Pillars of Creation
1.95K subscribers
290 photos
20 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
یکی از هال‌مارک‌های افراد مبتلا به افسردگی عدم توانایی لذت بردن و عدم وجود انگیزه برای کارهایی که فرد اون‌ها رو خوشایند تلقی می‌کرد هستش که اصطلاحا بهش انهدونیا (Anhedonia) گفته می‌شه. افرادی که انهدونیا دارن حتی ممکنه برای انجام کارهای روزمره هم هیچ انگیزه‌ای نداشته باشن و برای حتی بلند شدن از تخت خواب تلاش زیادی رو صرف کنن. این قضیه برای اطرافیانِ افرادی که با افسردگی دست و پنجه نرم می‌کنن خیلی اوقات غیر قابل درک هستش و قضاوت‌های اشتباهی درموردشون انجام می‌دن. حقیقت اینجاست که فرد دارای انهدونیا خودش هم شاید بخواد از زندگی لذت ببره اما از لحاظ نوروساینتیفیک اختلال‌هایی که در مدارهای مرتبط با پاداش و انگیزش مغزش وجود دارن عامل این قضیه‌ن.

دیدگاه قبلی‌ای که درمورد سیستم پاداش مغز وجود داشت یک سیستم واحد بود و نقص‌های اون رو هم نقص‌های واحد در نظر می‌گرفتن. اما پژوهش‌های جدید نشون داده‌ن که سیستم پاداش مغز خیلی پیچیده‌تر هستش و حداقل سه مولفه و فاز متفاوت درموردش دخیل هستن:
1-خواستن و انگیزش (ًWanting)
2- لذت بردن (Liking)
3- یادگیری پاداش (Reward Learning)
فاز "خواستن" مربوط به مرحله‌ی قبل از رسیدن به پاداش هستش. مغز در این فاز محاسبه می‌کنه که آیا این کار ارزش انرژی مصرفی رو داره یا نه، و اگر داشته باشه انگیزه و میل برای اون کار و دریافت پاداشش ایجاد می‌کنه که فرد به سمتش حرکت کنه. فاز دوم یا "لذت بردن" مربوط به موقعی هست که فرد اون کار رو انجام داده یا محرک رو دریافت کرده و توی این مرحله ازش لذت می‌بره. فاز سوم یا یادگیری پاداش، مربوط به شکل‌گیری تداعی‌ها، بازنمایی‌ها و پیش‌بینی‌ها درمورد پاداش‌های آینده بر اساس تجربه‌های گذشته هستش. یعنی مغز در این مرحله تفاوت انتظاری که از پاداش اون کار داشت رو با پاداش واقعی‌ای که دریافت کرده مقایسه می‌کنه و محاسبه می‌کنه که آیا این کار رو دوباره در آینده انجام بده یا نه.
اختلال در هر کدوم از این فازها می‌تونه منجر به نوع متفاوتی از انهدونیا و افسردگی بشه.

مدار دوپامینی مزولیمبیک (Mesolimbic) مهم‌ترین مدار مرتبط با پاداش مغز هستش که بروز انهدونیا و افسردگی در اکثر موارد به دلیل نقص در این مداره. نورون‌های دوپامینی این مدار از ناحیه‌ای در ساقه مغز به اسم ناحیه تگمنتوم بطنی (VTA) شروع می‌شن و پیام‌های خودشون رو به نواحی مختلفی از مغز مثل نوکلئوس اکومبنس (NAc) در سیستم لیمبیک، قشر پره‌فرانتال (PFC) و نقاط دیگه‌ای از مغز ارسال می‌کنن. نوکلئوس اکومبنس مهم‌ترین مرکز محاسبه میزان لذت (فاز اول پاداش) و انگیزه در این مدار هستش. به همین دلیل اختلال در این هسته منجر به عدم محاسبه‌ی درست میزان لذت یک کار یا محرک توسط فرد می‌شه و باعث می‌شه فرد دچار بی‌انگیزگی بشه و اون کار رو استارت نزنه. برای مثال فرد پیش‌بینی می‌کنه ملاقات با دوستانش قرار نیست ارزش و لذتی داشته باشه و این کار رو انجام نمی‌ده. این محاسبه در اکومبنس به شدت وابسته به دوپامینه و میزان ترشحش مستقیما بر میزان انگیزه اثر گذاره. فاز دوم پاداش، که همون "لذت بردن" هستش برخلاف تصور به دوپامین وابسته نیست و نوروترنسمیترهای دیگه‌ای غیر از دوپامین درش دخیل هستن. که اختلالشون باعث اختلال در فاز دوم سیستم پاداش و عدم لذت بردن فرد و بروز افسردگی و انهدونیا می‌شن. اختلال در بخش‌های دیگه‌ای از این مدار باعث اختلال در فاز سوم پاداش، یعنی فاز یادگیری پاداش می‌شه. فرد دچار خطا در به خاطر سپردن پاداش می‌شه و حتی اگر دیروز از کاری لذت برده باشه مغزش اون کار رو جزو کارای لذت بخش قرار نمی‌ده تا در آینده سراغش بره.

