیهای مختلف باید به تشخیص رسید. برخلاف دیدگاهی که تو جامعه ترند شده، هالوسینیشن میتونه مربوط به چیزهای مختلفی باشه و لزوما نشونهی اسکیزوفرنی نیست.
دیلوژن یا هذیان در واقع یک اختلال در محتوای فکر هستش نه اختلال در ادراک، به این معنی که فرد باوری ثابت و نادرست داره که با شواهد و منطق قابل تغییر نیست. حتی وقتی مدرک قوی بر خلاف اون باور وجود داره. این باور هم با فرهنگ و شرایط اجتماعی فرد همخوانی نداره. برای مثال فرد معتقده که سازمانهای جاسوسی 24 ساعته اون رو زیر نظر دارن و قصد دارن بهش آسیب بزنن. یا وقتی فرد باور داره بیماری جسمی داره در حالی که همهی تشخیصها این قضیه رو رد میکنن. دیلوژن هم رنج گستردهای از اختلالات و شرایط رو در بر میگیره. اختلالات سایکوتیک مثل اسکیزوفرنی میتونن علاوه بر هالوسینیشن، دیلوژن هم داشته باشن. یا اگر فرد فقط دیلوژن رو داشته باشه میتونه نشونهی اختلال هذیانی (Delusional Disorder) باشه. در اپیزود مانیای اختلال دوقطبی فرد میتونه دیلوژن خود بزرگ پنداری داشته باشه. یا در اپیزودهای افسردگی دیلوژنهای گناه و بیارزشی پیدا کنه.
این سه مفهوم لزوما جدا از هم اتفاق نمیفتن و میتونن هر سه همزمان باهم باشن و هرکدوم اونیکی رو تقویت کنن. بستگی داره کانتکستی که عاملشون هست چی باشه.
دایرکت یه چندباری تاحالا برای خودم و چنتا از دوستان باگ خورده سر زود و دیر اومدن یا سند نشدن پیاما. لینک ناشناس رو هم به بیو اضافه کردم برای باگهای احتمالی. البته ناشناس هم شنیدم زیاد باگ میخوره سر این قضیه😂ولی خب تو ذهن خودمم بود این چندوقت که ناشناسو بذارم برای ارتباط راحتتر باشین. فعلا میذاریم لینکش رو بیو بمونه تا ببینیم چی میشه.
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
-سعدی
Human beings are members of a whole
In creation of one essence and soul
If one member is afflicted with pain
Other members uneasy will remain
If you have no sympathy for human pain
The name of human you cannot retain
-Saadi
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
-سعدی
Human beings are members of a whole
In creation of one essence and soul
If one member is afflicted with pain
Other members uneasy will remain
If you have no sympathy for human pain
The name of human you cannot retain
-Saadi
Pillars of Creation
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی -سعدی Human beings are members of a whole In creation of one essence and soul If one member is afflicted with…
سختترین نوع ترجمه با اختلاف ترجمهی شعره. برخلاف ترجمهی متن یا هرچیز دیگهای که مترجم باید صرفا به انتقال مفهوم به صورت کامل فکر کنه، موقع ترجمهی شعر باید همزمان این رو هم در نظر بگیره که کلماتی رو انتخاب کنه که قافیه داشته باشن. چنین کاری فقط در صورتی امکان پذیره که فرد همزمان هم به زبان و فرهنگ مبدا تا حد خیلی بالایی مسلط باشه که مفهوم اون شعر و تکتک کلماتش رو به طور کامل درک کنه؛ هم به زبان و ادبیات مقصد مسلط باشه تا بتونه از بین کلماتِ مقصد اون کلماتی رو انتخاب کنه که همزمان با انتقال ماکسیمومِ مفهوم، قافیه رو هم حفظ کنن. چنین کاری خیلی وقتا میتونه غیر ممکن یا تا حد خیلی زیادی سخت باشه. چون اولا خیلی از مفاهیمی که در فرهنگ مبدا وجود دارن ممکنه در فرهنگ مقصد وجود نداشته باشن؛ و اگر وجود داشته باشن هم نشه قافیه چید واسشون. طبیعتا میزان خلاقیت و مهارت مترجم خیلی توی این قضیه میتونه دخیل باشه و عملا انگار داره یه اثر جدید خلق میکنه. بنابراین من برای شعرهایی که ترجمه شدهن و همزمان علاوه بر انتقال مفهوم، قافیه هم دارن خیلی احترام زیادی قائلم. برای مترجمهاشون هم همینطور. چون خودِ ترجمهی شعر رو، هنری جدای از خود اون شعر در نظر میگیرم و فردی که ترجمهش کرده رو هم یه هنرمندِ مستقل.
