خانه کتاب کالاگان
از انزلی تا لبخندِ مهر این کارتپستالها از روی مجموعهای از نقاشیهای من از انزلی تهیه شدهاند؛ تلاشی کوچک برای حفظ تصویر شهری که دوستش دارم. اگر دوست داشتید یکی یا مجموعهای از این کارتپستالها را داشته باشید، شمارهی طرحهای مورد نظرتان را برای ما بفرستید.…
کارتپستالهایی که شما خریدید، حالا شدهاند کیف و دفتر و مداد و مدادرنگی؛ چیزهایی کوچک، برای ساختن رؤیاهایی بزرگ.
اینها را مدیون شما هستیم؛ که همراه شدید.
ممنون که در این قصه، ردی از مهربانیتان به جا گذاشتید.
و یک دنیا سپاس از مجتبی پیشگاه هادیان عزیز.
اینها را مدیون شما هستیم؛ که همراه شدید.
ممنون که در این قصه، ردی از مهربانیتان به جا گذاشتید.
و یک دنیا سپاس از مجتبی پیشگاه هادیان عزیز.
😍50❤33🥰4😁1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کالاگان با حضور شما معنا میگیرد. این چند دقیقه، با احترام، برای شماست 💚🦢
❤66🥰7😍6👏5💘3🍓1
قصهٔ واژهها | قرنطینه
پشت این کلمهٔ آشنای امروزی، قصهای از روزگار طاعون پنهان شده است.
در سال ۱۳۷۷ میلادی، در شهر راگوزا، بندری در ساحل آدریاتیک ــ که امروز آن را دوبروونیک در کرواسی مینامیم ــ قانونی برای جلوگیری از ورود طاعون وضع شد.
مسافران و کشتیهایی که از مناطق آلوده میآمدند، باید پیش از ورود به شهر مدتی در جدایی میماندند تا اگر نشانهای از بیماری داشتند، مشخص شود.
این مدت در ابتدا ۳۰ روز بود و به آن trentina میگفتند؛ واژهای برگرفته از trenta در ایتالیایی، به معنی «سی».
در دهههای بعد، این مدت به ۴۰ روز افزایش پیدا کرد و نام آن هم تغییر کرد:
quarantena
از واژهٔ ایتالیایی quaranta به معنی «چهل».
و همین واژه، با گذر از زبانهای اروپایی، سرانجام به quarantine در انگلیسی و «قرنطینه» در فارسی رسید.
پس:
quaranta = چهل
quarantena = دورهٔ چهلروزه
جالب اینکه هنوز دقیقاً نمیدانیم چرا عدد ۴۰ انتخاب شد. برخی پژوهشگران آن را به باورهای پزشکی آن زمان و برخی به اهمیت عدد چهل در سنتهای دینی نسبت دادهاند. اما آنچه میدانیم این است که «چهل» سرانجام چنان با این شیوهٔ جداسازی گره خورد که در خودِ واژه ماندگار شد.
#قصه_واژهها
#کالاگان
#زبان
#ریشه_واژه
منابع:
1. Centers for Disease Control and Prevention (CDC), Emerging Infectious Diseases، «Etymologia: Quarantine»، 2013.
2. Centers for Disease Control and Prevention (CDC), Emerging Infectious Diseases، «Origin of Quarantines»، 2005.
3. Centers for Disease Control and Prevention (CDC), Emerging Infectious Diseases، «Lessons from the History of Quarantine»، 2013.
پشت این کلمهٔ آشنای امروزی، قصهای از روزگار طاعون پنهان شده است.
در سال ۱۳۷۷ میلادی، در شهر راگوزا، بندری در ساحل آدریاتیک ــ که امروز آن را دوبروونیک در کرواسی مینامیم ــ قانونی برای جلوگیری از ورود طاعون وضع شد.
مسافران و کشتیهایی که از مناطق آلوده میآمدند، باید پیش از ورود به شهر مدتی در جدایی میماندند تا اگر نشانهای از بیماری داشتند، مشخص شود.
