Pillars of Creation
Video
Funeral Blues by W.H. Auden
Stop all the clocks, cut off the telephone,
Prevent the dog from barking with a juicy bone,
Silence the pianos and with muffled drum
Bring out the coffin, let the mourners come.
Let aeroplanes circle moaning overhead
Scribbling on the sky the message 'He is Dead'.
Put crepe bows round the white necks of the public doves,
Let the traffic policemen wear black cotton gloves.
He was my North, my South, my East and West,
My working week and my Sunday rest,
My noon, my midnight, my talk, my song;
I thought that love would last forever: I was wrong.
The stars are not wanted now; put out every one,
Pack up the moon and dismantle the sun,
Pour away the ocean and sweep up the wood;
For nothing now can ever come to any good.
Stop all the clocks, cut off the telephone,
Prevent the dog from barking with a juicy bone,
Silence the pianos and with muffled drum
Bring out the coffin, let the mourners come.
Let aeroplanes circle moaning overhead
Scribbling on the sky the message 'He is Dead'.
Put crepe bows round the white necks of the public doves,
Let the traffic policemen wear black cotton gloves.
He was my North, my South, my East and West,
My working week and my Sunday rest,
My noon, my midnight, my talk, my song;
I thought that love would last forever: I was wrong.
The stars are not wanted now; put out every one,
Pack up the moon and dismantle the sun,
Pour away the ocean and sweep up the wood;
For nothing now can ever come to any good.
این عکس رو یکی از فضانوردای ایستگاه فضایی بینالمللی چند روز پیش از یه طوفان بالای آمریکا و مکزیک ثبت کرد. اون برق قرمز رنگی که میبینید پدیدهای هستش به اسم اسپرایت (sprite).
اسپرایتها پدیدههای نادر و کمیابی هستن که توی ارتفاعات بالا اتفاق میافتن. اکثر مواقع بالای ابرهای طوفانی و بعد از صاعقههای بین ابر و زمین رخ میدن. اتفاق افتادنشون حاصل تخلیهی الکتریکیای هستش که بین ابر و لایههای بالای اتمسفر زمین اتفاق میافته. یعنی برخلاف صاعقهها که از ابر به سمت پایین حرکت میکنن، اسپرایتها از ابرها به سمت بالا حرکت میکنن. نور قرمز رنگ اسپرایتها به خاطر بر انگیخته شدن نیتروژنه.
اسپرایتها پدیدههای نادر و کمیابی هستن که توی ارتفاعات بالا اتفاق میافتن. اکثر مواقع بالای ابرهای طوفانی و بعد از صاعقههای بین ابر و زمین رخ میدن. اتفاق افتادنشون حاصل تخلیهی الکتریکیای هستش که بین ابر و لایههای بالای اتمسفر زمین اتفاق میافته. یعنی برخلاف صاعقهها که از ابر به سمت پایین حرکت میکنن، اسپرایتها از ابرها به سمت بالا حرکت میکنن. نور قرمز رنگ اسپرایتها به خاطر بر انگیخته شدن نیتروژنه.
جالبه بدونین مدت زمان زیادی از کشف شدن اسپرایتها نمیگذره. اولین بار توی سال 1989 ازشون عکس برداری شد. هرچند از خیلی وقت پیش گزارشهایی مبنی بر نورهای قرمز داخل آسمون وجود داشت اما به طور رسمی از سال 1989 شناخته شدهن.
اسپرایتها خیلی زودگذر هستن و فقط چند میلی ثانیه دووم دارن و به همون سرعتی که به وجود اومدن ناپدید میشن. برای همین عکس گرفتن ازشون خیلی سخته. دمای اسپرایتها به نسبت صاعقهها خیلی کمتره و برای همین صداشون مثل صاعقه انفجاری نیست و میشه گفت صداشون طوری نیست که بتونیم تشخیص بدیم.
این پدیدهی مرموز به خاطر شکل عجیبش، زودگذر بودنش و رنگ خاصش به عنوان روحهای آسمون شناخته شده و دلیل نام گذاریشون به اسم sprite هم همینه.
اسپرایتها خیلی زودگذر هستن و فقط چند میلی ثانیه دووم دارن و به همون سرعتی که به وجود اومدن ناپدید میشن. برای همین عکس گرفتن ازشون خیلی سخته. دمای اسپرایتها به نسبت صاعقهها خیلی کمتره و برای همین صداشون مثل صاعقه انفجاری نیست و میشه گفت صداشون طوری نیست که بتونیم تشخیص بدیم.
این پدیدهی مرموز به خاطر شکل عجیبش، زودگذر بودنش و رنگ خاصش به عنوان روحهای آسمون شناخته شده و دلیل نام گذاریشون به اسم sprite هم همینه.
