Pillars of Creation
July 1 این عکس از ابرهای منطقهای به اسم Rho Ophiuchi molecular cloud complex گرفته شدهن که نزدیکترین منطقه تولید ستاره به سیاره ما هستن و فقط 390 سال نوری با زمین فاصله دارن. نور این کمپلکس به طور عمده از سه تا ستارهس که هرکدوم با یونیزه کردن بخشی از…
سال 2023 هم این عکس آیکانیک از همین منطقهی Rho Ophiuchi توسط تلسکوپ جیمز وب منتشر برای جشن گرفتنِ اولین سالی که این تلسکوپ لانچ شده بود و از فضا عکس میگرفت.
July 6
این عکس توی صحرای آتاکامای شیلی گرفته شده و داخلش دوتا نوار رو به صورت همزمان میشه دید. نوار سمت چپ یکی از بازوهای کهکشان راه شیری هستش و نوار نورانی سمت راست پدیدهای هستش که کمتر دیده میشه به اسم zodiacal light. این نوار نورانی ناشی از بازتاب نور خورشید توسط غبارهای بین سیارهای منظومه شمسی هستش و معمولا نزدیک به طلوع یا غروب خورشید دیده میشه. در قرنهای قبل هم این نوار برای مردم آشنا بود اما توی این قرن بود که کشف شد اکثر غبارهای این نوار به جا مونده از دنبالهدارهایی هستش که از نزدیکای سیاره مشتری رد شدهن.
این عکس توی صحرای آتاکامای شیلی گرفته شده و داخلش دوتا نوار رو به صورت همزمان میشه دید. نوار سمت چپ یکی از بازوهای کهکشان راه شیری هستش و نوار نورانی سمت راست پدیدهای هستش که کمتر دیده میشه به اسم zodiacal light. این نوار نورانی ناشی از بازتاب نور خورشید توسط غبارهای بین سیارهای منظومه شمسی هستش و معمولا نزدیک به طلوع یا غروب خورشید دیده میشه. در قرنهای قبل هم این نوار برای مردم آشنا بود اما توی این قرن بود که کشف شد اکثر غبارهای این نوار به جا مونده از دنبالهدارهایی هستش که از نزدیکای سیاره مشتری رد شدهن.
Pillars of Creation
ساختار یه دنبالهدار شامل هسته، گیسو و دمهاش میشه. هستهی دنبالهدار از یخِ آب، دیاکسید کربن جامد، کربن مونوکسید جامد و برخی مواد دیگه مثل متان، آمونیاک و ذرات سنگ و غبار تشکیل میشه. وقتی دنبالهدار نزدیک به خورشید میشه، بخشی از هستهی جامدش ذوب میشه…
درمورد دنبالهدارها و تفاوتشون با شهاب میتونید این رشتهپست رو بخونید.
Pillars of Creation
این عکس رو یکی از فضانوردای ایستگاه فضایی بینالمللی چند روز پیش از یه طوفان بالای آمریکا و مکزیک ثبت کرد. اون برق قرمز رنگی که میبینید پدیدهای هستش به اسم اسپرایت (sprite). اسپرایتها پدیدههای نادر و کمیابی هستن که توی ارتفاعات بالا اتفاق میافتن.…
درمورد نحوه به وجود اومدن اسپرایتها میتونین این رشته پست رو بخونین.
July 28
در افسانههای قدیمی، این دوتا آتشفشان به اسمهای پاریناکوتا (سمت چپ) و پومراپه (سمت راست) نماد یک پرنس و پرنسس بودن که عشقشون ممنوع بود. زیرِ زمین این دوتا آتشفشان هیچ ارتباط و حوزه ماگمای مشترکی ندارن و در هزار سال گذشته هم هیچکدوم فوران نکردن. اما توی این عکس که توسط عکاسش با برنامه ریزی دقیق گرفته شده، ما میتونیم پاریناکوتا و پومراپه رو در بولیوی ببینیم که از بالا توسط حلقهی برنارد (Barnard's Loop)به هم متصل شدن. روی زمین نتونستن به هم برسن اما الان شاید بشه گفت بالاخره تونستن داخل آسمون به هم برسن.
