کافه ترجمه عربی
528 subscribers
75 photos
7 videos
13 files
262 links
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
Download Telegram
#از_گوشه_و_کنار_ترجمه
🆔 @CTAFJ
- نزيف الأنف: خون‌دماغ
- ارتفاع السكر في الدم: افزایش قند خون
- ارتفاع نسبة (معدل) الدهون في الدم: افزایش چربی خون
- ورم دست و پا: توّرم الأطراف
- خواب‌رفتگی دست و پا: خدر الأطراف (اليدين والقدمين)، التنميل في الأطراف، تنميل الأطراف
- گزگز (مورمور شدن، سوزن سوزن شدن) دست و پا: وخز الأطراف
- خونگیری: سحب الدم
- آزمایش خون: فحص الدم، تحليل الدم
- چکاپ دوره‌ای: التحليل (الفحص) الدوري
- معاینه ته چشم: فحص قاع العين
- نوار قلب: رسم القلب، تخطيط القلب
- قند ناشتا: سكّر صائم
- قند غير ناشتا: سكّر فاطر
- رادیوگرافی سینه:أشعّة على الصدر، تصوير الصدر بالأشعّة السينية
- (اولترا) سونوگرافی شکم: موجات (فوق) صوتية على البطن، تصوير البطن بالموجات (فوق) الصوتية
- تست ورزش: اختبار إجهاد القلب
- کم‌خونی داسی‌شکل: فقر الدم المنجلي
- کمبود آهن: نقص الحدید
- گلبول قرمز (سفيد): كرية (كرة) الدم الحمراء (البيضاء)
- پلاکت خون: صفيحة دموية
- لخته‌ی خون: خثرة (جلطة) دموية
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#از_گوشه_و_کنار_ترجمه_۲۲
🆔 @CTAFJ
-الرقابة الذاتیة: خود‌سانسورى

‏-الحکم الذاتي: خود‌مختارى، خودگردانی، خودفرمانی

‏-الوعي الذاتي: خود‌آگاهى

‏-الاكتفاء الذاتي: خود‌کفایى

‏-التعلم الذاتي: خود‌آموزى

-الالتهام الذاتي: خودخواری (سلول)

-الاحتراق الذاتي: سوختن خودبخودی (انسان)

-التضحية بالذات: خود‌سوزی

-التقييم الذاتي: خودسنجی

-التوظيف الذاتي: خود‌اشتغالی

-الدعم الذاتي: خود‌حمایتی

-الشفقة الذاتية: خودترحمی

-الإيذاء الذاتي: خودزنی

-التنويم الايحائي الذاتي: خود‌هیپنوتیزمی
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#داستان_کوتاه_ضربة_مقص

🆔 @CTAFJ
#قسمت_دوم

يلتقي يوسف بالرأس الغزيرة الشعر، الكثيفة الظلمة، تضج بالفتوة والعمر، كما يلتقي بالرأس المرهقة المستكينة فوق العنق المتغضّن بالهم والغم.
وما أجمل اللقاء بالرءوس المراهقة، يقص قصّاً في الشعر الليل، يتساقط خصلات وعناقيد وحلقان فوق الفوطة البيضاء وتصير الرأس أفقا أسود لامعا، عند ذاك يستقر به إحساس بالإنجاز وبأنّه ردّ إلى الحضارة أحد شارديها؛ فهو لا يرى كمال الأبهة والنضارة إلا في قص الشعر، ولا يرى للرجل نظافة إلا في اللجوء إليه والاستسلام لرقصات مقصّه وقفزات مشطه، يطارد بهما الشعر الشيطاني أينما حلّ!
يفرح يوسف الحلاّق فرحة العيدين والمواسم حين تدخل محله رأس غجرية جديدة، فيمتلكه إحساس الفنان المقبل على رسم لوحة جديدة، ويتأهب للشعور تأهبه لعملية خطيرة، مما يجعل الزبون يفكر في عدم العودة إليه ثانية، وهو ما لا يفعله عادة، لأنّ النتيجة النهائية للحلاقة وما استتبعته من تعبئة فنية، تقنعه بأن يوسف فنان ضل الطريق إلى صالونات الحلاقة.
في هذه اللحظة بالضبط يشعر المراهق بالدوخة من أثر دوران يوسف حول رأسه كأنه مصارع، ثم يشعر بالقرف من أثر أنفاس البصارة المتصاعدة من جوفه على وجنتيه إذ ينزع عنهما الشعر الخفيف بفتلة حادة لاسعة، يهوي معها فم يوسف في موجات متتالية، يخطف فيها الشعر، ثم يحلق بعيدا؛ فيهوي منتزعا ثم ينقض ومع كل موجة، هبة بصارة غازية، تفغم أنف الفتى وتقرفه.
مال يتفادى الهبة الغازية القوية التي انفلتت من جوف يوسف إثر تجشئة عنيفة، فغضّ المقص حافة أذنه اليمنى، حيث كان يطارد حزمة شعر نابتة ما بين دوران الأذن والعظمة البارزة عادة خلفها.
صرخ المراهق متأفّفا ورمى يوسف بنظرة أودعها حنقه ودفع بطنه برفق وقال:
- ريحتك بصارة يا اُسطى!
#فاطمه_جعفری

♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_داستان_کوتاه_شوک_قیچی

🆔 @CTAFJ
#قسمت_دوم

یوسف گاه با سرهای پُرموی یکدست سیاه مواجه می‌شود که سرشار از جوانی و زندگانی است و گاه به سرهای خسته‌‌ی خمیده‌ به‌روی گردن‌های پُرچین‌و‌شکن از ‌درد‌و‌رنج برمی‌خورد.
و چه زیباست دیدار با سرهایی که در دوره‌ی نوجوانی‌اند! موهای شب‌گون را کوتاه می‌کند و حلقه‌های مو مثل خوشه‌های انگور و خرمای رسیده‌ی سیاه روی پیش‌بند سفید می‌ریزد و سر چون افقی سیاه و براق می‌شود، در چنین مواقعی است که احساس می‌کند کاری کرده و نامتمدنی را به تمدن بازگردانده است؛ چون کمال ابهت و شادابی را تنها در کوتاهی مو می‌بیند و نظافت مرد را تنها در این می‌داند که نزد او آید و خود را تسلیم رقص‌های قیچی او و پرش‌های شانه‌اش کند که به آن‌ها موی شیطانی زیر دستش را تعقیب می‌کند.
یوسفِ پیرایشگر با ورود سر غره‌چی تازه‌ای به مغازه‌‌اش، مثل ایام عید و مناسبت‌ها خوشحال می‌شود و احساس هنرمندی را دارد که می‌خواهد تابلوی جدیدی بکشد و چنان حسی می‌گیرد که گویی خود را برای کار مهمی آماده‌ می‌کند؛ طوری‌که مشتری را به این فکر وامی‌دارد که دیگر نزد او بازنگردد، اما معمولا این کار را نمی‌کند؛ چون نتیجه‌ی نهایی پیرایش و آمادگی‌های هنری یوسف، قانعش می کند که او هنرمندی ره گم کرده است که سر از سالن‌های پیرایش درآورده.
دقیقا در همین لحظه نوجوان به خاطر چرخ‌زدن‌های یوسف که مثل کشتی‌گیری دور سر او می‌گشت، احساس سرگیجه کرد، سپس وقتی که با تیغ تیز و برانی اندک‌موی گونه‌های او را می‌تراشید، به‌خاطر بوی بصاره که از درون یوسف روی گونه‌های او متصاعد می‌شد، احساس تهوع به او دست داد. دهان یوسف همراه تیغ در موج‌هایی متوالی روی صورت او فرود می‌آمد: موها را با تیغ برمی‌کند سپس فاصله می‌گرفت، دوباره برای زدن مو نزدیک می‌شد و سپس دست برمی‌داشت و با هر موج، بخارات گازی بصاره، بینی جوان را پر می‌کرد و باعث تهوع او می‌شد.
نوجوان برای اجتناب از بخارات گازی تندی که با آروغ شدیدی از درون یوسف بیرون زد، به سمتی خمید که قیچی به کناره‌ی گوش راستش خورد؛ جایی که یوسف داشت دسته‌موی روییده در بین انحنای گوش و استخوان برآمده‌ی معمول در پشت آن را تعقیب می‌کرد.
نوجوان با غرولند فریاد زد و نگاهی از روی خشم به یوسف انداخت و شکمش را به آرامی هل داد و گفت:
_ دهنت بوی بصاره می‌ده اوستا!
*بصاره: نوعی غذای سنتی مصری.
پایان قسمت دوم
ادامه دارد ....
#فاطمه_جعفری

