چهرهی واقعی اسلام این چندوقت کاملا معلوم شده. هرچند اولین باری نیست که خودش رو نشون داده اما الان در واقعیترین حالت خودشه. وحوشی که هزار و چهارصد سال پیش به خاطر وعدههای بهشتیِ شارلاتانی به اسم محمد و به اسم موجودی خیالی به نام "الله" ایرانیا رو سر بریدن، الان با وعدههای همون شارلاتان و به اسم همون موجود خیالی به سر ایرانیا شلیک کردن. این جمله که "اسلام واقعی اینطور نیست" کاملا جمله اشتباهیه چون اسلامی که ما داریم میبینیم واقعیترین نوع اسلامه.
Forwarded from She's dead.
تاسیس اسرائیل
اسرائیل برای تاسیسش، روندی رو رفت که تمام دنیا رفته، با این تفاوت که دیر انجام داد؛ یعنی آمریکا زمانی که تاسیس شد، زمین رو از سرخپوستها گرفتن و لیترالی قتل عامشون کردن و تا همین اواخرم این کارو میکردن و از دل این قتل عام الان بازماندههای اونها زندگی خیلی بهتری دارند. همه جا همینه. جنگ همینه. اسرائیل چرا آدم بده است؟ چون آدم پیروز است؛ و به واسطهی این پیروزی و ذات مظلومنمای مسلمانان آدم بدهست. در حالی که مسلمان وقتی که برنده میشه، سرت رو میذاره روی جدول میپره! افراطیهاشون که اینطورین، مالهکشهاشون هم میگن که نه ایت اسلامی نبود افراطیها بودن؛ ولی در نهایت سر میبره! اسرائیل الان پیروز جنگ شده و اگر پیروز جنگ نمیشد، مسلمونا تک تک جهود اونجا رو آتیش میزدن میریختن تو دریا، سر همشونو میزدن به نیزه؛ همین الان داریم حماس رو میبینیم! اگر بتونن، میکنن. اسرائیل اگر الان کوتاه بیاد، میخوره. اسرائیل در این جنگها با یک حکومت در ارتباط نیست، یعنی طرف مقابلش یک نظام نیست، گروهکه. زمانی که اسرائیل با مصر میجنگید یا با اردن میجنگید، یک جنگ کاملا کلاسیک بود و با مردم نداشت. هواپیما، هواپیما میزد، پایگاه میزد، کاری با مردم نداشت؛ ولی وقتی با گروهِ جنگیِ یک جنگِ چریکیِ فرسایشی داری، دیگه روندش فرق میکنه. وقتی جنگ به شهر کشیده میشه، فرق میکنه. اسرائیل مجبوره آدم بکشه، غیرنظامی بکشه چون اگر نکشه، غیر نظامیانِ خودش کشته میشن. صحنه جنگ اسرائیل و حماس تو "دل غزه" است. اسرائیل تا الانم که غزه رو با خاک یکسان نکرده به خاطر همین موانع بوده. یعنی تو نمیتونی با کسی که زیر مدارس شروع میکنه به موشک ساختن -و پایگاه و سپرش مردمه- بجنگه، مجبوری تسلیم بشی یا اون مردمو بکشی. یعنی پِیِش رو بمالی به تنت که بگی
چون جهود دیدن؛ دیدن که ممکنه ۶ میلیون نفرشون رو بریزن تو کوره ازشون صابون درست کنن؛ چون جهود میدونن ترجیح میدن که زنده باشن و نفرین بشن تا اینکه بمیرن و نفرین کنن. فلسطینیها آدمهای بیعرضهای بودن، کشوری بودن که وجود نداشت، فلسطین کشوری بود که وجود نداشت! فلسطین کشوری بود که وجود نداشت و زمانی که اسرائیل اعلام حضور کرد، همچنان وجود نداشت. خاکش، خاکِ مصر بود. مصریها گرفتنش و کسی به مصر نگفت آقا اینجا فلسطینه؛ چرا نگفت؟ چرا اردن نیومد بگه آقا اینا مردم فلسطینن؟ چرا از ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۸ که جهود اینجا فرصت داشتند به اصطلاح حکومت بسازن، چرا عربا کاری نکردن؟ نمیدونستن کشور چیه! فکر میکنی اسرائیل مثلاً با حمایت غرب اومد؟ اون زمان اگه دقت کنید آمریکا و اسرائیل واقعاً ۱۰ سال اول تاسیس اسرائیل، با هم رابطهای نداشتن، حمایتی نمیشد؛ اعراب بودن که حمایت داشتن! مصر بود که هم پیمان انگلستان بود! اردن بود که در جنگ استقلال اسرائیل، توی یک قدمی جنگ با بریتانیا رفت! یه دونه پایگاه هواییشون هم بمباران کرد! اعراب با ادوات زرهی و هواپیماهای بریتانیایی حمله میکردن و در تمام این جنگها برتری عددی نفری و برتری تجهیزاتی با اعراب بود!
