کاتالاکسی
2.09K subscribers
58 photos
19 videos
35 files
522 links
علوم اجتماعی با محوریت اقتصاد
Download Telegram
بازار و آزادی (7-2)

آزادی چیست؟


بدین ترتیب "ترجیح"، وقتی به درستی به معنای "ارزش‌های مبتنی بر خرد" درک شود، قوی‌ترین ابزاری است که ما برای فهمیدن اینکه چه چیزی به فرصت‌های ما ارزش می‌بخشد، در اختیار داریم.

در این نگاه آزادی فقط داشتن گزینه‌های متعدد نیست؛ آزادی یعنی داشتن گزینه‌هایی که ما دلیل موجهی برای ارزش قائل شدن برای آن‌ها داریم.

این نقد ممکن است مطرح شود که برای اینکه یک تعریف عینی از آزادی داشته باشیم، باید ترجیحات ذهنی افراد را کنار بگذاریم چرا که ما یک اصل محکم و بی‌طرفانه نیاز داریم و ترجیحات می‌تواند این بی‌طرفی را نقض کند از سویی ما باید به "اصل نبود انتخاب" هم پایبند باشیم چرا که در فقدان گزینه‌ای برای انتخاب، آزادی محقق شده صفر خواهد بود.

در پاسخ می‌توان مثالی حدی مطرح کرد، در صورت پایبندی به اصل نبود انتخاب، موقعیت {مجبور شدن به خوردن بستنی مورد علاقه‌تان} از نظر "آزادی"، هیچ فرقی با موقعیت {مجبور شدن به پریدن در فاضلاب} ندارد. چون در هر دو حالت، شما انتخابی نداشته‌اید. اما هر عقل سلیمی می‌داند این دو موقعیت از نظر آزادی متفاوت است. چه چیزی این تفاوت را آشکار می‌کند؟ ترجیح.

از سوی دیگر اگر تنها اصل ما "اصل نبود انتخاب" باشد به این نتیجه منطقی خواهیم رسید که تنها راه اندازه‌گیری آزادی، شمردن تعداد گزینه‌هاست. بدین ترتیب فرد گرسنه‌های که 10 گزینه برای انتخاب دارد که در این 10 گزینه هیچ غذایی وجود ندارد آزادتر از فرد سیری خواهد بود که 5 گزینه برای انتخاب دارد. این موضوعی است که جرالد کوهن در مقاله کلاسیک خود با نام "برابری در چه چیز؟" به آن می‌پردازد.

از نظر کوهن آزادی مربوط می‌شود به آنچه فرد می‌تواند انجام دهد بنابراین "فرصت داشتن" به معنای رسیدن به چیزی است که برای فرد ارزش داشته باشد در نگاه کوهن آنچه کالا برای انسان فراهم می‌کند (Midfare) اهمیت دارد و نه خود کالا. بدین ترتیب ارائه لیستی از گزینه‌ها به فردی معلول که شامل کفش، دوچرخه، توپ فوتبال و ... باشد بدون آنکه در آن لیست گزینه ویلچر وجود داشته باشد آزادی فرصت برای فرد معلول فراهم نخواهد کرد. این همان موضوعی است که در ابتدای این یادداشت به نقل از برلین در مورد فقر و گرسنگی نیز مطرح شد.

نکته دیگری که سن در مورد آزادی به مثابه فرصت مورد توجه قرار می‌دهد خود "آزادی از انتخاب" است. سن دو دلیل برای ارزش انتخاب ذکر می‌کند:

1-ارزش خودِ عمل انتخاب (Choice Act Valuation): این به شأن و منزلت حاصل از انتخاب‌گر بودن برمی‌گردد. لذت و احترامی که در «سفارش دادن غذا توسط خودمان» وجود دارد، کاملاً متفاوت از این است که شخص دیگری برای شما غذا سفارش دهد، حتی اگر دقیقاً همان غذای مورد علاقه شما را سفارش دهد. این ارزش، به خودمختاری و در دست داشتن کنترل مربوط است.

2-ارزش گزینه‌های پیش رو (Option Appreciation): این به لذت حاصل از دیدن و دانستن گستره گزینه‌های ممکن برمی‌گردد. لذتی که از دیدن یک منوی بلندبالا و متنوع می‌برید، حتی اگر در نهایت فقط یک غذا را انتخاب کنید، بخشی از تجربه آزادی شماست. این حس، به امکانات بالقوه و غنای دنیای شما مربوط است.

اما گاهی اوقات، داشتن انتخاب نه تنها خوب نیست، بلکه می‌تواند یک بار روانی و اجتماعی باشد. به عنوان مثال وقتی مهمان دوستمان شده‌ایم که نمی‌خواهیم هزینه غذای گران را به او تحمیل کنیم دوست داریم خود او برای غذا انتخاب کند.

گاهی اضطراب و بار انتخاب از میان انبوه گزینه‌ها نه تنها آزادی بیشتری برای ما فراهم نمی‌کند بلکه "آزادی تصمیم‌گیری" ما را نیز سلب می‌کند در این موارد دوست داریم بجای انبوهی از گزینه‌ها، با چند گزینه محدود مواجه باشیم یا آنکه بار مسئولیت انتخاب را به دوش فرد دیگری می‌اندازیم تا خود را از زیر بار فشار روانی حاصل از انتخاب غلط برهانیم.

بدین ترتیب یک نظریه پخته در مورد آزادی، نمی‌تواند به سادگی بگوید "انتخاب بیشتر، همیشه بهتر است". بلکه باید به پیچیدگی‌های روانشناختی و اجتماعی انتخاب توجه کند. این نظریه باید به آنچه انتخاب برای فرد فراهم می‌کند بی‌تفاوت نباشد. به عبارتی واقعی بودن آزادی به مثابه فرصت در گرو توانایی استفاده از گزینه‌ها به صورتی معنادار است.

کاتالاکسی
6
بازار و آزادی (8)

اقتصاددانان به بازار چگونه نگاه می‌کنند؟

قبل از پرداختن به این موضوع که بازار چه میزان از آزادی را فراهم می‌کند، ضروری است نگاهی به برداشت فنی و آکادمیک اقتصاددانان نسبت به بازار داشته باشیم.

سنگ بنای اصلی و نظری دفاع از بازار در علم اقتصاد مدرن، یک قضیه بسیار معروف به نام "قضیه بنیادین اقتصاد رفاه" است. با این وجود این قضیه فقط در شرایط ایده‌آل و آزمایشگاهی کار می‌کند بازارهایی که در آن رقابت کامل وجود دارد، همه چیز در تعادل است و هیچ اثرات خارجی (مثل آلودگی هوا که در قیمت‌ها لحاظ نمی‌شود) وجود ندارد. این قضیه سکه‌ای است که دو رو دارد.

روی اول این قضیه می‌گوید "بازار هیچ چیزی را هدر نمی‌دهد" به عبارت فنی‌تر، هر تعادل در یک بازار رقابتی، به یک نتیجه کارآمد پارتویی (Pareto Efficient) منجر می‌شود. کارآمد پارتویی یعنی وضعیتی که در آن، دیگر امکان ندارد حال یک نفر را بهتر کنیم، بدون اینکه حال حداقل یک نفر دیگر بدتر شود. به زبان ساده، تمام فرصت‌های بهبود که برای همه بُرد-بُرد بوده، استفاده شده و هیچ اسراف یا اتلاف رفاهی وجود ندارد.

تصور کنید در یک مهمانی، چند نوع پیتزا وجود دارد و هر کس چند برش دارد. افراد شروع به معامله و بده‌بستان برش‌های پیتزا با هم می‌کنند تا به ترکیب مورد علاقه خود برسند. قضیه مستقیم می‌گوید وقتی بده‌بستان‌ها تمام شود و به یک تعادل برسیم، دیگر هیچ دو نفری پیدا نمی‌شوند که بتوانند با یک معامله جدید، هر دو سود کنند. تمام معاملات بُرد-بُرد انجام شده است.

با این وجود این دستاورد چندان هم شگفت‌انگیز نیست مهمترین نقد به این قضیه این است که کارآمد بودن به معنای عادلانه بودن نیست. در همان مهمانی پیتزا، ممکن است در نتیجه نهایی، یک نفر به خاطر قدرت چانه‌زنی بالا، تقریباً تمام پیتزاها را به دست آورده باشد و بقیه فقط یک برش کوچک داشته باشند. این وضعیت هم کارآمد پارتویی است (چون دیگر نمی‌توان حال کسی را بهتر کرد مگر با گرفتن پیتزا از آن فرد قدرتمند) که نتیجه‌اش بدتر شدن حال آن فرد است.

اما روی دیگر سکه این قضیه می‌گوید، بازار به مثابه ابزاری جهانی برای رسیدن به آرمان‌شهر است این بخش بسیار جاه‌طلبانه‌تر است و معمولاً بخش مهم‌تر قضیه تلقی می‌شود. این قضیه که به قضیه دوم یا قضیه معکوس رفاه معروف است می‌گوید هر وضعیت کارآمد پارتویی که شما تصور کنید، می‌تواند خروجی یک بازار رقابتی باشد، به شرط آنکه توزیع اولیه ثروت و منابع در جامعه به شکل درستی انجام شده باشد.

این قضیه مانند یک دستگاه GPS پیشرفته است. شما مقصد آرمانی خود را (یک جامعه کاملاً عادلانه و در عین حال کارآمد) در آن وارد می‌کنید. GPS به شما می‌گوید: عالی است! من می‌توانم شما را با استفاده از مکانیزم بازار به این مقصد برسانم. فقط یک شرط کوچک وجود دارد: شما اول باید تمام مردم را به این مختصات‌های اولیه دقیقی که من می‌گویم، با این مقدار مشخص از منابع و ثروت، به این جامعه آرمانی تله‌پورت کنید.

