Pillars of Creation
1.95K subscribers
290 photos
20 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
Pillars of Creation
Giuseppe Tartini: Devil's Trill Sonata - Ray Chen and Amsterdam Sinfonietta - Live Concert
سونات شیطان

جوزپه تارتینی، از معروف‌ترین ویولونیست‌های دوره‌ی باروک، یک شب در خواب می‌بینه که شیطان در کنارش ظاهر می‌شه. در خواب با شیطان عهد می‌بنده که روحش رو به اون واگذار کنه و در مقابل، شیطان آرزوهاش رو براورده کنه. آرزوهاش رو یکی یکی بهش می‌گه و شیطان هم همه‌شون رو براورده می‌کنه. سر انجام ویولونش رو به شیطان می‌ده و ازش درخواست می‌کنه براش نغمه‌ای رو بنوازه‌. شیطان هم قبول می‌کنه و سوناتی چنان زیبا می‌نوازه که تارتینی در خواب از شنیدنش به ضعف میاد. بعد از اینکه بیدار می‌شه تلاش می‌کنه اون چیزی که توی خواب شنیده رو دوباره بنوازه؛ اما با اینکه خیلی تلاش می‌کنه، نمی‌تونه دقیقا اون چیزی که شنیده بود رو بنوازه و فقط بخشی از اون رو به شکل موسیقی درمیاره که به عنوان معروف‌ترین اثر این نوازنده شناخته می‌شه. به اسم سونات شیطان یا Devil's Trill Sonata.

تارتینی این داستان رو از زبان خودش به این صورت نقل می‌کنه:
شبی از سال ۱۷۱۳، در عالمِ رؤیا چنان دیدم که با ابلیس، بر سرِ روحِ خویش عهد و پیمانی بسته‌ام. همه‌چیز بر وفقِ مرادم پیش می‌رفت؛ چنان‌که گویی در رؤیای شیرینِ بخت‌یاری می‌زیستم. خادمِ نویافته‌ام خواسته‌هایم را پیش از آن‌که بر زبان جاری کنم، برمی‌آورد.
از آن میان، سازِ خویش را بدو سپردم تا ببینم آیا توانِ نواختن دارد یا نه. وه که چه حیرت‌زده شدم آنگاه که سوناتی به گوشم رسید، در ژرفا و فریبندگی بی‌همتا، و نواخته‌شده با هنری گویی فراسوی توانِ بشری و هوشمندی‌ای اهریمنی؛ چنان‌که در گستاخ‌ترین پروازهای خیال نیز نظیرش را تصور نمی‌کردم!
مفتون و مسحور، از خود بی‌خود و بی‌نفس مانده بودم که ناگاه، هراسان از خواب جستم. بی‌درنگ چنگ در ساز زدم تا مگر بتوانم اندکی از آن نقشِ رؤیا را بر صحیفهٔ بیداری نگاه دارم. لیک دریغا که کوشش به جایی نرسید! موسیقی‌ای که در آن ایام تصنیف کردم، بی‌تردید برترین اثری است که در تمامِ عمرم نگاشته‌ام و هنوز نیز آن را «تریلِ شیطان» می‌خوانم؛ با این‌همه، فاصلهٔ میان آنچه بر کاغذ آوردم و آن نغمهٔ رؤیایی که آن‌سان دگرگونم ساخته بود، چنان ژرف و جانکاه است که اگر می‌توانستم بی‌لذتِ موسیقی زنده بمانم، بی‌تردید سازم را درهم شکسته و برای همیشه با آن وداع می‌گفتم.
Pillars of Creation
فاصلهٔ میان آنچه بر کاغذ آوردم و آن نغمهٔ رؤیایی که آن‌سان دگرگونم ساخته بود، چنان ژرف و جانکاه است که اگر می‌توانستم بی‌لذتِ موسیقی زنده بمانم، بی‌تردید سازم را درهم شکسته و برای همیشه با آن وداع می‌گفتم.
چیزی که داخل این داستان برای من قابل توجهه این تیکه‌شه. تارتینی تلاش خیلی زیادی می‌کنه تا همون نغمه که اون احساس رو توی خواب براش به وجود آورد در واقعیت بنوازه؛ اما در نهایت شکست می‌خوره و نمی‌تونه چیزی رو بسازه که همون احساس رو درش به وجود آورده بود. از نظر من تارتینی هرچقدر هم تلاش می‌کرد در نهایت به این هدف نمی‌رسید، چون اون احساسی که داخل خواب داشت چیزی بود که نمودِ درونی داشت و از بیرون نشات نگرفته بود. و برای همین بود که نمی‌تونست با صدای ویالونی که از بیرون نشات می‌گیره اون احساس رو داخل خودش به وجود بیاره. ذهن تارتینی داخل خواب به خودش "القا می‌کرد" که این موزیک همچین احساس شدیدی رو به وجود میاره. این قضیه برای من خیلی قابل درکه، چون احساساتی که خود من هم داخل خواب‌هام تجربه می‌کنم چندبرابر می‌شن. خوشحالی‌هام چندبرابره، غم‌هام چندبرابر، ترسم چندبرابره و خشمم هم چندبرابر. تعداد تایمایی که من از خواب با گریه بیدار شده‌م خیلی بیشتر از مواقعیه که در واقعیت گریه کرده‌م. بارها شده یه موزیک توی خواب چنان لذتی برای من به وجود اورده که یک دهمش رو گوش دادن اون موزیک توی واقعیت برام به وجود نیاورده.  تفسیر و توجیه من از این قضایا اینه که اون احساس‌ها کاملا نمودِ درونی دارن، و برای همین هیچ حد و مرز مشخصی واسشون وجود نداره. برخلاف احساساتی که از بیرون و واقعیت برام نشات می‌گیرن. این قضیه من رو بیشتر سوق می‌ده به سمت درکِ اینکه واقعیتی که ما تجربه‌ش می‌کنیم یک توهم شخصیه که خود مغز برامون به وجود میاره و بهش عادت کردیم؛ و چیزی که اون بیرون وجود داره خیلی با اون چیزی که ما داریم تجربه‌ش می‌کنیم متفاوته.
مرگ خدا و بحران پوچی زندگی
گفتار اول: مرگ خدا