یکی از دلایلی که داروهای ضد افسردگی رایج مثل SSRIها شکست می‌خورن اینه که این داروها به طور اختصاصی روی اون ناحیه و مداری که مشکل داره عمل نمی‌کنن. برای همین شناخت این که فرد در کدوم بخش از مغز و کدوم فاز از تفسیر لذت مشکل داره به انتخاب درمان بهتر کمک می‌کنه.

رفرنس‌ها:
1- https://www.nature.com/articles/s41398-025-03310-w
2- https://link.springer.com/article/10.1007/s40473-015-0044-3
من یه استادی توی دبیرستان داشتم که می‌گفت سواد این نیست که تو صرفا اطلاعاتت زیاد باشه؛ سواد اینه که تو بدونی کجا باید درمورد چه چیزی بگردی. تعریف به نسبت خوبی بود و یه مدتی هم تعریفم از سواد همین بود. اما یه سری نقص داخل این تعریف هستش. این چندوقت در طی ارتباطم با آدما به یه تعریف جدیدی از سواد رسیده‌م که به نسبت جامع‌تر و کامل‌تره. اونم اینه که سواد، درکِ درست از میزانِ پیچیدگی و complexity و تخمین درست از میزان ندانسته‌هاس. همه‌ی آدم‌ها می‌تونن از میزان دانسته‌هاشون اطلاع داشته باشن؛ اما اطلاع داشتن از میزان ندانسته‌ها کاری هستش که هرکسی نمی‌تونه انجام بده. درکِ کاملا دقیق از عمق میزان ندانسته‌ها غیر ممکنه و افراد صرفا می‌تونن یه تخمین و حدس ازش داشته باشن؛ و تخمینِ دقیق‌تر از این عمق فقط وقتی ممکنه که فرد بیشتر وارد عمق بشه و چشم اندازهای دوردست‌تری رو بتونه ببینه؛ و فردی که وارد عمق شده و تونسته تا حدی دوردست‌ها رو ببینه، تا حدی آگاه هست که مسائل چقدر می‌تونن پیچیده باشن و چقدر معادلات مختلفی درشون دخیل هستش که تغییر هرکدوم می‌تونه باعث تغییر نتیجه نهایی بشه‌. برای همین هرچقدر تخمین و درک فرد از میزان ندانسته‌هاش دقیق‌تر باشه سوادش هم بیشتره. من فردی که اطلاعات زیادی داشته باشه رو با سواد نمی‌دونم. فردی رو با سواد می‌دونم که به این آگاهی رسیده باشه هیچ مسئله‌ای به صورت تقلیل گرایانه و ساده‌سازی شده قابل حل نیست. کسی که تخمین دقیق‌تری درمورد ندانسته‌هاش زده باشه و آگاه باشه که عمر و ظرفیتش اونقدری نیست که بتونه به انتهای عمق برسه و همه‌ی معادله‌های دخیل رو بدونه و در نظر بگیره. برای همین جدیدا نمی‌تونم حرف و نظر کسایی که مطمئن صحبت می‌کنن رو جدی بگیرم؛ و حتما باید درصدی از شک رو توی خط فکری یا حرفای طرف احساس کنم تا بخوام اون نظر یا حرف رو در نظر بگیرم. چون اون شک تا حدی به من می‌قبولونه که فرد از میزان پیچیدگی آگاهی داره و می‌دونه که چه چیزایی رو نمی‌دونه و همزمان با در نظر گرفتن این‌ها داره این نظر رو بیان می‌کنه.
از نورون تا هوش ◇---<
پژوهشگران با مطالعه شبکه‌های عصبی مصنوعی RNN نشان دادند که همان الگوریتمِ هندسی پیدا شده در مغز در هوش مصنوعی هم به طور خودجوش بروز می‌کند.
این قضیه که نوروساینتیست‌ها میان و فرضیه‌های خودشون رو روی شبکه‌های عصبی مصنوعی پیاده می‌کنن تا نتیجه رو ببینن و فرضیه رو بررسی کنن خیلی مقوله‌ی جالبیه. چون اصلا این شاخه به هدفِ این کار ساخته نشده بود و هدف این بود که با الهام از مغز به یه ساختاری برای یادگیری و شناسایی الگو برای کامپیوتر برسن؛ بعدتر اومدن دیدن که می‌تونن ازش به عنوان یه بستر آزمایشی برای فرضیه‌های نوروساینتیفیک استفاده کنن. چون رفتار جمعی نورون‌ها داخل این شبکه‌های مصنوعی خیلی به رفتار جمعی نورون‌های مغز شبیه بود؛ و اینکه برخلاف مغزِ یه آدم می‌تونستن مشاهده پذیری و کنترل کامل روی نورون‌ها داشته باشن.
جالب اینجاست برای آزمایش فرضیه‌ها اکثرا از RNNها (شبکه‌های عصبی بازگشتی) استفاده می‌کنن چون ساختار، معماری و دینامیک رفتاری نورون‌های داخلش خیلی شبیه به دینامیک رفتاری نورون‌های مغزه.
اقا امروز صبح یه ماجرای جالبی پیش اومد واسم. به محض اینکه نشستم داخل اسنپ این راننده‌ش منو شناخت. ولی من یه مدتی طول کشید یادم بیاد طرف کی بوده. قضیه‌ش برمیگرده به یکی دو ماه پیش که اسنپ دقیقا با همین راننده برام افتاده بود. اون موقع تو ماشین همینجور رندوم داشتیم صحبت می‌کردیم درمورد چیزای مختلف، بعد بحث کشیده‌ شد به رشته‌م. این برگشت بهم گفت که ساعتای طولانی‌ای رو توی روز رانندگی می‌کنه و دست و پاش درد گرفته جدیدا به این خاطر. برای درد هم یه مدتی بود استامینوفن می‌خورد ولی جدیدا استامینوفنه جواب نمی‌داد. ازم پرسید چه قرص دیگه‌ای بخوره به جاش. ازش درمورد این درداش پرسیدم چیز خاصی به نظر نمیومد و فقط یه نکته عجیبی داشت: دردش توی آرنج چپش بود و زانوی راستش. درحالی که توی رانندگی داخل شهر بیشترین پایی که درگیره و بهش فشار میاد پای چپه به خاطر کلاج؛ و این آدم هم طبق گفته‌ی خودش راست دست بود و دست چپش رو خیلی کم استفاده می‌کرد. یعنی با یه تقریب خوب می‌شد گفت دردش اصلا ربطی به رانندگی نداره چون اگر می‌خواست ناشی از این باشه باید پای