Pillars of Creation
هر کورس با کارای عملیش بین چهار تا پنج هفته طول میکشه به نظر میاد چهار پنج ماه دیگه همچنان قراره مهمونِ این اسپشیالیزیشن باشم
از پایان ددلاین چهار پنج ماههای که اونموقع گذاشته بودم چهار پنج ماه دیگه هم میگذره و همچنان تمومش نکردهم. یه وقفهی خیلی بزرگ وسطش افتاد، اولش به خاطر دی ماه و روانِ فاکد آپی که سرش داشتم و بعدشم به خاطر قطعی نتِ وسط جنگ. موقع ددلاین گذاشتن باید وجودیت نکبتبار آخوند رو بیشتر در نظر میگرفتم.
Pillars of Creation
از پایان ددلاین چهار پنج ماههای که اونموقع گذاشته بودم چهار پنج ماه دیگه هم میگذره و همچنان تمومش نکردهم. یه وقفهی خیلی بزرگ وسطش افتاد، اولش به خاطر دی ماه و روانِ فاکد آپی که سرش داشتم و بعدشم به خاطر قطعی نتِ وسط جنگ. موقع ددلاین گذاشتن باید وجودیت…
دوتا کورسش مونده. یکیش شبکههای عصبی کانولوشنی و اونیکی هم sequence modelها. میخوام یه چلنج توی لول veteran بذارم برای خودم و در طی این هفت روزِ باقی مونده به امتحان پاتولوژی ببینم میتونم همزمان هم کورس شبکههای کانولوشنی رو با کدنویسیاش جمع کنم و هم این امتحان 450 صفحهای رو با نمرهی بالا ببندم یا نه.
مرگ بر هر ایدئولوژیای که وعدهی زندگیِ پس از مرگ رو میده. هیچ فضیلتی توی مرگ برای فرد وجود نداره، چون مرگ به تنهایی هویتی نداره و هویتش با زندگی تعریف میشه. مرگ یعنی نبودِ زندگی. مرگ بر هر ایدئولوژیای که با وعده دادن زندگیِ بهتر پس از مرگ فرصت زندگی کردن فرد رو ازش میگیره.
Pillars of Creation
مرگ بر هر ایدئولوژیای که وعدهی زندگیِ پس از مرگ رو میده. هیچ فضیلتی توی مرگ برای فرد وجود نداره، چون مرگ به تنهایی هویتی نداره و هویتش با زندگی تعریف میشه. مرگ یعنی نبودِ زندگی. مرگ بر هر ایدئولوژیای که با وعده دادن زندگیِ بهتر پس از مرگ فرصت زندگی کردن…
یکی از دوستان توی دایرکت پرسید که اگر زندگی پس از مرگی وجود نداشته باشه پس چطور اونهایی که موقع زنده بودنشون تقاص کارهایی که کردن رو پس ندادن عدالت درموردشون اجرا بشه و تقاص پس بدن و نظر من در این مورد چیه. از نظرم قبل از اینکه بخوایم به این فکر کنیم که چطور قراره عدالت درموردشون اجرا بشه، باید به خود مفهوم "عدالت" فکر کنیم. آیا عدالت یک چیز مطلقه؟ آیا پایههایی که عدالت روشون بنا شده پایههای محکمی هستن؟ و آیا خارج از جوامع انسانی ما میتونیم مفهوم عدالت رو به همین شکلی که تعریفش کردیم ببینیم؟ جواب من به هر سهی این سوالها یک "نه" بزرگ هستش.
مفهوم عدالت برمیگرده به عادت دیرینهی ما به دستهبندی چیزها بر اساس منطقِ دوارزشیِ "خوب" و "بد". عینکی که ما با اون اتفاقها و آدمها رو بررسی و قضاوت میکنیم. عدالت در واقع مفهومیه که بر همین پایه بنا شده. نیاز به مفهوم عدالت وقتی پررنگتر شد که انسانها شروع کردن در کنار همدیگه زندگی کنن و ارتباط داشته باشن؛ این مفهوم رو خلق کردن تا میزان ضررهایی که به هم میزنن رو مینیمایز کنن و اونقدری اوضاع از کنترلشون خارج نشه که جامعه از هم فرو بپاشه؛ چون زندگی توی یک جامعه براشون سود بیشتری داشت تا زندگی به تنهایی. برای همین یک عینک بزرگ ساختن که کارهاشون توی دو دستهی "خوب" و "بد" قرار بده و کسایی که کارهای "بد" انجام میدن رو مجازات کنه تا افراد بیشتری سراغ این کارا نرن و اوضاع از کنترل خارج نشه.
طبیعتا خود مفاهیم "خوب" و "بد" مفاهیم مطلقی نبوده و نیستن و در طی تاریخِ جوامع انسانی به طور پیوسته تغییر کردهن. که همین باعث میشه خود مفهوم "عدالت" که بر پایهی اینها هستش یه مفهوم نسبی باشه و در طول تاریخ به طور پیوسته تغییر کنه. عدالت برای مثال در جوامع اروپاییِ قرون وسطی این بود که زنها رو به خاطر پیروی نکردن از هنجارهای بستهی اون موقع داخل دستهی "بد" قرار میدادن و به جرم جادوگری داخل آتیش میسوزوندنشون. یا برای مثال عدالت در داخل جوامع اسلامی خاورمیانه همون موقع به این معنی بود که زنی که حجاب نداشته باشه رو جزو دستهی "بد"ها قرار بدن و مجازات کنن. تغییر تفسیرهایی که مردم جوامع از "خوب" و "بد" داشتن به عوامل زیادی بستگی داشت که یکیش گذر زمان و پیشرفت علم و آشنایی با مفاهیم جدید بوده. و چون سرعت جوامع توی این قضیه و عاملهای دیگه یکسان نبوده ما تعاریف مختلفی از عدالت رو در حال حاضر توی جوامع مختلف داریم. برای مثال همون جوامع اروپایی الان سوزوندن یه زن رو به خاطر پیروی نکردن از هنجار جزو کارهای با شدیدترین عواقب در نظر میگیرن درحالی که در جوامع عقبموندهی اسلامی همچنان یه زن رو به خاطر نداشتن حجاب مجازات میکنن و حتی در برخی از اون جوامع مجازاتهایی مثل سنگسار کردن فرد رو جزو عدالت در نظر میگیرن.
با این حال هرچقدر هم تعاریف از "خوب" و "بد" تغییر و پیشرفت کنه در نهایت این تعاریف نسبی و به اقتضای جامعهی اون زمان هستن. و به همین دلیل همچنان میشه نقصها و پارادوکسهای زیادی رو داخلشون پیدا کرد. برای مثال کشتن یک انسان در همهی جوامع و همهی زمانها یک کار "بد" و با عواقب سنگین تلقی میشه و جزو قانونهایی بوده که همهی جوامع فارغ از هر دیدگاهی سفت و سخت پاش وایمیستادن. اما حتی همین الان، موقع جنگ جوامع به افراد خودشون اجازه میدن که یک انسان دیگه رو صرفا به دلیل اینکه توی یه موقعیت جغرافیایی دیگه به دنیا اومده بکشن. و نه تنها این کار رو جزو کارهای "خوب" قرار میدن، بلکه به کسایی که تونستن انسانهای بیشتری رو بکشن مدال افتخار هم میدن. صرفا به این دلیل که اون انسان توی یه موقعیت جغرافیاییِ دیگه بوده. یا برای مثال کشتن حیوونها جزو کاراییه که جوامع جزو کارهای "بد" قرارش میدن؛ اما با این حال بخشی از حیوونها مثل گاو و گوسفند و مرغ از این قضیه مستثنی هستن و هرروزه دارن کشته میشن به این دلیل که ما از گوشتشون استفاده کنیم. برای هردو سناریوی کشتن سربازا و کشتن گاو و گوسفندا طبیعتا توضیحهای زیادی وجود داره اما این توضیحها صرفا توجیههایی هستن که خودمونو قانع کنیم که سیستم عدالتمون نقصی نداره. اما سیستم عدالت هرچقدر هم تغییر کنه باز هم قراره نقصهایی رو داشته باشه چون پایهای که این سیستم روش قرار داره پایهی محکمی نیست و خودش هم نسبیه.
مفهوم عدالت برمیگرده به عادت دیرینهی ما به دستهبندی چیزها بر اساس منطقِ دوارزشیِ "خوب" و "بد". عینکی که ما با اون اتفاقها و آدمها رو بررسی و قضاوت میکنیم. عدالت در واقع مفهومیه که بر همین پایه بنا شده. نیاز به مفهوم عدالت وقتی پررنگتر شد که انسانها شروع کردن در کنار همدیگه زندگی کنن و ارتباط داشته باشن؛ این مفهوم رو خلق کردن تا میزان ضررهایی که به هم میزنن رو مینیمایز کنن و اونقدری اوضاع از کنترلشون خارج نشه که جامعه از هم فرو بپاشه؛ چون زندگی توی یک جامعه براشون سود بیشتری داشت تا زندگی به تنهایی. برای همین یک عینک بزرگ ساختن که کارهاشون توی دو دستهی "خوب" و "بد" قرار بده و کسایی که کارهای "بد" انجام میدن رو مجازات کنه تا افراد بیشتری سراغ این کارا نرن و اوضاع از کنترل خارج نشه.
طبیعتا خود مفاهیم "خوب" و "بد" مفاهیم مطلقی نبوده و نیستن و در طی تاریخِ جوامع انسانی به طور پیوسته تغییر کردهن. که همین باعث میشه خود مفهوم "عدالت" که بر پایهی اینها هستش یه مفهوم نسبی باشه و در طول تاریخ به طور پیوسته تغییر کنه. عدالت برای مثال در جوامع اروپاییِ قرون وسطی این بود که زنها رو به خاطر پیروی نکردن از هنجارهای بستهی اون موقع داخل دستهی "بد" قرار میدادن و به جرم جادوگری داخل آتیش میسوزوندنشون. یا برای مثال عدالت در داخل جوامع اسلامی خاورمیانه همون موقع به این معنی بود که زنی که حجاب نداشته باشه رو جزو دستهی "بد"ها قرار بدن و مجازات کنن. تغییر تفسیرهایی که مردم جوامع از "خوب" و "بد" داشتن به عوامل زیادی بستگی داشت که یکیش گذر زمان و پیشرفت علم و آشنایی با مفاهیم جدید بوده. و چون سرعت جوامع توی این قضیه و عاملهای دیگه یکسان نبوده ما تعاریف مختلفی از عدالت رو در حال حاضر توی جوامع مختلف داریم. برای مثال همون جوامع اروپایی الان سوزوندن یه زن رو به خاطر پیروی نکردن از هنجار جزو کارهای با شدیدترین عواقب در نظر میگیرن درحالی که در جوامع عقبموندهی اسلامی همچنان یه زن رو به خاطر نداشتن حجاب مجازات میکنن و حتی در برخی از اون جوامع مجازاتهایی مثل سنگسار کردن فرد رو جزو عدالت در نظر میگیرن.
