Pillars of Creation
1.96K subscribers
290 photos
20 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
یه پشه‌ای اطراف اتاق داشت ول می‌چرخید خواستم بزنمش که فقط گوشه دستم بهش خورد و متاسفانه بر اثر ضربه مغزی فوت کرد؛ هرچند مطمئن نیستم ساختاری به اسم‌ مغز داشته باشن یا نه. خلاصه که نگاه کردم دیدم بدنش خیلی سالم مونده گفتم ببرمش زیر میکروسکوپ که حداقل مرگش بی دلیل نبوده باشه.
عکسا به ترتیب :
1 - بال
2 - مفصل پا
3 - سر و سینه از نمای بغل
4 - چشم‌ها با زوم بالا
5 - سر از نمای بالا
6 و 7 - انتهای خرطوم
سپیده‌دم امروز
ماه و ناهید همزمان داخل یه قاب
Pillars of Creation
سپیده‌دم امروز ماه و ناهید همزمان داخل یه قاب
"ناهید" یه کلمه به زبان فارسی پهلوی هستش که ریشه‌ش برمیگرده به کلمه‌ی "آناهیتا" توی فارسی باستان. آناهیتا از دو بخش تشکیل شده: "هیتا" به معنی آلایش و ناپاکی و "آنا" که یه پیشوند منفی‌ساز هستش. پس کلمه‌ی آناهیتا به معنی "پاک و بی آلایش" هستش. آناهیتا در اساطیر ایران باستان ایزدبانوی آب و نماد باروری بوده. آناهیتا در اساطیر ایران، درخشان، بلندبالا، زیبا، پاک و آزاده توصیف شده. سیاره‌ی ناهید بعد از ماه درخشنده‌ترین جرم آسمانی هستش و یه زیبایی و درخشندگی خاصی داره. به همین دلیل ایرانیان باستان اسم این الهه رو روی این سیاره گذاشتن و فکر میکردن این سیاره درواقع تجسمی از آناهیتا هستش. که بعدها در فارسی پهلوی به "اناهید" و "ناهید" تغییر کرد.
Pillars of Creation
"ناهید" یه کلمه به زبان فارسی پهلوی هستش که ریشه‌ش برمیگرده به کلمه‌ی "آناهیتا" توی فارسی باستان. آناهیتا از دو بخش تشکیل شده: "هیتا" به معنی آلایش و ناپاکی و "آنا" که یه پیشوند منفی‌ساز هستش. پس کلمه‌ی آناهیتا به معنی "پاک و بی آلایش" هستش. آناهیتا در اساطیر…
برای مردم‌ تمدن‌های باستان آسمون یه جهان زنده بود نه یه فضای بی‌جان و هرچیزی که توی آسمون وجود داشت از نظرشون باید روح و قدرت‌الهی می‌داشت. وقتی به آسمون نگاه می‌کردن می‌دیدن که اکثر ستاره‌ها ثابت بودن اما برخی از اون‌ها حرکت می‌کنن. این اجرام متحرک درواقع همون سیاره‌های منظومه شمسی بودن. از نظر مردم تمدن‌های باستان، سیاره‌ها چون متحرک بودن و از اون نظمِ ثابت بودن بقیه‌ی ستاره‌ها پیروی نمی‌کردن، دارای اراده‌ی خاص و قدرت زیادی بودن و هر تمدنی تجسم اساطیر خودش رو داخل این سیارات می‌دید.

سیاره‌ی ناهید به خاطر درخشش و زیبایی خاص خودش همواره مورد توجه همه‌ی تمدن‌ها بود. در تمدن سومر به این سیاره "اینَنا" (inanna) گفته می‌شد به معنی "بانوی آسمان" که تجسمی از اسطوره‌ای به همین اسم بود، اسطوره‌ی عشق، باروری و عدالت الهی. در تمدن آکد، بابل و آشور به این سیاره "ایشتار" می‌گفتن؛ که تجسمی از ایشتار، اسطوره‌ی عشق، باروری و زیبایی بود. در یونان باستان، تجسم "افرودایت" رو داخل این سیاره می‌دیدن که همچنان مثل تمدن‌های دیگه اسطوره‌ی عشق و زیبایی بود؛ و بعدها در تمدن روم اسم "ونوس" رو روی این سیاره گذاشتن. ونوس و افرودایت خیلی اسطوره‌های شبیه و نزدیک به هم هستن و حتی بعضی جاها این دو اسطوره رو یکی در نظر میگیرن. داخل تمدن ایران باستان هم همونطور که گفتم این سیاره رو تجسمی از آناهیتا در نظر می‌گرفتن.

