Pillars of Creation
1.96K subscribers
290 photos
20 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
این عکس هم عکس جالبیه، برای 19 ژوئن. عکاسش نقاشی معروف شب پرستاره ونگوگ رو دوباره خلق کرده😂.
اون سیاره پرنوری که کنار درخته ونوسه.
یکی از قشنگ‌ترین عکسایی که ناسا این چندوقت منتشر کرد. 17 ژوئن ماه اومد جلوی ونوس و توی بعضی نقاط زمین ونوس دیگه دیده نمی‌شد. بعد از حدود یک ساعت ناپدید شدن، ونوس از پشت ماه بیرون اومد و باعث شد این عکس قشنگِ ماه در نزدیکی ونوس توسط یه رصد خونه داخل کانادا در روشنایی روز ثبت بشه.
البته دوتا عکس آخر مرتبط با کانجانکشن نبودن و فقط ونوس داخلشون بود که چون خیلی قشنگ بودن گفتم بذارمشون.
Pillars of Creation
این عکس برای 12 ژوئن همین ماهه که سه روز بعد از اوج مقارنه ثبت شده. همون طور که می‌بینید ونوس (سیاره سمت راستی) یکم از ژوپیتر بالاتر رفته و ازش دور شده. مقارنه رو به اصطلاح می‌گن "بوسه کیهانی"؛ عکاس هم این عکسو در کنار این دوتا سنگ ایستاده که حالت بوسه به…
ژوپیتر این روزا دیگه کم کم توی نور شدید غروب محو می‌شه و دیگه توی آسمون شب دیده نمی‌شه اما ونوس همچنان به عنوان درخشان‌ترین جرم آسمون شب بعد از ماه جایگاه خودشو حفظ می‌کنه.
برای دیدنش کافیه کمی بالاتر و نزدیک به محلی که خورشید غروب می‌کنه نگاه بندازید.
Pillars of Creation
هرمز (مشتری/ژوپیتر)
شباهت‌های زیاد بین اساطیر تمدن‌های مختلف چیزی بوده که همیشه توجه اسطوره‌شناس‌ها و کسایی که در این حیطه مطالعه دارن رو جلب کرده. اسطوره‌هایی که توسط انسان‌هایی با فرهنگ و زبان متفاوت شکل گرفتن اما شخصیت و عملکرد و قدرت‌های خیلی مشابهی دارن. این شباهت‌ها باعث شکل گیری شاخه‌ای اختصاصی از اسطوره‌شناسی به اسم اسطوره‌شناسی تطبیقی (Comparative mythology) شد که تمرکزش روی شباهت‌ها، تفاوت‌ها، الگوهای مشترک و ریشه‌های این الگوها در اساطیر تمدن‌های مختلف هستش.

توضیح‌های مختلفی برای این شباهت‌ها مطرحه.اولین توضیح، خاستگاه مشترک و اشتراک ریشه‌ای هستش. وقتی اقوامی از یک نیای مشترک جدا می‌شن، باورها و عقاید اسطوره‌ای‌شون رو هم با خودشون می‌برن و اون رو با فرهنگ بومی تطبیق می‌دن. مثل شباهت برخی از اساطیر ایران با هند به دلیل ریشه گرفتنشون از اقوام هنداروپایی. علاوه بر توضیح ریشه مشترک، حتی وقتی دو تمدن باهم ریشه مشترک هم نداشتن می‌تونستن با تماس تجاری، جنگ، مهاجرت یا همسایگی جغرافیایی اساطیر و باورهای همدیگه رو وام بگیرن و از هم تاثیر بپذیرن.

یکی از عمیق‌‌ترین فرضیه‌ها در این زمینه توسط یونگ مطرح شد: ناخوداگاه جمعی (collective unconscious) و کهن الگو (archetype). بر اساس این دیدگاه، یونگ عقیده داشت ذهن انسان صرف نظر از فرهنگ، دارای ساختارهای روانی مشترکی هستش که ناخوداگاه جمعی نامیده ‌می‌شه. الگوها و آرکیتایپ‌هایی مثل "قهرمان"، "پدر آسمانی"، "مادر زمین" یا "نبرد نظم و آشوب" در ذهن همه انسان‌ها به طور طبیعی شکل می‌گیرن چون از تجربه‌های مشترک بشری مثل تولد، مرگ، رعد و برق، خورشید و تاریکی نشات می‌گیرن. این توضیح می‌ده که چرا حتی تمدن‌هایی که هیچ تماسی با هم نداشتن اسطوره‌هایی با ساختارای مشابه خلق کرده‌ن.
Pillars of Creation
شباهت‌های زیاد بین اساطیر تمدن‌های مختلف چیزی بوده که همیشه توجه اسطوره‌شناس‌ها و کسایی که در این حیطه مطالعه دارن رو جلب کرده. اسطوره‌هایی که توسط انسان‌هایی با فرهنگ و زبان متفاوت شکل گرفتن اما شخصیت و عملکرد و قدرت‌های خیلی مشابهی دارن. این شباهت‌ها باعث…
مشاهدات یکسان و مشترک از از فرایندهای طبیعی یکی دیگه از دلایلی بود که مردم تمدن‌ها اساطیر با ویژگی‌های مشابه رو پدید می‌آوردن.