داستان اسرائیل، داستان پیچیدهایه. یک جنگیه که کاملاً طبیعیه. کاملا طبیعیه، برنده شد نوش جونش، فلسطینیها برنده میشدن نوش جونشون؛ نشدن، همینیست که هست و الان شما باید با این فکت کنار بیاید که اونجا خاک اسرائیله! خاک مردم اسرائیله! اینجوری نیست که روش حقی نداشته بوده باشن. از لحاظ تاریخی میتونن روش حق داشته باشن. باید کنار بیایید و در حال حاضر اسرائیل هم ماجراش همینه: اگه کنار بیای باهات کاری نداره، همونطور که با مصر کاری نداشت از زمانی که مصر باهاش پیمان صلح بست. اسرائیل دیگه چیکارش کرد؟ صحرای سینا رو هم داد بهشون! دیگه مشکلی دارن با همدیگه؟ ببین وقتی جنگ رو میبری، وقتی سیلی میزنی، باید سیلی هم بخوری! داستان موضع اسرائیل همینه و انتظار چی دارید که بیاید بزنید بکشید هرچی تهدید به نابودی بکنید بگید شهرتونو با خاک یکسان میکنیم و اونا فقط بشینن نگاه کنن؟ یا بیاید بزنید دوباره فرار کنید برید پشت بچهها قایم بشید و انتظار داشته باشید که اسرائیل بگه
چه انتظاری دارید از اسرائیل؟
اسرائیل برای تاسیسش، روندی رو رفت که تمام دنیا رفته، با این تفاوت که دیر انجام داد؛ یعنی آمریکا زمانی که تاسیس شد، زمین رو از سرخپوستها گرفتن و لیترالی قتل عامشون کردن و تا همین اواخرم این کارو میکردن و از دل این قتل عام الان بازماندههای اونها زندگی خیلی بهتری دارند. همه جا همینه. جنگ همینه. اسرائیل چرا آدم بده است؟ چون آدم پیروز است؛ و به واسطهی این پیروزی و ذات مظلومنمای مسلمانان آدم بدهست. در حالی که مسلمان وقتی که برنده میشه، سرت رو میذاره روی جدول میپره! افراطیهاشون که اینطورین، مالهکشهاشون هم میگن که نه ایت اسلامی نبود افراطیها بودن؛ ولی در نهایت سر میبره! اسرائیل الان پیروز جنگ شده و اگر پیروز جنگ نمیشد، مسلمونا تک تک جهود اونجا رو آتیش میزدن میریختن تو دریا، سر همشونو میزدن به نیزه؛ همین الان داریم حماس رو میبینیم! اگر بتونن، میکنن. اسرائیل اگر الان کوتاه بیاد، میخوره. اسرائیل در این جنگها با یک حکومت در ارتباط نیست، یعنی طرف مقابلش یک نظام نیست، گروهکه. زمانی که اسرائیل با مصر میجنگید یا با اردن میجنگید، یک جنگ کاملا کلاسیک بود و با مردم نداشت. هواپیما، هواپیما میزد، پایگاه میزد، کاری با مردم نداشت؛ ولی وقتی با گروهِ جنگیِ یک جنگِ چریکیِ فرسایشی داری، دیگه روندش فرق میکنه. وقتی جنگ به شهر کشیده میشه، فرق میکنه. اسرائیل مجبوره آدم بکشه، غیرنظامی بکشه چون اگر نکشه، غیر نظامیانِ خودش کشته میشن. صحنه جنگ اسرائیل و حماس تو "دل غزه" است. اسرائیل تا الانم که غزه رو با خاک یکسان نکرده به خاطر همین موانع بوده. یعنی تو نمیتونی با کسی که زیر مدارس شروع میکنه به موشک ساختن -و پایگاه و سپرش مردمه- بجنگه، مجبوری تسلیم بشی یا اون مردمو بکشی. یعنی پِیِش رو بمالی به تنت که بگی
"آره آقا من آدم بده، حداقل من اونیم که زنده مونده، آدم بده شد، نه اینکه اینجا بمیرم و اون آدم مظلومه بشم"
چون جهود دیدن؛ دیدن که ممکنه ۶ میلیون نفرشون رو بریزن تو کوره ازشون صابون درست کنن؛ چون جهود میدونن ترجیح میدن که زنده باشن و نفرین بشن تا اینکه بمیرن و نفرین کنن. فلسطینیها آدمهای بیعرضهای بودن، کشوری بودن که وجود نداشت، فلسطین کشوری بود که وجود نداشت! فلسطین کشوری بود که وجود نداشت و زمانی که اسرائیل اعلام حضور کرد، همچنان وجود نداشت. خاکش، خاکِ مصر بود. مصریها گرفتنش و کسی به مصر نگفت آقا اینجا فلسطینه؛ چرا نگفت؟ چرا اردن نیومد بگه آقا اینا مردم فلسطینن؟ چرا از ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۸ که جهود اینجا فرصت داشتند به اصطلاح حکومت بسازن، چرا عربا کاری نکردن؟ نمیدونستن کشور چیه! فکر میکنی اسرائیل مثلاً با حمایت غرب اومد؟ اون زمان اگه دقت کنید آمریکا و اسرائیل واقعاً ۱۰ سال اول تاسیس اسرائیل، با هم رابطهای نداشتن، حمایتی نمیشد؛ اعراب بودن که حمایت داشتن! مصر بود که هم پیمان انگلستان بود! اردن بود که در جنگ استقلال اسرائیل، توی یک قدمی جنگ با بریتانیا رفت! یه دونه پایگاه هواییشون هم بمباران کرد! اعراب با ادوات زرهی و هواپیماهای بریتانیایی حمله میکردن و در تمام این جنگها برتری عددی نفری و برتری تجهیزاتی با اعراب بود!
داستان اسرائیل، داستان پیچیدهایه. یک جنگیه که کاملاً طبیعیه. کاملا طبیعیه، برنده شد نوش جونش، فلسطینیها برنده میشدن نوش جونشون؛ نشدن، همینیست که هست و الان شما باید با این فکت کنار بیاید که اونجا خاک اسرائیله! خاک مردم اسرائیله! اینجوری نیست که روش حقی نداشته بوده باشن. از لحاظ تاریخی میتونن روش حق داشته باشن. باید کنار بیایید و در حال حاضر اسرائیل هم ماجراش همینه: اگه کنار بیای باهات کاری نداره، همونطور که با مصر کاری نداشت از زمانی که مصر باهاش پیمان صلح بست. اسرائیل دیگه چیکارش کرد؟ صحرای سینا رو هم داد بهشون! دیگه مشکلی دارن با همدیگه؟ ببین وقتی جنگ رو میبری، وقتی سیلی میزنی، باید سیلی هم بخوری! داستان موضع اسرائیل همینه و انتظار چی دارید که بیاید بزنید بکشید هرچی تهدید به نابودی بکنید بگید شهرتونو با خاک یکسان میکنیم و اونا فقط بشینن نگاه کنن؟ یا بیاید بزنید دوباره فرار کنید برید پشت بچهها قایم بشید و انتظار داشته باشید که اسرائیل بگه
"نه چون پشت بچهها رفت، من دیگه کاریش ندارم"
چه انتظاری دارید از اسرائیل؟
Forwarded from بَیان
ولادمیر لنین در مسیر دستیابی به انقلاب مارکسیستی، با یک مشکل بزرگ مواجه بود:
قشر کارگر با ایدههای مارکسیستی همدلی نداشت!
در نگاه لنین کارگرها نفهمتر از آن بودند که بتوانند تشخیص بدهند چه چیز برای آنها بهتر است.
البته این را غیرمستقیم میگفت که «آگاهی طبقاتی» برای درک و فهم قشر کارگر زیادی پیچیده است!
لنین مینویسد:
«هنوز امکان نداشت آگاهی سوسیالدموکراتیک در میان کارگران وجود داشته باشد؛ این آگاهی تنها میتواست از بیرون به آنان منتقل شود.»