این مدت در ابتدا ۳۰ روز بود و به آن trentina میگفتند؛ واژهای برگرفته از trenta در ایتالیایی، به معنی «سی».
در دهههای بعد، این مدت به ۴۰ روز افزایش پیدا کرد و نام آن هم تغییر کرد:
quarantena
از واژهٔ ایتالیایی quaranta به معنی «چهل».
و همین واژه، با گذر از زبانهای اروپایی، سرانجام به quarantine در انگلیسی و «قرنطینه» در فارسی رسید.
پس:
quaranta = چهل
quarantena = دورهٔ چهلروزه
جالب اینکه هنوز دقیقاً نمیدانیم چرا عدد ۴۰ انتخاب شد. برخی پژوهشگران آن را به باورهای پزشکی آن زمان و برخی به اهمیت عدد چهل در سنتهای دینی نسبت دادهاند. اما آنچه میدانیم این است که «چهل» سرانجام چنان با این شیوهٔ جداسازی گره خورد که در خودِ واژه ماندگار شد.
#قصه_واژهها
#کالاگان
#زبان
#ریشه_واژه
منابع:
1. Centers for Disease Control and Prevention (CDC), Emerging Infectious Diseases، «Etymologia: Quarantine»، 2013.
2. Centers for Disease Control and Prevention (CDC), Emerging Infectious Diseases، «Origin of Quarantines»، 2005.
3. Centers for Disease Control and Prevention (CDC), Emerging Infectious Diseases، «Lessons from the History of Quarantine»، 2013.
❤15👏3👌3🥰1💯1
قصهی یک نقاشی | لاس منیناس
دیهگو ولاسکز
«لاس منیناس» (Las Meninas)، به معنی «ندیمهها»، نام یکی از مشهورترین نقاشیهای تاریخ هنر است؛ اثری از دیهگو رودریگس دِ سیلوا ولاسکز، نقاش بزرگ اسپانیایی، که در سال ۱۶۵۶ کشیده شد و امروز در موزهٔ پرادو در مادرید نگهداری میشود.
اما چیزی در این تابلو عجیب است.
در مرکز تصویر، مارگاریتا ترسا، دختر خردسال فیلیپ چهارم، ایستاده و چند ندیمه اطراف او هستند. در سمت چپ، خودِ ولاسکز را میبینیم؛ با قلممو و پالت، روبهروی بومی بزرگ که پشتش به ماست.
اما؛ پادشاه و ملکه کجا هستند؟
کمی عقبتر، در آینهای روی دیوار، تصویر فیلیپ چهارم و همسرش ماریانا دیده میشود.
اما چرا فقط در آینه؟
اینجا، ولاسکز ما را وارد بازی میکند:
احتمالاً پادشاه و ملکه درست جایی ایستادهاند که ما ایستادهایم؛ و ولاسکز در حال کشیدن پرترهٔ آنهاست.
اگر این برداشت درست باشد، جای ما در برابر تابلو دیگر جای یک تماشاگر معمولی نیست.
ما ایستادهایم در همان جایی که سوژهٔ نقاشی ایستاده است.
برای همین است که چند شخصیت تابلو مستقیماً به سمت بیرون نگاه میکنند؛ به سمت ما.
و آن بوم بزرگی که پشتش را میبینیم؟ نمیدانیم دقیقاً چه چیزی روی آن کشیده شده است.
ولاسکز عمداً بخشی از تصویر را از ما پنهان کرده.
«لاس منیناس» فقط تصویر یک خانوادهٔ سلطنتی نیست؛
تابلویی است دربارهٔ نگاه کردن و دیدهشدن، واقعیت و تصویر، نقاش و سوژه و تماشاگر.
بعد از چند دقیقه نگاه کردن به آن، یک سؤال عجیب باقی میماند:
ما داریم این نقاشی را تماشا میکنیم،
یا ولاسکز کاری کرده که نقاشی، ما را تماشا کند؟
#کالاگان
#لاس_منیناس
#دیهگو_ولاسکز
#تاریخ_هنر
دیهگو ولاسکز
«لاس منیناس» (Las Meninas)، به معنی «ندیمهها»، نام یکی از مشهورترین نقاشیهای تاریخ هنر است؛ اثری از دیهگو رودریگس دِ سیلوا ولاسکز، نقاش بزرگ اسپانیایی، که در سال ۱۶۵۶ کشیده شد و امروز در موزهٔ پرادو در مادرید نگهداری میشود.