با این حال هرچقدر هم تعاریف از "خوب" و "بد" تغییر و پیشرفت کنه در نهایت این تعاریف نسبی و به اقتضای جامعهی اون زمان هستن. و به همین دلیل همچنان میشه نقصها و پارادوکسهای زیادی رو داخلشون پیدا کرد. برای مثال کشتن یک انسان در همهی جوامع و همهی زمانها یک کار "بد" و با عواقب سنگین تلقی میشه و جزو قانونهایی بوده که همهی جوامع فارغ از هر دیدگاهی سفت و سخت پاش وایمیستادن. اما حتی همین الان، موقع جنگ جوامع به افراد خودشون اجازه میدن که یک انسان دیگه رو صرفا به دلیل اینکه توی یه موقعیت جغرافیایی دیگه به دنیا اومده بکشن. و نه تنها این کار رو جزو کارهای "خوب" قرار میدن، بلکه به کسایی که تونستن انسانهای بیشتری رو بکشن مدال افتخار هم میدن. صرفا به این دلیل که اون انسان توی یه موقعیت جغرافیاییِ دیگه بوده. یا برای مثال کشتن حیوونها جزو کاراییه که جوامع جزو کارهای "بد" قرارش میدن؛ اما با این حال بخشی از حیوونها مثل گاو و گوسفند و مرغ از این قضیه مستثنی هستن و هرروزه دارن کشته میشن به این دلیل که ما از گوشتشون استفاده کنیم. برای هردو سناریوی کشتن سربازا و کشتن گاو و گوسفندا طبیعتا توضیحهای زیادی وجود داره اما این توضیحها صرفا توجیههایی هستن که خودمونو قانع کنیم که سیستم عدالتمون نقصی نداره. اما سیستم عدالت هرچقدر هم تغییر کنه باز هم قراره نقصهایی رو داشته باشه چون پایهای که این سیستم روش قرار داره پایهی محکمی نیست و خودش هم نسبیه.
Pillars of Creation
یکی از دوستان توی دایرکت پرسید که اگر زندگی پس از مرگی وجود نداشته باشه پس چطور اونهایی که موقع زنده بودنشون تقاص کارهایی که کردن رو پس ندادن عدالت درموردشون اجرا بشه و تقاص پس بدن و نظر من در این مورد چیه. از نظرم قبل از اینکه بخوایم به این فکر کنیم که چطور…
گونهی هوموساپینس یه خودبزرگبینی خاصی داره که خودش رو مرکز کیهان در نظر میگیره و فکر میکنه دنیا به دور اون میچرخه و با قوانین اون حرکت میکنه. این خودبزرگبینی رو عینا توی یه سری از فرضیات قدیم مثل فرضیه زمین مرکزی بطلمیوس میشه دید که ایدهش این بود لیترلی همه چیز به دور ما میگرده و ما مرکزیم. یکم بعدتر انسانا متوجه شدن واقعا مرکز نیستن. اما دونستن این قضیه باعث نشد انسانها از تعمیمدادن قوانین قراردادی خودشون به کل ساز و کار دنیا دست بکشن. قوانینی که صرفا برای جوامع خودشون ساخته بودن و فکر میکردن دنیا هم قراره با این قوانین کار کنه. عدالت هم از این قضیه مستثنی نبود. سیستم عدالت همونطور که توی پاراگرافهای بالاتر گفتم یه سیستمی بود که انسانها برای جامعهی خودشون ساختن و بعدتر با تعمیم دادنش به کل دنیا باعث به وجود اومدن مفهومهایی مثل "بهشت و جهنم" ، "روز جزا و قیامت" و "کارما" شد. سیستمهایی که به ایدهی خودشون اگر عدالت در خود جامعه رعایت نمیشد قرار بود این عدالت رو براشون اجرا کنن.
حالا سوال اینجاست: اگر همچین سیستمی وجود داشته باشه دقیقا با چه معیاری قراره عدالت رو اجرا کنه؟ وقتی هیچ معیار مشخص و مطلقی برای عدالت وجود نداره و تفکر خود فرد هم درمورد "خوب" و "بد" یه تفکر نسبی با هزار سوگیری مختلف باشه چطور یه سیستم عدالت مطلق قراره همچین فردی رو مورد قضاوت قرار بده؟ اگر فردی که طبق معیارهای عدالت فعلی کار "خوب" رو انجام بده و پیامدش "بد" باشه یا اونوقت این سیستم عدالت درموردش چه قضاوتی میکنه؟
اینها بخشی از نقصهایی هستش که این سیستمهای عدالت میتونن داشته باشن. پس به عقیدهی من همچین سیستمی نمیتونه وجود داشته باشه. حتی به کار بردن عبارتهای "دنیا جای عادلانهای نیست" به همون اندازه بیمفهومه که بگیم "دنیا جای عادلانهای هست". چون وقتی نمیتونی مفهوم عدالت رو برای دنیا تعریف کنی، عادلانه بودن و نبودنش بیمعنیه. من نمیدونم دنیا چطور کار میکنه ولی حداقل این رو میدونم که اینطوری کار نمیکنه.
و در نهایت نظرم درمورد سوالی که اول پیام قبلی مطرح شد اینه که اگر شما نتونستین یک فردی که تقاص پس نداده رو درحالی که زندهست و خودآگاهش سالمه بر اساس چارچوب فعلی عدالت یه جامعه محکوم کنین، دیگه فرصتش از دست رفته. اون فرد اگر دیگه زنده نباشه یا خودآگاهش سالم نباشه که کارهایی که کرده رو یادش بیاد دیگه فرصت محکوم شدن و تقاص پس دادن رو نداره، چون دیگه وجود نداره. و از نظرم سیستم عدالتی هم وجود نداره که بخواد این کار رو برای شما بعد از مرگ (بهشت و جهنم) یا هنگام زنده بودن (کارما) انجام بده.
I agree that it's difficult to accept, but it seems reasonable to me.
حالا سوال اینجاست: اگر همچین سیستمی وجود داشته باشه دقیقا با چه معیاری قراره عدالت رو اجرا کنه؟ وقتی هیچ معیار مشخص و مطلقی برای عدالت وجود نداره و تفکر خود فرد هم درمورد "خوب" و "بد" یه تفکر نسبی با هزار سوگیری مختلف باشه چطور یه سیستم عدالت مطلق قراره همچین فردی رو مورد قضاوت قرار بده؟ اگر فردی که طبق معیارهای عدالت فعلی کار "خوب" رو انجام بده و پیامدش "بد" باشه یا اونوقت این سیستم عدالت درموردش چه قضاوتی میکنه؟
اینها بخشی از نقصهایی هستش که این سیستمهای عدالت میتونن داشته باشن. پس به عقیدهی من همچین سیستمی نمیتونه وجود داشته باشه. حتی به کار بردن عبارتهای "دنیا جای عادلانهای نیست" به همون اندازه بیمفهومه که بگیم "دنیا جای عادلانهای هست". چون وقتی نمیتونی مفهوم عدالت رو برای دنیا تعریف کنی، عادلانه بودن و نبودنش بیمعنیه. من نمیدونم دنیا چطور کار میکنه ولی حداقل این رو میدونم که اینطوری کار نمیکنه.
و در نهایت نظرم درمورد سوالی که اول پیام قبلی مطرح شد اینه که اگر شما نتونستین یک فردی که تقاص پس نداده رو درحالی که زندهست و خودآگاهش سالمه بر اساس چارچوب فعلی عدالت یه جامعه محکوم کنین، دیگه فرصتش از دست رفته. اون فرد اگر دیگه زنده نباشه یا خودآگاهش سالم نباشه که کارهایی که کرده رو یادش بیاد دیگه فرصت محکوم شدن و تقاص پس دادن رو نداره، چون دیگه وجود نداره. و از نظرم سیستم عدالتی هم وجود نداره که بخواد این کار رو برای شما بعد از مرگ (بهشت و جهنم) یا هنگام زنده بودن (کارما) انجام بده.
I agree that it's difficult to accept, but it seems reasonable to me.
Pillars of Creation
دوتا کورسش مونده. یکیش شبکههای عصبی کانولوشنی و اونیکی هم sequence modelها. میخوام یه چلنج توی لول veteran بذارم برای خودم و در طی این هفت روزِ باقی مونده به امتحان پاتولوژی ببینم میتونم همزمان هم کورس شبکههای کانولوشنی رو با کدنویسیاش جمع کنم و هم…
خب، من امروز متوجه شدم کورسرا اگر ۶ ماه سراغ کورست نری دسترسی کامل رو قطع میکنه و میره روی حالت audit و فقط میتونی ویدیوها رو ببینی. الان رفتم توی یکی از ژوپیتر نوتبوکاش کد بزنم دیدم دسترسی نمیده بهم😂عملا اون چلنجی که گذاشتم برا خودم سرش گرده😂 الان دوباره درخواست زدم و از بدبختیهای خاورمیانهای بودن براشون قصهی حسینِ کُردِ شبستری سر هم کردم بلکه دوباره برام بازشون کنن. دو هفته دیگه معلوم میشه چه میکنن. هرچند نوتبوکا رو روی گیتهاب تونستم پیدا کنم. طی این دوهفته نوتبوکای قبلی رو کار میکنم یکم هم این وسط دوره بشه واسم مطالب قبل. اگر بعد این دوهفته دوباره کورسا رو برام باز کردن که هیچ، اگر نکردن مجبورم بگم گور پدر مدرکش و ویدیوها رو ازونجا ببینم و نوتبوکاش رو لوکال ران کنم برم جلو.
لینک نوتبوکا اگر احیانا کسی مثل من این قضیه براش پیش اومد و به دردش خورد:
https://github.com/chrismartinis/deep_learning_specialization/tree/master
لینک نوتبوکا اگر احیانا کسی مثل من این قضیه براش پیش اومد و به دردش خورد:
https://github.com/chrismartinis/deep_learning_specialization/tree/master
GitHub
GitHub - chrismartinis/deep_learning_specialization: Course material (Jupyter notebooks) for Deeplearning.ai's Deep Learning Specialization
Course material (Jupyter notebooks) for Deeplearning.ai's Deep Learning Specialization - chrismartinis/deep_learning_specialization
Pillars of Creation
از بدبختیهای خاورمیانهای بودن براشون قصهی حسینِ کُردِ شبستری سر هم کردم
انصافا همین پاراگراف اولی که نوشتم واسشون دلِ سنگ رو به رحم میاره. خیلی باید ظالم و قسیالقلب باشی که این نامه رو رد کنی😂
اگر احیانا بررسی درخواستم دست ایوان مخوف یا چنگیز خان مغول نیفته احتمال زیاد قبول میکنن.
اگر احیانا بررسی درخواستم دست ایوان مخوف یا چنگیز خان مغول نیفته احتمال زیاد قبول میکنن.
Pillars of Creation
Photo
خیلی رندوم به فکرم رسید برم کتاب "قانون" ابن سینا که دیدگاهای پزشکیش رو داخلش شرح داده یه نگاه بندازم ببینم پزشکی توی اون دوران به چه شکل بوده. اول اینکه یه سری فکتای جالبی رو درموردش فهمیدم. اصل کتابش به زبون عربیه و واقعا کتاب طولانی و بزرگیه و بیشتر از یک میلیون کلمه داره. تا یه مدت طولانیای هم به فارسی ترجمه نشده بود و همین دورهی معاصر خودمون ۴۰ ۵۰ سال پیش برای اولین بار به فارسی ترجمه شده. خود همین ترجمه فارسیش هم 7 جلده و هر جلدش هم ۵۰۰ ۶۰۰ صفحهس! خیلی زیاده.