این ایدهها برای من یادآور خودنخبهپندارهایی است که این روزها فکر میکنند صاحب نوعی از «آگاهی» برترند که عامهی مردم (در کف خیابان) فاقدش هستند.
اگرچه اینها برخلاف لنین توان انقلابی ندارند، و بیشتر فقط ناله میکنند که «مردم نمیفهمند».
بیان
@bayanz
قشر کارگر با ایدههای مارکسیستی همدلی نداشت!
در نگاه لنین کارگرها نفهمتر از آن بودند که بتوانند تشخیص بدهند چه چیز برای آنها بهتر است.
البته این را غیرمستقیم میگفت که «آگاهی طبقاتی» برای درک و فهم قشر کارگر زیادی پیچیده است!
لنین مینویسد:
«هنوز امکان نداشت آگاهی سوسیالدموکراتیک در میان کارگران وجود داشته باشد؛ این آگاهی تنها میتواست از بیرون به آنان منتقل شود.»
این ایدهها برای من یادآور خودنخبهپندارهایی است که این روزها فکر میکنند صاحب نوعی از «آگاهی» برترند که عامهی مردم (در کف خیابان) فاقدش هستند.
اگرچه اینها برخلاف لنین توان انقلابی ندارند، و بیشتر فقط ناله میکنند که «مردم نمیفهمند».
بیان
@bayanz
Forwarded from ناپیرو
چند سال پیش آقایی به اسم راب هندرسون یه عبارتی رو اختراع کردن به اسم «باورهای لاکژری» که یعنی «ایدهای که برای دارندگانش پرستیژ اجتماعی به ارمغان میآورد، اما پیامدهای عملی آن به دیگران آسیب میرساند.»
این باورهای لاکژری که معمولن کاربردشون در صحنه سیاسی-اجتماعی و دعواهای انتخاباتیست، برای توصیف حال این روزهای ما و اظهار نظر و موضع برخی افراد هم بسیار کارآمده. مثلن شما که در کالیفرنیا زندگی میکنین و از تمام مواهب و آزادیها و ثباتی که کشور و ایالت محل زندگیتون بهتون داده بهرهمند هستید، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که قیمت گوشت یا شونه تخم مرغ در ایران چقدره، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که ایران دچار ورشکستگی آبیه، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که هوا لیترالی برای نفس کشیدن نیست، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که اینترنت ملی بشه و ارتباط ایران با دنیا از اینی که هست کمتر بشه، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که ارزش پول ملی چقدره، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که ارزش «جان» مردم ایران چقدره. شاید هم همهی اینها براتون مهم باشه، ولی احتمالن براتون «خیلی خیلی» مهمتر باشه که نظام بعدی حاکم در ایران یک نظام صددرصد مطابق با اون چیزی باشه که شما انتظار دارید، با گزارههای مبهم و کلیگویی مثل اینکه «حقوق اقلیت تضمین بشه». دقیقن از چه حقوقی حرف میزنین که اقلیت باید داشته باشن و بقیه عین همون حقوق رو ندارن یا نمیخوان؟!
در واقع شما این آپشن رو دارید که در ساحل امن کالیفرنیا اونقدر صبر کنین تا نظام مطلوب شما یک روزی در ایران ایجاد بشه، که شاید هم هیچوقت نشه، ولی مردم داخل ایران این آپشن رو ندارند. مردم دارن با تمام توانشون به تنها گزینهای که الان، نه پنج سال و نه ده سال دیگه موجوده چنگ میزنن برای گذر از جمهوری اسلامی.
حالا این وسط این توهم پیش میاد که «همه»ی مردم چون از جمهوریاسلامی خسته شدن و فقط میخوان ازش رد شن به اسم پهلوی متوسل میشن، ولی بخش زیادی از همین مردم هم دقیقن نگران آیندهی بعد از جمهوریاسلامیاند، که جمهوری واقعی نیست! مردم نمیخوان بعد از گذر از این چاه بیافتن توی یه چاه بیانتهای دیگه با آزمون و خطا که آیا جمهوری بعدی واقعی خواهد بود یا نه! میخوان برگردن به همون چیزی که ایران قبل از این کابوس بوده، به نظامی که مترقی بود، آزاد بود حداقل در بعد اجتماعی، دوست غرب بود، علم و هنر و فرهنگ و جان انسان در اون ارزش داشت، و شاید از همه مهمتر هویتی که قابل افتخار بود. بعد از اون نقطه شروع کنن به تغییر دادن چیزهایی که نیاز به تغییر داشت یا الان داره. این گروه هستن که دارن از الان خواستهی خودشون رو میگن، و حتی با خون و جون خودشون بهاش رو هم دادن!
در مقابل افرادی مثل شما رو داریم که انتظار دارید رهبر این جنبش مثل مبصرهای کلاس هر روز و هر دقیقه بیاد برای طرفدارانش پست بذاره که این حرف رو بزنید و این حرف رو نزنید. در واقع از یک طرف طرفدارانش رو به رعیتهایی تشبیه میکنید و میکنند که از خودشون خواست و ارادهای ندارن و چکمهلیس اعلیحضرت هستن، از طرف دیگه شکایت میکنید که چرا اراده و خواست «شخصی» دارن و خواستهشون رو واضح فریاد میزنن.
نکتهی دیگه اینکه بسیاری از همفکران و لایککنندههای شما اصلن و ابدن در موقعیتی نیستند که دست بالای اخلاقی رو داشته باشند! هر آنچه که جریان پادشاهیخواه رو بهش محکوم میکنند، از بههم زدن اتحاد، از حذف صدای مخالف، از فحاشی و هر چیز دیگه، خودشون یا در گذشتهای نه چندان دور انجامش دادن یا همین الان در حال انجام دادنش هستن. یادمون نرفته تا همین چند ماه پیش آوردن پرچم شیروخورشید به تجمعات مصداق حاشیه و تفرقه بود ولی سیوسهتا پرچم دیگه از پرچم کردستان، گینه بیسائو، کیوآرکد ززآ، الجیبیتی، فلسطین، حزب کمونیست کارگری و غیره موردی نداشتن! استیج برلین رو یادمون نرفته که هیچ صدای پادشاهیخواهی روی صحنه نبود و بعد گفتن «خب برن تجمعات خودشون رو برگزار کنن!» یا چند روز پیش اشاره کردم که مثلن خانم مسیح علینژاد هیچ موضعگیریای نسبت به فحاشی و توهین مداوم افراد شناختهشدهای که هر روز به پهلوی و پادشاهیخواهان توهین میکنن، نداشته و ندارند ولی از مقابلهبهمثل شکایت میکنند.