سیاره مشتری حدود دوازده سال طول می‌کشه تا یک دور کامل صورت‌های فلکی دایره البروج رو طی کنه که به نسبت بقیه سیاره‌ها زمان بیشتری رو صرف می‌کنه و سرعت آهسته‌تری داره. این حرکت کند و منظم، برای مردم تمدن‌های باستان به صورت وقار، اقتدار و ثبات تفسیر می‌شد برخلاف سیاره‌های دیگه مثل ناهید و تیر (عطارد/مرکوری) که حرکت سریع‌تری دارن. این قضیه باعث شد تمدن‌های باستان تجسم قدرت‌مندترین و بزرگ‌ترین اسطوره‌هاشون رو داخل این سیاره ببینن. از طرف دیگه این سیاره براشون نماد خوش‌اقبالی، عدالت، قدرت و فرمانروایی بود که این ویژگی‌ها به طور دیفالت با صفات یه خدای برتر همخونی داشت.

ریشه کلمه هرمز به اهورامزدا برمی‌گرده که طی چند مرحله از فارسی باستان تا فارسی پهلوی و فارسی نو به ترتیب به "اهورمزد"، "هورمزد" ، "هرمزد" و"هرمز" تغییر شکل پیدا کرده. در واقع ایرانیان باستان تجسم اهورا مزدا، بزرگترین خدای زرتشتی رو روی سیاره مشتری می‌دیدن و به همین دلیل اسم هرمز رو روی این سیاره گذاشته بودن.

اهورامزدا در اسطوره‌شناسی تطبیقی معادل "مردوک" در تمدن بابل هستش. هردو خدای برتر، آفریننده نظم از آشوب و عامل مشروعیت پادشاه‌ها بودن. از طرف دیگه اهورامزدا از نظر جایگاه (خدای برتر، پدر آسمانی و داور اخلاقی) معادل زئوس در اساطیر یونان و ژوپیتر در اساطیر روم هستش که هر سه تاشون خدای آسمان و ر راس سلسله مراتب الهی بودن. و جالب اینجاست که همونطور که در ایران باستان تجسم اهورامزدا رو روی سیاره مشتری می‌دیدن، در اساطیر یونان تجسم زئوس، در بابل تجسم مردوک و در روم تجسم ژوپیتر رو روی این سیاره می‌دیدن.
Forwarded from JESSICA's FLOOR (Rézvan)
تازگی‌ها انقدر درگیر مسائل مختلف شدم که وقت ندارم خیلی به چیزی واکنش نشون بدم و وقتی هم که فکر می‌کنم با خودم می‌گم اصلا چه نیازیه که نسبت به همه چیز نظری داشته باشی؟

ولی در مورد خودکشی ویکتور یالوم (پسر اروین یالوم که خودش هم روانشناس بوده) حرفایی که می‌شنوم دوباره محصولات مسخره بازی توییتر و بهانه‌تراشی جهت تایید رفتار تاکسیکه.

اول اینکه، اروین یالوم هر چقدر هم تو کارش خبره باشه، مثل پزشکی که نمی‌تونه فرزند خودش رو جراحی کنه، نمی‌تونه پسر خودش رو درمان کنه و از رفتار حرفه‌ای به دوره.

دوم اینکه دانش روانشناسی صرفا قرار نیست به بهتر شدن حال شما کمک بکنه چون اتفاقا کسایی که دانش بیشتری دارن نسبت به درمان مقاوم‌ترن. مکانیزم‌های دفاعی‌شون پیچیده‌تره و مغزشون با همون دانش گاهی فریبشون می‌ده حتی.