پنج تا بخش اصلی هم داره. بخش اولش درمورد مقدمات طب و اعضای بدنه. بخش دوم درمورد داروهای ساده. بخش سوم درمورد بیماریهای مرتبط با اعضای بدن. بخش چهارم درمورد بیماریهای سیستمیک و عمومی بدن و بخش پنجمش هم درمورد داروهای پیچیده و ترکیبی و پادزهرها.
این اسکرینی که گذاشتم از بخش سومشه. داره درمورد بیماریهای مرتبط با مغز صحبت میکنه. چیزی که توجهمو جلب کرد اون بخشیه که زیرش خط کشیدم. اینکه تصور و خیال رو به قسمت جلویی مغز ربط داده. جالب اینجاست ما الان توی نوروساینس مدرن مهمترین بخش مرتبط با تصور و خیال رو لوب فرانتال کورتکس در نظر میگیریم. دقیقا همون بخش جلویی مغز که ابن سینا درموردش صحبت کرده. و چیزی که نوروساینس مدرن میگه با استفاده از ابزارهای مدرن تصویربرداری مغز بهش رسیده، چیزی که هزار سال پیش وجود نداشت. و برام سواله چطور این آدم توی هزارسال پیش همچین نتیجهی درستی رو تونسته بود بگیره؟ جلوتر که توی متن درمورد مرتبط بودن ذکاوت، حافظه، هوش و درک به بخش جلویی مغز صحبت میکنه همچنان تا حد زیادی درست میگه؛ چون اینا همه از وظایف لوب فرانتال مغزن. هرچند الان میدونیم این فرایندا جاهای مختلفی رو درگیر میکنن اما همچنان مهمترین بخشی که عملکرد همهی اون بخشها داخلش تجمیع میشه لوب فرانتاله. چیزی که ابن سینا هزار سال پیش بهش رسیده بود!
همین چندصفحهی رندومی که ازش خوندم یه دورنما بهم داد که چرا این کتاب هفتصد سال مهمترین رفرنس پزشکی توی دانشکدههای پزشکی اروپا بوده.
پنج تا بخش اصلی هم داره. بخش اولش درمورد مقدمات طب و اعضای بدنه. بخش دوم درمورد داروهای ساده. بخش سوم درمورد بیماریهای مرتبط با اعضای بدن. بخش چهارم درمورد بیماریهای سیستمیک و عمومی بدن و بخش پنجمش هم درمورد داروهای پیچیده و ترکیبی و پادزهرها.
این اسکرینی که گذاشتم از بخش سومشه. داره درمورد بیماریهای مرتبط با مغز صحبت میکنه. چیزی که توجهمو جلب کرد اون بخشیه که زیرش خط کشیدم. اینکه تصور و خیال رو به قسمت جلویی مغز ربط داده. جالب اینجاست ما الان توی نوروساینس مدرن مهمترین بخش مرتبط با تصور و خیال رو لوب فرانتال کورتکس در نظر میگیریم. دقیقا همون بخش جلویی مغز که ابن سینا درموردش صحبت کرده. و چیزی که نوروساینس مدرن میگه با استفاده از ابزارهای مدرن تصویربرداری مغز بهش رسیده، چیزی که هزار سال پیش وجود نداشت. و برام سواله چطور این آدم توی هزارسال پیش همچین نتیجهی درستی رو تونسته بود بگیره؟ جلوتر که توی متن درمورد مرتبط بودن ذکاوت، حافظه، هوش و درک به بخش جلویی مغز صحبت میکنه همچنان تا حد زیادی درست میگه؛ چون اینا همه از وظایف لوب فرانتال مغزن. هرچند الان میدونیم این فرایندا جاهای مختلفی رو درگیر میکنن اما همچنان مهمترین بخشی که عملکرد همهی اون بخشها داخلش تجمیع میشه لوب فرانتاله. چیزی که ابن سینا هزار سال پیش بهش رسیده بود!
همین چندصفحهی رندومی که ازش خوندم یه دورنما بهم داد که چرا این کتاب هفتصد سال مهمترین رفرنس پزشکی توی دانشکدههای پزشکی اروپا بوده.
تقریبا همهی استدلالهای فلسفیای که برای اثبات وجود خدا به کار میرن تهش به این قضیه میرسن که باید یک عامل اولیهای برای اون چیزی که مطرحش کردن وجود داشته باشه تا موجب بالفعل شدن یا وجود داشتن بقیهی اون عوامل بشه؛ و همیشه هم هیچ درک مشخصی از این عامل اولیه وجود نداره و طبق اون استدلال شما باید صرفا این رو قبول کنین که اون عامل وجود داره و واجبالوجوده؛ و قبول کنین درک و عقل ناقصی دارین و برای همین نمیتونین ماهیت اون عامل رو به طور کامل درک کنین. اسم این عامل اولیه رو هم میذارن "خدا".
سوالی که من دارم اینه: اگر ما به نقطهای میرسیم که نتیجه میگیریم عقل و درک ناقصی داریم و اونقدری کامل نیستن که بخوایم ماهیت این عامل اولیه رو درک کنیم، چرا در نظر نمیگیریم که شاید اصلا کل راهِ تفکری که منجر به رسیدن به یک عامل اولیه میشه به خاطر همین ناقص بودن عقلمون و عدم درک کاملمون از واقعیت دنیا هستش؟
سادهتر بگم: چیزی که ما از واقعیت دنیا حس میکنیم یک برش خیلی خیلی ناقص از کل واقعیتی هستش که وجود داره. دلیل ناقص بودنش هم اینه که گیرندههای حسی محدودی داریم، چه از نظر نوع محرکهایی که این گیرندهها حس میکنن و چه از نظر بازهی میزان تحریکی که اون گیرنده میتونه حس کنه. طبیعتا وقتی تجربهای که از واقعیت داخل ذهنمون شکل میگیره بر اساس این گیرندهها باشه، یه تجربهی خیلی ناقص قراره باشه. حالا تفکری هم که بر پایهی این تجربهی ناقص شکل بگیره یک تفکر ناقصه؛ و در نهایت درک و استدلالی که از این تفکر بیرون میاد هم یه استدلال و درک ناقص قراره باشه.
بحث اونجایی پیچیدهتر میشه که کل قانون علیّت که ما انسانها طرحش کردیم -اینکه هر معلول باید یک علّت داشته باشه- همچنان بر اساس همین درک ناقصمون از واقعیته. و از این لحاظ بخوایم در نظر بگیریم، حتی این قانون بنیادی هم میتونه ناقص باشه. چون پایههای محکمی نداره. و از نظر من صرفا این که نتونستیم تاحالا مثال نقض براش پیدا کنیم ثابت نمیکنه که قانون درست و کاملی هستش.
حالا با توجه به پاراگراف بالا حرف و نظر من اینه: اینکه ما در نهایت برای درک وجودیت دنیا و خودمون به یک معلولِ بدون علت یا یک عامل اولیه میرسیم، به این معنی نیست که اون عامل اولیه وجود داره و اسمش "خدا" هستش؛ بلکه به این معنیه که درک ما از دنیا و فرایندش مشکل داره که به این نقطه رسیدیم. چون درکمون و استدلالمون بر پایههای محکمی استوار نبودهن و ناقصن. و شاید اگر درکِ به نسبت کاملتری نسبت به دنیا داشتیم به این نقطه نمیرسیدیم.
برای مثال این جمله رو برای تعریف "خدا" در نظر بگیرید: "باید یک عامل و خالق اولیه وجود داشته باشد زیرا که همه چیز از هیچ به وجود نمیآید". حالا مفاهیمی که توی این جمله برای تعریف استفاده شدن رو نگاه بندازید. اولین مفهومی که داخل جمله وجود داره کلمهی "اولیه" هستش. یعنی مفهوم زمان، تقدم و تاخر رو داریم استفاده میکنیم. حالا سوال اینجاست که "زمان" واقعا چیه؟ نمیدونیم. حتی فیزیکدانها هم به درک درستی از مفهوم دقیق زمان نرسیدن و مدلهای فیزیکیای که در این مورد وجود دارن صرفا تخمینهایی هستن که نزدیکترین توجیه رو نسبت به واقعیتش دارن. مفاهیم بعدیای که داخل جمله وجود دارن "وجود داشتن" و "هیچ" هستن. ماهیت "وجود داشتن" دقیقا چیه؟ این رو هم دقیق نمیدونیم و همچنان چیزی که ازش میدونیم یه تخمین نسبت به واقعیت هستش.
میبینید؟ ما داریم برای تعریف "خدا" از مفاهیمی استفاده میکنیم که ماهیت واقعیشون برامون قابل درک نیست. برای همینه که برای تعریف خدا به پارادوکسهای غیرقابل درکی مثل "معلولِ بدونِ علت" میرسیم.
و در نهایت با توجه به پستهای قبلیای که اینجا گذاشتم، مثل این، از نظرم مفهوم "خدا" بیشتر از اینکه جزوی از واقعیت دنیا باشه، یک نیاز برای انسانهاس. انسانها "نیاز دارن" به موجودی به اسم "خدا" باور داشته باشن تا با درک و تفکر ناقصشون از دنیا کنار بیان.
سوالی که من دارم اینه: اگر ما به نقطهای میرسیم که نتیجه میگیریم عقل و درک ناقصی داریم و اونقدری کامل نیستن که بخوایم ماهیت این عامل اولیه رو درک کنیم، چرا در نظر نمیگیریم که شاید اصلا کل راهِ تفکری که منجر به رسیدن به یک عامل اولیه میشه به خاطر همین ناقص بودن عقلمون و عدم درک کاملمون از واقعیت دنیا هستش؟
سادهتر بگم: چیزی که ما از واقعیت دنیا حس میکنیم یک برش خیلی خیلی ناقص از کل واقعیتی هستش که وجود داره. دلیل ناقص بودنش هم اینه که گیرندههای حسی محدودی داریم، چه از نظر نوع محرکهایی که این گیرندهها حس میکنن و چه از نظر بازهی میزان تحریکی که اون گیرنده میتونه حس کنه. طبیعتا وقتی تجربهای که از واقعیت داخل ذهنمون شکل میگیره بر اساس این گیرندهها باشه، یه تجربهی خیلی ناقص قراره باشه. حالا تفکری هم که بر پایهی این تجربهی ناقص شکل بگیره یک تفکر ناقصه؛ و در نهایت درک و استدلالی که از این تفکر بیرون میاد هم یه استدلال و درک ناقص قراره باشه.
بحث اونجایی پیچیدهتر میشه که کل قانون علیّت که ما انسانها طرحش کردیم -اینکه هر معلول باید یک علّت داشته باشه- همچنان بر اساس همین درک ناقصمون از واقعیته. و از این لحاظ بخوایم در نظر بگیریم، حتی این قانون بنیادی هم میتونه ناقص باشه. چون پایههای محکمی نداره. و از نظر من صرفا این که نتونستیم تاحالا مثال نقض براش پیدا کنیم ثابت نمیکنه که قانون درست و کاملی هستش.
