کافه ترجمه عربی
528 subscribers
75 photos
7 videos
13 files
262 links
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
Download Telegram
#من_ذكرياتي
🆔 @CTAFJ
ذكرياتي ليوم 27 من اكتوبر/ تشرين الاول 2013
دقّ جرس الساعة وهي تشير إلى الساعة السادسة صباحا. فقمت من سريري وأدّيت الصلوة ثم غيّرت ملابسي بعد تناول الفطور وأطلقت العنان للسيارة تغادر البيت متّجهة نحو محطّة "قطار الأنفاق". شغّلت شريط "رضا صادقي" و إستمريت في القيادة وأنا أستمع إلى أغنيته الخالدة التي تصدح بأحلى الكلمات "من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه ... وايسا دنيا وايسا دنيا من مي‌خوام پیاده شم (تعبت وعيوني تنهمر دموعا ... قفي يا أيتها الدنيا، قفي، فإني أريد النزول)" فأخذتني الأفكار حتى تخيّلت أنّي اسير وحيدة وسط واد محاط بالصخور خاو من الناس والوحوش والنبات، لكن فجأة ظهر لي شيئا أشلّ تفكيري، فقد ظهرت لي إمرأة شعثاء حدباء الظهر تقف أمام سيارتي وتنظر إلي بنظرات مخيفة. فأخذني الرعب وكدت أنحرف بالسيارة لكنّني تحكّمت فيها وأوقفتها. نظرت أمامي مرّة اخرى، فلم أرها وتعجبت كيف إختفت بهذه السرعة. ضغطت على دوّاسة البنزين وزدت من سرعة السيارة ولم ألبث حتى رأيتها ثانية. فبدت لي أسنانها المكشّرة كأنياب حيوان متوحّش مفترس فإنتابني الشعور بالخوف والرهبة فإستبدلت شريط "صادقي" ووضعت شريط القرآن الكريم بصوت "شهريار برهیزكار" و تذكّرت وأنا أستمع للآيات حال الإنسان عندما يموت وينقطع عن الدنيا وهو وحيد ينتظر لقاء مصيره المحتوم. فوقف لهذا التفكير شعر رأسي ورجّحت أن أواكب هذه المرأة المخيفة الموحشة المسمّاة بالدنيا ولكن في ظلّ كلمات ربّي بدلاً أن أنزل من سيّارة الدنيا في محطّة الموت قبل أن أتزوّد بزاد التقوى...

#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ازجمله_خاطراتم
🆔 @CTAFJ
ترجمه‌ی متن عربی خاطره‌ی روز یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲ دوران دانشجویی ارشد مترجمی، درس «نامه‌نگاری» خانم دکتر شبستری
زنگ ساعت ۶ صبح به صدا درآمد. از تختم بلند شدم و نماز خواندم. بعد از خوردن صبحانه لباس‌هایم را عوض کردم و اختیار مسیر خانه تا ایستگاه مترو را به دست ماشین سپردم. نوار «رضا صادقی» را روشن کردم و همان‌طور که به آهنگ جاودانه‌ی او گوش می‌دادم که با کلمات زیبا آواز می‌داد «من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه ... وايسا دنيا وايسا دنيا من می‌خوام پیاده شم»، به رانندگی ادامه دادم تا اینکه افکار مرا در‌ربود و در تخیلاتم خود را دیدم که تنها در وسط دره‌ای محصور با تخته‌سنگ‌ها و خالی از انسان و حیوان و گیاه، راه می‌روم؛ اما ناگهان چیزی پیش رویم ظاهر شد که افکارم را فلج کرد. در برابر دیدگانم زن ژولیده‌موی پشت‌خمیده‌ای ظاهر شد که جلوی ماشینم ایستاده بود و با نگاه‌های ترسناکی به من زل زده بود. ترس وجودم را فراگرفت و نزدیک بود با ماشین از مسیر منحرف شوم که کنترلش کردم و آن را نگه داشتم. دوباره جلویم را نگاه کردم اما او را ندیدم و تعجب کردم که چگونه به این سرعت پنهان شد. پدال گاز را فشار دادم و سرعت ماشین را زیاد کردم؛ اما زمانی نگذشته بود که او را دوباره دیدم. دندان‌های بیرون‌زده‌اش مثل دندان‌های نیش حیوانی وحشی و درنده به نظرم رسید و ترس و وحشت برم داشت؛ برای همین نوار «صادقی» را عوض کردم و نوار قرآن با صدای «شهریار پرهیزگار» را گذاشتم و در همان حالی که به آیات قرآن گوش می‌دادم وضعیت انسان را وقت مردن مرور کردم که رابطه‌اش با دنیا قطع می‌شود و تک‌وتنها منتظر دیدار سرنوشت حتمی خود است. با این فکر موی سرم سیخ شد و ترجیح دادم که با این زن ترسناک وحشت‌انگیز به نام دنیا البته در سایه‌ی کلام خداوند همراه شوم نه اینکه قبل از برداشتن توشه‌ی تقوی، در ایستگاه مرگ از ماشین دنیا پیاده شوم...

