Forwarded from Gregory Hausdorff
#عباس_قراگوزلو
لطفا کمک کنید که اسمش شنیده بشه تا پیگیری ای اتفاق بیفته و خانوادهاش از نگرانی در بیان.
Pillars of Creation
ضحاک ماردوش و فریدون گفتار نخست : کشته شدن مرداس، پدر ضحاک به فریب اهریمن در آن روزگاران (1) در دشت سوارانِ نیزهگذار (2) شاهی نیکسرشت به نام مرداس بود که بسیار عادل و با داد و دهش بود. یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزه گذار گرانمایه هم شاه…
ضحاک ماردوش و فریدون
گفتار دوم : خوالیگری کردن اهریمن و روییدن مارها بر دوش ضحاک
پس از همدست شدن ضحاک به خون پدرش و نشستن بر تخت او، اهریمن خود را به سان جوانی سخنگو و پاک بیاراست و به درگاه ضحاک رفت. او ضحاک را بسیار تمجید کرد و خود را خوالیگری (1) زبردست خواند. ضحاک، کلید خورشخانهی شاهی را بدو سپرد.
در آن زمان، خوراک بیشتر مردم از گیاهان بود و پرورش جانوران برای بهره از گوشت آنها چندان رایج نبود. اهریمن بدکردار آهنگ کشتن جانوران کرد و از مرغان و چارپایان خوراکهایی را فراهم آورد. بدین سان، ضحاک را همچون شیر، با خوردن گوشت و خون پرورش داد و دلیر ساخت و کاری کرد تا هرچه به ضحاک امر دهد، آن را انجام دهد.
اهریمن بدو گفت: ای پادشاه، همیشه شاد و فرمانروا باشی، اگرچه دانم مرا این جایگاه نیست اما از آنجا که تو را سخت دوست دارم، خواهان آنم که شاه دستوری دهد تا دو دوش او را ببوسم و چشم و روی خود را بر آن بمالم.
پینوشتها :
1- خوالیگری به معنای طباخی و آشپزی هستش.
گفتار دوم : خوالیگری کردن اهریمن و روییدن مارها بر دوش ضحاک
پس از همدست شدن ضحاک به خون پدرش و نشستن بر تخت او، اهریمن خود را به سان جوانی سخنگو و پاک بیاراست و به درگاه ضحاک رفت. او ضحاک را بسیار تمجید کرد و خود را خوالیگری (1) زبردست خواند. ضحاک، کلید خورشخانهی شاهی را بدو سپرد.
بدو گفت اگر شاه را در خورم
یکی نامور پاک خوالیگرم
چو بشنید ضحاک بنواختش
ز بهر خورش جایگه ساختش
در آن زمان، خوراک بیشتر مردم از گیاهان بود و پرورش جانوران برای بهره از گوشت آنها چندان رایج نبود. اهریمن بدکردار آهنگ کشتن جانوران کرد و از مرغان و چارپایان خوراکهایی را فراهم آورد. بدین سان، ضحاک را همچون شیر، با خوردن گوشت و خون پرورش داد و دلیر ساخت و کاری کرد تا هرچه به ضحاک امر دهد، آن را انجام دهد.
ز هر گوشت از مرغ و از چارپاینخست برای ضحاک خوراکی از زرده تخم مرغ فراهم آورد و با آن خوراک، او را نیرومند ساخت. روزهای دیگر خوراکهایی از کبک، مرغ، بره و راسته گاو به پیشگاه ضحاک تقدیم کرد. چون ضحاک از آن خوراکها بخورد، بیشتر دل به اهریمن سپرد و از عملش شگفت آمد. ضحاک به خوالیگر گفت: ای نیکخو، هر آرزویی داری از من بخواه تا برایت فراهم کنم.
خورشگر بیاورد یک یک به جای
به خونش بپرورد بر سان شیر
بدان تا کند پادشا را دلیر
سخن هر چه گویدش فرمان کند
به فرمان او دل گروگان کند
چو ضحاک دست اندر آورد و خورد
شگفت آمدش زان هشیوار مرد
بدو گفت بنگر که از آرزوی
چه خواهی بگو با من ای نیکخوی
اهریمن بدو گفت: ای پادشاه، همیشه شاد و فرمانروا باشی، اگرچه دانم مرا این جایگاه نیست اما از آنجا که تو را سخت دوست دارم، خواهان آنم که شاه دستوری دهد تا دو دوش او را ببوسم و چشم و روی خود را بر آن بمالم.
یکی حاجتستم به نزدیک شاهضحاک که از اندیشه اهریمن آگاه نبود، او را دستور به این کار داد. چون اهریمن دوش او را بوسید، ناگاه ناپدید گشت و از دو دوش ضحاک، دو مار سیاه بیرون آمدند.
و گرچه مرا نیست این پایگاه
که فرمان دهد تا سر کتف اوی
ببوسم بدو بر نهم چشم و روی
ببوسید و شد بر زمین ناپدیدضحاک بسیار اندوهگین گشت و از هر جای چارهای جست. سر انجام هر دو مار را از دوش ببرید، اما آن دو مار سیاه، همانند شاخه درخت بار دیگر از دوش شاه درامدند. از هر سویی پزشکان فرزانه گرد آمدند اما هیچ یک چارهی درد ضحاک را ندانستند.
کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیه از دو کتفش برست
غمی گشت و از هر سویی چاره جست
پزشکان فرزانه گرد آمدندآن گاه اهریمن خود را به شکل یک پزشک فرزانه دراورد و به نزد ضحاک رفت و به او گفت: چاره مارها بریدن آنها نیست. برای آنها خوراک فراهم آور و آنها را با خوراک، آرام ساز تا گزندی به تو نرسانند. خوراک آنها را از مغز مردم تهیه کن؛ باشد که از این خوراک، مارها بمیرند.