حالا با توجه به پاراگراف بالا حرف و نظر من اینه: اینکه ما در نهایت برای درک وجودیت دنیا و خودمون به یک معلولِ بدون علت یا یک عامل اولیه میرسیم، به این معنی نیست که اون عامل اولیه وجود داره و اسمش "خدا" هستش؛ بلکه به این معنیه که درک ما از دنیا و فرایندش مشکل داره که به این نقطه رسیدیم. چون درکمون و استدلالمون بر پایههای محکمی استوار نبودهن و ناقصن. و شاید اگر درکِ به نسبت کاملتری نسبت به دنیا داشتیم به این نقطه نمیرسیدیم.
برای مثال این جمله رو برای تعریف "خدا" در نظر بگیرید: "باید یک عامل و خالق اولیه وجود داشته باشد زیرا که همه چیز از هیچ به وجود نمیآید". حالا مفاهیمی که توی این جمله برای تعریف استفاده شدن رو نگاه بندازید. اولین مفهومی که داخل جمله وجود داره کلمهی "اولیه" هستش. یعنی مفهوم زمان، تقدم و تاخر رو داریم استفاده میکنیم. حالا سوال اینجاست که "زمان" واقعا چیه؟ نمیدونیم. حتی فیزیکدانها هم به درک درستی از مفهوم دقیق زمان نرسیدن و مدلهای فیزیکیای که در این مورد وجود دارن صرفا تخمینهایی هستن که نزدیکترین توجیه رو نسبت به واقعیتش دارن. مفاهیم بعدیای که داخل جمله وجود دارن "وجود داشتن" و "هیچ" هستن. ماهیت "وجود داشتن" دقیقا چیه؟ این رو هم دقیق نمیدونیم و همچنان چیزی که ازش میدونیم یه تخمین نسبت به واقعیت هستش.
میبینید؟ ما داریم برای تعریف "خدا" از مفاهیمی استفاده میکنیم که ماهیت واقعیشون برامون قابل درک نیست. برای همینه که برای تعریف خدا به پارادوکسهای غیرقابل درکی مثل "معلولِ بدونِ علت" میرسیم.
و در نهایت با توجه به پستهای قبلیای که اینجا گذاشتم، مثل این، از نظرم مفهوم "خدا" بیشتر از اینکه جزوی از واقعیت دنیا باشه، یک نیاز برای انسانهاس. انسانها "نیاز دارن" به موجودی به اسم "خدا" باور داشته باشن تا با درک و تفکر ناقصشون از دنیا کنار بیان.
1.
دو سال پیش همین موقعا یه کتابی میخوندم که توی یه فصلش دو گروه از شهروندای آمریکا با هم دیگه بحث میکردن. یک گروه موافق آزادی اسلحه و گروه مقابل مخالف این قضیه. هر گروه استدلالهای خودش رو شرح میداد. کتابش البته درمورد این قضیه نبود و صرفا روی این تمرکز داشت که قبل از اینکه به عقاید یه نفر حمله کنید و به خاطر مخالفت باهاتون شروع به فحش دادن کنید اول به استدلالهاش گوش کنید شاید تونستین درک کنین چرا فرد به اون عقیده رسیده. اون موقع درکِ من از ساختار قدرت و معادلاتش توی دنیا یه درک به نسبت ناقص، سنتیمنتال و سورئال بود که به دور از واقعیت بود. برای همین استدلالهای افراد مخالف آزادی اسلحه برام خیلی بیشتر بولد بود و خودمم تقریبا روی همون نظر بودم. اما گذر زمان و مواجه شدنم با یه سری واقعیتای دیگه درمورد ساختار قدرت توی جوامع باعث شد نظرم در این مورد صد و هشتاد درجه تغییر کنه.
ساختار قدرت و معادلاتش توی شطرنجِ دنیا روی دوتا اصل کلی استواره : "اهرم" و "بازدارندگی". اهرم چیزیه که فرد با در دست داشتنش میتونه عقیدهی خودش رو غالب کنه و افراد رو در جهتِ چیزی که میل خودشه جهت بده. بازدارندگی چیزیه که هزینهی استفاده از اهرم رو زیاد میکنه تا جلوی استفاده شدن از اهرم رو بگیره و اون رو خنثی کنه. کشمکشها و تنشهایی که پیش میان ناشی از تلاش برای دستیابی به یک یا هردوی این دوتا عامله. فردی که اهرم رو در اختیار داره تلاش میکنه جلوی ایجاد بازدارندگی رو بگیره تا اهرمش خنثی نشه؛ و همزمان تلاش میکنه اهرمهای قویتری بسازه تا خواستهی خودش رو با احتمال بالاتری غالب کنه. در جبههی مقابل، فردی که اهرم رو میبینه تلاش میکنه در مقابلش بازدارندگی بسازه تا خواستهی بقیه روش غالب نشه و همزمان خودش هم تلاش میکنه اهرم بسازه تا خواستهی خودش رو غالب کنه. معادلهی قدرت در هر سطح از جوامع، چه در تعاملات بین فردی و چه در تعاملات بینالمللی همگی ناشی از سبک و سنگین شدن کفهی ترازو بین این دوتا وزنهس.
هیچ حد متناهیای رو برای میزان خواستههای گونهی انسان نمیشه متصور شد. بدبختترین فرد جهان و خوشبختترین فرد جهان جفتشون توی یه چیزی اتفاق نظر دارن: هردوی اونها "بیشتر" میخوان. چون عادت داریم که "عادت کنیم" و این عادت کردنه باعث میشه حد خواستههای گونهمون به بینهایت میل کنه. این بینهایتخواهیمون با محدود بودن منابعی که وجود دارن در تضاده. پس هرکسی تلاش میکنه بزرگترین تیکهای رو که میتونه برای خودش برداره. بزرگترین تیکهها دست کسایی میافتن که قدرت بیشتری داشته باشن. که این یعنی افرادی که تیکههای بزرگتر میخوان به طور پیوسته شروع به ساختن اهرمهای قویتر میکنن. هیچ تضمینی وجود نداره فردی که اهرم رو در اختیار داره بخواد به حقوق شما اهمیت خاصی بده و اون اهرم رو بر علیه شما استفاده نکنه. اصلا خاصیت اهرم همینه که بتونه فرد رو به خواستهش برسونه، حالا اینکه این خواسته با منافع شما در تضاد باشه یا نباشه معمولا اهمیتی برای صاحب اهرم نداره. از اونجایی که اهرمها چه در روابط فردی و سطح پایین و چه در روابط سطحهای بالای جوامع مثل روابط بینالمللی وجود دارن و استفاده میشن؛ پس وجود بازدارندگیها در هر سطحی از روابط انسانها در جوامع نیازه. چون اگر وجود نداشته باشه افرادِ دیگه دیفالت مرزی برای خودشون قائل نمیشن تا جایی که میتونن جلو میان. فارغ از اینکه حقوق شخصی شما براشون اهمیت خاصی داشته باشه. یکی از مهمترین سطحهای تعامل که بازدارندگی درش خیلی نیازه، تعامل بین مردم و حکومته. نیاز مردم به داشتنِ عاملی به عنوان بازدارندگی در برابر اهرم حکومت، یکی از بنیادیترین نیازهاست که میزان آزادی عمل حکومت بر تسلط روی زندگی مردم رو مشخص میکنه.
دو سال پیش همین موقعا یه کتابی میخوندم که توی یه فصلش دو گروه از شهروندای آمریکا با هم دیگه بحث میکردن. یک گروه موافق آزادی اسلحه و گروه مقابل مخالف این قضیه. هر گروه استدلالهای خودش رو شرح میداد. کتابش البته درمورد این قضیه نبود و صرفا روی این تمرکز داشت که قبل از اینکه به عقاید یه نفر حمله کنید و به خاطر مخالفت باهاتون شروع به فحش دادن کنید اول به استدلالهاش گوش کنید شاید تونستین درک کنین چرا فرد به اون عقیده رسیده. اون موقع درکِ من از ساختار قدرت و معادلاتش توی دنیا یه درک به نسبت ناقص، سنتیمنتال و سورئال بود که به دور از واقعیت بود. برای همین استدلالهای افراد مخالف آزادی اسلحه برام خیلی بیشتر بولد بود و خودمم تقریبا روی همون نظر بودم. اما گذر زمان و مواجه شدنم با یه سری واقعیتای دیگه درمورد ساختار قدرت توی جوامع باعث شد نظرم در این مورد صد و هشتاد درجه تغییر کنه.
ساختار قدرت و معادلاتش توی شطرنجِ دنیا روی دوتا اصل کلی استواره : "اهرم" و "بازدارندگی". اهرم چیزیه که فرد با در دست داشتنش میتونه عقیدهی خودش رو غالب کنه و افراد رو در جهتِ چیزی که میل خودشه جهت بده. بازدارندگی چیزیه که هزینهی استفاده از اهرم رو زیاد میکنه تا جلوی استفاده شدن از اهرم رو بگیره و اون رو خنثی کنه. کشمکشها و تنشهایی که پیش میان ناشی از تلاش برای دستیابی به یک یا هردوی این دوتا عامله. فردی که اهرم رو در اختیار داره تلاش میکنه جلوی ایجاد بازدارندگی رو بگیره تا اهرمش خنثی نشه؛ و همزمان تلاش میکنه اهرمهای قویتری بسازه تا خواستهی خودش رو با احتمال بالاتری غالب کنه. در جبههی مقابل، فردی که اهرم رو میبینه تلاش میکنه در مقابلش بازدارندگی بسازه تا خواستهی بقیه روش غالب نشه و همزمان خودش هم تلاش میکنه اهرم بسازه تا خواستهی خودش رو غالب کنه. معادلهی قدرت در هر سطح از جوامع، چه در تعاملات بین فردی و چه در تعاملات بینالمللی همگی ناشی از سبک و سنگین شدن کفهی ترازو بین این دوتا وزنهس.
هیچ حد متناهیای رو برای میزان خواستههای گونهی انسان نمیشه متصور شد. بدبختترین فرد جهان و خوشبختترین فرد جهان جفتشون توی یه چیزی اتفاق نظر دارن: هردوی اونها "بیشتر" میخوان. چون عادت داریم که "عادت کنیم" و این عادت کردنه باعث میشه حد خواستههای گونهمون به بینهایت میل کنه. این بینهایتخواهیمون با محدود بودن منابعی که وجود دارن در تضاده. پس هرکسی تلاش میکنه بزرگترین تیکهای رو که میتونه برای خودش برداره. بزرگترین تیکهها دست کسایی میافتن که قدرت بیشتری داشته باشن. که این یعنی افرادی که تیکههای بزرگتر میخوان به طور پیوسته شروع به ساختن اهرمهای قویتر میکنن. هیچ تضمینی وجود نداره فردی که اهرم رو در اختیار داره بخواد به حقوق شما اهمیت خاصی بده و اون اهرم رو بر علیه شما استفاده نکنه. اصلا خاصیت اهرم همینه که بتونه فرد رو به خواستهش برسونه، حالا اینکه این خواسته با منافع شما در تضاد باشه یا نباشه معمولا اهمیتی برای صاحب اهرم نداره. از اونجایی که اهرمها چه در روابط فردی و سطح پایین و چه در روابط سطحهای بالای جوامع مثل روابط بینالمللی وجود دارن و استفاده میشن؛ پس وجود بازدارندگیها در هر سطحی از روابط انسانها در جوامع نیازه. چون اگر وجود نداشته باشه افرادِ دیگه دیفالت مرزی برای خودشون قائل نمیشن تا جایی که میتونن جلو میان. فارغ از اینکه حقوق شخصی شما براشون اهمیت خاصی داشته باشه. یکی از مهمترین سطحهای تعامل که بازدارندگی درش خیلی نیازه، تعامل بین مردم و حکومته. نیاز مردم به داشتنِ عاملی به عنوان بازدارندگی در برابر اهرم حکومت، یکی از بنیادیترین نیازهاست که میزان آزادی عمل حکومت بر تسلط روی زندگی مردم رو مشخص میکنه.
