Pillars of Creation
1.95K subscribers
290 photos
20 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
Forwarded from Antarctica☕❄ (Yas)
Pillars of Creation
اولین روزی که احساس کنم اونقدری پولدار شده‌م که با شرکتای داروسازی بزرگ رقابت کنم یه کارآزمایی بالینی راه می‌ندازم که اثبات کنم تزریق چای به صورت وریدی تاثیرش از مورفین و متادون بیشتره. تا اونموقع این حقیقت رو برای خودم نگه می‌دارم که سهامشون سقوط نکنه و سرمو…
یه فکت رندوم چون بحث چایه
من یه چیزی رو تازه فهمیدم. اینکه طعم و کیفیت چای سماور با سماور روگازی و با کتری کاملا فرق داره! حالا چای‌ساز و اینا که هیچی.
و مامان بابام اینا و کلا ترکا مثل اینکه برای چای سماوری ارزش و احترام بیشتری قائلن و بیشتر می‌پسندنش.😂🤷🏻‍♀
Forwarded from خبرفوری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 ترامپ بدون هیچ توضیحی ی کلیپ از بمب افکن های B2 آمریکا منتشر کرد :

+بنظر میاد خبریه.

⭐️ @iRan_Efsha_News
خبرفوری
🔴 ترامپ بدون هیچ توضیحی ی کلیپ از بمب افکن های B2 آمریکا منتشر کرد : +بنظر میاد خبریه. ⭐️ @iRan_Efsha_News
نکته‌ی بامزه‌ی این ویدیو به جز اون بخش آهنگش، ثانیه 27ام ویدیوعه که اون حالت ابر و بخار اطراف بمب افکن دیده می‌شه. به این پدیده می‌گن vapor cone. در مواقعی اتفاق میفته که سرعت یه متحرک نزدیک به سرعت صوت (1 ماخ) می‌شه. در چنین شرایطی فشار هوا اطراف اون متحرک به سرعت کم می‌شه و چون خیلی سریع اتفاق می‌افته و مبادله‌ی گرما با محیط نمی‌تونه اتفاق بیفته، دمای هوای اطراف جنگنده سریع افت می‌کنه. این افت دما باعث می‌شه رطوبت هوایی که اون اطراف وجود‌ داره خودشو به شکل یه ابر نشون بده.
البته بمب افکن b2 به خاطر شکل خاصش زیاد اون حالت مخروطی ابر و cone شکل نمی‌گیره اطرافش. اون حالت مخروطی رو بیشتر توی جنگنده‌ها می‌شه دید.
داخل این دوتا ویدیو vapor cone خیلی خوب مشهوده. ویدیو سمت چپی از راکت استارشیپ شرکت اسپیس ایکس و ویدیو سمت راستی از یه جنگنده‌ی F18.

خیلیا این رو با شکستن دیوار صوتی اشتباه می‌گیرن. درحالی که این پدیده ربطی به شکستن دیوار صوتی نداره صرفا اون شتاب گرفتن و نزدیک شدنِ سریع به سرعت صوته که باعثشه. و اینکه جنگنده‌ها اصلا اجازه ندارن توی ارتفاع پایین با سرعت صوت و بیشتر از اون پرواز کنن و اگر این جنگنده می‌خواست این کار رو بکنه پرده‌ی گوش همه‌ی این آدما پاره می‌شد.
شما تاحالا دیدین یه نفر درمورد توییتر فارسی و آدماش نظرش مثبت باشه؟ یا حداقل کمی میانه‌روتر باشه و بگه علاوه بر آدمای مزخرف آدمای اوکیی هم داره؟ من که ندید‌ه‌م خودم. در عوض هر آدمی رو که دیدم درموردش نظر بده، با هر عقیده، ساید، سلیقه، جناح و جهت‌گیری معتقد بوده توییتر یه اپ مزخرف با آدمای مزخرف‌تره. این قضیه‌ی متفق‌القول بودن همه به مزخرف بودن آدمای توییتر فارغ از سایدی که دارن از نظر من زیاد معمول نیست؛ و من رو به این سمت سوق می‌ده که این عقیده نمی‌تونه به خاطر خود آدمای توییتر باشه، بلکه به خاطر ساختار این اپ و نحوه‌ی اینترکشن بین آدماشه.

از اونجایی که سیاست‌مدارا برای انتقال سریع پیاماشون به صورت پابلیک اکثرا از این اپ استفاده می‌کنن می‌شه گفت توییتر سیاسی‌ترین سوشال مدیای دنیاست. که این باعث می‌شه اکثر یوزرهای این سوشال مدیا به صورت پایه یه جهت‌گیری چه توی سیاست چه توی نظریات اجتماعی داشته باشن. منظورم از جهت‌گیری صرفا چپ و راست و اقتدارگرا و آنارشیست نیست؛ همین که مثلا فرد عقیده داشته باشه توی دیت چه کسی باید حساب کنه خودش یه نوع جهت‌گیریِ ساده‌س. و خیلی کم پیش میاد که یه یوزر هیچ جهت‌گیری‌ای در هیچ زمینه‌ای نداشته باشه. از طرف دیگه، ساختار هر توییت داخل این اپ به صورت دیفالت یه ساختار با تعداد کلمات محدود هستش. یعنی فردی که می‌خواد نظرش رو بیان کنه اونقدری نمی‌تونه گسترده توضیح بده و باید به یه تعداد کلمات و جملات محدود بسنده کنه. که این گسترده نبودن توضیح باعث سوگیری بیشتر می‌شه چون افرادی که می‌خونن اون توییت رو طبق جهت‌گیری ذهنی خودشون قضاوت می‌کنن اون فرد رو. و برای همین خیلی وقتا می‌بینیم فردی که توییت زده بعد از ایمپرشن گرفتن مجبور می‌شه یه توییت دیگه بزنه تا توییت قبلشو بیشتر توضیح بده و جلوی برداشت‌های اشتباه رو بگیره.