مورد سوم اینکه خودکشی یه شکست نیست. به هیچ وجه خودکشی رو تبلیغ نمی‌کنم چون ما اون لحظه از روی اضطراب و فشار فکری زیاد دچار مه مغزی می‌شیم و نمی‌تونیم زندگی رو اونطوری که هست و با تمام احتمالات زیادش ببینیم. ممکنه دو سال بعد اتفاقی برامون بیوفته که اگر امروز بمیریم، اون اتفاق و زندگی بعدش رو تجربه نکنیم. شخصا خودم بعد از این فکر همیشه به خودم می‌گم بعد از زندگی فرصت مرگ هست اما بعد از مرگ هرگز فرصت زندگی وجود نداره.
اما قضاوت کردن فردی که به انتخاب خودش مرگ رو پذیرفته، از تلقین‌های جامعه‌ست. مخصوصا جامعه‌ی ایران که هر چقدر هم مدرن بشه بافت مذهبی رو تو لایه‌های زیرین حفظ کرده.
Forwarded from JESSICA's FLOOR (Rézvan)
JESSICA's FLOOR
تازگی‌ها انقدر درگیر مسائل مختلف شدم که وقت ندارم خیلی به چیزی واکنش نشون بدم و وقتی هم که فکر می‌کنم با خودم می‌گم اصلا چه نیازیه که نسبت به همه چیز نظری داشته باشی؟ ولی در مورد خودکشی ویکتور یالوم (پسر اروین یالوم که خودش هم روانشناس بوده) حرفایی که می‌شنوم…
❗️رفتار مناسب در برابر افرادی که قصد خودکشی دارن چیه؟


برخلاف تصور عموم افراد، صحبت مستقیم از خودکشی نه تنها فرد رو به سمتش سوق نمی‌ده، بلکه تا حد زیادی بهش احساس شنیده شدن می‌ده.
فردی که به خودکشی فکر می‌کنه، در کنار برنامه‌ی آسیب زدن به خودش، به شدت درگیر فکر بقیه و برداشت جامعه و شرم درونی‌سازی شده از مفهوم خودکشیه.
در حدی که ممکنه این رو اصلا به کسی نگه یا بین شوخی‌هاش یه اشاره‌ی کوتاه بکنه چون نمی‌خواد که دیگران با ترحم بهش نگاه بکنن یا قضاوتش بکنن.

حتی اگر کسی اشاره‌ی خیلی کوتاهی به خودکشی کرد هم، با رفتار حرفه‌ای و لحن آروم و همدلانه ازش بپرسید که در مورد خودکشی چی فکر می‌کنه؟ بین فکر‌هاش، تصور آسیب زدن به خودش رو هم داره؟

به هیچ وجه بهش نگید «درست می‌شه» یا «خودکشی عاقلانه نیست» یا «پس اطرافیانت چی؟» یا حتی حرف‌های امیدوار کننده.

غریزه‌ی بقا از قوی‌ترین غریزه‌های انسانه. ببینید یه فرد چقدر تو فشار و فکر‌های سنگین غرق شده که داره برخلاف غریزه‌اش فکر می‌کنه! یه همچین بار سنگینی با دو تا جمله‌ی شما قرار نیست از بین بره.

در ضمن از روی حرف‌های شخص نمی‌تونید به هیچ وجه درکش کنید چون ممکنه چیزی که برای شما مهم نیست برای اون به شدت مهم باشه و ارزش‌های فردی شما متفاوت باشه، پس دغدغه‌هاش رو کوچیک نشمرید!

کنارش باشید، همدلانه و صادقانه گوش بدید.
احساس درک شدن و داشتن یه دوست خوب، به ما قدرت می‌ده که صبر کنیم و بیشتر بجنگیم.

در نهایت اگر دیدین خیلی جدیه، مثلا خداحافظی می‌کنه یا رفتارش آروم‌تر شده و چیزی رو به کسی می‌بخشه؛ به یه فرد امن اطلاع بدید. با مراکز درمانی تماس بگیرید و ببریدش مشاوره.
اگر هم به زندگیش دسترسی داشتید، وسایل آسیب‌زا رو دور کنید.

همراهی آگاهانه می‌تونه یه زندگی رو حفظ کنه.
♦️برای اولین بار، سلولی که از پایه ساخته شده، رشد کرده و تقسیم می‌شود
For the First Time, a Cell Built From Scratch Grows and Divides

یاسمن ساپلاک‌اوغلو
2026-07-01

#QUANTAMAGAZINE
خلاصه متن:
دانشمندان برای نخستین بار موفق شدند سلولی مصنوعی بسازند که از پایه و با استفاده از مواد غیرزنده تشکیل شده و قادر است رشد کند، DNA خود را همانندسازی کرده و تقسیم شود. این دستاورد که توسط تیمی به رهبری «کیت آدامالا» در دانشگاه مینه‌سوتا انجام شده، گامی مهم در درک چگونگی تبدیل مواد غیرزنده به حیات است. اگرچه این «اسپادسل‌ها» (Spudcells) به دلیل عدم خودکفایی در ساخت پروتئین‌ها و نیاز به منابع خارجی کاملاً زنده محسوب نمی‌شوند، اما پیشرفته‌ترین نمونه از تقلید عملکردهای بیولوژیکی در محیط آزمایشگاهی هستند. پژوهشگران در این پروژه با ترکیب سیستم‌های مختلف ژنتیکی و استفاده از پروتئین‌های غشایی برای تسهیل تقسیم سلولی، موفق شدند فرآیند چرخه سلولی را شبیه‌سازی کنند. این سلول‌های مصنوعی فاقد پیچیدگی موجودات زنده مدرن هستند و هنوز برای تکامل طبیعی به جهش‌های تصادفی نیاز دارند، اما این مطالعه دریچه‌ای تازه به سوی پاسخ به پرسش‌های وجودی درباره منشأ حیات و حداقل‌های لازم برای بقا گشوده است. تیم آدامالا با هدف اشتراک‌گذاری دانش و ابزارهای ساخت این سلول‌ها، سازمانی غیرانتفاعی به نام «بیوتیک» را تشکیل داده‌اند تا محققان سراسر جهان بتوانند در مسیر ارتقای این سیستم‌ها برای کاربردهای آینده، از جمله تولید دارو و مواد زیستی، گام بردارند. این موفقیت فنی در واقع ساخت اولین «هواپیمای برادران رایت» در دنیای زیست‌شناسی مصنوعی است که راه را برای شناخت بهتر ماهیت زندگی هموار می‌کند.