Yesterday
Farhad Mehrad
Suddenly, i'm not half the man i used to be
There's a shadow hanging over me
Oh, yesterday came suddenly
کلاس هشتم که بودم داخل کتاب فارسیِ تکمیلی یه شعر نسبتا طولانیای بود به اسم "عقاب" از دکتر پرویز ناتل خانلری. اولین باری که این شعر رو خوندم درک خاصی از مفهومش نداشتم و صرفا داستان جالبی داشت برام. اون موقع نمیدونستم که این شعر قراره یکی از موندگارترین شعرها توی ذهنم باشه و با گذشت این همه سال همچنان به این شعر برگردم و بخونمش و هر بار بیشتر از قبل بفهممش و به عمق معناش پی ببرم. حس کردم جاش اینجا خالیه برای همین تصمیم گرفتم داستانش رو از روی شعرش بنویسم.
عقاب
روزگاری در دشتی پهناور، عقابی قویپنجه زندگی میکرد. برای مدتها، عقاب بر حیوانات دشت سیطره داشت و حیوانات از شکار شدن توسط او بر حذر بودند. اما جوانیِ عقاب به پایان رسیده بود و او به مرگ نزدیکتر میشد.
روزگاری در دشتی پهناور، عقابی قویپنجه زندگی میکرد. برای مدتها، عقاب بر حیوانات دشت سیطره داشت و حیوانات از شکار شدن توسط او بر حذر بودند. اما جوانیِ عقاب به پایان رسیده بود و او به مرگ نزدیکتر میشد.
گشت غمناک دل و جان عقابروزی عقاب برای پیدا کردن دوای این درد، بر باد سوار شد و پرواز کرد. حیوانات دشت با دیدن عقاب سراسیمه شدند. گلّهای که برای چریدن به دشت آمده بود پر از ولوله شد. چوپان به دنبال برّههای خود دوید تا از آنها محافظت کند. کبک به درون خاری پناه گزید و مار، داخل سوراخی پنهان شد. آهو نیز رمید و خط غباری از دویدن خود در دشت بر جای گذاشت. اما شکارچی قصد دیگری در سر داشت و شکارها را به حال خود رها کرد. در آن دشت، یک زاغ نیز زندگی میکرد.
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد کش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي کشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارويي جويد و در کار کند
صبحگاهي ز پي چاره کار
گشت بر باد سبک سير سوار
آشيان داشت بر آن دامن دشتعقاب، زاغ را بر سرِ شاخهای دید و از آسمان با شتاب به سمت آن شاخه پایین آمد و روی آن نشست و گفت: «ای کسی که از ما ستمهای زیادی دیدهای، امروز با تو کاری دارم. مشکلی دارم که اگر حلش بکنی هر آنچه که بخواهی انجام خواهم داد.» زاغ گفت: «ما بندهی درگاهت هستیم و تا موقعی که زنده هستیم هواخواه تو هستیم. بندهات آماده است تا هر فرمانی که بفرمایید انجام دهد و جانش را در راه شما فدا کند. اگر دلم را در راه خدمت به شما شاد کنم، ننگم میآید که به جانم فکر کنم.» زاغ اینها را گفت اما در دل خود حرفهای دیگری زد:
زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زيسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
اين همه گفت ولي در دل خويشزاغ پس از این فکر، بلند شد و بر شاخهی دیگری نشست. عقاب با افسردگی گفت: «عمر من مانند حبابی بر آب ناپایدار است و هر لحظه ممکن است مرگ من فرا برسد. درست است که تیزپرواز هستم، اما پرواز زمان و روزگار از من تیزتر است. همهی عمرم به شتاب از دره و دشت گذر کردم اما زمان از من نیز سریعتر گذشت. با اینکه به اندازهی کافی و دل سیر زندگی نکردم، اما مرگ همچنان خواهد آمد و در مقابل آن چارهای ندارم.
گفتگويي دگر آورد به پيش
کاين ستمکار قوي پنجه کنون
از نيازست چنين زار و زبون
ليک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايدت از دست نداد
گرچه از عمر دل سيري نيستپدربزرگم میگفت که یک زاغ سیاه روی و پلیدی وجود داشت که با صدها راه قصد شکار او را داشته؛ اما زاغ هر بار با حیله از دست او فرار کرده است. پدرم در آخرین لحظات عمرش با حسرت و نا امیدی تو را به من نشان داد و گفت: «این همان زاغ پلیدیست که من و پدربزرگت درموردش میگفتیم.» پدرم نیز نتوانست به تو دست پیدا کند؛ تا اینکه به منزلگاه جاوید شتافت. اکنون، عمر من نیز درحال پایان است اما تو همچنان شاداب و جوان هستی. رازی اینجا وجود دارد. این راز را به من بگو.