علاوه بر دو نکته‌ی بالا، یه چیز منحصر به فردی درمورد توییتر وجود داره اینه که فیدش اونقدری شخصی‌سازی شده و personalized نیست. یعنی برخلاف تلگرام که شما آزادی عمل کامل داری اون چیزی که نمیخوای رو کاملا دنبال نکنی و ازش لفت بدی، و برخلاف اینستا که میاد و صرفا ویدیوهایی که تایپتن رو نشونت می‌ده، توی توییتر همچین آزادی عملی به این عمق وجود نداره. هرچند کمی آزادی عمل برای دنبال کردن محتوای دلخواه رو به عنوان یه سوشال مدیا طبیعتا داره، اما اونقدری ساختار فید و تایملاین شخصی‌سازی شده نیست و فرد علاوه بر مواجه شدن با توییتایی که باهاشون موافقه به طور پیوسته با نظراتی مواجه می‌شه که باهاشون مخالفه.

حالا با وجود سه نکته‌ی بالا به دینامیک رفتاری آدما توی توییتر نگاه بندازید: آدم‌هایی که جهت گیری دارن، توییت‌هایی که توضیحات گسترده نیستن و فقط به چند جمله محدودن و در نهایت فیدی که اونقدری شخصی‌سازی شده نیست و نظرات مختلف رو به این آدما نشون می‌ده. همچین ساختاری یه ملغمه‌ای از آدم‌ها با دیدگاه‌های مختلف رو به طور پیوسته مقابل هم قرار می‌ده و به طور پیوسته بحث و جدل‌هایی رو بینشون شکل می‌ده.

