Forwarded from جهان شعر و ترجمه
▫️🍂
🍂 @jahan_tarjome
نمیدانستم که نامههای عاشقانه
ممکن است به بمبهای ساعتی تبدیل شوند
و اگر به آنها دست بزنم منفجر میشوند
نمیدانستم که جملات عاشقانه
ممکن است به گیوتینی تبدیل شوند
نمیدانستم که انسان
با خواندن نامه عاشقانه
میتواند زندگی کند
واگر دوباره آنها را بخواند
ممکن است بمیرد▫️
▪️▪️▪️▪️▪️▪️
لم أكن أعرف أن رسائل الحب
يمكن أن تتحول إلى ألغام موقوتة
تنفجر بي إذا لمستها
لم أكن أعرف أن عبارات العشق
يمكن أن تأخذ شكل المقصله
لم أكن أعرف أن الإنسان
يمكن أن يعيش إذا قرأ رسالة حب
ويمكن أن يموت إذا أعاد قرائتها▫️
📝شاعر: #سعاد_الصباح (کویت)
📝برگردان: #مژده_پاکسرشت
#شعر_عربی
#کانال_جهان_شعر_و_ترجمه↙️
|🍂|🆔 @jahan_tarjome
🍂 @jahan_tarjome
نمیدانستم که نامههای عاشقانه
ممکن است به بمبهای ساعتی تبدیل شوند
و اگر به آنها دست بزنم منفجر میشوند
نمیدانستم که جملات عاشقانه
ممکن است به گیوتینی تبدیل شوند
نمیدانستم که انسان
با خواندن نامه عاشقانه
میتواند زندگی کند
واگر دوباره آنها را بخواند
ممکن است بمیرد▫️
▪️▪️▪️▪️▪️▪️
لم أكن أعرف أن رسائل الحب
يمكن أن تتحول إلى ألغام موقوتة
تنفجر بي إذا لمستها
لم أكن أعرف أن عبارات العشق
يمكن أن تأخذ شكل المقصله
لم أكن أعرف أن الإنسان
يمكن أن يعيش إذا قرأ رسالة حب
ويمكن أن يموت إذا أعاد قرائتها▫️
📝شاعر: #سعاد_الصباح (کویت)
📝برگردان: #مژده_پاکسرشت
#شعر_عربی
#کانال_جهان_شعر_و_ترجمه↙️
|🍂|🆔 @jahan_tarjome
#ترجمهی_شعر
🆔 @CTAFJ
شعر: #محمد_الماغوط
«الغابة»
مغريةٌ كلماتُ الوداع
مغرية.. مغرية كزجاجة السُّم
في راحة القائد المنهزم
ولكنها قاضيةٌ يا حبيبتي
إنها تضربُ رأسي
كما تضربُ الحِمَمُ جدار البركان
أقول ذَهَبَتْ
فلتذهبْ
ليست أكثرَ خلوداً من المذابح والحضارات
ولكن
كلما حزمتُ أمتعتي وحاولت الفرار
يقبضُ عليَّ حبُّك كذراع الميت
كالستائرِ الغامضة في أفلام الرعب.
من أغلق كل هذه الأبواب والنوافذ
وترك دمي وحيداً في العراء
ينبح كجروٍ أحمرَ في أزقةِ العروق البشرية؟
أنت.
من كسى جلدكِ بالقبلات
وزيَّنه كالستائر الأندلسية
بالشعر والدموع وطعنات السياط؟
أنا.
أنا وأنت يا حبيبتي
حطَّابان مقروران في غابة بائسة
كل منهما يحمل فأساً قاطعة
كحد السيف
ويهوي عليها شجرة بعد شجرة
وغصناً بعد غصن
دون أن ندري
أنّ هذه الغابة هي.. «حبنا».
شعر: #محمد_الماغوط
----------------
«جنگل»
وسوسهانگیز است واژههای بدرود
اغواگر... و وسوسهآمیز مثل شیشهای سَم
در دستان فرمانده شکستخورده
اما کشنده، ای محبوب من!