قضیه معکوس، با وجود ظاهر فریبنده‌اش، در عمل تقریباً بی‌فایده است. آن شرط کوچک یعنی بازتوزیع اولیه منابع، در دنیای واقعی یک شرط غول‌پیکر و تقریباً محال است. این کار نیازمند یک بازآرایی کامل و رادیکال در ساختار مالکیت جامعه است. به تعبیر سن قضیه معکوس، یک راهنمای سیاست‌گذاری برای یک دولت عادی نیست. بلکه یک کتابچه راهنمای انقلابیون (a revolutionary’s handbook) است. این کتابچه فقط به درد یک حکومت انقلابی می‌خورد که قدرت مطلق دارد، تمام ثروت‌ها و املاک را مصادره کرده و می‌خواهد از نقطه صفر، یک جامعه جدید بر اساس یک الگوی از پیش تعیین‌شده بسازد. بنابراین طرفداران پر و پا قرص بازار، معمولاً آخرین کسانی هستند که از چنین بازتوزیع‌های رادیکال و انقلابی حمایت می‌کنند.

بدین ترتیب قضیه دوم یک وعده زیبا در مورد یک دنیای فرضی است که ما هرگز نمی‌توانیم به نقطه شروع آن برسیم. اما قضیه اول رفاه یک تضمین حداقلی اما بسیار محکم و کاربردی به ما می‌دهد و می‌گوید: جامعه شما از هر نقطه‌ای که همین الان هست (با تمام نابرابری‌های موجود)، اگر اجازه دهد بازار رقابتی کار کند، حداقل به نقطه‌ای می‌رسد که در آن هیچ اتلاف و اسراف آشکاری وجود ندارد. بنابراین، این قضیه مستقیم یا اول است که دستاورد واقعی و عملی بازار در چارچوب رفاه‌گرایانه را نشان می‌دهد، هرچند این دستاورد، محدود، مشروط و از نظر عدالت، ناکافی است.

کاتالاکسی
4👍1👎1
بازار و آزادی (9-1)

کارنامه بازار در تأمین آزادی


در یادداشت‌های گذشته به برداشت‌های غالب از مفهوم آزادی پرداخته شد و برخی از جنبه‌های مغفول آن نیز مورد بررسی قرار گرفت. حال به این سوال خواهیم پرداخت که آیا بازار در تأمین آنچه به عنوان جنبه‌های مختلف آزادی مطرح شد موفق است؟

آیا بازار، خودمختاری در تصمیم را تضمین می‌کند؟

بازار رقابتی، "خودمختاری در تصمیم" را تقویت می‌کند. چرا؟ چون در یک بازار ایده‌آل، این خود شما هستید که "اهرم‌های کنترل" را در دست دارید. هیچ‌کس شما را مجبور به خرید یک کالا یا خدمت نمی‌کند. شما به عنوان مصرف‌کننده، حاکم و تصمیم‌گیرنده نهایی هستید. این "خودمختاری صوری" (Formal Autonomy) است؛ یعنی از نظر قانونی و رسمی، عمل انتخاب متعلق به شماست.

اما نگاه واقع‌بینانه به بازار متضمن در نظر گرفتن سه عنصری است که خودمختاری ما را تحت الشعاع قرار می‌دهند:

1-تبلیغات و برندینگ: تبلیغات و برندینگ فقط اطلاعات ارائه نمی‌دهند، بلکه فعالانه در حال ساختن و مهندسی کردن امیال ما هستند. آن‌ها کالاها را به احساسات، هویت‌ها و آرزوهای ما گره می‌زنند تا فرآیند انتخاب عقلانی ما را دور بزنند.
2-نظریه مصرف متظاهرانه وبلن: از نظر وبلن ما کالاها را فقط برای کارکردشان نمی‌خریم، بلکه برای "مصرف تظاهری" (Conspicuous Consumption) و به عنوان نمادی از جایگاه اجتماعی‌مان می‌خریم. میل من برای خرید یک ساعت لوکس، یک میل درونی و خودمختار نیست؛ بلکه یک میل اجتماعی برای نشان دادن تعلقم به یک طبقه خاص است.
3-نظریه تقلید (Mimetic Theory): این نظریه (که رنه ژیرار معرف اصلی آن است) پا را فراتر می‌گذارد و می‌گوید تقریباً تمام امیال ما تقلیدی است. ما چیزی را نمی‌خواهیم مگر اینکه ببینیم دیگری آن را می‌خواهد. امیال ما از خودمان سرچشمه نمی‌گیرند، بلکه از دیگران به ما سرایت می‌کنند.

بازار، "خودمختاری صوری" را تضمین می‌کند. هیچ فروشنده‌ای اسلحه روی شقیقه شما نمی‌گذارد که حتماً آخرین مدل آیفون را بخرید. "عمل" نهایی انتخاب با شماست. اما بازار می‌تواند "خودمختاری ماهوی" (Substantive Autonomy) را تضعیف کند خودمختاری واقعی و عمیق، فقط انتخاب کردن نیست، بلکه توانایی اندیشیدن و تأمل انتقادی در مورد خودِ ترجیحاتمان است در واقع این موضوعی است که سن آن را به عنوان ترجیح سطح بالا (Metapreferences) یا خردمندانه یاد می‌کند.

ترجیح سطح اول (میل): "من میل دارم آن کفش برند را بخرم چون در تبلیغات دیده‌ام و حس خوبی به من می‌دهد." (این میل می‌تواند محصول تبلیغات و تقلید باشد).
ترجیح سطح بالا (ارزش): "من ترجیح می‌دهم آدمی نباشم که اینقدر تحت تأثیر تبلیغات و فشار اجتماعی برای مصرف‌گرایی قرار می‌گیرد."

بازار آزاد به خودی خود، فقط به "امیال سطح اول" ما پاسخ می‌دهد و حتی آن‌ها را تشدید می‌کند. تضمین خودمختاری ماهوی نیازمند چیزهایی فراتر از بازار است: آموزش انتقادی، فلسفه، هنر، رسانه‌های مستقل و فضاهای عمومی برای گفتگو که به ما کمک کنند تا در مورد امیال خودمان تأمل کنیم و "بزرگسال خردمند" درونمان را تقویت کنیم. بنابراین، خودمختاری در بازار، اگرچه نمره قبولی می‌گیرد اما تفاوت بین خودمختاری ماهوی و صوری را باید در نظر گرفت.

کاتالاکسی
4
بازار و آزادی (9-2)

آیا بازار، مصونیت از تجاوز را تضمین می‌کند؟

بازار از "مصونیت در برابر تجاوز" حمایت می‌کند. یعنی یک فضای امن برای معاملات داوطلبانه ایجاد می‌کند. در یک بازار ایده‌آل، کسی نمی‌تواند شما را فریب دهد یا به شما تجاوز کند، چون فرض بر اطلاعات کامل و رقابت است که فریب‌کاران را از بازار بیرون می‌کند.

کتاب "فریب طعمه‌ها" دقیقاً این فرض ایده‌آل را نقد می‌کند. از نظر اکرلاف و شیلر:

بازار فقط به نیازهای سالم ما پاسخ نمی‌دهد؛ بلکه فعالانه به دنبال نقاط ضعف روانشناختی و اطلاعاتی ما می‌گردد تا از آن‌ها سوءاستفاده کند. اگر در بازار یک "طعمه" (Phool - فردی با اطلاعات ناقص یا دارای سوگیری شناختی) وجود داشته باشد، نیروی رقابت یک "ماهیگیر" (Phisher - فریب‌کار) را به وجود می‌آورد تا از او سوءاستفاده کند.

اکرلاف و شیلر از موارد متعددی مانند فروش بیمه‌های پیچیده‌ای که هرگز پرداخت نمی‌شوند، طراحی مواد غذایی اعتیادآوری که سلامت ما را نابود می‌کنند، قراردادهای عضویت در باشگاه با بندهای پنهان برای خالی کردن جیب ما به عنوان مصادیق یاد می‌کنند.
در واقع این فریب و دستکاری، نوعی "تجاوز اطلاعاتی" (Informational Encroachment) است. آیا این با "مصونیت از تجاوز" سازگار است؟

بازار به خودی خود یک فضای بالقوه برای مصونیت ایجاد می‌کند، اما به دلیل وجود عدم تقارن اطلاعاتی، این فضا مستعد آلوده شدن به فریب و دستکاری است. "مصونیت واقعی"، تنها زمانی حاصل می‌شود که بازار در درون یک اکوسیستم غنی از نهادهای قانونی، نظارتی و اطلاعاتی دیگر قرار بگیرد که در مقابل این تجاوزهای اطلاعاتی بایستند.

آیا بازار فرصت‌های ارزشمند را برای همگان فراهم می‌کند؟

با برداشت اولیه از فرصت به مثابه دسترسی به گزینه‌های متعدد بازار در این حوزه عملکرد قابل قبولی دارد. اما در تعریفی که با وام گرفتن از کوهن از آزادی فرصت ارائه شد چطور؟ وقتی ما خط‌کش خود را از درآمد و کالا به آزادی واقعی برای داشتن یک زندگی خوب (قابلیت‌ها) تغییر می‌دهیم، عملکرد بازار غیرقابل قبول است. چرا بازار در این حوزه خوب عمل نمی‌کند؟ به دلیل پدیده‌ای که می‌توان آن را مصیبت مضاعف (Double Jeopardy) یا جفت شدن معلولیت‌ها (Coupling of Handicaps) نامید.

دو نفر را در نظر بگیرید: علی، جوانی سالم و پرانرژی است. بهزاد، فردی است که با یک بیماری مزمن یا معلولیت جسمی زندگی می‌کند. حالا ببینیم مکانیزم بازار با این دو نفر چه می‌کند و چگونه بهزاد دچار مصیبت مضاعف می‌شود.

مسئله اول کسب درآمد است، در بازار کار، علی مزیت دارد. او می‌تواند شغل‌های مختلفی را بپذیرد،ساعات بیشتری کار کند و کمتر بیمار شود. بهزاد اما با محدودیت‌های شغلی، تبعیض، یا ناتوانی در کار تمام‌وقت روبروست. در نتیجه، بازار به علی درآمد بسیار بیشتری نسبت به بهزاد می‌دهد. تا اینجا ما با یک نابرابری درآمدی ساده روبرو هستیم.

حال به مسئله دوم می‌پردازیم،یعنی مشکل در استفاده از درآمد.علی برای رسیدن به قابلیت‌های اولیه مانند سالم بودن و توانایی حرکت، تقریباً هیچ هزینه‌ای نمی‌کند. اما بهزاد برای رسیدن به همان سطح از قابلیت‌ها، باید بخش بزرگی از درآمد (که از اول هم کمتر بود) را صرف دارو، پزشک، تجهیزات ویژه و هزینه‌های درمانی کند.به عبارت دیگر، هزینه تبدیل پول به یک زندگی خوب برای بهزاد بسیار بسیار بالاتر است.