Pillars of Creation
1. دو سال پیش همین موقعا یه کتابی میخوندم که توی یه فصلش دو گروه از شهروندای آمریکا با هم دیگه بحث میکردن. یک گروه موافق آزادی اسلحه و گروه مقابل مخالف این قضیه. هر گروه استدلالهای خودش رو شرح میداد. کتابش البته درمورد این قضیه نبود و صرفا روی این تمرکز…
2.
استنلی کوبریک توی پارت اول فیلم اودیسهی فضایی سکانس عمیقی رو به تصویر میکشه. دو گروه از انساننماها که اجداد انسانهای امروزی هستن سر تصاحب یک برکه به عنوان قلمرو، تنشی بینشون ایجاد میشه. گروه اول گروهی هستن که به نسبت توی استفاده از ابزارها پیشرفت کردن و گروه دوم این پیشرفت رو نداشتن و صرفا با دست خالی به جنگ میان. این تنش به جایی میرسه که یکی از اعضای گروه اول با یک استخون که قبلا ازش به عنوان یک ابزار برای شکستن چیزهای مختلف استفاده میکرد، شروع به کتک زدن یکی از اعضای گروه دوم میکنه. کتک زدن تا جایی ادامه پیدا میکنه که اون فرد میمیره. افراد دیگهی همگروهش وقتی این صحنه رو میبینن عقب نشینی میکنن تا به سرنوشت همگروهشون دچار نشن. افراد گروه اول شروع به خوشحالی میکنن به خاطر پیروزیای که به دست آوردن. اون فردی که تونسته بود با کشتن یک فرد دیگه اونها رو مجبور به عقب نشینی کنه نعرهای از سر خوشحالی سر میده و استخون رو به هوا پرتاب میکنه. داخل فیلم، ما اون استخون رو میبینیم که در هوا میچرخه و طی یک match cut به یک سفینهی فضایی در مدار زمین تبدیل میشه و فیلم وارد پارت دومش در زمان کنونی میشه. برداشتهای مختلفی از این کاتِ معروف وجود داره اما برداشت من اینه که کوبریک میخواست این رو بگه که با وجود پیشرفت جوامع و تکاملمون همچنان ماهیت ما تغییر نکرده و صرفا ابزارهامون این وسط تغییر کردن.
در واقعیت هم اگر عمیق نگاه کنیم همچین چیزی رو میتونیم ببینیم. با وجود اینکه ادعای تمدن میکنیم اما همچنان قوانین جنگل در بطن جوامع حاکم هستن؛ و همچنان تعرض به شخصیترین حق هر فرد، یعنی حق "زنده بودن"، به عنوان یکی از قویترین اهرمها در پیشبرد اهداف استفاده میشه.
استنلی کوبریک توی پارت اول فیلم اودیسهی فضایی سکانس عمیقی رو به تصویر میکشه. دو گروه از انساننماها که اجداد انسانهای امروزی هستن سر تصاحب یک برکه به عنوان قلمرو، تنشی بینشون ایجاد میشه. گروه اول گروهی هستن که به نسبت توی استفاده از ابزارها پیشرفت کردن و گروه دوم این پیشرفت رو نداشتن و صرفا با دست خالی به جنگ میان. این تنش به جایی میرسه که یکی از اعضای گروه اول با یک استخون که قبلا ازش به عنوان یک ابزار برای شکستن چیزهای مختلف استفاده میکرد، شروع به کتک زدن یکی از اعضای گروه دوم میکنه. کتک زدن تا جایی ادامه پیدا میکنه که اون فرد میمیره. افراد دیگهی همگروهش وقتی این صحنه رو میبینن عقب نشینی میکنن تا به سرنوشت همگروهشون دچار نشن. افراد گروه اول شروع به خوشحالی میکنن به خاطر پیروزیای که به دست آوردن. اون فردی که تونسته بود با کشتن یک فرد دیگه اونها رو مجبور به عقب نشینی کنه نعرهای از سر خوشحالی سر میده و استخون رو به هوا پرتاب میکنه. داخل فیلم، ما اون استخون رو میبینیم که در هوا میچرخه و طی یک match cut به یک سفینهی فضایی در مدار زمین تبدیل میشه و فیلم وارد پارت دومش در زمان کنونی میشه. برداشتهای مختلفی از این کاتِ معروف وجود داره اما برداشت من اینه که کوبریک میخواست این رو بگه که با وجود پیشرفت جوامع و تکاملمون همچنان ماهیت ما تغییر نکرده و صرفا ابزارهامون این وسط تغییر کردن.
در واقعیت هم اگر عمیق نگاه کنیم همچین چیزی رو میتونیم ببینیم. با وجود اینکه ادعای تمدن میکنیم اما همچنان قوانین جنگل در بطن جوامع حاکم هستن؛ و همچنان تعرض به شخصیترین حق هر فرد، یعنی حق "زنده بودن"، به عنوان یکی از قویترین اهرمها در پیشبرد اهداف استفاده میشه.
Pillars of Creation
2. استنلی کوبریک توی پارت اول فیلم اودیسهی فضایی سکانس عمیقی رو به تصویر میکشه. دو گروه از انساننماها که اجداد انسانهای امروزی هستن سر تصاحب یک برکه به عنوان قلمرو، تنشی بینشون ایجاد میشه. گروه اول گروهی هستن که به نسبت توی استفاده از ابزارها پیشرفت…
3.
قانون اساسی آمریکا بر پایهی حقوق شخصی و آزادی نوشته شده. به این معنی که شهروند این کشور دارای حقوق و مالکیت شخصی خودش هستش و کسی حق نداره آزادیش در این زمینه رو ازش سلب کنه. بنیانگذارهای آمریکا با این حقیقتِ جوامع خیلی خوب آشنا بودن که قوانین جنگل همچنان حاکمن و انسانها هم همیشه زیادهخواه، بنابراین تنها راهی که میشد مطمئن بشن این کشور تا ابد آزاد باقی میمونه این بود که برای شهروندها یک بازدارندگی ایجاد کنن؛ یک بازدارندگی قوی که تضمین کنه هرکسی که به قدرت میرسه، هرچقدر هم در قوانین تغییر ایجاد کنه، در نهایت نتونه از یه حدی بیشتر توی زندگی مردم نفوذ کنه و حقوق شخصیشون رو زیر پا بذاره. بنیانگذارهای آمریکا بر این اساس متمم دوم رو به قانون اساسی اضافه کردن که بیان میکرد هر شهروند آزاده که برای دفاع از حقوق شخصی خودش اسلحه داشته باشه.
امروزه تاثیر این متمم رو در به استبداد کشیده نشدنِ این کشور میشه دید. هرچند خیلی سادهانگارانهست بخوایم تنها عامل رو همین در نظر بگیریم اما میشه گفت یکی از مهمترین عواملی که باعث شده حکومتش از اهرماش علیه مردم استفاده نکنه و حقوقشون رو نقض نکنه بازدارندگیای هستش که مردم دارن. درسته که استفاده از اسلحه توسط مردم عادی ضررهای زیادی رو زده و میزنه اما از دید بلند مدت این قانون بازدارندگیای بهشون داده که آزادیشون رو تضمین کنه.
بازدارندگی همیشه از جنس اسلحه نیست. نمونهی دیگهای از بازدارندگی رو توی بعضی از کشورای اروپایی میشه دید که درامد عمدهی حکومت توسط مالیات مردم تامین میشه. که همین یه بازدارندگی به مردم میده که باهاش میتونن اقتصاد رو فلج کنن. حکومت هم به همین دلیل نمیتونه از یه حدی حقوقشون رو نقض کنه و حتی تلاش باید بکنه که از نظر اقتصادی مردم رو به سمت بالا هل بده تا بتونه خودش هم به سود بیشتری برسه. چیزی که واضح و مبرهن هستش اینه که بازدارندگی چه از روش آمریکایی و از جنس اسلحه و چه از روش اروپایی و از جنس پول تضمینی رو به مردم جامعه میده که هزینهی استفاده از اهرمها توسط حکومت خیلی بالا بره و به همین دلیل حکومت در جهت جلب رضایت اکثریت مردم حرکت کنه. چون اگر این کار رو انجام نده و بخواد به میل خودش و بدون در نظر گرفتن منافع مردم پیش بره، مردم هم از بازدارندگیشون استفاده میکنن و هزینهی خیلی زیاد و غیر قابل تحملی رو به دوش حکومت میندازن. از همین قضیه میشه نتیجه گرفت که مردمی که بر علیه اهرمهای حکومت بازدارندگیای نداشته باشن در نهایت جامعهشون به سمت استبدادی شدن حرکت میکنه؛ چون توانایی مقابله با زیادهخواهی و اهرمهای حکومت رو ندارن و تضمینی هم وجود نداره که حکومت نخواد تا جایی که میتونه به سود خودش پیش بره و به حقوق شخصی مردم اهمیتی بده. این دقیقا یکی بزرگترین مشکلاتیه که بین مردم ایران و حکومتش وجود داره. ما بازدارندگی نداریم.
حکومت همین دیروز برای قدرتنمایی خودش سه نفر رو در ملا عام اعدام کرد، چون ما بازدارندگیای نداشتیم که جلوی این کار رو بگیریم. روزهای قبلش افراد دیگهای رو به صورت مخفیانه اعدام کرد، همچنان به همون دلیل ما نتونستیم جلوشو بگیریم. چندماه پیش چند ده هزار نفر رو کشت، ماههای قبلش هزاران نفر رو کشت، سالهای قبلش هم همینطور. اهرم اسلحهی حکومت همهی این سالها به شخصیترین حق هر فرد که "حق زنده بودن" هستش تعرض کرده و ما هیچ عاملی رو به عنوان بازدارندگی موثر نداشتیم که هزینهی این کار رو برای حکومت زیاد کنیم. بازدارندگیای که همهی این مدت توهم داشتنش رو داشتیم یه بازدارندگی غیر واقعی بود؛ بازدارندگیای که خود ایدئولوژی حکومت برامون ساخته بود، چیزهایی از قبیل خدا و موجودات اسطورهای که در بهترین حالت حتی اگر وجود هم داشته باشن اهمیتی به ما نمیدن. شعارهای سنتیمنتال از قبیل "سرِ بی گناه تا پای دار میره اما بالای دار نمیره" و "خون بر شمشیر پیروز است" به جز اینکه بخوان وضعیت رو استتیک کنن در واقعیت به درد لای جرز دیوار هم نمیخورن. چون در واقعیتی که ما میبینیم سر بی گناه تا پای دار میره، بالاش هم میره و ازش آویزون هم میشه؛ شمشیر هم همیشه بر خون پیروز بوده. چیکار باید کرد؟ چه بازدارندگی موثری این وسط میشه ساخت؟ نمیدونم، من هم مثل خیلیای دیگه با استیصال صرفا دارم به این کابوس نگاه میکنم بدون اینکه راه حل آسونی به ذهنم برسه. اما این رو میدونم که پذیرفتن واقعیت درمورد ساختار قدرت و لزوم وجود یک بازدارندگی کاملا مادی و قابل اتکا و دور ریختن سنتیمنتالیسم واقعیت مقدمهی کار هستش.