♐️ https://t.me/CTAFJ
#معرفی_شاعر_۲۰ #أمل_دنقل
🆔 @CTAFJ
امل دنقل (زاده‌ی ۱۹۴۰ و درگذشته‌ی ۱۹۸۳) شاعر عرب ملی مصری در منطقه‌ی صعید مصر متولد شد. پدر وی یکی از علمای الازهر مصر بود که تأثیر زیادی در شکل‌گیری شخصیت امل دنقل و شعر وی گذاشت. برعکس خیلی از مکاتب شعری دهه‌ی ۵۰، اشعار امل دنقل از سمبل‌های فرهنگ و ادبیات عربی الهام گرفته ‌است که علت آن تأثیراتی است که وی از بازگشت به فرهنگ گذشته در غرب به‌طور عام و در یونان به‌طور خاص گرفته ‌است. امل دنقل هم عصر رویاهای عربی و انقلاب در مصر بوده که همین امر در شکل‌گیری روحیات وی بسیار تاثیر گذار بود و همچنین باعث آسیب روحی او به‌دنبال شکست مصر از اسرائیل در سال ۱۹۶۷ گردید که خودش این آسیب‌دیدگی را در دو مجموعه‌‌شعری‌اش به‌نام «البكاء بين يدي زرقاء اليمامة» (۱۹۶۹) و «تعليق على ما حدث» (۱۹۷۱) به زیبایی به تصویر کشیده است. همچنین معاهده و پیمان صلح سال ۱۹۷۷ روی وی و اشعار او تأثیر زیادی داشت؛ به‌طوری‌که این تأثیر را می‌توان در مجموعه‌شعری‌اش با‌عنوان «العهد الآتي» (۱۹۷۵) به‌طور واضح دید. امل دنقل در قصیده‌ای با عنوان «الجنوبي» از آخرین مجموعه‌شعری‌اش به‌نام «أوراق الغرفة ۸» (۱۹۸۳) به‌خوبی مصر و استان صعید مصر و مردم آن‌ها را با زبان شعر به تصویر کشیده ‌است. از دیگر آثار شعری وی می‌توان به «مقتل القمر» (۱۹۷۴)، «أقوال جديدة عن حرب بسوس» (۱۹۸۳) و «اجازة فوق شاطئ البحر» نام برد.
امل دنقل در اواخر عمر و در سن ۴۰ سالگی به بیماری سرطان مبتلا گردید و سه سال مستمر با این بیماری درگیر بود و تمام درد و رنجی را که در این بیماری تحمل کرد، در مجموعه‌ی آخر خود با‌عنوان «أوراق الغرفة ۸» به تصویر کشید. اتاق شماره‌ی ۸ شماره‌ی اتاق وی در مؤسسه و انستیتوی ملی بود که نزدیک به ۴ سال را در این اتاق سپری کرده بود. وی سرانجام در سال ۱۹۸۳ درگذشت.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
#أمل_دنقل
آه.. ما أقسى الجدار
عندما ينهض في وجه الشروق
ربما ننفق كل العمر.. كي ننقب ثغرهْ
ليمر النور للأجيال.. مره!
...​...​...
ربما لو لم يكن هذا الجدار
ما عرفنا قيمة الضوء الطليق!!
🆔 @CTAFJ
آه از این دیوار دل‌سخت
وقت خیزش روبه‌روی طلعت خورشید
آزگار عمر شاید مرحمت داریم... تا پدید آریم بلکه روزنی در آن
تا به یک باری... بتابد نور بر اقوام!
...​...​...
و شاید ما، اگر نابود این دیوار
بهای نور آزاده ندانستیم!!
شعر: #أمل_دنقل
ترجمه : #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
#نزار_قباني

«الحب المستحیل»