متن کامل فارسی:
‏https://jjs.pub/17327

#زیست‌شناسی_مصنوعی #سلول_مصنوعی #تقسیم_سلولی #زیست‌زایی_از_بی‌جان #کیت_آدامالا

‎دسته بندی
[#Science] [#Innovation] [#Technology]
‎[#علم] [#نوآوری] [#فناوری]

DANESHAGAHI NEWS
Cup Of Jamshid
FULLY AUTOMATED BY AI AGENT
2024-2026

⭐️چطور میتونم به بقا و گسترش نشریات تحت پوشش کمک کنم؟ (https://t.me/daneshagahi_CoJ/11946)
💡💡💡 لینک دونیت
https://buymeacoffee.com/soroushsarabi
https://buymeacoffee.com/soroushsarabi

@daneshagahi_coj
اخبار تحلیلی :: جام جمشید
♦️برای اولین بار، سلولی که از پایه ساخته شده، رشد کرده و تقسیم می‌شود For the First Time, a Cell Built From Scratch Grows and Divides یاسمن ساپلاک‌اوغلو 2026-07-01 #QUANTAMAGAZINE خلاصه متن: دانشمندان برای نخستین بار موفق شدند سلولی مصنوعی بسازند که از پایه…
یه چک کردم دیدم مقاله‌ش هنوز مرحله داوری رو کامل رد نکرده و صرفا یه پری‌ویو ازش اومده بیرون، با این حال همین پری‌ویو هم خیلی سر و صدا کرده. جدای از اینکه یه میخِ بزرگ به تابوت فرضیه‌ی الهی بودن حیات و اشرف مخلوقات بودن انسانه، خودش یه قدم خیلی بزرگ توی رسیدن به منشا اصلی حیاته.
یادمه سال پیش هم یه مقاله‌ای توی حیطه منشا حیات اومد که خیلی سر و صدا کرد. درمورد آزمایشی که یه گروه از محقق‌ها برای شبیه سازی محیط ابتدایی زمین انجام دادن و تونستن صرفا با اسپری کردن آب به داخل محفظه‌ای از گازهای ساده‌ای مثل نیتروژن، متان و آمونیاک به مولکول‌های پیش ساز حیات مثل گلایسین (نوعی آمینو اسید در ساختار پروتئین‌ها) و یوراسیل (نوعی باز آلی در ساختار RNA) برسن. مقاله‌ش خیلی جالبه اگر از دست امتحانا یکم خلاص بشم و وقت کنم یه خلاصه‌ای ازش می‌نویسم اینجا.

https://www.science.org/doi/10.1126/sciadv.adt8979
Pillars of Creation
پیش‌بینی من اینه که در آینده همچنان اکثریت مردم جوامع قراره خداباور باشن حتی اگر به دین خاصی گرایش نداشته باشن. چون دلیل اصلی وجود این مفهوم که "فرار از مرگ و پوچی زندگی" هستش همچنان قراره وجود داشته باشه. به عبارتی تا وقتی که گونه‌ی انسان به شکل بیولوژیک وجود داشته باشه و خواهان بقای ابدی باشه مفهوم خدا هم همچنان قراره وجود داشته باشه.
با این حال من همچنان روی پیش‌بینی قبلی‌م هستم. حتی اگر مطالعات منشا حیات به قدری پیشرفت کنن که ما انسان رو به طور کامل از صفر خلق کنیم، این قضیه باعث نمی‌شه جوامع انسانی ادیان و مفهوم خدا رو کنار بذارن. صرفا این مفاهیم رو ریبرند می‌کنن و دوباره ازشون استفاده می‌کنن. چون دلیل اصلی وجود این مفاهیم فرار از پوچی و بی‌معنی بودن زندگی و فرار از مفهوم مرگ هستن. برای یه موجود فناپذیر که به فناپذیر بودن خودش آگاهی داره، خیلی راحت‌تره که قبول کنه یه هدف والاتری وجود داره تا اینکه بخواد به این فکر کنه وجودیت و خودآگاهش صرفا ناشی از برهم‌کنش چندتا مولکوله.
یکی از هال‌مارک‌های افراد مبتلا به افسردگی عدم توانایی لذت بردن و عدم وجود انگیزه برای کارهایی که فرد اون‌ها رو خوشایند تلقی می‌کرد هستش که اصطلاحا بهش انهدونیا (Anhedonia) گفته می‌شه. افرادی که انهدونیا دارن حتی ممکنه برای انجام کارهای روزمره هم هیچ انگیزه‌ای نداشته باشن و برای حتی بلند شدن از تخت خواب تلاش زیادی رو صرف کنن. این قضیه برای اطرافیانِ افرادی که با افسردگی دست و پنجه نرم می‌کنن خیلی اوقات غیر قابل درک هستش و قضاوت‌های اشتباهی درموردشون انجام می‌دن. حقیقت اینجاست که فرد دارای انهدونیا خودش هم شاید بخواد از زندگی لذت ببره اما از لحاظ نوروساینتیفیک اختلال‌هایی که در مدارهای مرتبط با پاداش و انگیزش مغزش وجود دارن عامل این قضیه‌ن.