این واژگان به سرم میکوبد
مثل کوبش گدازهها بر دیوارهی آتشفشان
میگویم او رفته است
بگذار برود
جاودانهتر از قربانگاهها و تمدنها که نیست
اما
هربار که باروبندیلم را بسته و سعی در فرار داشتهام
عشقت مثل بازوان مرده به من میآویزد
مثل پردههای اسرارآمیز در فیلمهای ترسناک.
چهکسی تمام این درها و پنجرهها را بسته است
و خون مرا تنها در این فراخنای واگذارده
تا مثل تولهسگ موقرمزی در کوچههای رگهای بشری عوعو کند؟
تو.
چه کسی پوستت را بوسهپوش کرده
و آن را مثل پردههای اندلسی
با شعر و اشک و زخم تازیانهها زینت داده است؟
من.
من و تو ای محبوب من
دو هیزمکش سرمازده در جنگلی سِتَروَنیم
که در دستانمان تبری تیز داریم
مثل لبهی شمشیر
و آن را بر یکایک درختان فرود میآوریم
و بر تکتک شاخهها
بیآنکه بدانیم
این جنگل، درواقع... «عشق ماست».
شعر: #محمد_الماغوط
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
شعر: #محمد_الماغوط
«الغابة»
مغريةٌ كلماتُ الوداع
مغرية.. مغرية كزجاجة السُّم
في راحة القائد المنهزم
ولكنها قاضيةٌ يا حبيبتي
إنها تضربُ رأسي
كما تضربُ الحِمَمُ جدار البركان
أقول ذَهَبَتْ
فلتذهبْ
ليست أكثرَ خلوداً من المذابح والحضارات
ولكن
كلما حزمتُ أمتعتي وحاولت الفرار
يقبضُ عليَّ حبُّك كذراع الميت
كالستائرِ الغامضة في أفلام الرعب.
من أغلق كل هذه الأبواب والنوافذ
وترك دمي وحيداً في العراء
ينبح كجروٍ أحمرَ في أزقةِ العروق البشرية؟
أنت.
من كسى جلدكِ بالقبلات
وزيَّنه كالستائر الأندلسية
بالشعر والدموع وطعنات السياط؟
أنا.
أنا وأنت يا حبيبتي
حطَّابان مقروران في غابة بائسة
كل منهما يحمل فأساً قاطعة
كحد السيف
ويهوي عليها شجرة بعد شجرة
وغصناً بعد غصن
دون أن ندري
أنّ هذه الغابة هي.. «حبنا».
شعر: #محمد_الماغوط
----------------
«جنگل»
وسوسهانگیز است واژههای بدرود
اغواگر... و وسوسهآمیز مثل شیشهای سَم
در دستان فرمانده شکستخورده
اما کشنده، ای محبوب من!
این واژگان به سرم میکوبد
مثل کوبش گدازهها بر دیوارهی آتشفشان
میگویم او رفته است
بگذار برود
جاودانهتر از قربانگاهها و تمدنها که نیست
اما
هربار که باروبندیلم را بسته و سعی در فرار داشتهام
عشقت مثل بازوان مرده به من میآویزد
مثل پردههای اسرارآمیز در فیلمهای ترسناک.
چهکسی تمام این درها و پنجرهها را بسته است
و خون مرا تنها در این فراخنای واگذارده
تا مثل تولهسگ موقرمزی در کوچههای رگهای بشری عوعو کند؟
تو.
چه کسی پوستت را بوسهپوش کرده
و آن را مثل پردههای اندلسی
با شعر و اشک و زخم تازیانهها زینت داده است؟
من.
من و تو ای محبوب من
دو هیزمکش سرمازده در جنگلی سِتَروَنیم
که در دستانمان تبری تیز داریم
مثل لبهی شمشیر
و آن را بر یکایک درختان فرود میآوریم
و بر تکتک شاخهها
بیآنکه بدانیم
این جنگل، درواقع... «عشق ماست».