البته اینم اشاره کنم که اندازهی واقعی این حلقه اینقدر نیست و این عکاس با تنظیم فاصلهش و زوم کردن تونسته همچین عکسی رو ثبت کنه.
در افسانههای قدیمی، این دوتا آتشفشان به اسمهای پاریناکوتا (سمت چپ) و پومراپه (سمت راست) نماد یک پرنس و پرنسس بودن که عشقشون ممنوع بود. زیرِ زمین این دوتا آتشفشان هیچ ارتباط و حوزه ماگمای مشترکی ندارن و در هزار سال گذشته هم هیچکدوم فوران نکردن. اما توی این عکس که توسط عکاسش با برنامه ریزی دقیق گرفته شده، ما میتونیم پاریناکوتا و پومراپه رو در بولیوی ببینیم که از بالا توسط حلقهی برنارد (Barnard's Loop)به هم متصل شدن. روی زمین نتونستن به هم برسن اما الان شاید بشه گفت بالاخره تونستن داخل آسمون به هم برسن.
البته اینم اشاره کنم که اندازهی واقعی این حلقه اینقدر نیست و این عکاس با تنظیم فاصلهش و زوم کردن تونسته همچین عکسی رو ثبت کنه.
Μɸhαʍʍαδ
Radiohead – High And Dry
گوشی قبلیم بعد از فاجعهای که سرش اومد دیگه قابل استفاده نبود. قابل تعمیر هم نبود و کلا بیخیالش شده بودم. امروز داشتم بین وسیلههام دنبال یه چیزی میگشتم که رندوم به چشمم خوردش. گفتم بزنمش شارژ یه دور روشنش کنم ببینم هنوز در حد روشن شدن کار میکنه یا نه.کمی که شارژ شد دراوردمش و روشنش کردم. السیدیش با رنگای چشمکزن و ناموزونی اومد بالا، انگار که داشت داد میزد "چرا منو از گور کشیدی بیرون". اولین جایی که رفتم موزیک پلیر بود. میخواستم ببینم پلیلیست قبلیم چقدر با الان تغییر کرده. هرچند تفاوت خاصی وجود نداشت، موزیکا عمدتا راک بودن و هر از گاهی چنتا کلاسیکال هم بینشون پیدا میشد. پلیلیست الانم هم همینه منتها صرفا گسترهی آرتیستایی که ازشون موزیک دارم به نسبت قبل بیشتر شده و البته تمایلم به کلاسیکال هم به نسبت قبل بیشتره. بین موزیکا این high and dry ریدیوهد توجهم رو جلب کرد چون خاطرههای زیادی رو برام زنده کرد. یادم اومد حدودا موقعی که کلاس دهم یازدهم بودم با همین پلیلیست شبها روی دوچرخهم خیابونا رو متر میکردم. دوچرخه سواری رو دوست دارم، همون طور که شب و راک رو دوست دارم. ترکیب دوچرخه سواری توی شب موقعی که راک گوش میکردم ترکیبی بود که عاشقش بودم. اونموقع وقتی پلیلیست جلو میرفت و به این آهنگ میرسید یه ارتباط خاصی باهاش میگرفتم و سرعتم رو بیشتر میکردم، مخصوصا موقعی که داخل ورس اول میگه:
Flying on your motorcycle
Watching all the ground beneath you drop
موقع شنیدن این تیکه طوری وانمود میکردم که انگار روی یه موتور نشستم و دارم با اون حرکت میکنم. دلیل اینکه این کار رو میکردم رو هم نمیدونستم و صرفا چون حال میکردم با آهنگش این کار رو انجام میدادم. طبیعیه نه؟ آره طبیعیه. ولی خب الان که دوباره فکر میکنم، من همیشه دوچرخه رو بیشتر از موتور دوست داشتم. اینکه وانمود میکردم به چیزی که اونقدری ازش خوشم نمیاد یکم عجیب اومد در نظرم. اصلا چه دلیلی وجود داشت که اینقدر با این آهنگ ریلیت کرده بودم؟ یادمه درمورد داستان پشتش سرچ هم زده بودم ولی تام یورک چیز خاصی در این مورد نگفته بود، منم با اینکه چندباری هم لیریکشو نگاه انداخته بودم برداشت خاصی ازش نداشتم، فقط ازش خوشم میومد و همین کافی بود تا هر دفعه که برای دوچرخه میرم این حداقل یه بار پلی بشه. امروز یه بار دیگه نگاه انداختم بهش و یه بخش دیگه از همون ورس اول توجهم رو جلب کرد:
You broke another mirror
You're turning into something you are not
اینجا بود که متوجه شدم چرا این آهنگ برای من بولد بود. این تیکه دقیقا من رو توی اون برهه توصیف میکرد. برههای که با بخشی از هویتم در تعارض بودم و ازش خوشم نمیومد و سعی میکردم با تغییرش بهش ضد حمله بزنم. مفهوم کلی این موزیک هم طبق برداشتِ الانِ من همینه، فردی که از هویتی که جلوی آینه میبینه خوشش نمیاد و با شکستن آینه و تبدیل کردن خودش به چیزی که نیست سعی داره به خودش ضد حمله بزنه. اما در ادامه، اون چیزی که بهش تبدیل شده اونقدری متفاوته که براش مشکلات زیادی به وجود میاره و دچار بحران هویت میشه. برای همین از شخصیت قبلیش میخواد که اون رو high و dry به حال خودش رها نکنه. اون چیزی که من داشتم کاملا ناخوداگاه باهاش ریلیت میکردم دقیقا همین بود، و خودم این رو اون موقع نمیدونستم. هرچند اونقدری عجیب نیست چون "دوست داشتن" یه فرایند ناخوداگاه هستش و خوداگاه داخلش نقش خاصی نداره. تعرض من با اون بخش از شخصیتم و تلاش برای تغییرش بود که کاری کرده بود این آهنگ یه حس دیگهای برام داشته باشه. اما کمکم که زمان گذشت، این قضیه کمرنگتر شد. کمکم یاد گرفتم که تلاش برای تبدیل خودم به چیزی که نیستم در نهایت باعث میشه از چیزی که هستم دور بشم و دیگه خودم رو نشناسم. و الان میتونم بگم که خیلی وقته از اون تعارض خبری نیست و به صلح با خودم رسیدهم. نمیدونم از کِی و چه نقطهای این قضیه شروع شد اما میتونم بگم که فرایند ناگهانیای نبود و کاملا آهسته اتفاق افتاد. یه سری از پیشرفتهای بزرگ به قدری آهسته اتفاق میافتن که باید بعد از یه زمان طولانی بهشون نگاه کنی و میزان تغییر رو متوجه بشی.
now i can say im not breaking any mirror and neither try to turn into something i am not.
Flying on your motorcycle
Watching all the ground beneath you drop
موقع شنیدن این تیکه طوری وانمود میکردم که انگار روی یه موتور نشستم و دارم با اون حرکت میکنم. دلیل اینکه این کار رو میکردم رو هم نمیدونستم و صرفا چون حال میکردم با آهنگش این کار رو انجام میدادم. طبیعیه نه؟ آره طبیعیه. ولی خب الان که دوباره فکر میکنم، من همیشه دوچرخه رو بیشتر از موتور دوست داشتم. اینکه وانمود میکردم به چیزی که اونقدری ازش خوشم نمیاد یکم عجیب اومد در نظرم. اصلا چه دلیلی وجود داشت که اینقدر با این آهنگ ریلیت کرده بودم؟ یادمه درمورد داستان پشتش سرچ هم زده بودم ولی تام یورک چیز خاصی در این مورد نگفته بود، منم با اینکه چندباری هم لیریکشو نگاه انداخته بودم برداشت خاصی ازش نداشتم، فقط ازش خوشم میومد و همین کافی بود تا هر دفعه که برای دوچرخه میرم این حداقل یه بار پلی بشه. امروز یه بار دیگه نگاه انداختم بهش و یه بخش دیگه از همون ورس اول توجهم رو جلب کرد:
You broke another mirror