فردای این قضایا، اگر یک درصد تونستیم نجات پیدا کنیم، من پشت کسی میایستم که بهم وعدهی بازدارندگی موثر بده، نه وعدهی آزادی. فقط در این حالته که میشه مطمئن شد آزادی من و آیندگانم تامین میشه و اونها کابوسی که ما داریم تجربه میکنیم رو تجربه نمیکنن.
قانون اساسی آمریکا بر پایهی حقوق شخصی و آزادی نوشته شده. به این معنی که شهروند این کشور دارای حقوق و مالکیت شخصی خودش هستش و کسی حق نداره آزادیش در این زمینه رو ازش سلب کنه. بنیانگذارهای آمریکا با این حقیقتِ جوامع خیلی خوب آشنا بودن که قوانین جنگل همچنان حاکمن و انسانها هم همیشه زیادهخواه، بنابراین تنها راهی که میشد مطمئن بشن این کشور تا ابد آزاد باقی میمونه این بود که برای شهروندها یک بازدارندگی ایجاد کنن؛ یک بازدارندگی قوی که تضمین کنه هرکسی که به قدرت میرسه، هرچقدر هم در قوانین تغییر ایجاد کنه، در نهایت نتونه از یه حدی بیشتر توی زندگی مردم نفوذ کنه و حقوق شخصیشون رو زیر پا بذاره. بنیانگذارهای آمریکا بر این اساس متمم دوم رو به قانون اساسی اضافه کردن که بیان میکرد هر شهروند آزاده که برای دفاع از حقوق شخصی خودش اسلحه داشته باشه.
امروزه تاثیر این متمم رو در به استبداد کشیده نشدنِ این کشور میشه دید. هرچند خیلی سادهانگارانهست بخوایم تنها عامل رو همین در نظر بگیریم اما میشه گفت یکی از مهمترین عواملی که باعث شده حکومتش از اهرماش علیه مردم استفاده نکنه و حقوقشون رو نقض نکنه بازدارندگیای هستش که مردم دارن. درسته که استفاده از اسلحه توسط مردم عادی ضررهای زیادی رو زده و میزنه اما از دید بلند مدت این قانون بازدارندگیای بهشون داده که آزادیشون رو تضمین کنه.
بازدارندگی همیشه از جنس اسلحه نیست. نمونهی دیگهای از بازدارندگی رو توی بعضی از کشورای اروپایی میشه دید که درامد عمدهی حکومت توسط مالیات مردم تامین میشه. که همین یه بازدارندگی به مردم میده که باهاش میتونن اقتصاد رو فلج کنن. حکومت هم به همین دلیل نمیتونه از یه حدی حقوقشون رو نقض کنه و حتی تلاش باید بکنه که از نظر اقتصادی مردم رو به سمت بالا هل بده تا بتونه خودش هم به سود بیشتری برسه. چیزی که واضح و مبرهن هستش اینه که بازدارندگی چه از روش آمریکایی و از جنس اسلحه و چه از روش اروپایی و از جنس پول تضمینی رو به مردم جامعه میده که هزینهی استفاده از اهرمها توسط حکومت خیلی بالا بره و به همین دلیل حکومت در جهت جلب رضایت اکثریت مردم حرکت کنه. چون اگر این کار رو انجام نده و بخواد به میل خودش و بدون در نظر گرفتن منافع مردم پیش بره، مردم هم از بازدارندگیشون استفاده میکنن و هزینهی خیلی زیاد و غیر قابل تحملی رو به دوش حکومت میندازن. از همین قضیه میشه نتیجه گرفت که مردمی که بر علیه اهرمهای حکومت بازدارندگیای نداشته باشن در نهایت جامعهشون به سمت استبدادی شدن حرکت میکنه؛ چون توانایی مقابله با زیادهخواهی و اهرمهای حکومت رو ندارن و تضمینی هم وجود نداره که حکومت نخواد تا جایی که میتونه به سود خودش پیش بره و به حقوق شخصی مردم اهمیتی بده. این دقیقا یکی بزرگترین مشکلاتیه که بین مردم ایران و حکومتش وجود داره. ما بازدارندگی نداریم.
حکومت همین دیروز برای قدرتنمایی خودش سه نفر رو در ملا عام اعدام کرد، چون ما بازدارندگیای نداشتیم که جلوی این کار رو بگیریم. روزهای قبلش افراد دیگهای رو به صورت مخفیانه اعدام کرد، همچنان به همون دلیل ما نتونستیم جلوشو بگیریم. چندماه پیش چند ده هزار نفر رو کشت، ماههای قبلش هزاران نفر رو کشت، سالهای قبلش هم همینطور. اهرم اسلحهی حکومت همهی این سالها به شخصیترین حق هر فرد که "حق زنده بودن" هستش تعرض کرده و ما هیچ عاملی رو به عنوان بازدارندگی موثر نداشتیم که هزینهی این کار رو برای حکومت زیاد کنیم. بازدارندگیای که همهی این مدت توهم داشتنش رو داشتیم یه بازدارندگی غیر واقعی بود؛ بازدارندگیای که خود ایدئولوژی حکومت برامون ساخته بود، چیزهایی از قبیل خدا و موجودات اسطورهای که در بهترین حالت حتی اگر وجود هم داشته باشن اهمیتی به ما نمیدن. شعارهای سنتیمنتال از قبیل "سرِ بی گناه تا پای دار میره اما بالای دار نمیره" و "خون بر شمشیر پیروز است" به جز اینکه بخوان وضعیت رو استتیک کنن در واقعیت به درد لای جرز دیوار هم نمیخورن. چون در واقعیتی که ما میبینیم سر بی گناه تا پای دار میره، بالاش هم میره و ازش آویزون هم میشه؛ شمشیر هم همیشه بر خون پیروز بوده. چیکار باید کرد؟ چه بازدارندگی موثری این وسط میشه ساخت؟ نمیدونم، من هم مثل خیلیای دیگه با استیصال صرفا دارم به این کابوس نگاه میکنم بدون اینکه راه حل آسونی به ذهنم برسه. اما این رو میدونم که پذیرفتن واقعیت درمورد ساختار قدرت و لزوم وجود یک بازدارندگی کاملا مادی و قابل اتکا و دور ریختن سنتیمنتالیسم واقعیت مقدمهی کار هستش.
فردای این قضایا، اگر یک درصد تونستیم نجات پیدا کنیم، من پشت کسی میایستم که بهم وعدهی بازدارندگی موثر بده، نه وعدهی آزادی. فقط در این حالته که میشه مطمئن شد آزادی من و آیندگانم تامین میشه و اونها کابوسی که ما داریم تجربه میکنیم رو تجربه نمیکنن.
+ عجب دورهی امتحان سختی بود، مگه نه؟
- کاپیتان اینا همهشون مینور بودن، امتحان کورسای ماژورت هنوز موندهن و تا آخر شهریور قراره اونا رو بدی
- کاپیتان اینا همهشون مینور بودن، امتحان کورسای ماژورت هنوز موندهن و تا آخر شهریور قراره اونا رو بدی
درمورد درامای اخیری که توی تلگرام بین صابر ادمین "زوربای صورتی" و ادمینای جبههی مقابلش اتفاق افتاد یه نظرِ نامحبوبی دارم. من حالا اونموقع وقت نکردم کامل قضیه رو نگاه بندازم اما الان که نگاه انداختم به قضیه برداشتم اینه که صابر به خاطر زنستیزی کنسل نشد. بله حرفای زنستیزانهی زیادی زده بود اما این قضیه شاید دلیل سوم یا چهارمِ کنسل شدنش بود. دلیل اصلی کنسل شدنش این بود که یک دفعه یه موجی راه افتاد و اکثر کسایی هم کنسلش کردن و بهش پریدن صرفا تحت تاثیر جَو و این موج اینکارو کردن تا همراهی کنن روی این موج. صابر این سالهایی که فعالیت میکرد با آدمای مختلفی شاخ تو شاخ شد که باعث شد یه جبههی مخالفی در مقابلش ساخته بشه از این آدما. همین آدما هم بالاخره تونستن همگی باهم یه موجی رو علیه این آدم راه بندازن؛ نظرِ نامحبوبتری هم که دارم اینه که این آدمای جبههی مقابل از زنستیزانه بودن اون حرفای صابر صرفا به عنوان یه آتو علیهش استفاده کردن تا موج درست کنن؛ و به خود کانسپت "زنستیزی" اهمیت خاصی نمیدادن. یعنی حرفشون این نبود که یک زنستیزی اتفاق افتاده بلکه حرفشون این بود که "صابر زنستیزی کرده". وگرنه همهی اون حرفها رو صابر خیلی وقت پیش زده بود، چرا اونموقع به فکر کنسل کردنش نیفتاده بودن؟ یا همین الانش من چنل نویسایی رو میشناسم که چندبرابر صابر زنستیزن، چرا اونها کنسل نمیشن؟ همین آدمای جبههی مقابل، خودشون هم آدمای مزخرف بینشون پیدا میشد مثلا همون ادمین چنل world moments چندبار پول مردمو خورده بود. یا کسایی که میومدن صابرو به خاطر زنستیزی بکوبن خودشون داشتن حرکتای زنستیزانه میزدن. در کل حرفم اینه که زنستیزی توی جامعهی ما سیستماتیکتر از اونیه که یه نفر بخواد صرفا به خاطر زنستیزی کنسل بشه. اکثریت صرفا ازش به عنوان یه آتو استفاده میکنن که احساسها رو بر انگیخته کنن و موج بسازن تا اون آدمی که باهاش حال نمیکنن رو بکوبن؛ اکثریت مواقع هم این وسط دلشون برای زنا نسوخته و به کانسپت زنستیزی اهمیت خاصی نمیدن. جامعهی ما خیلی با اون مرحله فاصله داره که یه نفر دیفالت به خاطر زنستیزی به عنوان دلیل اول کنسل بشه.
درونگرایی و برونگرایی دوتا مفهوم پر استفاده برای تعریف افراد هستن اما تفاسیر نادرستی ازشون توی جامعه جا افتاده که این باعث میشه این دوتا ویژگی با مفهومهای دیگهای اشتباه گرفته بشن.