بنابراین،همان معلولیتی که باعث شد بهزاد در کسب درآمد دچار مشکل شود،باعث می‌شود که او در استفاده از درآمدش هم دچار مشکل شود.بازار به این دو مشکل به صورت جداگانه نگاه نمی‌کند؛این دو با هم جفت می‌شوند و اثر یکدیگر را تشدید و بزرگ‌نمایی می‌کنند.

شکافی که ما در درآمد علی و بهزاد می‌بینیم،یک داستان است.اما شکاف واقعی در آزادی و قابلیت آن‌ها برای داشتن یک زندگی خوب، بسیار عمیق‌تر و وحشتناک‌تر است. بنابراین، تغییر نگاه از رفاه به آزادی فرصت (قابلیت‌ها)، اگرچه ادعای کارایی بازار را از بین نمی‌برد، اما چهره بازار را در زمینه عدالت و توزیع، حتی از قبل هم مشکل‌سازتر و نگران‌کننده‌تر نشان می‌دهد. همانگونه که در ابتدای این یادداشت نیز اشاره شد در مثال قحطی سن هیچ یک از مکانیسم‌های بازار مختل نمی‌شود مبادله داوطلبانه توسط افراد خودمختار دارای مصونیت به دلیل بهره‌مندی از امکانات جاری است با این حال بسیاری نیز در اثر قحطی جان خواهند سپرد. می‌توان این موضوعات را نادیده گرفت اما در اینکه فرایندها و نتایج مستقل از هم نیستند تغییری ایجاد نمی‌کند.

پایان کلام اینکه آزادی مفهومی کثرت گراست. این یادداشت در واقع مخالفت با دیدگاه‌هایی که سعی دارند یک معیار متعالی یا ماورایی برای قضاوت دربارهٔ آزادی ارائه دهند و دفاع از دیدگاهی است که در آن آزادی کاملاً واقع‌گرایانه، زمینه محور، و مرتبط با ارزش‌ها و توانایی‌های واقعی انسان‌هاست.

کاتالاکسی
5
آیا بازار به نابرابری حساس است؟ (1)

در این یادداشت به بررسی این موضوع می‌پردازیم که آیا سازوکار بازار به نابرابری حساس است یا نسبت به آن بی‌تفاوت است؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید تعریف روشنی از نابرابری ارائه دهیم و سپس به این موضوع بپردازیم که آیا نابرابری موضوعی دارای اهمیت است یا می‌توان از آن چشم‌پوشی کرد.

ژان ژاک روسو در کتاب مهم خود، "گفتاری در باب منشأ و بنیاد نابرابری میان انسان‌ها (1755)"، دیدگاه خود را درباره نابرابری به تفصیل بیان می‌کند. محور اصلی دیدگاه او این است که نابرابری در جوامع انسانی، نه یک پدیده طبیعی، بلکه نتیجه توسعه و فساد تمدن و جامعه است.

روسو دو نوع نابرابری را از هم متمایز می‌کند. نابرابری طبیعی (Natural Inequality) این نابرابری به تفاوت‌های فیزیکی، جسمی و ذهنی میان انسان‌ها اشاره دارد، مانند تفاوت در سن، قدرت بدنی یا هوش. روسو این نوع نابرابری را کم‌اهمیت می‌داند و معتقد است که در "وضعیت طبیعی" (state of nature)، این تفاوت‌ها تأثیر چندانی بر زندگی افراد نداشته‌اند!!!

نابرابری اخلاقی یا سیاسی (Moral or Political Inequality): این نابرابری توسط انسان‌ها و از طریق قراردادها، قوانین و نهادهای اجتماعی ایجاد می‌شود. این نوع نابرابری است که به تفاوت در ثروت، قدرت، مقام و امتیازات اجتماعی منجر می‌شود. روسو معتقد است که این نابرابری، منشأ اصلی تمام بدبختی‌ها و فسادهای جامعه انسانی است.

روسو برای توضیح منشأ نابرابری، یک آزمایش فکری معروف را مطرح می‌کند؛ "وضعیت طبیعی". او انسان اولیه را موجودی تنها، مستقل، با نیازهای محدود و بدون مالکیت، زبان و تفکر پیشرفته تصور می‌کند. در این وضعیت، انسان‌ها برابر هستند و نابرابری‌های طبیعی آن‌ها تأثیری بر یکدیگر ندارند.

نقطه عطف و آغاز نابرابری، از نظر روسو، زمانی است که اولین فرد "یک قطعه زمین را محصور کرد و گفت این مال من است و افرادی را یافت که به اندازه کافی ساده‌لوح بودند تا او را باور کنند." با این عمل، مفهوم مالکیت خصوصی شکل گرفت.

روسو معتقد است که مالکیت خصوصی به تدریج منجر به زنجیره‌ای از تحولات اجتماعی شد:

تقسیم کار:مالکیت خصوصی باعث شد که افراد برای تولید بیشتر، به یکدیگر وابسته شوند و تقسیم کار شکل بگیرد

افزایش رقابت و مقایسه: با پیدایش جامعه و مالکیت، افراد شروع به مقایسه خود با دیگران کردند. این مقایسه باعث "حب‌نفس" (amour-propre) شد، یعنی نیازی به دیده شدن و تأیید شدن از سوی دیگران.

ایجاد قوانین و دولت: ثروتمندان برای محافظت از اموال خود، قوانین و نهادهای دولتی را تأسیس کردند. روسو این قوانین را یک "قرارداد اجتماعی جعلی" می‌داند که به ظاهر برای عدالت و برابری ایجاد شده، اما در واقع به نفع ثروتمندان است و نابرابری را نهادینه می‌کند.

به طور خلاصه، روسو معتقد بود که انسان در وضعیت طبیعی خوب و برابر است، اما جامعه و تمدن، به ویژه با پیدایش مالکیت خصوصی، او را فاسد و نابرابر کرده‌اند. هدف او این نبود که انسان‌ها به وضعیت طبیعی بازگردند (چون این را غیرممکن می‌دانست)، بلکه می‌خواست نشان دهد که نابرابری یک پدیده مصنوعی است و باید با یک "قرارداد اجتماعی واقعی"، که بر اساس "اراده عمومی" و با هدف آزادی و برابری بنا شده، جایگزین شود.
کاتالاکسی
4
آیا بازار به نابرابری حساس است؟ (2-1)

در یادداشت گذشته اشاره شد روسو بین نابرابری طبیعی و نابرابری اخلاقی یا سیاسی تمایز قائل است با این وجود در آرای افرادی مانند آمارتیا سن یا جرالد کوهن چنین تمایزی وجود ندارد. کوهن در مقاله برابری در چه چیز؟ به این سوال اینگونه پاسخ می‌دهد که مقصود از برابری، برابری در دسترسی به مزیت‌هاست. مزیت (Advantage) از نظر کوهن، یک مفهوم گسترده و ترکیبی است که هم شامل "حالت‌های مطلوب" یک فرد می‌شود و هم شامل رفاه او. کوهن این مفهوم را برای پر کردن خلأ میان دیدگاه‌های قبلی (کالاها و رفاه) مطرح می‌کند. او می‌گوید نابرابری را نمی‌توان فقط با نگاه به کالاها (مانند پول) سنجید، چون افراد مختلف، از کالاها استفاده‌های متفاوتی می‌کنند. برای مثال، یک فرد معلول برای رسیدن به سطح حرکتی یک فرد سالم به منابع بیشتری (کالاهای بیشتری) نیاز دارد. مزیت همچنین فراتر از رفاه و خوشبختی صرف است. کوهن با مثال "معلول شاد" نشان می‌دهد که ممکن است یک فرد با وجود مشکلات جسمی، سطح رفاه بالایی داشته باشد. اما عدالت حکم می‌کند که او باید مزیت‌هایی مانند سلامتی، تغذیه خوب یا امکان حرکت را داشته باشد، حتی اگر به طور ذهنی از این وضعیت شاد باشد. بنابراین، مزیت شامل هر چیزی است که برای یک زندگی خوب و استاندارد ارزشمند است، از جمله قابلیت‌ها، سلامتی، امنیت، رفاه و شرایط محیطی مطلوب.

نکته حائز اهمیت دیگر، تفاوت بین دسترسی و فرصت است. فرصت (Opportunity) به معنای سنتی آن بر هموار کردن زمین بازی برای همگی تمرکز دارد. یعنی همه افراد باید از خط شروع یکسانی برخوردار باشند و موانع قانونی و اجتماعی برای پیشرفت آن‌ها برداشته شود. با این حال، برابری فرصت لزوماً به این معنا نیست که همه به مزایای واقعی دست پیدا می‌کنند.

کوهن این مفهوم را گسترش می‌دهد و می‌گوید هر چیزی که یک فرد عملاً دارد، به عنوان چیزی که به آن "دسترسی (Access)" دارد، در نظر گرفته می‌شود. این دسترسی حتی شامل مزیت‌هایی است که فرد بدون هیچ تلاشی به دست آورده است. برای مثال، اگر یک برنامه بهداشت عمومی موفق شود بیماری مالاریا را ریشه‌کن کند، همه افراد به "مزیت آزادی از مالاریا" دسترسی پیدا کرده‌اند، بدون اینکه هیچ "فرصت" یا "قابلیتی" برای انجام این کار از خود نشان داده باشند. بدین ترتیب آنچه کوهن به عنوان دسترسی به مزیت یا از نظر سن، قابلیت نام می‌گیرد، معیار سنجش نابرابری است. در این دو دیدگاه آزادی و برابری لازم و ملزوم یکدیگرند.

اما اهمیت نابرابری در چیست؟ روسو معتقد است بین نابرابری و شورش رابطه نزدیک وجود دارد. از نظر سن امکان شورش می‌تواند بر نحوه درک ما از نابرابری و عدالت تأثیر بگذارد. سن مثال بردگان آتن را مطرح می‌کند، از آنجایی که بردگان نمی‌توانستند شورش کنند، فیلسوفان آتنی لزومی نمی‌دیدند که آن‌ها را در بحث‌های خود درباره برابری بگنجانند. این نشان می‌دهد که درک ما از عدالت و برابری، در طول تاریخ، با رشد "عدم تحمل نابرابری" تغییر کرده است.