شعر: #محمد_الماغوط
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#ترجمه_داستان_کوتاه
«الکأس العاشرة»
اثر: #احمد_القاضی
ترجمه: #فاطمه_جعفری
🆔 @CTAFJ
پیالهی دهم
تمام دلمشغولیاش، فقط این است که تقدیر به او مهلت دهد تا ثوابهایش بیشتر از گناهانش شود... نمیخواهد سرنوشت نهاییاش بعد از مرگ به آتش ختم شود... این را در آن شبِ همنشینیمان که پنجمین پیالهی شراب در دستش بود، با صدای بلند به من میگفت... بعد از سرکشیدن کامل پیاله، قسم خورد که هرگز دوباره لب به شراب نخواهد زد... پیاله را با تمام توان به میز جلویش کوبید... صورتش را روی میز خم کرد... و شروع به گریستن کرد... اشک از چشمانش فرومیریخت... و از خدای تبارکوتعالی طلب مغفرت میکرد... چنان گریهوزاری درازی کرد که دلم برایش سوخت... بعد سرش را بالا گرفت و به میفروش نگریست... پیالهی ششم را خواست... چنین میانگاشتم که انگار میفروش آن پیاله را پیشتر آماده کرده بود... احساس کردم دست لطیفی صورتم را به راست چرخاند... لعنت به تو... همان دختری که هر روز با من همنشینی میکند... فکر میکند با نوازشهای بیشرمانهی آرامنیافتنیاش، خوشحالم میکند... نمیدانم که آیا حس میکند از او چندشم میشود یا نه؟ چون با وجود سفیدی ناب و توجهی که به خودش و موها و آن لباسهای زیبا و تحریکآمیزش دارد، احساس میکنم که با سطل زبالهای معاشرت میکنم... وقتی که داشت من را میبوسید، نزدیک بود بالا بیاورم.
موفق شدم صورتم را از او دور کنم... دوباره به دوستم نگاه کردم... بدتر از بار قبل گریه میکرد... میترسید که خداوند او را در آن وضعیتی که هست و گناهانش بیش از ثوابهای اوست، قبض روح کند... دختر دوباره صورتم را گرفت... نفرتم از او بیش از پیش شد... من نیز میترسیدم که تقدیر مهلتم ندهد و بیهیچ ثوابی بمیرم... نزدیک بود که یک سیلی حوالی صورتش کنم تا رهایم کند... دوستم را دیدم که سرش را بالا گرفت و به میفروش نگاه انداخت... پیالهی هفتم را خواست... چشمم به میفروش افتاد که پیشاپیش پیالهی هشتم را آماده میکرد... دختر مرا به اتاقش دعوت کرد و من عملا با او رفتم... یک ربع بعد مثل عادت همیشگیام تلوتلوخوران از اتاق بیرون آمدم... میترسیدم تقدیر مهلتم ندهد و بیهیچ ثوابی بمیرم... با دیدن میفروش که پیالهی دهم را میریخت، لبخند زدم.
نویسنده: #احمد_القاضی
مترجم: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
«الکأس العاشرة»
اثر: #احمد_القاضی
ترجمه: #فاطمه_جعفری
🆔 @CTAFJ
پیالهی دهم
تمام دلمشغولیاش، فقط این است که تقدیر به او مهلت دهد تا ثوابهایش بیشتر از گناهانش شود... نمیخواهد سرنوشت نهاییاش بعد از مرگ به آتش ختم شود... این را در آن شبِ همنشینیمان که پنجمین پیالهی شراب در دستش بود، با صدای بلند به من میگفت... بعد از سرکشیدن کامل پیاله، قسم خورد که هرگز دوباره لب به شراب نخواهد زد... پیاله را با تمام توان به میز جلویش کوبید... صورتش را روی میز خم کرد... و شروع به گریستن کرد... اشک از چشمانش فرومیریخت... و از خدای تبارکوتعالی طلب مغفرت میکرد... چنان گریهوزاری درازی کرد که دلم برایش سوخت... بعد سرش را بالا گرفت و به میفروش نگریست... پیالهی ششم را خواست... چنین میانگاشتم که انگار میفروش آن پیاله را پیشتر آماده کرده بود... احساس کردم دست لطیفی صورتم را به راست چرخاند... لعنت به تو... همان دختری که هر روز با من همنشینی میکند... فکر میکند با نوازشهای بیشرمانهی آرامنیافتنیاش، خوشحالم میکند... نمیدانم که آیا حس میکند از او چندشم میشود یا نه؟ چون با وجود سفیدی ناب و توجهی که به خودش و موها و آن لباسهای زیبا و تحریکآمیزش دارد، احساس میکنم که با سطل زبالهای معاشرت میکنم... وقتی که داشت من را میبوسید، نزدیک بود بالا بیاورم.