جای دیگری گفتید که تن به دوگانههای کاذب مثل «پهلوی-جمهوری اسلامی» نمیدید، و خب حتمن معتقدین که گزینههای بهتری یا وجود دارند یا در آینده خواهند آمد، که یعنی شما:
یا معتقدین که الان گزینه یا گزینههای بهتری وجود داره که بشه حول محور اونها تجمع کرد که سوال من این خواهد بود که این گزینهها کجان؟! اسمشون چیه؟!
> توئیت
این باورهای لاکژری که معمولن کاربردشون در صحنه سیاسی-اجتماعی و دعواهای انتخاباتیست، برای توصیف حال این روزهای ما و اظهار نظر و موضع برخی افراد هم بسیار کارآمده. مثلن شما که در کالیفرنیا زندگی میکنین و از تمام مواهب و آزادیها و ثباتی که کشور و ایالت محل زندگیتون بهتون داده بهرهمند هستید، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که قیمت گوشت یا شونه تخم مرغ در ایران چقدره، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که ایران دچار ورشکستگی آبیه، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که هوا لیترالی برای نفس کشیدن نیست، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که اینترنت ملی بشه و ارتباط ایران با دنیا از اینی که هست کمتر بشه، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که ارزش پول ملی چقدره، شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که ارزش «جان» مردم ایران چقدره. شاید هم همهی اینها براتون مهم باشه، ولی احتمالن براتون «خیلی خیلی» مهمتر باشه که نظام بعدی حاکم در ایران یک نظام صددرصد مطابق با اون چیزی باشه که شما انتظار دارید، با گزارههای مبهم و کلیگویی مثل اینکه «حقوق اقلیت تضمین بشه». دقیقن از چه حقوقی حرف میزنین که اقلیت باید داشته باشن و بقیه عین همون حقوق رو ندارن یا نمیخوان؟!
در واقع شما این آپشن رو دارید که در ساحل امن کالیفرنیا اونقدر صبر کنین تا نظام مطلوب شما یک روزی در ایران ایجاد بشه، که شاید هم هیچوقت نشه، ولی مردم داخل ایران این آپشن رو ندارند. مردم دارن با تمام توانشون به تنها گزینهای که الان، نه پنج سال و نه ده سال دیگه موجوده چنگ میزنن برای گذر از جمهوری اسلامی.
حالا این وسط این توهم پیش میاد که «همه»ی مردم چون از جمهوریاسلامی خسته شدن و فقط میخوان ازش رد شن به اسم پهلوی متوسل میشن، ولی بخش زیادی از همین مردم هم دقیقن نگران آیندهی بعد از جمهوریاسلامیاند، که جمهوری واقعی نیست! مردم نمیخوان بعد از گذر از این چاه بیافتن توی یه چاه بیانتهای دیگه با آزمون و خطا که آیا جمهوری بعدی واقعی خواهد بود یا نه! میخوان برگردن به همون چیزی که ایران قبل از این کابوس بوده، به نظامی که مترقی بود، آزاد بود حداقل در بعد اجتماعی، دوست غرب بود، علم و هنر و فرهنگ و جان انسان در اون ارزش داشت، و شاید از همه مهمتر هویتی که قابل افتخار بود. بعد از اون نقطه شروع کنن به تغییر دادن چیزهایی که نیاز به تغییر داشت یا الان داره. این گروه هستن که دارن از الان خواستهی خودشون رو میگن، و حتی با خون و جون خودشون بهاش رو هم دادن!
در مقابل افرادی مثل شما رو داریم که انتظار دارید رهبر این جنبش مثل مبصرهای کلاس هر روز و هر دقیقه بیاد برای طرفدارانش پست بذاره که این حرف رو بزنید و این حرف رو نزنید. در واقع از یک طرف طرفدارانش رو به رعیتهایی تشبیه میکنید و میکنند که از خودشون خواست و ارادهای ندارن و چکمهلیس اعلیحضرت هستن، از طرف دیگه شکایت میکنید که چرا اراده و خواست «شخصی» دارن و خواستهشون رو واضح فریاد میزنن.
نکتهی دیگه اینکه بسیاری از همفکران و لایککنندههای شما اصلن و ابدن در موقعیتی نیستند که دست بالای اخلاقی رو داشته باشند! هر آنچه که جریان پادشاهیخواه رو بهش محکوم میکنند، از بههم زدن اتحاد، از حذف صدای مخالف، از فحاشی و هر چیز دیگه، خودشون یا در گذشتهای نه چندان دور انجامش دادن یا همین الان در حال انجام دادنش هستن. یادمون نرفته تا همین چند ماه پیش آوردن پرچم شیروخورشید به تجمعات مصداق حاشیه و تفرقه بود ولی سیوسهتا پرچم دیگه از پرچم کردستان، گینه بیسائو، کیوآرکد ززآ، الجیبیتی، فلسطین، حزب کمونیست کارگری و غیره موردی نداشتن! استیج برلین رو یادمون نرفته که هیچ صدای پادشاهیخواهی روی صحنه نبود و بعد گفتن «خب برن تجمعات خودشون رو برگزار کنن!» یا چند روز پیش اشاره کردم که مثلن خانم مسیح علینژاد هیچ موضعگیریای نسبت به فحاشی و توهین مداوم افراد شناختهشدهای که هر روز به پهلوی و پادشاهیخواهان توهین میکنن، نداشته و ندارند ولی از مقابلهبهمثل شکایت میکنند.
جای دیگری گفتید که تن به دوگانههای کاذب مثل «پهلوی-جمهوری اسلامی» نمیدید، و خب حتمن معتقدین که گزینههای بهتری یا وجود دارند یا در آینده خواهند آمد، که یعنی شما:
یا معتقدین که الان گزینه یا گزینههای بهتری وجود داره که بشه حول محور اونها تجمع کرد که سوال من این خواهد بود که این گزینهها کجان؟! اسمشون چیه؟!
> توئیت
بَیان
خودنخبهپندارهایی است که این روزها فکر میکنند صاحب نوعی از «آگاهی» برترند که عامهی مردم (در کف خیابان) فاقدش هستند.
