سلام و احترام
وقت بخیر ✨
گروهی از دانشجویان روانشناسی با هدف هنجاریابی پرسشنامه ای انگلیسی به زبان فارسی ، این پژوهش را به عمل آورده اند.
تکمیل پرسشنامه حدودا به ۱۵ الی ۲۰ دقیقه زمان نیاز دارد .
برای اینکه نتایج پژوهش تا حد ممکن دقیق و قابل اتکا باشد لازم است پاسخ های شما صادقانه باشد .
همراهی در تکمیل این پرسشنامه برای جامعه روانشناسی ایران کمک بسیار مفیدی خواهد بود🌷
صمیمانه از همکاری شما سپاسگزاریم🤍
https://survey.porsline.ir/s/IzGJLyyY
وقت بخیر ✨
گروهی از دانشجویان روانشناسی با هدف هنجاریابی پرسشنامه ای انگلیسی به زبان فارسی ، این پژوهش را به عمل آورده اند.
تکمیل پرسشنامه حدودا به ۱۵ الی ۲۰ دقیقه زمان نیاز دارد .
برای اینکه نتایج پژوهش تا حد ممکن دقیق و قابل اتکا باشد لازم است پاسخ های شما صادقانه باشد .
همراهی در تکمیل این پرسشنامه برای جامعه روانشناسی ایران کمک بسیار مفیدی خواهد بود🌷
صمیمانه از همکاری شما سپاسگزاریم🤍
https://survey.porsline.ir/s/IzGJLyyY
Porsline
پرسشنامه -
با پُرسلاین به راحتی پرسشنامه خود را طراحی و ارسال کنید و با گزارشهای لحظهای آن به سرعت تصمیم بگیرید.
Pillars of Creation
سلام و احترام وقت بخیر ✨ گروهی از دانشجویان روانشناسی با هدف هنجاریابی پرسشنامه ای انگلیسی به زبان فارسی ، این پژوهش را به عمل آورده اند. تکمیل پرسشنامه حدودا به ۱۵ الی ۲۰ دقیقه زمان نیاز دارد . برای اینکه نتایج پژوهش تا حد ممکن دقیق و قابل اتکا باشد لازم…
این پرسشنامه برای پژوهشِ یکی از دوستانمه. خوشحال میشم چند دقیقه وقت بذارید و انجامش بدید❤️
Pillars of Creation
سایم تکهی دیگری از نان سیاه را سق زد و قدری آن را جوید و به وینستن گفت: متوجه نیستی که تنها هدف نوگفتار اینه که دامنهی اندیشه رو محدود کنه؟ در نهایت ما جرم اندیشی رو به معنای واقعی کلمه غیرممکن میکنیم. چون دیگه کلمهای وجود نخواهد داشت که بشه به کمک اون…
طبقهی حاکم را فقط از چهار طریق میتوان سرنگون کرد: یا از بیرون به تسخیر در میآید، یا چنان با بیکفایتی حکومت میکند که تودهها را بر خود میشوراند، یا اجازه میدهد طبقهی متوسط ناراضی و نیرومندی در جامعه شکل بگیرد، یا این که اشتیاق و اعتماد به نفس خود را برای فرمانروایی از دست میدهد. این روندها جداگانه عمل نمیکنند و علیالقائده هر چهار روند تا اندازه معینی موثر است. طبقهی حاکمی که بتواند در برابر هر چهار روند از خودش محافظت کند، تا ابد در قدرت باقی خواهد ماند.
1984 - جرج اورول
1984 - جرج اورول
Pillars of Creation
طبقهی حاکم را فقط از چهار طریق میتوان سرنگون کرد: یا از بیرون به تسخیر در میآید، یا چنان با بیکفایتی حکومت میکند که تودهها را بر خود میشوراند، یا اجازه میدهد طبقهی متوسط ناراضی و نیرومندی در جامعه شکل بگیرد، یا این که اشتیاق و اعتماد به نفس خود را…
تودهها هرگز به خودی خود شورش نمیکنند، هرگز هم به صرف این که تحت ستم قرار گرفتهاند دست به شورش نمیزنند. در واقع، تا وقتی که تودهها اجازه دسترسی به معیارهای مقایسه نداشته باشند، چه بسا اساسا خبر نیابند که تحت ستم قرار گرفتهاند.
1984 - جرج اورول
1984 - جرج اورول
Pillars of Creation
تودهها هرگز به خودی خود شورش نمیکنند، هرگز هم به صرف این که تحت ستم قرار گرفتهاند دست به شورش نمیزنند. در واقع، تا وقتی که تودهها اجازه دسترسی به معیارهای مقایسه نداشته باشند، چه بسا اساسا خبر نیابند که تحت ستم قرار گرفتهاند. 1984 - جرج اورول
این سیاست صرفا یه ایدهی رندوم داخل یه رمان نیست؛ نمونهی واقعیش رو توی کرهی شمالی میشه دید. حکومت کرهی شمالی هرگونه ارتباط با بیرون رو بسته و کاملا ممنوع کرده تا بتونه روایت خودش از واقعیت رو بسازه و ایدئولوژی و رهبرانش رو کاملا بینقص جلوه بده. وقتی فرد هیچ معیار دیگهای برای روشهای دیگهی زندگی یا حقیقت نداشته باشه، تسلیم روایتی میشه که حکومت براش میسازه و حتی به معنی واقعی کلمه میتونه احساس خوشبختی کنه و نفهمه دقیقا چه ظلم و بلایی داره سرش میاد؛ و به طبع هم هیچ اعتراضی نسبت به وضعیت توی ذهنش شکل نمیگیره. احتمال زیاد مردم کرهی شمالی از ما احساس خوشبختی بیشتری دارن؛ صرفا چون برخلاف ما هیچ ایدهای از زندگی توی جوامع مختلف ندارن و فکر میکنن تنها راه زندگی همون راهیه که خودشون دارن.