#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
نبارك لأبناء العربية ومحبيها هذا اليوم الذي جعلت فيه اللغة العربية احدى اللغات الرسمية المعتمدة في الجمعية العامة للامم المتحدة. (18 دیسمبر 1973)
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#داستان_کوتاه_ضربة_مقص
🆔 @CTAFJ
#قسمت_سوم
تراجع يوسف معتذرا في آلية، مما وشى بأنه معتاد البصارة و معتاد الاتهام و معتاد الإعتذار، و‌حتی ثبت لديه أن البصارة أحد عوامل إبداعه الرئيسية، إن لم يكن العامل الوحيد المؤثر في إعتدال مزاجه و‌كمال فنه.
و‌إبتعد يوسف ليعود و‌كأنه ما إعتذر و‌إنقض على الرأس و‌الوجنتين منظفا، مشذبا، ثم غمر الخدود بماء الكولونيا؛ فاستقبلت أنف الفتى الرائحة الليمونية بترحاب، و‌إنفرجت أساريره، و‌أدرك أن الأسطى يوسف الحلاق يعوّضه عن موجات البصارة بدوامات من عطر الليمون العبق و‌"بحلقة" دونها أكبر محل في _ المنصورة!
وخرج الفتى وقد نفح يوسف عشرة قروش وعد ذلك إكراما له، ثم دخل عليه بعد 30 سنة، وكان يوسف بموقفه ذاته من رأس زبون في الخامسة عشرة من عمره، شعره أسود كقطع الليل، خداه متوردان، بهما شعر خفيف محتاج لفتلة يوسف القوية، وهو يتململ، متضايق، غير أنه مستسلم لأصابع الفنان.
و‌الفنان نفسه صار أصلع تقريبا و‌صار أعمى تقريبا و‌صار أصم تقريبا و‌صار مدمن بصارة على وجه اليقين!
فلما ناداه الفتى العائد بعد 30 سنة أن:
_ يا عم يوسف!
التفت العجوز إليه كأن الصوت قادم من 30 سنة فاتت وإستدار نصف إستدارة والمقص بيمناه والمشط بيسراه والعين كليلة والقلب فرحان.
لم يكن فرحه بالعائد، بل كان في الحقيقة فرحا مرتبطا بعودة سنين طويلة هربت منه وهو محصور محشور في النصف متر المقدرة له بين المرآة ورأس الزبون! إقترب من الوجه العائد وتهلّل وجهه وقال:
_ كنت فين ياللى كرهت ريحة البصارة؟
_ لفّيت كتير و‌رحت بلاد بعيدة، ملقيتش زي صوابعك ومقصك يا عم يوسف!
_ عرفت بأه* مفعول البصارة؟
_ عرفته يا فنان .... لسه بتاكلها؟
_ طول ما المحل ده مفتوح ... يبقي أنا بأكل بصارة!
ونظر إليه العائد مستغربا العلاقة السببية بين مجرد الوجود على ظهر الدنيا وبين طبق بصارة يومي!
إنتبه العائد لعم يوسف وهو يدفعه برفق إلى المقعد ليقص له شعره وكان فرغ من الزبون المراهق بعدها بقليل.