چپش درد می‌کرد و دست راستش. گفتش که کار و فشار خاصی هم به اون پا و دستش هم نیاورده این چندوقت. این قضیه خیلی غیر معمول به نظر میومد برای همین ازش پرسیدم به جز درد چیز غیر عادی‌ای احساس کرده این چندوقت یا نه. اولش گفت نه. ولی یه چند دیقه گذشت و جدای از اون بحث برگشت گفت پوست دستش هم چندروزیه حساسیت داده. اون حساسیتی که می‌گفت دقیقا روی همون دست چپش بود، پشت ساعدش یه تعدادی نقطه قرمز بود. به نسبت خیلی کم بودن و شبیه به یه حساسیت معمولی، ولی از طرف دیگه خیلی شبیه عکسایی بودن که از واسکولیت‌ها دیده بودم فقط تراکمشون کم بود. یه لحظه اون نقطه‌ها رو واسکولیت در نظر‌ گرفتم و اون درد غیر معمول مفصلاش و سِیر پیش‌رونده‌ش که می‌گفت استامینوفن جواب نمی‌ده رو به علامتا اضافه کردم و ذهنم جرقه زد که یه بیماری خود ایمنی می‌تونه کل قضیه رو توجیه کنه؛ و از اونجایی که روی مفصلاش متمرکز بود حدس زدم روماتوئید آرتریتیس باشه. با این حال علامتاش کافی نبودن و نمی‌شد قطعی همچین چیزی رو گفت. اصلا معلوم نبود آیا اون حساسیت واقعا واسکولیته یا نه. به هر حال بهش گفتم بیخیال مسکن خوردن بشه و بره پیش یه فوق تخصص روماتولوژی و کل علامتا و مخصوصا دستشو نشون بده تا تشخیص قطعی بگیره ازش. چون یه ویزیت پزشک قرار نبود ضرر خاصی بهش بزنه اما اگر این واقعا بیماری خود ایمنی بود و کنترلش استارت نمی‌خورد و پیشرفت می‌کرد خیلی ضرر بزرگ‌تری بهش می‌زد. بعد پیاده شدم و طرفو کلا فراموش کردم تا امروز.
امروز بهم گفت چندروز بعد از اون قضیه رفته بود پیش روماتولوژیست و اونم دقیقا همون تشخیص روماتوئید آرتریتیس گذاشته بود روش. توی استیج ابتدایی هم تشخیص داده شده بود. درمانشم استارت خورده بود و درداش هم خیلی کمتر شده بودن. به نظر میاد اون دردا واقعا ربطی به رانندگی نداشتن و اون نقطه‌های قرمز هم واسکولیت بودن. روماتولوژیسته بهش گفته بود شانس آوردی الان اومدی چون پتانسیل تخریب مفصلات خیلی زیاده و دیرتر میومدی درصد زیادی از مفصلات تخریب شده بودن. اینم متعاقبا کلی ازم تشکر کرد و کرایه رو هم هرچی اصرار کردم نذاشت حساب کنم😂به نظر میاد اولین تشخیص درستِ کلینیکالم رو قبل از ورود به بیمارستان تیک زدم.
سریال from یکی از غیر اصولی‌ترین فیلمنامه‌ها رو بین کارای معمایی‌ای که دیده‌م و خونده‌م داره. یکی از اصول مهمِ یه فیلمنامه‌ی معمایی اینه که تو یه تعادل بین طرح معما و حل معما داشته باشی. یعنی همزمان که معماهای جدید طرح می‌کنی و کنجکاوی مخاطب رو تحریک می‌کنی تا خودش رو توی روند داستان نگه داره، بخشی از معماهای قبلی رو حل کنی تا طرف دچار سرریز اطلاعاتی که بهش در طول داستان دادی نشه. این سریال از همون سیزن اولش تنها کاری که کرده طرح معماس و توی اون ساید دوم که حل معما هستش خیلی کند پیش رفته. همین باعث شده تعادلش از این نظر بهم بخوره و یه فیلمنامه داشته باشیم با میزان زیادی از دیتیل که درصد زیادیشون به جای خاصی نرسیدن. این میزان از دیتیل بدون نتیجه‌گیری فقط باعث می‌شه مخاطب overload کنه و از یه جایی به بعد کلا دیتیلا رو فراموش کنه؛ که این قضیه توی پایان‌بندی تاثیر می‌ذاره و موقعی که فیلمنامه می‌خواد از همه‌ی دیتیل‌هایی که داده نتیجه‌گیری کنه باعث می‌شه اکثر مخاطبا نتونن کامل متوجهش بشن. چون طبق اصول در روند داستان آروم آروم ازشون نتیجه نگرفته. برای همین پایان‌بندی خوبی رو من در انتظار این سریال نمی‌بینم. حدس می‌زنم دلیل ترند شدنش با این فیلمنامه‌ی به نسبت ضعیف هم صرفا به خاطر اینه که بخشی از سازنده‌هاش با سریال lost مشترک بودن. هرچند خودِ لاست هم فیلمنامه‌ش تا حدی همچین نقصی رو داره اما این فرام دیگه خیلی نوبره.
Pillars of Creation
سریال from یکی از غیر اصولی‌ترین فیلمنامه‌ها رو بین کارای معمایی‌ای که دیده‌م و خونده‌م داره. یکی از اصول مهمِ یه فیلمنامه‌ی معمایی اینه که تو یه تعادل بین طرح معما و حل معما داشته باشی. یعنی همزمان که معماهای جدید طرح می‌کنی و کنجکاوی مخاطب رو تحریک می‌کنی…
شما اگر dark رو دیده باشید و به فیلمنامه‌ش دقت کنید متوجه می‌شید این اصل مهم رو خیلی خوب رعایت کرده. داستان و دنیاش در عین حال که‌ گسترش پیدا می‌کنن و معماها و سوال‌های جدید مطرح می‌کنن، بخشی از معماهای قبلی رو حل و نتیجه‌گیری می‌کنن؛ که همین نتیجه‌گیریا عامل گسترش دنیاش و معماهای جدیدشه. یه لوپ کامل که خودشو هی تکرار می‌کنه. در نهایت هم با وجود پیچیدگی‌های خیلی زیادش همه‌ی معماها رو حل و ازشون نتیجه‌گیری می‌کنه و یه پایان‌بندی عالی و یه فیلمنامه‌ی شاهکار تحویل می‌ده. حالا تصور کنین فیلمنامه‌ی دارک که چندبرابر فرام پیچیده‌س می‌خواست همون راه فرام رو طی کنه. از مسترپیس تبدیل به چیزی می‌شد که به درد سبزی‌فروشی هم نمی‌خوره.