همین قضیه رو میشه تعمیم داد به جوامع قدیم. مواقعی که ابزارهای ارتباطی مثل سوشال مدیاها وجود نداشتن و تنها روش زندگی که برای اکثریت مردم شناخته شده بود، همون روش معمول زندگی توی جامعه خودشون بود. خیلی کم پیش میومد کسی از جوامع دیگه، کشورای دیگه و روش زندگی اونها با خبر باشه. برای همین اکثرا همون الگو رو پیش میگرفتن و به بچههاشون هم همون الگو و معیارها رو یاد میدادن و این قضیه نسل اندر نسل ادامه پیدا میکرد بدون اینکه هیچکدومشون به این فکر کنه که شاید طور دیگهای هم بشه زندگی کرد. هرچند تغییرهایی در هر نسل اتفاق میافتاد اما هیچکدومشون اونقدری بنیادی نبودن که تاثیر خیلی زیادی بذارن. ارزشها و هنجارهای هر نسل در داخل جامعه، با یک تقریب خوب همون ارزشها و هنجارهای نسل قبل بود. احتمال زیاد گذشتگان ما هم نسبت به ما احساس خوشبختی و خشنودی بیشتری توی زندگیشون داشتهن. دقیقا به همون دلیل که ابزار و معیاری برای مقایسهی روش زندگیشون نداشتهن.
برای نسل ما قضیه متفاوته. تقریبا هیچ نسلی اندازهی ما ابزار مقایسه دستش نبوده. به لطف سوشال مدیاها ما الان در کمتر از چند ثانیه میتونیم متوجه بشیم یک فرد در یک نقطهی دیگهی کرهی زمین و یک جامعهی دیگه چطور زندگی میکنه، ارزشها و هنجارهای جامعهش به چه شکلن، به چه چیزهایی دسترسی داره، سطح رفاهش چقدر با ما فرق میکنه و دیتیلهایی از این قبیل. و همین باعث میشه هیچ نسلی به اندازه نسل ما معیار برای مقایسهی زندگیش نداشته باشه. این مقایسه باعث شده یه گپِ بین نسلی و شکاف بزرگ بین ارزشها و هنجارهای نسل ما و نسل قبلیمون به وجود بیاد. چون متوجه شدیم خیلی از ارزشها و هنجارهایی که در جامعهی نسل قبل وجود دارن هیچ پوینت خاصی ندارن و بدون اونها هم میشه زندگی کرد. چه بسا خیلیاشون ضررهای زیادی دارن و بهتره که اصلا باهاشون زندگی نکرد.
وجود ابزارهای مقایسه و آگاهی داشتن از روشهای دیگهی زندگی علاوه بر اینکه سودهایی برامون داشته و تغییرهای زیادی در ارزشهامون داده، ضرر بزرگی هم برامون داشته: مقایسهی پیوستهی خودمون با بقیه. یک سری از ارزشها و هنجارها بنیادیتر از اونی هستن که به راحتی در جامعه تغییر کنن. اگر بکنن هم به سن ما قد نمیدن. در این صورت ابزار مقایسه فقط باعث فرسودگی اعصابمون میشه چون توانایی ایجاد تغییر رو نداریم و صرفا باید به اجبار به شرایط تن بدیم در عینِ آگاه بودن به این قضیه که لزومی درموردش وجود نداره. به عبارتی نسل ما تونسته به ابزار مقایسهی زندگی خودش با جوامع دیگه دست داشته باشه و تغییراتی رو هم در جهت بهتر کردن شرایط زندگیش انجام بده، اما این به قیمتِ از دست دادن احساس خشنودی و خوشبختیای بوده که مردم جوامع پیشینش داشتهن. شاید بشه گفت نسل ما نسلیه که کمترین احساس خوشبختی و خشنودی رو نسبت به نسلهای قبل توی زندگیش داره، به این دلیل که معیاری برای مقایسهی زندگیش با انسانهای جوامع دیگه داره.
همین قضیه رو میشه تعمیم داد به جوامع قدیم. مواقعی که ابزارهای ارتباطی مثل سوشال مدیاها وجود نداشتن و تنها روش زندگی که برای اکثریت مردم شناخته شده بود، همون روش معمول زندگی توی جامعه خودشون بود. خیلی کم پیش میومد کسی از جوامع دیگه، کشورای دیگه و روش زندگی اونها با خبر باشه. برای همین اکثرا همون الگو رو پیش میگرفتن و به بچههاشون هم همون الگو و معیارها رو یاد میدادن و این قضیه نسل اندر نسل ادامه پیدا میکرد بدون اینکه هیچکدومشون به این فکر کنه که شاید طور دیگهای هم بشه زندگی کرد. هرچند تغییرهایی در هر نسل اتفاق میافتاد اما هیچکدومشون اونقدری بنیادی نبودن که تاثیر خیلی زیادی بذارن. ارزشها و هنجارهای هر نسل در داخل جامعه، با یک تقریب خوب همون ارزشها و هنجارهای نسل قبل بود. احتمال زیاد گذشتگان ما هم نسبت به ما احساس خوشبختی و خشنودی بیشتری توی زندگیشون داشتهن. دقیقا به همون دلیل که ابزار و معیاری برای مقایسهی روش زندگیشون نداشتهن.
