Pillars of Creation
1.95K subscribers
290 photos
20 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواهرم چندروز بعد کنکور داره و وسط مروراش با خنده بهم میگه "این هیدروژن بدبخت هم کلا یه دونه الکترون داره هرکی بهش میرسه همونو از دستش می‌گیره از مقام اتمیّت ساقطش می‌کنه تبدیلش می‌کنه به یه چص‌ذره‌ی زیراتمی" و جفتمون ده دیقه‌ی تمام داشتیم با صدای بلند به این قضیه می‌خندیدیم‌‌. خوشم میاد جفتمون به صورت ژنتیکی دلقک‌های شادی هستیم که توی رندوم‌ترین موضوعات یه چیزی پیدا می‌کنیم که باهاش بخندیم.
Pillars of Creation
کشف آتش، عاملی کلیدی در افزایش حجم مغز انسان در طول تکامل یکی از شاخص‌های مهم برای مقایسه‌ی توان شناختی بین گونه‌های انسانی و جانوران دیگه نسبت وزن مغزشون به وزن بدنشون یا ضریب انسفالی (Encephalization Quotient) هستش. ضریب انسفالی نشون می‌ده یه گونه چقدر…
سال پیش یه مطلبی اینجا نوشتم درمورد تاثیر کشف آتش توی تکامل و بزرگ‌تر شدن مغز گونه‌ی انسان و به وجود اومدن توانایی‌های ویژه‌ش مثل تفکر انتزاعی و زبان و ... . یه تیکه‌ش به رژیم گوشت‌خواری هم اشاره کردم که با کوتاه کردن روده‌ها انرژی بیشتری رو برای پیشرفت و تکامل مغز ارائه داد. چندروز پیش ژورنال science که دقیقا همون ژورنالی بود که اون مطلب رو از روش نوشتم یه مقاله جدید داد که اون تیکه‌ی گوشت‌خواری‌ش رو تا حدی نقض کرد‌.

یافته‌های جدید نشون می‌دن که رشد مغز در طول تکامل و بالا رفتن توانایی‌های شناختی‌ش صرفا نتیجه‌ی گوشت‌خواری نبوده و کربوهیدرات‌ها هم این وسط نقش مهمی داشته‌ن. انرژی نورون‌های مغز فقط توسط گلوکز تامین می‌شه و بخش اصلی گوشت چربی و پروتئینه. هرچند بدن در شرایطی می‌تونه چربی و پروتئین رو به گلوکز تبدیل کنه اما این قضیه اونقدری کارامد نیست که به تنهایی انرژی سرسام‌آوری که مغز مصرف می‌کنه رو تامین کنه. هرچند یافته‌ها تاثیر گوشت‌خواری رو توی تکامل رد نمی‌کنن و صرفا می‌گن به تنهایی قرار نیست کل کار رو توجیه کنه و اجداد ما احتمال زیاد با یه رژیم ترکیبی از چربی و پروتئین مثل گوشت، و کربوهیدراتِ قابل هضم مثل میوه و عسل تونستن انرژی لازم برای افزایش حجم مغزشون رو تامین کنن و این مغزِ پرحجم و پیشرفته رو برسونن دست ما.

و صد البته همچنان کشف آتش یکی از مهم‌ترین نقطه عطف‌های تکامل مغز محسوب می‌شه. چه توی پختن گوشت و هضم راحت‌ترش و چه توی پختن نشاسته و دسترسی راحت‌تر به یه منبع غنی گلوکز در نهایت میزان انرژی در دسترس بدن تونست افزایش پیدا کنه و پایه‌ای برای پیشرفت مغز و رسیدنش به این نقطه رو فراهم کنه.