بشخصه ندیدم امثال این آدما (نمونه بارزشون : اریک) راه حل عملی و قابل اجرایی ارائه بدن. فقط بلدن پاهاشونو بندازن روی هم و با یه نگاه عاقل اندر سفیه غر های بی سر و ته بزنن و در نهایت راه حلهایی رو ارائه بدن که تا صد سال بعد هم عملی نیستن.
با وجود همهی قتلهای انجام شده در طی این سالها، هنوز یه قشری داریم که توی دنیای سورئال و کیوت خودشون زندگی میکنن و معتقدن صرفا با "بیرون نرفتن" میتونن از قاتل جون سالم به در ببرن و زنده بمونن. این قشر یا هنوز ذات واقعی قاتل رو نشناخته یا چشماشو بسته و نمیخواد بشناسه. ذات واقعی قاتل، کشتنه. یکی رو با تیر جنگی میکشه، یکی رو با طناب دار، یکی دیگه رو با گرسنگی و "یکی"های دیگه رو با دلایل دیگه. قاتل در نهایت شما رو میکشه، فرقی نمیکنه کجا باشید، چی کار میکنید یا چه حرفی میزنید. شما صرفا با "زنده بودن" برای قاتل تهدید حساب میشید و در نهایت شما رو میکشه. برای قاتل، کسی که نرفته بیرون هیچ فرقی با اونی که رفته بیرون نداشته که زنده بذارتش. فقط تصمیم گرفته اونی که بیرون بوده رو زودتر بکشه. به عبارتی دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره. تنها راهی که باهاش از این سرنوشت میشه فرار کرد اینه که زیر سایهی قاتل نباشیم. چون تا وقتی که قاتل وجود داشته باشه هیچ راهی برای فرار از کشته شدن نیست. نمیدونم دقیقا چه اتفاقی باید بیفته که این قشر متوهم متوجه این قضیه بشه.
Forwarded from Gregory Hausdorff
#عباس_قراگوزلو
لطفا کمک کنید که اسمش شنیده بشه تا پیگیری ای اتفاق بیفته و خانوادهاش از نگرانی در بیان.
Pillars of Creation
ضحاک ماردوش و فریدون گفتار نخست : کشته شدن مرداس، پدر ضحاک به فریب اهریمن در آن روزگاران (1) در دشت سوارانِ نیزهگذار (2) شاهی نیکسرشت به نام مرداس بود که بسیار عادل و با داد و دهش بود. یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزه گذار گرانمایه هم شاه…
ضحاک ماردوش و فریدون
گفتار دوم : خوالیگری کردن اهریمن و روییدن مارها بر دوش ضحاک
پس از همدست شدن ضحاک به خون پدرش و نشستن بر تخت او، اهریمن خود را به سان جوانی سخنگو و پاک بیاراست و به درگاه ضحاک رفت. او ضحاک را بسیار تمجید کرد و خود را خوالیگری (1) زبردست خواند. ضحاک، کلید خورشخانهی شاهی را بدو سپرد.
در آن زمان، خوراک بیشتر مردم از گیاهان بود و پرورش جانوران برای بهره از گوشت آنها چندان رایج نبود. اهریمن بدکردار آهنگ کشتن جانوران کرد و از مرغان و چارپایان خوراکهایی را فراهم آورد. بدین سان، ضحاک را همچون شیر، با خوردن گوشت و خون پرورش داد و دلیر ساخت و کاری کرد تا هرچه به ضحاک امر دهد، آن را انجام دهد.
اهریمن بدو گفت: ای پادشاه، همیشه شاد و فرمانروا باشی، اگرچه دانم مرا این جایگاه نیست اما از آنجا که تو را سخت دوست دارم، خواهان آنم که شاه دستوری دهد تا دو دوش او را ببوسم و چشم و روی خود را بر آن بمالم.
پینوشتها :
1- خوالیگری به معنای طباخی و آشپزی هستش.
گفتار دوم : خوالیگری کردن اهریمن و روییدن مارها بر دوش ضحاک
پس از همدست شدن ضحاک به خون پدرش و نشستن بر تخت او، اهریمن خود را به سان جوانی سخنگو و پاک بیاراست و به درگاه ضحاک رفت. او ضحاک را بسیار تمجید کرد و خود را خوالیگری (1) زبردست خواند. ضحاک، کلید خورشخانهی شاهی را بدو سپرد.
بدو گفت اگر شاه را در خورم
یکی نامور پاک خوالیگرم
چو بشنید ضحاک بنواختش
ز بهر خورش جایگه ساختش
در آن زمان، خوراک بیشتر مردم از گیاهان بود و پرورش جانوران برای بهره از گوشت آنها چندان رایج نبود. اهریمن بدکردار آهنگ کشتن جانوران کرد و از مرغان و چارپایان خوراکهایی را فراهم آورد. بدین سان، ضحاک را همچون شیر، با خوردن گوشت و خون پرورش داد و دلیر ساخت و کاری کرد تا هرچه به ضحاک امر دهد، آن را انجام دهد.
ز هر گوشت از مرغ و از چارپاینخست برای ضحاک خوراکی از زرده تخم مرغ فراهم آورد و با آن خوراک، او را نیرومند ساخت. روزهای دیگر خوراکهایی از کبک، مرغ، بره و راسته گاو به پیشگاه ضحاک تقدیم کرد. چون ضحاک از آن خوراکها بخورد، بیشتر دل به اهریمن سپرد و از عملش شگفت آمد. ضحاک به خوالیگر گفت: ای نیکخو، هر آرزویی داری از من بخواه تا برایت فراهم کنم.
خورشگر بیاورد یک یک به جای
به خونش بپرورد بر سان شیر
بدان تا کند پادشا را دلیر
سخن هر چه گویدش فرمان کند
به فرمان او دل گروگان کند
چو ضحاک دست اندر آورد و خورد
شگفت آمدش زان هشیوار مرد
بدو گفت بنگر که از آرزوی
چه خواهی بگو با من ای نیکخوی
اهریمن بدو گفت: ای پادشاه، همیشه شاد و فرمانروا باشی، اگرچه دانم مرا این جایگاه نیست اما از آنجا که تو را سخت دوست دارم، خواهان آنم که شاه دستوری دهد تا دو دوش او را ببوسم و چشم و روی خود را بر آن بمالم.
یکی حاجتستم به نزدیک شاهضحاک که از اندیشه اهریمن آگاه نبود، او را دستور به این کار داد. چون اهریمن دوش او را بوسید، ناگاه ناپدید گشت و از دو دوش ضحاک، دو مار سیاه بیرون آمدند.
