Pillars of Creation
1.99K subscribers
290 photos
21 videos
14 files
110 links
"What we know is a drop, what we don't know is an ocean."
-Isaac Newton

دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی

فهرست مطالب چنل:
https://t.me/c/2564876463/326

ناشناس:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802
Download Telegram
نوزاد انسان نسبت به نوزاد بقیه‌ی حیوونا موقع تولد به طور کلی از توانایی‌های کمتری برخورداره. نوزاد گورخر 45 دقیقه بعد از تولدش میتونه شروع به دویدن کنه. نوزاد دلفین هم درحال شنا کردن به دنیا میاد. اما نوزاد انسان تا مدت‌ها وابسته به والدینه و نیاز به مراقبت کردن داره. این قضیه به دلیل تکوین نیافتن کاملِ مغز نوزاد انسان و نارس بودن اون موقع تولدشه که دلایل مختلفی براش وجود داره.

یکی از دلایل برمیگرده به راه رفتن روی دو پا به جای چهار دست و پا. راه رفتن روی دو پا از نظر تکاملی مزیت‌های زیادی برای انسان‌ها داشت؛ از جمله مصرف انرژی کمتر، توانایی مدیریت بهتر دمای بدن زیر آفتاب گرم آفریقا و آزاد بودن دست‌ها برای استفاده از ابزارها. در راه رفتن روی دو پا وزن بالاتنه به طور کامل روی لگن میفته و برای همین در طول فرگشت، لگن انسان‌ها باریک‌تر شد و در پی اون کانال زایمان داخل لگن هم تنگ‌تر شد. تکوین کامل مغز نوزاد نیاز به زمان بیشتری داره اما به دلیل تنگ بودن کانال زایمان و احتمال عبور نکردن سر نوزاد از این کانال، سر نوزاد از یه حدی بیشتر نمیتونه رشد کنه و باید قبل از تکوین نهایی از این کانال عبور کنه و از بدن مادر جدا بشه تا باقی مراحل تکوین مغز، بیرون از بدن مادر ادامه پیدا کنه. این فرضیه که به Obstetrical Dilemma معروفه انتقاداتی بهش وارد هستش و نباید به طور مطلق و به عنوان تنها دلیل بهش نگاه کرد. هرچند تا حد زیادی درسته.

علاوه بر تنگ بودن کانال زایمان، ظرفیت متابولیکی بدن مادر هم یه محدودیت مهم به شمار میره. رشد مغز در دوران جنینی از نظر مصرف انرژی بسیار پر هزینه هستش و شواهد نشون میدن که بدن مادر در ماه‌های پایانی بارداری به حداکثر ظرفیت متابولیکی خودش نزدیک میشه. بنابراین ادامه رشد مغز در رحم، از نظر فیزیولوژیکی برای مادر دشوار و حتی خطرناکه. در نتیجه زایمانِ پیش از کامل شدن رشد مغز راهکاری هستش برای تقسیم بار متابولیکی بین مادر و نوزاد در دو مرحله‌ی پیش و پس از تولد.

علاوه بر دلایل آناتومیکی و متابولیکی، ناتوانی نوزاد انسان موقع تولد رو میشه به عنوان یه استراتژی تکاملی برای رشد مغز در محیط اجتماعی و فرهنگی پیچیده تفسیر کرد. به عبارتی، انسان با مغزی متولد میشه که هنوز در خیلی از حوزه‌ها "خام" هستش. اما این خامی یه مزیت زیستی به حساب میاد؛ چون که امکان انطباق بهتر با محیط فرهنگی خاصی که کودک داخلش رشد میکنه رو فراهم میکنه و طی فرایندی به اسم نوروپلاستیسیتی وابسته به تجربه (experience-dependent neuroplasticity) به مغز اجازه میده که در واکنش به محرک‌های محیطی، از جمله تماس چشمی، صداهای گفتاری، لمس، و تعاملات اجتماعی، ساختار و عملکرد خودش رو شکل بده.
در مجموع، ناتوانی نوزاد انسان موقع تولد نه تنها یک محدودیت زیستی نیست، بلکه یک استراتژی تکاملی چندعاملی و هماهنگ هستش که امکان رشد مغزی بزرگ و انعطاف پذیر رو فراهم کرده. به‌واسطه این ساختار، انسان قادر شده به بالاترین سطوح یادگیری، ارتباط اجتماعی و سازگاری فرهنگی دست پیدا کنه. ویژگی‌هایی که گونه‌ی ما رو در میان جانوران منحصر به‌فرد میسازه.