همه یک به یک داستانها زدند
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
خورش ساز و آرامشان ده به خوردبنگر که اهریمن در این گفت و گو چه هدفی را دنبال میکرد. تا پنهانی چارهای کند که دنیا را از مردم خالی سازد.
نباید جز این چارهای نیز کرد
به جز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند از این پرورش
نگر نرَه دیو اندر آن جست و جو
چه جست و چه دید اندر این گفتگو
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم جهان
پینوشتها :
1- خوالیگری به معنای طباخی و آشپزی هستش.
Pillars of Creation
خوراک آنها را از مغز مردم تهیه کن؛
درمورد ماهیت مارهای روی دوش ضحاک و خوراکشون در منابع مختلف مطالب زیادی گفته شده. به گفتهی برخی منابع، مارهای ضحاک در واقع مار نبودن، بلکه دوتا زائدهی گوشتی بودن که بر اثر بیماری روی شونههاش پدید اومده بودن و ضحاک میتونست اونها رو تکون بده و حضار و مردم رو بترسونه. یه سری منابع میگن مارهای روی دوش ضحاک در واقع ابزاری برای استفادهی سیاسی ضحاک بودن. ضحاک پس از سالیان طولانی حکومت استبدادی، این احتمال رو میداد که مردم بر علیهش قیام کنن. در تمام منابع تاکید شده که خوراک مارها "مغز سر دو مرد جوان" هستش و روی "جوان" بودنشون تاکید شده. چرا مغز پیرها نه؟ چون بیشترین تهدید قیام و سقوط حکومت ضحاک، از سمت جوانها بود که اندیشههای جدید داشتن؛ و پیرها تهدید خاص و عامل قیام به حساب نمیومدن. ضحاک با ریختن خون جوانها و خوروندن مغزشون به مارها، احتمال سقوط رو پایینتر میاورد تا سالهای بیشتری بتونه به حکومت دیکتاتوری خودش ادامه بده.
ایرانیای خارج از کشور که توی فراخوان شرکت کردن واقعا آدمای با شرفی هستن. طرف با هزار زور و زحمت از چنگال ج.ا فرار کرده و الان هم آزادیشو داره هم امنیتشو و هم پایداری اقتصادیشو. خیلی راحت میتونه بگه "به من دیگه مربوط نیست". اما با این حال تصمیم گرفته برای وطنش و مردمش شرکت کنه. دمشون گرم جدی.
Nor30
اگه روز آزادی من نبودم ، تو بجای من قشنگ برقص و خوشحالی کن .
تولدت مبارک علی🖤
فراموشت نمیکنیم
فراموشت نمیکنیم
Pillars of Creation
Photo
من بشخصه به زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم. دیدگاه من به مسئله وجودیت انسان یه دیدگاه بیولوژیکه و اسپریچوال نیست؛ که یعنی تمام شخصیت یک انسان و خودآگاهیش رو بیولوژیک و ناشی از مدارهای مغزیش میدونم؛ نه ناشی از چیزی به اسم "روح" که درون کالبدش قرار داره. دیدگاهم نسبت به مرگ یک کلید خاموش برای این مدارهاس. نورونها دیگه فعالیت نمیکنن و برای همین فرد خوداگاهیش از زنده بودن خاموش میشه و تمام. مشابهترین وضعیت بهش موقعیه که خوابیم و رویایی نمیبینیم: خاموشی خودآگاه و تاریکی، بدون اینکه خودمون متوجهش باشیم.
هدف پیش فرض هر جانداری بقا پیدا کردنه؛ چه به صورت بقای شخصی و چه به صورت بقای ژنها با تولید مثل. در بعضی از جاندارها این هدف جنبهی سازمان یافتهتری پیدا کرد و نتیجهش به وجود اومدن سیستم عصبی داخلشون بود که هماهنگی کارها رو برای بالابردن احتمال بقا تا بیشترین حد ممکن انجام بده. در نقطهای از مسیر تکامل مغز انسان، پیچیدگی شناختی به حدی بالا رفت که این سیستم عصبی به تواناییهای خاصی دست پیدا کرد. تواناییهایی مثل تفکر انتزاعی، درک از زمان و پیشبینی آینده. این تواناییها زمینهی آگاه شدن از فناپذیری رو فراهم کردن. گونهی هوموساپینس نه تنها با مفهوم مرگ آشنا شد، بلکه تونست "نبودن" خودش رو به صورت انتزاعی و زمانی تصور کنه. این تصور برخلاف هدفی بود که مغز براش طراحی شده بود. بقا همچنان در اولویت بود و به همین دلیل قوای شناختی مغز دوباره دست به کار شد و پا رو فراتر از مرگ بیولوژیک گذاشت. مغز گونهی هوموساپینس با ساختن مفهوم دنیای پس از مرگ، بقای ابدی خودش رو تضمین کرد. خودآگاهیای که جنبهی بیولوژیک داشت و ناشی از سیناپس بین نورونهای کورتکس بود، مفاهیم انتزاعی غیربیولوژیک مثل "روح" رو خلق کرد تا به مفهوم فناپذیری خودش غلبه کنه. برای همین در طول تاریخ شاهد انواع دیدگاهها درمورد زندگی پس از مرگ هستیم که شاید تفاوتهای به شدت زیادی داشته باشن اما همه شون روی یک موضوع اتفاق نظر دارن : بقا پس از مرگ ادامه داره.
