Yesterday
Farhad Mehrad
Suddenly, i'm not half the man i used to be
There's a shadow hanging over me
Oh, yesterday came suddenly
کلاس هشتم که بودم داخل کتاب فارسیِ تکمیلی یه شعر نسبتا طولانیای بود به اسم "عقاب" از دکتر پرویز ناتل خانلری. اولین باری که این شعر رو خوندم درک خاصی از مفهومش نداشتم و صرفا داستان جالبی داشت برام. اون موقع نمیدونستم که این شعر قراره یکی از موندگارترین شعرها توی ذهنم باشه و با گذشت این همه سال همچنان به این شعر برگردم و بخونمش و هر بار بیشتر از قبل بفهممش و به عمق معناش پی ببرم. حس کردم جاش اینجا خالیه برای همین تصمیم گرفتم داستانش رو از روی شعرش بنویسم.
عقاب
روزگاری در دشتی پهناور، عقابی قویپنجه زندگی میکرد. برای مدتها، عقاب بر حیوانات دشت سیطره داشت و حیوانات از شکار شدن توسط او بر حذر بودند. اما جوانیِ عقاب به پایان رسیده بود و او به مرگ نزدیکتر میشد.
روزگاری در دشتی پهناور، عقابی قویپنجه زندگی میکرد. برای مدتها، عقاب بر حیوانات دشت سیطره داشت و حیوانات از شکار شدن توسط او بر حذر بودند. اما جوانیِ عقاب به پایان رسیده بود و او به مرگ نزدیکتر میشد.
گشت غمناک دل و جان عقابروزی عقاب برای پیدا کردن دوای این درد، بر باد سوار شد و پرواز کرد. حیوانات دشت با دیدن عقاب سراسیمه شدند. گلّهای که برای چریدن به دشت آمده بود پر از ولوله شد. چوپان به دنبال برّههای خود دوید تا از آنها محافظت کند. کبک به درون خاری پناه گزید و مار، داخل سوراخی پنهان شد. آهو نیز رمید و خط غباری از دویدن خود در دشت بر جای گذاشت. اما شکارچی قصد دیگری در سر داشت و شکارها را به حال خود رها کرد. در آن دشت، یک زاغ نیز زندگی میکرد.
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد کش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي کشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارويي جويد و در کار کند
صبحگاهي ز پي چاره کار
گشت بر باد سبک سير سوار
آشيان داشت بر آن دامن دشتعقاب، زاغ را بر سرِ شاخهای دید و از آسمان با شتاب به سمت آن شاخه پایین آمد و روی آن نشست و گفت: «ای کسی که از ما ستمهای زیادی دیدهای، امروز با تو کاری دارم. مشکلی دارم که اگر حلش بکنی هر آنچه که بخواهی انجام خواهم داد.» زاغ گفت: «ما بندهی درگاهت هستیم و تا موقعی که زنده هستیم هواخواه تو هستیم. بندهات آماده است تا هر فرمانی که بفرمایید انجام دهد و جانش را در راه شما فدا کند. اگر دلم را در راه خدمت به شما شاد کنم، ننگم میآید که به جانم فکر کنم.» زاغ اینها را گفت اما در دل خود حرفهای دیگری زد:
زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زيسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
اين همه گفت ولي در دل خويشزاغ پس از این فکر، بلند شد و بر شاخهی دیگری نشست. عقاب با افسردگی گفت: «عمر من مانند حبابی بر آب ناپایدار است و هر لحظه ممکن است مرگ من فرا برسد. درست است که تیزپرواز هستم، اما پرواز زمان و روزگار از من تیزتر است. همهی عمرم به شتاب از دره و دشت گذر کردم اما زمان از من نیز سریعتر گذشت. با اینکه به اندازهی کافی و دل سیر زندگی نکردم، اما مرگ همچنان خواهد آمد و در مقابل آن چارهای ندارم.