از نظر من دقیقا همین دینامیک رفتاری منحصر به فرد داخل این اپه که باعث می‌شه هرکسی با هر عقیده‌ای فکر کنه چه آدم‌های مزخرفی داخل توییتر وجود دارن. درحالی که این آدم‌ها همون آدم‌های داخل جامعه هستن و توییتر هم یه اسلایس از آدم‌های واقعی‌ای هستش که توی یه جامعه وجود دارن: آدم‌هایی با هزار عقیده‌‌ی مختلف که هرکدوم فکر می‌کنن عقیده خودشون درسته و بقیه اشتباه می‌کنن و کسایی که هم‌نظرشون نیستن مزخرفن. تنها تفاوتش اینه که توی دنیای واقعی، افراد این میزان از نظرات مخالف و متفاوت رو نسبت به نظرات خودشون نمی‌شنون. پس به عبارتی از نظر من تنفر مردم از آدمای توییتر، تنفر از خود اون آدم‌ها نیست؛ بلکه تنفر از این حقیقتِ جوامع انسانیه که همه‌ی آدما هم عقیده‌شون نیستن. توییتر این حقیقت رو رک و عریان بهمون نشون می‌ده و این چیزی نیست که ما ازش خوشمون بیاد.
پریشب توی ترمینال منتظر نشسته بودم یه دختری که حدودا می‌خورد 22 23 سالش باشه اومد پرسید که اتوبوس فلان جا اینجا وایمیسته؟ گفتم آره همینجا. به نظر میومد اولین بارشه داره می‌ره. ازم پرسید دانشجو ام یا نه و گفتم آره و یه چنتا سوال هم درمورد دانشگاهاش و تایم باز شدن و اینجور چیزا پرسید، وسط صحبت یه دختر دیگه که به نظر میومد خواهر کوچیکترش باشه اضافه شد. از اونجایی که این تایم سال تایم ثبت نام نیست و اینا طبیعتا باید اون دانشگاه قبلا قبول می‌بودن که الان برن، ازشون پرسیدم که اولین باره دارید می‌رید و چطور تاحالا نرفتید برای دانشگاهه؟ گفتن که ارشد غیرحضوری بوده و الان دارن برای کارای مدرک می‌رن. حدس زدم برای مدرک ارشد خواهر بزرگتره دارن میرن و کوچیکتره صرفا داره همراهش میاد. خلاصه که یه سری راهنماییای دیگه درمورد اینکه چندساعته می‌رسه و کجاها می‌تونن برن و اینجور چیزا کردم و اینا هم تشکر کردن و رفتن.
اتوبوس رسید. رفتم سوار شدم و شانسی شماره صندلیم کنار اینا افتاده بود. حدودا ساعت دو شب بود و منم لپتاپم باز بود یه سری کارا رو داشتم جلو می‌بردم، این دوتا خواهر هم بیدار بودن. خواهر بزرگتره برای خودش و کوچیکتره چای ریخت و برای منم لطف کرد همینجور رندوم مرامی یه لیوان ریخت و داد بهم. گفتش که خیلی مشغول به نظر میای و چیکار داری می‌کنی و اینطوری صحبتمون شروع شد. بعد از یه ربع بیست دیقه که صحبت کردیم ازش پرسیدم بعد از ارشد به دکترا خوندن هم فکر می‌کنه یا نه. گفتش که من که درسم خیلی سال پیش تموم شده و دکترام رو هم گرفتم الان دارم میرم برای کارای ارشد خواهرم. مین وایل منی که فکر می‌کردم نهایتا 23 سالش باشه با تعجب گفتم دکترا؟ خیلی سال پیش؟! مگه چندسالته؟ خیلی ریلکس، انگار که به پرسیده شدن این سوال عادت داشت گفتش که امسال میره توی 39 سالگی. اول فکر کردم داره ایستگاه منو می‌گیره😂 ولی دیتیلایی که می‌گفت با عقل جور درمیومد و اینکه دلیلی هم نداشت به یه آدم رندوم توی اتوبوس این عدد رو بگه. طرف جدی جدی 39 سالش بود و لیترلی 16 سال توی حدسم اشتباه کرده بودم😂 یکم بعدتر گفت که چندسالی هم هست که بیزینس خودشو راه انداخته و دفتر خودشو هم داره. تنها دلیلی که با اتوبوس داشت میومد هم این بود که از رانندگی تو شب خوشش نمیومد. در کل می‌شد گفت چه از لحاظ آکادمیک و چه از لحاظ مالی آدم موفقی بود توی زندگیش. بهش گفتم بیا از مغزت و ژن‌هات یه کپی بگیرم شاید تونستم ازشون اکسیر موفقیت و جوانی رو همزمان استخراج کنم و تولید انبوهش کنم و سودشم نصف نصف. خندید و گفت قبوله، و گفت کاش به این سادگیا بود. گفتم چطور مگه؟ داستان اون مسیری که طی کرده بود تا به اینجا برسه رو تعریف کرد. مسیر خیلی پر پیج و خم و سختی بود و به قول خودش اصلا به این سادگیا نبود. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که توی مسیر بیزینسش دوبار ورشکست کامل شده بود. وضعیتی که از بعد ورشکستگیاش توصیف می‌کرد وضعیتی نبود که هر کسی بتونه تحمل کنه و باهاشون کنار بیاد. با این حال بعد از هر دوبار بلند شده بود و این اراده رو داشت که ادامه بده و توی بار سوم بود که بیزینسش گرفته بود و تونسته بود به این نقطه برسه. درمورد این کمتر از سن‌ش به نظر رسیدن هم گفتش که یه بخشیش ژنتیک بوده ولی اصل کار این بود که 20 سال به طور پیوسته ورزش می‌کرد و یوگا کار می‌کرد. تغذیه‌ش هم خیلی حساب شده بود و خیلی دقت می‌کرد روش که چی می‌خوره و چی نمی‌خوره.
به این مقوله فکر می‌کنم که اراده قوی واقعا چه تاثیر زیادی روی موفقیت می‌تونه داشته باشه. هرچند موفقیت برایندی از هزار عامله اما اراده چیزیه که خیلی پتانسیل اینو داره بازی رو تغییر بده. هرکسی که جای این آدم بود بعد از دوبار ورشکست شدن بیخیال شده بود و کنار کشیده بود، حتی خود منم اونقدری این رو توی خودم نمی‌بینم که دوبار ورشکست کامل بشم و نای این رو داشته باشم که دوباره ادامه بدم برای بار سوم. اما این آدم این کار رو کرده بود و تونسته بود توی بار سوم همچنان ادامه بده و اشتباهاتش رو تکرار نکنه و بتونه سربلند بیرون بیاد از قضیه. برای همین از نظرم واقعا این آدم لیاقت موفقیتاش و زندگی عالی‌ش رو داشت. اینکه تونسته بود دیسیپلین ورزش و یوگاش و تغذیه سالمش رو هم اینهمه سال حفظ کنه خودش یه بخش جالب دیگه‌ی ماجرا بود. خلاصه که مواجهه‌ی جالبی بود و از اراده‌ش تا حدی سعی کردم الگو بگیرم. بلند شدنِ بعد از شکست‌ها رو جدی بگیرید دوستان که خیلی جوابه.
Forwarded from زبان‌شناسی و فراتر از آن (Χοršīd Sabūri)
به فراخور ۲۲ تیر ماه، روز بزرگداشت محمد بن موسی خوارزمی

از دیدگاه زبان‌شناسی تاریخی، واژهٔ الگوریتم (Algorithm) نمونه‌ای برجسته از فرایندهای وام‌گیری زبانی، سازگاری آوایی و بازتحلیل واژگانی است.

خاستگاه این واژه به نام محمد بن موسی خوارزمی، دانشمند ایرانی سدهٔ سوم هجری، بازمی‌گردد. نسبتِ جغرافیایی او در عربی به صورت "الخوارزمی" ثبت شد؛ اما هنگام ترجمهُ آثار او به لاتین در اروپای سده‌های میانه، این نام با الگوهای آوایی و نوشتاری لاتین سازگار شد و صورت‌هایی چون Algorismi و Algorismus پدید آمد. این صورت‌ها سرانجام در زبان‌های اروپایی به واژهٔ algorithm تبدیل شدند. در این فرایند، بخشی از ساخت اصلی نام در گذر از عربی به لاتین دچار بازتحلیل (reanalysis) شد؛ به‌گونه‌ای که تکواژ معرفه‌ساز "الـ" عربی ، دیگر به‌عنوان یک نشانهٔ دستوری مستقل شناخته نشد و در پیکر واژهٔ جدید ادغام گردید. همچنین معنای واژه از یک نام خاص (نام یک دانشمند) به یک مفهوم عام علمی گسترش یافت؛ یعنی از اشاره به روش‌های محاسباتی منسوب به خوارزمی، به معنای امروزیِ "روش گام‌به‌گام و نظام‌مند برای حل مسئله" رسید.