دوتا عکس بالا رو سر کلاس آناتومی عملی گرفتم. از ترم دوم دانشگاه توی گالریم دارم و هر از گاهی برمیگردم و دوباره بهشون نگاه میندازم. عکس جمجمهی یک انسان. با اینکه تفکرم درمورد فناپذیر بودن انسان و نبود زندگی پس از مرگ رو از خیلی قبلتر از اون موقع داشتم اما اولین باری که کاملا جدی با این قضیه مواجه شدم موقعی بود که اون جمجمه رو دستم گرفتم. به این فکر کردم که این آدم یک زمان مثل من زنده بود، شخصیت خودش رو داشت، علایقی که ازشون لذت میبرد، رویاهایی که قصد داشت بهشون برسه و آیندهای که انتظارش رو میکشید. روی یکی استخونهای سرش شکستگیای بود که اگر این فرد زنده بود میشد مغزش رو زیر اون شکستگی دید. از اون شکستگی به داخل نگاه کردم، هیچ مغزی وجود نداشت، که برای من به این معنی بود که این آدم دیگه وجود نداشت. شخصیتش، علایقش، رویاهاش و تفکراتی که منحصر به فردش میکردن دیگه وجود نداشتن. کجا رفته بودن؟ آیا واقعا این آدم دیگه وجود نداشت؟ آیا واقعا دنیای پس از مرگی وجود نداره که آگاهی و فردیت این آدم بهش منتقل شده باشه؟ آیا همهمون قراره همین شکلی خاموش بشیم بدون اینکه خودمون از خاموش شدنمون خبر داشته باشیم؟ همهی این فکرها اون موقع و بارهای دیگهای که به این عکس نگاه کردم به ذهنم اومد و هر دفعه منطقم به این نتیجه رسید که این آدم وجود نداره چون مغزش دیگه وجود نداره. اما یه بخش دیگه از مغزم این منطق رو قبول نمیکنه و مثل همهی کسایی که باور دارن فنا ناپذیر هستن میخواد باور کنه آگاهی و فردیت این آدم همچنان وجود داره و به جای دیگهای منتقل شده. یک کشمکش بین بخش منطقی و بخش احساسیم.
از بعد 18 و 19 دی ماه این کشمکشها بیشتر شدهن. هر دفعه که به جاویدنامها فکر میکنم و عکس و فیلماشون رو میبینم همچنان منطقم میگه که این آدمها دیگه وجود ندارن. اما یه بخش دیگه نمیتونه این رو قبول کنه. اینها آدمایی بودن که هرروزه در کنار من بودن و نمیتونه قبول کنه اون همه شخصیت منحصر به فرد، اون همه علایق متفاوت، اون همه آرزو و رویا و اون همه آینده به یک باره ناپدید شده باشن. من معمولا برای هر دیدگاهم یه درصدی از اشتباه بودن رو در نظر میگیرم؛ و در این برهه بیشتر از هر برههی دیگهای امیدوارم دیدگاهم درمورد وجود نداشتن زندگی پس از مرگ اشتباه باشه.
هدف پیش فرض هر جانداری بقا پیدا کردنه؛ چه به صورت بقای شخصی و چه به صورت بقای ژنها با تولید مثل. در بعضی از جاندارها این هدف جنبهی سازمان یافتهتری پیدا کرد و نتیجهش به وجود اومدن سیستم عصبی داخلشون بود که هماهنگی کارها رو برای بالابردن احتمال بقا تا بیشترین حد ممکن انجام بده. در نقطهای از مسیر تکامل مغز انسان، پیچیدگی شناختی به حدی بالا رفت که این سیستم عصبی به تواناییهای خاصی دست پیدا کرد. تواناییهایی مثل تفکر انتزاعی، درک از زمان و پیشبینی آینده. این تواناییها زمینهی آگاه شدن از فناپذیری رو فراهم کردن. گونهی هوموساپینس نه تنها با مفهوم مرگ آشنا شد، بلکه تونست "نبودن" خودش رو به صورت انتزاعی و زمانی تصور کنه. این تصور برخلاف هدفی بود که مغز براش طراحی شده بود. بقا همچنان در اولویت بود و به همین دلیل قوای شناختی مغز دوباره دست به کار شد و پا رو فراتر از مرگ بیولوژیک گذاشت. مغز گونهی هوموساپینس با ساختن مفهوم دنیای پس از مرگ، بقای ابدی خودش رو تضمین کرد. خودآگاهیای که جنبهی بیولوژیک داشت و ناشی از سیناپس بین نورونهای کورتکس بود، مفاهیم انتزاعی غیربیولوژیک مثل "روح" رو خلق کرد تا به مفهوم فناپذیری خودش غلبه کنه. برای همین در طول تاریخ شاهد انواع دیدگاهها درمورد زندگی پس از مرگ هستیم که شاید تفاوتهای به شدت زیادی داشته باشن اما همه شون روی یک موضوع اتفاق نظر دارن : بقا پس از مرگ ادامه داره.