دیدگاه قبلی‌ای که درمورد سیستم پاداش مغز وجود داشت یک سیستم واحد بود و نقص‌های اون رو هم نقص‌های واحد در نظر می‌گرفتن. اما پژوهش‌های جدید نشون داده‌ن که سیستم پاداش مغز خیلی پیچیده‌تر هستش و حداقل سه مولفه و فاز متفاوت درموردش دخیل هستن:
1-خواستن و انگیزش (ًWanting)
2- لذت بردن (Liking)
3- یادگیری پاداش (Reward Learning)
فاز "خواستن" مربوط به مرحله‌ی قبل از رسیدن به پاداش هستش. مغز در این فاز محاسبه می‌کنه که آیا این کار ارزش انرژی مصرفی رو داره یا نه، و اگر داشته باشه انگیزه و میل برای اون کار و دریافت پاداشش ایجاد می‌کنه که فرد به سمتش حرکت کنه. فاز دوم یا "لذت بردن" مربوط به موقعی هست که فرد اون کار رو انجام داده یا محرک رو دریافت کرده و توی این مرحله ازش لذت می‌بره. فاز سوم یا یادگیری پاداش، مربوط به شکل‌گیری تداعی‌ها، بازنمایی‌ها و پیش‌بینی‌ها درمورد پاداش‌های آینده بر اساس تجربه‌های گذشته هستش. یعنی مغز در این مرحله تفاوت انتظاری که از پاداش اون کار داشت رو با پاداش واقعی‌ای که دریافت کرده مقایسه می‌کنه و محاسبه می‌کنه که آیا این کار رو دوباره در آینده انجام بده یا نه.
اختلال در هر کدوم از این فازها می‌تونه منجر به نوع متفاوتی از انهدونیا و افسردگی بشه.

مدار دوپامینی مزولیمبیک (Mesolimbic) مهم‌ترین مدار مرتبط با پاداش مغز هستش که بروز انهدونیا و افسردگی در اکثر موارد به دلیل نقص در این مداره. نورون‌های دوپامینی این مدار از ناحیه‌ای در ساقه مغز به اسم ناحیه تگمنتوم بطنی (VTA) شروع می‌شن و پیام‌های خودشون رو به نواحی مختلفی از مغز مثل نوکلئوس اکومبنس (NAc) در سیستم لیمبیک، قشر پره‌فرانتال (PFC) و نقاط دیگه‌ای از مغز ارسال می‌کنن. نوکلئوس اکومبنس مهم‌ترین مرکز محاسبه میزان لذت (فاز اول پاداش) و انگیزه در این مدار هستش. به همین دلیل اختلال در این هسته منجر به عدم محاسبه‌ی درست میزان لذت یک کار یا محرک توسط فرد می‌شه و باعث می‌شه فرد دچار بی‌انگیزگی بشه و اون کار رو استارت نزنه. برای مثال فرد پیش‌بینی می‌کنه ملاقات با دوستانش قرار نیست ارزش و لذتی داشته باشه و این کار رو انجام نمی‌ده. این محاسبه در اکومبنس به شدت وابسته به دوپامینه و میزان ترشحش مستقیما بر میزان انگیزه اثر گذاره. فاز دوم پاداش، که همون "لذت بردن" هستش برخلاف تصور به دوپامین وابسته نیست و نوروترنسمیترهای دیگه‌ای غیر از دوپامین درش دخیل هستن. که اختلالشون باعث اختلال در فاز دوم سیستم پاداش و عدم لذت بردن فرد و بروز افسردگی و انهدونیا می‌شن. اختلال در بخش‌های دیگه‌ای از این مدار باعث اختلال در فاز سوم پاداش، یعنی فاز یادگیری پاداش می‌شه. فرد دچار خطا در به خاطر سپردن پاداش می‌شه و حتی اگر دیروز از کاری لذت برده باشه مغزش اون کار رو جزو کارای لذت بخش قرار نمی‌ده تا در آینده سراغش بره.