أحبكِ جداً
وأعرف أن الطریق إلى المستحیل طویل
وأعرف أنكِ ستّ النساء ولیس لدي بدیل
وأعرف أن زمان الحنین انتهى ومات الکلام الجمیل
لستّ النساء ماذا نقول؟؟
🆔 @CTAFJ
أحبك جداً... أحبك
وأعرف أني أعیش بمنفى وأنتِ بمنفى
و بیني وبینك ریح وغیم وبرق ورعد وثلج ونار
وأعرف أن الوصول لعینيك وهم
وأعرف أن الوصول إلیك انتحار
ویسعدني أن افجر نفسي لأجلكِ أیتها الغالیة
ولو خیروني لکررت حبكِ للمرة الثانیة
یا من غزلتُ قمیصك من ورقات الشجر
أیا من حمیتكُ بالصبر من قطرات المطر
🆔 @CTAFJ
أحبكِ جداً ... أحبك
و أعرف أني أسافر في بحر عینیكِ دون یقین
وأترك عقلي ورائي وأرکض .. أرکض خلف جنوني
أیا امرأة تمسك القلب بین یدیها
سألتك بالله لا تترکیني .. لا تترکیني
فما أکون أنا إذا لم تکوني
🆔 @CTAFJ
أحبك جداً وجداً وجدا
وأرفض من نار حبكِ أن استقیلا
وهل یستطیع المتیّم بالعشق أن یستقیلا
وما همّني إن خرجت من الحب حیّا
وما همّني أن خرجتُ قتیلا
شعر: #نزار_قباني
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
#نزار_قباني
«عشق ناممکن»

تو را من بی‌نهایت دوست می‌دارم
و می‌دانم که بس راه درازی است راه ناممکن
و می‌دانم که بانوی زنان هستی و همتایی به‌غیر از تو برایم نیست
و می‌دانم به پایان آمده هنگام شوق و مُرده هر گفتار زیبنده
به بانوی زنان اینک چه گوییم ما؟؟
🆔 @CTAFJ
تو را من بی‌نهایت دوست می‌دارم... تو را من دوست می‌دارم
و می‌دانم که در تبعیدگاهی هستم و تو مانده در تبعیدگهی دیگر
و در بین من و تو باد و ابر است، رعد وبرق و برف و آتش
و می‌دانم وصال چشم‌هایت جز خیالی نیست
و می‌دانم وصال تو به کشتن دادن خویش است
تو ای بانوی عالی‌قدر، مرا بس مایه‌ی شادی‌ست کنم جان را فدای تو
و اگر آزاد گذارندم دوباره عشقِ تو تکرار گردانم
تو ای بانو که تن‌پوشت به‌هم تابیدم از برگ درختان
و با صبر‌و‌شکیبایی حمایت کردمت از قطره‌های ریز باران
🆔 @CTAFJ
تو را من دوست می‌‌دارم فراوان... دوست می‌دارم تو را من
و می‌دانم که در دریای چشمانت، بی‌یقینی می‌سپارم ره
پشت سر وامی‌گذارم عقل خویش و می‌شتابم.. در پی شیدایی خود می‌شتابم
تو ای بانو که قلبم در میان دست‌های توست
خدا را شاهدت گیرم که نگذاری تو تنهایم... که نگذاری تو تنهایم
که بی‌تو نیستم، هیچم
🆔 @CTAFJ
تو را من دوست می‌دارم فراوان، بی‌شمار و بی‌نهایت
و خود را دور نتوانم کنم از آتش عشقت
و آیا دردمند عشق بر این دوری توانا هست؟
برایم هر دو یکسان است چه از این عشق زنده سر برون آرم
و یا جان در ره این عشق بسپارم

شعر: #نزار_قباني
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_داستانک
🆔 @CTAFJ
دخل طفل صغير لمحل الحلاقة فهمس الحلّاق للزبون: هذا أغبى طفل في العالم.
انتظر وأنا سأثبت لك.. فوضع الحلاق ۵ جنیهات في يد و جنیها واحدا في اليد الأخرى..... نادى الطفل وعرض عليه المبلغين، أخذ الطفل الجنيه ومشى!!
قال الحلاق ضاحکا: ألم أقل لك؟ هذا الطفل لا يتعلم أبدا وفي كل مرة يكرّر نفس الأمر!!
وعندما خرج الزبون قابل الطفل خارجاً من محل الآيس كريم تقدم منه وسأله لماذا تأخذ الجنيه كل مرة ولا تأخذ الـ٥ جنيهات؟؟؟ قال الطفل: لأنه فى اليوم الذي سأخذ فيه الـ٥ جنيهات سوف تنتهي اللعبة!
لا تحتقر إنساناً ولا تستصغر شخصاً ولا تعيب مخلوقاً!! فالغبي فعلاً هو من يظن أن الناس أغبياء.
🆔 @CTAFJ
کودکی وارد مغازه‌ی آرایشگاه شد و آرایشگر در گوش مشتری گفت: این بچه نادان‌ترین بچه‌ی دنیاست.
صبر کن برایت ثابت می‌کنم... پس پنج جنیه در یک دست ویک جنیه در دست دیگرش گذاشت ....کودک را صدا زد و هر دو مبلغ را نشانش داد و کودک یک جنیه را برداشت ورفت!!
آرایشگر با‌خنده گفت: به‌ات نگفتم!! این بچه هرگز یاد نمی‌گیرد و هر بار همین را تکرار می‌کند!!
وقتی مشتری خارج شد کودک را بیرون بستنی‌فروشی دید. پیشش رفت و پرسید چرا همیشه یک جنیه را برمی‌داری وپنج جنیه را برنمی‌داری؟ کودک گفت: چون روزی که پنج جنیه را بردارم بازی تمام خواهد شد!
انسانی را کوچک مکن و هیچ کس را کم به حساب نیاور وعیب مخلوقی را نگیر! چون کودن حقیقی کسی است که مردم را کودن می‌پندارد.
ترجمه: #محسن_صيادنژاد
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
مقاهي العالم
هي الأكاديميَّاتُ التي يتخرَّجُ منها العُشَّاقْ
وحينَ تُقْفَلُ هذه الأكاديميَّاتُ أبوابها
تنتهي ثقافةُ الحُبّْ..
#نزار_قباني
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
#ودیع_سعادة
🆔 @CTAFJ
لوِّحوا بالحطبة