گفتگويي دگر آورد به پيش
کاين ستمکار قوي پنجه کنون
از نيازست چنين زار و زبون
ليک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايدت از دست نداد
گرچه از عمر دل سيري نيستپدربزرگم میگفت که یک زاغ سیاه روی و پلیدی وجود داشت که با صدها راه قصد شکار او را داشته؛ اما زاغ هر بار با حیله از دست او فرار کرده است. پدرم در آخرین لحظات عمرش با حسرت و نا امیدی تو را به من نشان داد و گفت: «این همان زاغ پلیدیست که من و پدربزرگت درموردش میگفتیم.» پدرم نیز نتوانست به تو دست پیدا کند؛ تا اینکه به منزلگاه جاوید شتافت. اکنون، عمر من نیز درحال پایان است اما تو همچنان شاداب و جوان هستی. رازی اینجا وجود دارد. این راز را به من بگو.
مرگ ميآيد و تدبيري نيست
من و اين شهپر و اين شوکت و جاه
عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافتهاي عمر دراز؟
عمر من نيز به يغما رفته استزاغ گفت: «اگر در این فکر هستی قول بده تا سخنم را بپذیری. اگر عمر شما کوتاه است دیگران گناهی ندارند، بلکه مقصرش خودتان هستید. یک لحظه هم از آسمان به زمین فرود نمیآیید؛ آخر این همه پرواز چه فایدهای دارد؟ پدر من که پس از سیصد سال زندگی، معدن دانش و اندرز و پند شده است، بارها گفته است که در این دنیا بادها تاثیرات فراوانی دارند. بادها اگر نزدیک به زمین بوزند به تن و جان آسیبی نمیرسانند. هرچه از زمین بالاتر پرواز کنی، بادها گزند بیشتری میرسانند. تا آنجایی که در اوج آسمانها، بادها مانند قاصدِ مرگ، پیام و نشانههای نابودی را میرسانند.
يک گل از صد گل تو نشکفته است
چيست سرمايه اين عمر دراز؟
رازي اينجاست تو بگشا اين راز»
پدر من که پس از سيصد و اندPillars of Creation
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر
تا به جايي که بر اوج افلاک
آيت مرگ بود پيک هلاک
زاغ ادامه داد: «دلیل زیاد بودن سالهای عمر ما این است که ما از بلندیها روی گردان شدهایم. علت دیگر این است که ما مردارخواری میکنیم. زیرا که عمر مردار خواران بسیار است.
عقاب پیش خود فکر کرد: عمرش را در آسمان به سر برده بود و در دم باد سحر نفس کشیده بود. بالاتر از ابرها پرواز میکرد و حیوانات همه فرمانبر او بودند. آسمان بارها برای بزرگداشت سفرهای او رنگین کمان ساخته بود. غذایش سینهی تازه و گرم کبک، تذرو و تیهو بود. اما اکنون، کارش به این گند و مردار افتاده بود و باید از زاغ پند میآموخت. بوی گند آن مکان دل و جان او را آزار میداد و از بیزاریِ چنین محیطی سرگیجه گرفته بود. لحظهای چشمانش را بست و به یاد آورد :
Pillars of Creation
ما از آن سال بسي يافتهايمبهترین دارو برای درمان درد تو گند و مردار است. بیشتر از این به آسمان نرو و غذای خود را از آنجا پیدا نکن. من راه هر کوچه و برزن را میدانم و باغی را میشناسم. در آن باغ، سفرهی گستردهی رنگارنگی هست که بر آن خوردنیهای فراوانی وجود دارند.»
کز بلندي رخ بر تافتهايم
زاغ را ميل کند دل به نشيب
عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
آنچه آن زاغ چنین داد سراغعقاب و زاغ به آن جا رسیدند. زاغ به سفره نگاه کرد و گفت: «سفرهای که چنین رنگارنگ است لایق حضور مهمانی مانند شماست. خدا را شکر میکنم که تنگدست نیستم و از آنچه برای خودم حاضر کردهام خجالت زده نیستم» این را گفت و نشست و از آن گند خورد تا عقاب نیز ببیند و گندخواری را بیاموزد.