در طی قرن نوزدهم و بیستم، عصر مدرن و انقلاب علمی که از سالیان پیش شروع شده بود، به بلوغ کامل رسید و بعد از اون، جهان‌بینی مذهبی که قرن‌ها بر مسند قدرت بود، به مرور اهمیت خودش رو از دست داد. از دست رفتن جهان‌بینی مذهبی باعث شد فیلسوف‌ها بار دیگه تلاش کنن که جوابی برای یکی از کلیشه‌ای‌ترین و مهم‌ترین سوالات فلسفه پیدا کنن: معنای زندگی چیست؟

جهان‌بینی مذهبی برای زندگی یک معنای عینی در نظر می‌گیره. چه در مذاهب ابراهیمی که انسان در اون‌ها از بهشت سقوط می‌کنه و به هدف رستگاری در اون دنیا زندگی و تلاش می‌کنه، و چه در مذاهب شرقی مثل بودیسم که چرخه‌ی زندگی به صورت کارما و مرگ و زندگی پی در پی هستش، زندگی معنا و غایت مشخصی داره و انسان از جایگاه ویژه‌ای در جهان برخوردار هستش. افرادی هم که به این سیستم‌های عقیدتی اعتقاد داشتن طبیعتا هدف زندگی‌شون رو بر اساس این سیستم‌ها می‌چیدن. اما این سیستم‌های عقیدتی با انقلاب علمی و ظهور جهان‌بینی‌های مبتنی بر اون به حاشیه رونده شدن.