یا مثلا از معمایی‌هایی که اخیرا اومدن silo خیل خوب این اصل رو رعایت کرده. با وجود اینکه فقط دوتا سیزن ازش اومده بیرون یه گسترش عالی توی داستان و دنیاش اعمال کرده و همزمان هم مخاطب رو کنجکاو و مشتاق نگه داشته برای سیزنای بعد.
اولین روزی که احساس کنم اونقدری پولدار شده‌م که با شرکتای داروسازی بزرگ رقابت کنم یه کارآزمایی بالینی راه می‌ندازم که اثبات کنم تزریق چای به صورت وریدی تاثیرش از مورفین و متادون بیشتره.
تا اونموقع این حقیقت رو برای خودم نگه می‌دارم که سهامشون سقوط نکنه و سرمو نکنن زیر آب.
Forwarded from Antarctica☕❄ (Yas)
Pillars of Creation
اولین روزی که احساس کنم اونقدری پولدار شده‌م که با شرکتای داروسازی بزرگ رقابت کنم یه کارآزمایی بالینی راه می‌ندازم که اثبات کنم تزریق چای به صورت وریدی تاثیرش از مورفین و متادون بیشتره. تا اونموقع این حقیقت رو برای خودم نگه می‌دارم که سهامشون سقوط نکنه و سرمو…
یه فکت رندوم چون بحث چایه
من یه چیزی رو تازه فهمیدم. اینکه طعم و کیفیت چای سماور با سماور روگازی و با کتری کاملا فرق داره! حالا چای‌ساز و اینا که هیچی.
و مامان بابام اینا و کلا ترکا مثل اینکه برای چای سماوری ارزش و احترام بیشتری قائلن و بیشتر می‌پسندنش.😂🤷🏻‍♀
Forwarded from خبرفوری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 ترامپ بدون هیچ توضیحی ی کلیپ از بمب افکن های B2 آمریکا منتشر کرد :

+بنظر میاد خبریه.