رالز در نسخه اولیه نظریه خود (نظریه‌ای در باب عدالت 1971) معتقد بود که در وضعیت اولیه، افراد منطقی، آزادی را بر سایر کالاها (مانند نیازهای مادی) اولویت می‌دهند و به دنبال "گسترده‌ترین سیستم کامل" آزادی هستند.
هربرت هارت (1973) این فرض رالز با مورد نقد قرار داد. از نظر هارت این فرض که هر فرد منطقی، آزادی را بر سایر نیازها اولویت می‌دهد، همیشه صحیح نیست. به عبارت دیگر، هارت به این نکته اشاره کرد که برای فردی که با نیازهای مادی شدید (مثل گرسنگی) دست و پنجه نرم می‌کند، آزادی ممکن است اولویت اصلی نباشد. او با این نقد، پیامدهای واقعی (مانند گرسنگی و فقر) را وارد بحث تقدم آزادی کرد و این نقد برای رالز به قدری مهم بود که در آثار بعدی به ویژه عدالت به مثابه انصاف نابرابری را محور بحث خود قرار داد.

کاتالاکسی
3👍1
آیا بازار به نابرابری حساس است؟ (2-2)

اهمیت نابرابری در ناآرامی‌های اجتماعی خلاصه نمی‌شود آسیب‌ به سلامت و روان، افزایش جرایم خرد و به تبع آن کاهش امنیت از دیگر تبعات نابرابری است. نابرابری حتی ثروتمندان را تحت تأثیر قرار می‌دهد، زیرا باعث افزایش narcissism و اضطراب اجتماعی می‌شود (Wilkinson و Pickett در چندین مقاله این را بررسی کرده‌اند) برای درک این موضوع مشاهده این دو ویدئو خالی از لطف نخواهد بود.

کاتالاکسی
3👍1
آیا بازار به نابرابری حساس است؟ (3-1)

تحلیلی از دکتر جوادی، (اینجا) ارائه شده است که یک دفاع منسجم و قدرتمند از این دیدگاه است که بازار ذاتاً مکانیزم‌هایی برای تعدیل نابرابری‌های شدید در خود دارد. با این حال، این استدلال از منظر چارچوب تحلیلی، با سه چالش بنیادین روبروست: چالش روش‌شناختی، چالش مفهومی و چالش مربوط به فضای تحلیلی.

محور استدلال دکتر جوادی را به شرح زیرخلاصه می‌کنم:


1. تعریف بازار آزاد: بازار را به عنوان مجموعه‌ای از کنش‌های داوطلبانه است که در چارچوب مالکیت خصوصی، قوانین اجتماعی، و عدم مداخله دولتی شکل می‌گیرد. در این مدل، نابرابری‌های فعلی ناشی از رانت و غارت گذشته است، نه عملکرد ذاتی بازار.

2. قابلیت‌های فردی: جامعه متشکل از افرادی است که حاضرند کار و تلاش و کوشش کنند و لذا مفت خورها و صفیهان و مجانین و کسی که کار نمی‌کنند یا اعتیاد داشته و یا دچار بیماری‌ است در تحلیل جایی ندارند.(به عبارتی آقای جوادی همانند روسو نابرابری غیرطبیعی را مدنظر قرار می‌دهد)

3. سازوکار تعدیل نابرابری: در یک بازار آزاد ایده‌آل، سازوکارهایی وجود دارند که از تجمع بیش از حد ثروت جلوگیری می‌کنند. به طور خاص:
کاهش سودآوری نوآوری: با حذف مالکیت فکری، نوآوری‌ها به سرعت توسط رقبا کپی و مهندسی معکوس می‌شوند، در نتیجه سود اقتصادی نوآوران به سرعت از بین می‌رود و مانع از تجمع ثروت عظیم می‌شود.
• توزیع ریسک: نهادهای مالی (مانند صندوق‌ها) ریسک را توزیع می‌کنند و مانع از آن می‌شوند که یک فرد به تنهایی با ریسک‌پذیری بالا، ثروت عظیمی به دست آورد.
• رقابت و جایگزین‌ها: رقابت دائمی و وجود جایگزین‌ها (مانند استفاده از گاز به جای برق) مانع از ایجاد انحصارهای طبیعی و در نتیجه تجمع ثروت می‌شود.

4. نقش اطلاعات و نیروی کار: با گردش آزاد اطلاعات، کارگران از ارزش واقعی کار خود آگاه می‌شوند و با قدرت چانه‌زنی خود، به دلیل شرایط زیر دستمزدها را تعدیل می‌کنند
• نبود بیکاری غیرارادی: بیکاری غیرارادی نتیجه مستقیم مداخلات دولتی است نه عملکرد بازار. در غیاب این مداخله‌ها، افراد همیشه می‌توانند شغلی با دستمزد مورد قبول خود پیدا کنند.
• تغییرات تکنولوژی و زمان کار: با پیشرفت تکنولوژی، کارایی افزایش یافته و ساعات کاری کاهش می‌یابد، که به نوبه خود نابرابری را تعدیل می‌کند.

در ابتدا می‌باید نقدی روش شناختی به تحلیل آقای جوادی وارد دانست. آقای جوادی به درستی تحلیل خود را با تمایز قائل شدن بین یک بازار آزاد «ایده‌آل» و وضعیت «واقعی» که آغشته به رانت و غارت است، آغاز می‌کند. این حرکت، هرچند برای شفافیت بحث مفید است، اما از نظر روش‌شناختی ما را با دو مشکل بزرگ روبرو می‌کند.

ایراد اول اینکه اقتصاددانانی چون هارولد دمسز (Harold Demsetz) در مقاله Information And Efficiency: Another Viewpoint این رویکرد را دکترین نیروانا (Nirvana Approach) می‌نامند؛ به این معنا که یک اقتصاددان به جای مقایسه وضعیت واقعی با راه‌حل‌های نهادی ممکن، آن را با یک ایده‌آل خیالی مقایسه می‌کند. دمسز می‌گوید کسانی که از رویکرد نیروانا استفاده می‌کنند، معمولاً وقتی تضادی بین ایده‌آل و واقعیت می‌بینند، با فرض کامل بودن ایده‌آل، نتیجه می‌گیرند که «واقعیت» حتماً ناکارآمد است. او هشدار می‌دهد که مقایسه واقعیت با این ایده‌آل، بدون تحلیل نهادهای واقعی جایگزین (مانند بازارهای نیمه‌آزاد فعلی)مستعد اشتباهات منطقی است.
کاتالاکسی
👍32
آیا بازار به نابرابری حساس است؟ (3-2)

نقد دمسز توسط مایکل والزر (Michael Walzer ) در مقاله Objectivity and Social Meaning نیز مورد تأکید قرار گرفته است. از این منظر، مدلی که آقای جوادی تصویر می‌کند، بازاری بدون هیچ‌گونه مداخله‌ای در همه زمان‌ها، نوعی «بازار ساختگی» است و انتقاد اصلی او به نظام جاری (رانت و بهره‌جویی) ناشی از قیاس با همین آرمان خیالی است. این همان مغالطه‌ی مرد پوشالی (Straw Man) است. او اول یک بازار بی‌نقص(utopian) فرض می‌کند و بعد نتیجه می‌گیرد هر نابرابری‌ای که می‌بینیم، حتماً تقصیر مداخله‌ها و رانتی است که در این اتوپیای فرضی وجود ندارد. اما روشن است که چنین بازاری تا کنون وجود نداشته، پس نتیجه‌گیری او متکی بر مقایسه‌ای خیالی است.

ایراد دوم به آقای جوادی این است که استدلال آقای جوادی به شکلی هوشمندانه به قضیه دوم رفاه شباهت دارد که می‌گوید هر نتیجه کارآمدی قابل دستیابی است، به شرط آنکه توزیع اولیه منابع، مطلوب باشد. اما او فرض کلیدی «توزیع اولیه» را نادیده می‌گیرد. جمله "فرض بکنیم مالکیت تصریح شده زمین سرمایه و قواعد و قوانین اجتماعی شکل گرفتند"، یک فرض عظیم و غیرتاریخی است. در واقع حقوق مالکیت فعلی، خود محصول فرآیندهای تاریخی ناعادلانه‌ای هستند و نمی‌توان آن‌ها را به عنوان یک نقطه شروع پاک و منصفانه در نظر گرفت. یک نظریه که تاریخ را نادیده می‌گیرد، نمی‌تواند ادعای عدالت در نتایجش را داشته باشد. به بیان بهتر در دنیای آقای جوادی از ابتدا همه چیز سر جای خودش است در این صورت اصولا نابرابری و موضوع عدالت محلی از اعراب ندارد. در حالی که در امر واقع همانطور که در یادداشت مربوط به آزادی و بازار و مثال قحطی گفتیم، بازار هیچ مکانیزمی برای تشخیص اینکه نابرابری‌های موجود از حد "قابل قبول" اخلاقی فراتر رفته‌اند یا نه، ندارد. این سیستم می‌تواند به صورت "کارآمد" به سمت نتایجی حرکت کند که از نظر توزیع آزادی‌های واقعی، کاملاً فاجعه‌بار باشند.

اما نقد دوم به تحلیل آقای جوادی یک نقد مفهومی است. آقای جوادی به درستی مکانیزم‌هایی را توصیف می‌کند که بازار از طریق آن‌ها به سمت کارایی حرکت می‌کند، اما به اشتباه این کارایی را با عدالت یا حساسیت به نابرابری انسانی یکی می‌داند. آقای جوادی به درستی به سیگنال‌های سودآوری و درآمد اشاره می‌کند و بی‌شک بازار به فرصت‌های سودآوری حساس است، نه به نابرابری انسانی. نابرابری در سود یا دستمزد، یک سیگنال کارآمد برای تخصیص مجدد منابع است. این یک ادعای قدرتمند در مورد کارایی است، اما هیچ ربطی به عدالت ندارد. در واقع آقای جوادی می‌تواند ادعا کند حساسیت بازار به کارایی احتمالا می‌تواند از نابرابری‌های بزرگ پیشگیری کند نه اینکه ادعا کند بازار به نابرابری حساس است.