برونگرایی در تعریف یونگ به این معنی هستش که فرد بیشتر به محرکهای بیرونی مثل ارتباطات اجتماعی گرایش داره و درونگرایی به این معنی که فرد بیشتر به محرکهای درونی مثل افکار و تجربیات ذهنی. یک تعریف دیگه از این دوتا مفهوم بر اساس مدل زیستی-روانشناختی آیزنک هستش که در اون برونگرایی و درونگرایی با میزان فعالیت پایهی قشری مغز تعریف میشن. بر اساس این تعریف افراد درونگرا میزان فعالیت پایهی قشری مغز بالایی دارن و با محرک بیرونی کمتری به اون سطح ایدهآل و مورد نیاز میرسن و از طرف دیگه افراد برونگرا میزان فعالیت پایهی قشری پایینی دارن و برای همین بیشتر ترجیحشون به سمت محرکهای بیرونی هستش تا قشر مغز رو به اون میزان ایدهآل فعالیت برسونن.
دوتا نکتهی مهم رو با توجه به دوتا تعریف بالا میشه برداشت کرد:
1- درونگرایی و برونگرایی چیزهای مطلقی نیستن و روی یک طیف قرار دارن. به این معنی که هیچ آدمی وجود نداره که درونگرای 100درصدی یا برونگرای 100درصدی باشه و شخصیت افراد همیشه درصدی از ویژگی درونگرایی و درصدی از ویژگی برونگرایی رو به طور همزمان داره. و بالا و پایین بودن این درصدا صرفا میزان "گرایش" اون فرد رو به یکی از دو سمت طیف مشخص میکنن نه "نداشتن" ویژگیِ بخش مقابل طیف.
2- نکتهی دوم که مهمتر از نکتهی اول هستش اینه که ما برای تعریف این دوتا مفهوم از کلمهی "ترجیح" استفاده میکنیم؛ نه از "توانایی و توانستن". این بدین معنیه که درونگرایی و برونگرایی دوتا حالت ترجیحی توسط خود فرد هستن که فرد صرفا ترجیح به ویژگیهای اون سمت طیف داره، نه اینکه توانایی انجام دادن ویژگیهای سمت مقابل رو نداشته باشه.
سادهتر توضیح بدم: وقتی ما بحث ترجیح رو مطرح میکنیم، یعنی فرد از اون حالت رضایت داره و کمبود و مشکلی رو درموردش احساس نمیکنه چون انتخاب خودشه. اما وقتی فرد اظهار نارضایتی میکنه از این دوتا ویژگی، برای مثال از عدم توانایی ارتباط گرفتن، این یعنی مشکل از درونگرایی و برونگرایی نیست بلکه از جای دیگهای نشات میگیره. چون درونگرایی و برونگرایی دوتا حالت ترجیحی هستن و نارضایتی ایجاد نمیکنن؛ و فرد داره مشکل اصلیای که داره رو با درونگرایی یا برونگرایی اشتباه میگیره. و همین باعث میشه تفسیرهای اشتباه از این دوتا مفهوم شکل بگیرن.
برای مثال یکی از رایجترین تفاسیر اشتباه درمورد این دوتا مفهوم اینه که افراد درونگرا لزوما تواناییهای ارتباطی ضعیفی دارن و از ارتباط گرفتن میترسن و در مقابل افراد برونگرا اعتماد به نفس و مهارتهای اجتماعی بالایی دارن. با توجه به تعاریفی که از درونگرایی و برونگرایی وجود داره ما میتونیم بگیم "توانایی ارتباطی" و "اعتماد به نفس" اصلا در این تعاریف جایی ندارن. این یعنی فردی که در ارتباط گرفتن یا اعتماد به نفس مشکل داره، مشکلش از جای دیگهای هستش و ربطی به درونگرا یا برونگرا بودنش نداره. برای مثال اختلال اضطراب اجتماعی یکی از رایجترین چیزهایی هستش که در جامعه با درونگرایی اشتباه گرفته میشه. یک فرد درونگرا میتونه توی مهارتهای ارتباطی به مراتب قویتر از فرد برونگرا باشه و در مقابل یک فرد برونگرا با اینکه تمایلش به ارتباط اجتماعی زیاد هستش اعتماد به نفس کافی رو در این مورد نداشته باشه.
پوینت کلی حرف اینه که نه درونگرایی و نه برونگرایی هیچکدوم اختلالی رو در زندگی فرد ایجاد نمیکنن و اگر فرد مشکلی رو در یکی از ابعاد زندگیش احساس میکنه، این مشکل با یک تقریب خوب ربطی به این دوتا مفهوم نداره و باید در جای دیگهای دنبال منشا این مشکل بگرده.
برونگرایی در تعریف یونگ به این معنی هستش که فرد بیشتر به محرکهای بیرونی مثل ارتباطات اجتماعی گرایش داره و درونگرایی به این معنی که فرد بیشتر به محرکهای درونی مثل افکار و تجربیات ذهنی. یک تعریف دیگه از این دوتا مفهوم بر اساس مدل زیستی-روانشناختی آیزنک هستش که در اون برونگرایی و درونگرایی با میزان فعالیت پایهی قشری مغز تعریف میشن. بر اساس این تعریف افراد درونگرا میزان فعالیت پایهی قشری مغز بالایی دارن و با محرک بیرونی کمتری به اون سطح ایدهآل و مورد نیاز میرسن و از طرف دیگه افراد برونگرا میزان فعالیت پایهی قشری پایینی دارن و برای همین بیشتر ترجیحشون به سمت محرکهای بیرونی هستش تا قشر مغز رو به اون میزان ایدهآل فعالیت برسونن.
دوتا نکتهی مهم رو با توجه به دوتا تعریف بالا میشه برداشت کرد:
1- درونگرایی و برونگرایی چیزهای مطلقی نیستن و روی یک طیف قرار دارن. به این معنی که هیچ آدمی وجود نداره که درونگرای 100درصدی یا برونگرای 100درصدی باشه و شخصیت افراد همیشه درصدی از ویژگی درونگرایی و درصدی از ویژگی برونگرایی رو به طور همزمان داره. و بالا و پایین بودن این درصدا صرفا میزان "گرایش" اون فرد رو به یکی از دو سمت طیف مشخص میکنن نه "نداشتن" ویژگیِ بخش مقابل طیف.
2- نکتهی دوم که مهمتر از نکتهی اول هستش اینه که ما برای تعریف این دوتا مفهوم از کلمهی "ترجیح" استفاده میکنیم؛ نه از "توانایی و توانستن". این بدین معنیه که درونگرایی و برونگرایی دوتا حالت ترجیحی توسط خود فرد هستن که فرد صرفا ترجیح به ویژگیهای اون سمت طیف داره، نه اینکه توانایی انجام دادن ویژگیهای سمت مقابل رو نداشته باشه.
سادهتر توضیح بدم: وقتی ما بحث ترجیح رو مطرح میکنیم، یعنی فرد از اون حالت رضایت داره و کمبود و مشکلی رو درموردش احساس نمیکنه چون انتخاب خودشه. اما وقتی فرد اظهار نارضایتی میکنه از این دوتا ویژگی، برای مثال از عدم توانایی ارتباط گرفتن، این یعنی مشکل از درونگرایی و برونگرایی نیست بلکه از جای دیگهای نشات میگیره. چون درونگرایی و برونگرایی دوتا حالت ترجیحی هستن و نارضایتی ایجاد نمیکنن؛ و فرد داره مشکل اصلیای که داره رو با درونگرایی یا برونگرایی اشتباه میگیره. و همین باعث میشه تفسیرهای اشتباه از این دوتا مفهوم شکل بگیرن.
برای مثال یکی از رایجترین تفاسیر اشتباه درمورد این دوتا مفهوم اینه که افراد درونگرا لزوما تواناییهای ارتباطی ضعیفی دارن و از ارتباط گرفتن میترسن و در مقابل افراد برونگرا اعتماد به نفس و مهارتهای اجتماعی بالایی دارن. با توجه به تعاریفی که از درونگرایی و برونگرایی وجود داره ما میتونیم بگیم "توانایی ارتباطی" و "اعتماد به نفس" اصلا در این تعاریف جایی ندارن. این یعنی فردی که در ارتباط گرفتن یا اعتماد به نفس مشکل داره، مشکلش از جای دیگهای هستش و ربطی به درونگرا یا برونگرا بودنش نداره. برای مثال اختلال اضطراب اجتماعی یکی از رایجترین چیزهایی هستش که در جامعه با درونگرایی اشتباه گرفته میشه. یک فرد درونگرا میتونه توی مهارتهای ارتباطی به مراتب قویتر از فرد برونگرا باشه و در مقابل یک فرد برونگرا با اینکه تمایلش به ارتباط اجتماعی زیاد هستش اعتماد به نفس کافی رو در این مورد نداشته باشه.
پوینت کلی حرف اینه که نه درونگرایی و نه برونگرایی هیچکدوم اختلالی رو در زندگی فرد ایجاد نمیکنن و اگر فرد مشکلی رو در یکی از ابعاد زندگیش احساس میکنه، این مشکل با یک تقریب خوب ربطی به این دوتا مفهوم نداره و باید در جای دیگهای دنبال منشا این مشکل بگرده.
سلام و احترام
وقت بخیر ✨
گروهی از دانشجویان روانشناسی با هدف هنجاریابی پرسشنامه ای انگلیسی به زبان فارسی ، این پژوهش را به عمل آورده اند.
تکمیل پرسشنامه حدودا به ۱۵ الی ۲۰ دقیقه زمان نیاز دارد .
برای اینکه نتایج پژوهش تا حد ممکن دقیق و قابل اتکا باشد لازم است پاسخ های شما صادقانه باشد .
همراهی در تکمیل این پرسشنامه برای جامعه روانشناسی ایران کمک بسیار مفیدی خواهد بود🌷
صمیمانه از همکاری شما سپاسگزاریم🤍
https://survey.porsline.ir/s/IzGJLyyY
وقت بخیر ✨
گروهی از دانشجویان روانشناسی با هدف هنجاریابی پرسشنامه ای انگلیسی به زبان فارسی ، این پژوهش را به عمل آورده اند.
تکمیل پرسشنامه حدودا به ۱۵ الی ۲۰ دقیقه زمان نیاز دارد .
برای اینکه نتایج پژوهش تا حد ممکن دقیق و قابل اتکا باشد لازم است پاسخ های شما صادقانه باشد .
همراهی در تکمیل این پرسشنامه برای جامعه روانشناسی ایران کمک بسیار مفیدی خواهد بود🌷
صمیمانه از همکاری شما سپاسگزاریم🤍
https://survey.porsline.ir/s/IzGJLyyY
Porsline
پرسشنامه -
با پُرسلاین به راحتی پرسشنامه خود را طراحی و ارسال کنید و با گزارشهای لحظهای آن به سرعت تصمیم بگیرید.