هذه الحقول المحروقة كانت حقولكم
انظروا
وانبشوا في الرماد
قد تعثرون على وجوه كانت لكم.

الحطبة هناك
يد مزارع مكسورة
والفحمة
حدقة عين
انظروا بالفحمة لوِّحوا بالحطبة
واجعلوا الورقة اليابسة لسانا ونادوا
فربما شبح عابر هناك
يرى في رماد سيجارته مزارعي تبغ
ويطفئها.
-------------
هیزم را تکان دهید

این کشتزارهای سوخته، کشتزارهای شما بود
نگاه کنید
و خاکستر را بگردید
شاید صورت‌هایی پیدا کنید که متعلق به شما بود.

هیزم آنجاست
دست شکسته‌ی یک کشاورز
و زغال
حدقه‌ی چشم
به زغال نگاه کنید و هیزم را تکان دهید
برگ خشک را زبان کنید و صدا بزنید
شاید شبحی از آنجا بگذرد
و در خاکستر سیگارش کشتزارهای توتون را ببیند
و خاموشش کند.

شعر: #ودیع_سعادة
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
رساله من تحت الماء

إن کنت حبیبي ساعدني كي أرحل عنك
أو کنت طبیبي ساعدني کي أشفي منك
لو أني أعرف أنّ الحب خطیر جداً ما أحببت
لو أني أعرف أنّ البحر عمیق جداً ما أبحرت
لو أني أعرف خاتمتي ما کنت بدأت
🆔 @CTAFJ
اشتقت إلیك فعلمني أن لا أشتاق
علمني كيف اقص جذور هواك من الاعماق
علمني کیف تموت الدمعة في الأحداق
علمني کیف یموت الحب وتنتحر الأشواق
یا من صورت لي الدنیا کقصیدة شعر
وزرعت جراحك في صدري وأخذت الصبر
🆔 @CTAFJ
إن کنت أعز علیك فخذ بیديّ
فأنا مفتون من رأسي حتی قدميّ
الموج الأزرق في عینیك ینادیني نحو الأعمق
وأنا ما عندي تجربه في الحب ولا عندي زورق
إني أتنفس تحت الماء
إني أغرق أغرق أغرق
🆔 @CTAFJ
یا کل الحاضر والماضي یا عمر العمر
هل تسمع صوتي القادم من أعماق البحر
إن کنت قویاً أخرجني من هذا الیمّ
فأنا لا أعرف فن العوم
🆔 @CTAFJ
لو أني أعرف أن الحب خطیر جدا ما أحببت
لو أني أعرف أن البحر عمیق جدا ما أبحرت
لو أني أعرف خاتمتي ما کنت بدأت
شعر: #نزار_قباني
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
نامه‌ای از زیر آب