رفرنس‌ها :

- The evolution of human altriciality and brain development in comparative context

-The obstetrical dilemma hypothesis: there's life in the old dog yet
Pillars of Creation
Video
Funeral Blues by W.H. Auden

Stop all the clocks, cut off the telephone,
Prevent the dog from barking with a juicy bone,
Silence the pianos and with muffled drum
Bring out the coffin, let the mourners come.

Let aeroplanes circle moaning overhead
Scribbling on the sky the message 'He is Dead'.
Put crepe bows round the white necks of the public doves,
Let the traffic policemen wear black cotton gloves.

He was my North, my South, my East and West,
My working week and my Sunday rest,
My noon, my midnight, my talk, my song;
I thought that love would last forever: I was wrong.

The stars are not wanted now; put out every one,
Pack up the moon and dismantle the sun,
Pour away the ocean and sweep up the wood;
For nothing now can ever come to any good.
این عکس رو یکی از فضانوردای ایستگاه فضایی بین‌المللی چند روز پیش از یه طوفان بالای آمریکا و مکزیک ثبت‌ کرد. اون برق قرمز رنگی که می‌بینید پدیده‌ای هستش به اسم اسپرایت (sprite).

اسپرایت‌ها پدیده‌‌های نادر و کمیابی هستن ‌که توی ارتفاعات بالا اتفاق می‌افتن. اکثر مواقع بالای ابرهای طوفانی و بعد از صاعقه‌های بین ابر و زمین رخ میدن. اتفاق افتادنشون حاصل تخلیه‌ی الکتریکی‌ای هستش که بین ابر و لایه‌های بالای اتمسفر زمین اتفاق می‌افته. یعنی برخلاف صاعقه‌ها که از ابر به سمت پایین حرکت می‌کنن، اسپرایت‌ها از ابرها به سمت بالا حرکت می‌کنن. نور قرمز رنگ اسپرایت‌ها به خاطر بر انگیخته شدن نیتروژنه.
جالبه بدونین مدت زمان زیادی از کشف شدن اسپرایت‌ها نمی‌گذره. اولین بار توی سال 1989 ازشون عکس برداری شد. هرچند از خیلی وقت پیش گزارش‌هایی مبنی بر نورهای قرمز داخل آسمون وجود داشت اما به طور رسمی از سال 1989 شناخته شده‌ن.

اسپرایت‌ها خیلی زودگذر هستن و فقط چند میلی ثانیه دووم دارن و به همون سرعتی که به وجود اومدن ناپدید می‌شن. برای همین عکس گرفتن ازشون خیلی سخته. دمای اسپرایت‌ها به نسبت صاعقه‌ها خیلی کمتره و برای همین صداشون مثل صاعقه انفجاری نیست و میشه گفت صداشون طوری نیست که بتونیم تشخیص بدیم.

این پدیده‌ی مرموز به خاطر شکل عجیبش، زودگذر بودنش و رنگ خاصش به عنوان روح‌های آسمون شناخته شده و دلیل نام گذاری‌شون به اسم sprite هم همینه.
چندتا از عکس‌های قشنگی که از اسپرایت‌ها ثبت شده‌ن.
Yesterday
Farhad Mehrad
Suddenly, i'm not half the man i used to be
There's a shadow hanging over me
Oh, yesterday came suddenly
کلاس هشتم که بودم داخل کتاب فارسیِ تکمیلی یه شعر نسبتا طولانی‌ای بود به اسم "عقاب" از دکتر پرویز ناتل خانلری. اولین باری که این شعر رو خوندم درک خاصی از مفهومش نداشتم و صرفا داستان جالبی داشت برام. اون موقع نمیدونستم که این شعر قراره یکی از موندگارترین شعرها توی ذهنم باشه و با گذشت این همه سال همچنان به این شعر برگردم و بخونمش و هر بار بیشتر از قبل بفهممش و به عمق معناش پی ببرم. حس کردم جاش اینجا خالیه برای همین تصمیم گرفتم داستانش رو از روی شعرش بنویسم.
عقاب