رد شدن نظریه زمین مرکزی بطلمیوس و جایگزینی اون با نظریه خورشید مرکزی که اولین بار توسط کوپرنیک مطرح شد از اولین ضربه‌هایی بود که بر پیکر جهان‌بینی مذهبی وارد شد. انسان اونقدری که فکر می‌کرد جایگاه مرکزی‌ای در دنیا نداشت. در قرن نوزدهم چند اثر پر سر و صدا منتشر شدن که ضربات دیگه‌ای رو به این جهان‌بینی وارد کردن. در سال ۱۸۴۱، لودویگ فوئرباخ کتابش با عنوان جوهر مسیحیت (The Essence of Christianity) رو منتشر کرد و داخلش به این مسئله پرداخت که ایده‌ی خدا یک فرافکنی روان‌شناسانه از جانب بشریت هستش. بی‌تردید یکی از مرگبارترین میخ‌هایی که به تابوت مذهب فرو رفت، انتشار کتاب "خواستگاه گونه‌ها" توسط داروین بود که در اون انسان از یک موجود والا و اشرف مخلوقات به یک موجود بیولوژیک و هم‌سطح با حیوانات تقلیل پیدا کرد. این روند فرهنگی در نهایت زمینه رو برای مرگ مفهوم خدا به عنوان پایه و اساس ارزش‌های بیرونی و معنای عینی زندگی فراهم کرد.

همچنان که درک جوامع از واقعیت بالاتر می‌رفت و دقیق‌تر می‌شد، برای توضیح دادن پدیده‌ها و اتفاقات نیاز به خدا کمتر می‌شد. این مفهوم که یکی از مهم‌ترین کاربردهاش پاسخ به سوالات بی‌پاسخ بود، کم کم درحال از دست دادن این کاربردش بود. توضیح مادی‌گرایانه‌ای که برای جهان بیرون ارائه شد، در مقایسه با توضیح‌های مذهبی به‌مراتب قانع‌کننده‌تر به نظر می‌رسید، برای همین داستان‌های مذهبی مثل قبل جدی گرفته نشدن. و به طبع در ادامه با کم‌رنگ شدن این مفهوم، پایه‌های معنایی زندگی که روی اون بنا شده بود متزلزل شدن. به‌عبارت دیگه، خدا پایه ‌و اساس ارزش‌های بیرونی و معنای عینی بود. بدون خدا، بدون الهیات، جهان بیرون بی‌هدف و بی‌معنی به نظر می‌رسید؛ در چنین جهانی افراد نمی‌تونستن جایگاهی برای خودشون تعیین کنن که بهشون حس رضایت بده.

نیچه در کتاب "حکمت شادان" بحران بی‌معنایی زندگی پس از مرگ مفهوم خدا رو اینطور مطرح می‌کنه:
پیرمرد فریاد زد: «خدا کجاست؟ به شما خواهم گفت. ما او را کشتیم. شما و من. ما همه‌یمان قاتل او هستیم. ولی چطور توانستیم چنین کاری بکنیم؟ چطور توانستیم آب دریا را بنوشیم؟ چه‌کسی به ما اسفنج داد تا با آن افق را پاک کنیم؟ وقتی این زمین را از خورشیدش جدا کردیم، چه‌کار کردیم؟ حال زمین به کدامین سو حرکت می‌کند؟ ما به کدامین سو می‌رویم؟ به دور از همه‌ی خورشیدها؟ آیا دائم در حال سقوط نیستیم؟ به سمت عقب، پهلو، جلو، در همه‌ی جهات؟ آیا بالا و پایینی باقی مانده؟ آیا در حال پرسه زدن به سمت پوچی بی‌نهایت نیستیم؟ آیا صدای گورکن‌هایی را که در حال دفن خدا هستند نمی‌شنویم؟ آیا بوی تجزیه شدن جسد خدا به مشام‌مان نخورده است؟ خدایان نیز تجزیه می‌شوند. خدا مرده است. خدا مرده باقی مانده و ما او را کشته‌ایم. ما به‌عنوان قاتل بزرگ‌ترین قاتل چگونه می‌توانیم خاطر خود را آرام کنیم؟ مقدس‌ترین و قدرتمندترین موجودی که دنیا به خود دیده بود، زیر چاقوهای ما خونریزی کرد. چه‌کسی این خون را از دستان ما پاک خواهد کرد؟»