You're turning into something you are not
اینجا بود که متوجه شدم چرا این آهنگ برای من بولد بود. این تیکه دقیقا من رو توی اون برهه توصیف میکرد. برههای که با بخشی از هویتم در تعارض بودم و ازش خوشم نمیومد و سعی میکردم با تغییرش بهش ضد حمله بزنم. مفهوم کلی این موزیک هم طبق برداشتِ الانِ من همینه، فردی که از هویتی که جلوی آینه میبینه خوشش نمیاد و با شکستن آینه و تبدیل کردن خودش به چیزی که نیست سعی داره به خودش ضد حمله بزنه. اما در ادامه، اون چیزی که بهش تبدیل شده اونقدری متفاوته که براش مشکلات زیادی به وجود میاره و دچار بحران هویت میشه. برای همین از شخصیت قبلیش میخواد که اون رو high و dry به حال خودش رها نکنه. اون چیزی که من داشتم کاملا ناخوداگاه باهاش ریلیت میکردم دقیقا همین بود، و خودم این رو اون موقع نمیدونستم. هرچند اونقدری عجیب نیست چون "دوست داشتن" یه فرایند ناخوداگاه هستش و خوداگاه داخلش نقش خاصی نداره. تعرض من با اون بخش از شخصیتم و تلاش برای تغییرش بود که کاری کرده بود این آهنگ یه حس دیگهای برام داشته باشه. اما کمکم که زمان گذشت، این قضیه کمرنگتر شد. کمکم یاد گرفتم که تلاش برای تبدیل خودم به چیزی که نیستم در نهایت باعث میشه از چیزی که هستم دور بشم و دیگه خودم رو نشناسم. و الان میتونم بگم که خیلی وقته از اون تعارض خبری نیست و به صلح با خودم رسیدهم. نمیدونم از کِی و چه نقطهای این قضیه شروع شد اما میتونم بگم که فرایند ناگهانیای نبود و کاملا آهسته اتفاق افتاد. یه سری از پیشرفتهای بزرگ به قدری آهسته اتفاق میافتن که باید بعد از یه زمان طولانی بهشون نگاه کنی و میزان تغییر رو متوجه بشی.
now i can say im not breaking any mirror and neither try to turn into something i am not.
Forwarded from Dannychem
سلام دوستان
اگر به فکر یادگیری عربی هستید یا میخواهید سطحتون رو تقویت کنید، خوشحال میشم همراهتون باشم. 🤍
تدریس کاملاً آنلاین و مجازی از نیمه شهریور شروع میشه. 📚✨
(همراه با تمرین مکالمه و گرامر کاربردی)
برای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر، پیوی یا دایرکت پیام بدین. 💬
منتظرتونم 🌱
@lotus_sleeping
اگر به فکر یادگیری عربی هستید یا میخواهید سطحتون رو تقویت کنید، خوشحال میشم همراهتون باشم. 🤍
تدریس کاملاً آنلاین و مجازی از نیمه شهریور شروع میشه. 📚✨
(همراه با تمرین مکالمه و گرامر کاربردی)
برای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر، پیوی یا دایرکت پیام بدین. 💬
منتظرتونم 🌱
@lotus_sleeping
بخشی از نقاشیهای آدولف هیتلر در دورهای که تلاش داشت توی آکادمی هنرهای زیبای وین پذیرفته بشه.
تعجبآوره که چطور ذهنی که میتونسته انسانها، زندگی، روابط انسانی، طبیعت و دنیا رو به این شکل ببینه و درک کنه، همچین قتل عام بزرگی رو راه انداخته باشه و زندگیِ اینهمه آدم رو گرفته باشه.
تعجبآوره که چطور ذهنی که میتونسته انسانها، زندگی، روابط انسانی، طبیعت و دنیا رو به این شکل ببینه و درک کنه، همچین قتل عام بزرگی رو راه انداخته باشه و زندگیِ اینهمه آدم رو گرفته باشه.