از این رو، "الگوریتم" تنها یک اصطلاح مربوط به رایانش و فناوری نیست، بلکه نمونه‌ای از پویایی زبان در بستر تاریخ علم است؛ واژه‌ای که مسیر آن از نام یک دانشمند ایرانی، با گذر از زبان‌های عربی و لاتین، به یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم علوم رایانه، هوش مصنوعی و ریاضیات نوین رسیده است.

#خورشید_صبوری

@beyondlinguistics
سر کلاس هماتولوژی استاده می‌گفت یه خانم معلم با تشخیص ALL (یه نوع سرطان خون خطرناک) داشته که اونقدری وضعیت مالی خوبی هم نداشته اما با این حال خیلی پیگیر روند درمانش بوده و برای زنده موندن تلاش می‌کرده. این‌ وسط یه خَیّری پیدا شده بود که هزینه‌های درمانشو به عهده گرفته بود. با وجود تلاش زیادی که خود طرف برای خوب شدن می‌کرد سرطانش به استیجی رسیده بود که نیاز به پیوند مغز استخوان داشت‌. اما خواهر و برادرش اونقدری فاکتورای ایمونولوژیکشون باهاش match نبود که بخوان از اون‌ها پیوند رو انجام بدن چون احتمالش زیاد بود بدنش پس بزنه پیوند رو. رفته بودن توی بانک جهانی اهدا کنندگان مغز استخوان سرچ زده بودن و یه نفر پیدا شده بود که فاکتوراش با درصد خیلی بالایی باهاش match بود اگر از اون براش پیوند می‌زدن احتمال موفقیت و زنده موندنش بالا بود. اما مشکل اینجا بود که اون طرف اسرائیلی بود. نه خود طرف از ایران می‌تونست بره اونجا پیوند رو انجام بده نه اون طرف می‌تونست بیاد ایران. و خانمه به خاطر همچین دلیلی نتونسته بود پیوند رو انجام بده و فوت کرده بود. صرفا خواستم اطلاع بدم آخوند از رندوم‌ترین راه‌هایی که حتی فکرشم به ذهنمون نمی‌رسه داره این مردم رو می‌کشه.
Pillars of Creation
هر کورس با کارای عملی‌ش بین چهار تا پنج هفته طول می‌کشه به نظر میاد چهار پنج ماه دیگه همچنان قراره مهمونِ این اسپشیالیزیشن باشم
از پایان ددلاین چهار پنج ماهه‌ای که اونموقع گذاشته بودم چهار پنج ماه دیگه هم می‌گذره و همچنان تمومش نکرده‌م. یه وقفه‌ی خیلی بزرگ وسطش افتاد، اولش به خاطر دی ماه و روانِ فاکد آپی که سرش داشتم و بعدشم به خاطر قطعی نتِ وسط جنگ. موقع ددلاین گذاشتن باید وجودیت نکبت‌بار آخوند رو بیشتر در نظر می‌گرفتم.
Pillars of Creation
از پایان ددلاین چهار پنج ماهه‌ای که اونموقع گذاشته بودم چهار پنج ماه دیگه هم می‌گذره و همچنان تمومش نکرده‌م. یه وقفه‌ی خیلی بزرگ وسطش افتاد، اولش به خاطر دی ماه و روانِ فاکد آپی که سرش داشتم و بعدشم به خاطر قطعی نتِ وسط جنگ. موقع ددلاین گذاشتن باید وجودیت…
دوتا کورسش مونده‌‌. یکیش شبکه‌های عصبی کانولوشنی و اون‌یکی هم sequence modelها. می‌خوام یه چلنج توی لول veteran بذارم برای خودم و در طی این هفت روزِ باقی مونده به امتحان پاتولوژی ببینم می‌تونم همزمان هم کورس شبکه‌های کانولوشنی رو با کدنویسیاش جمع کنم و هم این امتحان 450 صفحه‌ای رو با نمره‌ی بالا ببندم یا نه.
مرگ بر هر ایدئولوژی‌ای که وعده‌ی زندگیِ پس از مرگ رو می‌ده. هیچ فضیلتی توی مرگ برای فرد وجود نداره، چون مرگ به تنهایی هویتی نداره و هویتش با زندگی تعریف می‌شه. مرگ یعنی نبودِ زندگی. مرگ بر‌ هر ایدئولوژی‌ای که با وعده دادن زندگیِ بهتر پس از مرگ فرصت زندگی کردن فرد رو ازش می‌گیره.
Pillars of Creation
مرگ بر هر ایدئولوژی‌ای که وعده‌ی زندگیِ پس از مرگ رو می‌ده. هیچ فضیلتی توی مرگ برای فرد وجود نداره، چون مرگ به تنهایی هویتی نداره و هویتش با زندگی تعریف می‌شه. مرگ یعنی نبودِ زندگی. مرگ بر‌ هر ایدئولوژی‌ای که با وعده دادن زندگیِ بهتر پس از مرگ فرصت زندگی کردن…
یکی از دوستان توی دایرکت پرسید که اگر زندگی پس از مرگی وجود نداشته باشه پس چطور اون‌هایی که موقع زنده بودنشون تقاص کارهایی که کردن رو پس ندادن عدالت درموردشون اجرا بشه و تقاص پس بدن و نظر من در این مورد چیه. از نظرم قبل از اینکه بخوایم به این فکر کنیم که چطور قراره عدالت درموردشون اجرا بشه، باید به خود مفهوم "عدالت" فکر کنیم. آیا عدالت یک چیز مطلقه؟ آیا پایه‌هایی که عدالت روشون بنا شده پایه‌های محکمی هستن؟ و آیا خارج از جوامع انسانی ما می‌تونیم مفهوم عدالت رو به همین شکلی که تعریفش کردیم ببینیم؟ جواب من به هر سه‌ی این سوال‌ها یک "نه" بزرگ هستش.