اگر که یار منی، کمکم کن از تو بگذرم…
اگر درمانگر منی، کمکم کن از تو شفا یابم…
اگر که می‌دانستم عشق چنین خطرناک است، عاشق نمی‌شدم…
اگر خبر داشتم که دریا چنین عمیق است، به دریا نمی‌زدم…
اگر که سرانجامم را می‌دانستم، تن به آغاز نمی‌دادم…
🆔 @CTAFJ
دلتنگ توام، به من بیاموز که چگونه دلتنگ نباشم…
به من بیاموز که چگونه ریشه‌های عشقت را از درونم برکنم…
به من بیاموز چگونه اشک در حدقه می‌خشکد…
به من بیاموز چگونه عشق می‌میرد و اشتیاق به خود‌نابودی دست می‌زند…
ای که دنیا را برایم چونان قصیده‌‌ی شعری، به تصویر کشیدی…
و زخمت را در سینه‌ام کاشتی و صبرم را گرفتی…
🆔 @CTAFJ
اگر برایت عزیز هستم، دستانم را بگیر…
که من سراپا عاشقم…
موج آبی چشمانت مرا به ژرفای بیشتر می‌خوانَد…
اما من در عشق بی‌تجربه هستم و هیچ قایقی ندارم…
من زیر آب نفس می‌کشم…
و دارم غرق می‌شوم… غرق می‌شوم… غرق می‌شوم…
🆔 @CTAFJ
ای همه‌ی حال و گذشته، ای جان جانان…
آیا صدایم را از اعماقِ دریا می‌شنوی؟
اگر توان داری از این دریا خارجم کن…
که من هنر شنا کردن نمی‌دانم…
🆔 @CTAFJ
اگر که می‌دانستم عشق چنین خطرناک است، عاشق نمی‌شدم…
اگر خبر داشتم که دریا چنین عمیق است، به دریا نمی‌زدم…
اگر که سرانجامم را می‌دانستم، تن به آغاز نمی‌دادم…
شعر: #نزار_قباني
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#من_ذكرياتي
🆔 @CTAFJ
ذكرياتي ليوم 27 من اكتوبر/ تشرين الاول 2013
دقّ جرس الساعة وهي تشير إلى الساعة السادسة صباحا. فقمت من سريري وأدّيت الصلوة ثم غيّرت ملابسي بعد تناول الفطور وأطلقت العنان للسيارة تغادر البيت متّجهة نحو محطّة "قطار الأنفاق". شغّلت شريط "رضا صادقي" و إستمريت في القيادة وأنا أستمع إلى أغنيته الخالدة التي تصدح بأحلى الكلمات "من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه ... وايسا دنيا وايسا دنيا من مي‌خوام پیاده شم (تعبت وعيوني تنهمر دموعا ... قفي يا أيتها الدنيا، قفي، فإني أريد النزول)" فأخذتني الأفكار حتى تخيّلت أنّي اسير وحيدة وسط واد محاط بالصخور خاو من الناس والوحوش والنبات، لكن فجأة ظهر لي شيئا أشلّ تفكيري، فقد ظهرت لي إمرأة شعثاء حدباء الظهر تقف أمام سيارتي وتنظر إلي بنظرات مخيفة. فأخذني الرعب وكدت أنحرف بالسيارة لكنّني تحكّمت فيها وأوقفتها. نظرت أمامي مرّة اخرى، فلم أرها وتعجبت كيف إختفت بهذه السرعة. ضغطت على دوّاسة البنزين وزدت من سرعة السيارة ولم ألبث حتى رأيتها ثانية. فبدت لي أسنانها المكشّرة كأنياب حيوان متوحّش مفترس فإنتابني الشعور بالخوف والرهبة فإستبدلت شريط "صادقي" ووضعت شريط القرآن الكريم بصوت "شهريار برهیزكار" و تذكّرت وأنا أستمع للآيات حال الإنسان عندما يموت وينقطع عن الدنيا وهو وحيد ينتظر لقاء مصيره المحتوم. فوقف لهذا التفكير شعر رأسي ورجّحت أن أواكب هذه المرأة المخيفة الموحشة المسمّاة بالدنيا ولكن في ظلّ كلمات ربّي بدلاً أن أنزل من سيّارة الدنيا في محطّة الموت قبل أن أتزوّد بزاد التقوى...