برای نسل ما قضیه متفاوته. تقریبا هیچ نسلی اندازهی ما ابزار مقایسه دستش نبوده. به لطف سوشال مدیاها ما الان در کمتر از چند ثانیه میتونیم متوجه بشیم یک فرد در یک نقطهی دیگهی کرهی زمین و یک جامعهی دیگه چطور زندگی میکنه، ارزشها و هنجارهای جامعهش به چه شکلن، به چه چیزهایی دسترسی داره، سطح رفاهش چقدر با ما فرق میکنه و دیتیلهایی از این قبیل. و همین باعث میشه هیچ نسلی به اندازه نسل ما معیار برای مقایسهی زندگیش نداشته باشه. این مقایسه باعث شده یه گپِ بین نسلی و شکاف بزرگ بین ارزشها و هنجارهای نسل ما و نسل قبلیمون به وجود بیاد. چون متوجه شدیم خیلی از ارزشها و هنجارهایی که در جامعهی نسل قبل وجود دارن هیچ پوینت خاصی ندارن و بدون اونها هم میشه زندگی کرد. چه بسا خیلیاشون ضررهای زیادی دارن و بهتره که اصلا باهاشون زندگی نکرد.
وجود ابزارهای مقایسه و آگاهی داشتن از روشهای دیگهی زندگی علاوه بر اینکه سودهایی برامون داشته و تغییرهای زیادی در ارزشهامون داده، ضرر بزرگی هم برامون داشته: مقایسهی پیوستهی خودمون با بقیه. یک سری از ارزشها و هنجارها بنیادیتر از اونی هستن که به راحتی در جامعه تغییر کنن. اگر بکنن هم به سن ما قد نمیدن. در این صورت ابزار مقایسه فقط باعث فرسودگی اعصابمون میشه چون توانایی ایجاد تغییر رو نداریم و صرفا باید به اجبار به شرایط تن بدیم در عینِ آگاه بودن به این قضیه که لزومی درموردش وجود نداره. به عبارتی نسل ما تونسته به ابزار مقایسهی زندگی خودش با جوامع دیگه دست داشته باشه و تغییراتی رو هم در جهت بهتر کردن شرایط زندگیش انجام بده، اما این به قیمتِ از دست دادن احساس خشنودی و خوشبختیای بوده که مردم جوامع پیشینش داشتهن. شاید بشه گفت نسل ما نسلیه که کمترین احساس خوشبختی و خشنودی رو نسبت به نسلهای قبل توی زندگیش داره، به این دلیل که معیاری برای مقایسهی زندگیش با انسانهای جوامع دیگه داره.
اگر خنجر اول به ایگوی نارسیسیستیکِ گونهی انسان رو کوپرنیک با اثبات در مرکز نبودن انسان زده باشه؛ و خنجر دوم رو داروین با رد کردن "الهی" و "اشرف مخلوقات" بودنِ این گونه؛ بیتردید خنجر سوم رو فروید زده با مطرح کردن این ادعا که انسان حتی به "ذهن" خودش هم حاکم نیست.
Pillars of Creation
خب، من امروز متوجه شدم کورسرا اگر ۶ ماه سراغ کورست نری دسترسی کامل رو قطع میکنه و میره روی حالت audit و فقط میتونی ویدیوها رو ببینی. الان رفتم توی یکی از ژوپیتر نوتبوکاش کد بزنم دیدم دسترسی نمیده بهم😂عملا اون چلنجی که گذاشتم برا خودم سرش گرده😂 الان دوباره…
عموهای کورسرایی بهم ایمیل دادن گفتن برات دوباره بازشون کردیم برو حالشو ببر
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Giuseppe Tartini: Devil's Trill Sonata - Ray Chen and Amsterdam Sinfonietta - Live Concert
Pillars of Creation
Giuseppe Tartini: Devil's Trill Sonata - Ray Chen and Amsterdam Sinfonietta - Live Concert
سونات شیطان
جوزپه تارتینی، از معروفترین ویولونیستهای دورهی باروک، یک شب در خواب میبینه که شیطان در کنارش ظاهر میشه. در خواب با شیطان عهد میبنده که روحش رو به اون واگذار کنه و در مقابل، شیطان آرزوهاش رو براورده کنه. آرزوهاش رو یکی یکی بهش میگه و شیطان هم همهشون رو براورده میکنه. سر انجام ویولونش رو به شیطان میده و ازش درخواست میکنه براش نغمهای رو بنوازه. شیطان هم قبول میکنه و سوناتی چنان زیبا مینوازه که تارتینی در خواب از شنیدنش به ضعف میاد. بعد از اینکه بیدار میشه تلاش میکنه اون چیزی که توی خواب شنیده رو دوباره بنوازه؛ اما با اینکه خیلی تلاش میکنه، نمیتونه دقیقا اون چیزی که شنیده بود رو بنوازه و فقط بخشی از اون رو به شکل موسیقی درمیاره که به عنوان معروفترین اثر این نوازنده شناخته میشه. به اسم سونات شیطان یا Devil's Trill Sonata.