موضوع دیگر کوری تحلیل آقای جوادی نسبت به قابلیت‌هاست. کل تحلیل آقای جوادی در فضای کالاها و درآمد انجام می‌شود که این فضای تحلیلی، گمراه‌کننده و ناکافی است. آقای جوادی در ابتدا فرض می‌کند همه افراد جامعه دارای قابلیت‌های بسیار بالایی برای کارآفرینی و فعالیت اقتصادی هستند دور از واقعیت است.

کاتالاکسی
👍51
آیا بازار به نابرابری حساس است؟ (3-3)

اما نقد سوم به تحلیل آقای جوادی نقد به فضای تحلیلی است. آقای جوادی در تحلیل خود از بازار کار و نوآوری، چندین پیچیدگی مهم دنیای واقعی را نادیده می‌گیرد. استدلال مبنی بر موقتی بودن سود نوآوری، ممکن است برای اقتصاد صنعتی قرن بیستم صادق بوده باشد. اما در اقتصاد مدرن مبتنی بر فناوری اطلاعات، پدیده‌هایی مانند اثرات شبکه‌ای و انحصار داده، موانع ورودی بسیار پایداری ایجاد می‌کنند که می‌توانند به سودهای انحصاری بلندمدت و نابرابری‌های عظیم منجر شوند. (در این رابطه به مقاله On the formation of capital and wealth: IT, Monopoly Power and Rising Inequality از مردخای کورز ( Mordecai Kurz )مراجعه کنید)

مورد بعد در باب الغای مالکیت معنوی و انحصارات ناشی از آن است. تحلیل آقای جوادی فرض می‌کند حذف مداخله یا انحصار هزینه‌ای ندارد، در حالی که در واقعیت هزینه‌های اجرایی (مانند اجرای حقوق مالکیت) و یا هزینه‌های ضمنی مانند کاهش سرمایه‌گذاری در تحقیق و توسعه را به همراه دارد.

در رابطه با بیکاری غیرارادی فرض اینکه کارگران در غیاب بیکاری غیرارادی، قدرت چانه‌زنی بالایی دارند، یک فرض خوش‌بینانه است. بازدارندگی در انتخاب یکی از عوامل تضعیف کننده چانه زنی است یک کارگر ممکن است به دلیل ترس، ناامنی، عدم وجود پس‌انداز یا فشارهای اجتماعی، جرأت استفاده از حق خود برای چانه‌زنی یا ترک کار را نداشته باشد، حتی اگر به صورت صوری این حق را داشته باشد. قدرت، یک پدیده پیچیده‌تر از صرفاً وجود یا عدم وجود بیکاری است. از سوی دیگر آقای جوادی در تحلیل خود مبنی بر اینکه علت اصلی بیکاری غیرارادی یک شوک بیرونی (برون‌زا) است، اما نحوه اثرگذاری و پیامدهای آن شوک در هر جامعه به سازوکارهای داخلی (درون‌زا) آن اقتصاد بستگی دارد به پیچیدگی‌های بازار کار اعم از تحرک نیروی کار، رقابت کارفرمایان بر سر wage premium، یا مواردی مانند تخصصی شدن مشاغل و دشواری یادگیری سریع مهارت‌ها و هزینه‌های جابجایی و خاص بودن سرمایه انسانی (Switching Costs and Specific Human Capital) اشاره نمی‌کند.

نهایتا باید به این نکته توجه داشت اقتصاددانان اختیارگرای فرایند محور مانند میلتون فریدمن یا فردریش هایک که باور به دوگانه آزادی و برابری دارند و مسئله بازار را آزادی می‌دانند نه برابری، نابرابری را به عنوان مسئله ذاتی بازار رقابتی می‌پذیرند. هایک استدلال می‌کند که بازار نابرابری را تولید می‌کند زیرا رقابت بر اساس تفاوت‌های فردی است، اما این نابرابری برای آزادی ضروری است – نه اینکه بازار به آن حساس باشد و آن را محدود کند. در واقع رویکرد فرایند محور به بازار با مسئله نابرابری سنخیتی ندارد.

استدلال آقای جوادی یک دفاع هوشمندانه از جنبه فرآیندی بازار ایده‌آل است. در اینجا به دلیل اینکه در یادداشت آزادی و بازار به نقص‌های دیدگاه فرایند محور تا حدودی اشاره شده به این موضوع نمی‌پردازم اما تصویری که آقای جوادی ارائه می‌دهد تصویری ناقص و بیش از حد خوش‌بینانه از عملکرد بازار در مواجهه با نابرابری‌های عمیق انسانی است. بازار ممکن است به سیگنال‌های قیمت حساس باشد، اما نسبت به رنج ناشی از تبدیل نابرابری‌های کوچک به محرومیت‌های بزرگ، بی‌تفاوت است.

کاتالاکسی
👍62
اقتصاد به مثابه علم یا ایدئولوژی؟ نگاهی از منظر هیلاری پاتنم به یک جدال قدیمی(1-1)

یکی از مناقشات بی‌پایان در مورد علم اقتصاد این است که آیا این رشته، یک علم عینی و فارغ از ارزش، شبیه به فیزیک است، یا یک ایدئولوژی پیچیده که در لباس علم، ارزش‌ها و پیش‌فرض‌های خاصی را ترویج می‌کند؟ چرا دو اقتصاددان برجسته می‌توانند به یک مجموعه داده نگاه کنند و به دو نتیجه کاملاً متضاد برسند؟ برای یافتن پاسخی عمیق به این پرسش، به سراغ یکی از غول‌های فلسفه قرن بیستم، هیلاری پاتنم، می‌رویم.

هیلاری پاتنم (۱۹۲۶-۲۰۱۶) فیلسوف برجسته آمریکایی، استاد دانشگاه هاروارد و یکی از تأثیرگذارترین متفکران معاصر بود که در حوزه‌های مختلفی از فلسفه ذهن و زبان گرفته تا فلسفه علم و اخلاق فعالیت داشت، شهرت اصلی‌اش به خاطر نقد بی‌رحمانه و ویرانگرش بر سنت فلسفی‌ای بود که تلاش می‌کرد جهان را به دو بخش کاملاً مجزا تقسیم کند: دنیای سرد و عینیِ «واقعیت‌ها» و دنیای گرم و ذهنیِ «ارزش‌ها».

برای درک استدلال‌های پاتنم، ابتدا باید به پوزیتیویسم منطقی نگاهی بیندازیم. پوزیتیویسم منطقی، جنبشی فلسفی در دهه‌های ۱۹۲۰-۱۹۵۰ میلادی بود که توسط فیلسوفانی مانند رودولف کارناپ و هانس رایشنباخ رهبری می‌شد. این دیدگاه بر تمایز تیزبینانه بین "Facts" (واقعیت‌های قابل مشاهده و آزمون) و "Values" (ارزش‌ها یا قضاوت‌های اخلاقی) تأکید داشت. طبق ایده پوزیتیویست‌ها، جملات علمی (به جز منطق و ریاضیات محض) باید "قابل تأیید تجربی" (empirically verifiable) باشند، در حالی که قضاوت‌های ارزشی "غیرقابل تأیید" و بنابراین "بی‌معنا" (meaningless) هستند. برای مثال، جمله "سیب از درخت می‌افتد" قابل آزمون است، اما جمله "قتل اشتباه است" فقط بیان احساسات یا ترجیحات شخصی است و فاقد محتوای شناختی (cognitive) است. این دیدگاه، که به ناشناخت‌گرایی (non-cognitivism) معروف شد، ارزش‌ها را به حوزه‌ای ذهنی و غیرعلمی تنزل داد و علوم را به عنوان حوزه‌ای خالص و عاری از ایدئولوژی معرفی کرد.

این «دوگانگی واقعیت-ارزش» (Fact-Value Dichotomy) برای اقتصاددانان بسیار جذاب بود. این ایده به آنها امید می‌داد که می‌توانند اقتصاد را به یک علم سخت، دقیق و فارغ از ارزش‌های سوبژکتیو تبدیل کنند. آنها می‌توانستند مدل‌های "عینی" بسازند و خود را از آشوب ارزش‌ها و ایدئولوژی‌ها دور نگه دارند. از بین اقتصاددانان مطرح طرفدار این مکتب می‌توان لیونل رابینز را نام برد.

پاتنم، با تکیه بر استدلال‌های فیلسوفانی چون کواین، نشان داد که دیوارهای قلعه نفوذناپذیری که پوزیتویست‌ها به دور علم کشیده بودند سست و در حال فروپاشی است. قانون بنیادی پوزیتیویست‌ها این بود که هر گزاره علمی را می‌توان به تنهایی آزمایش کرد. از نظر کواین و پاتنم این کار غیرممکن بود. نظریه‌های علمی مانند خانه عنکبوت به هم پیوسته، با تجربه روبرو می‌شوند. وقتی گوشه‌ای از خانه می‌لرزد، ما نمی‌دانیم دقیقاً کدام رشته مقصر است. نمی‌توان یک گزاره نظری را به تنهایی از دل نظریه بیرون کشید و آزمایش کرد. اگر قانون پوزیتیویست‌ها درست بود، بخش بزرگی از فیزیک نظری هم باید "بی‌معنا" تلقی می‌شد!

پوزیتیویست‌ها در مقابل این نقد عقب‌نشینی کرده و ایده آزمایش کل یک نظریه را مطرح کردند. اما این ایده باز هم با مشکل مواجه بود پاتنم و کواین این ایده را اینگونه رد کردند که اگر کل نظریه را به یک باره مورد آزمایش قرار می‌دهید چگونه می‌توان گزاره‌های ارزشی و غیرارزشی آن را از هم تفکیک کرد؟ آنها مثال پارچه را مورد استفاده قراردادند. پارچه (نظریه) ممکن است از تارهای واقعیت (سیاه)، تارهای قرارداد (سفید) و شاید تارهایی از ارزش (قرمز) بافته شده باشد. وقتی کل پارچه را با هم می‌سنجید، دیگر نمی‌توانید این تارها را از هم تفکیک کنید. بنابراین، این ابزار پوزیتیویست‌ها برای جدا کردن واقعیت از ارزش نیز از کار افتاد.

پاتنم استدلال می‌کند که دوگانگی واقعیت-ارزش نه تنها از نظر منطقی شکست خورده، بلکه یک تصویر کاملاً اشتباه از نحوه کارکرد دنیای ما ارائه می‌دهد. ایده کلیدی او «درهم‌تنیدگی» (Entanglement) است.