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته از آن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
عقاب پیش خود فکر کرد: عمرش را در آسمان به سر برده بود و در دم باد سحر نفس کشیده بود. بالاتر از ابرها پرواز میکرد و حیوانات همه فرمانبر او بودند. آسمان بارها برای بزرگداشت سفرهای او رنگین کمان ساخته بود. غذایش سینهی تازه و گرم کبک، تذرو و تیهو بود. اما اکنون، کارش به این گند و مردار افتاده بود و باید از زاغ پند میآموخت. بوی گند آن مکان دل و جان او را آزار میداد و از بیزاریِ چنین محیطی سرگیجه گرفته بود. لحظهای چشمانش را بست و به یاد آورد :
یادش آمد که بر آن اوج سپهرچشمان خود را باز کرد و دید هیچکدام از آن چیزها اطرافش نیست. آنچه میدید، فقط خواری و پستی و وحشت و نفرت و بیزاری بود. از جایش بلند شد و گفت: «ای یار، مرا ببخش. سالها باش و به این زندگی بناز. تو و مردارخواریات و عمر درازت. من شایستهی این مهمانی نیستم. گند و مردار و ذلت ارزانی خودت. اگر در اوج آسمان بمیرم و عمرم کوتاه باشد ترجیح میدهم و هرگز نمیتوانم در ذلت و خواری زندگی کنم.
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود
Pillars of Creation
Pillars of Creation
بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود
گفت کای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود
این هفت بیت همچنان از ماندگارترین بیتها توی ذهن من هستن. شعر کامل عقاب از دکتر پرویز ناتل خانلری رو میتونید از اینجا بخونید.
Blackbirds
Ghostly Kisses
مینگرم دنیای تو را از پس پنجرهام،
در خیال، زندگیهایی را میپیمایم که هرگز نخواهم شناخت.
آیا جایی هست که در آن احساس تنهایی نکنم؟
جایی که عشق یا مرگ دیگر معنایی نداشته باشد؟
Pillars of Creation
Ghostly Kisses – Blackbirds (Acoustic)
آکوستیکای ghostly kisses واقعا توی یه لول دیگهن
JESSICA's FLOOR
Video message
https://t.me/Jessicasfloor/4020
این رشته پستی که رضوان داخل چنلش درمورد نوروسایکولوژی گذاشته رو حتما چک کنید
مباحثی مثل نشخوار فکری، قضاوتگرهای ذهنی و حس حسادت رو خوب توضیح داده
این رشته پستی که رضوان داخل چنلش درمورد نوروسایکولوژی گذاشته رو حتما چک کنید
مباحثی مثل نشخوار فکری، قضاوتگرهای ذهنی و حس حسادت رو خوب توضیح داده
Telegram
JESSICA's FLOOR
Pillars of Creation
چایِ آلبالو با اختلاف بهترین چایِ میوهایه.
آلبالو به ترکی آذری میشه گیلانار. از دو بخش "گیل" و "انار" تشکیل شده. گیل معنیهای مختلفی داره؛ توی ادبیات و شعرهای آذری "گیل" رو برای بخش رنگی چشم استفاده میکنن و معنی استعاریش اون براقیت و جذابیت چشم هستش که توجه رو جلب میکنه. انار هم که همون میوهی اناره. یعنی داخل کلمهی گیلانار، شکلِ گرد، براق و جذاب بودن آلبالو به عنبیهی چشم تشبیه شده و رنگ قرمز و مزهی ترشش به انار. خیلی تشبیه قشنگیه :)
Pillars of Creation
آلبالو به ترکی آذری میشه گیلانار. از دو بخش "گیل" و "انار" تشکیل شده. گیل معنیهای مختلفی داره؛ توی ادبیات و شعرهای آذری "گیل" رو برای بخش رنگی چشم استفاده میکنن و معنی استعاریش اون براقیت و جذابیت چشم هستش که توجه رو جلب میکنه. انار هم که همون میوهی اناره.…
این که برای توصیف آلبالو از انار استفاده شده میتونه یه سرنخی درمورد ترتیب آشنایی و یا شناختهشدهتر بودن یه میوه نسبت به اونیکی بهمون بده. طبق چیزی که از سرچم فهمیدم استفاده از میوه انار قدمتش به چندهزار سال پیش از میلاد میرسه و حتی توی بعضی تمدنها درختش یه نماد بوده اما آلبالو قدمتش به اندازهی انار بین انسانا نبوده. هرچند نمیشه دقیق نظر داد درمورد این قضیه که از کِی آلبالو رو پیدا کردن و از کِی انار رو.