*«بأه (في العامية المصرية): فيما بقي»
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#داستان_کوتاه_شوک_قیچی
🆔 @CTAFJ
#قسمت_سوم
یوسف اتوماتیک‌وار با عذرخواهی خود را عقب کشید، چنانچه انگار معتاد بصاره باشد و معتاد تهمت خوردن و معتاد عذرخواهی؛ به‌طوری‌که برایش حتم شده بود اگر بصاره تنها عامل موثر در طبع ملایم و هنر بی‌عیب‌و‌نقصش نباشد، یکی از عوامل اصلی نوآوری او است.
یوسف که خود را عقب کشیده بود، دوباره نزدیک آمد؛ نه انگار که عذر‌خواهی کرده بود و دوباره به جان سر و گونه‌های مشتری افتاد تا موها را بزداید و بتراشد سپس گونه‌ها را غرق در ادوکلن کرد. بینی جوان رایحه‌ی لیمو را با‌کمال میل پذیرا شد و اخم‌هایش باز شد و فهمید که اوستا یوسفِ پیرایشگر، با گردابی از عطر لیموی تازه، بوی بصاره را جبران می‌کند؛ «پیچ‌وخمی» که بدون آن بزرگ‌ترین مغازه در –منصوره بود!
جوان خارج شد و ۱۰ قرش به یوسف پرداخت و آن را انعام حساب کرد. سپس بعد از ۳۰ سال دوباره نزد او برگشت و در‌آن‌حال یوسف در همان موقعیت قبلی بر سر مشتری ۱۵ ساله‌ای بود با موهایی سیاه چون شب تار و گونه‌هایی سرخ با مویی کم‌پشت و نیازمند تیغ تیز یوسف. مشتری بی‌قرار و کلافه اما تسلیم دستان هنرمند بود.
و هنرمند خود تقریبا کچل شده بود و تقریبا نابینا و تقریبا ناشنوا و بی‌شک معتاد بصاره!
وقتی جوان ۳۰ سال پیش صدایش زد:
_ عمو یوسف!
پیرمرد متوجه او شد؛ انگار که صدا از ۳۰ سال پیش می‌آمد. نیم‌چرخی زد و در‌آن‌حال قیچی به دست راستش بود و شانه در دست چپش و چشمانش کم‌سو و قلبش شاد بود.
خوشحالی‌اش به خاطر جوان بازگشته نبود، بلکه در‌حقیقت به‌خاطر بازگشت سال‌های درازی بود که از او گریخته بود، و او در این سال‌ها زندانیِ نصیب نیم‌متری‌اش از آینه تا سر مشتری بود! به صورت جوان بازگشته نزدیک شد و صورتش از خوشحالی درخشید و گفت:
_کجا بودی جوان بیزار از بوی بصاره؟
_ خیلی گشتم و به شهرهای دوری سفر کردم، اما مثل انگشت‌های تو و قیچی‌ات ندیدم عمو یوسف!
_ اثر باقی‌مانده‌ی بصاره را فهمیدی؟
_ فهمیدم هنرمند .... هنوز می‌خوری‌اش؟
_ تا وقتی این دکان بازه .... من به خوردن بصاره ادامه می‌دم!
جوانِ بازگشته به او نگریست در‌حالی‌که از رابطه‌ی علّی بین هستیِ صرف در دنیا و بشقاب بصاره‌ی روزانه در تعجب بود!
سپس متوجه عمو یوسف شد که به‌آرامی او را به سمت صندلی هل می‌داد تا پس از مشتری نوجوان که کارش را کمی بعد از آن تمام کرده بود، موهای او را کوتاه کند.