-https://theconversation.com/fruit-and-honey-fuelled-the-early-evolution-of-the-human-brain-289026

-https://www.science.org/doi/10.1126/science.aed8437
Pillars of Creation
مرگ خدا و بحران پوچی زندگی گفتار اول: مرگ خدا در طی قرن نوزدهم و بیستم، عصر مدرن و انقلاب علمی که از سالیان پیش شروع شده بود، به بلوغ کامل رسید و بعد از اون، جهان‌بینی مذهبی که قرن‌ها بر مسند قدرت بود، به مرور اهمیت خودش رو از دست داد. از دست رفتن جهان‌بینی…
مرگ خدا و بحران پوچی زندگی
گفتار دوم: اگزیستانسیالیسم

در گفتار قبلی دیدیم چطور با انقلاب علمی، جهان‌بینی مذهبی که سال‌ها به عنوان جهان‌بینی اصلی جوامع شناخته شده بود پایه‌هاش متزلزل شد و فرو ریخت. در پی فرو ریختن این جهان‌بینی، مهم‌ترین پایه‌ی معنای زندگی برای بشر که مفهوم "خدا" بود، ارزش خودش رو از دست داد و معنا و ماهیت زندگی هم زیر سوال رفت. اینجا بود که گرایش مردم و فلاسفه به سمت نیهیلیسم بیشتر شد، به عنوان مکتبی که ارزش عینی‌ای برای هیچ چیزی از جمله خودِ "زندگی" در نظر نمی‌گرفت. اما وقتی زندگی ارزش عینی‌ای نداشته باشه چطور باید به زندگی ادامه داد؟ از دلِ نیهیلیسم، دو مکتبِ اگزیستانسیالیسم و ابزوردیسم پدید اومدن تا به این سوال مهم درمورد معنای زندگی پاسخ بدن.

"ماهیت" مفهومی هستش که قدمتش به یونان باستان برمی‌گرده. ارسطو "ماهیت" رو شامل ویژگی‌هایی می‌دونست که یک چیز رو تعریف می‌کنن و بر اساس همین، مفهوم "غایت" رو تعریف می‌کنه که هدف وجود اون چیز بر اساس ماهیتشه. برای مثال غایت یک چاقو بریدن هستش، غایت یک فنجون نگه داشتن چای هستش و غایت یک قایق حرکت کردن روی آب هستش. بر طبق جهان‌بینی فلسفه کلاسیک، "ماهیت" یک چیز بر "وجود" اون مقدم هستش. یعنی چاقویی که نتونه غایت خودش-که بریدن هستش- رو عملی کنه دیگه چاقو نیست. چون ویژگی‌ای رو که با ماهیت اون گره خورده رو نداره. یا فنجونی که نتونه چای و مایعات رو نگه داره دیگه فنجون نیست چون نتونسته غایت خودش رو عملی کنه. بر همین اساس، در جهان‌بینی مذهبی، انسان‌ها هم ماهیت و غایتشون بر وجودشون مقدم بود. یعنی انسان‌ها قبل از این که به وجود بیان دارای ماهیت و غایت مشخص بودن و بعد به دنیا میومدن تا اون ماهیت و غایت رو محقق کنن. بر طبق جهان‌بینی مذهبی، ما موجوداتی سقوط کرده از بهشت بودیم که به دنیا اومدیم که برای هدف نهایی که بهشت هستش تلاش کنیم.

اما با سقوط جهان‌بینی مذهبی و ظهور نیهیلیسم، انسان به این نتیجه رسید که وجودیتش دیگه هدف مشخص و به اصطلاح "غایت نهایی" نداشت. پس در این وضعیت انسان چطور می‌تونست ماهیت "انسان بودن" رو تعریف کنه؟ اینجا بود که مکتب اگزیستانسیالیسم اون پیش فرض قبلی رو برعکس کرد. "وجود بر ماهیت مقدم هستش". این پایه‌ی مکتب اگزیستانسیالیسمه. یعنی برخلاف دیدگاه قبلی که انسان‌ها قبل از وجود داشتن، دارای ماهیت و غایت بودن، در دیدگاه اگزیستانسیالیسم انسان‌ها اول وجود پیدا می‌کنن و بعد به سراغ ماهیت و غایت حرکت می‌کنن. به عقیده‌ی فیلسوف‌های اگزیستانسیالیست، اون چیزی که "ما" هستیم، هدف و غایتمون، مترادف هستش با کارهایی که انجام می‌دیم و رفتاری که توی دنیا از خودمون نشون می‌دیم. به عبارتی در یک دنیای بی‌معنا این ما هستیم که برای زندگی‌مون معنا می‌سازیم و به سمتش حرکت می‌کنیم.