و گرچه مرا نیست این پایگاه
که فرمان دهد تا سر کتف اوی
ببوسم بدو بر نهم چشم و روی
ببوسید و شد بر زمین ناپدیدضحاک بسیار اندوهگین گشت و از هر جای چارهای جست. سر انجام هر دو مار را از دوش ببرید، اما آن دو مار سیاه، همانند شاخه درخت بار دیگر از دوش شاه درامدند. از هر سویی پزشکان فرزانه گرد آمدند اما هیچ یک چارهی درد ضحاک را ندانستند.
کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیه از دو کتفش برست
غمی گشت و از هر سویی چاره جست
پزشکان فرزانه گرد آمدندآن گاه اهریمن خود را به شکل یک پزشک فرزانه دراورد و به نزد ضحاک رفت و به او گفت: چاره مارها بریدن آنها نیست. برای آنها خوراک فراهم آور و آنها را با خوراک، آرام ساز تا گزندی به تو نرسانند. خوراک آنها را از مغز مردم تهیه کن؛ باشد که از این خوراک، مارها بمیرند.
همه یک به یک داستانها زدند
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
خورش ساز و آرامشان ده به خوردبنگر که اهریمن در این گفت و گو چه هدفی را دنبال میکرد. تا پنهانی چارهای کند که دنیا را از مردم خالی سازد.
نباید جز این چارهای نیز کرد
به جز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند از این پرورش
نگر نرَه دیو اندر آن جست و جو
چه جست و چه دید اندر این گفتگو
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم جهان
پینوشتها :
1- خوالیگری به معنای طباخی و آشپزی هستش.
Pillars of Creation
خوراک آنها را از مغز مردم تهیه کن؛
درمورد ماهیت مارهای روی دوش ضحاک و خوراکشون در منابع مختلف مطالب زیادی گفته شده. به گفتهی برخی منابع، مارهای ضحاک در واقع مار نبودن، بلکه دوتا زائدهی گوشتی بودن که بر اثر بیماری روی شونههاش پدید اومده بودن و ضحاک میتونست اونها رو تکون بده و حضار و مردم رو بترسونه. یه سری منابع میگن مارهای روی دوش ضحاک در واقع ابزاری برای استفادهی سیاسی ضحاک بودن. ضحاک پس از سالیان طولانی حکومت استبدادی، این احتمال رو میداد که مردم بر علیهش قیام کنن. در تمام منابع تاکید شده که خوراک مارها "مغز سر دو مرد جوان" هستش و روی "جوان" بودنشون تاکید شده. چرا مغز پیرها نه؟ چون بیشترین تهدید قیام و سقوط حکومت ضحاک، از سمت جوانها بود که اندیشههای جدید داشتن؛ و پیرها تهدید خاص و عامل قیام به حساب نمیومدن. ضحاک با ریختن خون جوانها و خوروندن مغزشون به مارها، احتمال سقوط رو پایینتر میاورد تا سالهای بیشتری بتونه به حکومت دیکتاتوری خودش ادامه بده.
ایرانیای خارج از کشور که توی فراخوان شرکت کردن واقعا آدمای با شرفی هستن. طرف با هزار زور و زحمت از چنگال ج.ا فرار کرده و الان هم آزادیشو داره هم امنیتشو و هم پایداری اقتصادیشو. خیلی راحت میتونه بگه "به من دیگه مربوط نیست". اما با این حال تصمیم گرفته برای وطنش و مردمش شرکت کنه. دمشون گرم جدی.
Nor30
اگه روز آزادی من نبودم ، تو بجای من قشنگ برقص و خوشحالی کن .
تولدت مبارک علی🖤
فراموشت نمیکنیم
فراموشت نمیکنیم
Pillars of Creation
Photo
من بشخصه به زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم. دیدگاه من به مسئله وجودیت انسان یه دیدگاه بیولوژیکه و اسپریچوال نیست؛ که یعنی تمام شخصیت یک انسان و خودآگاهیش رو بیولوژیک و ناشی از مدارهای مغزیش میدونم؛ نه ناشی از چیزی به اسم "روح" که درون کالبدش قرار داره. دیدگاهم نسبت به مرگ یک کلید خاموش برای این مدارهاس. نورونها دیگه فعالیت نمیکنن و برای همین فرد خوداگاهیش از زنده بودن خاموش میشه و تمام. مشابهترین وضعیت بهش موقعیه که خوابیم و رویایی نمیبینیم: خاموشی خودآگاه و تاریکی، بدون اینکه خودمون متوجهش باشیم.
هدف پیش فرض هر جانداری بقا پیدا کردنه؛ چه به صورت بقای شخصی و چه به صورت بقای ژنها با تولید مثل. در بعضی از جاندارها این هدف جنبهی سازمان یافتهتری پیدا کرد و نتیجهش به وجود اومدن سیستم عصبی داخلشون بود که هماهنگی کارها رو برای بالابردن احتمال بقا تا بیشترین حد ممکن انجام بده. در نقطهای از مسیر تکامل مغز انسان، پیچیدگی شناختی به حدی بالا رفت که این سیستم عصبی به تواناییهای خاصی دست پیدا کرد. تواناییهایی مثل تفکر انتزاعی، درک از زمان و پیشبینی آینده. این تواناییها زمینهی آگاه شدن از فناپذیری رو فراهم کردن. گونهی هوموساپینس نه تنها با مفهوم مرگ آشنا شد، بلکه تونست "نبودن" خودش رو به صورت انتزاعی و زمانی تصور کنه. این تصور برخلاف هدفی بود که مغز براش طراحی شده بود. بقا همچنان در اولویت بود و به همین دلیل قوای شناختی مغز دوباره دست به کار شد و پا رو فراتر از مرگ بیولوژیک گذاشت. مغز گونهی هوموساپینس با ساختن مفهوم دنیای پس از مرگ، بقای ابدی خودش رو تضمین کرد. خودآگاهیای که جنبهی بیولوژیک داشت و ناشی از سیناپس بین نورونهای کورتکس بود، مفاهیم انتزاعی غیربیولوژیک مثل "روح" رو خلق کرد تا به مفهوم فناپذیری خودش غلبه کنه. برای همین در طول تاریخ شاهد انواع دیدگاهها درمورد زندگی پس از مرگ هستیم که شاید تفاوتهای به شدت زیادی داشته باشن اما همه شون روی یک موضوع اتفاق نظر دارن : بقا پس از مرگ ادامه داره.