اما چیزی در این تابلو عجیب است.
در مرکز تصویر، مارگاریتا ترسا، دختر خردسال فیلیپ چهارم، ایستاده و چند ندیمه اطراف او هستند. در سمت چپ، خودِ ولاسکز را میبینیم؛ با قلممو و پالت، روبهروی بومی بزرگ که پشتش به ماست.
اما؛ پادشاه و ملکه کجا هستند؟
کمی عقبتر، در آینهای روی دیوار، تصویر فیلیپ چهارم و همسرش ماریانا دیده میشود.
اما چرا فقط در آینه؟
اینجا، ولاسکز ما را وارد بازی میکند:
احتمالاً پادشاه و ملکه درست جایی ایستادهاند که ما ایستادهایم؛ و ولاسکز در حال کشیدن پرترهٔ آنهاست.
اگر این برداشت درست باشد، جای ما در برابر تابلو دیگر جای یک تماشاگر معمولی نیست.
ما ایستادهایم در همان جایی که سوژهٔ نقاشی ایستاده است.
برای همین است که چند شخصیت تابلو مستقیماً به سمت بیرون نگاه میکنند؛ به سمت ما.
و آن بوم بزرگی که پشتش را میبینیم؟ نمیدانیم دقیقاً چه چیزی روی آن کشیده شده است.
ولاسکز عمداً بخشی از تصویر را از ما پنهان کرده.
«لاس منیناس» فقط تصویر یک خانوادهٔ سلطنتی نیست؛
تابلویی است دربارهٔ نگاه کردن و دیدهشدن، واقعیت و تصویر، نقاش و سوژه و تماشاگر.
بعد از چند دقیقه نگاه کردن به آن، یک سؤال عجیب باقی میماند:
ما داریم این نقاشی را تماشا میکنیم،
یا ولاسکز کاری کرده که نقاشی، ما را تماشا کند؟
#کالاگان
#لاس_منیناس
#دیهگو_ولاسکز
#تاریخ_هنر
❤21👌4
قصه یک کتاب | کافکا نمیخواست «محاکمه» منتشر شود
فرانتس کافکا «محاکمه» را تمام نکرد.
او بین سالهای ۱۹۱۴ و ۱۹۱۵ روی رمان کار کرد؛ اما آن را نیمهتمام رها کرد و دستنوشتهاش را به شکلی منظم و آمادهٔ انتشار باقی نگذاشت.
صفحهها در چند دفتر پراکنده بودند و فصلها شمارهگذاری نشده بودند. حتی ترتیب نهایی فصلها هم روشن نبود.
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود.
کافکا پیش از مرگ، از دوست نزدیکش ماکس برود خواست نوشتههای منتشرنشدهاش را نخوانده و بیکموکاست بسوزاند.
برود این کار را نکرد.
کافکا در سال ۱۹۲۴ درگذشت و یک سال بعد، برود دستنوشتهٔ «محاکمه» را از میان آن صفحههای پراکنده سرهم کرد، فصلها را به تشخیص خودش مرتب کرد و کتاب را منتشر کرد.
بنابراین چیزی که امروز به نام «محاکمه» میخوانیم، دقیقاً همان کتابی نیست که کافکا برای انتشار آماده کرده بود.
حتی ترتیب فصلهایش هم تا امروز محل بحث است.
و شاید عجیبترین بخش ماجرا این باشد:
اگر ماکس برود به وصیت دوستش عمل میکرد،
یکی از مهمترین رمانهای قرن بیستم
اصلاً به دست ما نمیرسید.
کافکا میخواست نوشتههایش از میان بروند؛ برود تصمیم گرفت آنها را نجات دهد.
و حالا، نزدیک به یک قرن بعد، هنوز نمیدانیم اگر کافکا خودش «محاکمه» را تمام میکرد، کتاب دقیقاً چه شکلی میشد.