چیزی که جالبه اینه که به خاطر درخشش و زیبایی‌ای که این سیاره داره تقریبا هر تمدنی که به این سیاره نگاه کرده تجسمی از عشق و زیبایی رو داخلش دیده.
Pillars of Creation
چیزی که الان دارم می‌گذرونم این اسپشیالیزیشن دیپ لرنینگ از کورسرا هستش و 5 تا کورس داره. کورس اول درمورد ساختار شبکه‌های عصبی و معرفی کلی نحوه عملکردشون هستش. کورس دوم درمورد بهبود عملکرد شبکه‌ها و الگوریتم‌های بهینه سازی هستش. کورس سوم درمورد یه سری مباحث…
کورس اولش‌ تموم شد، واقعا لذت بردم از مطالب و کدنویسیاش
موندش چهارتا کورس دیگه
با توجه به اینکه هر کورس با کارای عملی‌ش بین چهار تا پنج هفته طول می‌کشه به نظر میاد چهار پنج ماه دیگه همچنان قراره مهمونِ این اسپشیالیزیشن باشم
چندوقتی هستش که پلی‌لیست " به وقت خودشناسی" رو از یوتیوب دکتر آذرخش مکری دارم تماشا می‌کنم و برام جالبه که همچین ویدیوهای پرمحتوا و کاربردی‌ای رو به رایگان در اختیار عموم گذاشته.

داخل یکی از ویدیوها به پدیده‌ای به اسم "سوگیری منفی" (negativity bias) اشاره می‌کنه. طبق پدیده‌ی سوگیری منفی، ذهن و روان ما به طور ذاتی تمایل به بزرگنمایی اتفاق‌های منفی داره و یک اتفاق منفی بین 3 تا 5 برابر یک اتفاق خوب روی ما تاثیر داره. یعنی مغز برای جبران شدن تاثیر و خنثی شدن یه رفتار منفی، تقریبا به 3 تا 5 برابر اون رفتار در قالب مثبت نیاز داره تا اون رفتار منفی به اصطلاح داخل ذهن فرد بخشیده بشه.

تاثیر این پدیده داخل زندگی روزمره خیلی مشهوده. برای مثال خاطرات بد ما خیلی بیشتر از خاطرات خوب داخل ذهن ما می‌مونن. طبق مطالعاتی که بر روی زوج‌های مختلف انجام شده، زوج‌هایی که در کنار رفتارهای خوب و مثبت، رفتارهای منفی هم انجام می‌دادن احتمال جدایی‌ و ناپایدار بودن رابطه‌شون بیشتر از زوج‌هایی بود که رفتار مثبت خاصی انجام نمی‌دادن و همچنان رفتار منفی‌ای هم در قبال همدیگه انجام نمی‌دادن. یعنی در واقع میزان رفتارهای خوب و مثبت نیست که تعیین کننده‌ی حس خوب و پایداری داخل یک رابطه باشه، بلکه انجام ندادن رفتارهای منفی هستش که به پایدار بودن یک ارتباط منجر می‌شه. چون تاثیر رفتارهای منفی چندبرابر رفتارهای مثبت هستش و یک رفتار منفی نیاز به چندبرابر رفتار مثبت برای خنثی شدن داره.