شعرِ بالا که به انگلیسی ترجمه شده یکی از ترجمههایی هستش که خیلی دوستش دارم. مترجمش رو نمیشناسم اما مهارتش در انتقال مفهوم رو در عین حفظ قافیه میپسندم، مخصوصا اون تیکهای که معادل کلمهی "گوهر" کلمات "essence and soul" رو استفاده کرده که خیلی به معادل فارسی اون کلمه نزدیکن و همزمان هم با "whole" توی بیت قبل قافیه دارن. مترجمش خیلی آدم هنرمندی بوده.
شعرِ بالا که به انگلیسی ترجمه شده یکی از ترجمههایی هستش که خیلی دوستش دارم. مترجمش رو نمیشناسم اما مهارتش در انتقال مفهوم رو در عین حفظ قافیه میپسندم، مخصوصا اون تیکهای که معادل کلمهی "گوهر" کلمات "essence and soul" رو استفاده کرده که خیلی به معادل فارسی اون کلمه نزدیکن و همزمان هم با "whole" توی بیت قبل قافیه دارن. مترجمش خیلی آدم هنرمندی بوده.
Pillars of Creation
سختترین نوع ترجمه با اختلاف ترجمهی شعره. برخلاف ترجمهی متن یا هرچیز دیگهای که مترجم باید صرفا به انتقال مفهوم به صورت کامل فکر کنه، موقع ترجمهی شعر باید همزمان این رو هم در نظر بگیره که کلماتی رو انتخاب کنه که قافیه داشته باشن. چنین کاری فقط در صورتی…
اواسط فروردین با یکی از دوستام رفته بودیم کتابخونهی مرکزی دانشگاهشون. توی سکشن کتابای انگلیسی یه بخشی داشت مختص ادبیات فارسیِ ترجمه شده به انگلیسی. اونجا یه کتاب رباعیات خیامِ ترجمه شده به انگلیسی به چشمم خورد که در وهله اول طرح جلدش توجهمو جلب کرد. باز کردمش و شروع کردم به نگاه انداختن به رباعیا. اونقدری انتظار نداشتم ترجمه خاصی ببینم چون فلسفهی خیام از نظرم مفاهیمی داره که با فرهنگ ایرانیها بیشتر قابل درکه. یه نوع خاصی از پوچگرایی که عناصرش توی فرهنگ ایران بیشتر قابل درک هستن تا فرهنگ و زبان انگلیسی. ولی در کمال تعجب واقعا ترجمه قشنگی بود! هم زیبایی و قافیه رو حفظ کرده بود و هم با انتخابِ درست کلمات تونسته بود تا حد خوبی فلسفه و مفهوم رو برسونه. چهل دیقهی تمام همونجا ثابت وایساده بودم و از رباعی اول تا سیام رو خوندم و عشق کردم باهاش. یه absolute art به معنی واقعی. وقت اداری ولی سر رباعی سیام تموم شد و نتونستم بقیهشون رو بخونم. کتابداره بهمون گفت بریم بیرون. لحظه آخری به دوستم گفتم: "اگر اینو من از اینجا ببرم در بدترین سناریو میخوان ممنوعالخروجمون کنن دیگه؟ تو همه تقصیرا رو بنداز گردن من، اوکیم". گفتش: "حالا نمیخواد ممنوعالخروج بشی. بیا کاملا عادی برات قرضش بگیرم ببر". ولی خب یه شهر دیگه بود و از اونجایی که معلوم نبود دفعه بعد کِی بخوام برگردم و کتاب رو پس بدم و احتمالش بود براش دردسر بشه بیخیالش شدم. گفتم حالا میرم سرچ میزنم پیدیافش رو پیدا میکنم و بقیهشون رو از روی اون میخونم. ولی خب بدشانسی اینجا بود که اومدم و سرچ زدم دیدم اون ترجمه اصلا توی نت نبود و هرچقدر گشتم نتونستم پیداش کنم. ترجمههایی که از رباعیات خیام به انگلیسی توی نت بودن چیزای متفاوتی بودن که هیچکدوم به اندازه اون خوب نبودن و حس اونو نداشتن. خلاصه که فرصت رو از دست دادم. دفعه بعد رفتم یا باید پیشنهادِ قرض گرفتنشو در نظر بگیرم یا باید از همه صفحههاش عکس بگیرم😂.
حس میکنم درصد قابل توجهی از مردم در جریان نیستن که فعل "عرض کردن" یه فعلِ فروتنانهس و نباید به شکل دوم شخص استفاده بشه وگرنه حالت توهینآمیز برای فرد مقابل پیدا میکنه. وقتی میگید "عرض کردم" در واقع دارید خودتونو humble و فروتن نشون میدید. اینکه بگید "عرض کردید" یعنی طرفو دارید هامبل میکنید که حرکتِ تحقیرآمیزیه و میتونه بیاحترامی تلقی بشه. اگر قصد بیاحترامی ندارید به جای "عرض کردید" از فعل "فرمودید" برای دوم شخص استفاده کنید که احترامآمیزتر و رسمیتره.