دوتا عکس بالا رو سر کلاس آناتومی عملی گرفتم. از ترم دوم دانشگاه توی گالریم دارم و هر از گاهی برمیگردم و دوباره بهشون نگاه میندازم. عکس جمجمهی یک انسان. با اینکه تفکرم درمورد فناپذیر بودن انسان و نبود زندگی پس از مرگ رو از خیلی قبلتر از اون موقع داشتم اما اولین باری که کاملا جدی با این قضیه مواجه شدم موقعی بود که اون جمجمه رو دستم گرفتم. به این فکر کردم که این آدم یک زمان مثل من زنده بود، شخصیت خودش رو داشت، علایقی که ازشون لذت میبرد، رویاهایی که قصد داشت بهشون برسه و آیندهای که انتظارش رو میکشید. روی یکی استخونهای سرش شکستگیای بود که اگر این فرد زنده بود میشد مغزش رو زیر اون شکستگی دید. از اون شکستگی به داخل نگاه کردم، هیچ مغزی وجود نداشت، که برای من به این معنی بود که این آدم دیگه وجود نداشت. شخصیتش، علایقش، رویاهاش و تفکراتی که منحصر به فردش میکردن دیگه وجود نداشتن. کجا رفته بودن؟ آیا واقعا این آدم دیگه وجود نداشت؟ آیا واقعا دنیای پس از مرگی وجود نداره که آگاهی و فردیت این آدم بهش منتقل شده باشه؟ آیا همهمون قراره همین شکلی خاموش بشیم بدون اینکه خودمون از خاموش شدنمون خبر داشته باشیم؟ همهی این فکرها اون موقع و بارهای دیگهای که به این عکس نگاه کردم به ذهنم اومد و هر دفعه منطقم به این نتیجه رسید که این آدم وجود نداره چون مغزش دیگه وجود نداره. اما یه بخش دیگه از مغزم این منطق رو قبول نمیکنه و مثل همهی کسایی که باور دارن فنا ناپذیر هستن میخواد باور کنه آگاهی و فردیت این آدم همچنان وجود داره و به جای دیگهای منتقل شده. یک کشمکش بین بخش منطقی و بخش احساسیم.
از بعد 18 و 19 دی ماه این کشمکشها بیشتر شدهن. هر دفعه که به جاویدنامها فکر میکنم و عکس و فیلماشون رو میبینم همچنان منطقم میگه که این آدمها دیگه وجود ندارن. اما یه بخش دیگه نمیتونه این رو قبول کنه. اینها آدمایی بودن که هرروزه در کنار من بودن و نمیتونه قبول کنه اون همه شخصیت منحصر به فرد، اون همه علایق متفاوت، اون همه آرزو و رویا و اون همه آینده به یک باره ناپدید شده باشن. من معمولا برای هر دیدگاهم یه درصدی از اشتباه بودن رو در نظر میگیرم؛ و در این برهه بیشتر از هر برههی دیگهای امیدوارم دیدگاهم درمورد وجود نداشتن زندگی پس از مرگ اشتباه باشه.
هدف پیش فرض هر جانداری بقا پیدا کردنه؛ چه به صورت بقای شخصی و چه به صورت بقای ژنها با تولید مثل. در بعضی از جاندارها این هدف جنبهی سازمان یافتهتری پیدا کرد و نتیجهش به وجود اومدن سیستم عصبی داخلشون بود که هماهنگی کارها رو برای بالابردن احتمال بقا تا بیشترین حد ممکن انجام بده. در نقطهای از مسیر تکامل مغز انسان، پیچیدگی شناختی به حدی بالا رفت که این سیستم عصبی به تواناییهای خاصی دست پیدا کرد. تواناییهایی مثل تفکر انتزاعی، درک از زمان و پیشبینی آینده. این تواناییها زمینهی آگاه شدن از فناپذیری رو فراهم کردن. گونهی هوموساپینس نه تنها با مفهوم مرگ آشنا شد، بلکه تونست "نبودن" خودش رو به صورت انتزاعی و زمانی تصور کنه. این تصور برخلاف هدفی بود که مغز براش طراحی شده بود. بقا همچنان در اولویت بود و به همین دلیل قوای شناختی مغز دوباره دست به کار شد و پا رو فراتر از مرگ بیولوژیک گذاشت. مغز گونهی هوموساپینس با ساختن مفهوم دنیای پس از مرگ، بقای ابدی خودش رو تضمین کرد. خودآگاهیای که جنبهی بیولوژیک داشت و ناشی از سیناپس بین نورونهای کورتکس بود، مفاهیم انتزاعی غیربیولوژیک مثل "روح" رو خلق کرد تا به مفهوم فناپذیری خودش غلبه کنه. برای همین در طول تاریخ شاهد انواع دیدگاهها درمورد زندگی پس از مرگ هستیم که شاید تفاوتهای به شدت زیادی داشته باشن اما همه شون روی یک موضوع اتفاق نظر دارن : بقا پس از مرگ ادامه داره.
دوتا عکس بالا رو سر کلاس آناتومی عملی گرفتم. از ترم دوم دانشگاه توی گالریم دارم و هر از گاهی برمیگردم و دوباره بهشون نگاه میندازم. عکس جمجمهی یک انسان. با اینکه تفکرم درمورد فناپذیر بودن انسان و نبود زندگی پس از مرگ رو از خیلی قبلتر از اون موقع داشتم اما اولین باری که کاملا جدی با این قضیه مواجه شدم موقعی بود که اون جمجمه رو دستم گرفتم. به این فکر کردم که این آدم یک زمان مثل من زنده بود، شخصیت خودش رو داشت، علایقی که ازشون لذت میبرد، رویاهایی که قصد داشت بهشون برسه و آیندهای که انتظارش رو میکشید. روی یکی استخونهای سرش شکستگیای بود که اگر این فرد زنده بود میشد مغزش رو زیر اون شکستگی دید. از اون شکستگی به داخل نگاه کردم، هیچ مغزی وجود نداشت، که برای من به این معنی بود که این آدم دیگه وجود نداشت. شخصیتش، علایقش، رویاهاش و تفکراتی که منحصر به فردش میکردن دیگه وجود نداشتن. کجا رفته بودن؟ آیا واقعا این آدم دیگه وجود نداشت؟ آیا واقعا دنیای پس از مرگی وجود نداره که آگاهی و فردیت این آدم بهش منتقل شده باشه؟ آیا همهمون قراره همین شکلی خاموش بشیم بدون اینکه خودمون از خاموش شدنمون خبر داشته باشیم؟ همهی این فکرها اون موقع و بارهای دیگهای که به این عکس نگاه کردم به ذهنم اومد و هر دفعه منطقم به این نتیجه رسید که این آدم وجود نداره چون مغزش دیگه وجود نداره. اما یه بخش دیگه از مغزم این منطق رو قبول نمیکنه و مثل همهی کسایی که باور دارن فنا ناپذیر هستن میخواد باور کنه آگاهی و فردیت این آدم همچنان وجود داره و به جای دیگهای منتقل شده. یک کشمکش بین بخش منطقی و بخش احساسیم.