تارتینی این داستان رو از زبان خودش به این صورت نقل میکنه:
جوزپه تارتینی، از معروفترین ویولونیستهای دورهی باروک، یک شب در خواب میبینه که شیطان در کنارش ظاهر میشه. در خواب با شیطان عهد میبنده که روحش رو به اون واگذار کنه و در مقابل، شیطان آرزوهاش رو براورده کنه. آرزوهاش رو یکی یکی بهش میگه و شیطان هم همهشون رو براورده میکنه. سر انجام ویولونش رو به شیطان میده و ازش درخواست میکنه براش نغمهای رو بنوازه. شیطان هم قبول میکنه و سوناتی چنان زیبا مینوازه که تارتینی در خواب از شنیدنش به ضعف میاد. بعد از اینکه بیدار میشه تلاش میکنه اون چیزی که توی خواب شنیده رو دوباره بنوازه؛ اما با اینکه خیلی تلاش میکنه، نمیتونه دقیقا اون چیزی که شنیده بود رو بنوازه و فقط بخشی از اون رو به شکل موسیقی درمیاره که به عنوان معروفترین اثر این نوازنده شناخته میشه. به اسم سونات شیطان یا Devil's Trill Sonata.
تارتینی این داستان رو از زبان خودش به این صورت نقل میکنه:
شبی از سال ۱۷۱۳، در عالمِ رؤیا چنان دیدم که با ابلیس، بر سرِ روحِ خویش عهد و پیمانی بستهام. همهچیز بر وفقِ مرادم پیش میرفت؛ چنانکه گویی در رؤیای شیرینِ بختیاری میزیستم. خادمِ نویافتهام خواستههایم را پیش از آنکه بر زبان جاری کنم، برمیآورد.
از آن میان، سازِ خویش را بدو سپردم تا ببینم آیا توانِ نواختن دارد یا نه. وه که چه حیرتزده شدم آنگاه که سوناتی به گوشم رسید، در ژرفا و فریبندگی بیهمتا، و نواختهشده با هنری گویی فراسوی توانِ بشری و هوشمندیای اهریمنی؛ چنانکه در گستاخترین پروازهای خیال نیز نظیرش را تصور نمیکردم!
مفتون و مسحور، از خود بیخود و بینفس مانده بودم که ناگاه، هراسان از خواب جستم. بیدرنگ چنگ در ساز زدم تا مگر بتوانم اندکی از آن نقشِ رؤیا را بر صحیفهٔ بیداری نگاه دارم. لیک دریغا که کوشش به جایی نرسید! موسیقیای که در آن ایام تصنیف کردم، بیتردید برترین اثری است که در تمامِ عمرم نگاشتهام و هنوز نیز آن را «تریلِ شیطان» میخوانم؛ با اینهمه، فاصلهٔ میان آنچه بر کاغذ آوردم و آن نغمهٔ رؤیایی که آنسان دگرگونم ساخته بود، چنان ژرف و جانکاه است که اگر میتوانستم بیلذتِ موسیقی زنده بمانم، بیتردید سازم را درهم شکسته و برای همیشه با آن وداع میگفتم.
Pillars of Creation
فاصلهٔ میان آنچه بر کاغذ آوردم و آن نغمهٔ رؤیایی که آنسان دگرگونم ساخته بود، چنان ژرف و جانکاه است که اگر میتوانستم بیلذتِ موسیقی زنده بمانم، بیتردید سازم را درهم شکسته و برای همیشه با آن وداع میگفتم.
چیزی که داخل این داستان برای من قابل توجهه این تیکهشه. تارتینی تلاش خیلی زیادی میکنه تا همون نغمه که اون احساس رو توی خواب براش به وجود آورد در واقعیت بنوازه؛ اما در نهایت شکست میخوره و نمیتونه چیزی رو بسازه که همون احساس رو درش به وجود آورده بود. از نظر من تارتینی هرچقدر هم تلاش میکرد در نهایت به این هدف نمیرسید، چون اون احساسی که داخل خواب داشت چیزی بود که نمودِ درونی داشت و از بیرون نشات نگرفته بود. و برای همین بود که نمیتونست با صدای ویالونی که از بیرون نشات میگیره اون احساس رو داخل خودش به وجود بیاره. ذهن تارتینی داخل خواب به خودش "القا میکرد" که این موزیک همچین احساس شدیدی رو به وجود میاره. این قضیه برای من خیلی قابل درکه، چون احساساتی که خود من هم داخل خوابهام تجربه میکنم چندبرابر میشن. خوشحالیهام چندبرابره، غمهام چندبرابر، ترسم چندبرابره و خشمم هم چندبرابر. تعداد تایمایی که من از خواب با گریه بیدار شدهم خیلی بیشتر از مواقعیه که در واقعیت گریه کردهم. بارها شده یه موزیک توی خواب چنان لذتی برای من به وجود اورده که یک دهمش رو گوش دادن اون موزیک توی واقعیت برام به وجود نیاورده. تفسیر و توجیه من از این قضایا اینه که اون احساسها کاملا نمودِ درونی دارن، و برای همین هیچ حد و مرز مشخصی واسشون وجود نداره. برخلاف احساساتی که از بیرون و واقعیت برام نشات میگیرن. این قضیه من رو بیشتر سوق میده به سمت درکِ اینکه واقعیتی که ما تجربهش میکنیم یک توهم شخصیه که خود مغز برامون به وجود میاره و بهش عادت کردیم؛ و چیزی که اون بیرون وجود داره خیلی با اون چیزی که ما داریم تجربهش میکنیم متفاوته.