سارتر در کتاب "اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر" می‌گه:
بشریت هیچ ذاتی ندارد، چون خدایی وجود ندارد تا آن را تعیین کند. انسان آن چیزی است که خودش تصور می‌کند باشد، و فراتر از آن، آن چیزی است که اراده می‌کند باشد. با توجه به این‌که انسان فقط بعد از وجودیت پیدا کردن می‌تواند تصوری از خود پیدا کند و بودن را اراده کند، بنابراین انسان چیزی نیست جز آنچه از خود می‌سازد. این اولین اصل اگزیستانسیالیسم است.

پس به عبارتی توصیه‌ی مکتب اگزیستانسیالیسم اینه که در هنگام رویارویی با پوچ‌گرایی و بحران وجودی‌ ناشی از نیهیلیسم، ما باید از راه کارهایی که انجام می‌دیم، معنای خودمون رو بسازیم. هیچ معنای عینی و والایی وجود نداره، بنابراین ما از راه و روش زندگی کردن‌مون معنای زندگی رو برای خودمون تعریف می‌کنیم. این پاسخی هستش که اگزیستانسیالیسم به معضل نیهیلیسم می‌ده.
بچه‌های کنکوری خسته نباشید.
این تایمِ بینِ دادن کنکور تا اعلام نتایج خالی‌ترین تایم توی زندگی‌ آکادمیکتون قراره باشه چون فارغ از هر نتیجه‌ و هر سناریویی، بعد از اعلام نتایج قراره یه مشغله جدید داشته باشید. الان وضعیت رتبه‌تون مثل گربه‌ی شرودینگر می‌مونه، تا وقتی که درِ جعبه باز نشده همزمان هم خوب دادید هم بد. پس بیخیالِ چک کردن کلیدا و حساب کردن درصداتون بشید چون دونستنشون نه قراره تغییری توی نتیجه ایجاد کنه نه قراره کمک کنه نتیجه‌تون رو متوجه بشید و فقط ذهنتون رو بیخودی مشغول می‌کنه. فکر کردن به ادامه‌ی کار هم وقتی نتیجه قطعی‌تون رو نگرفتید دردی رو دوا نمی‌کنه. پس به جای انجام دادن این کارهای پوینتلس و بیهوده، فیلم وسریال ببینید، موزیک گوش کنید، رمان بخونید، با دوستاتون و پارتنرتون وقت بگذرونید، کارهایی که به بعد کنکور محول کرده بودید رو انجام بدید و در کل خوش بگذرونید. هرکاری کنید جز فکر کردن به درس و نتیجه، چون بعد از اعلام نتایج برای هرچیزی که فکرشو کنید به اندازه کافی وقت هست. این برهه، برهه‌ی زندگی کردن در لحظه‌س نه برهه‌ی آینده‌نگری.‌
بیاید یه چنتا از عکسای قشنگی که ناسا اخیرا منتشر کرده رو بذارم براتون. تاریخ انتشار عکس رو هم بالای پست می‌نویسم.
June 27
این عکس رو مدارگرد شناسایی مریخ ثبت کرده. اون نقطه‌ی سبزی که می‌بینید مریخ‌نورد Perseverance هستش. این مریخ‌نورد پیشرفته‌ترین کاوشگر ناسا هستش که سال 2021 روی مریخ فرود اومد و هدف اصلی ماموریتش جست‌وجو برای نشونه‌هایی از حیات باستانی و بررسی وجود مولکول‌های زیستی روی این سیاره‌س. داخل عکس رد چرخ‌هاش رو می‌تونید ببینید و محل فعلی‌ش داخل عکس احتمال می‌ره دلتای یک رود باستانی روی این سیاره باشه.
June 28