دوتا عکس بالا رو سر کلاس آناتومی عملی گرفتم. از ترم دوم دانشگاه توی گالریم دارم و هر از گاهی برمیگردم و دوباره بهشون نگاه میندازم. عکس جمجمهی یک انسان. با اینکه تفکرم درمورد فناپذیر بودن انسان و نبود زندگی پس از مرگ رو از خیلی قبلتر از اون موقع داشتم اما اولین باری که کاملا جدی با این قضیه مواجه شدم موقعی بود که اون جمجمه رو دستم گرفتم. به این فکر کردم که این آدم یک زمان مثل من زنده بود، شخصیت خودش رو داشت، علایقی که ازشون لذت میبرد، رویاهایی که قصد داشت بهشون برسه و آیندهای که انتظارش رو میکشید. روی یکی استخونهای سرش شکستگیای بود که اگر این فرد زنده بود میشد مغزش رو زیر اون شکستگی دید. از اون شکستگی به داخل نگاه کردم، هیچ مغزی وجود نداشت، که برای من به این معنی بود که این آدم دیگه وجود نداشت. شخصیتش، علایقش، رویاهاش و تفکراتی که منحصر به فردش میکردن دیگه وجود نداشتن. کجا رفته بودن؟ آیا واقعا این آدم دیگه وجود نداشت؟ آیا واقعا دنیای پس از مرگی وجود نداره که آگاهی و فردیت این آدم بهش منتقل شده باشه؟ آیا همهمون قراره همین شکلی خاموش بشیم بدون اینکه خودمون از خاموش شدنمون خبر داشته باشیم؟ همهی این فکرها اون موقع و بارهای دیگهای که به این عکس نگاه کردم به ذهنم اومد و هر دفعه منطقم به این نتیجه رسید که این آدم وجود نداره چون مغزش دیگه وجود نداره. اما یه بخش دیگه از مغزم این منطق رو قبول نمیکنه و مثل همهی کسایی که باور دارن فنا ناپذیر هستن میخواد باور کنه آگاهی و فردیت این آدم همچنان وجود داره و به جای دیگهای منتقل شده. یک کشمکش بین بخش منطقی و بخش احساسیم.
از بعد 18 و 19 دی ماه این کشمکشها بیشتر شدهن. هر دفعه که به جاویدنامها فکر میکنم و عکس و فیلماشون رو میبینم همچنان منطقم میگه که این آدمها دیگه وجود ندارن. اما یه بخش دیگه نمیتونه این رو قبول کنه. اینها آدمایی بودن که هرروزه در کنار من بودن و نمیتونه قبول کنه اون همه شخصیت منحصر به فرد، اون همه علایق متفاوت، اون همه آرزو و رویا و اون همه آینده به یک باره ناپدید شده باشن. من معمولا برای هر دیدگاهم یه درصدی از اشتباه بودن رو در نظر میگیرم؛ و در این برهه بیشتر از هر برههی دیگهای امیدوارم دیدگاهم درمورد وجود نداشتن زندگی پس از مرگ اشتباه باشه.
روی بنر پل هوایی نوشتن "فرعون بار دیگر غرق خواهد شد". جدی هیچکدوم از کسایی که توی نصبش نقش داشتن چه خود طراح، چه مسئول هماهنگی و تایید و چه نصاب یک دفعه پیش خودشون فکر نکردن که موسی یهودی بود و فرعون دشمن یهود؟ عاشق اینم که همیشه میشه روی خریتتون حساب باز کرد.
شعار دادن توی دانشگاه یه لول دیگهای از جرات و شرافت رو میطلبه. اینکه با هزار زحمت قبول بشی و با علم به این قضیه که اطلاعاتت رو کامل دارن و هر لحظه میتونن تمام زحمتات رو تبدیل به هیچ کنن بیای و حرفت رو بزنی اصلا کار راحتی نیست. دم همهشون گرم بابت شرافت و شجاعتشون؛ مخصوصا بچههای دانشگاهای آریامهر، پلیتکنیک، ملی و فرح.
Forwarded from سوتهدلان
خیلی باید احمق باشی که تصور کنی از اونی که وصیتنامه نوشته و خودش رو انداخته جلوی گلوله، بیشتر حالیته و بهتر میدونی چه باید کرد.
برخلاف تحقیقات گستردهای که برای متوقف کردن مرگ انجام میشه، از نظر من مرگ باید در جوامع وجود داشته باشه و انسانها نباید بهش غلبه کنن. انسانها عاشق تکرار کردن الگوها هستن؛ چون بهشون احساس آشنا بودن رو میده و این آشنا بودن براشون به شکل امنیت و تحت کنترل داشتن اوضاع تفسیر میشه. هرچقدر سنشون بالاتر میره این الگوها بیشتر تثبیت میشن و خروج ازشون سختتر میشه؛ دیدگاهها و تفکراتی که داشتن بیشتر داخل شخصیتشون ریشه میدوونن و جاشون محکمتر میشه. فرد به تدریج نمیتونه باورهاش رو زیر سوال ببره چون این کار باعث میشه شخصیتش زیر سوال بره و به پوچی برسه؛ و پوچی چیزی هستش که انسانها همیشه ازش فراری هستن. برای همین همهی ما کسایی رو میشناسیم که با وجود همهی مدارک موجود علیه اشتباه بودن عقیدهشون، همچنان قانع نمیشن. چون پیروی از یه عقیدهی اشتباه-اما آشنا- رو به پوچی ترجیح میدن. هرچند همیشه استثناهایی این وسط وجود دارن اما توی اقلیتن. اکثریت انسانها با بالا رفتن سنشون انعطاف پذیری شخصیتشون رو از دست میدن و در برابر تغییر و دیدگاههای جدید گارد سختتری رو میگیرن. مرگ، به عنوان عاملی که به تدریج تفکرهای قدیمی رو کنار زده و راه رو برای ایدهها و تفکرهای جدید باز کرده، نقش زیادی توی سرعت دادن به پیشرفت جوامع انسانی داشته. پیشرفت در جوامع وقتی صورت گرفت که افرادش با عقیدههای قبلی مواجه شدن و تا وقتی که فرصت تغییر داشتن اونها رو تغییر دادن و بعد با مرگشون فرصت رو به نسلهای جدید دادن تا این چرخه رو تکرار کنن. اگر مرگی وجود نداشت احتمالا پیشرفتی توی جوامع صورت نمیگرفت؛ یا سرعتش به قدری کم بود که الان ممکن بود حتی شهرنشینی و تمدنی صورت نگرفته باشه چون بزرگان قبایل شکارچی-گردآورنده معتقد بودن سبک زندگی یکجا نشینی با باورها و ارزشهاشون در تضاده.