یکی از دلایلی که داروهای ضد افسردگی رایج مثل SSRIها شکست می‌خورن اینه که این داروها به طور اختصاصی روی اون ناحیه و مداری که مشکل داره عمل نمی‌کنن. برای همین شناخت این که فرد در کدوم بخش از مغز و کدوم فاز از تفسیر لذت مشکل داره به انتخاب درمان بهتر کمک می‌کنه.

رفرنس‌ها:
1- https://www.nature.com/articles/s41398-025-03310-w
2- https://link.springer.com/article/10.1007/s40473-015-0044-3
من یه استادی توی دبیرستان داشتم که می‌گفت سواد این نیست که تو صرفا اطلاعاتت زیاد باشه؛ سواد اینه که تو بدونی کجا باید درمورد چه چیزی بگردی. تعریف به نسبت خوبی بود و یه مدتی هم تعریفم از سواد همین بود. اما یه سری نقص داخل این تعریف هستش. این چندوقت در طی ارتباطم با آدما به یه تعریف جدیدی از سواد رسیده‌م که به نسبت جامع‌تر و کامل‌تره. اونم اینه که سواد، درکِ درست از میزانِ پیچیدگی و complexity و تخمین درست از میزان ندانسته‌هاس. همه‌ی آدم‌ها می‌تونن از میزان دانسته‌هاشون اطلاع داشته باشن؛ اما اطلاع داشتن از میزان ندانسته‌ها کاری هستش که هرکسی نمی‌تونه انجام بده. درکِ کاملا دقیق از عمق میزان ندانسته‌ها غیر ممکنه و افراد صرفا می‌تونن یه تخمین و حدس ازش داشته باشن؛ و تخمینِ دقیق‌تر از این عمق فقط وقتی ممکنه که فرد بیشتر وارد عمق بشه و چشم اندازهای دوردست‌تری رو بتونه ببینه؛ و فردی که وارد عمق شده و تونسته تا حدی دوردست‌ها رو ببینه، تا حدی آگاه هست که مسائل چقدر می‌تونن پیچیده باشن و چقدر معادلات مختلفی درشون دخیل هستش که تغییر هرکدوم می‌تونه باعث تغییر نتیجه نهایی بشه‌. برای همین هرچقدر تخمین و درک فرد از میزان ندانسته‌هاش دقیق‌تر باشه سوادش هم بیشتره. من فردی که اطلاعات زیادی داشته باشه رو با سواد نمی‌دونم. فردی رو با سواد می‌دونم که به این آگاهی رسیده باشه هیچ مسئله‌ای به صورت تقلیل گرایانه و ساده‌سازی شده قابل حل نیست. کسی که تخمین دقیق‌تری درمورد ندانسته‌هاش زده باشه و آگاه باشه که عمر و ظرفیتش اونقدری نیست که بتونه به انتهای عمق برسه و همه‌ی معادله‌های دخیل رو بدونه و در نظر بگیره. برای همین جدیدا نمی‌تونم حرف و نظر کسایی که مطمئن صحبت می‌کنن رو جدی بگیرم؛ و حتما باید درصدی از شک رو توی خط فکری یا حرفای طرف احساس کنم تا بخوام اون نظر یا حرف رو در نظر بگیرم. چون اون شک تا حدی به من می‌قبولونه که فرد از میزان پیچیدگی آگاهی داره و می‌دونه که چه چیزایی رو نمی‌دونه و همزمان با در نظر گرفتن این‌ها داره این نظر رو بیان می‌کنه.
از نورون تا هوش ◇---<
پژوهشگران با مطالعه شبکه‌های عصبی مصنوعی RNN نشان دادند که همان الگوریتمِ هندسی پیدا شده در مغز در هوش مصنوعی هم به طور خودجوش بروز می‌کند.
این قضیه که نوروساینتیست‌ها میان و فرضیه‌های خودشون رو روی شبکه‌های عصبی مصنوعی پیاده می‌کنن تا نتیجه رو ببینن و فرضیه رو بررسی کنن خیلی مقوله‌ی جالبیه. چون اصلا این شاخه به هدفِ این کار ساخته نشده بود و هدف این بود که با الهام از مغز به یه ساختاری برای یادگیری و شناسایی الگو برای کامپیوتر برسن؛ بعدتر اومدن دیدن که می‌تونن ازش به عنوان یه بستر آزمایشی برای فرضیه‌های نوروساینتیفیک استفاده کنن. چون رفتار جمعی نورون‌ها داخل این شبکه‌های مصنوعی خیلی به رفتار جمعی نورون‌های مغز شبیه بود؛ و اینکه برخلاف مغزِ یه آدم می‌تونستن مشاهده پذیری و کنترل کامل روی نورون‌ها داشته باشن.