خدا مرده بود. قوی‌ترین ستونی که معنای زندگی بر پایه‌ی اون بنا شده بود دیگه وجود نداشت. قطب‌نمایی که رابطه‌ی افراد با واقعیت رو حفظ و هدایت می‌کرد دیگه کار نمی‌کرد و جای خودش رو به یک خلاء فاجعه‌بار داده بود. جوامع در بحران پوچ‌گرایی و نیهیلیسم فرو رفته بودند و به دنبال پیدا کردن معنای جدیدی برای زندگی.
Pillars of Creation
در سال ۱۸۴۱، لودویگ فوئرباخ کتابش با عنوان جوهر مسیحیت (The Essence of Christianity) رو منتشر کرد و داخلش به این مسئله پرداخت که ایده‌ی خدا یک فرافکنی روان‌شناسانه از جانب بشریت هستش
جالبه بدونین همین فوئرباخ و این کتابش خیلی روی شکل‌گیری تفکر مارکس نقش داشت. تاکید فوئرباخ به مادی بودن انسان و جوامع انسانی و نقد دین و ایده‌آلیسم هگل، نقطه‌ی الهام مارکس بود که ایدئولوژی خودش که متریالیسم تاریخی و دیالکتیکی بود رو گسترش بده. بعدتر هم همین ایدئولوژی رو توی کتابای "منیفست کمونیست" و "سرمایه" پیاده کرد که نقطه شروعی برای قدرت گرفتن کمونیسم توی اون برهه‌ی سرمایه‌داری بود. اینو گوشه ذهنتون داشته باشید احتمالا دو سه هفته بعد درمورد مارکس هم قراره یه رشته پست بذارم.
Pillars of Creation
مرگ خدا و بحران پوچی زندگی گفتار اول: مرگ خدا در طی قرن نوزدهم و بیستم، عصر مدرن و انقلاب علمی که از سالیان پیش شروع شده بود، به بلوغ کامل رسید و بعد از اون، جهان‌بینی مذهبی که قرن‌ها بر مسند قدرت بود، به مرور اهمیت خودش رو از دست داد. از دست رفتن جهان‌بینی…
یه دوستی دایرکت داده که "ما رو بردی وسط پوچی ولمون کردی پس بقیه‌ش کو چرا اینجا تموم شد"😂اون بالا دقت کرده باشید نوشتم گفتار اول. گفتار دوم و سومش درمورد اگزیستانسیالیسم و ابزوردیسمن و در ادامه‌ی این. اگر وقت کنم گفتار دوم رو امشب می‌نویسم، اگر نشد فردا. گفتار سومش یکم دیرتر می‌شه چون این امتحان هماتولوژی امانم رو بریده😂
جالبه که ردپای اساطیر یونان توی جاهای مختلف پزشکی پیدا می‌شه. توی سلول‌های دیواره‌ی روده باریک نوعی آنزیم وجود داره به اسم هفائستین (Hephaestin) که وظیفه‌ش اینه آهن 2 مثبت رو تبدیل به آهن 3 مثبت کنه تا بتونه جذب بشه و توی خون حمل بشه. اسم این آنزیم از یکی از خدایان یونان باستان به اسم هفائستوس (hephaestus) گرفته شده که یک خدای آهنگر و فلزکار بود. وجه تسمیه‌ش هم به همین دلیله. همون طور که هفائستوس توی آتشفشان‌ها آهنگری می‌کرد و توی پردازش آهن نقش داشت این آنزیم هم داخل روده داره آهنگری می‌کنه و توی پردازش آهن نقش داره.
توی مترو رندوم با نفر کناریم هم‌صحبت شدم، یکمی که صحبت کردیم فهمیدم رزیدنتِ سال آخرِ روان‌پزشکیه. ازش درمورد روند کار و رزیدنتی و اینجور چیزا یکم سوال کردم، بعد پرسیدم که رفرنسایی که می‌خونن چیا هستن. جدا از اون چیزایی که توی ذهنم بود مثل کاپلان و DSM5 و stahl، به نکته جالبی اشاره کرد. گفت که علاوه بر رفرنسای تخصصی‌ای که می‌خونن باید یه میزان زیادی مطالعه‌ی خارج از درس داشته باشن درمورد موضوعای مختلف. گفتش که روان انسان اونقدری پیچیده‌س که هیچ رفرنسی نمی‌تونه کامل پوشش‌ش بده؛ برای