روزگاری در دشتی پهناور، عقابی قوی‌پنجه‌ زندگی می‌کرد. برای مدت‌ها، عقاب بر حیوانات دشت سیطره داشت و حیوانات از شکار شدن توسط او بر حذر بودند. اما جوانیِ عقاب به پایان رسیده بود و او به مرگ نزدیک‌تر می‌شد.
گشت غمناک دل و جان عقاب               
چو ازو دور شد ايام شباب
 ديد کش دور به انجام رسيد               
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد            
ره سوي کشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ناچار کند               
دارويي جويد و در کار کند
صبحگاهي ز پي چاره کار             
گشت بر باد سبک سير سوار
روزی عقاب برای پیدا کردن دوای این درد، بر باد سوار شد و پرواز کرد. حیوانات دشت با دیدن عقاب سراسیمه شدند. گلّه‌ای که برای چریدن به دشت آمده بود پر از ولوله شد. چوپان به دنبال برّه‌های خود دوید تا از آن‌ها محافظت کند. کبک به درون خاری پناه گزید و مار، داخل سوراخی پنهان شد. آهو نیز رمید و خط غباری از دویدن خود در دشت بر جای گذاشت. اما شکارچی قصد دیگری در سر داشت و شکارها را به حال خود رها کرد. در آن دشت، یک زاغ نیز زندگی می‌کرد.
آشيان داشت بر آن دامن دشت             
زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده                
جان ز صد گونه بلا در برده
 سال‌ها زيسته افزون ز شمار                
شکم آکنده ز گند و مردار
عقاب، زاغ را بر سرِ شاخه‌ای دید و از آسمان با شتاب به سمت آن شاخه پایین آمد و روی آن نشست و گفت: «ای کسی که از ما ستم‌های زیادی دیده‌ای، امروز با تو کاری دارم. مشکلی دارم که اگر حلش بکنی هر آنچه که بخواهی انجام خواهم داد.» زاغ گفت: «ما بنده‌ی درگاهت هستیم و تا موقعی که زنده هستیم هواخواه تو هستیم. بنده‌ات آماده است تا هر فرمانی که بفرمایید انجام دهد و جانش را در راه شما فدا کند. اگر دلم را در راه خدمت به شما شاد کنم، ننگم می‌آید که به جانم فکر‌ کنم.» زاغ این‌ها را گفت اما در دل خود حرف‌های دیگری زد:
اين همه گفت ولي در دل خويش          
گفتگويي دگر آورد به پيش
 کاين ستمکار قوي پنجه کنون            
از نيازست چنين زار و زبون
 ليک ناگه چو غضبناک شود                
زو حساب من و جان پاک شود
 دوستي را چو نباشد بنياد                
حزم را بايدت از دست نداد
زاغ پس از این فکر، بلند شد‌ و بر شاخه‌ی دیگری نشست. عقاب با افسردگی گفت: «عمر من مانند حبابی بر آب ناپایدار است و هر لحظه ممکن است مرگ من فرا برسد. درست است که تیزپرواز هستم، اما پرواز زمان و روزگار از من تیزتر است. همه‌ی عمرم به شتاب از دره و دشت گذر کردم اما زمان از من نیز سریع‌تر گذشت. با اینکه به اندازه‌ی کافی و دل سیر زندگی نکردم، اما مرگ همچنان خواهد آمد و در مقابل آن چاره‌ای ندارم.
گرچه از عمر دل سيري نيست               
مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست
 من و اين شهپر و اين شوکت و جاه        
عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز              
به چه فن يافته‌اي عمر دراز؟
پدربزرگم می‌گفت که یک زاغ سیاه روی و پلیدی وجود داشت که با صدها راه قصد شکار او را داشته؛ اما زاغ هر بار با حیله از دست او فرار کرده است. پدرم در آخرین لحظات عمرش با حسرت و نا امیدی تو را به من نشان داد و گفت: «این همان زاغ پلیدی‌ست که من و پدربزرگت درموردش می‌گفتیم.» پدرم نیز نتوانست به تو دست پیدا کند؛ تا اینکه به منزلگاه جاوید شتافت. اکنون، عمر من نیز درحال پایان است اما تو همچنان شاداب و جوان هستی. رازی اینجا وجود دارد. این راز را به من بگو.
عمر من نيز به يغما رفته است              