مفهوم عدالت برمی‌گرده به عادت دیرینه‌ی ما به دسته‌بندی چیزها بر اساس منطقِ دوارزشیِ "خوب" و "بد". عینکی که ما با اون اتفاق‌ها و آدم‌ها رو بررسی و قضاوت می‌کنیم. عدالت در واقع مفهومیه که بر همین پایه بنا شده. نیاز به مفهوم عدالت وقتی پررنگ‌تر شد که انسان‌ها شروع کردن در کنار همدیگه زندگی کنن و ارتباط داشته باشن؛ این مفهوم رو خلق کردن تا میزان ضررهایی که به هم می‌زنن رو مینیمایز کنن و اونقدری اوضاع از کنترلشون خارج نشه که جامعه از هم فرو بپاشه؛ چون زندگی توی یک جامعه براشون سود بیشتری داشت تا زندگی به تنهایی. برای همین یک عینک بزرگ ساختن که کارهاشون توی دو دسته‌ی "خوب" و "بد" قرار بده و کسایی که کارهای "بد" انجام می‌دن رو مجازات کنه تا افراد بیشتری سراغ این کارا نرن و اوضاع از کنترل خارج نشه.

طبیعتا خود مفاهیم "خوب" و "بد" مفاهیم مطلقی نبوده و نیستن و در طی تاریخِ جوامع انسانی به طور پیوسته تغییر کرده‌ن. که همین باعث می‌شه خود مفهوم "عدالت" که بر پایه‌ی این‌ها هستش یه مفهوم نسبی باشه و در طول تاریخ به طور پیوسته تغییر کنه. عدالت برای مثال در جوامع اروپاییِ قرون وسطی این بود که زن‌ها رو به خاطر پیروی نکردن از هنجارهای بسته‌ی اون موقع داخل دسته‌ی "بد" قرار می‌دادن و به جرم جادوگری داخل آتیش می‌سوزوندنشون. یا برای مثال عدالت در داخل جوامع اسلامی خاورمیانه همون موقع به این معنی بود که زنی که حجاب نداشته باشه رو جزو دسته‌ی "بد"ها قرار بدن و مجازات کنن. تغییر تفسیرهایی که مردم جوامع از "خوب" و "بد" داشتن به عوامل زیادی بستگی داشت که یکیش گذر زمان و پیشرفت علم و آشنایی با مفاهیم جدید بوده. و چون سرعت جوامع توی این قضیه و عامل‌های دیگه‌ یکسان نبوده ما تعاریف مختلفی از عدالت رو در حال حاضر توی جوامع مختلف داریم. برای مثال همون جوامع اروپایی الان سوزوندن یه زن رو به خاطر پیروی نکردن از هنجار جزو کارهای با شدیدترین عواقب در نظر می‌گیرن درحالی که در جوامع عقب‌مونده‌ی اسلامی همچنان یه زن رو به خاطر نداشتن حجاب مجازات می‌کنن و حتی در برخی از اون جوامع مجازات‌هایی مثل سنگسار کردن فرد رو جزو عدالت در نظر می‌گیرن.