همین یه روان‌پزشکِ خوب باید اطلاعاتش رو خارج از حیطه‌ش خیلی گسترش بده تا بتونه تا حد قابل توجهی بر عواملی که روی شکل‌گیری روان نقش دارن آگاهی داشته باشه. خودش هم درمورد حیطه‌های مختلف مثل فلسفه، هنر، جامعه‌شناسی و... کتابای زیادی رو خونده بود. از طرف دیگه بین تخصصای پزشکی، روان‌پزشکی بیشترین میزان ارتباط با بیمار و درکش رو می‌طلبه. روان‌پزشک باید بتونه احساسات مراجعه‌کننده رو به طور کامل درک کنه که بتونه تشخیص و درمان رو ادامه بده. و این مطالعه‌ی گسترده باعث می‌شه که پزشک بهتر بتونه با خط فکری بیمارش ارتباط بگیره. یه نکته‌ی بامزه‌ی دیگه این بود که آذرخش مکری یکی از استاداشون بود😂خلاصه که واقعا آدم باسوادی بود و علم و بصیرت ازش می‌بارید آدم عشق می‌کرد باهاش صحبت می‌کرد. کاملا معلومه که قراره یکی از آینده‌سازای روان‌پزشکی این مملکت باشه.
Pillars of Creation
توی مترو رندوم با نفر کناریم هم‌صحبت شدم، یکمی که صحبت کردیم فهمیدم رزیدنتِ سال آخرِ روان‌پزشکیه. ازش درمورد روند کار و رزیدنتی و اینجور چیزا یکم سوال کردم، بعد پرسیدم که رفرنسایی که می‌خونن چیا هستن. جدا از اون چیزایی که توی ذهنم بود مثل کاپلان و DSM5 و stahl،…
بهش گفتم احتمالش هست که منم‌ تخصصم رو بیام همین سمت، اگر اتندم شدی یکم پارتی بازی کن بهم سخت نگیر. برگشت گفت همین الانش هم توی این استیج اطلاعاتت خیلی بالاس آینده‌ی روشنی برات می‌بینم احتمالا به استیج من برسی سوالی نباشه که بشه باهاش اذیتت کرد.😂دیدگاه من به خودم اونقدری به نظر آدمای رندوم بستگی نداره ولی شنیدنِ این تعریف از یه رزیدنت با این میزان از سواد و اطلاعات که شاگرد آذرخش مکری هم هست چند لول اعتماد به نفسمو بالا برد😂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواهرم چندروز بعد کنکور داره و وسط مروراش با خنده بهم میگه "این هیدروژن بدبخت هم کلا یه دونه الکترون داره هرکی بهش میرسه همونو از دستش می‌گیره از مقام اتمیّت ساقطش می‌کنه تبدیلش می‌کنه به یه چص‌ذره‌ی زیراتمی" و جفتمون ده دیقه‌ی تمام داشتیم با صدای بلند به این قضیه می‌خندیدیم‌‌. خوشم میاد جفتمون به صورت ژنتیکی دلقک‌های شادی هستیم که توی رندوم‌ترین موضوعات یه چیزی پیدا می‌کنیم که باهاش بخندیم.
Pillars of Creation
کشف آتش، عاملی کلیدی در افزایش حجم مغز انسان در طول تکامل یکی از شاخص‌های مهم برای مقایسه‌ی توان شناختی بین گونه‌های انسانی و جانوران دیگه نسبت وزن مغزشون به وزن بدنشون یا ضریب انسفالی (Encephalization Quotient) هستش. ضریب انسفالی نشون می‌ده یه گونه چقدر…
سال پیش یه مطلبی اینجا نوشتم درمورد تاثیر کشف آتش توی تکامل و بزرگ‌تر شدن مغز گونه‌ی انسان و به وجود اومدن توانایی‌های ویژه‌ش مثل تفکر انتزاعی و زبان و ... . یه تیکه‌ش به رژیم گوشت‌خواری هم اشاره کردم که با کوتاه کردن روده‌ها انرژی بیشتری رو برای پیشرفت و تکامل مغز ارائه داد. چندروز پیش ژورنال science که دقیقا همون ژورنالی بود که اون مطلب رو از روش نوشتم یه مقاله جدید داد که اون تیکه‌ی گوشت‌خواری‌ش رو تا حدی نقض کرد‌.