Pillars of Creation
سلام و احترام وقت بخیر ✨ گروهی از دانشجویان روانشناسی با هدف هنجاریابی پرسشنامه ای انگلیسی به زبان فارسی ، این پژوهش را به عمل آورده اند. تکمیل پرسشنامه حدودا به ۱۵ الی ۲۰ دقیقه زمان نیاز دارد . برای اینکه نتایج پژوهش تا حد ممکن دقیق و قابل اتکا باشد لازم…
این پرسشنامه برای پژوهشِ یکی از دوستانمه. خوشحال میشم چند دقیقه وقت بذارید و انجامش بدید❤️
Pillars of Creation
سایم تکهی دیگری از نان سیاه را سق زد و قدری آن را جوید و به وینستن گفت: متوجه نیستی که تنها هدف نوگفتار اینه که دامنهی اندیشه رو محدود کنه؟ در نهایت ما جرم اندیشی رو به معنای واقعی کلمه غیرممکن میکنیم. چون دیگه کلمهای وجود نخواهد داشت که بشه به کمک اون…
طبقهی حاکم را فقط از چهار طریق میتوان سرنگون کرد: یا از بیرون به تسخیر در میآید، یا چنان با بیکفایتی حکومت میکند که تودهها را بر خود میشوراند، یا اجازه میدهد طبقهی متوسط ناراضی و نیرومندی در جامعه شکل بگیرد، یا این که اشتیاق و اعتماد به نفس خود را برای فرمانروایی از دست میدهد. این روندها جداگانه عمل نمیکنند و علیالقائده هر چهار روند تا اندازه معینی موثر است. طبقهی حاکمی که بتواند در برابر هر چهار روند از خودش محافظت کند، تا ابد در قدرت باقی خواهد ماند.
1984 - جرج اورول
1984 - جرج اورول
Pillars of Creation
طبقهی حاکم را فقط از چهار طریق میتوان سرنگون کرد: یا از بیرون به تسخیر در میآید، یا چنان با بیکفایتی حکومت میکند که تودهها را بر خود میشوراند، یا اجازه میدهد طبقهی متوسط ناراضی و نیرومندی در جامعه شکل بگیرد، یا این که اشتیاق و اعتماد به نفس خود را…
تودهها هرگز به خودی خود شورش نمیکنند، هرگز هم به صرف این که تحت ستم قرار گرفتهاند دست به شورش نمیزنند. در واقع، تا وقتی که تودهها اجازه دسترسی به معیارهای مقایسه نداشته باشند، چه بسا اساسا خبر نیابند که تحت ستم قرار گرفتهاند.
1984 - جرج اورول
1984 - جرج اورول
Pillars of Creation
تودهها هرگز به خودی خود شورش نمیکنند، هرگز هم به صرف این که تحت ستم قرار گرفتهاند دست به شورش نمیزنند. در واقع، تا وقتی که تودهها اجازه دسترسی به معیارهای مقایسه نداشته باشند، چه بسا اساسا خبر نیابند که تحت ستم قرار گرفتهاند. 1984 - جرج اورول
این سیاست صرفا یه ایدهی رندوم داخل یه رمان نیست؛ نمونهی واقعیش رو توی کرهی شمالی میشه دید. حکومت کرهی شمالی هرگونه ارتباط با بیرون رو بسته و کاملا ممنوع کرده تا بتونه روایت خودش از واقعیت رو بسازه و ایدئولوژی و رهبرانش رو کاملا بینقص جلوه بده. وقتی فرد هیچ معیار دیگهای برای روشهای دیگهی زندگی یا حقیقت نداشته باشه، تسلیم روایتی میشه که حکومت براش میسازه و حتی به معنی واقعی کلمه میتونه احساس خوشبختی کنه و نفهمه دقیقا چه ظلم و بلایی داره سرش میاد؛ و به طبع هم هیچ اعتراضی نسبت به وضعیت توی ذهنش شکل نمیگیره. احتمال زیاد مردم کرهی شمالی از ما احساس خوشبختی بیشتری دارن؛ صرفا چون برخلاف ما هیچ ایدهای از زندگی توی جوامع مختلف ندارن و فکر میکنن تنها راه زندگی همون راهیه که خودشون دارن.
همین قضیه رو میشه تعمیم داد به جوامع قدیم. مواقعی که ابزارهای ارتباطی مثل سوشال مدیاها وجود نداشتن و تنها روش زندگی که برای اکثریت مردم شناخته شده بود، همون روش معمول زندگی توی جامعه خودشون بود. خیلی کم پیش میومد کسی از جوامع دیگه، کشورای دیگه و روش زندگی اونها با خبر باشه. برای همین اکثرا همون الگو رو پیش میگرفتن و به بچههاشون هم همون الگو و معیارها رو یاد میدادن و این قضیه نسل اندر نسل ادامه پیدا میکرد بدون اینکه هیچکدومشون به این فکر کنه که شاید طور دیگهای هم بشه زندگی کرد. هرچند تغییرهایی در هر نسل اتفاق میافتاد اما هیچکدومشون اونقدری بنیادی نبودن که تاثیر خیلی زیادی بذارن. ارزشها و هنجارهای هر نسل در داخل جامعه، با یک تقریب خوب همون ارزشها و هنجارهای نسل قبل بود. احتمال زیاد گذشتگان ما هم نسبت به ما احساس خوشبختی و خشنودی بیشتری توی زندگیشون داشتهن. دقیقا به همون دلیل که ابزار و معیاری برای مقایسهی روش زندگیشون نداشتهن.
برای نسل ما قضیه متفاوته. تقریبا هیچ نسلی اندازهی ما ابزار مقایسه دستش نبوده. به لطف سوشال مدیاها ما الان در کمتر از چند ثانیه میتونیم متوجه بشیم یک فرد در یک نقطهی دیگهی کرهی زمین و یک جامعهی دیگه چطور زندگی میکنه، ارزشها و هنجارهای جامعهش به چه شکلن، به چه چیزهایی دسترسی داره، سطح رفاهش چقدر با ما فرق میکنه و دیتیلهایی از این قبیل. و همین باعث میشه هیچ نسلی به اندازه نسل ما معیار برای مقایسهی زندگیش نداشته باشه. این مقایسه باعث شده یه گپِ بین نسلی و شکاف بزرگ بین ارزشها و هنجارهای نسل ما و نسل قبلیمون به وجود بیاد. چون متوجه شدیم خیلی از ارزشها و هنجارهایی که در جامعهی نسل قبل وجود دارن هیچ پوینت خاصی ندارن و بدون اونها هم میشه زندگی کرد. چه بسا خیلیاشون ضررهای زیادی دارن و بهتره که اصلا باهاشون زندگی نکرد.
وجود ابزارهای مقایسه و آگاهی داشتن از روشهای دیگهی زندگی علاوه بر اینکه سودهایی برامون داشته و تغییرهای زیادی در ارزشهامون داده، ضرر بزرگی هم برامون داشته: مقایسهی پیوستهی خودمون با بقیه. یک سری از ارزشها و هنجارها بنیادیتر از اونی هستن که به راحتی در جامعه تغییر کنن. اگر بکنن هم به سن ما قد نمیدن. در این صورت ابزار مقایسه فقط باعث فرسودگی اعصابمون میشه چون توانایی ایجاد تغییر رو نداریم و صرفا باید به اجبار به شرایط تن بدیم در عینِ آگاه بودن به این قضیه که لزومی درموردش وجود نداره. به عبارتی نسل ما تونسته به ابزار مقایسهی زندگی خودش با جوامع دیگه دست داشته باشه و تغییراتی رو هم در جهت بهتر کردن شرایط زندگیش انجام بده، اما این به قیمتِ از دست دادن احساس خشنودی و خوشبختیای بوده که مردم جوامع پیشینش داشتهن. شاید بشه گفت نسل ما نسلیه که کمترین احساس خوشبختی و خشنودی رو نسبت به نسلهای قبل توی زندگیش داره، به این دلیل که معیاری برای مقایسهی زندگیش با انسانهای جوامع دیگه داره.
همین قضیه رو میشه تعمیم داد به جوامع قدیم. مواقعی که ابزارهای ارتباطی مثل سوشال مدیاها وجود نداشتن و تنها روش زندگی که برای اکثریت مردم شناخته شده بود، همون روش معمول زندگی توی جامعه خودشون بود. خیلی کم پیش میومد کسی از جوامع دیگه، کشورای دیگه و روش زندگی اونها با خبر باشه. برای همین اکثرا همون الگو رو پیش میگرفتن و به بچههاشون هم همون الگو و معیارها رو یاد میدادن و این قضیه نسل اندر نسل ادامه پیدا میکرد بدون اینکه هیچکدومشون به این فکر کنه که شاید طور دیگهای هم بشه زندگی کرد. هرچند تغییرهایی در هر نسل اتفاق میافتاد اما هیچکدومشون اونقدری بنیادی نبودن که تاثیر خیلی زیادی بذارن. ارزشها و هنجارهای هر نسل در داخل جامعه، با یک تقریب خوب همون ارزشها و هنجارهای نسل قبل بود. احتمال زیاد گذشتگان ما هم نسبت به ما احساس خوشبختی و خشنودی بیشتری توی زندگیشون داشتهن. دقیقا به همون دلیل که ابزار و معیاری برای مقایسهی روش زندگیشون نداشتهن.
برای نسل ما قضیه متفاوته. تقریبا هیچ نسلی اندازهی ما ابزار مقایسه دستش نبوده. به لطف سوشال مدیاها ما الان در کمتر از چند ثانیه میتونیم متوجه بشیم یک فرد در یک نقطهی دیگهی کرهی زمین و یک جامعهی دیگه چطور زندگی میکنه، ارزشها و هنجارهای جامعهش به چه شکلن، به چه چیزهایی دسترسی داره، سطح رفاهش چقدر با ما فرق میکنه و دیتیلهایی از این قبیل. و همین باعث میشه هیچ نسلی به اندازه نسل ما معیار برای مقایسهی زندگیش نداشته باشه. این مقایسه باعث شده یه گپِ بین نسلی و شکاف بزرگ بین ارزشها و هنجارهای نسل ما و نسل قبلیمون به وجود بیاد. چون متوجه شدیم خیلی از ارزشها و هنجارهایی که در جامعهی نسل قبل وجود دارن هیچ پوینت خاصی ندارن و بدون اونها هم میشه زندگی کرد. چه بسا خیلیاشون ضررهای زیادی دارن و بهتره که اصلا باهاشون زندگی نکرد.
وجود ابزارهای مقایسه و آگاهی داشتن از روشهای دیگهی زندگی علاوه بر اینکه سودهایی برامون داشته و تغییرهای زیادی در ارزشهامون داده، ضرر بزرگی هم برامون داشته: مقایسهی پیوستهی خودمون با بقیه. یک سری از ارزشها و هنجارها بنیادیتر از اونی هستن که به راحتی در جامعه تغییر کنن. اگر بکنن هم به سن ما قد نمیدن. در این صورت ابزار مقایسه فقط باعث فرسودگی اعصابمون میشه چون توانایی ایجاد تغییر رو نداریم و صرفا باید به اجبار به شرایط تن بدیم در عینِ آگاه بودن به این قضیه که لزومی درموردش وجود نداره. به عبارتی نسل ما تونسته به ابزار مقایسهی زندگی خودش با جوامع دیگه دست داشته باشه و تغییراتی رو هم در جهت بهتر کردن شرایط زندگیش انجام بده، اما این به قیمتِ از دست دادن احساس خشنودی و خوشبختیای بوده که مردم جوامع پیشینش داشتهن. شاید بشه گفت نسل ما نسلیه که کمترین احساس خوشبختی و خشنودی رو نسبت به نسلهای قبل توی زندگیش داره، به این دلیل که معیاری برای مقایسهی زندگیش با انسانهای جوامع دیگه داره.