⭐️ @iRan_Efsha_News
خبرفوری
🔴 ترامپ بدون هیچ توضیحی ی کلیپ از بمب افکن های B2 آمریکا منتشر کرد : +بنظر میاد خبریه. ⭐️ @iRan_Efsha_News
نکته‌ی بامزه‌ی این ویدیو به جز اون بخش آهنگش، ثانیه 27ام ویدیوعه که اون حالت ابر و بخار اطراف بمب افکن دیده می‌شه. به این پدیده می‌گن vapor cone. در مواقعی اتفاق میفته که سرعت یه متحرک نزدیک به سرعت صوت (1 ماخ) می‌شه. در چنین شرایطی فشار هوا اطراف اون متحرک به سرعت کم می‌شه و چون خیلی سریع اتفاق می‌افته و مبادله‌ی گرما با محیط نمی‌تونه اتفاق بیفته، دمای هوای اطراف جنگنده سریع افت می‌کنه. این افت دما باعث می‌شه رطوبت هوایی که اون اطراف وجود‌ داره خودشو به شکل یه ابر نشون بده.
البته بمب افکن b2 به خاطر شکل خاصش زیاد اون حالت مخروطی ابر و cone شکل نمی‌گیره اطرافش. اون حالت مخروطی رو بیشتر توی جنگنده‌ها می‌شه دید.
داخل این دوتا ویدیو vapor cone خیلی خوب مشهوده. ویدیو سمت چپی از راکت استارشیپ شرکت اسپیس ایکس و ویدیو سمت راستی از یه جنگنده‌ی F18.

خیلیا این رو با شکستن دیوار صوتی اشتباه می‌گیرن. درحالی که این پدیده ربطی به شکستن دیوار صوتی نداره صرفا اون شتاب گرفتن و نزدیک شدنِ سریع به سرعت صوته که باعثشه. و اینکه جنگنده‌ها اصلا اجازه ندارن توی ارتفاع پایین با سرعت صوت و بیشتر از اون پرواز کنن و اگر این جنگنده می‌خواست این کار رو بکنه پرده‌ی گوش همه‌ی این آدما پاره می‌شد.
شما تاحالا دیدین یه نفر درمورد توییتر فارسی و آدماش نظرش مثبت باشه؟ یا حداقل کمی میانه‌روتر باشه و بگه علاوه بر آدمای مزخرف آدمای اوکیی هم داره؟ من که ندید‌ه‌م خودم. در عوض هر آدمی رو که دیدم درموردش نظر بده، با هر عقیده، ساید، سلیقه، جناح و جهت‌گیری معتقد بوده توییتر یه اپ مزخرف با آدمای مزخرف‌تره. این قضیه‌ی متفق‌القول بودن همه به مزخرف بودن آدمای توییتر فارغ از سایدی که دارن از نظر من زیاد معمول نیست؛ و من رو به این سمت سوق می‌ده که این عقیده نمی‌تونه به خاطر خود آدمای توییتر باشه، بلکه به خاطر ساختار این اپ و نحوه‌ی اینترکشن بین آدماشه.

از اونجایی که سیاست‌مدارا برای انتقال سریع پیاماشون به صورت پابلیک اکثرا از این اپ استفاده می‌کنن می‌شه گفت توییتر سیاسی‌ترین سوشال مدیای دنیاست. که این باعث می‌شه اکثر یوزرهای این سوشال مدیا به صورت پایه یه جهت‌گیری چه توی سیاست چه توی نظریات اجتماعی داشته باشن. منظورم از جهت‌گیری صرفا چپ و راست و اقتدارگرا و آنارشیست نیست؛ همین که مثلا فرد عقیده داشته باشه توی دیت چه کسی باید حساب کنه خودش یه نوع جهت‌گیریِ ساده‌س. و خیلی کم پیش میاد که یه یوزر هیچ جهت‌گیری‌ای در هیچ زمینه‌ای نداشته باشه. از طرف دیگه، ساختار هر توییت داخل این اپ به صورت دیفالت یه ساختار با تعداد کلمات محدود هستش. یعنی فردی که می‌خواد نظرش رو بیان کنه اونقدری نمی‌تونه گسترده توضیح بده و باید به یه تعداد کلمات و جملات محدود بسنده کنه. که این گسترده نبودن توضیح باعث سوگیری بیشتر می‌شه چون افرادی که می‌خونن اون توییت رو طبق جهت‌گیری ذهنی خودشون قضاوت می‌کنن اون فرد رو. و برای همین خیلی وقتا می‌بینیم فردی که توییت زده بعد از ایمپرشن گرفتن مجبور می‌شه یه توییت دیگه بزنه تا توییت قبلشو بیشتر توضیح بده و جلوی برداشت‌های اشتباه رو بگیره.