منابع این پست: Deutsches Literaturarchiv Marbach و نمایشگاه «The Entire Trial» با همکاری موزه/آرشیو ادبی آلمان؛ همچنین منابع پژوهشی دربارهٔ تاریخ تدوین و انتشار The Trial.
#کالاگان
#فرانتس_کافکا
#محاکمه
#قصه_کتاب
فرانتس کافکا «محاکمه» را تمام نکرد.
او بین سالهای ۱۹۱۴ و ۱۹۱۵ روی رمان کار کرد؛ اما آن را نیمهتمام رها کرد و دستنوشتهاش را به شکلی منظم و آمادهٔ انتشار باقی نگذاشت.
صفحهها در چند دفتر پراکنده بودند و فصلها شمارهگذاری نشده بودند. حتی ترتیب نهایی فصلها هم روشن نبود.
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود.
کافکا پیش از مرگ، از دوست نزدیکش ماکس برود خواست نوشتههای منتشرنشدهاش را نخوانده و بیکموکاست بسوزاند.
برود این کار را نکرد.
کافکا در سال ۱۹۲۴ درگذشت و یک سال بعد، برود دستنوشتهٔ «محاکمه» را از میان آن صفحههای پراکنده سرهم کرد، فصلها را به تشخیص خودش مرتب کرد و کتاب را منتشر کرد.
بنابراین چیزی که امروز به نام «محاکمه» میخوانیم، دقیقاً همان کتابی نیست که کافکا برای انتشار آماده کرده بود.
حتی ترتیب فصلهایش هم تا امروز محل بحث است.
و شاید عجیبترین بخش ماجرا این باشد:
اگر ماکس برود به وصیت دوستش عمل میکرد،
یکی از مهمترین رمانهای قرن بیستم
اصلاً به دست ما نمیرسید.
کافکا میخواست نوشتههایش از میان بروند؛ برود تصمیم گرفت آنها را نجات دهد.
و حالا، نزدیک به یک قرن بعد، هنوز نمیدانیم اگر کافکا خودش «محاکمه» را تمام میکرد، کتاب دقیقاً چه شکلی میشد.
منابع این پست: Deutsches Literaturarchiv Marbach و نمایشگاه «The Entire Trial» با همکاری موزه/آرشیو ادبی آلمان؛ همچنین منابع پژوهشی دربارهٔ تاریخ تدوین و انتشار The Trial.
#کالاگان
#فرانتس_کافکا
#محاکمه
#قصه_کتاب
❤16👌6🤔3
قصه یک کتاب | روزی که آندره ژید پروست را رد کرد
سال ۱۹۱۲، مارسل پروست دستنوشتهٔ رمانش را برای ناشران فرستاد.
رد شد.
نه یکبار؛
از طرف سه ناشر.
یکی از این رد شدنها از طرف انتشارات NRF بود؛ جایی که آندره ژید، نویسندهٔ نامدار فرانسوی، در هیئت سردبیری آن حضور داشت و در رد اثر نقش داشت.
کتاب، طرف خانهٔ سوان، بخشی از چیزی بود که بعدها به یکی از بزرگترین آثار ادبیات جهان تبدیل شد:
در جستوجوی زمان ازدسترفته.
پروست اما منتظر نماند.
پس از این رد شدنها، سرانجام با برنار گراسّه قرارداد بست و پذیرفت هزینهٔ انتشار کتاب را خودش بپردازد. طرف خانهٔ سوان در سال ۱۹۱۳ منتشر شد.
اما ماجرا همینجا تمام نشد.
آندره ژید چند ماه بعد کتاب را خواند و فهمید چه اشتباهی کرده است.
در ژانویهٔ ۱۹۱۴، در نامهای به پروست، از رد شدن کتاب بهعنوان یکی از بزرگترین اشتباههای NRF یاد کرد و مسئولیت خودش را نیز پذیرفت.
آنچه ما امروز یک شاهکار مسلم میدانیم، آن روز برای یکی از مهمترین محافل ادبی فرانسه، دستنوشتهای بود که ارزشش دیده نشد.