روی سطح خورشید یک سری لکه‌های سیاه رنگ وجود دارن که به دلیل میدان مغناطیسی قوی به وجود میان و به این دلیل جلوی رسیدن گرما به اون نقطه رو می‌گیرن. برای همین این بخش‌ها سردتر و تیره‌تر دیده می‌شن که بهشون لکه‌های خورشیدی گفته می‌شه. این عکس از سطح خورشید گرفته شده و داخلش می‌تونید بزرگترین گروه لکه‌های خورشیدی رو ببینید. جالبه بدونید بخش زیادی از شفق‌های قطبی که در جو زمین دیده میشن از این لکه‌ها به دلیل فعالیت مغناطیسی بالاشون سرچشمه می‌گیرن.
July 1
این عکس از ابرهای منطقه‌ای به اسم Rho Ophiuchi molecular cloud complex گرفته شده‌ن که نزدیک‌ترین منطقه تولید ستاره به سیاره ما هستن و فقط 390 سال نوری با زمین فاصله دارن. نور این کمپلکس به طور عمده از سه تا ستاره‌س که هرکدوم با یونیزه کردن بخشی از مولکول‌های این کمپلکس باعث ایجاد این رنگ‌های متفاوت شده‌ن.
July 6
این عکس توی صحرای آتاکامای شیلی گرفته شده و داخلش دوتا نوار رو به صورت همزمان می‌شه دید. نوار سمت چپ یکی از بازوهای کهکشان راه شیری هستش و نوار نورانی سمت راست پدیده‌ای هستش که کمتر دیده میشه به اسم zodiacal light. این نوار نورانی ناشی از بازتاب نور خورشید توسط غبارهای بین سیاره‌ای منظومه شمسی هستش و معمولا نزدیک به طلوع یا غروب خورشید دیده می‌شه. در قرن‌های قبل هم این نوار برای مردم آشنا بود اما توی این قرن بود که کشف شد اکثر غبارهای این نوار به جا مونده از دنباله‌دارهایی هستش که از نزدیکای سیاره مشتری رد شده‌ن.
July 15
این عکس هم از پدیده‌ی کمیاب اسپرایت که چندباری اینجا درموردش صحبت کردم گرفته شده. اسپرایت‌ها اینقدر کمیابن که تا ازشون عکس گرفته می‌شه ناسا منتشرشون می‌کنه. کلمه‌ "اسپرایت" رو همین جا سرچ بزنین عکسای قبلی‌ای که ناسا ازشون منتشر کرده بود رو ببینید.
July 18
این عکسِ قشنگ هم بعد از یک شب طوفانی توی کالیفرنیا گرفته شده که داخلش یک قوس تقریبا کامل رنگین کمون رو می‌تونیم ببینیم. اون سایه‌ی مثلثی شکل هم سایه‌ی کوهی هستش که خورشید پشتشه.
July 20
سحابی مجسمه‌ی آزادی😂جدی اسمش همینه. The Statue of Liberty Nebula. به خاطر شباهتش با مجسمه‌ی آزادی این اسم رو روش گذاشتن و طبق بررسی‌ها حداقل 33 تا ستاره‌ی بزرگ در مرحله‌ی پایانی شکل گیری‌شون داخل این سحابی هستن.
July 28
در افسانه‌های قدیمی، این دوتا آتشفشان به اسم‌های پاریناکوتا (سمت چپ) و پومراپه (سمت راست) نماد یک پرنس و پرنسس بودن که عشقشون ممنوع بود. زیرِ زمین این دوتا آتشفشان هیچ ارتباط و حوزه ماگمای مشترکی ندارن و در هزار سال گذشته هم هیچکدوم فوران نکردن. اما توی این عکس که توسط عکاسش با برنامه ریزی دقیق گرفته شده، ما می‌تونیم پاریناکوتا و پومراپه رو در بولیوی ببینیم که از بالا توسط حلقه‌ی برنارد (Barnard's Loop)به هم متصل شدن. روی زمین نتونستن به هم برسن اما الان شاید بشه گفت بالاخره تونستن داخل آسمون به هم برسن.