یافته‌های جدید نشون می‌دن که رشد مغز در طول تکامل و بالا رفتن توانایی‌های شناختی‌ش صرفا نتیجه‌ی گوشت‌خواری نبوده و کربوهیدرات‌ها هم این وسط نقش مهمی داشته‌ن. انرژی نورون‌های مغز فقط توسط گلوکز تامین می‌شه و بخش اصلی گوشت چربی و پروتئینه. هرچند بدن در شرایطی می‌تونه چربی و پروتئین رو به گلوکز تبدیل کنه اما این قضیه اونقدری کارامد نیست که به تنهایی انرژی سرسام‌آوری که مغز مصرف می‌کنه رو تامین کنه. هرچند یافته‌ها تاثیر گوشت‌خواری رو توی تکامل رد نمی‌کنن و صرفا می‌گن به تنهایی قرار نیست کل کار رو توجیه کنه و اجداد ما احتمال زیاد با یه رژیم ترکیبی از چربی و پروتئین مثل گوشت، و کربوهیدراتِ قابل هضم مثل میوه و عسل تونستن انرژی لازم برای افزایش حجم مغزشون رو تامین کنن و این مغزِ پرحجم و پیشرفته رو برسونن دست ما.

و صد البته همچنان کشف آتش یکی از مهم‌ترین نقطه عطف‌های تکامل مغز محسوب می‌شه. چه توی پختن گوشت و هضم راحت‌ترش و چه توی پختن نشاسته و دسترسی راحت‌تر به یه منبع غنی گلوکز در نهایت میزان انرژی در دسترس بدن تونست افزایش پیدا کنه و پایه‌ای برای پیشرفت مغز و رسیدنش به این نقطه رو فراهم کنه.

-https://theconversation.com/fruit-and-honey-fuelled-the-early-evolution-of-the-human-brain-289026

-https://www.science.org/doi/10.1126/science.aed8437
Pillars of Creation
مرگ خدا و بحران پوچی زندگی گفتار اول: مرگ خدا در طی قرن نوزدهم و بیستم، عصر مدرن و انقلاب علمی که از سالیان پیش شروع شده بود، به بلوغ کامل رسید و بعد از اون، جهان‌بینی مذهبی که قرن‌ها بر مسند قدرت بود، به مرور اهمیت خودش رو از دست داد. از دست رفتن جهان‌بینی…
مرگ خدا و بحران پوچی زندگی
گفتار دوم: اگزیستانسیالیسم

در گفتار قبلی دیدیم چطور با انقلاب علمی، جهان‌بینی مذهبی که سال‌ها به عنوان جهان‌بینی اصلی جوامع شناخته شده بود پایه‌هاش متزلزل شد و فرو ریخت. در پی فرو ریختن این جهان‌بینی، مهم‌ترین پایه‌ی معنای زندگی برای بشر که مفهوم "خدا" بود، ارزش خودش رو از دست داد و معنا و ماهیت زندگی هم زیر سوال رفت. اینجا بود که گرایش مردم و فلاسفه به سمت نیهیلیسم بیشتر شد، به عنوان مکتبی که ارزش عینی‌ای برای هیچ چیزی از جمله خودِ "زندگی" در نظر نمی‌گرفت. اما وقتی زندگی ارزش عینی‌ای نداشته باشه چطور باید به زندگی ادامه داد؟ از دلِ نیهیلیسم، دو مکتبِ اگزیستانسیالیسم و ابزوردیسم پدید اومدن تا به این سوال مهم درمورد معنای زندگی پاسخ بدن.