مرگ خدا و بحران پوچی زندگی
گفتار اول: مرگ خدا
در طی قرن نوزدهم و بیستم، عصر مدرن و انقلاب علمی که از سالیان پیش شروع شده بود، به بلوغ کامل رسید و بعد از اون، جهانبینی مذهبی که قرنها بر مسند قدرت بود، به مرور اهمیت خودش رو از دست داد. از دست رفتن جهانبینی مذهبی باعث شد فیلسوفها بار دیگه تلاش کنن که جوابی برای یکی از کلیشهایترین و مهمترین سوالات فلسفه پیدا کنن: معنای زندگی چیست؟
جهانبینی مذهبی برای زندگی یک معنای عینی در نظر میگیره. چه در مذاهب ابراهیمی که انسان در اونها از بهشت سقوط میکنه و به هدف رستگاری در اون دنیا زندگی و تلاش میکنه، و چه در مذاهب شرقی مثل بودیسم که چرخهی زندگی به صورت کارما و مرگ و زندگی پی در پی هستش، زندگی معنا و غایت مشخصی داره و انسان از جایگاه ویژهای در جهان برخوردار هستش. افرادی هم که به این سیستمهای عقیدتی اعتقاد داشتن طبیعتا هدف زندگیشون رو بر اساس این سیستمها میچیدن. اما این سیستمهای عقیدتی با انقلاب علمی و ظهور جهانبینیهای مبتنی بر اون به حاشیه رونده شدن.
رد شدن نظریه زمین مرکزی بطلمیوس و جایگزینی اون با نظریه خورشید مرکزی که اولین بار توسط کوپرنیک مطرح شد از اولین ضربههایی بود که بر پیکر جهانبینی مذهبی وارد شد. انسان اونقدری که فکر میکرد جایگاه مرکزیای در دنیا نداشت. در قرن نوزدهم چند اثر پر سر و صدا منتشر شدن که ضربات دیگهای رو به این جهانبینی وارد کردن. در سال ۱۸۴۱، لودویگ فوئرباخ کتابش با عنوان جوهر مسیحیت (The Essence of Christianity) رو منتشر کرد و داخلش به این مسئله پرداخت که ایدهی خدا یک فرافکنی روانشناسانه از جانب بشریت هستش. بیتردید یکی از مرگبارترین میخهایی که به تابوت مذهب فرو رفت، انتشار کتاب "خواستگاه گونهها" توسط داروین بود که در اون انسان از یک موجود والا و اشرف مخلوقات به یک موجود بیولوژیک و همسطح با حیوانات تقلیل پیدا کرد. این روند فرهنگی در نهایت زمینه رو برای مرگ مفهوم خدا به عنوان پایه و اساس ارزشهای بیرونی و معنای عینی زندگی فراهم کرد.
همچنان که درک جوامع از واقعیت بالاتر میرفت و دقیقتر میشد، برای توضیح دادن پدیدهها و اتفاقات نیاز به خدا کمتر میشد. این مفهوم که یکی از مهمترین کاربردهاش پاسخ به سوالات بیپاسخ بود، کم کم درحال از دست دادن این کاربردش بود. توضیح مادیگرایانهای که برای جهان بیرون ارائه شد، در مقایسه با توضیحهای مذهبی بهمراتب قانعکنندهتر به نظر میرسید، برای همین داستانهای مذهبی مثل قبل جدی گرفته نشدن. و به طبع در ادامه با کمرنگ شدن این مفهوم، پایههای معنایی زندگی که روی اون بنا شده بود متزلزل شدن. بهعبارت دیگه، خدا پایه و اساس ارزشهای بیرونی و معنای عینی بود. بدون خدا، بدون الهیات، جهان بیرون بیهدف و بیمعنی به نظر میرسید؛ در چنین جهانی افراد نمیتونستن جایگاهی برای خودشون تعیین کنن که بهشون حس رضایت بده.
نیچه در کتاب "حکمت شادان" بحران بیمعنایی زندگی پس از مرگ مفهوم خدا رو اینطور مطرح میکنه:
خدا مرده بود. قویترین ستونی که معنای زندگی بر پایهی اون بنا شده بود دیگه وجود نداشت. قطبنمایی که رابطهی افراد با واقعیت رو حفظ و هدایت میکرد دیگه کار نمیکرد و جای خودش رو به یک خلاء فاجعهبار داده بود. جوامع در بحران پوچگرایی و نیهیلیسم فرو رفته بودند و به دنبال پیدا کردن معنای جدیدی برای زندگی.
گفتار اول: مرگ خدا
در طی قرن نوزدهم و بیستم، عصر مدرن و انقلاب علمی که از سالیان پیش شروع شده بود، به بلوغ کامل رسید و بعد از اون، جهانبینی مذهبی که قرنها بر مسند قدرت بود، به مرور اهمیت خودش رو از دست داد. از دست رفتن جهانبینی مذهبی باعث شد فیلسوفها بار دیگه تلاش کنن که جوابی برای یکی از کلیشهایترین و مهمترین سوالات فلسفه پیدا کنن: معنای زندگی چیست؟
جهانبینی مذهبی برای زندگی یک معنای عینی در نظر میگیره. چه در مذاهب ابراهیمی که انسان در اونها از بهشت سقوط میکنه و به هدف رستگاری در اون دنیا زندگی و تلاش میکنه، و چه در مذاهب شرقی مثل بودیسم که چرخهی زندگی به صورت کارما و مرگ و زندگی پی در پی هستش، زندگی معنا و غایت مشخصی داره و انسان از جایگاه ویژهای در جهان برخوردار هستش. افرادی هم که به این سیستمهای عقیدتی اعتقاد داشتن طبیعتا هدف زندگیشون رو بر اساس این سیستمها میچیدن. اما این سیستمهای عقیدتی با انقلاب علمی و ظهور جهانبینیهای مبتنی بر اون به حاشیه رونده شدن.