برای فهم این ایده، باید با دو نوع مفهوم اخلاقی آشنا شویم. مفاهیم «رقیق» (Thin)؛ کلمات انتزاعی و کلی برای ارزش‌گذاری، مانند خوب، بد، زشت، زیبا. یک مفهوم رقیق، مانند علامت «لایک» یا «دیسلایک» عمل می‌کند. وقتی شما می‌گویید "این کار خوب بود"، فقط یک حکم نهایی صادر کرده‌اید. این کلمه به ما نمی‌گوید آن کار چه بود، چگونه انجام شد، یا چرا خوب بود. این فقط یک برچسب ارزش‌گذاری کلی است که می‌توان آن را به هر چیزی چسباند.
کاتالاکسی
👍54
اقتصاد به مثابه علم یا ایدئولوژی؟ نگاهی از منظر هیلاری پاتنم به یک جدال قدیمی(1-2)

مفاهیم «غلیظ» (Thick)؛ کلماتی که همزمان هم توصیف می‌کنند و هم ارزش‌گذاری می‌کنند. مانند ظالمانه، استثمارگرانه، منصفانه، پایدار، بی‌ثبات. وقتی می‌گویید "حرکت او شجاعانه بود"، شما فقط یک لایک نشان نداده‌اید. شما در حال توصیف یک موقعیت هستید که در آن خطری وجود داشته، ترسی قابل درک بوده، اما فرد با وجود آن ترس، عمل درستی را انجام داده است. تمام این داستان در کلمه "شجاعانه" نهفته است. یا وقتی می‌گویید "رفتار او ظالمانه بود"، شما در حال توصیف عملی هستید که در آن، درد و رنجی غیرضروری و غیرمنصفانه به دیگری تحمیل شده است.

بر اساس استدلال پاتنم، زبان اقتصاد، سرشار از مفاهیم «غلیظ» است. وقتی یک اقتصاددان می‌گوید یک بازار به تعادل «پایدار» رسیده، «پایدار» فقط یک توصیف فنی نیست؛ بلکه یک ارزش‌گذاری مثبت نیز در خود دارد. هیچ‌کس به دنبال تعادل «ناپایدار» نیست. وقتی می‌گوییم یک سیاست منجر به رشد اقتصادی «عادلانه» شده، «عادلانه» یک برچسب ارزشی نیست که بعداً به یک واقعیت خنثی چسبانده باشیم. این کلمه، خودِ واقعیت را به شکلی ارزش‌محور توصیف می‌کند. حتی مفاهیمی به ظاهر علمی مانند «کارایی» یا «عقلانیت» نیز مفاهیمی غلیظ هستند. تعریف ما از "عقلانیت" (مثلاً حداکثر کردن مطلوبیت شخصی) خود بر پایه یک قضاوت ارزشی در مورد اینکه چه نوع رفتاری مطلوب است، بنا شده است.

بر این اساس اینکه اقتصاددانان بر سر «واقعیت‌ها» توافق دارند و فقط در «ارزش‌ها» اختلاف نظر دارند، یک افسانه است. ارزش‌های آنها، نحوه دیدن و توصیف کردن «واقعیت‌ها» را از همان ابتدا شکل می‌دهد. یک اقتصاددان، «کارگر کم‌درآمد» را می‌بیند، دیگری «نیروی کار غیرماهر». این دو، دو توصیف متفاوت از یک واقعیت واحد نیستند؛ بلکه دو واقعیت متفاوت هستند که از دو جهان‌بینی ارزش‌محور متفاوت نشأت گرفته‌اند.

پاسخ پاتنم به این سوال که اقتصاد علم است یا ایدئولوژی این است که "هر دو و هیچ‌کدام". اقتصاد یک علم است؟ بله، به این معنا که تلاش می‌کند با استفاده از منطق، شواهد و مدل‌سازی، به راه‌حل‌های عینی برای موقعیت‌های مسئله‌ساز دست پیدا کند. اقتصاد یک ایدئولوژی است؟ بله، به این معنا که هرگز نمی‌تواند فارغ از ارزش باشد. مفاهیم آن «غلیظ» هستند، مدل‌هایش بر پیش‌فرض‌های ارزشی بنا شده‌اند و نظریه‌پردازانش همیشه از درون یک سنت فکری خاص صحبت می‌کنند، نه از یک ناکجاآباد عینی.

در واقع در اقتصاد انتخاب ما، بین رویای غیرممکن یک علم کاملاً عینی (علم‌گرایی) و ناامیدی حاصل از نسبی‌گرایی ("هر چیزی ممکن است") نیست. راه سوم، پذیرش وضعیت انسانی ماست. ما موجوداتی هستیم که نمی‌توانیم نگاهی به جهان داشته باشیم که بازتاب ارزش‌هایمان نباشد، اما همزمان، متعهد به این هستیم که برخی دیدگاه‌ها و ارزش‌ها را بهتر از بقیه بدانیم و آنها را به صورت منطقی مورد سنجش قرار دهیم.

کاتالاکسی
👍62
لیبرالیسم و بازار

لیبرالیسم از جمله برآمده از رشد بازار آزاد در اروپا است.
اگر اقتصاد آزاد پس از برچیده شدن بازارهای هنزایی کارکرد دائم برای رونق دادوستد و رشد بازارها از جمله بازار پول ایجاد نمی کرد شاید تا امروز هنوز لیبرالیسم در شناخت نیامده بود
آزادی آدمی از قید فئودال ها و زمینداران اول جا خود را در آزادی مبادله بعنوان عینی ترین و ضروری ترین نیاز آشکار نمود و بشر متوجه شد آزادی از چه ارزش بالایی برخوردار است و حیات او وابسته به پذیرش،آن در سطح نظری است بنابراین لیبرالیسم مهمترین مقوم خود را از بازار های رقابتی دریافت کرد
از این نظر اول باید برای رفع موانع تجارت آزاد کوشش و مطالبه گری کرد و سپس سخن از حقوق مرتبط با حفظ آنرا بمیان کشید نباید به دام سوسیال دموکرات ها افتاد آنها تله گذار های ماهری هستند و برای ممانعت از رشد مستقل بازار از دولت ایده های ظاهرا زیبا اما باطنا علیه بازار مطرح می کنند
الیته روشن است که بزور قانون نمی توان بازار را توسعه داد برعکس با حذف قوانین ضد بازار راه گسترش بازار باز می شود
النهایه در حال حاضر باید بر علیه قوانین ضد بازار که تعداد آنها بی شمار است مطالبه گری کرد وگرنه به دام چپ گرایان خواهیم افتاد
شما در میان اپوزوسیون کسی یا جناحی را دیده اید که عقلش برسد و حرف های بازارگرا بزند اتفاقا اکثر آنها از جمهوری اسلامی ایران ضد بازار تر هستند
۱ شهریور ۱۴۰۴

پی‌نوشت: این متن توسط آقای علی فتحی از همراهان کانال در گروه متصل به کانال منتشر شده است.
کاتالاکسی
لیبرالیسم و بازار در عمل (1-1)

آقای علی فتحی از همراهان این کانال مدحیه‌ای در باب لیبرالیسم و بازار منتشر کرده‌اند که در کانال منتشر شد. البته سلسله یادداشت‌های ایشان با عنوان سرمایه داری نعمتی نادر در همه تاریخ مملو از برداشت‌های شخصی ایشان در این حوزه است. با این حال مطالعات افرادی چون اسون بکرت استاد تاریخ اقتصادی دانشگاه هاروارد کنت پومرانز استاد تاریخ دانشگاه شیکاگو و مقالات متعددی که طی سال‌های اخیر در رابطه با تکامل سرمایه‌داری به رشته تحریر در آمده نشان می‌دهند که نهادها و استراتژی‌هایی که منجر به موفقیت اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم شدند، ارتباط چندانی با نهادهای فضیلت‌مندی که آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل (۱۷۷۶) توصیه کرده بود، نداشتند. در این کتاب که یک متن کلاسیک برای لیبرالیسم اقتصادی محسوب می‌شود، اسمیت به دولت‌ها توصیه می‌کند که مالیات‌های پایین و بودجه‌های متعادل (با بدهی عمومی کم یا بدون بدهی) داشته باشند، به حقوق مالکیت احترام مطلق بگذارند و بازارهای کار و کالا را تا حد امکان یکپارچه و رقابتی کنند. اما از تمامی این جهات، تاریخ نشان می‌دهد نهادهای حاکم بر اروپا در قرن هجدهم با ایده‌های اسمیت همخوانی چندانی نداشته است.

به عنوان نمونه بازارها در چین بسیار یکپارچه‌تر بودند؛ بازار غلات در چین بر روی یک منطقه جغرافیایی بسیار بزرگ‌تر عمل می‌کرد و نیروی کار به میزان قابل توجهی متحرک‌تر بود. زمانی که نهادهای فئودالی حداقل تا زمان انقلاب فرانسه همچنان اروپا را در چنگال قدرتمند خود نگه داشته بودند و نظام سرف‌داری (Serfdom) در اروپای شرقی تا قرن نوزدهم باقی مانده بود، در چین تقریباً به طور کامل تا آغاز قرن شانزدهم این نظام ساقط شده بود. در حالی که در قرن هجدهم، تحرک در اروپای غربی، به ویژه در بریتانیا و فرانسه، به دلیل «قوانین فقرا» (Poor Laws) همچنان محدود بود و نخبگان و دادگاه‌های اربابی محلی از استقلال قابل توجهی در تحمیل قوانین اجباری بر طبقات کارگر برخوردار بودند؛ در چین تحرک نیروی‌کار مقید به چنین قوانینی نبود.