شاید گاهی رد شدن یک کتاب، چیزی دربارهٔ ارزش آن نمیگوید؛
فقط دربارهٔ کسی میگوید که آن را نخوانده یا درست نخوانده است.
منابع:
Bibliothèque nationale de France (BnF)
Sotheby’s — Proust, Marcel / Gide, André
Gallica — BnF
#کالاگان
#مارسل_پروست
#آندره_ژید
#در_جستجوی_زمان_ازدسترفته
#ادبیات_فرانسه
#تاریخ_ادبیات
#قصه_کتاب
سال ۱۹۱۲، مارسل پروست دستنوشتهٔ رمانش را برای ناشران فرستاد.
رد شد.
نه یکبار؛
از طرف سه ناشر.
یکی از این رد شدنها از طرف انتشارات NRF بود؛ جایی که آندره ژید، نویسندهٔ نامدار فرانسوی، در هیئت سردبیری آن حضور داشت و در رد اثر نقش داشت.
کتاب، طرف خانهٔ سوان، بخشی از چیزی بود که بعدها به یکی از بزرگترین آثار ادبیات جهان تبدیل شد:
در جستوجوی زمان ازدسترفته.
پروست اما منتظر نماند.
پس از این رد شدنها، سرانجام با برنار گراسّه قرارداد بست و پذیرفت هزینهٔ انتشار کتاب را خودش بپردازد. طرف خانهٔ سوان در سال ۱۹۱۳ منتشر شد.
اما ماجرا همینجا تمام نشد.
آندره ژید چند ماه بعد کتاب را خواند و فهمید چه اشتباهی کرده است.
در ژانویهٔ ۱۹۱۴، در نامهای به پروست، از رد شدن کتاب بهعنوان یکی از بزرگترین اشتباههای NRF یاد کرد و مسئولیت خودش را نیز پذیرفت.
آنچه ما امروز یک شاهکار مسلم میدانیم، آن روز برای یکی از مهمترین محافل ادبی فرانسه، دستنوشتهای بود که ارزشش دیده نشد.
شاید گاهی رد شدن یک کتاب، چیزی دربارهٔ ارزش آن نمیگوید؛
فقط دربارهٔ کسی میگوید که آن را نخوانده یا درست نخوانده است.
منابع:
Bibliothèque nationale de France (BnF)
Sotheby’s — Proust, Marcel / Gide, André
Gallica — BnF
#کالاگان
#مارسل_پروست
#آندره_ژید
#در_جستجوی_زمان_ازدسترفته
#ادبیات_فرانسه
#تاریخ_ادبیات
#قصه_کتاب
❤12👏6👌4
قصه یک فیلم | پدرخوانده
وقتی قرار شد پدرخوانده ساخته شود، هنوز کسی نمیدانست قرار است یکی از ماندگارترین فیلمهای تاریخ سینما شکل بگیرد.
فیلم، اقتباسی بود از رمان پرفروش ماریو پوزو؛ رمانی که پارامونت حتی پیش از انتشارش، حق ساخت فیلم از آن را به دست آورده بود.
اما یکی از مهمترین انتخابهای فیلم، برای استودیو چندان قانعکننده نبود:
آل پاچینو برای نقش مایکل کورلئونه.
پاچینو در آن زمان هنوز ستارهٔ بزرگی نبود و مدیران پارامونت دربارهٔ اینکه بتواند از عهدهٔ چنین نقش مهمی برآید، تردید داشتند. حتی به نظرشان برای نقش یک گانگستر، بیش از حد کوتاهقد و کمهیبت بود.
فرانسیس فورد کاپولا اما اصرار داشت.
او پاچینو را برای مایکل میخواست؛ مرد جوانی که در آغاز داستان اصلاً قصد ندارد وارد دنیای پدرش شود.
کاپولا برای قانع کردن استودیو، بخشی از بازی پاچینو در فیلم The Panic in Needle Park را به مدیران نشان داد.
اما هنوز کافی نبود.