با هر مدلِ هوش مصنوعیای کار میکنید و میخواید درمورد یه چیزی اطلاعات بگیرید مخصوصا توی حیطهی ساینس، حتما آخر پرامپت این رو اضافه کنید که سرچ بزنه و بر اساس رفرنس بهتون جواب بده و بعدش هم رفرنسا و مقالات رو به تفکیک و جزئیات براتون لینکشونو بفرسته. چون اطلاعاتشون میتونه به شدت غلط باشه اما همچنان قانع کننده و منطقی. این قضیهی اشتباه بودن اطلاعات رو زیاد توی موضوعایی که اطلاعات کمی درموردشون دارین نمیفهمین. حتی ممکنه به قدری اطلاعات غلط رو قانع کننده توضیح بده که همه چی جور دربیاد. اما وقتی درمورد موضوعایی که درموردشون اطلاعات عمیق دارید ازش بپرسید، میبینین بعضی جاها داره خیلی اشتباه میگه. پس حتما ازش رفرنس بخواین و محض احتیاط چک کنین اون رفرنسایی که داده رو.
اشتباه بودن دیتایی که بهتون میده، دوتا دلیل عمده داره. اولین دلیل فشردگی زیاد اطلاعاته. مدل موقعی که آموزش دیده و train شده، فقط بخشی از اطلاعات رو نگه داشته و بقیه رو حذف کرده. بعضی مواقع تلاش میکنه جای خالی اون جزئیات رو با "ساختن" اطلاعات از خودش پر کنه. به این قضیه توی حیطهی هوش مصنوعی میگن "توهم" یا hallucination. توهم باعث میشه اون بخش از اطلاعات که ناقص مونده با چیزی که در واقعیت هست پر نشه بلکه حاصل از نتیجهگیریای باشه که خود مدل طبق اطلاعات قبلیش کرده.
دومین دلیل چیزی هستش که بهش میگن knowledge cutoff. برای آموزش یه مدل هوش مصنوعی، اون رو باید با حجم زیادی از دیتا رو به رو کرد. بعد از اینکه همهی اون دیتاها روی مدل سوار شد به اصطلاح میگن مدل آموزش دیده یا train شده. این یعنی بعد از آموزش دیدن و ساخته شدن مدل، هیچ دادهی جدیدی به طور مستقیم برای آموزش دادنش مورد استفاده قرار نمیگیره. به همین دلیل اطلاعاتی که یه مدل داره برای موقعی هستش که train شده و مدل به اطلاعات بعد از تایم آموزش دادنش دسترسی نداره. برای مثال مدل chatgpt 4.5 اطلاعاتش تا اکتبر 2023 هستش و به اطلاعات بعد از اون تاریخ دسترسی نداره. هر چند راههایی وجود داره که بشه تاثیر knowledge cutoff رو تا حدی خنثی کرد. برای مثال میشه به مدل دسترسی وب داد تا اطلاعات جدید رو در لحظه پیدا کنه یا دیتابیسای جدید بهش وصل کنن.
این که بالاتر گفتم حتما از مدل بخواید سرچ بزنه و رفرنس بیاره و بعدش رفرنس رو چک کنید به خاطر وجود hallucination و knowledge cutoff بود.
اشتباه بودن دیتایی که بهتون میده، دوتا دلیل عمده داره. اولین دلیل فشردگی زیاد اطلاعاته. مدل موقعی که آموزش دیده و train شده، فقط بخشی از اطلاعات رو نگه داشته و بقیه رو حذف کرده. بعضی مواقع تلاش میکنه جای خالی اون جزئیات رو با "ساختن" اطلاعات از خودش پر کنه. به این قضیه توی حیطهی هوش مصنوعی میگن "توهم" یا hallucination. توهم باعث میشه اون بخش از اطلاعات که ناقص مونده با چیزی که در واقعیت هست پر نشه بلکه حاصل از نتیجهگیریای باشه که خود مدل طبق اطلاعات قبلیش کرده.