رد شدن نظریه زمین مرکزی بطلمیوس و جایگزینی اون با نظریه خورشید مرکزی که اولین بار توسط کوپرنیک مطرح شد از اولین ضربههایی بود که بر پیکر جهانبینی مذهبی وارد شد. انسان اونقدری که فکر میکرد جایگاه مرکزیای در دنیا نداشت. در قرن نوزدهم چند اثر پر سر و صدا منتشر شدن که ضربات دیگهای رو به این جهانبینی وارد کردن. در سال ۱۸۴۱، لودویگ فوئرباخ کتابش با عنوان جوهر مسیحیت (The Essence of Christianity) رو منتشر کرد و داخلش به این مسئله پرداخت که ایدهی خدا یک فرافکنی روانشناسانه از جانب بشریت هستش. بیتردید یکی از مرگبارترین میخهایی که به تابوت مذهب فرو رفت، انتشار کتاب "خواستگاه گونهها" توسط داروین بود که در اون انسان از یک موجود والا و اشرف مخلوقات به یک موجود بیولوژیک و همسطح با حیوانات تقلیل پیدا کرد. این روند فرهنگی در نهایت زمینه رو برای مرگ مفهوم خدا به عنوان پایه و اساس ارزشهای بیرونی و معنای عینی زندگی فراهم کرد.
همچنان که درک جوامع از واقعیت بالاتر میرفت و دقیقتر میشد، برای توضیح دادن پدیدهها و اتفاقات نیاز به خدا کمتر میشد. این مفهوم که یکی از مهمترین کاربردهاش پاسخ به سوالات بیپاسخ بود، کم کم درحال از دست دادن این کاربردش بود. توضیح مادیگرایانهای که برای جهان بیرون ارائه شد، در مقایسه با توضیحهای مذهبی بهمراتب قانعکنندهتر به نظر میرسید، برای همین داستانهای مذهبی مثل قبل جدی گرفته نشدن. و به طبع در ادامه با کمرنگ شدن این مفهوم، پایههای معنایی زندگی که روی اون بنا شده بود متزلزل شدن. بهعبارت دیگه، خدا پایه و اساس ارزشهای بیرونی و معنای عینی بود. بدون خدا، بدون الهیات، جهان بیرون بیهدف و بیمعنی به نظر میرسید؛ در چنین جهانی افراد نمیتونستن جایگاهی برای خودشون تعیین کنن که بهشون حس رضایت بده.
نیچه در کتاب "حکمت شادان" بحران بیمعنایی زندگی پس از مرگ مفهوم خدا رو اینطور مطرح میکنه:
پیرمرد فریاد زد: «خدا کجاست؟ به شما خواهم گفت. ما او را کشتیم. شما و من. ما همهیمان قاتل او هستیم. ولی چطور توانستیم چنین کاری بکنیم؟ چطور توانستیم آب دریا را بنوشیم؟ چهکسی به ما اسفنج داد تا با آن افق را پاک کنیم؟ وقتی این زمین را از خورشیدش جدا کردیم، چهکار کردیم؟ حال زمین به کدامین سو حرکت میکند؟ ما به کدامین سو میرویم؟ به دور از همهی خورشیدها؟ آیا دائم در حال سقوط نیستیم؟ به سمت عقب، پهلو، جلو، در همهی جهات؟ آیا بالا و پایینی باقی مانده؟ آیا در حال پرسه زدن به سمت پوچی بینهایت نیستیم؟ آیا صدای گورکنهایی را که در حال دفن خدا هستند نمیشنویم؟ آیا بوی تجزیه شدن جسد خدا به مشاممان نخورده است؟ خدایان نیز تجزیه میشوند. خدا مرده است. خدا مرده باقی مانده و ما او را کشتهایم. ما بهعنوان قاتل بزرگترین قاتل چگونه میتوانیم خاطر خود را آرام کنیم؟ مقدسترین و قدرتمندترین موجودی که دنیا به خود دیده بود، زیر چاقوهای ما خونریزی کرد. چهکسی این خون را از دستان ما پاک خواهد کرد؟»
خدا مرده بود. قویترین ستونی که معنای زندگی بر پایهی اون بنا شده بود دیگه وجود نداشت. قطبنمایی که رابطهی افراد با واقعیت رو حفظ و هدایت میکرد دیگه کار نمیکرد و جای خودش رو به یک خلاء فاجعهبار داده بود. جوامع در بحران پوچگرایی و نیهیلیسم فرو رفته بودند و به دنبال پیدا کردن معنای جدیدی برای زندگی.