سرانجام صحنهای که مایکل در رستوران، سالوتزو و مککلاسکی را میکشد، به یکی از لحظههایی تبدیل شد که تردیدها دربارهٔ انتخاب پاچینو را از میان برد.
برای نقش دون ویتو کورلئونه هم انتخاب مارلون براندو با مقاومت و نگرانیهایی از سوی استودیو همراه بود؛ اما کاپولا بر انتخابش ایستاد.
پدرخوانده در سال ۱۹۷۲ اکران شد.
براندو برای بازی در نقش دون ویتو اسکار گرفت؛ و آل پاچینو، با همان نقشی که استودیو دربارهاش تردید داشت، به یکی از ماندگارترین چهرههای تاریخ سینما تبدیل شد.
و یک نکتهٔ جالب دیگر:
کاپولا آنقدر روی رمان پوزو کار کرده بود که صفحههای کتاب را داخل یک دفتر چسبانده و روی آنها یادداشتهای مفصل نوشته بود؛ دفتری که هنگام ساخت فیلم بارها به آن رجوع میکرد.
گاهی یک فیلم بزرگ، از جایی شروع میشود که یک نفر چیزی را میبیند که دیگران هنوز نمیبینند.
منابع:
American Film Institute (AFI)
AFI Catalog — The Godfather
British Film Institute (BFI) — The Godfather
British Film Institute — Where to begin with Francis Ford Coppola
#کالاگان
#قصه_یک_فیلم
#ماریو_پوزو
#تاریخ_سینما
وقتی قرار شد پدرخوانده ساخته شود، هنوز کسی نمیدانست قرار است یکی از ماندگارترین فیلمهای تاریخ سینما شکل بگیرد.
فیلم، اقتباسی بود از رمان پرفروش ماریو پوزو؛ رمانی که پارامونت حتی پیش از انتشارش، حق ساخت فیلم از آن را به دست آورده بود.
اما یکی از مهمترین انتخابهای فیلم، برای استودیو چندان قانعکننده نبود:
آل پاچینو برای نقش مایکل کورلئونه.
پاچینو در آن زمان هنوز ستارهٔ بزرگی نبود و مدیران پارامونت دربارهٔ اینکه بتواند از عهدهٔ چنین نقش مهمی برآید، تردید داشتند. حتی به نظرشان برای نقش یک گانگستر، بیش از حد کوتاهقد و کمهیبت بود.
فرانسیس فورد کاپولا اما اصرار داشت.
او پاچینو را برای مایکل میخواست؛ مرد جوانی که در آغاز داستان اصلاً قصد ندارد وارد دنیای پدرش شود.
کاپولا برای قانع کردن استودیو، بخشی از بازی پاچینو در فیلم The Panic in Needle Park را به مدیران نشان داد.
اما هنوز کافی نبود.
سرانجام صحنهای که مایکل در رستوران، سالوتزو و مککلاسکی را میکشد، به یکی از لحظههایی تبدیل شد که تردیدها دربارهٔ انتخاب پاچینو را از میان برد.
برای نقش دون ویتو کورلئونه هم انتخاب مارلون براندو با مقاومت و نگرانیهایی از سوی استودیو همراه بود؛ اما کاپولا بر انتخابش ایستاد.
پدرخوانده در سال ۱۹۷۲ اکران شد.
براندو برای بازی در نقش دون ویتو اسکار گرفت؛ و آل پاچینو، با همان نقشی که استودیو دربارهاش تردید داشت، به یکی از ماندگارترین چهرههای تاریخ سینما تبدیل شد.
و یک نکتهٔ جالب دیگر:
کاپولا آنقدر روی رمان پوزو کار کرده بود که صفحههای کتاب را داخل یک دفتر چسبانده و روی آنها یادداشتهای مفصل نوشته بود؛ دفتری که هنگام ساخت فیلم بارها به آن رجوع میکرد.
گاهی یک فیلم بزرگ، از جایی شروع میشود که یک نفر چیزی را میبیند که دیگران هنوز نمیبینند.