جالب اینجاست برای آزمایش فرضیه‌ها اکثرا از RNNها (شبکه‌های عصبی بازگشتی) استفاده می‌کنن چون ساختار، معماری و دینامیک رفتاری نورون‌های داخلش خیلی شبیه به دینامیک رفتاری نورون‌های مغزه.
اقا امروز صبح یه ماجرای جالبی پیش اومد واسم. به محض اینکه نشستم داخل اسنپ این راننده‌ش منو شناخت. ولی من یه مدتی طول کشید یادم بیاد طرف کی بوده. قضیه‌ش برمیگرده به یکی دو ماه پیش که اسنپ دقیقا با همین راننده برام افتاده بود. اون موقع تو ماشین همینجور رندوم داشتیم صحبت می‌کردیم درمورد چیزای مختلف، بعد بحث کشیده‌ شد به رشته‌م. این برگشت بهم گفت که ساعتای طولانی‌ای رو توی روز رانندگی می‌کنه و دست و پاش درد گرفته جدیدا به این خاطر. برای درد هم یه مدتی بود استامینوفن می‌خورد ولی جدیدا استامینوفنه جواب نمی‌داد. ازم پرسید چه قرص دیگه‌ای بخوره به جاش. ازش درمورد این درداش پرسیدم چیز خاصی به نظر نمیومد و فقط یه نکته عجیبی داشت: دردش توی آرنج چپش بود و زانوی راستش. درحالی که توی رانندگی داخل شهر بیشترین پایی که درگیره و بهش فشار میاد پای چپه به خاطر کلاج؛ و این آدم هم طبق گفته‌ی خودش راست دست بود و دست چپش رو خیلی کم استفاده می‌کرد. یعنی با یه تقریب خوب می‌شد گفت دردش اصلا ربطی به رانندگی نداره چون اگر می‌خواست ناشی از این باشه باید پای چپش درد می‌کرد و دست راستش. گفتش که کار و فشار خاصی هم به اون پا و دستش هم نیاورده این چندوقت. این قضیه خیلی غیر معمول به نظر میومد برای همین ازش پرسیدم به جز درد چیز غیر عادی‌ای احساس کرده این چندوقت یا نه. اولش گفت نه. ولی یه چند دیقه گذشت و جدای از اون بحث برگشت گفت پوست دستش هم چندروزیه حساسیت داده. اون حساسیتی که می‌گفت دقیقا روی همون دست چپش بود، پشت ساعدش یه تعدادی نقطه قرمز بود. به نسبت خیلی کم بودن و شبیه به یه حساسیت معمولی، ولی از طرف دیگه خیلی شبیه عکسایی بودن که از واسکولیت‌ها دیده بودم فقط تراکمشون کم بود. یه لحظه اون نقطه‌ها رو واسکولیت در نظر‌ گرفتم و اون درد غیر معمول مفصلاش و سِیر پیش‌رونده‌ش که می‌گفت استامینوفن جواب نمی‌ده رو به علامتا اضافه کردم و ذهنم جرقه زد که یه بیماری خود ایمنی می‌تونه کل قضیه رو توجیه کنه؛ و از اونجایی که روی مفصلاش متمرکز بود حدس زدم روماتوئید آرتریتیس باشه. با این حال علامتاش کافی نبودن و نمی‌شد قطعی همچین چیزی رو گفت. اصلا معلوم نبود آیا اون حساسیت واقعا واسکولیته یا نه. به هر حال بهش گفتم بیخیال مسکن خوردن بشه و بره پیش یه فوق تخصص روماتولوژی و کل علامتا و مخصوصا دستشو نشون بده تا تشخیص قطعی بگیره ازش. چون یه ویزیت پزشک قرار نبود ضرر خاصی بهش بزنه اما اگر این واقعا بیماری خود ایمنی بود و کنترلش استارت نمی‌خورد و پیشرفت می‌کرد خیلی ضرر بزرگ‌تری بهش می‌زد. بعد پیاده شدم و طرفو کلا فراموش کردم تا امروز.
امروز بهم گفت چندروز بعد از اون قضیه رفته بود پیش روماتولوژیست و اونم دقیقا همون تشخیص روماتوئید آرتریتیس گذاشته بود روش. توی استیج ابتدایی هم تشخیص داده شده بود. درمانشم استارت خورده بود و درداش هم خیلی کمتر شده بودن. به نظر میاد اون دردا واقعا ربطی به رانندگی نداشتن و اون نقطه‌های قرمز هم واسکولیت بودن. روماتولوژیسته بهش گفته بود شانس آوردی الان اومدی چون پتانسیل تخریب مفصلات خیلی زیاده و دیرتر میومدی درصد زیادی از مفصلات تخریب شده بودن. اینم متعاقبا کلی ازم تشکر کرد و کرایه رو هم هرچی اصرار کردم نذاشت حساب کنم😂به نظر میاد اولین تشخیص درستِ کلینیکالم رو قبل از ورود به بیمارستان تیک زدم.