در بخش مالیات و بودجه متوازن چین وضعیت کاملا متفاوتی نسبت به اروپا داشت، مالیات‌ها در چین بسیار پایین‌تر بود، همان‌طور که در امپراتوری عثمانی نیز چنین بود. سلسله چینگ یک بودجه‌بندی سخت‌گیرانه را دنبال می‌کرد؛ مالیات‌ها همیشه هزینه‌ها را بدون کسری تأمین می‌کردند. برعکس، دولت‌های اروپایی، از جمله پادشاهی فرانسه و بریتانیا، بین سال‌های ۱۵۰۰ تا ۱۸۰۰ تقریباً به طور مداوم در حال جنگ بودند و با وجود مالیات‌های بالا، بدهی‌های عمومی قابل توجهی انباشته کرده بودند، زیرا درآمدهای مالی هرگز برای پوشش هزینه‌های چشمگیر مرتبط با درگیری‌ها کافی نبود. هزینه‌ها همچنین به دلیل پرداخت بهره‌های مربوط به بدهی‌های قبلی مستمرا متورم می‌شد. اما دقیقاً همین توانایی مالی و نظامی بود که برای صعود قدرت اروپا نقش تعیین‌کننده ایفا کرد. به طور مشخص، در حالی که دولت‌های چین یا عثمانی از نظر نظامی در قرن شانزدهم و بیشتر قرن هفدهم با دولت‌های اروپایی برابر بودند (آخرین محاصره وین توسط عثمانی‌ها به سال ۱۶۸۳ بازمی‌گردد)، رقابت مداوم بین دولت‌های اروپایی به آنها کمک کرد تا توانمندی دولتی را توسعه دهند که منجر به کسب سلطه نظامی مطلق آنها از اواخر قرن هجدهم و ادامه آن در طول قرن نوزدهم شد.

در حدود سال ۱۵۵۰، نیروی پیاده‌نظام و دریایی عثمانی از ۱۴۰,۰۰۰ نفر تشکیل شده بود یعنی به اندازه مجموع نیروهای فرانسه و انگلستان. تا سال ۱۷۸۰، نیروهای عثمانی تقریباً هیچ تغییری نکرده بودند (۱۵۰,۰۰۰ نفر)، در حالی که نیروهای زمینی و دریایی فرانسه و بریتانیا به مجموع ۴۵۰,۰۰۰ نفر به همراه یک ناوگان دریایی آشکارا برتر و قدرت آتش بیشتر رسیده بودند. علاوه بر این، در آن زمان باید ۲۵۰,۰۰۰ نفر برای اتریش و ۱۸۰,۰۰۰ نفر برای پروس نیز به حساب آورد (در حالی که این دو دولت در سال ۱۵۵۰ از نظر نظامی وجود نداشتند).
کاتالاکسی
4👍2
لیبرالیسم و بازار در عمل (1-2)

بر اساس تحقیقات پومرانز درآمدها تقریباً در همه جا تا سال‌های ۱۶۰۰-۱۶۵۰ بسیار پایین بودند. سپس یک واگرایی به طور فزاینده‌ای روشن در سال‌های ۱۷۰۰-۱۷۵۰ با تثبیت دولت‌های اروپایی ظاهر می‌شود. در پایان قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم، درآمدهای مالیاتی چین و عثمانی در مناطق شهری هنوز بین دو تا چهار روز دستمزد برای هر نفر (حدود ۱ تا ۲ درصد از درآمد ملی) بود، در حالی که در دولت‌های اصلی اروپایی، این مقدار بین پانزده تا بیست روز دستمزد (حدود ۶ تا ۸ درصد از درآمد ملی) را نشان می‌داد. به عبارت دیگر، دولتی که تنها ۱ درصد از درآمد ملی را مالیات می‌گرفت، قدرت و ظرفیت بسیار کمی برای بسیج جامعه داشت.

عملکرد دولت‌های اروپایی در حوزه تجارت نیز سنخیتی با آموزه‌های لیبرال ندارد. تا حدود سال‌های ۱۷۸۰ تا ۱۷۹۰، هند غربی و به‌ویژه سنت-دومینیک، تولیدکنندگان اصلی پنبه بودند. پس از فروپاشی مزارع سنت-دومینیک به دنبال شورش بردگان در سال ۱۷۹۱، جنوب ایالات متحده این مشعل را به دست گرفت و دستیابی به بردگان و ظرفیت تولید پنبه را به سطوح بی‌سابقه‌ای رساند. ممنوعیت تجارت برده در سال ۱۸۰۸ به اجرا درآمد، اما در واقعیت، تجارت پنهانی برای چند دهه ادامه یافت. مهم‌تر از آن، مالکان مزارع دریافتند که تشویق یا اجبار بردگان به تولیدمثل، راهی بسیار سریع‌تر و کارآمدتر برای افزایش نیروی کار آنهاست. بین سال‌های ۱۸۰۰ و ۱۸۶۰، تعداد بردگان در جنوب آمریکا چهار برابر شد و از یک میلیون به چهار میلیون نفر افزایش یافت. تولید پنبه با در نظر گرفتن بهبود تکنیک‌ها و تشدید تولید، ده برابر شد. در آستانه جنگ داخلی، 75 درصد از پنبه وارداتی به کارخانه‌های نساجی اروپا از جنوب ایالات متحده تأمین می‌شد که نقش حیاتی نظام برده‌داری را به وضوح نشان می‌دهد.

در قرون 17 و 18 صادرات محصولات تولیدی (انواع پارچه، ابریشم و چینی‌جات) عمدتاً از چین و هند می‌آمد و عمدتاً با واردات نقره و طلا از اروپا و آمریکا و همچنین ژاپن تأمین می‌شد. منسوجات هندی، به‌ویژه پارچه‌های چاپی و کالیکوهای آبی، در اروپا و سراسر جهان به شدت محبوب بودند. در آغاز قرن هجدهم، ۸۰ درصد از منسوجاتی که تجار بریتانیایی برای تجارت برده در غرب آفریقا استفاده می‌کردند، در هند تولید شده بود و این نسبت در پایان قرن به ۶۰ درصد می‌رسید. ثبت‌های دریایی نشان می‌دهد که در دهه ۱۷۷۰، خود منسوجات هندی یک سوم محموله‌های بارگیری شده در فرانسه برای تجارت برده را تشکیل می‌دادند.

در اروپا، بازرگانان به سرعت به منافع خود در تشویق اعتراضات علیه منسوجات هندی و استفاده از بخشی از دانش فنی آنها برای توسعه پروژه‌های فراملی خود پی بردند. در سال ۱۶۸۵، پارلمان بریتانیا تعرفه‌هایی به میزان ۲۰ درصد را وضع کرد، آنها را در سال ۱۶۹۰ به ۳۰ درصد افزایش داد و در نهایت در سال ۱۷۰۰ ممنوعیت کامل واردات منسوجات چاپی یا رنگی را اعمال کرد. از آن زمان به بعد، تنها پارچه‌های رنگ نشده از هند وارد می‌شد که به تولیدکنندگان بریتانیایی اجازه داد تا در رنگرزی و چاپ خود نوآوری کنند. اقدامات مشابهی در فرانسه نیز اتخاذ شد و در طول قرن هجدهم در بریتانیا تقویت شدند، به‌ویژه با وضع عوارض ۱۰۰ درصدی بر تمام منسوجات هندی در سال ۱۷۸۷. فشار اعمال شده توسط تاجران برده در لیورپول، که نیاز حیاتی به منسوجات باکیفیت برای توسعه تجارت خود در سواحل آفریقا داشتند، نقشی تعیین‌کننده ایفا کرد، به‌ویژه بین سال‌های ۱۷۶۵ و ۱۷۸۵، که دوره‌ای بود که تولید بریتانیا به سرعت بهبود یافت. تنها پس از کسب یک مزیت رقابتی غیرقابل بحث در صنعت نساجی، به ویژه به لطف استفاده از زغال سنگ، بریتانیا از اواسط قرن نوزدهم شروع به اتخاذ یک گفتمان تجارت آزاد تهاجمی‌تر کرد.

بریتانیایی‌ها همچنین از اقدامات حمایت‌گرایانه در صنعت کشتی‌سازی استفاده کردند که در قرون هفدهم و هجدهم در هند شکوفا شده بود. آنها در سال ۱۷۱۵ یک مالیات ویژه ۱۵ درصدی بر تمام کالاهای وارداتی با کشتی‌های ساخت هند وضع کردند و سپس فرمان دادند که تنها کشتی‌های بریتانیایی می‌توانند کالاهای وارداتی از شرق دماغه امید نیک را به بریتانیا بیاورند. این اقدامات حمایت‌گرایانه، که با تهدید حمله قایق‌های توپ‌دار بریتانیایی بر بقیه جهان تحمیل شد، نقش مهمی در سلطه صنعتی بریتانیا و اروپا ایفا کرد.

پیاده سازی ایده‌های ضدلیبرالیسم توسط دول اروپایی تنها به این موارد محدود نمی‌شود. تاریخ نشان می‌دهد سلطه نظامی، استعمار، برده‌داری و حمایت‌گرایی بی‌رحمانه نقش پررنگی در واگرایی اروپا از بقیه نقاط دنیا داشته است. این تاریخ نشان می‌دهد واقعیت توسعه اقتصادی بسیار پیچیده‌تر از مدیحه‌سرایی‌هایی است که در خصوص لیبرالیسم و بازار آزاد رواج دارد.

کاتالاکسی
5👍4
توسعه و خون (1-1)

اخیرا خبری توسط BBC مبنی بر باز گرداندن سر پادشاه ماداگاسکار توسط فرانسه منتشر شد. در ادامه یادداشت گذشته در باب توسعه اروپا بد نیست نگاهی اجمالی به این جریان تاریخی داشته باشیم.

ماداگاسکار (جزیره‌ای در اقیانوس هند، شرق آفریقا) از قرن ۱۶ تا ۱۹ پادشاهی‌های مستقل قدرتمندی داشت، از جمله پادشاهی ایمرینا در مرکز و پادشاهی منابه در غرب.

فرانسه از دهه ۱۸۸۰ به دنبال کنترل ماداگاسکار بود، زیرا جزیره موقعیت استراتژیک بسیار مناسبی برای تجارت و ایجاد پایگاه دریایی داشت. در ۱۸۸۳-۱۸۸۵، جنگ اول فرانسه و ماداگاسکار رخ داد و فرانسه معاهده‌ای امضا کرد که نفوذش را در این جزیره افزایش داد. اما نفوذ فرانسوی‌ها با مقاومت‌های شدید محلی مواجه شد. در ۱۸۹۰، با حمایت بریتانیا، فرانسه ماداگاسکار را به عنوان منطقه تحت قیمومیت اعلام کرد. در ۱۸۹۵-۱۸۹۶، جنگ دوم آغاز شد. ارتش فرانسه (حدود ۱۵,۰۰۰ سرباز) به رهبری ژنرال جوزف گالینی به پایتخت پادشاهی ایمرینا، آنتاناناریوو حمله کرد و ملکه راناوالونا سوم را تبعید نمود. این جنگ با کشتار گسترده مردم ماداگاسکار و نابودی مقاومت محلی همراه بود. ماداگاسکار در ۱۸۹۶ رسماً مستعمره فرانسه شد و تا ۱۹۶۰ تحت استعمار باقی ماند.

