+ درباره ی حقیقت؟
– او شروع تراژدیست.
دنیایی رو تصور کن که هر کس، میتونه هر چیزی که میخواد باشه.
آدم ها شادن.
صبح میرن کوه، عصر نقاشی میکشن، شب دور آتیش شعر میخونن.
اونا هر وقت اراده کنن، به هر چیزی که اراده کنن تبدیل میشن.
یکی پرنده میشه و پرواز میکنه، یکی ماهی میشه و توی رود شیرجه میزنه، یکی آهو میشه و توی دشت ها با باد سفر میکنه.
ولی یک روز، یکی پیدا میشه که مجبورشون میکنه داخل مرز های واقعیت حبس بشن.
یکی رو تبدیل به کارمند میکنه، اون یکی رو کارگر، یکی رو هم معلم.
بعد همه ی آدم ها رو از سرتاسر جهان جمع میکنه تا داخل یه آپارتمان متروکه زندگی کنن.
مجبورشون میکنه هر روز صبح به اجبار برن سر کار، و شب ها اجازه میده جنازه هاشون برگرده خونه تا فردا دوباره توان کار کردن داشته باشن.
و به مرور توی سرشون فرو میکنه که حقیقت دنیا همینه. شما مجبورید فقط یک چیز باشید!
اون شخص، خود حقیقته.
تا حالا فشار چاقوش رو زیر گردنت حس نکردی؟
سلول – درباره ی حقیقت
@CELLULISM
– او شروع تراژدیست.
دنیایی رو تصور کن که هر کس، میتونه هر چیزی که میخواد باشه.
آدم ها شادن.
صبح میرن کوه، عصر نقاشی میکشن، شب دور آتیش شعر میخونن.
اونا هر وقت اراده کنن، به هر چیزی که اراده کنن تبدیل میشن.
یکی پرنده میشه و پرواز میکنه، یکی ماهی میشه و توی رود شیرجه میزنه، یکی آهو میشه و توی دشت ها با باد سفر میکنه.
ولی یک روز، یکی پیدا میشه که مجبورشون میکنه داخل مرز های واقعیت حبس بشن.
یکی رو تبدیل به کارمند میکنه، اون یکی رو کارگر، یکی رو هم معلم.
بعد همه ی آدم ها رو از سرتاسر جهان جمع میکنه تا داخل یه آپارتمان متروکه زندگی کنن.
مجبورشون میکنه هر روز صبح به اجبار برن سر کار، و شب ها اجازه میده جنازه هاشون برگرده خونه تا فردا دوباره توان کار کردن داشته باشن.
و به مرور توی سرشون فرو میکنه که حقیقت دنیا همینه. شما مجبورید فقط یک چیز باشید!
اون شخص، خود حقیقته.
تا حالا فشار چاقوش رو زیر گردنت حس نکردی؟
سلول – درباره ی حقیقت
@CELLULISM
👏7❤3💔3👍1🤔1🤯1
+ درباره ی حقیقت؟
– او شروع تراژدیست.
دنیایی رو تصور کن که هر کس، میتونه هر چیزی که میخواد باشه.
آدم ها شادن.
صبح میرن کوه، عصر نقاشی میکشن، شب دور آتیش شعر میخونن.
اونا هر وقت اراده کنن، به هر چیزی که اراده کنن تبدیل میشن.
یکی پرنده میشه و پرواز میکنه، یکی ماهی میشه و توی رود شیرجه میزنه، یکی آهو میشه و توی دشت ها با باد سفر میکنه.
سلول – درباره ی حقیقت
🎙️Damon
@Dejjaaavuu
– او شروع تراژدیست.
دنیایی رو تصور کن که هر کس، میتونه هر چیزی که میخواد باشه.
آدم ها شادن.
صبح میرن کوه، عصر نقاشی میکشن، شب دور آتیش شعر میخونن.
اونا هر وقت اراده کنن، به هر چیزی که اراده کنن تبدیل میشن.
یکی پرنده میشه و پرواز میکنه، یکی ماهی میشه و توی رود شیرجه میزنه، یکی آهو میشه و توی دشت ها با باد سفر میکنه.