ادامه دارد...
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#شعری_از_سعاد_الصباح
🆔 @CTAFJ
«رجل تحت الصفر»
يا هولاكو هذا العصر
إرفع عني سيف القهر
إنك رجل سوداوي
مأساوي
عدواني
لست تفرق بين دماي
وبين نقاط الحبر
🆔 @CTAFJ
يا هولاكو..
ليس هنالك ما يجمعنا
لا أشياء القلب
ولا أشياء الفكر
أنت تحب ثبات البر
وإني أشرس من أسماك البحر
أنت تمارس فن القتل
وإني أتقن فن الصبر
🆔 @CTAFJ
يا هولاكو الأول
يا هولاكو الثاني
يا هولاكو التاسع والتسعين
لن تدخلني بيت الطاعة
فأنا امرأة..
تنفر من أفعال النهي
وتنفر من أفعال الأمر
لا تتحدث عن احساسك نحوي
إنك آخر مخلوق يتعاطى الشعر
ليس هنالك ما يبقيني
إن شفاهك مثل الشوك
وإن سريرك مثل القبر
🆔 @CTAFJ
يا هولاكو
لا تتضايق من كلماتي
إن أفشيت أمامك هذا السر
إني في حال الغليان
وإنك رجل تحت الصفر
اثر: #سعاد_الصباح از کتاب «في البدء كانت أنثى»
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه‌ی_شعری_از_سعاد_الصباح
🆔 @CTAFJ
«مردی زیر صفر»
ای هولاکوی زمانه!
شمشیر خشم را از من بردار
تو مردی سودازده‌،
حزن‌انگیز
و قهرآمیزی
که فرق میان خون من
و نقاط جوهر را نمی‌دانی
🆔 @CTAFJ
ای هولاکو...
نقطه‌ی وصلی میان ما نیست
نه اشتراکات قلبی
و نه تشابهات فکری
تو آرامش خشکی را دوست داری
و من نارام‌تر از ماهیان دریایم
تو به تمرین هنر رزم ایستاده
و من هنر صبر نیک می‌دانم
🆔 @CTAFJ
ای هولاکوی اول
هولاکوی دوم
هولاکوی نود‌و‌نهم
مرا به خانه‌ی بندگی داخل نخواهی کرد
که من زنی هستم...
بیزار از فعل نهی
و منزجر از فعل امر
از احساست نسبت به من سخن نگو
تو آخرین آفریده‌ای که شعر می‌گوید
چیزی نیست که ماندگارم کند
لب‌های تو مثل خار است
و تخت‌خوابت چونان قبر
🆔 @CTAFJ
ای هولاکو!
از سخنانم دلگیر نشو
اگر این راز را پیش‌روی‌ات برملا می‌کنم
زیرا که من در نقطه‌ی جوش‌ام
و تو مردی زیر صفر هستی...
اثر: #سعاد_الصباح از کتاب «في البدء كانت أنثى»
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Forwarded from عباس پژمان
نزدیک های نیمه شب بود. هر کس در گروه چیزی می نوشت و می رفت بخوابد. شب به خیر. شب خوش. خواب های زیبا ببینید. سوئیت دریمز. برویم دیگر بخوابیم. خواستم من هم چیزی بنویسم. باید چیزی می نوشتم. ناگهان پایانِ داستانی از ابراهیم گلستان یادم آمد که در ایام نوجوانی خوانده بودم:

اما تو چه خواهی نوشت؟ بنویس رفتم تماشای آتش¬بازی، باران آمد باروت¬ها نم برداشت.

عباس پژمان

@apjmn
عباس پژمان
نزدیک های نیمه شب بود. هر کس در گروه چیزی می نوشت و می رفت بخوابد. شب به خیر. شب خوش. خواب های زیبا ببینید. سوئیت دریمز. برویم دیگر بخوابیم. خواستم من هم چیزی بنویسم. باید چیزی می نوشتم. ناگهان پایانِ داستانی از ابراهیم گلستان یادم آمد که در ایام نوجوانی خوانده…
#تعریب_یادداشتی_از_دکتر_عباس_پژمان
🆔 @CTAFJ
كان الليل قد اقترب من منتصفه والكل يكتب شيئا في المجموعة قبل أن يذهب للنوم. طابت ليلتكم. ليلة سعيدة. ليلة مليئة بالأحلام الجميلة. سوييت دريمز. دعونا نذهب إلى النوم الآن. أردت أنا أيضا أن أكتب شيئا. كان عليّ أن أكتب شيئا. فجأة تذكرت نهاية قصة لإبراهيم كلستان قرأتها أيام المراهقة:
ولكن ماذا ستكتب أنت؟ اُكتب ذهبت لمشاهدة الألعاب النارية فنزل المطر وترطّب البارود.
نوشته‌ی: #دکتر_عباس_پژمان
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
‍ 〇🍂
🍂

🔷برگردان انگلیسی و عربی شعری از "ابوالفضل پاشا"



■پرواز


كجاست؟
كبوترى كه از همیشه‌گى‌های‌اش به ستوه نیامده، كجاست؟
كبوترى كه سفیدى‌اش را به گندم نداد و
آبى‌اش را به ابر.
ستاره‌ها را كه چینه مى‌پندارد
از نپریدن و گرسنه‌گى
كدام را نمى‌توان برنگزید
كه هر ستاره، كبوترى منجمد است
خیلى دیر شده
كه اگر مى‌شمردم
نه پَر مى‌مانْد و نه ستاره
پرواز را به گرسنه تعارف كن
حالا كه دیگر دیر است●


‌☆☆☆☆☆☆

■A Bird's Flight


Where is it?
The pigeon
That is not tired of its clichés,
Where is it?
The pigeon that didn't give its white color
To the grains of wheat
And its blue color to the clouds.
Since it Fancies the stars as bird seed;
Of not to fly or hunger
Which one cannot be missed
That each star is a frozen pigeon
It's too late
For if I counted
Neither any feather
Nor any star would be left over there
Give the flight to the hunger
As it's too late now●


☆☆☆☆☆☆


■الطیران


أين هي؟
أين هي الحمامة التي لم تسأم رتابة أيامها؟
حمامة لم تعط لونها الأبيض لأجل القمح
ولا لونها الأزرق من أجل السحاب.
ولأنّها تظنّ النجوم حبوب القمح
من بين عدم الطيران والجوع
أيهما لا تستطيع أن لا تختار
لأنّ كلّ نجم هو حمامة مجمّدة
لقد تأخّر الوقت جدّا
لأنّه لو أحصيتُ
ما بقيتْ ريشة ولا نجمة
قَدِّم الطيران للجوعان
في هذا الوقت الذي تأخّر جدّا●



◽️شاعــــر: #ابوالفضل_پاشا

◽️برگردان به انگلیسی: #کامبیز_جعفری‌نژاد

◽️برگردان به عربی: #فاطمه_جعفری


#جهان_شعر_و_ترجمه
🍂|🆔 @jahan_tarjome
#أغنية_القطر
🆔 @CTAFJ
وركبت معاك.. واتغيّر حالي
ودفعت خلاص.. يومها تمن غالي
بين البشر تایهين.. من كل كاس شاربين
مع إننا بنموت.. لكن تقول عايشين

ما بتستناش يا قطر.. اللي ما جاش يا قطر
ولا فيك مكان.. يركب حدّ ببلاش
واهو فات معاك العُمر.. سِكّتنا خير أو شر
رايحين لفين/آخرتها إيه.. أرجوك ما تقولناش