منابع:
American Film Institute (AFI)
AFI Catalog — The Godfather
British Film Institute (BFI) — The Godfather
British Film Institute — Where to begin with Francis Ford Coppola
#کالاگان
#قصه_یک_فیلم
#ماریو_پوزو
#تاریخ_سینما
❤19👌5👍3🏆2
چونان صاعقهای
بر من فرود آمدی
و دو نیمم کردی؛
نیمی که دوستت میدارد
و نیمی دیگر
که رنج میبرد،
به خاطرِ نیمی که دوستت دارد…
#غاده_السمان
بر من فرود آمدی
و دو نیمم کردی؛
نیمی که دوستت میدارد
و نیمی دیگر
که رنج میبرد،
به خاطرِ نیمی که دوستت دارد…
#غاده_السمان
❤29💔3🥰1👏1
قصهٔ واژهها | سادیسم
وقتی اسم یک آدم، تبدیل شد به نام یک اختلال.
«سادیسم» از نام مارکی دو ساد، نویسنده و اشرافزادهٔ فرانسوی، گرفته شده است؛
دوناتین آلفونس فرانسوا دو ساد (۱۷۴۰–۱۸۱۴).
دو ساد در نوشتههایش بارها از خشونت، سلطه و آزار سخن گفت و بخش بزرگی از زندگیاش را در زندان و مراکز نگهداری روانی گذراند.
سالها بعد، در قرن نوزدهم، پزشکان و روانپزشکان برای توصیف رفتاری که در آن فرد از آزار یا رنج رساندن به دیگری لذت میبرد، از نام دو ساد واژه ساختند:
sadisme در فرانسوی
و بعد sadism در انگلیسی.
این واژه بهتدریج وارد زبان پزشکی و روانشناسی شد و در آثار روانپزشک اتریشی ریچارد فون کرافت-ابینگ نیز بهعنوان یک اصطلاح تخصصی تثبیت شد.
امروز «سادیسم» در زبان عمومی، به معنای لذت بردن از آزار و رنج دیگران به کار میرود.
یعنی یک نام خانوادگی، از یک انسان واقعی، وارد زبان شد و تبدیل شد به یک واژهٔ جهانی.
یک نام که از یک آدم شروع شد و سرانجام به واژهای برای توصیف یک اختلال تبدیل شد.
منابع:
• Encyclopaedia Britannica — Marquis de Sade
• National Library of Medicine (NLM/NCBI) — Sadism
• Oxford English Dictionary — sadism
• Richard von Krafft-Ebing — Psychopathia Sexualis
#کالاگان
#قصه_واژهها
#سادیسم
#زبان
#ریشه_شناسی
وقتی اسم یک آدم، تبدیل شد به نام یک اختلال.
«سادیسم» از نام مارکی دو ساد، نویسنده و اشرافزادهٔ فرانسوی، گرفته شده است؛
دوناتین آلفونس فرانسوا دو ساد (۱۷۴۰–۱۸۱۴).
دو ساد در نوشتههایش بارها از خشونت، سلطه و آزار سخن گفت و بخش بزرگی از زندگیاش را در زندان و مراکز نگهداری روانی گذراند.
سالها بعد، در قرن نوزدهم، پزشکان و روانپزشکان برای توصیف رفتاری که در آن فرد از آزار یا رنج رساندن به دیگری لذت میبرد، از نام دو ساد واژه ساختند:
sadisme در فرانسوی
و بعد sadism در انگلیسی.
این واژه بهتدریج وارد زبان پزشکی و روانشناسی شد و در آثار روانپزشک اتریشی ریچارد فون کرافت-ابینگ نیز بهعنوان یک اصطلاح تخصصی تثبیت شد.
امروز «سادیسم» در زبان عمومی، به معنای لذت بردن از آزار و رنج دیگران به کار میرود.
یعنی یک نام خانوادگی، از یک انسان واقعی، وارد زبان شد و تبدیل شد به یک واژهٔ جهانی.
یک نام که از یک آدم شروع شد و سرانجام به واژهای برای توصیف یک اختلال تبدیل شد.