دومین دلیل چیزی هستش که بهش میگن knowledge cutoff. برای آموزش یه مدل هوش مصنوعی، اون رو باید با حجم زیادی از دیتا رو به رو کرد. بعد از اینکه همهی اون دیتاها روی مدل سوار شد به اصطلاح میگن مدل آموزش دیده یا train شده. این یعنی بعد از آموزش دیدن و ساخته شدن مدل، هیچ دادهی جدیدی به طور مستقیم برای آموزش دادنش مورد استفاده قرار نمیگیره. به همین دلیل اطلاعاتی که یه مدل داره برای موقعی هستش که train شده و مدل به اطلاعات بعد از تایم آموزش دادنش دسترسی نداره. برای مثال مدل chatgpt 4.5 اطلاعاتش تا اکتبر 2023 هستش و به اطلاعات بعد از اون تاریخ دسترسی نداره. هر چند راههایی وجود داره که بشه تاثیر knowledge cutoff رو تا حدی خنثی کرد. برای مثال میشه به مدل دسترسی وب داد تا اطلاعات جدید رو در لحظه پیدا کنه یا دیتابیسای جدید بهش وصل کنن.
این که بالاتر گفتم حتما از مدل بخواید سرچ بزنه و رفرنس بیاره و بعدش رفرنس رو چک کنید به خاطر وجود hallucination و knowledge cutoff بود.
Pillars of Creation
این خیلی توییت جالبی بود
درک ما از واقعیت و دنیای اطرافمون به اطلاعاتی بستگی داره که از گیرندههامون به مغزمون انتقال پیدا میکنه. گیرندههایی مثل بینایی، شنوایی و لامسه. توی این توییت میبینیم که یه نفر بعد از عمل کردن چشمهاش تازه متوجه شده دنیایی که اون بیرون وجود داشت چقدر متفاوت بود با چیزی که قبلا حس میکرد اون بیرون وجود داره. اما این رو متوجه نبود؛ چرا؟ چون تا وقتی که قدرت دیدش بهتر نشده بود نمیتونست محدود بودن اون دیدِ قبلیش رو متوجه بشه. حالا بیاید این قضیه رو ببریم توی سطح تمام آدما. ما هم همین شکلی هستیم. درک ما از واقعیت و چیزی که اون بیرون وجود داره به شدت محدوده. به عبارتی، واقعیتی که ما درک میکنیم فقط یه برش خیلی کوچیک و محدود از چیزی هستش که واقعا وجود داره و ما متوجه نیستیم چون به این برش کوچیک عادت کردیم. فقط وقتی متوجه میشیم این درک چقدر سطحی و پیش پا افتادهست که با سطح بالاتری از درک رو به رو بشیم.
برای مثال حس بینایی رو در نظر بگیرید. بینایی، درکی هستش که ما از امواج الکترومغناطیس داریم. اما نه همهی این امواج، فقط یه بخش خیلی کوچیک ازشون. اون بخشی که داخل اسپکتروم، رنگی شده همون بخشی هستش که ما میتونیم ببینیم و حس کنیم. همهی مناظر، همهی نقاشیها، همهی عکسها و همهی چیزی که ما میتونیم ببینیم توی اون بخشِ کوچیک قرار دارن. حتی با یه نگاه ساده به میزان وسعت اون بخش رنگی میتونیم به این نتیجه برسیم که چیزی که ما داریم از این امواج حس میکنیم یه بخش به شدت کوچیکه و بخش عظیم امواج الکترومغناطیسی که از پدیدهها و چیزها ساطح میشن از دید و حس ما پنهانه.
هرچند یه سری حیوونا گیرندههایی دارن که میتونن بخشهای متفاوتی رو از این طیف ببینن. برای مثال مارها میتونن طیف فروسرخ و زنبورها میتونن طیف فرابنفش رو ببینن و حس کنن، طیفهایی که ما نمیتونیم ببینیم.
هرچند یه سری حیوونا گیرندههایی دارن که میتونن بخشهای متفاوتی رو از این طیف ببینن. برای مثال مارها میتونن طیف فروسرخ و زنبورها میتونن طیف فرابنفش رو ببینن و حس کنن، طیفهایی که ما نمیتونیم ببینیم.