از بعد 18 و 19 دی ماه این کشمکشها بیشتر شدهن. هر دفعه که به جاویدنامها فکر میکنم و عکس و فیلماشون رو میبینم همچنان منطقم میگه که این آدمها دیگه وجود ندارن. اما یه بخش دیگه نمیتونه این رو قبول کنه. اینها آدمایی بودن که هرروزه در کنار من بودن و نمیتونه قبول کنه اون همه شخصیت منحصر به فرد، اون همه علایق متفاوت، اون همه آرزو و رویا و اون همه آینده به یک باره ناپدید شده باشن. من معمولا برای هر دیدگاهم یه درصدی از اشتباه بودن رو در نظر میگیرم؛ و در این برهه بیشتر از هر برههی دیگهای امیدوارم دیدگاهم درمورد وجود نداشتن زندگی پس از مرگ اشتباه باشه.
روی بنر پل هوایی نوشتن "فرعون بار دیگر غرق خواهد شد". جدی هیچکدوم از کسایی که توی نصبش نقش داشتن چه خود طراح، چه مسئول هماهنگی و تایید و چه نصاب یک دفعه پیش خودشون فکر نکردن که موسی یهودی بود و فرعون دشمن یهود؟ عاشق اینم که همیشه میشه روی خریتتون حساب باز کرد.
شعار دادن توی دانشگاه یه لول دیگهای از جرات و شرافت رو میطلبه. اینکه با هزار زحمت قبول بشی و با علم به این قضیه که اطلاعاتت رو کامل دارن و هر لحظه میتونن تمام زحمتات رو تبدیل به هیچ کنن بیای و حرفت رو بزنی اصلا کار راحتی نیست. دم همهشون گرم بابت شرافت و شجاعتشون؛ مخصوصا بچههای دانشگاهای آریامهر، پلیتکنیک، ملی و فرح.
Forwarded from سوتهدلان
خیلی باید احمق باشی که تصور کنی از اونی که وصیتنامه نوشته و خودش رو انداخته جلوی گلوله، بیشتر حالیته و بهتر میدونی چه باید کرد.
برخلاف تحقیقات گستردهای که برای متوقف کردن مرگ انجام میشه، از نظر من مرگ باید در جوامع وجود داشته باشه و انسانها نباید بهش غلبه کنن. انسانها عاشق تکرار کردن الگوها هستن؛ چون بهشون احساس آشنا بودن رو میده و این آشنا بودن براشون به شکل امنیت و تحت کنترل داشتن اوضاع تفسیر میشه. هرچقدر سنشون بالاتر میره این الگوها بیشتر تثبیت میشن و خروج ازشون سختتر میشه؛ دیدگاهها و تفکراتی که داشتن بیشتر داخل شخصیتشون ریشه میدوونن و جاشون محکمتر میشه. فرد به تدریج نمیتونه باورهاش رو زیر سوال ببره چون این کار باعث میشه شخصیتش زیر سوال بره و به پوچی برسه؛ و پوچی چیزی هستش که انسانها همیشه ازش فراری هستن. برای همین همهی ما کسایی رو میشناسیم که با وجود همهی مدارک موجود علیه اشتباه بودن عقیدهشون، همچنان قانع نمیشن. چون پیروی از یه عقیدهی اشتباه-اما آشنا- رو به پوچی ترجیح میدن. هرچند همیشه استثناهایی این وسط وجود دارن اما توی اقلیتن. اکثریت انسانها با بالا رفتن سنشون انعطاف پذیری شخصیتشون رو از دست میدن و در برابر تغییر و دیدگاههای جدید گارد سختتری رو میگیرن. مرگ، به عنوان عاملی که به تدریج تفکرهای قدیمی رو کنار زده و راه رو برای ایدهها و تفکرهای جدید باز کرده، نقش زیادی توی سرعت دادن به پیشرفت جوامع انسانی داشته. پیشرفت در جوامع وقتی صورت گرفت که افرادش با عقیدههای قبلی مواجه شدن و تا وقتی که فرصت تغییر داشتن اونها رو تغییر دادن و بعد با مرگشون فرصت رو به نسلهای جدید دادن تا این چرخه رو تکرار کنن. اگر مرگی وجود نداشت احتمالا پیشرفتی توی جوامع صورت نمیگرفت؛ یا سرعتش به قدری کم بود که الان ممکن بود حتی شهرنشینی و تمدنی صورت نگرفته باشه چون بزرگان قبایل شکارچی-گردآورنده معتقد بودن سبک زندگی یکجا نشینی با باورها و ارزشهاشون در تضاده.
Pillars of Creation
برخلاف تحقیقات گستردهای که برای متوقف کردن مرگ انجام میشه، از نظر من مرگ باید در جوامع وجود داشته باشه و انسانها نباید بهش غلبه کنن. انسانها عاشق تکرار کردن الگوها هستن؛ چون بهشون احساس آشنا بودن رو میده و این آشنا بودن براشون به شکل امنیت و تحت کنترل…
درمورد جامعهی ایران هم همین نظر رو دارم. حتی اگر همه چیز هم عوض بشه ما یه تعداد قابل توجهی از کسایی رو داریم که کل شخصیت و باوراشون بر پایهی پروپاگاندا شکل گرفته. باورها و ارزشهایی که کاملا ریشه دووندن و نقض کردنشون مساویه با به پوچی رسیدن این افراد. این تعداد که قابل چشم پوشی هم نیستن رو کاری نمیشه کرد و خیلی وقته که از حالت انعطاف پذیرشون در اومدن؛ پس اگر همه چیز هم تغییر کنه، جامعه حداقل یکی دو نسل باید بره جلوتر تا یه تغییر اساسی رو مشاهده کنیم.