در دوران استعمار، فرانسه از تاکتیک‌های وحشیانه مانند بریدن سر رهبران مقاومت به عنوان نمادهای پیروزی استفاده می‌کرد. جالب اینجاست این عمل وجهه علمی نیز به خود گرفته بود و بقایای انسانی به موزه‌های اروپایی فرستاده می‌شد تا در حوزه نژادشناسی و تاریخ طبیعی مورد استفاده قرارگیرد. این پدیده در الجزایر، سنگال و دیگر مستعمرات هم رایج بود، اما در ماداگاسکار به دلیل مقاومت‌های محلی شدیدتر بود. گزارش‌های تاریخی (مانند اسناد آرشیو ملی فرانسه) نشان می‌دهد که هزاران سر بریده‌شده به پاریس ارسال شد.

اما سر بازگردانده شده متعلق به کیست؟ توئرا پادشاه منابه، یکی از پادشاهی‌ها در غرب ماداگاسکار بود. او در دهه ۱۸۹۰ رهبری مقاومت علیه نیروهای فرانسوی را بر عهده داشت. پادشاهی منابه از نظر فرهنگی و اقتصادی مستقل بود و با پادشاهی مرکزی ایمرینا رقابت داشت.

در اکتبر ۱۸۹۷، طی حمله نهایی فرانسه برای سرکوب مقاومت‌های محلی در غرب ماداگاسکار پس از فتح مرکز جزیره، ارتش فرانسه به رهبری ژنرال گالینی به منابه حمله کرد. نیروهای فرانسوی ارتش محلی را قتل‌عام کردند و شاه توئرا را در نبرد کشتند. سر او را بریدند و به عنوان نماد پیروزی به پاریس ارسال کردند. دو عضو دربار او نیز به همین ترتیب کشته و سرهایشان بریده شد. جمجمه‌ها به موزه تاریخ طبیعی پاریس رسیدند و در مجموعه‌های انسان‌شناسی پاریس نگهداری شدند. این رویداد در اسناد نظامی فرانسه (مانند گزارش‌های گالینی) ثبت شده است.
کاتالاکسی
5
توسعه و خون (1-2)

اما یکی دیگر از نمادهای دوران استعمار، سرونوشت سنت دومینیک یا هائیتی امروزی است. هائیتی از سال ۱۶۹۷ تا ۱۸۰۴ مستعمره فرانسه بود و ثروتمندترین مستعمره فرانسه در کارائیب به شمار می‌رفت، با تمرکز بر تولید شکر، قهوه و ایندیگو. جمعیت کل آن در ۱۷۸۹ حدود ۵۵۶,۰۰۰ نفر بود، که حدود ۵۰۰,۰۰۰ نفر (۹۰٪) برده آفریقایی بودند، ۳۲,۰۰۰ نفر سفیدپوست (صاحبان مزارع و تجار) و ۲۴,۰۰۰ نفر افراد آزاد رنگین‌پوست. این برده‌ها عمدتاً از آفریقای غربی وارد می‌شدند و با شرایطی وحشیانه در مزارع به کار گرفته می‌شدند به نحوی که میانگین عمر برده‌ها حدود ۲۱ سال بود.

انقلاب هائیتی از ۲۲ اوت ۱۷۹۱ با شورش بردگان در شمال سنت دومینیک آغاز شد و تا ۱۸۰۴ ادامه یافت. این شورش، که توسط رهبرانی مانند توسن لوورچر و ژان-ژاک دسالین هدایت می‌شد، بزرگ‌ترین و موفق‌ترین شورش برده‌ها در تاریخ بود و به استقلال هائیتی در ۱ ژانویه ۱۸۰۴ منجر شد. این رویداد، همراه با فشارهای انقلاب فرانسه (۱۷۸۹)، باعث شد کمیسیونرهای فرانسوی در ۱۷۹۳-۱۷۹۴ برده‌داری را در سنت دومینیک لغو کنند تا بردگان سابق را به سمت جمهوری فرانسه بکشند تا در برابر بریتانیا و اسپانیا بجنگند.

در ۴ فوریه ۱۷۹۴ کنوانسیون ملی فرانسه برده‌داری را در تمام مستعمرات فرانسه لغو کرد این تصمیم تحت تأثیر شورش‌های هائیتی و جنگ‌های انقلابی بود، اما ناپلئون در ۱۸۰۲ آن را بازگرداند. لغو نهایی در ۲۷ آوریل ۱۸۴۸ رخ داد. شورش هائیتی مستقیماً به لغو در مستعمرات غربی (مانند گوادلوپ و گویان) کمک کرد، اما در مستعمرات شرقی (مانند مارتینیک و رئونیون) تا ۱۸۴۸ اجرا نشد.

پس از استقلال هائیتی در ۱۸۰۴، فرانسه تا ۱۸۲۵ هائیتی را به عنوان مستعمره شورشی می‌دید و تجارت با آن را تحریم کرد. در ۱۷ آوریل ۱۸۲۵، شارل دهم (پادشاه فرانسه) با فرستادن ناوگان جنگی (۱۴ کشتی با ۵۲۸ توپ) به پورتو پرنس، استقلال هائیتی را مشروط به پرداخت ۱۵۰ میلیون فرانک طلا (معادل ۱۰ برابر بودجه سالانه هائیتی و ۵ برابر بودجه فرانسه) کرد. این غرامت برای جبران خسارت مالکان سابق (از جمله ارزش برده‌ها) بود و تحت تهدید حمله نظامی تحمیل شد. هائیتی برای پرداخت قسط اول (۳۰ میلیون فرانک) وام از بانک‌های فرانسوی گرفت، که به بدهی مضاعف (double debt) معروف شد.

در ۱۸۳۸، فرانسه مبلغ را به ۹۰ میلیون فرانک کاهش داد، اما با وام‌های جدید، پرداخت‌ها تا ۱۹۴۷ ادامه یافت. طبق تحقیقات New York Times، هائیتی مجموعاً ۱۱۲ میلیون فرانک پرداخت کرد. پرداخت این بدهی یکی از مهمترین عوامل فقر در طول تاریخ هائیتی است.
کاتالاکسی
9
بازار و آزادی.pdf
305.1 KB
فایل PDF این یادداشت بنا به درخواست یکی از همراهان کانال تقدیم می‌شود.
👍10
آثار_اجرای_سیاست_های_کلی_اصل_44_بر_فقر.pdf
246.8 KB
آثار اجرای سیاست‌های کلی اصل 44 قانون اساسی بر فقر و نابرابری درآمدها عنوان گزارش کارشناسی پیوست است که توسط مرکز پژوهش‌های مجلس در سال 1387 در ارتباط با آاثار ابلاغ این سیاست‌ها در سال‌های 84 و 85 بر اقتصاد کشور منتشر شده است. با گذشت بالغ بر 20 سال از این گزارش به نظر می‌رسد امروز بتوان در مورد اثرات این قانون بر اقتصاد کشور قضاوت کرد. با این حال جای تأسف است که این گزارش‌ها عمدتا برای نخواندن منتشر می‌شود و کماکان سیاست گذار بر طبل اجرای این قوانین می‌کوبد و همچنان در این توهم به سر می‌برد که مسیر اصلاح و بهبود اقتصاد کشور از این کجراهه می‌گذرد.
کاتالاکسی
👍7
طغیان بی‌معنا

ویلیام دیویس در کتاب حدود نئولیبرالیسم: اقتدار، حاکمیت و منطق رقابت از قول ژیژک می‌نویسد:

این واقعیت که شورشیان هیچ برنامه‌ای ندارند، خود به‌تنهایی امری است که باید تفسیر شود: این موضوع چیزهای زیادی درباره بن‌بست ایدئولوژیک‌ـ‌سیاسی ما و نوع جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم می‌گوید؛ جامعه‌ای که «انتخاب» را ستایش می‌کند، اما تنها جایگزین موجود در برابر اجماع دموکراتیکِ تحمیلی، نوعی کنش کورکورانه است. مخالفت با نظام دیگر نمی‌تواند در قالب یک بدیل واقع‌بینانه یا حتی به‌صورت یک پروژه آرمان‌شهری بیان شود، بلکه فقط می‌تواند به شکل یک طغیان بی‌معنا بروز پیدا کند.
به عبارت ساده‌تر ما در شرایطی زندگی می‌کنیم که همه‌چیز ظاهراً بر اساس «انتخاب» تعریف می‌شود (یعنی آزادی، دموکراسی، مصرف‌گرایی و حق انتخاب) اما در عمل، تنها چیزی که به مردم عرضه می‌شود همان اجماع اجباری است؛ یعنی همه باید در چارچوب یک نظم دموکراتیکِ خاص فکر و عمل کنند. بنابراین اگر کسی بخواهد به این سیستم اعتراض کند، دیگر نمی‌تواند یک برنامه واقعی و جایگزین ارائه دهد (مثل یک ایدئولوژی تازه یا حتی یک آرمان‌شهر خیالی) نتیجه این می‌شود که اعتراض‌ها صرفاً به صورت خشونت، شورش یا انفجار بی‌معنا دیده می‌شوند، نه به‌عنوان یک طرح یا پروژه سیاسی.


در واقع جامعه امروز به‌گونه‌ای طراحی شده که امکان «جایگزین‌سازی واقعی» را از بین برده است. در نتیجه، مخالفت با نظم موجود فقط می‌تواند در قالب شورش‌های بی‌هدف و کور بروز پیدا کند، نه در قالب یک حرکت سیاسیِ سازمان‌یافته و امیدبخش.
این روزها که اعتراضات و شورش‌ها در شرق و غرب عالم رو به فزونی گذاشته رجوع به این نقل قول حداقل برای من آموزنده است.

در واقع از شورش‌های نپال گرفته تا اعتراض به کشتار غزه در واکنش به نتایج نظمی است که حتی خود معترضین به قدری به این نظم آلوده‌اند که قادر به تحمل فقدان آن نیستند، به قول تاچر There is no alternativ.

کاتالاکسی
3👍3