Pillars of Creation
چطور ذهنی که میتونسته انسانها، زندگی، روابط انسانی، طبیعت و دنیا رو به این شکل ببینه و درک کنه، همچین قتل عام بزرگی رو راه انداخته باشه
بازماندگان جامعهی یهودیها بعد از جنگ جهانی دوم و هولوکاست، آگاهانه در برابر روایتی ایستادن که قربانیانِ این کشتارِ بزرگ رو به صرفا "شیش ملیون نفر" خلاصه میکرد. حزب نازی در اردوگاههایی مثل آشویتس، اسم یهودیها رو با یه شمارهی خالکوبی شده روی بدنشون جایگزین میکرد و اون فرد رو از هویت و فردیتش تهی میکرد تا کشتار و کارکِشی از اونها رو برای عاملهای این فرایند قابل تحملتر کنه. بازماندگانِ یهودیِ بعد از هولوکاست میدونستن که تقلیل دادن "انسان" به "عدد و رقم" و صرفا استفاده از عبارتِ "شیش ملیون قربانی" قرار نیست عمق فاجعه و ظلمی که بهشون شده رو مشخص کنه. عدد و رقم چیزی نیست که قابل درک و احساس باشه. انسانها عدد و رقم نیستن. چیزی که یک انسان رو "انسان" میکنه هویت و فردیتشه. بنابراین یهودیهای بازمانده تلاش کردن قربانیها رو با هویتشون توصیف کنن: اسمشون، عکسشون، شغلشون، علایقشون، محل زندگیشون، حتی شوخیهایی که باهاشون میخندیدن. هدف این بود که به جای یک عدد و آمار، هویت و فردیت نشون داده بشه، تا بقیه بدونن اون چیزی که نابود شد این میزان از هویت و فردیت بود، چیزی که انسانهای دیگه خودشون هم داشتنش و براشون قابل درکتر بود. عمق فاجعه رو کسی که صرفا به عدد نگاه میکرد متوجه نمیشد، عمق این تراژدی رو کسی متوجه میشد که تمام دوستان و خانوادهش زنده زنده داخل آتش بدون هیچ دلیلی سوزونده شده بودن. بنابراین نیاز بود هم برای دیگران و هم نسلهای آیندهی خودشون این تراژدی بزرگ رو قابل درک کنن تا همگی روی این قضیه اتحاد داشته باشن که به هیچ وجه نذارن این اتفاق دوباره بیفته.
هیتلر، استالین، مائو و خیلی از قاتلهای بزرگِ دیگه که در طول تاریخ زندگی کردهن و قتل عام انجام دادهن، هیچکدوم از عمق کاری که انجام دادن درکی نداشتن. برای اونها صرفا یه دستور به سیستم کافی بود تا عدد و رقم بالایی از کشته شدهها تحویل داده بشه. بدون اینکه درک دقیقی از کاری که کردهن داشته باشن. بدون اینکه بدونن اون آدمها عدد و رقم نبودن بلکه فردیت و هویت بودن. تضمینی نیست که اگر واقعا از کاری که کرده بودن درک داشتن، اون کارها رو دوباره انجام نمیدادن. اما میشه گفت یکی از دلایلی که انسانها در طول تاریخ به دستور یک فرد به همین راحتی کشته و قتل عام میشدن همینه. در واقع هیچکس هیچوقت از عمق اتفاقی که افتاده درکی نمیتونه داشته باشه، و این یکی از حقایق تلخِ زندگی در جوامع انسانیه.
هیتلر، استالین، مائو و خیلی از قاتلهای بزرگِ دیگه که در طول تاریخ زندگی کردهن و قتل عام انجام دادهن، هیچکدوم از عمق کاری که انجام دادن درکی نداشتن. برای اونها صرفا یه دستور به سیستم کافی بود تا عدد و رقم بالایی از کشته شدهها تحویل داده بشه. بدون اینکه درک دقیقی از کاری که کردهن داشته باشن. بدون اینکه بدونن اون آدمها عدد و رقم نبودن بلکه فردیت و هویت بودن. تضمینی نیست که اگر واقعا از کاری که کرده بودن درک داشتن، اون کارها رو دوباره انجام نمیدادن. اما میشه گفت یکی از دلایلی که انسانها در طول تاریخ به دستور یک فرد به همین راحتی کشته و قتل عام میشدن همینه. در واقع هیچکس هیچوقت از عمق اتفاقی که افتاده درکی نمیتونه داشته باشه، و این یکی از حقایق تلخِ زندگی در جوامع انسانیه.