البته اینم اشاره کنم که اندازه‌ی واقعی این حلقه اینقدر نیست و این عکاس با تنظیم فاصله‌ش و زوم کردن تونسته همچین عکسی رو ثبت کنه.
Μɸhαʍʍαδ
Radiohead – High And Dry
گوشی قبلیم بعد از فاجعه‌ای که سرش اومد دیگه قابل استفاده نبود. قابل تعمیر هم نبود و کلا بیخیالش شده بودم. امروز داشتم بین وسیله‌هام دنبال یه چیزی می‌گشتم که رندوم به چشمم خوردش. گفتم بزنمش شارژ یه دور روشنش کنم ببینم هنوز در حد روشن شدن کار می‌کنه یا نه.کمی که شارژ شد دراوردمش و روشنش کردم. ال‌سی‌دی‌ش با رنگای چشمک‌زن و ناموزونی اومد بالا، انگار که داشت داد می‌زد "چرا منو از گور کشیدی بیرون". اولین جایی که رفتم موزیک پلیر بود. می‌خواستم ببینم پلی‌لیست قبلی‌م چقدر با الان تغییر کرده. هرچند تفاوت خاصی وجود نداشت، موزیکا عمدتا راک بودن و هر از گاهی چنتا کلاسیکال هم بینشون پیدا می‌شد. پلی‌لیست الانم هم همینه منتها صرفا گستره‌ی آرتیستایی که ازشون موزیک دارم به نسبت قبل بیشتر شده و البته تمایلم به کلاسیکال هم به نسبت قبل بیشتره. بین موزیکا این high and dry ریدیوهد توجهم رو جلب کرد چون خاطره‌های زیادی رو برام زنده کرد. یادم اومد حدودا موقعی که کلاس دهم یازدهم بودم با همین پلی‌لیست شب‌ها روی دوچرخه‌م خیابونا رو متر می‌کردم. دوچرخه سواری رو دوست دارم، همون طور که شب و راک رو دوست دارم. ترکیب دوچرخه سواری توی شب موقعی که راک گوش می‌کردم ترکیبی بود که عاشقش بودم. اونموقع وقتی پلی‌لیست جلو می‌رفت و به این آهنگ می‌رسید یه ارتباط خاصی باهاش می‌گرفتم و سرعتم رو بیشتر می‌کردم، مخصوصا موقعی که داخل ورس اول می‌گه:
Flying on your motorcycle
Watching all the ground beneath you drop
موقع شنیدن این تیکه طوری وانمود می‌کردم که انگار روی یه موتور نشستم و دارم با اون حرکت می‌کنم. دلیل اینکه این کار رو میکردم رو هم نمی‌دونستم و صرفا چون حال می‌کردم با آهنگش این کار رو انجام می‌دادم. طبیعیه نه؟ آره طبیعیه. ولی خب الان که دوباره فکر می‌کنم، من همیشه دوچرخه رو بیشتر از موتور دوست داشتم. اینکه وانمود می‌کردم به چیزی که اونقدری ازش خوشم نمیاد یکم عجیب اومد در نظرم. اصلا چه دلیلی وجود داشت که اینقدر با این آهنگ ریلیت کرده بودم؟ یادمه درمورد داستان پشتش سرچ هم زده بودم ولی تام یورک چیز خاصی در این مورد نگفته بود، منم با اینکه چندباری هم لیریکشو نگاه انداخته بودم برداشت خاصی ازش نداشتم، فقط ازش خوشم میومد و همین کافی بود تا هر دفعه که برای دوچرخه می‌رم این حداقل یه بار پلی بشه. امروز یه بار دیگه نگاه انداختم بهش و یه بخش دیگه از همون ورس اول توجهم رو جلب کرد:
You broke another mirror
You're turning into something you are not
اینجا بود که متوجه شدم چرا این آهنگ برای من بولد بود. این تیکه دقیقا من رو توی اون برهه توصیف می‌کرد. برهه‌ای که با بخشی از هویتم در تعارض بودم و ازش خوشم نمیومد و سعی می‌کردم با تغییرش بهش ضد حمله بزنم. مفهوم کلی این موزیک هم طبق برداشتِ الانِ من همینه، فردی که از هویتی که جلوی آینه می‌بینه خوشش نمیاد و با شکستن آینه و تبدیل کردن خودش به چیزی که نیست سعی داره به خودش ضد حمله بزنه. اما در ادامه، اون چیزی که بهش تبدیل شده اونقدری متفاوته که براش مشکلات زیادی به وجود میاره و دچار بحران هویت می‌شه. برای همین از شخصیت قبلیش می‌خواد که اون رو high و dry به حال خودش رها نکنه. اون چیزی که من داشتم کاملا ناخوداگاه باهاش ریلیت می‌کردم دقیقا همین بود، و خودم این رو اون موقع نمی‌دونستم. هرچند اونقدری عجیب نیست چون "دوست داشتن" یه فرایند ناخوداگاه هستش و خوداگاه داخلش نقش خاصی نداره. تعرض من با اون بخش از شخصیتم و تلاش برای تغییرش بود که کاری کرده بود این آهنگ یه حس دیگه‌ای برام داشته باشه. اما کم‌کم که زمان گذشت، این قضیه کمرنگ‌تر شد. کم‌کم یاد گرفتم که تلاش برای تبدیل خودم به چیزی که نیستم در نهایت باعث میشه از چیزی که هستم دور بشم و دیگه خودم رو نشناسم. و الان می‌تونم بگم که خیلی وقته از اون تعارض خبری نیست و به صلح با خودم رسیده‌م. نمی‌دونم از کِی و چه نقطه‌ای این قضیه شروع شد اما می‌تونم بگم که فرایند ناگهانی‌ای نبود و کاملا آهسته اتفاق افتاد. یه سری از پیشرفت‌های بزرگ به قدری آهسته اتفاق می‌افتن که باید بعد از یه زمان طولانی بهشون نگاه کنی و میزان تغییر رو متوجه بشی.
now i can say im not breaking any mirror and neither try to turn into something i am not.
Forwarded from Dannychem
سلام دوستان
اگر به فکر یادگیری عربی هستید یا می‌خواهید سطحتون رو تقویت کنید، خوشحال می‌شم همراهتون باشم. 🤍

تدریس کاملاً آنلاین و مجازی از نیمه شهریور شروع می‌شه. 📚✨
(همراه با تمرین مکالمه و گرامر کاربردی)

برای ثبت‌نام و دریافت اطلاعات بیشتر، پیوی یا دایرکت پیام بدین. 💬
منتظرتونم 🌱
@lotus_sleeping
بخشی از نقاشی‌های آدولف هیتلر در دوره‌ای که تلاش داشت توی آکادمی هنرهای زیبای وین پذیرفته بشه.
تعجب‌آوره که چطور ذهنی که می‌تونسته انسان‌ها، زندگی‌، روابط انسانی، طبیعت و دنیا رو به این شکل ببینه و درک کنه، همچین قتل عام بزرگی رو راه انداخته باشه و زندگیِ اینهمه آدم رو گرفته باشه.