مرگ ميآيد و تدبيري نيست
من و اين شهپر و اين شوکت و جاه
عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافتهاي عمر دراز؟
عمر من نيز به يغما رفته استزاغ گفت: «اگر در این فکر هستی قول بده تا سخنم را بپذیری. اگر عمر شما کوتاه است دیگران گناهی ندارند، بلکه مقصرش خودتان هستید. یک لحظه هم از آسمان به زمین فرود نمیآیید؛ آخر این همه پرواز چه فایدهای دارد؟ پدر من که پس از سیصد سال زندگی، معدن دانش و اندرز و پند شده است، بارها گفته است که در این دنیا بادها تاثیرات فراوانی دارند. بادها اگر نزدیک به زمین بوزند به تن و جان آسیبی نمیرسانند. هرچه از زمین بالاتر پرواز کنی، بادها گزند بیشتری میرسانند. تا آنجایی که در اوج آسمانها، بادها مانند قاصدِ مرگ، پیام و نشانههای نابودی را میرسانند.
يک گل از صد گل تو نشکفته است
چيست سرمايه اين عمر دراز؟
رازي اينجاست تو بگشا اين راز»
پدر من که پس از سيصد و اندPillars of Creation
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر
تا به جايي که بر اوج افلاک
آيت مرگ بود پيک هلاک
زاغ ادامه داد: «دلیل زیاد بودن سالهای عمر ما این است که ما از بلندیها روی گردان شدهایم. علت دیگر این است که ما مردارخواری میکنیم. زیرا که عمر مردار خواران بسیار است.
عقاب پیش خود فکر کرد: عمرش را در آسمان به سر برده بود و در دم باد سحر نفس کشیده بود. بالاتر از ابرها پرواز میکرد و حیوانات همه فرمانبر او بودند. آسمان بارها برای بزرگداشت سفرهای او رنگین کمان ساخته بود. غذایش سینهی تازه و گرم کبک، تذرو و تیهو بود. اما اکنون، کارش به این گند و مردار افتاده بود و باید از زاغ پند میآموخت. بوی گند آن مکان دل و جان او را آزار میداد و از بیزاریِ چنین محیطی سرگیجه گرفته بود. لحظهای چشمانش را بست و به یاد آورد :
Pillars of Creation
ما از آن سال بسي يافتهايمبهترین دارو برای درمان درد تو گند و مردار است. بیشتر از این به آسمان نرو و غذای خود را از آنجا پیدا نکن. من راه هر کوچه و برزن را میدانم و باغی را میشناسم. در آن باغ، سفرهی گستردهی رنگارنگی هست که بر آن خوردنیهای فراوانی وجود دارند.»
کز بلندي رخ بر تافتهايم
زاغ را ميل کند دل به نشيب
عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
آنچه آن زاغ چنین داد سراغعقاب و زاغ به آن جا رسیدند. زاغ به سفره نگاه کرد و گفت: «سفرهای که چنین رنگارنگ است لایق حضور مهمانی مانند شماست. خدا را شکر میکنم که تنگدست نیستم و از آنچه برای خودم حاضر کردهام خجالت زده نیستم» این را گفت و نشست و از آن گند خورد تا عقاب نیز ببیند و گندخواری را بیاموزد.
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته از آن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
عقاب پیش خود فکر کرد: عمرش را در آسمان به سر برده بود و در دم باد سحر نفس کشیده بود. بالاتر از ابرها پرواز میکرد و حیوانات همه فرمانبر او بودند. آسمان بارها برای بزرگداشت سفرهای او رنگین کمان ساخته بود. غذایش سینهی تازه و گرم کبک، تذرو و تیهو بود. اما اکنون، کارش به این گند و مردار افتاده بود و باید از زاغ پند میآموخت. بوی گند آن مکان دل و جان او را آزار میداد و از بیزاریِ چنین محیطی سرگیجه گرفته بود. لحظهای چشمانش را بست و به یاد آورد :
یادش آمد که بر آن اوج سپهرچشمان خود را باز کرد و دید هیچکدام از آن چیزها اطرافش نیست. آنچه میدید، فقط خواری و پستی و وحشت و نفرت و بیزاری بود. از جایش بلند شد و گفت: «ای یار، مرا ببخش. سالها باش و به این زندگی بناز. تو و مردارخواریات و عمر درازت. من شایستهی این مهمانی نیستم. گند و مردار و ذلت ارزانی خودت. اگر در اوج آسمان بمیرم و عمرم کوتاه باشد ترجیح میدهم و هرگز نمیتوانم در ذلت و خواری زندگی کنم.
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود
Pillars of Creation
Pillars of Creation
بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود
گفت کای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود
این هفت بیت همچنان از ماندگارترین بیتها توی ذهن من هستن. شعر کامل عقاب از دکتر پرویز ناتل خانلری رو میتونید از اینجا بخونید.