"ماهیت" مفهومی هستش که قدمتش به یونان باستان برمی‌گرده. ارسطو "ماهیت" رو شامل ویژگی‌هایی می‌دونست که یک چیز رو تعریف می‌کنن و بر اساس همین، مفهوم "غایت" رو تعریف می‌کنه که هدف وجود اون چیز بر اساس ماهیتشه. برای مثال غایت یک چاقو بریدن هستش، غایت یک فنجون نگه داشتن چای هستش و غایت یک قایق حرکت کردن روی آب هستش. بر طبق جهان‌بینی فلسفه کلاسیک، "ماهیت" یک چیز بر "وجود" اون مقدم هستش. یعنی چاقویی که نتونه غایت خودش-که بریدن هستش- رو عملی کنه دیگه چاقو نیست. چون ویژگی‌ای رو که با ماهیت اون گره خورده رو نداره. یا فنجونی که نتونه چای و مایعات رو نگه داره دیگه فنجون نیست چون نتونسته غایت خودش رو عملی کنه. بر همین اساس، در جهان‌بینی مذهبی، انسان‌ها هم ماهیت و غایتشون بر وجودشون مقدم بود. یعنی انسان‌ها قبل از این که به وجود بیان دارای ماهیت و غایت مشخص بودن و بعد به دنیا میومدن تا اون ماهیت و غایت رو محقق کنن. بر طبق جهان‌بینی مذهبی، ما موجوداتی سقوط کرده از بهشت بودیم که به دنیا اومدیم که برای هدف نهایی که بهشت هستش تلاش کنیم.

اما با سقوط جهان‌بینی مذهبی و ظهور نیهیلیسم، انسان به این نتیجه رسید که وجودیتش دیگه هدف مشخص و به اصطلاح "غایت نهایی" نداشت. پس در این وضعیت انسان چطور می‌تونست ماهیت "انسان بودن" رو تعریف کنه؟ اینجا بود که مکتب اگزیستانسیالیسم اون پیش فرض قبلی رو برعکس کرد. "وجود بر ماهیت مقدم هستش". این پایه‌ی مکتب اگزیستانسیالیسمه. یعنی برخلاف دیدگاه قبلی که انسان‌ها قبل از وجود داشتن، دارای ماهیت و غایت بودن، در دیدگاه اگزیستانسیالیسم انسان‌ها اول وجود پیدا می‌کنن و بعد به سراغ ماهیت و غایت حرکت می‌کنن. به عقیده‌ی فیلسوف‌های اگزیستانسیالیست، اون چیزی که "ما" هستیم، هدف و غایتمون، مترادف هستش با کارهایی که انجام می‌دیم و رفتاری که توی دنیا از خودمون نشون می‌دیم. به عبارتی در یک دنیای بی‌معنا این ما هستیم که برای زندگی‌مون معنا می‌سازیم و به سمتش حرکت می‌کنیم.

سارتر در کتاب "اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر" می‌گه:
بشریت هیچ ذاتی ندارد، چون خدایی وجود ندارد تا آن را تعیین کند. انسان آن چیزی است که خودش تصور می‌کند باشد، و فراتر از آن، آن چیزی است که اراده می‌کند باشد. با توجه به این‌که انسان فقط بعد از وجودیت پیدا کردن می‌تواند تصوری از خود پیدا کند و بودن را اراده کند، بنابراین انسان چیزی نیست جز آنچه از خود می‌سازد. این اولین اصل اگزیستانسیالیسم است.