علاوه بر دو نکته‌ی بالا، یه چیز منحصر به فردی درمورد توییتر وجود داره اینه که فیدش اونقدری شخصی‌سازی شده و personalized نیست. یعنی برخلاف تلگرام که شما آزادی عمل کامل داری اون چیزی که نمیخوای رو کاملا دنبال نکنی و ازش لفت بدی، و برخلاف اینستا که میاد و صرفا ویدیوهایی که تایپتن رو نشونت می‌ده، توی توییتر همچین آزادی عملی به این عمق وجود نداره. هرچند کمی آزادی عمل برای دنبال کردن محتوای دلخواه رو به عنوان یه سوشال مدیا طبیعتا داره، اما اونقدری ساختار فید و تایملاین شخصی‌سازی شده نیست و فرد علاوه بر مواجه شدن با توییتایی که باهاشون موافقه به طور پیوسته با نظراتی مواجه می‌شه که باهاشون مخالفه.

حالا با وجود سه نکته‌ی بالا به دینامیک رفتاری آدما توی توییتر نگاه بندازید: آدم‌هایی که جهت گیری دارن، توییت‌هایی که توضیحات گسترده نیستن و فقط به چند جمله محدودن و در نهایت فیدی که اونقدری شخصی‌سازی شده نیست و نظرات مختلف رو به این آدما نشون می‌ده. همچین ساختاری یه ملغمه‌ای از آدم‌ها با دیدگاه‌های مختلف رو به طور پیوسته مقابل هم قرار می‌ده و به طور پیوسته بحث و جدل‌هایی رو بینشون شکل می‌ده.