Pillars of Creation
در سال ۱۸۴۱، لودویگ فوئرباخ کتابش با عنوان جوهر مسیحیت (The Essence of Christianity) رو منتشر کرد و داخلش به این مسئله پرداخت که ایدهی خدا یک فرافکنی روانشناسانه از جانب بشریت هستش
جالبه بدونین همین فوئرباخ و این کتابش خیلی روی شکلگیری تفکر مارکس نقش داشت. تاکید فوئرباخ به مادی بودن انسان و جوامع انسانی و نقد دین و ایدهآلیسم هگل، نقطهی الهام مارکس بود که ایدئولوژی خودش که متریالیسم تاریخی و دیالکتیکی بود رو گسترش بده. بعدتر هم همین ایدئولوژی رو توی کتابای "منیفست کمونیست" و "سرمایه" پیاده کرد که نقطه شروعی برای قدرت گرفتن کمونیسم توی اون برههی سرمایهداری بود. اینو گوشه ذهنتون داشته باشید احتمالا دو سه هفته بعد درمورد مارکس هم قراره یه رشته پست بذارم.
Pillars of Creation
مرگ خدا و بحران پوچی زندگی گفتار اول: مرگ خدا در طی قرن نوزدهم و بیستم، عصر مدرن و انقلاب علمی که از سالیان پیش شروع شده بود، به بلوغ کامل رسید و بعد از اون، جهانبینی مذهبی که قرنها بر مسند قدرت بود، به مرور اهمیت خودش رو از دست داد. از دست رفتن جهانبینی…
یه دوستی دایرکت داده که "ما رو بردی وسط پوچی ولمون کردی پس بقیهش کو چرا اینجا تموم شد"😂اون بالا دقت کرده باشید نوشتم گفتار اول. گفتار دوم و سومش درمورد اگزیستانسیالیسم و ابزوردیسمن و در ادامهی این. اگر وقت کنم گفتار دوم رو امشب مینویسم، اگر نشد فردا. گفتار سومش یکم دیرتر میشه چون این امتحان هماتولوژی امانم رو بریده😂
جالبه که ردپای اساطیر یونان توی جاهای مختلف پزشکی پیدا میشه. توی سلولهای دیوارهی روده باریک نوعی آنزیم وجود داره به اسم هفائستین (Hephaestin) که وظیفهش اینه آهن 2 مثبت رو تبدیل به آهن 3 مثبت کنه تا بتونه جذب بشه و توی خون حمل بشه. اسم این آنزیم از یکی از خدایان یونان باستان به اسم هفائستوس (hephaestus) گرفته شده که یک خدای آهنگر و فلزکار بود. وجه تسمیهش هم به همین دلیله. همون طور که هفائستوس توی آتشفشانها آهنگری میکرد و توی پردازش آهن نقش داشت این آنزیم هم داخل روده داره آهنگری میکنه و توی پردازش آهن نقش داره.
توی مترو رندوم با نفر کناریم همصحبت شدم، یکمی که صحبت کردیم فهمیدم رزیدنتِ سال آخرِ روانپزشکیه. ازش درمورد روند کار و رزیدنتی و اینجور چیزا یکم سوال کردم، بعد پرسیدم که رفرنسایی که میخونن چیا هستن. جدا از اون چیزایی که توی ذهنم بود مثل کاپلان و DSM5 و stahl، به نکته جالبی اشاره کرد. گفت که علاوه بر رفرنسای تخصصیای که میخونن باید یه میزان زیادی مطالعهی خارج از درس داشته باشن درمورد موضوعای مختلف. گفتش که روان انسان اونقدری پیچیدهس که هیچ رفرنسی نمیتونه کامل پوششش بده؛ برای همین یه روانپزشکِ خوب باید اطلاعاتش رو خارج از حیطهش خیلی گسترش بده تا بتونه تا حد قابل توجهی بر عواملی که روی شکلگیری روان نقش دارن آگاهی داشته باشه. خودش هم درمورد حیطههای مختلف مثل فلسفه، هنر، جامعهشناسی و... کتابای زیادی رو خونده بود. از طرف دیگه بین تخصصای پزشکی، روانپزشکی بیشترین میزان ارتباط با بیمار و درکش رو میطلبه. روانپزشک باید بتونه احساسات مراجعهکننده رو به طور کامل درک کنه که بتونه تشخیص و درمان رو ادامه بده. و این مطالعهی گسترده باعث میشه که پزشک بهتر بتونه با خط فکری بیمارش ارتباط بگیره. یه نکتهی بامزهی دیگه این بود که آذرخش مکری یکی از استاداشون بود😂خلاصه که واقعا آدم باسوادی بود و علم و بصیرت ازش میبارید آدم عشق میکرد باهاش صحبت میکرد. کاملا معلومه که قراره یکی از آیندهسازای روانپزشکی این مملکت باشه.
Pillars of Creation
توی مترو رندوم با نفر کناریم همصحبت شدم، یکمی که صحبت کردیم فهمیدم رزیدنتِ سال آخرِ روانپزشکیه. ازش درمورد روند کار و رزیدنتی و اینجور چیزا یکم سوال کردم، بعد پرسیدم که رفرنسایی که میخونن چیا هستن. جدا از اون چیزایی که توی ذهنم بود مثل کاپلان و DSM5 و stahl،…
بهش گفتم احتمالش هست که منم تخصصم رو بیام همین سمت، اگر اتندم شدی یکم پارتی بازی کن بهم سخت نگیر. برگشت گفت همین الانش هم توی این استیج اطلاعاتت خیلی بالاس آیندهی روشنی برات میبینم احتمالا به استیج من برسی سوالی نباشه که بشه باهاش اذیتت کرد.😂دیدگاه من به خودم اونقدری به نظر آدمای رندوم بستگی نداره ولی شنیدنِ این تعریف از یه رزیدنت با این میزان از سواد و اطلاعات که شاگرد آذرخش مکری هم هست چند لول اعتماد به نفسمو بالا برد😂
خواهرم چندروز بعد کنکور داره و وسط مروراش با خنده بهم میگه "این هیدروژن بدبخت هم کلا یه دونه الکترون داره هرکی بهش میرسه همونو از دستش میگیره از مقام اتمیّت ساقطش میکنه تبدیلش میکنه به یه چصذرهی زیراتمی" و جفتمون ده دیقهی تمام داشتیم با صدای بلند به این قضیه میخندیدیم. خوشم میاد جفتمون به صورت ژنتیکی دلقکهای شادی هستیم که توی رندومترین موضوعات یه چیزی پیدا میکنیم که باهاش بخندیم.