Pillars of Creation
برخلاف تحقیقات گستردهای که برای متوقف کردن مرگ انجام میشه، از نظر من مرگ باید در جوامع وجود داشته باشه و انسانها نباید بهش غلبه کنن. انسانها عاشق تکرار کردن الگوها هستن؛ چون بهشون احساس آشنا بودن رو میده و این آشنا بودن براشون به شکل امنیت و تحت کنترل…
درمورد جامعهی ایران هم همین نظر رو دارم. حتی اگر همه چیز هم عوض بشه ما یه تعداد قابل توجهی از کسایی رو داریم که کل شخصیت و باوراشون بر پایهی پروپاگاندا شکل گرفته. باورها و ارزشهایی که کاملا ریشه دووندن و نقض کردنشون مساویه با به پوچی رسیدن این افراد. این تعداد که قابل چشم پوشی هم نیستن رو کاری نمیشه کرد و خیلی وقته که از حالت انعطاف پذیرشون در اومدن؛ پس اگر همه چیز هم تغییر کنه، جامعه حداقل یکی دو نسل باید بره جلوتر تا یه تغییر اساسی رو مشاهده کنیم.
Pillars of Creation
من به بهشت و جهنم اعتقادی ندارم اما با این وجود امیدوارم واقعا جهنمی وجود داشته باشه تا ضحاک خونخوار ایران و امثالش داخلش زجر بکشن. چون مرگ به تنهایی برای پس دادن تقاص اینهمه خونی که خوردن کافی نیست.
کشته شدن ضحاک بهترین خبری هستش که توی زندگیم شنیدهم. هرچند از نظرم نباید اینقدر راحت میمرد. میتونم بگم از بعد ۱۸ و ۱۹ دی این اولین روزیه که از ته دل خوشحالم.
به امید آزادی، پاینده ایران.
به امید آزادی، پاینده ایران.
Forwarded from دانش، آگاهی
از سرکوب دیماه تا حمله نظامی؛ پشتپرده تغییر استراتژی واشنگتن و تلآویو
کالبدشکافی یک عملیات؛ چرا دکترین آمریکا و اسرائیل در قبال جمهوری اسلامی تغییر کرد؟
🔸 بخش اول
آنچه در روزهای اخیر تحت عنوان عملیات نظامی مشترک و گسترده آمریکا و اسرائیل رخ داد، تنها یک تصمیم ناگهانی یا واکنشی تاکتیکی نبود؛ بلکه نقطه تلاقی بحرانهای انباشتهشده ۴۷ ساله و نتیجه مستقیم فروپاشی کامل مشروعیت داخلی بود. اگر پوسته تبلیغاتی بیانیههای مختلف را کنار بزنیم، محرکهای اصلی این تغییر استراتژی را میتوان در پنج محور بنیادین تحلیل کرد:
۱. فروپاشی مطلق مشروعیت و نقش محوری مردم ایران
هیچ حمله نظامی خارجی در این ابعاد، بدون بستر ضعف مفرط داخلیِ کشورِ هدف، امکانپذیر نیست. واشنگتن و تلآویو به خوبی میدانستند که حکومت در ضعیفترین نقطه تاریخی خود از نظر پشتوانه مردمی قرار دارد. کشتار بیرحمانه ۱۸ و ۱۹ دی، آخرین رشتههای اتصال و مدارا بین جامعه و حکومت را پاره کرد. این سرکوب عریان به جهان نشان داد که حاکمیت دیگر پایگاه اجتماعی ندارد و برای بقا تنها به ماشین سرکوب متکی است. همین شکاف عمیق، هزینه اخلاقی و سیاسی اقدام نظامی را برای ائتلاف غربی به حداقل رساند.
۲. انزوای جهانی؛ اثربخشی کمپینها و چرخش استراتژیک اروپا
در دهههای گذشته، اروپا همواره نقش ترمز را در برابر رویکردهای تهاجمی آمریکا بازی میکرد و به دنبال حفظ کانالهای دیپلماتیک بود. اما تداوم فشار کمپینهای دیاسپورا، دادخواهان و فعالان خارج از کشور، هزینه مماشات با تهران را به شدت بالا برد. این فشارهای مدنی، در کنار حمایت نظامی تهران از مسکو در جنگ اوکراین و سرکوبهای خونین داخلی، سپر دیپلماتیک جمهوری اسلامی را در هم شکست. سیاستمداران غربی به این اجماع بیسابقه رسیدند که جمهوری اسلامی دیگر یک «دولت متعارف» نیست و به یک نیروی اشغالگر در برابر شهروندان خود و حامی سازمانهای تروریستی تبدیل شده است.
۳. نقطه بیبازگشت هستهای-موشکی و نقش پیشران اسرائیل
نقش اسرائیل در این عملیات فراتر از یک شریک نظامی است؛ تلآویو طراح اطلاعاتی و موتور محرک این تقابل بود. در حالی که ایرانِ هستهای-موشکی برای آمریکا یک تهدید استراتژیک است، برای اسرائیل یک تهدید «موجودیتی» محسوب میشود. سالها جنگ سایه، ترورهای هدفمند و نفوذ عمیق اطلاعاتی اسرائیل، ساختار امنیتی جمهوری اسلامی را به شدت آسیبپذیر کرده بود. رسیدن دوبارهی تهران به آستانه غنیسازی تسلیحاتی، تداوم توسعه موشکی و بنبست کامل مذاکرات، به تلآویو و واشنگتن ثابت کرد که استراتژی «مهار» مرده است و تنها راه باقیمانده، رویکرد «حذف پیشدستانه» است.