با این حال هرچقدر هم تعاریف از "خوب" و "بد" تغییر و پیشرفت کنه در نهایت این تعاریف نسبی و به اقتضای جامعه‌ی اون زمان هستن. و به همین دلیل همچنان می‌شه نقص‌ها و پارادوکس‌های زیادی رو‌ داخلشون پیدا کرد. برای مثال کشتن یک انسان در همه‌ی جوامع و همه‌ی زمان‌ها یک کار "بد" و با عواقب سنگین تلقی می‌شه و جزو قانون‌هایی بوده که همه‌ی جوامع فارغ از هر دیدگاهی سفت و سخت پاش وایمیستادن. اما حتی همین الان، موقع جنگ جوامع به افراد خودشون اجازه می‌دن که یک انسان دیگه رو صرفا به دلیل اینکه توی یه موقعیت جغرافیایی دیگه به دنیا اومده بکشن. و نه تنها این کار رو جزو کارهای "خوب" قرار می‌دن، بلکه به کسایی که تونستن انسان‌های بیشتری رو بکشن مدال افتخار هم می‌دن. صرفا به این دلیل که اون انسان توی یه موقعیت جغرافیاییِ دیگه بوده. یا برای مثال کشتن حیوون‌ها جزو کاراییه که جوامع جزو کارهای "بد" قرارش می‌دن؛ اما با این حال بخشی از حیوو‌ن‌ها مثل گاو و گوسفند و مرغ از این قضیه مستثنی هستن و هرروزه دارن کشته می‌شن به این دلیل که ما از گوشتشون استفاده کنیم. برای هردو سناریوی کشتن سربازا و کشتن گاو و گوسفندا طبیعتا توضیح‌های زیادی وجود داره اما این توضیح‌ها صرفا توجیه‌هایی هستن که خودمونو قانع‌ کنیم که سیستم عدالتمون نقصی نداره. اما سیستم عدالت هرچقدر هم تغییر کنه باز هم قراره نقص‌هایی رو داشته باشه چون پایه‌ای که این سیستم روش قرار داره پایه‌ی محکمی نیست و خودش هم نسبیه.
Pillars of Creation
یکی از دوستان توی دایرکت پرسید که اگر زندگی پس از مرگی وجود نداشته باشه پس چطور اون‌هایی که موقع زنده بودنشون تقاص کارهایی که کردن رو پس ندادن عدالت درموردشون اجرا بشه و تقاص پس بدن و نظر من در این مورد چیه. از نظرم قبل از اینکه بخوایم به این فکر کنیم که چطور…
گونه‌ی هوموساپینس یه خودبزرگ‌بینی خاصی داره که خودش رو مرکز کیهان در نظر می‌گیره و فکر می‌کنه دنیا به دور اون می‌چرخه و با قوانین اون حرکت می‌کنه. این خودبزرگ‌بینی رو عینا توی یه سری از فرضیات قدیم مثل فرضیه زمین مرکزی بطلمیوس می‌شه دید که ایده‌ش این بود لیترلی همه چیز به دور ما می‌گرده و ما مرکزیم. یکم بعدتر انسانا متوجه شدن واقعا مرکز نیستن. اما دونستن این قضیه باعث نشد انسان‌ها از تعمیم‌دادن قوانین قراردادی‌ خودشون به کل ساز و کار دنیا دست بکشن. قوانینی که صرفا برای جوامع خودشون ساخته بودن و فکر می‌کردن دنیا هم قراره با این قوانین کار کنه. عدالت هم از این قضیه مستثنی نبود. سیستم عدالت همون‌طور که توی پاراگراف‌های بالاتر گفتم یه سیستمی بود که انسان‌ها برای جامعه‌ی خودشون ساختن و بعدتر با تعمیم دادنش به کل دنیا باعث به وجود اومدن مفهوم‌هایی مثل "بهشت و جهنم" ،‌ "روز جزا و قیامت" و "کارما" شد. سیستم‌هایی که به ایده‌ی خودشون اگر عدالت در خود جامعه رعایت نمی‌شد قرار بود این عدالت رو براشون اجرا کنن.
حالا سوال اینجاست: اگر همچین سیستمی وجود داشته باشه دقیقا با چه معیاری قراره عدالت رو اجرا کنه؟ وقتی هیچ معیار مشخص و مطلقی برای عدالت وجود نداره و تفکر خود فرد هم درمورد "خوب" و "بد" یه تفکر نسبی با هزار سوگیری مختلف باشه چطور یه سیستم عدالت مطلق قراره همچین فردی رو مورد قضاوت قرار بده؟ اگر فردی که طبق معیارهای عدالت فعلی کار "خوب" رو انجام بده و پیامدش "بد" باشه یا اونوقت این سیستم عدالت درموردش چه قضاوتی می‌کنه؟
این‌ها بخشی از نقص‌هایی هستش که این سیستم‌های عدالت می‌تونن داشته باشن. پس به عقیده‌ی من همچین سیستمی نمی‌تونه وجود داشته باشه. حتی به کار بردن عبارت‌های "دنیا جای عادلانه‌ای نیست" به همون اندازه بی‌مفهومه که بگیم "دنیا جای عادلانه‌ای هست". چون وقتی نمی‌تونی مفهوم عدالت رو برای دنیا تعریف کنی، عادلانه بودن و نبودنش بی‌معنیه. من نمی‌دونم دنیا چطور کار می‌کنه ولی حداقل این رو می‌دونم که اینطوری کار نمی‌کنه.