#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ازجمله_خاطراتم
🆔 @CTAFJ
ترجمه‌ی متن عربی خاطره‌ی روز یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲ دوران دانشجویی ارشد مترجمی، درس «نامه‌نگاری» خانم دکتر شبستری
زنگ ساعت ۶ صبح به صدا درآمد. از تختم بلند شدم و نماز خواندم. بعد از خوردن صبحانه لباس‌هایم را عوض کردم و اختیار مسیر خانه تا ایستگاه مترو را به دست ماشین سپردم. نوار «رضا صادقی» را روشن کردم و همان‌طور که به آهنگ جاودانه‌ی او گوش می‌دادم که با کلمات زیبا آواز می‌داد «من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه ... وايسا دنيا وايسا دنيا من می‌خوام پیاده شم»، به رانندگی ادامه دادم تا اینکه افکار مرا در‌ربود و در تخیلاتم خود را دیدم که تنها در وسط دره‌ای محصور با تخته‌سنگ‌ها و خالی از انسان و حیوان و گیاه، راه می‌روم؛ اما ناگهان چیزی پیش رویم ظاهر شد که افکارم را فلج کرد. در برابر دیدگانم زن ژولیده‌موی پشت‌خمیده‌ای ظاهر شد که جلوی ماشینم ایستاده بود و با نگاه‌های ترسناکی به من زل زده بود. ترس وجودم را فراگرفت و نزدیک بود با ماشین از مسیر منحرف شوم که کنترلش کردم و آن را نگه داشتم. دوباره جلویم را نگاه کردم اما او را ندیدم و تعجب کردم که چگونه به این سرعت پنهان شد. پدال گاز را فشار دادم و سرعت ماشین را زیاد کردم؛ اما زمانی نگذشته بود که او را دوباره دیدم. دندان‌های بیرون‌زده‌اش مثل دندان‌های نیش حیوانی وحشی و درنده به نظرم رسید و ترس و وحشت برم داشت؛ برای همین نوار «صادقی» را عوض کردم و نوار قرآن با صدای «شهریار پرهیزگار» را گذاشتم و در همان حالی که به آیات قرآن گوش می‌دادم وضعیت انسان را وقت مردن مرور کردم که رابطه‌اش با دنیا قطع می‌شود و تک‌وتنها منتظر دیدار سرنوشت حتمی خود است. با این فکر موی سرم سیخ شد و ترجیح دادم که با این زن ترسناک وحشت‌انگیز به نام دنیا البته در سایه‌ی کلام خداوند همراه شوم نه اینکه قبل از برداشتن توشه‌ی تقوی، در ایستگاه مرگ از ماشین دنیا پیاده شوم...

#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
نبارك لأبناء العربية ومحبيها هذا اليوم الذي جعلت فيه اللغة العربية احدى اللغات الرسمية المعتمدة في الجمعية العامة للامم المتحدة. (18 دیسمبر 1973)
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#داستان_کوتاه_ضربة_مقص
🆔 @CTAFJ
#قسمت_سوم
تراجع يوسف معتذرا في آلية، مما وشى بأنه معتاد البصارة و معتاد الاتهام و معتاد الإعتذار، و‌حتی ثبت لديه أن البصارة أحد عوامل إبداعه الرئيسية، إن لم يكن العامل الوحيد المؤثر في إعتدال مزاجه و‌كمال فنه.
و‌إبتعد يوسف ليعود و‌كأنه ما إعتذر و‌إنقض على الرأس و‌الوجنتين منظفا، مشذبا، ثم غمر الخدود بماء الكولونيا؛ فاستقبلت أنف الفتى الرائحة الليمونية بترحاب، و‌إنفرجت أساريره، و‌أدرك أن الأسطى يوسف الحلاق يعوّضه عن موجات البصارة بدوامات من عطر الليمون العبق و‌"بحلقة" دونها أكبر محل في _ المنصورة!
وخرج الفتى وقد نفح يوسف عشرة قروش وعد ذلك إكراما له، ثم دخل عليه بعد 30 سنة، وكان يوسف بموقفه ذاته من رأس زبون في الخامسة عشرة من عمره، شعره أسود كقطع الليل، خداه متوردان، بهما شعر خفيف محتاج لفتلة يوسف القوية، وهو يتململ، متضايق، غير أنه مستسلم لأصابع الفنان.
و‌الفنان نفسه صار أصلع تقريبا و‌صار أعمى تقريبا و‌صار أصم تقريبا و‌صار مدمن بصارة على وجه اليقين!
فلما ناداه الفتى العائد بعد 30 سنة أن:
_ يا عم يوسف!
التفت العجوز إليه كأن الصوت قادم من 30 سنة فاتت وإستدار نصف إستدارة والمقص بيمناه والمشط بيسراه والعين كليلة والقلب فرحان.
لم يكن فرحه بالعائد، بل كان في الحقيقة فرحا مرتبطا بعودة سنين طويلة هربت منه وهو محصور محشور في النصف متر المقدرة له بين المرآة ورأس الزبون! إقترب من الوجه العائد وتهلّل وجهه وقال:
_ كنت فين ياللى كرهت ريحة البصارة؟
_ لفّيت كتير و‌رحت بلاد بعيدة، ملقيتش زي صوابعك ومقصك يا عم يوسف!
_ عرفت بأه* مفعول البصارة؟
_ عرفته يا فنان .... لسه بتاكلها؟
_ طول ما المحل ده مفتوح ... يبقي أنا بأكل بصارة!
ونظر إليه العائد مستغربا العلاقة السببية بين مجرد الوجود على ظهر الدنيا وبين طبق بصارة يومي!
إنتبه العائد لعم يوسف وهو يدفعه برفق إلى المقعد ليقص له شعره وكان فرغ من الزبون المراهق بعدها بقليل.