يک گل از صد گل تو نشکفته است
 چيست سرمايه اين عمر دراز؟            
رازي اينجاست تو بگشا اين راز»
زاغ‌ گفت: «اگر در این فکر هستی قول بده تا سخنم را بپذیری. اگر عمر شما کوتاه است دیگران گناهی ندارند، بلکه مقصرش خودتان هستید. یک لحظه هم از آسمان به زمین فرود نمی‌آیید؛ آخر این همه پرواز چه فایده‌ای دارد؟ پدر من که پس از سیصد سال زندگی، معدن دانش و اندرز و پند شده است، بارها گفته است که در این دنیا بادها تاثیرات فراوانی دارند. بادها اگر نزدیک به زمین بوزند به تن و جان آسیبی نمی‌رسانند. هرچه از زمین بالاتر پرواز کنی، بادها گزند بیشتری می‌رسانند. تا آنجایی که در اوج آسمان‌ها، بادها مانند قاصدِ مرگ، پیام و نشانه‌های نابودی را می‌رسانند.
پدر من که پس از سيصد و اند                
کان اندرز بد و دانش و پند
 بارها گفت که بر چرخ اثير              
بادها راست فراوان تاثير
 بادها کز زبر خاک وزند                
 تن و جان را نرسانند گزند
 هر چه از خاک شوي بالاتر                
باد را بيش گزندست و ضرر
 تا به جايي که بر اوج افلاک             
 آيت مرگ بود پيک هلاک
Pillars of Creation
زاغ ادامه داد: «دلیل زیاد بودن سال‌های عمر ما این است که ما از بلندی‌ها روی گردان شده‌ایم. علت دیگر این است که ما مردارخواری می‌کنیم. زیرا که عمر مردار خواران بسیار است.
ما از آن سال بسي يافته‌ايم             
کز بلندي رخ بر تافته‌ايم
 زاغ را ميل کند دل به نشيب            
عمر بسيارش از آن گشته نصيب
 ديگر اين خاصيت مردار است             
عمر مردار خوران بسيار است
بهترین دارو برای درمان درد تو گند و مردار است. بیشتر از این به آسمان نرو و غذای خود را از آنجا پیدا نکن. من راه هر کوچه و برزن را می‌دانم و باغی را می‌شناسم. در آن باغ، سفره‌ی گسترده‌ی رنگارنگی هست که بر آن خوردنی‌های فراوانی وجود دارند.»
آنچه آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته از آن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
عقاب و زاغ به آن جا رسیدند. زاغ به سفره نگاه کرد و گفت: «سفره‌ای که چنین رنگارنگ است لایق حضور مهمانی مانند شماست. خدا را شکر میکنم که تنگدست نیستم و از آنچه برای خودم حاضر کرده‌ام خجالت زده نیستم» این را گفت و نشست و از آن گند خورد تا عقاب نیز ببیند و گندخواری را بیاموزد.
عقاب پیش خود فکر کرد: عمرش را در آسمان به سر برده بود و در دم باد سحر نفس کشیده بود. بالاتر از ابرها پرواز می‌کرد و حیوانات همه فرمانبر او بودند. آسمان بارها برای بزرگداشت سفرهای او رنگین کمان ساخته بود. غذایش سینه‌ی تازه و گرم کبک، تذرو و تیهو بود. اما اکنون، کارش به این گند و مردار افتاده بود و باید از زاغ پند می‌آموخت. بوی گند آن مکان دل و جان او را آزار میداد و از بیزاریِ چنین محیطی سرگیجه گرفته بود. لحظه‌ای چشمانش را بست و به یاد آورد :
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
چشمان خود را باز کرد و دید هیچکدام از آن چیزها اطرافش نیست. آنچه می‌دید، فقط خواری و پستی و وحشت و نفرت و بیزاری بود. از جایش بلند شد و گفت: «ای یار، مرا ببخش. سال‌ها باش و به این زندگی بناز. تو و مردارخواری‌ات و عمر درازت. من شایسته‌ی این مهمانی نیستم. گند و مردار و ذلت ارزانی خودت. اگر در‌ اوج آسمان بمیرم و عمرم کوتاه باشد ترجیح می‌دهم و هرگز نمی‌توانم در ذلت و خواری زندگی کنم.
بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه‎‌ای چند بر این لوح کبود
نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود

Pillars of Creation