منابع:
• Encyclopaedia Britannica — Marquis de Sade
• National Library of Medicine (NLM/NCBI) — Sadism
• Oxford English Dictionary — sadism
• Richard von Krafft-Ebing — Psychopathia Sexualis
#کالاگان
#قصه_واژهها
#سادیسم
#زبان
#ریشه_شناسی
❤10👌5👍1
معرفی کتاب | آکورد آزادی
ویکتور خارا
ترجمهٔ بابک زمانی
نشر چشمه
در شیلی، خوانندهای بود که گمان میکرد آواز فقط برای سرگرم کردن آدمها نیست.
ویکتور خارا خواننده، ترانهسرا، نوازندهٔ گیتار و کارگردان تئاتر بود؛ هنرمندی که موسیقی را به زندگی مردم عادی نزدیک کرد و از رنج، فقر، عشق و آزادی خواند.
سال ۱۹۷۳، پس از کودتای نظامی شیلی، خارا دستگیر و به استادیوم شیلی منتقل شد؛ همانجا که هزاران نفر دیگر نیز زندانی شده بودند.
چند روز بعد، او را کشتند.
اما پیش از مرگ، در همان استادیوم، شعری نوشت؛ شعری که بعدها به یکی از شناختهشدهترین یادگارهای او تبدیل شد.
نام آن شعر، «استادیو شیلی» بود.
«آکورد آزادی» مجموعهای از شعرهای ویکتور خارا است؛ از ترانههای نخستین او تا شعرهایی که در واپسین روزهای زندگیاش نوشت.
کتابی کوچک، اما پر از صدای آدمهایی که خارا میخواست صدایشان شنیده شود.
این کتاب را اگر دوست دارید، فقط به چشم مجموعهای از شعرها نخوانید؛ بگذارید صدای یک خواننده را بشنوید که باور داشت:
آواز، میتواند شکل دیگری از ایستادن باشد.
#معرفی_کتاب
#نشر_چشمه
ویکتور خارا
ترجمهٔ بابک زمانی
نشر چشمه
در شیلی، خوانندهای بود که گمان میکرد آواز فقط برای سرگرم کردن آدمها نیست.
ویکتور خارا خواننده، ترانهسرا، نوازندهٔ گیتار و کارگردان تئاتر بود؛ هنرمندی که موسیقی را به زندگی مردم عادی نزدیک کرد و از رنج، فقر، عشق و آزادی خواند.
سال ۱۹۷۳، پس از کودتای نظامی شیلی، خارا دستگیر و به استادیوم شیلی منتقل شد؛ همانجا که هزاران نفر دیگر نیز زندانی شده بودند.
چند روز بعد، او را کشتند.
اما پیش از مرگ، در همان استادیوم، شعری نوشت؛ شعری که بعدها به یکی از شناختهشدهترین یادگارهای او تبدیل شد.
نام آن شعر، «استادیو شیلی» بود.
«آکورد آزادی» مجموعهای از شعرهای ویکتور خارا است؛ از ترانههای نخستین او تا شعرهایی که در واپسین روزهای زندگیاش نوشت.
کتابی کوچک، اما پر از صدای آدمهایی که خارا میخواست صدایشان شنیده شود.
این کتاب را اگر دوست دارید، فقط به چشم مجموعهای از شعرها نخوانید؛ بگذارید صدای یک خواننده را بشنوید که باور داشت:
آواز، میتواند شکل دیگری از ایستادن باشد.
#معرفی_کتاب
#نشر_چشمه
❤12👌5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بهرام خان عظیمی برام چیزی فرستادن که حسابی کیفم رو کوک کرد.
دلم نیومد این حالِ خوب رو فقط برای خودم نگه دارم و با شما شریکش نشم.
پس ازشون اجازه گرفتم که اینجا هم با شما به اشتراک بذارمش 💚🦢
#بهرام_عظیمی
#نقاشی
دلم نیومد این حالِ خوب رو فقط برای خودم نگه دارم و با شما شریکش نشم.
پس ازشون اجازه گرفتم که اینجا هم با شما به اشتراک بذارمش 💚🦢
#بهرام_عظیمی
#نقاشی
❤25👌4👏2😍1