سلول – درباره ی حقیقت
🎙️Damon
@Dejjaaavuu
❤6👍2
+ درباره ی باد؟
– یه آدم پیر و فرتوت رو میبینم که کلی بار روی دوشش هست.
خستگی از ظاهرش میباره.
لب هاش ترک خورده و غبار غلیظی روی صورتش نشسته، احتمالا خیلی وقته که آب ندیده.
یه کوله پشتی بزرگ روی دوشش هست، یه کیف سنگین روی دستش، حتی دوتا زنجیر به پاهاش.
مسیر زیادی رو از شهر تا دشت طی کرده و حالا؟
حالا خودش رو وسط یه صحرای بزرگ میبینه.
وزش باد، موج خوشگلی روی سبزه های صحرا انداخته.
با نوازش نسیم روی صورت پیرمرد، چیزی داخل ذهنش بیدار میشه.
به بار هایی که روی شونه هاش سنگینی میکنن فکر میکنه.
به زنجیرِ پاهاش نگاهی میندازه.
پیرمرد، برای اولین بار دست از قدم زدن دست میکشه.
از خودش میپرسه که علت حمل این همه رنج چیه؟
اصلا من که این همه راه اومدم، مقصدم کجا بود؟
برای اولین بار، متوجه میشه که هرگز مقصدی نداشته.
– یه آدم پیر و فرتوت رو میبینم که کلی بار روی دوشش هست.
خستگی از ظاهرش میباره.
لب هاش ترک خورده و غبار غلیظی روی صورتش نشسته، احتمالا خیلی وقته که آب ندیده.
یه کوله پشتی بزرگ روی دوشش هست، یه کیف سنگین روی دستش، حتی دوتا زنجیر به پاهاش.
مسیر زیادی رو از شهر تا دشت طی کرده و حالا؟
حالا خودش رو وسط یه صحرای بزرگ میبینه.
وزش باد، موج خوشگلی روی سبزه های صحرا انداخته.
با نوازش نسیم روی صورت پیرمرد، چیزی داخل ذهنش بیدار میشه.
به بار هایی که روی شونه هاش سنگینی میکنن فکر میکنه.
به زنجیرِ پاهاش نگاهی میندازه.
پیرمرد، برای اولین بار دست از قدم زدن دست میکشه.
از خودش میپرسه که علت حمل این همه رنج چیه؟
اصلا من که این همه راه اومدم، مقصدم کجا بود؟
برای اولین بار، متوجه میشه که هرگز مقصدی نداشته.
💔4❤1
– بعدش چی شد؟
+ باد موجود ترسناکیه. صدای افکار پیرمرد رو که شنید، طوفان به پا کرد.
هرچی پیرمرد اندوخته بود رو با خودش برد.
کوله پشتی و کیفش رو ازش گرفت.
حتی صورتش رو هم دزدید.
نزدیک بود بیچاره رو به کشتن بده...
+وای! بعدش چی؟
– بعد نداره دیگه. قصه همین بود.
+پیرمرد چی؟ آخرش چی سرش اومد؟
– پیرمرد کیه؟
یه نوجوون وسط صحرا ایستاده و آواز میخونه.
سلول
@CELLULISM
+ باد موجود ترسناکیه. صدای افکار پیرمرد رو که شنید، طوفان به پا کرد.
هرچی پیرمرد اندوخته بود رو با خودش برد.
کوله پشتی و کیفش رو ازش گرفت.
حتی صورتش رو هم دزدید.
نزدیک بود بیچاره رو به کشتن بده...
+وای! بعدش چی؟
– بعد نداره دیگه. قصه همین بود.
+پیرمرد چی؟ آخرش چی سرش اومد؟
– پیرمرد کیه؟
یه نوجوون وسط صحرا ایستاده و آواز میخونه.
سلول
@CELLULISM
👏5❤4🤯3
تو حیوان دست آموز تمدن نیستی.
تو یک انسانی!
نقاب معیوبت را پاره کن
افسارت را از درخت ازاد کن
هویت دروغینی که برایت ساخته اند را پشت سر بگذار
خودت باش!
آزاد باش!