پس به عبارتی توصیه‌ی مکتب اگزیستانسیالیسم اینه که در هنگام رویارویی با پوچ‌گرایی و بحران وجودی‌ ناشی از نیهیلیسم، ما باید از راه کارهایی که انجام می‌دیم، معنای خودمون رو بسازیم. هیچ معنای عینی و والایی وجود نداره، بنابراین ما از راه و روش زندگی کردن‌مون معنای زندگی رو برای خودمون تعریف می‌کنیم. این پاسخی هستش که اگزیستانسیالیسم به معضل نیهیلیسم می‌ده.
بچه‌های کنکوری خسته نباشید.
این تایمِ بینِ دادن کنکور تا اعلام نتایج خالی‌ترین تایم توی زندگی‌ آکادمیکتون قراره باشه چون فارغ از هر نتیجه‌ و هر سناریویی، بعد از اعلام نتایج قراره یه مشغله جدید داشته باشید. الان وضعیت رتبه‌تون مثل گربه‌ی شرودینگر می‌مونه، تا وقتی که درِ جعبه باز نشده همزمان هم خوب دادید هم بد. پس بیخیالِ چک کردن کلیدا و حساب کردن درصداتون بشید چون دونستنشون نه قراره تغییری توی نتیجه ایجاد کنه نه قراره کمک کنه نتیجه‌تون رو متوجه بشید و فقط ذهنتون رو بیخودی مشغول می‌کنه. فکر کردن به ادامه‌ی کار هم وقتی نتیجه قطعی‌تون رو نگرفتید دردی رو دوا نمی‌کنه. پس به جای انجام دادن این کارهای پوینتلس و بیهوده، فیلم وسریال ببینید، موزیک گوش کنید، رمان بخونید، با دوستاتون و پارتنرتون وقت بگذرونید، کارهایی که به بعد کنکور محول کرده بودید رو انجام بدید و در کل خوش بگذرونید. هرکاری کنید جز فکر کردن به درس و نتیجه، چون بعد از اعلام نتایج برای هرچیزی که فکرشو کنید به اندازه کافی وقت هست. این برهه، برهه‌ی زندگی کردن در لحظه‌س نه برهه‌ی آینده‌نگری.‌
بیاید یه چنتا از عکسای قشنگی که ناسا اخیرا منتشر کرده رو بذارم براتون. تاریخ انتشار عکس رو هم بالای پست می‌نویسم.
June 27
این عکس رو مدارگرد شناسایی مریخ ثبت کرده. اون نقطه‌ی سبزی که می‌بینید مریخ‌نورد Perseverance هستش. این مریخ‌نورد پیشرفته‌ترین کاوشگر ناسا هستش که سال 2021 روی مریخ فرود اومد و هدف اصلی ماموریتش جست‌وجو برای نشونه‌هایی از حیات باستانی و بررسی وجود مولکول‌های زیستی روی این سیاره‌س. داخل عکس رد چرخ‌هاش رو می‌تونید ببینید و محل فعلی‌ش داخل عکس احتمال می‌ره دلتای یک رود باستانی روی این سیاره باشه.
June 28
روی سطح خورشید یک سری لکه‌های سیاه رنگ وجود دارن که به دلیل میدان مغناطیسی قوی به وجود میان و به این دلیل جلوی رسیدن گرما به اون نقطه رو می‌گیرن. برای همین این بخش‌ها سردتر و تیره‌تر دیده می‌شن که بهشون لکه‌های خورشیدی گفته می‌شه. این عکس از سطح خورشید گرفته شده و داخلش می‌تونید بزرگترین گروه لکه‌های خورشیدی رو ببینید. جالبه بدونید بخش زیادی از شفق‌های قطبی که در جو زمین دیده میشن از این لکه‌ها به دلیل فعالیت مغناطیسی بالاشون سرچشمه می‌گیرن.
July 1
این عکس از ابرهای منطقه‌ای به اسم Rho Ophiuchi molecular cloud complex گرفته شده‌ن که نزدیک‌ترین منطقه تولید ستاره به سیاره ما هستن و فقط 390 سال نوری با زمین فاصله دارن. نور این کمپلکس به طور عمده از سه تا ستاره‌س که هرکدوم با یونیزه کردن بخشی از مولکول‌های این کمپلکس باعث ایجاد این رنگ‌های متفاوت شده‌ن.
July 6
این عکس توی صحرای آتاکامای شیلی گرفته شده و داخلش دوتا نوار رو به صورت همزمان می‌شه دید. نوار سمت چپ یکی از بازوهای کهکشان راه شیری هستش و نوار نورانی سمت راست پدیده‌ای هستش که کمتر دیده میشه به اسم zodiacal light. این نوار نورانی ناشی از بازتاب نور خورشید توسط غبارهای بین سیاره‌ای منظومه شمسی هستش و معمولا نزدیک به طلوع یا غروب خورشید دیده می‌شه. در قرن‌های قبل هم این نوار برای مردم آشنا بود اما توی این قرن بود که کشف شد اکثر غبارهای این نوار به جا مونده از دنباله‌دارهایی هستش که از نزدیکای سیاره مشتری رد شده‌ن.
July 15
این عکس هم از پدیده‌ی کمیاب اسپرایت که چندباری اینجا درموردش صحبت کردم گرفته شده. اسپرایت‌ها اینقدر کمیابن که تا ازشون عکس گرفته می‌شه ناسا منتشرشون می‌کنه. کلمه‌ "اسپرایت" رو همین جا سرچ بزنین عکسای قبلی‌ای که ناسا ازشون منتشر کرده بود رو ببینید.