۴. بنبست ایدئولوژیک ۴۷ ساله با آمریکا
تقابل با آمریکا از سال ۱۳۵۷ با هویت و منطقِ بقای جمهوری اسلامی گره خورده است. از دیدگاه استراتژیستهای آمریکایی، حکومتی که مشروعیت خود را بر ضدیت با نظم جهانی بنا کرده، نمیتواند به سلاح هستهای مجهز شود. آمریکا با این حمله نشان داد که دکترین سنتی خود را از «مهار، تحریم و واکنش متناسب» به «استراتژی قطع سر (Decapitation)» تغییر داده است. هدف قرار دادن بالاترین سطوح رهبری و انهدام زیرساختهای نظامی، تلاشی برای ایجاد خلأ قدرت ناگهانی در هسته مرکزی حاکمیت و هموار کردن مسیر فروپاشی از درون است.
پایان بخش اول |بخش دوم | سروش سارابی
@daneshagahi
کالبدشکافی یک عملیات؛ چرا دکترین آمریکا و اسرائیل در قبال جمهوری اسلامی تغییر کرد؟
آنچه در روزهای اخیر تحت عنوان عملیات نظامی مشترک و گسترده آمریکا و اسرائیل رخ داد، تنها یک تصمیم ناگهانی یا واکنشی تاکتیکی نبود؛ بلکه نقطه تلاقی بحرانهای انباشتهشده ۴۷ ساله و نتیجه مستقیم فروپاشی کامل مشروعیت داخلی بود. اگر پوسته تبلیغاتی بیانیههای مختلف را کنار بزنیم، محرکهای اصلی این تغییر استراتژی را میتوان در پنج محور بنیادین تحلیل کرد:
۱. فروپاشی مطلق مشروعیت و نقش محوری مردم ایران
هیچ حمله نظامی خارجی در این ابعاد، بدون بستر ضعف مفرط داخلیِ کشورِ هدف، امکانپذیر نیست. واشنگتن و تلآویو به خوبی میدانستند که حکومت در ضعیفترین نقطه تاریخی خود از نظر پشتوانه مردمی قرار دارد. کشتار بیرحمانه ۱۸ و ۱۹ دی، آخرین رشتههای اتصال و مدارا بین جامعه و حکومت را پاره کرد. این سرکوب عریان به جهان نشان داد که حاکمیت دیگر پایگاه اجتماعی ندارد و برای بقا تنها به ماشین سرکوب متکی است. همین شکاف عمیق، هزینه اخلاقی و سیاسی اقدام نظامی را برای ائتلاف غربی به حداقل رساند.
۲. انزوای جهانی؛ اثربخشی کمپینها و چرخش استراتژیک اروپا
در دهههای گذشته، اروپا همواره نقش ترمز را در برابر رویکردهای تهاجمی آمریکا بازی میکرد و به دنبال حفظ کانالهای دیپلماتیک بود. اما تداوم فشار کمپینهای دیاسپورا، دادخواهان و فعالان خارج از کشور، هزینه مماشات با تهران را به شدت بالا برد. این فشارهای مدنی، در کنار حمایت نظامی تهران از مسکو در جنگ اوکراین و سرکوبهای خونین داخلی، سپر دیپلماتیک جمهوری اسلامی را در هم شکست. سیاستمداران غربی به این اجماع بیسابقه رسیدند که جمهوری اسلامی دیگر یک «دولت متعارف» نیست و به یک نیروی اشغالگر در برابر شهروندان خود و حامی سازمانهای تروریستی تبدیل شده است.
۳. نقطه بیبازگشت هستهای-موشکی و نقش پیشران اسرائیل
نقش اسرائیل در این عملیات فراتر از یک شریک نظامی است؛ تلآویو طراح اطلاعاتی و موتور محرک این تقابل بود. در حالی که ایرانِ هستهای-موشکی برای آمریکا یک تهدید استراتژیک است، برای اسرائیل یک تهدید «موجودیتی» محسوب میشود. سالها جنگ سایه، ترورهای هدفمند و نفوذ عمیق اطلاعاتی اسرائیل، ساختار امنیتی جمهوری اسلامی را به شدت آسیبپذیر کرده بود. رسیدن دوبارهی تهران به آستانه غنیسازی تسلیحاتی، تداوم توسعه موشکی و بنبست کامل مذاکرات، به تلآویو و واشنگتن ثابت کرد که استراتژی «مهار» مرده است و تنها راه باقیمانده، رویکرد «حذف پیشدستانه» است.
۴. بنبست ایدئولوژیک ۴۷ ساله با آمریکا
تقابل با آمریکا از سال ۱۳۵۷ با هویت و منطقِ بقای جمهوری اسلامی گره خورده است. از دیدگاه استراتژیستهای آمریکایی، حکومتی که مشروعیت خود را بر ضدیت با نظم جهانی بنا کرده، نمیتواند به سلاح هستهای مجهز شود. آمریکا با این حمله نشان داد که دکترین سنتی خود را از «مهار، تحریم و واکنش متناسب» به «استراتژی قطع سر (Decapitation)» تغییر داده است. هدف قرار دادن بالاترین سطوح رهبری و انهدام زیرساختهای نظامی، تلاشی برای ایجاد خلأ قدرت ناگهانی در هسته مرکزی حاکمیت و هموار کردن مسیر فروپاشی از درون است.