Pillars of Creation
کشف آتش، عاملی کلیدی در افزایش حجم مغز انسان در طول تکامل یکی از شاخصهای مهم برای مقایسهی توان شناختی بین گونههای انسانی و جانوران دیگه نسبت وزن مغزشون به وزن بدنشون یا ضریب انسفالی (Encephalization Quotient) هستش. ضریب انسفالی نشون میده یه گونه چقدر…
سال پیش یه مطلبی اینجا نوشتم درمورد تاثیر کشف آتش توی تکامل و بزرگتر شدن مغز گونهی انسان و به وجود اومدن تواناییهای ویژهش مثل تفکر انتزاعی و زبان و ... . یه تیکهش به رژیم گوشتخواری هم اشاره کردم که با کوتاه کردن رودهها انرژی بیشتری رو برای پیشرفت و تکامل مغز ارائه داد. چندروز پیش ژورنال science که دقیقا همون ژورنالی بود که اون مطلب رو از روش نوشتم یه مقاله جدید داد که اون تیکهی گوشتخواریش رو تا حدی نقض کرد.
یافتههای جدید نشون میدن که رشد مغز در طول تکامل و بالا رفتن تواناییهای شناختیش صرفا نتیجهی گوشتخواری نبوده و کربوهیدراتها هم این وسط نقش مهمی داشتهن. انرژی نورونهای مغز فقط توسط گلوکز تامین میشه و بخش اصلی گوشت چربی و پروتئینه. هرچند بدن در شرایطی میتونه چربی و پروتئین رو به گلوکز تبدیل کنه اما این قضیه اونقدری کارامد نیست که به تنهایی انرژی سرسامآوری که مغز مصرف میکنه رو تامین کنه. هرچند یافتهها تاثیر گوشتخواری رو توی تکامل رد نمیکنن و صرفا میگن به تنهایی قرار نیست کل کار رو توجیه کنه و اجداد ما احتمال زیاد با یه رژیم ترکیبی از چربی و پروتئین مثل گوشت، و کربوهیدراتِ قابل هضم مثل میوه و عسل تونستن انرژی لازم برای افزایش حجم مغزشون رو تامین کنن و این مغزِ پرحجم و پیشرفته رو برسونن دست ما.
و صد البته همچنان کشف آتش یکی از مهمترین نقطه عطفهای تکامل مغز محسوب میشه. چه توی پختن گوشت و هضم راحتترش و چه توی پختن نشاسته و دسترسی راحتتر به یه منبع غنی گلوکز در نهایت میزان انرژی در دسترس بدن تونست افزایش پیدا کنه و پایهای برای پیشرفت مغز و رسیدنش به این نقطه رو فراهم کنه.
-https://theconversation.com/fruit-and-honey-fuelled-the-early-evolution-of-the-human-brain-289026
-https://www.science.org/doi/10.1126/science.aed8437
یافتههای جدید نشون میدن که رشد مغز در طول تکامل و بالا رفتن تواناییهای شناختیش صرفا نتیجهی گوشتخواری نبوده و کربوهیدراتها هم این وسط نقش مهمی داشتهن. انرژی نورونهای مغز فقط توسط گلوکز تامین میشه و بخش اصلی گوشت چربی و پروتئینه. هرچند بدن در شرایطی میتونه چربی و پروتئین رو به گلوکز تبدیل کنه اما این قضیه اونقدری کارامد نیست که به تنهایی انرژی سرسامآوری که مغز مصرف میکنه رو تامین کنه. هرچند یافتهها تاثیر گوشتخواری رو توی تکامل رد نمیکنن و صرفا میگن به تنهایی قرار نیست کل کار رو توجیه کنه و اجداد ما احتمال زیاد با یه رژیم ترکیبی از چربی و پروتئین مثل گوشت، و کربوهیدراتِ قابل هضم مثل میوه و عسل تونستن انرژی لازم برای افزایش حجم مغزشون رو تامین کنن و این مغزِ پرحجم و پیشرفته رو برسونن دست ما.
و صد البته همچنان کشف آتش یکی از مهمترین نقطه عطفهای تکامل مغز محسوب میشه. چه توی پختن گوشت و هضم راحتترش و چه توی پختن نشاسته و دسترسی راحتتر به یه منبع غنی گلوکز در نهایت میزان انرژی در دسترس بدن تونست افزایش پیدا کنه و پایهای برای پیشرفت مغز و رسیدنش به این نقطه رو فراهم کنه.
-https://theconversation.com/fruit-and-honey-fuelled-the-early-evolution-of-the-human-brain-289026
-https://www.science.org/doi/10.1126/science.aed8437
The Conversation
Fruit and honey fuelled the early evolution of the human brain
Intelligence is an energetically expensive luxury. And a new study in Science shows meat has never been the main fuel source for our ancestors.