فرضیه‌های مختلفی برای دلیل این پدیده وجود دارن. یکی از فرضیه‌ها به تاثیر این پدیده در بقا و انتخاب طبیعی گونه‌‌ی انسان اشاره داره. در گذشته و در طی تکامل انسان، یک خطر و عامل منفی ممکن بود باعث کشته شدن فرد بشه. درحالی که عامل مثبت تاثیر خاصی در بقای فرد نداشت. البته بهتره بگیم جفت این عوامل مثبت و منفی تاثیر در بقای انسان داشتن اما تاثیر عوامل منفی بیشتر بود چون ممکن بود باعث عدم بقای فرد بشه درحالی که نبود عوامل مثبت اونقدری خطرساز نبود؛ و چون ذهن انسان در حالت پیش فرض برای بقا طراحی شده، پس عوامل منفی براش عوامل مهم‌تری هستن.
Pillars of Creation
چندوقتی هستش که پلی‌لیست " به وقت خودشناسی" رو از یوتیوب دکتر آذرخش مکری دارم تماشا می‌کنم و برام جالبه که همچین ویدیوهای پرمحتوا و کاربردی‌ای رو به رایگان در اختیار عموم گذاشته. داخل یکی از ویدیوها به پدیده‌ای به اسم "سوگیری منفی" (negativity bias) اشاره…
پس طبق این پدیده بهتره که برای ارتباط‌های بهتر با آدم‌ها، خواه هر ارتباطی از هر نوعی که باشه، به جای اینکه تمرکز کنیم کار خوب در حقشون انجام بدیم بیشتر روی این تمرکز کنیم که کار بدی در حقشون انجام ندیم. چون تاثیر انجام ندادنِ رفتارهای منفی بیشتر از انجام دادن رفتارهای خوب و مثبته.
Pillars of Creation
وانگهی، نگاه‌های خیره‌ی او به ماریول ثابت می‌کرد که با چه اشتیاق اندکی به این ملاقات‌ها می‌آمد. ما به سوی آنچه دوست داریم، می‌شتابیم، آنچه خوشایند است، آنچه جذب می‌کند، اما چیزی که جاذبه‌ای ندارد هر وقت به آن برسیم زود رسیده‌ایم و آن‌وقت همه چیز بهانه‌ای می‌شود…
چقدر دوستش داشت! چقدر دوستش داشت! چقدر دشوار و طاقت فرسا بود فراموش کردنش! او به خاطر سردی هوا رفته بود! ماریول زن را می دید، مانند دقایقی قبل که چشم به او می‌دوخت و افسونش می‌کرد، افسونش می‌کرد تا دلش را بهتر بشکافد. آه! چه خوب آن را شکافته بود! از این سر تا آن سر، با تک ضربه‌‌ای نهایی، حفره‌اش را حس می‌کرد: جراحتی که از حالا کهنه شده بود، زخمی که زن گشوده و بعد بسته بود و اکنون، با فروکردن بی اعتنایی کشنده و دشنه‌وار خود در آن، علاج ناپذیرش کرده بود. حتی حس می‌کرد از این قلب شکافته چیزی در وجودش جاری می‌شود که جسمش را انباشته می‌کند، تا حلقش بالا می‌آید و خفه‌اش می‌کند. آنگاه بعد از آنکه دو دستش را روی چشم‌هایش گذاشت، گریه کرد؛ گویی بخواهد این ضعف را از خود پنهان کند. او به خاطر سرما رفته بود. ماریول حاضر بود برهنه در برف پیاده راه بیفتد تا پیش او برود، هر جا که باشد. حاضر بود خود را از بالای بام پایین بیندازد، فقط برای اینکه پیش پاهایش بیفتد. خاطره‌ی قصه‌ای قدیمی یادش آمد که از آن افسانه ساخته اند: قصه‌ی تپه‌ی دو عاشق حین رفتن به "روآن"؛ قصه‌ی دختری جوان با پیروی از هوس بی رحمانه‌ی پدرش، که ازدواج با عاشقش را برایش قدغن کرده بود مگر اینکه دختر را بر پشت خود به قله ی آن کوه صعب‌العبور ببرد. عاشق روی چهار دست و پا دختر را حمل کرد و وقتی به مقصد رسید، از دنیا رفت. بنابراین عشق افسانه ای بیش نیست که ساخته شده تا آن را به صورت شعر بخوانند یا در قالب رمانهای فریبنده نقل کنند.

دل ما - گی دو موپاسان
Pillars of Creation
دل ما - گی دو موپاسان
یکی از کاراکترای این کتابِ "دل ما" از گلی به اسم "گلِ فراموشم نکن" (forget me not) برای تزئین لباسش استفاده می‌کنه. کنجکاو شدم ببینم دقیقا چرا همچین اسم عجیبی روی این گل گذاشتن. سرچ زدم و دیدم داستانش برمیگرده به اروپای قرون وسطی‌. یه شوالیه با معشوقه‌ش کنار رود دانوب قدم می‌زدن و اون شوالیه یک دسته گل آبی رنگ رو کنار رود می‌بینه و میره تا اون رو برای دختر بچینه و بهش هدیه کنه. اما به دلیل سنگین بودن زره، تعادلش رو از دست میده و داخل رود می‌افته. شوالیه درحالی که آبِ رود داره اون رو با خودش می‌بره گل‌ها رو سمت دختر می‌ندازه و فریاد میزنه "فراموشم نکن". دختر گل‌ها رو می‌گیره و اون شوالیه دیگه برنمی‌گرده. از اون موقع به بعد به این گلا می‌گن گلِ فراموشم نکن.
در کل خیلی کتاب قشنگی بود و دوستش داشتم. توی ژانر رمنس کتاب‌های زیادی خوندم اما داینامیک و پیچیدگی رابطه‌ی کاراکترای این کتاب رو کمتر جایی دیدم. دل ما آخرین رمانی بود که موپاسان نوشت و پختگی نثر و روند داستان این کتاب رو خیلی خوب می‌شه متوجه شد. جدای از نویسنده، ترجمه‌ش واقعا حرفه‌ای و قوی بود و از خود نوع ترجمه هم لذت بردم. اگر خواستید بخونید از همین انتشارات افق و ترجمه محمود گودرزی بخونیدش.