سلول
@CELLULISM
تو یک انسانی!
نقاب معیوبت را پاره کن
افسارت را از درخت ازاد کن
هویت دروغینی که برایت ساخته اند را پشت سر بگذار
خودت باش!
آزاد باش!
سلول
@CELLULISM
❤6👍6🤔1🤯1
آنها دوستانی به فاصله ی صد ها سال بودند که ارتباطشان از طریق کتاب ها ادامه پیدا میکرد.
سلول
@CELLULISM
سلول
@CELLULISM
❤13🤯2💔1
"تنفر تاریخی" همیشه دامن افرادی رو میگیره که خودشون رو بیشتر از یک انسان میدونستن.
کسایی که به خودشون اجازه دادن برای میلیون ها انسان تصمیم بگیرن.
کسایی که به خودشون اجازه دادن برای میلیون ها انسان تصمیم بگیرن.
❤8👍5
مهمه که فراموش نکنیم
هیچکدوم از ما چیزی بیشتر از یک سلول نیستیم
هیچکدوم از ما چیزی بیشتر از یک سلول نیستیم
❤5👍2
کسی اینجاست؟
<unknown>
❤12💔1
کسی اینجاست؟
👍20💔6❤2👎2😢1
شما نمیدانید دیوانگی چیست.
هرگز با خاکستری ملاقاتی نداشته اید.
انسان های مفلوک...انسان های بیچاره...
"مجنون"
@CELLULISM
هرگز با خاکستری ملاقاتی نداشته اید.
انسان های مفلوک...انسان های بیچاره...
"مجنون"
@CELLULISM
❤12👍1🤯1
هرگز دستم به خون انسانی آلوده نشده
اما سیگار های زیادی کشته ام.
همین که روشن میشوند سعی میکنند انتقام بگیرند
مثل یک دوئل، جان در برابر جان.
فقط یکی از ما زنده خواهد ماند و من هرگز در این مبارزه شکست نخورده ام.
سیگار ها کوچکند. زورشان به موجودی مثل انسان نمیرسد.
برای همین است که صبر میکنند تا دستت به خاکستر بیشتری آلوده شود
اول یک غبار تیره روی پوستت مینشانند، بعد جوری که متوجه نشوی آرام به سمت قلبت حرکت میکنند.
هنوز زنده ام. هنوز موفق نشده اند.
اما روزی انتقام خواهند گرفت.
قانونش این است.
مثل یک دوستی، تا پای جان.
هر دوی ما خواهیم مرد
– مردی که آهسته خودکشی میکرد
@CELLULISM
اما سیگار های زیادی کشته ام.
همین که روشن میشوند سعی میکنند انتقام بگیرند
مثل یک دوئل، جان در برابر جان.
فقط یکی از ما زنده خواهد ماند و من هرگز در این مبارزه شکست نخورده ام.
سیگار ها کوچکند. زورشان به موجودی مثل انسان نمیرسد.
برای همین است که صبر میکنند تا دستت به خاکستر بیشتری آلوده شود
اول یک غبار تیره روی پوستت مینشانند، بعد جوری که متوجه نشوی آرام به سمت قلبت حرکت میکنند.
هنوز زنده ام. هنوز موفق نشده اند.
اما روزی انتقام خواهند گرفت.
قانونش این است.
مثل یک دوستی، تا پای جان.
هر دوی ما خواهیم مرد
– مردی که آهسته خودکشی میکرد
@CELLULISM
❤14💔2
+ چقدر همه چی گرون شده ها
– جنسا همونه. ادم ارزون شده
– جنسا همونه. ادم ارزون شده
👍6❤2
هوموساپین های نادون
👍15❤4
سوگندی یاد مکن که از عهده اش نمیآیی
وظیفه ای نپذیر که در توانت نگنجد.
مسیری شروع نکن که پاهایت را تاب آن نباشد.
و نامی نگزین که شایسته اش نیستی.
سلول
@CELLULISM
وظیفه ای نپذیر که در توانت نگنجد.
مسیری شروع نکن که پاهایت را تاب آن نباشد.
و نامی نگزین که شایسته اش نیستی.
سلول
@CELLULISM
❤16👍3