از نظر من دقیقا همین دینامیک رفتاری منحصر به فرد داخل این اپه که باعث می‌شه هرکسی با هر عقیده‌ای فکر کنه چه آدم‌های مزخرفی داخل توییتر وجود دارن. درحالی که این آدم‌ها همون آدم‌های داخل جامعه هستن و توییتر هم یه اسلایس از آدم‌های واقعی‌ای هستش که توی یه جامعه وجود دارن: آدم‌هایی با هزار عقیده‌‌ی مختلف که هرکدوم فکر می‌کنن عقیده خودشون درسته و بقیه اشتباه می‌کنن و کسایی که هم‌نظرشون نیستن مزخرفن. تنها تفاوتش اینه که توی دنیای واقعی، افراد این میزان از نظرات مخالف و متفاوت رو نسبت به نظرات خودشون نمی‌شنون. پس به عبارتی از نظر من تنفر مردم از آدمای توییتر، تنفر از خود اون آدم‌ها نیست؛ بلکه تنفر از این حقیقتِ جوامع انسانیه که همه‌ی آدما هم عقیده‌شون نیستن. توییتر این حقیقت رو رک و عریان بهمون نشون می‌ده و این چیزی نیست که ما ازش خوشمون بیاد.
پریشب توی ترمینال منتظر نشسته بودم یه دختری که حدودا می‌خورد 22 23 سالش باشه اومد پرسید که اتوبوس فلان جا اینجا وایمیسته؟ گفتم آره همینجا. به نظر میومد اولین بارشه داره می‌ره. ازم پرسید دانشجو ام یا نه و گفتم آره و یه چنتا سوال هم درمورد دانشگاهاش و تایم باز شدن و اینجور چیزا پرسید، وسط صحبت یه دختر دیگه که به نظر میومد خواهر کوچیکترش باشه اضافه شد. از اونجایی که این تایم سال تایم ثبت نام نیست و اینا طبیعتا باید اون دانشگاه قبلا قبول می‌بودن که الان برن، ازشون پرسیدم که اولین باره دارید می‌رید و چطور تاحالا نرفتید برای دانشگاهه؟ گفتن که ارشد غیرحضوری بوده و الان دارن برای کارای مدرک می‌رن. حدس زدم برای مدرک ارشد خواهر بزرگتره دارن میرن و کوچیکتره صرفا داره همراهش میاد. خلاصه که یه سری راهنماییای دیگه درمورد اینکه چندساعته می‌رسه و کجاها می‌تونن برن و اینجور چیزا کردم و اینا هم تشکر کردن و رفتن.
اتوبوس رسید. رفتم سوار شدم و شانسی شماره صندلیم کنار اینا افتاده بود. حدودا ساعت دو شب بود و منم لپتاپم باز بود یه سری کارا رو داشتم جلو می‌بردم، این دوتا خواهر هم بیدار بودن. خواهر بزرگتره برای خودش و کوچیکتره چای ریخت و برای منم لطف کرد همینجور رندوم مرامی یه لیوان ریخت و داد بهم. گفتش که خیلی مشغول به نظر میای و چیکار داری می‌کنی و اینطوری صحبتمون شروع شد. بعد از یه ربع بیست دیقه که صحبت کردیم ازش پرسیدم بعد از ارشد به دکترا خوندن هم فکر می‌کنه یا نه. گفتش که من که درسم خیلی سال پیش تموم شده و دکترام رو هم گرفتم الان دارم میرم برای کارای ارشد خواهرم. مین وایل منی که فکر می‌کردم نهایتا 23 سالش باشه با تعجب گفتم دکترا؟ خیلی سال پیش؟! مگه چندسالته؟ خیلی ریلکس، انگار که به پرسیده شدن این سوال عادت داشت گفتش که امسال میره توی 39 سالگی. اول فکر کردم داره ایستگاه منو می‌گیره😂 ولی دیتیلایی که می‌گفت با عقل جور درمیومد و اینکه دلیلی هم نداشت به یه آدم رندوم توی اتوبوس این عدد رو بگه. طرف جدی جدی 39 سالش بود و لیترلی 16 سال توی حدسم اشتباه کرده بودم😂 یکم بعدتر گفت که چندسالی هم هست که بیزینس خودشو راه انداخته و دفتر خودشو هم داره. تنها دلیلی که با اتوبوس داشت میومد هم این بود که از رانندگی تو شب خوشش نمیومد. در کل می‌شد گفت چه از لحاظ آکادمیک و چه از لحاظ مالی آدم موفقی بود توی زندگیش. بهش گفتم بیا از مغزت و ژن‌هات یه کپی بگیرم شاید تونستم ازشون اکسیر موفقیت و جوانی رو همزمان استخراج کنم و تولید انبوهش کنم و سودشم نصف نصف. خندید و گفت قبوله، و گفت کاش به این سادگیا بود. گفتم چطور مگه؟ داستان اون مسیری که طی کرده بود تا به اینجا برسه رو تعریف کرد. مسیر خیلی پر پیج و خم و سختی بود و به قول خودش اصلا به این سادگیا نبود. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که توی مسیر بیزینسش دوبار ورشکست کامل شده بود. وضعیتی که از بعد ورشکستگیاش توصیف می‌کرد وضعیتی نبود که هر کسی بتونه تحمل کنه و باهاشون کنار بیاد. با این حال بعد از هر دوبار بلند شده بود و این اراده رو داشت که ادامه بده و توی بار سوم بود که بیزینسش گرفته بود و تونسته بود به این نقطه برسه. درمورد این کمتر از سن‌ش به نظر رسیدن هم گفتش که یه بخشیش ژنتیک بوده ولی اصل کار این بود که 20 سال به طور پیوسته ورزش می‌کرد و یوگا کار می‌کرد. تغذیه‌ش هم خیلی حساب شده بود و خیلی دقت می‌کرد روش که چی می‌خوره و چی نمی‌خوره.
به این مقوله فکر می‌کنم که اراده قوی واقعا چه تاثیر زیادی روی موفقیت می‌تونه داشته باشه. هرچند موفقیت برایندی از هزار عامله اما اراده چیزیه که خیلی پتانسیل اینو داره بازی رو تغییر بده. هرکسی که جای این آدم بود بعد از دوبار ورشکست شدن بیخیال شده بود و کنار کشیده بود، حتی خود منم اونقدری این رو توی خودم نمی‌بینم که دوبار ورشکست کامل بشم و نای این رو داشته باشم که دوباره ادامه بدم برای بار سوم. اما این آدم این کار رو کرده بود و تونسته بود توی بار سوم همچنان ادامه بده و اشتباهاتش رو تکرار نکنه و بتونه سربلند بیرون بیاد از قضیه. برای همین از نظرم واقعا این آدم لیاقت موفقیتاش و زندگی عالی‌ش رو داشت. اینکه تونسته بود دیسیپلین ورزش و یوگاش و تغذیه سالمش رو هم اینهمه سال حفظ کنه خودش یه بخش جالب دیگه‌ی ماجرا بود. خلاصه که مواجهه‌ی جالبی بود و از اراده‌ش تا حدی سعی کردم الگو بگیرم. بلند شدنِ بعد از شکست‌ها رو جدی بگیرید دوستان که خیلی جوابه.
Forwarded from زبان‌شناسی و فراتر از آن (Χοršīd Sabūri)
به فراخور ۲۲ تیر ماه، روز بزرگداشت محمد بن موسی خوارزمی

از دیدگاه زبان‌شناسی تاریخی، واژهٔ الگوریتم (Algorithm) نمونه‌ای برجسته از فرایندهای وام‌گیری زبانی، سازگاری آوایی و بازتحلیل واژگانی است.