پایان بخش اول |بخش دوم | سروش سارابی
@daneshagahi
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from دانش، آگاهی
از سرکوب دیماه تا حمله نظامی؛ پشتپرده تغییر استراتژی واشنگتن و تلآویو
کالبدشکافی یک عملیات؛ چرا دکترین آمریکا و اسرائیل در قبال جمهوری اسلامی تغییر کرد؟
🔸 بخش دوم
۵. اقتصاد کلان جهانی و امنیت انرژی
در لایه پنهانتر این تصمیم، مسئله امنیت انرژی و بازارهای مالی قرار دارد. تهدید دائمی بستن تنگه هرمز و بیثباتسازی مسیرهای تجاری توسط نیروهای نیابتی، دهههاست که حق بیمه ریسک ژئوپلیتیک را به اقتصاد جهانی تحمیل کرده است. نابودی بخش عمده توان موشکی و دریایی جمهوری اسلام، یک اقدام عملگرایانه برای حذف دائمی این اهرم فشار و تضمین جریان آزاد انرژی بود که در کنار آن امنیت سرمایهگذاری های کلان آمریکا در خاورمیانه را تضمین خواهد کرد.
۶. زلزله ۷ اکتبر و فروپاشی دکترین «حلقه آتش»؛ از جنگ نیابتی تا تقابل مستقیم
حمله ۷ اکتبر یک تغییر پارادایم اساسی در دکترین امنیتی خاورمیانه بود. تا پیش از آن، جمهوری اسلامی با تکیه بر آرمان ایدئولوژیک «آزادسازی قدس»، شبکهای از نیروهای نیابتی (محور مقاومت) را به عنوان «حلقه آتش» و سپر دفاعی خود در اطراف مرزهای اسرائیل ایجاد کرده بود تا جنگ را از خاک خود دور نگه دارد. اما شوک امنیتی و وسعت وقایع ۷ اکتبر، استراتژی تلآویو را کاملاً دگرگون کرد. رهبران اسرائیل و به تبع آن استراتژیستهای آمریکایی به این نتیجه رسیدند که درگیری فرسایشی با «بازوها» (حماس، حزبالله، حوثیها و گروههای عراقی) دیگر برای تأمین امنیت ملی کارساز نیست و راهکار نهایی، قطع این شبکه از طریق نابودی «مرکز فرماندهی» در تهران است. در واقع، ۷ اکتبر به جای بازدارندگی، به کاتالیزوری تبدیل شد که جنگ نیابتی را به یک رویارویی مستقیم ارتقا داد و مشروعیت استراتژیک لازم برای خلع سلاح کامل این محور را در اختیار ائتلاف غربی قرار داد.
۷. فروپاشی آخرین پل دیپلماتیک؛ شکست مذاکرات و اولتیماتوم ترامپ
تیر خلاص به روند دیپلماسی، در جریان مذاکرات فشرده و بینتیجه ماههای اخیر شلیک شد. همانطور که استیو ویتکاف، از چهرههای کلیدی و مذاکرهکنندگان دولت ترامپ، پس از آغاز عملیات فاش کرد، واشنگتن پیشنهادی بیسابقه روی میز گذاشته بود: لغو تحریمهای فلجکننده، تأمین رایگان سوخت هستهای برای مصارف صلحآمیز و حتی سرمایهگذاری مشترک. شرط آمریکا تنها یک چیز بود: توقف کامل، دائمی و غیرقابلبازگشت غنیسازی اورانیوم.
با این حال، جمهوری اسلامی که توان هستهای و موشکی را تنها تضمین بقای خود میدانست، این شروط را نپذیرفت. تیم مذاکرهکننده جمهوری اسلامی تلاش کرد با رد درخواستها و مطرح کردن شروط متقابل، زمان بخرد؛ اما واشنگتن که متقاعد شده بود تهران تنها به دنبال خرید زمان برای ساخت سلاح هستهای و تجهیز بیشتر زرادخانه خود است، یک اولتیماتوم و مهلت زمانیِ صریح تعیین کرد. با پایان یافتن این مهلت و عدم تمکین تهران، واشنگتن به این جمعبندی رسید که دیپلماسی به پایان رسیده و «عملیات خشم حماسی» به عنوان تنها گزینه روی میز فعال شد.
پایان بخش دوم | بخش اول| سروش سارابی
@daneshagahi
کالبدشکافی یک عملیات؛ چرا دکترین آمریکا و اسرائیل در قبال جمهوری اسلامی تغییر کرد؟
۵. اقتصاد کلان جهانی و امنیت انرژی
در لایه پنهانتر این تصمیم، مسئله امنیت انرژی و بازارهای مالی قرار دارد. تهدید دائمی بستن تنگه هرمز و بیثباتسازی مسیرهای تجاری توسط نیروهای نیابتی، دهههاست که حق بیمه ریسک ژئوپلیتیک را به اقتصاد جهانی تحمیل کرده است. نابودی بخش عمده توان موشکی و دریایی جمهوری اسلام، یک اقدام عملگرایانه برای حذف دائمی این اهرم فشار و تضمین جریان آزاد انرژی بود که در کنار آن امنیت سرمایهگذاری های کلان آمریکا در خاورمیانه را تضمین خواهد کرد.
۶. زلزله ۷ اکتبر و فروپاشی دکترین «حلقه آتش»؛ از جنگ نیابتی تا تقابل مستقیم
حمله ۷ اکتبر یک تغییر پارادایم اساسی در دکترین امنیتی خاورمیانه بود. تا پیش از آن، جمهوری اسلامی با تکیه بر آرمان ایدئولوژیک «آزادسازی قدس»، شبکهای از نیروهای نیابتی (محور مقاومت) را به عنوان «حلقه آتش» و سپر دفاعی خود در اطراف مرزهای اسرائیل ایجاد کرده بود تا جنگ را از خاک خود دور نگه دارد. اما شوک امنیتی و وسعت وقایع ۷ اکتبر، استراتژی تلآویو را کاملاً دگرگون کرد. رهبران اسرائیل و به تبع آن استراتژیستهای آمریکایی به این نتیجه رسیدند که درگیری فرسایشی با «بازوها» (حماس، حزبالله، حوثیها و گروههای عراقی) دیگر برای تأمین امنیت ملی کارساز نیست و راهکار نهایی، قطع این شبکه از طریق نابودی «مرکز فرماندهی» در تهران است. در واقع، ۷ اکتبر به جای بازدارندگی، به کاتالیزوری تبدیل شد که جنگ نیابتی را به یک رویارویی مستقیم ارتقا داد و مشروعیت استراتژیک لازم برای خلع سلاح کامل این محور را در اختیار ائتلاف غربی قرار داد.