قصّر يا قطر أوام.. ما تعدّي يا أيام
ده انا عمري... راح في طريق
كله جراح وآلام

بين البشر تایهين.. من كل كاس شاربين
مع إننا بنموت.. لكن تقول عايشين

ما بتستناش يا قطر.. اللي ما جاش يا قطر
ولا فيك مكان.. يركب حدّ ببلاش
واهو فات معاك العُمر.. سِكّتنا خير أو شر
رايحين لفين/آخرتها إيه.. أرجوك ما تقولناش

يا قلبي ليه.. محتار ومش شايف
ضاعت سنين.. منك عشان خايف
طول الطريق.. أكدب على نفسي
واخترنا ليه.. نمشي ف طريق لافف

بص بعينيك قدام.. في العُمر فاضل كام
علشان تسيبُه يضيع.. في رحلة الأوهام

ما بتستناش يا قطر.. اللي ما جاش يا قطر
ولا فيك مكان.. يركب حدّ ببلاش
واهو فات معاك العُمر.. سِكّتنا خير أو شر
رايحين لفين/آخرتها إيه.. أرجوك ما تقولناش

شعر: #محمود_فاروق
آواز: #حمزة_نمرة
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_آهنگ_قطار
🆔 @CTAFJ

یک‌بار سوارت شدم... و دگرگون شد احوالم
بله آن روز... هزینه‌ی سنگینی دادم
میان مردم سرگردانیم... و از هر جامی می‌نوشیم
در حال مرگیم... و چنان می‌نمایی که زنده‌ایم

منتظر نمی‌مانی ای قطار برای دیرکردگان
و نه جایی داری... برای مجانی سوارشدگان
در مسیر درست یا خطا... با تو گذشت عمرمان
کجا می‌رویم/ته‌اش کجاست... لطفا با ما نگو از آن

کم کن ای قطار زمان رفتن... ای ایام چرا چنین شتابان
هان این منم که سراسر عمرم... رونده‌‌ام به راهی
پر از رنج‌و‌آلام

میان مردم سرگردانیم... و از هر جامی می‌نوشیم
در حال مرگیم... و چنان می‌نمایی که زنده‌ایم

منتظر نمی‌مانی ای قطار برای دیرکردگان
و نه جایی داری... برای مجانی سوارشدگان
در مسیر درست یا خطا... با تو گذشت عمرمان
کجا می‌رویم/ته‌اش کجاست... لطفا با ما نگو از آن

ای قلب من... چرا سردرگم و چرا ناتوان از دیدن
سال‌هایم تباه شد از تو... به‌خاطر ترسیدن
تمام مسیر را... دروغ ‌گفتم به خویشتن
چرا برگزیدیم... به دور خود چرخیدن

نگاه کن مستقیم پیش‌روی‌ات... چقدر باز‌مانده از عمرت
تا بدهی برباد برود... در سفر توهماتت

منتظر نمی‌مانی ای قطار برای دیرکردگان
و نه جایی داری... برای مجانی سوارشدگان
در مسیر درست یا خطا... با تو گذشت عمرمان
کجا می‌رویم/ته‌اش کجاست... لطفا با ما نگو از آن
شعر: #محمود_فاروق
آواز: #حمزة_نمرة
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Forwarded from رادیو زری
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ

حبك

حبك طيرٌ أخضر ..
طيرٌ غريبٌ أخضر ..
يكبر يا حبيبتي كما الطيور تكبر
ينقر من أصابعي
و من جفوني ينقر
كيف أتى ؟
متى أتى الطير الجميل الأخضر ؟
لم أفتكر بالأمر يا حبيبتي
إن الذي يحب لا يفكر ...
حبك طفلٌ أشقر
يكسر في طريقه ما يكسر ..
يزورني .. حين السماء تمطر
يلعب في مشاعري و أصبر ..
حبك طفلٌ متعبٌ
ينام كل الناس يا حبيبتي و يسهر
طفلٌ .. على دموعه لا أقدر ..
*
حبك ينمو وحده
كما الحقول تزهر
كما على أبوابنا ..
ينمو الشقيق الأحمر
كما على السفوح ينمو اللوز و الصنوبر
كما بقلب الخوخ يجري السكر ..
حبك .. كالهواء يا حبيبتي ..
يحيط بي
من حيث لا أدري به ، أو أشعر
جزيرةٌ حبك .. لا يطالها التخيل
حلمٌ من الأحلام ..
لا يحكى .. و لا يفسر ..
*
حبك ما يكون يا حبيبتي ؟
أزهرةٌ ؟ أم خنجر ؟
أم شمعةٌ تضيء ..
أم عاصفةٌ تدمر ؟
أم أنه مشيئة الله التي لا تقهر
*
كل الذي أعرف عن مشاعري
أنك يا حبيبتي ، حبيبتي ..
و أن من يًحب ..
لا يفكر ..
شعر: #نزار_قباني
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ

عشق تو

عشق تو پرنده‌ای سبز است...
پرنده‌‌ای سبز وغریب..
که مثل هر پرنده‌ای بزرگ می‌شود محبوبه‌ی من!
از انگشتانم با نوکش می‌چیند
و از پلک‌هایم با نوک برمی‌دارد
چگونه آمد؟
کِی این پرنده‌‌ی سبز زیبا آمد؟
محبوبه‌ام! هرگز در این اندیشه نکرده‌ام
چون عاشق هرگز نمی‌اندیشد...
عشق تو کودکی مو‌طلایی است
که در سر راهش هر شکستنی را می‌شکند...
وقت بارش باران... به دیدارم می‌آید
احساساتم را به بازی می‌گیرد و من صبوری می‌کنم...
عشق تو کودکی بازیگوش است
که وقت خوابیدن مردم او بیدار است محبوب من!
کودکی... که تاب اشک‌هایش را ندارم...
*
عشق تو به‌خودی خود می‌روید
مثل گل دادن باغ‌ها
و رویش شقایق سرخ
بر در خانه‌هامان...
مثل رویش بادام و صنوبر در کوه‌پایه‌ها
مثل جریان یافتن شکر‌وشیرینی به قلب هلو
محبوبه‌ام! عشق تو... مثل هواست
که مرا در خود می‌گیرد
بی آن‌که بدانم یا احساس کنم
عشقت جزیره‌ای ا‌ست...که دست خیال به آن نمی‌رسد
خوابی مثل دیگر خواب‌ها...
که نه می‌شود گفت... و نه تعبیرش کرد
*
عشق تو چیست محبوبه‌ی من؟
گل است؟ یا خنجر؟
یا شمعی نورانی...
یا توفانی ویران‌گر؟
یا که اراده‌ی‌شکست‌ناپذیر خداوند؟
*
تمام آن‌چه از احساسم می‌دانم این است:
که تو ای عشق من، عشق منی
و کسی که عاشق باشد...
نمی‌اندیشد...
شعر: #نزار_قباني
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🍂
🍂
🎈●آیین رونمایی از کتاب «داروگ»

■گردآورنده‌گان: #ابوالفضل_پاشا | #آفاق_شوهانی

■با حضور شماری از شاعران و مترجمانی که آثارشان در این کتاب آمده است:

#امین_ابراهیمی
#سامان_بختیاری
#فرزین_پارسی_کیا
#کامبیز_جعفر_نژاد
#فاطمه‌_جعفری
#رزا_جمالی
#اباسط_حاتمی
#ایلیا_دیانوش
#محمد_زیار
#محمد_علی_‌نوری
#تارا_کسرایی
#علی‌_رضا_مطلبی
#محمد_رضا_یار

🕰●زمان: پنج‌شنبه دوم آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹

🏠●مکان: میدان فردوسی خیابان سپهبد قرنی کوچه‌ی محمدی پلاک ۱۴ واحد ۵

🔺ورود برای عموم علاقه‌مندان آزاد است

#جهان_شعر_و_ترجمه
🍂🆔 @jahan_tarjome