و در نهایت نظرم درمورد سوالی که اول پیام قبلی مطرح شد اینه که اگر شما نتونستین یک فردی که تقاص پس نداده رو درحالی که زنده‌ست و خودآگاهش سالمه بر اساس چارچوب فعلی عدالت یه جامعه محکوم کنین، دیگه فرصتش از دست رفته. اون فرد اگر دیگه زنده نباشه یا خودآگاهش سالم نباشه که کارهایی که کرده رو یادش بیاد دیگه فرصت محکوم شدن و تقاص پس دادن رو نداره، چون دیگه وجود نداره. و از نظرم سیستم عدالتی هم وجود نداره که بخواد این کار رو برای شما بعد از مرگ (بهشت و جهنم) یا هنگام زنده بودن (کارما) انجام بده.
I agree that it's difficult to accept, but it seems reasonable to me.
Pillars of Creation
دوتا کورسش مونده‌‌. یکیش شبکه‌های عصبی کانولوشنی و اون‌یکی هم sequence modelها. می‌خوام یه چلنج توی لول veteran بذارم برای خودم و در طی این هفت روزِ باقی مونده به امتحان پاتولوژی ببینم می‌تونم همزمان هم کورس شبکه‌های کانولوشنی رو با کدنویسیاش جمع کنم و هم…
خب، من امروز متوجه شدم کورسرا اگر ۶ ماه سراغ کورست نری دسترسی کامل رو قطع می‌کنه و می‌ره روی حالت audit و فقط می‌تونی ویدیوها رو ببینی. الان رفتم توی یکی از ژوپیتر نوت‌بوکاش کد بزنم دیدم دسترسی نمی‌ده بهم😂عملا اون چلنجی که گذاشتم برا خودم سرش گرده😂 الان دوباره درخواست زدم و از بدبختی‌های خاورمیانه‌ای بودن براشون قصه‌ی حسینِ کُردِ شبستری سر هم کردم بلکه دوباره برام بازشون کنن. دو هفته دیگه معلوم می‌شه چه می‌کنن‌. هرچند نوت‌بوکا رو روی گیتهاب تونستم پیدا کنم. طی این دوهفته نوت‌بوکای قبلی رو کار می‌کنم یکم هم این وسط دوره بشه واسم مطالب قبل. اگر بعد این دوهفته دوباره کورسا رو برام باز کردن که هیچ، اگر نکردن مجبورم بگم گور پدر مدرکش و ویدیوها رو ازونجا ببینم و نوت‌بوکاش رو لوکال ران کنم برم جلو.
لینک نوت‌بوکا اگر احیانا کسی مثل من این قضیه براش پیش اومد و به دردش خورد:
https://github.com/chrismartinis/deep_learning_specialization/tree/master
Pillars of Creation
از بدبختی‌های خاورمیانه‌ای بودن براشون قصه‌ی حسینِ کُردِ شبستری سر هم کردم
انصافا همین پاراگراف اولی که نوشتم واسشون دلِ سنگ رو به رحم میاره. خیلی باید ظالم و قسی‌القلب باشی که این نامه رو رد کنی😂
اگر احیانا بررسی درخواستم دست ایوان مخوف یا چنگیز خان مغول نیفته احتمال زیاد قبول می‌کنن.
Pillars of Creation
Photo
خیلی رندوم به فکرم رسید برم کتاب "قانون" ابن سینا که دیدگاهای پزشکی‌ش رو داخلش شرح داده یه نگاه بندازم ببینم پزشکی توی اون دوران به چه شکل بوده. اول اینکه یه سری فکتای جالبی رو درموردش فهمیدم. اصل کتابش به زبون عربیه و واقعا کتاب طولانی و بزرگیه و بیشتر از یک میلیون کلمه داره. تا یه مدت طولانی‌ای هم به فارسی ترجمه نشده بود و همین دوره‌ی معاصر خودمون ۴۰ ۵۰ سال پیش برای اولین بار به فارسی ترجمه شده‌. خود همین ترجمه فارسیش هم 7 جلده و هر جلدش هم ۵۰۰ ۶۰۰ صفحه‌س! خیلی زیاده.
پنج تا بخش اصلی هم داره. بخش اولش درمورد مقدمات طب و اعضای بدنه. بخش دوم درمورد داروهای ساده. بخش سوم درمورد بیماری‌های مرتبط با اعضای بدن. بخش چهارم درمورد بیماری‌های سیستمیک و عمومی بدن و بخش پنجمش هم درمورد داروهای پیچیده و ترکیبی و پادزهرها.

این اسکرینی که گذاشتم از بخش سومشه. داره درمورد بیماری‌های مرتبط با مغز صحبت می‌کنه. چیزی که توجهمو جلب کرد اون بخشیه که زیرش خط کشیدم. اینکه تصور و خیال رو به قسمت جلویی مغز ربط داده. جالب اینجاست ما الان توی نوروساینس مدرن مهم‌ترین بخش مرتبط با تصور و خیال رو لوب فرانتال کورتکس در نظر می‌گیریم‌. دقیقا همون بخش جلویی مغز که ابن سینا درموردش صحبت کرده. و چیزی که نوروساینس مدرن می‌گه با استفاده از ابزارهای مدرن تصویربرداری مغز بهش رسیده، چیزی که هزار سال پیش وجود نداشت. و برام سواله چطور این آدم توی هزارسال پیش همچین نتیجه‌ی درستی رو تونسته بود بگیره؟ جلوتر که توی متن درمورد مرتبط بودن ذکاوت، حافظه، هوش و درک به بخش جلویی مغز صحبت می‌کنه همچنان تا حد زیادی درست می‌گه؛ چون اینا همه از وظایف لوب فرانتال مغزن. هرچند الان می‌دونیم این فرایندا جاهای مختلفی رو درگیر می‌کنن اما همچنان مهم‌ترین بخشی که عملکرد همه‌ی اون بخش‌ها داخلش تجمیع می‌شه لوب فرانتاله. چیزی که ابن سینا هزار سال پیش بهش رسیده بود!