خاستگاه این واژه به نام محمد بن موسی خوارزمی، دانشمند ایرانی سدهٔ سوم هجری، بازمی‌گردد. نسبتِ جغرافیایی او در عربی به صورت "الخوارزمی" ثبت شد؛ اما هنگام ترجمهُ آثار او به لاتین در اروپای سده‌های میانه، این نام با الگوهای آوایی و نوشتاری لاتین سازگار شد و صورت‌هایی چون Algorismi و Algorismus پدید آمد. این صورت‌ها سرانجام در زبان‌های اروپایی به واژهٔ algorithm تبدیل شدند. در این فرایند، بخشی از ساخت اصلی نام در گذر از عربی به لاتین دچار بازتحلیل (reanalysis) شد؛ به‌گونه‌ای که تکواژ معرفه‌ساز "الـ" عربی ، دیگر به‌عنوان یک نشانهٔ دستوری مستقل شناخته نشد و در پیکر واژهٔ جدید ادغام گردید. همچنین معنای واژه از یک نام خاص (نام یک دانشمند) به یک مفهوم عام علمی گسترش یافت؛ یعنی از اشاره به روش‌های محاسباتی منسوب به خوارزمی، به معنای امروزیِ "روش گام‌به‌گام و نظام‌مند برای حل مسئله" رسید.

از این رو، "الگوریتم" تنها یک اصطلاح مربوط به رایانش و فناوری نیست، بلکه نمونه‌ای از پویایی زبان در بستر تاریخ علم است؛ واژه‌ای که مسیر آن از نام یک دانشمند ایرانی، با گذر از زبان‌های عربی و لاتین، به یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم علوم رایانه، هوش مصنوعی و ریاضیات نوین رسیده است.

#خورشید_صبوری

@beyondlinguistics
سر کلاس هماتولوژی استاده می‌گفت یه خانم معلم با تشخیص ALL (یه نوع سرطان خون خطرناک) داشته که اونقدری وضعیت مالی خوبی هم نداشته اما با این حال خیلی پیگیر روند درمانش بوده و برای زنده موندن تلاش می‌کرده. این‌ وسط یه خَیّری پیدا شده بود که هزینه‌های درمانشو به عهده گرفته بود. با وجود تلاش زیادی که خود طرف برای خوب شدن می‌کرد سرطانش به استیجی رسیده بود که نیاز به پیوند مغز استخوان داشت‌. اما خواهر و برادرش اونقدری فاکتورای ایمونولوژیکشون باهاش match نبود که بخوان از اون‌ها پیوند رو انجام بدن چون احتمالش زیاد بود بدنش پس بزنه پیوند رو. رفته بودن توی بانک جهانی اهدا کنندگان مغز استخوان سرچ زده بودن و یه نفر پیدا شده بود که فاکتوراش با درصد خیلی بالایی باهاش match بود اگر از اون براش پیوند می‌زدن احتمال موفقیت و زنده موندنش بالا بود. اما مشکل اینجا بود که اون طرف اسرائیلی بود. نه خود طرف از ایران می‌تونست بره اونجا پیوند رو انجام بده نه اون طرف می‌تونست بیاد ایران. و خانمه به خاطر همچین دلیلی نتونسته بود پیوند رو انجام بده و فوت کرده بود. صرفا خواستم اطلاع بدم آخوند از رندوم‌ترین راه‌هایی که حتی فکرشم به ذهنمون نمی‌رسه داره این مردم رو می‌کشه.
Pillars of Creation
هر کورس با کارای عملی‌ش بین چهار تا پنج هفته طول می‌کشه به نظر میاد چهار پنج ماه دیگه همچنان قراره مهمونِ این اسپشیالیزیشن باشم
از پایان ددلاین چهار پنج ماهه‌ای که اونموقع گذاشته بودم چهار پنج ماه دیگه هم می‌گذره و همچنان تمومش نکرده‌م. یه وقفه‌ی خیلی بزرگ وسطش افتاد، اولش به خاطر دی ماه و روانِ فاکد آپی که سرش داشتم و بعدشم به خاطر قطعی نتِ وسط جنگ. موقع ددلاین گذاشتن باید وجودیت نکبت‌بار آخوند رو بیشتر در نظر می‌گرفتم.
Pillars of Creation
از پایان ددلاین چهار پنج ماهه‌ای که اونموقع گذاشته بودم چهار پنج ماه دیگه هم می‌گذره و همچنان تمومش نکرده‌م. یه وقفه‌ی خیلی بزرگ وسطش افتاد، اولش به خاطر دی ماه و روانِ فاکد آپی که سرش داشتم و بعدشم به خاطر قطعی نتِ وسط جنگ. موقع ددلاین گذاشتن باید وجودیت…
دوتا کورسش مونده‌‌. یکیش شبکه‌های عصبی کانولوشنی و اون‌یکی هم sequence modelها. می‌خوام یه چلنج توی لول veteran بذارم برای خودم و در طی این هفت روزِ باقی مونده به امتحان پاتولوژی ببینم می‌تونم همزمان هم کورس شبکه‌های کانولوشنی رو با کدنویسیاش جمع کنم و هم این امتحان 450 صفحه‌ای رو با نمره‌ی بالا ببندم یا نه.