۷. فروپاشی آخرین پل دیپلماتیک؛ شکست مذاکرات و اولتیماتوم ترامپ
تیر خلاص به روند دیپلماسی، در جریان مذاکرات فشرده و بینتیجه ماههای اخیر شلیک شد. همانطور که استیو ویتکاف، از چهرههای کلیدی و مذاکرهکنندگان دولت ترامپ، پس از آغاز عملیات فاش کرد، واشنگتن پیشنهادی بیسابقه روی میز گذاشته بود: لغو تحریمهای فلجکننده، تأمین رایگان سوخت هستهای برای مصارف صلحآمیز و حتی سرمایهگذاری مشترک. شرط آمریکا تنها یک چیز بود: توقف کامل، دائمی و غیرقابلبازگشت غنیسازی اورانیوم.
با این حال، جمهوری اسلامی که توان هستهای و موشکی را تنها تضمین بقای خود میدانست، این شروط را نپذیرفت. تیم مذاکرهکننده جمهوری اسلامی تلاش کرد با رد درخواستها و مطرح کردن شروط متقابل، زمان بخرد؛ اما واشنگتن که متقاعد شده بود تهران تنها به دنبال خرید زمان برای ساخت سلاح هستهای و تجهیز بیشتر زرادخانه خود است، یک اولتیماتوم و مهلت زمانیِ صریح تعیین کرد. با پایان یافتن این مهلت و عدم تمکین تهران، واشنگتن به این جمعبندی رسید که دیپلماسی به پایان رسیده و «عملیات خشم حماسی» به عنوان تنها گزینه روی میز فعال شد.
پایان بخش دوم | بخش اول| سروش سارابی
@daneshagahi
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
گنده گوزیِ بدون پشتوانه این شکلیه که نیروی هواییت و پدافندی که ساختی حتی قابلیت زدن جنگندههای نسل ۴ رو ندارن اما برای کشورایی که نسل پنجم جنگنده رو دارن شاخ و شونه میکشی و تهدیدشون میکنی به نابودی. نتیجهش این میشه که خلبان اسرائیلی صبح به صبح یه شات اسپرسو میزنه سوار F35 میشه و توی آسمونی که به نظر میاد ارث باباش باشه برای خودش میگرده و میچرخه و بدون اینکه کسی بتونه کاریش کنه هدفشو میزنه و برمیگرده و برای حمله بعدی آماده میشه. این سمت هم معتقدن چون طبق اساطیرشون الله برای اصحاب فیل ابابیل فرستاد برای اینها هم قراره یه همچین چیزی بفرسته؛ و متاسفانه نمیتونن باور کنن که نه الله و نه ابابیل قرار نیست به کارشون بیاد. این وسط فقط F22 به کارشون میاد که اونم دستِ طرف مقابلشونه؛ یه باختِ بزرگ معذرت.
Vahid Online وحید آنلاین
پیت هگست، وزیر جنگ ایالات متحده، اعلام کرد که آمریکا و اسرائیل ظرف یک هفته آینده «کنترل کامل آسمان ایران» را در دست خواهند گرفت.
منظورت چیه برادر؟ از اینی که هست هم کاملتر؟ نکنه میخوای جنگندهها و بمبافکنا رو بیاری توی حیاطمون پارک کنی؟
پسر وضعیت ته خندهس با نیروی هواییای که قدمت جنگندههاش به ما قبل تاریخ میرسه و نیروی دریاییای که آلردی نابود بود و داره نابودتر میشه به ۱۷ تا کشور اعلان جنگ کردن و معتقدن قراره همهشونو بزنن و برنده بشن. مشتی کوتاه بیا ناموسا مضحکهمون کردی حتی همون اللهتون هم اگر وجود داشته باشه نمیتونه این حجم از گنده گوزیدن رو جمع و جور کنه.
دوتا نکتهی قابل توجه که به نظرم نیازه دوباره یادآوری بشن و بیشتر بهشون دقت بشه :
1- تغییر پرچم ایران داخل توییتر به شیر و خورشید از دوماه پیش توسط ایلان ماسک که یکی از نزدیکترین افراد به ترامپه
2- ساپورت کردن اینترنشنال از پهلوی از چندماه پیش به عنوان یه رسانهی مرتبط با اسرائیل و نتانیاهو
با همین دوتا نکته میشه به نتایج جالبی رسید. برداشت از این قضیه با خودتون. اتفاقهایی که قراره بیفتن، نقشه و استارتشون از خیلی وقت پیش خورده.
1- تغییر پرچم ایران داخل توییتر به شیر و خورشید از دوماه پیش توسط ایلان ماسک که یکی از نزدیکترین افراد به ترامپه
2- ساپورت کردن اینترنشنال از پهلوی از چندماه پیش به عنوان یه رسانهی مرتبط با اسرائیل و نتانیاهو
با همین دوتا نکته میشه به نتایج جالبی رسید. برداشت از این قضیه با خودتون. اتفاقهایی که قراره بیفتن، نقشه و استارتشون از خیلی وقت پیش خورده.