*«بأه (في العامية المصرية): فيما بقي»
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#داستان_کوتاه_شوک_قیچی
🆔 @CTAFJ
#قسمت_سوم
یوسف اتوماتیک‌وار با عذرخواهی خود را عقب کشید، چنانچه انگار معتاد بصاره باشد و معتاد تهمت خوردن و معتاد عذرخواهی؛ به‌طوری‌که برایش حتم شده بود اگر بصاره تنها عامل موثر در طبع ملایم و هنر بی‌عیب‌و‌نقصش نباشد، یکی از عوامل اصلی نوآوری او است.
یوسف که خود را عقب کشیده بود، دوباره نزدیک آمد؛ نه انگار که عذر‌خواهی کرده بود و دوباره به جان سر و گونه‌های مشتری افتاد تا موها را بزداید و بتراشد سپس گونه‌ها را غرق در ادوکلن کرد. بینی جوان رایحه‌ی لیمو را با‌کمال میل پذیرا شد و اخم‌هایش باز شد و فهمید که اوستا یوسفِ پیرایشگر، با گردابی از عطر لیموی تازه، بوی بصاره را جبران می‌کند؛ «پیچ‌وخمی» که بدون آن بزرگ‌ترین مغازه در –منصوره بود!
جوان خارج شد و ۱۰ قرش به یوسف پرداخت و آن را انعام حساب کرد. سپس بعد از ۳۰ سال دوباره نزد او برگشت و در‌آن‌حال یوسف در همان موقعیت قبلی بر سر مشتری ۱۵ ساله‌ای بود با موهایی سیاه چون شب تار و گونه‌هایی سرخ با مویی کم‌پشت و نیازمند تیغ تیز یوسف. مشتری بی‌قرار و کلافه اما تسلیم دستان هنرمند بود.
و هنرمند خود تقریبا کچل شده بود و تقریبا نابینا و تقریبا ناشنوا و بی‌شک معتاد بصاره!
وقتی جوان ۳۰ سال پیش صدایش زد:
_ عمو یوسف!
پیرمرد متوجه او شد؛ انگار که صدا از ۳۰ سال پیش می‌آمد. نیم‌چرخی زد و در‌آن‌حال قیچی به دست راستش بود و شانه در دست چپش و چشمانش کم‌سو و قلبش شاد بود.
خوشحالی‌اش به خاطر جوان بازگشته نبود، بلکه در‌حقیقت به‌خاطر بازگشت سال‌های درازی بود که از او گریخته بود، و او در این سال‌ها زندانیِ نصیب نیم‌متری‌اش از آینه تا سر مشتری بود! به صورت جوان بازگشته نزدیک شد و صورتش از خوشحالی درخشید و گفت:
_کجا بودی جوان بیزار از بوی بصاره؟
_ خیلی گشتم و به شهرهای دوری سفر کردم، اما مثل انگشت‌های تو و قیچی‌ات ندیدم عمو یوسف!
_ اثر باقی‌مانده‌ی بصاره را فهمیدی؟
_ فهمیدم هنرمند .... هنوز می‌خوری‌اش؟
_ تا وقتی این دکان بازه .... من به خوردن بصاره ادامه می‌دم!
جوانِ بازگشته به او نگریست در‌حالی‌که از رابطه‌ی علّی بین هستیِ صرف در دنیا و بشقاب بصاره‌ی روزانه در تعجب بود!
سپس متوجه عمو یوسف شد که به‌آرامی او را به سمت صندلی هل می‌داد تا پس از مشتری نوجوان که کارش را کمی بعد از آن تمام کرده بود، موهای او را کوتاه کند.
ادامه دارد...
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