سریال from یکی از غیر اصولی‌ترین فیلمنامه‌ها رو بین کارای معمایی‌ای که دیده‌م و خونده‌م داره. یکی از اصول مهمِ یه فیلمنامه‌ی معمایی اینه که تو یه تعادل بین طرح معما و حل معما داشته باشی. یعنی همزمان که معماهای جدید طرح می‌کنی و کنجکاوی مخاطب رو تحریک می‌کنی تا خودش رو توی روند داستان نگه داره، بخشی از معماهای قبلی رو حل کنی تا طرف دچار سرریز اطلاعاتی که بهش در طول داستان دادی نشه. این سریال از همون سیزن اولش تنها کاری که کرده طرح معماس و توی اون ساید دوم که حل معما هستش خیلی کند پیش رفته. همین باعث شده تعادلش از این نظر بهم بخوره و یه فیلمنامه داشته باشیم با میزان زیادی از دیتیل که درصد زیادیشون به جای خاصی نرسیدن. این میزان از دیتیل بدون نتیجه‌گیری فقط باعث می‌شه مخاطب overload کنه و از یه جایی به بعد کلا دیتیلا رو فراموش کنه؛ که این قضیه توی پایان‌بندی تاثیر می‌ذاره و موقعی که فیلمنامه می‌خواد از همه‌ی دیتیل‌هایی که داده نتیجه‌گیری کنه باعث می‌شه اکثر مخاطبا نتونن کامل متوجهش بشن. چون طبق اصول در روند داستان آروم آروم ازشون نتیجه نگرفته. برای همین پایان‌بندی خوبی رو من در انتظار این سریال نمی‌بینم. حدس می‌زنم دلیل ترند شدنش با این فیلمنامه‌ی به نسبت ضعیف هم صرفا به خاطر اینه که بخشی از سازنده‌هاش با سریال lost مشترک بودن. هرچند خودِ لاست هم فیلمنامه‌ش تا حدی همچین نقصی رو داره اما این فرام دیگه خیلی نوبره.
Pillars of Creation
سریال from یکی از غیر اصولی‌ترین فیلمنامه‌ها رو بین کارای معمایی‌ای که دیده‌م و خونده‌م داره. یکی از اصول مهمِ یه فیلمنامه‌ی معمایی اینه که تو یه تعادل بین طرح معما و حل معما داشته باشی. یعنی همزمان که معماهای جدید طرح می‌کنی و کنجکاوی مخاطب رو تحریک می‌کنی…
شما اگر dark رو دیده باشید و به فیلمنامه‌ش دقت کنید متوجه می‌شید این اصل مهم رو خیلی خوب رعایت کرده. داستان و دنیاش در عین حال که‌ گسترش پیدا می‌کنن و معماها و سوال‌های جدید مطرح می‌کنن، بخشی از معماهای قبلی رو حل و نتیجه‌گیری می‌کنن؛ که همین نتیجه‌گیریا عامل گسترش دنیاش و معماهای جدیدشه. یه لوپ کامل که خودشو هی تکرار می‌کنه. در نهایت هم با وجود پیچیدگی‌های خیلی زیادش همه‌ی معماها رو حل و ازشون نتیجه‌گیری می‌کنه و یه پایان‌بندی عالی و یه فیلمنامه‌ی شاهکار تحویل می‌ده. حالا تصور کنین فیلمنامه‌ی دارک که چندبرابر فرام پیچیده‌س می‌خواست همون راه فرام رو طی کنه. از مسترپیس تبدیل به چیزی می‌شد که به درد سبزی‌فروشی هم نمی‌خوره.

یا مثلا از معمایی‌هایی که اخیرا اومدن silo خیل خوب این اصل رو رعایت کرده. با وجود اینکه فقط دوتا سیزن ازش اومده بیرون یه گسترش عالی توی داستان و دنیاش اعمال کرده و همزمان هم مخاطب رو کنجکاو و مشتاق نگه داشته برای سیزنای بعد.
اولین روزی که احساس کنم اونقدری پولدار شده‌م که با شرکتای داروسازی بزرگ رقابت کنم یه کارآزمایی بالینی راه می‌ندازم که اثبات کنم تزریق چای به صورت وریدی تاثیرش از مورفین و متادون بیشتره.
تا اونموقع این حقیقت رو برای خودم نگه می‌دارم که سهامشون سقوط نکنه و سرمو نکنن زیر آب.