همین چندصفحه‌ی رندومی که ازش خوندم یه دورنما بهم داد که چرا این کتاب هفتصد سال مهم‌ترین رفرنس پزشکی توی دانشکده‌های پزشکی اروپا بوده.
تقریبا همه‌ی استدلال‌های فلسفی‌ای که برای اثبات وجود خدا به کار می‌رن تهش به این قضیه می‌رسن که باید یک عامل اولیه‌ای برای اون چیزی که مطرحش کردن وجود داشته باشه تا موجب بالفعل شدن یا وجود داشتن بقیه‌ی اون عوامل بشه؛ و همیشه هم هیچ درک مشخصی از این عامل اولیه وجود نداره و طبق اون استدلال شما باید صرفا این رو قبول کنین که اون عامل وجود داره و واجب‌الوجوده؛ و قبول کنین درک و عقل ناقصی دارین و برای همین نمی‌تونین ماهیت اون عامل رو به طور کامل درک کنین. اسم این عامل اولیه رو هم می‌ذارن "خدا".

سوالی که من دارم اینه: اگر ما به نقطه‌ای می‌رسیم که نتیجه می‌گیریم عقل و درک ناقصی داریم و اونقدری کامل نیستن که بخوایم ماهیت این عامل اولیه رو درک کنیم، چرا در نظر نمی‌گیریم که شاید اصلا کل راهِ تفکری که منجر به رسیدن به یک عامل اولیه می‌شه به خاطر همین ناقص بودن عقلمون و عدم درک کاملمون از واقعیت دنیا هستش؟

ساده‌تر بگم: چیزی که ما از واقعیت دنیا حس می‌کنیم یک برش خیلی خیلی ناقص از کل واقعیتی هستش که وجود داره. دلیل ناقص بودنش هم اینه که گیرنده‌های حسی محدودی داریم، چه از نظر نوع محرک‌هایی که این گیرنده‌ها حس می‌کنن و چه از نظر بازه‌ی میزان تحریکی که اون گیرنده می‌تونه حس کنه. طبیعتا وقتی تجربه‌ای که از واقعیت داخل ذهنمون شکل می‌گیره بر اساس این گیرنده‌ها باشه، یه تجربه‌ی خیلی ناقص قراره باشه. حالا تفکری هم که بر پایه‌ی این تجربه‌ی ناقص شکل بگیره یک تفکر ناقصه؛ و در نهایت درک و استدلالی که از این تفکر بیرون میاد هم یه استدلال و درک ناقص قراره باشه.
بحث اونجایی پیچیده‌تر می‌شه که کل قانون علیّت که ما انسان‌ها طرحش کردیم -اینکه هر معلول باید یک علّت داشته باشه- همچنان بر اساس همین درک ناقصمون از واقعیته. و از این لحاظ بخوایم در نظر بگیریم، حتی این قانون بنیادی هم می‌تونه ناقص باشه. چون پایه‌های محکمی نداره. و از نظر من صرفا این که نتونستیم تاحالا مثال نقض براش پیدا کنیم ثابت نمی‌کنه که قانون درست و کاملی هستش.

حالا با توجه به پاراگراف بالا حرف و نظر من اینه: اینکه ما در نهایت برای درک وجودیت دنیا و خودمون به یک معلولِ بدون علت یا یک عامل اولیه می‌رسیم، به این معنی نیست که اون عامل اولیه وجود داره و اسمش "خدا" هستش؛ بلکه به این معنیه که درک ما از دنیا و فرایندش مشکل داره که به این نقطه رسیدیم. چون درکمون و استدلالمون بر پایه‌های محکمی استوار نبوده‌ن و ناقصن. و شاید اگر درکِ به نسبت کامل‌تری نسبت به دنیا داشتیم به این نقطه نمی‌رسیدیم.

برای مثال این جمله رو برای تعریف "خدا" در نظر بگیرید: "باید یک عامل و خالق اولیه وجود داشته باشد زیرا که همه چیز از هیچ به وجود نمی‌آید". حالا مفاهیمی که توی این جمله برای تعریف استفاده شدن رو نگاه بندازید. اولین مفهومی که داخل جمله وجود داره کلمه‌ی "اولیه" هستش. یعنی مفهوم زمان، تقدم و تاخر رو داریم استفاده می‌کنیم. حالا سوال اینجاست که "زمان" واقعا چیه؟ نمی‌دونیم. حتی فیزیک‌دان‌ها هم به درک درستی از مفهوم دقیق زمان نرسیدن و مدل‌های فیزیکی‌ای که در این مورد وجود دارن صرفا تخمین‌هایی هستن که نزدیک‌ترین توجیه رو نسبت به واقعیتش دارن. مفاهیم بعدی‌ای که داخل جمله وجود دارن "وجود داشتن" و "هیچ" هستن. ماهیت "وجود داشتن" دقیقا چیه؟ این رو هم دقیق نمی‌دونیم و همچنان چیزی که ازش می‌دونیم یه تخمین نسبت به واقعیت هستش‌‌.
می‌بینید؟ ما داریم برای تعریف "خدا" از مفاهیمی استفاده می‌کنیم که ماهیت واقعی‌شون برامون قابل درک نیست. برای همینه که برای تعریف خدا به پارادوکس‌های غیرقابل درکی مثل "معلولِ بدونِ علت" می‌رسیم.

و در نهایت با توجه به پست‌های قبلی‌ای که اینجا گذاشتم، مثل این، از نظرم مفهوم "خدا" بیشتر از اینکه جزوی از واقعیت دنیا باشه، یک نیاز برای انسان‌هاس. انسان‌ها "نیاز دارن" به موجودی به اسم "خدا" باور داشته باشن تا با درک و تفکر ناقصشون از دنیا کنار بیان.