موفق شدم صورتم را از او دور کنم... دوباره به دوستم نگاه کردم... بدتر از بار قبل گریه میکرد... میترسید که خداوند او را در آن وضعیتی که هست و گناهانش بیش از ثوابهای اوست، قبض روح کند... دختر دوباره صورتم را گرفت... نفرتم از او بیش از پیش شد... من نیز میترسیدم که تقدیر مهلتم ندهد و بیهیچ ثوابی بمیرم... نزدیک بود که یک سیلی حوالی صورتش کنم تا رهایم کند... دوستم را دیدم که سرش را بالا گرفت و به میفروش نگاه انداخت... پیالهی هفتم را خواست... چشمم به میفروش افتاد که پیشاپیش پیالهی هشتم را آماده میکرد... دختر مرا به اتاقش دعوت کرد و من عملا با او رفتم... یک ربع بعد مثل عادت همیشگیام تلوتلوخوران از اتاق بیرون آمدم... میترسیدم تقدیر مهلتم ندهد و بیهیچ ثوابی بمیرم... با دیدن میفروش که پیالهی دهم را میریخت، لبخند زدم.
نویسنده: #احمد_القاضی
مترجم: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#داستان_کوتاه
🆔 @CTAFJ
داستان کوتاه «آینه» اثر #احمد_الخمیسی را با ترجمه #فاطمه_جعفری در شمارهی تیرماه #داستان_همشهری بخوانید.
برشی از داستان، برگرفته از صفحهی اینستاگرام داستان همشهری:
https://www.instagram.com/p/BlVrKLDnpMx/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=4yqughb9qrow
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
داستان کوتاه «آینه» اثر #احمد_الخمیسی را با ترجمه #فاطمه_جعفری در شمارهی تیرماه #داستان_همشهری بخوانید.
برشی از داستان، برگرفته از صفحهی اینستاگرام داستان همشهری:
https://www.instagram.com/p/BlVrKLDnpMx/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=4yqughb9qrow
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Instagram
Hamshahri Dastan داستان همشهری
از اینکه هستیام بیوجودِ من به زندگی ادامه دهد حیران شدم. آنقدر به خلأ و سکون زل زدم که چشمم خسته شد. تصاویری شخصی لحظهای میدرخشید و بعد خاموش میشد. سکوت متراکم شد و در ذهنم آینهای بازماند که در تاریکی میدرخشید. برشی از «آینه» داستانی از احمد الخمیسی،…
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
حبيب افتراضي، رسَّام حقيقي
لم ألاحظ قبل الليلة أن دموعك ملونة
وأن للدم الذي يسيل في عروقك لون قوس قزح.
لم ألاحظ قبل الليلة
أن رأسك من غمام وجسدك من دخان.
لم ألاحظ ذلك كله إلا حين قلتَ لي أحبك ولم أصدقك.
وأحببتني لأنني لم أصدقك!
معك عرفت كيف تدوم اللحظة أبدية بطولها،
وكيف يكون الحبيب واحداً ومتعدداً في آن،
وكيف يصير الحب الافتراضي لوحة فنية خالدة.
🆔 @CTAFJ
معشوق خیالی، نقاش واقعی
پیش از امشب ندیده بودم که اشکهایت رنگین است،
و خونی که به رگهایت جاریست رنگ رنگینکمان دارد.
پیش از امشب ندیده بودم
که سرت از ابر و تنت از دود است.
وقتی که گفتی دوستت دارم و باورت نکردم، این همه را دیدم.
و باورت که نکردم، عاشقم شدی!
با تو فهمیدم که چگونه لحظه به درازای ابدیت ادامه مییابد،
و چگونه معشوق به آنی یکتا و بیشمار میگردد،
و چگونه عشق خیالی، تابلوی هنری جاودانی میشود.
شعر: #غادة_السمان
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
حبيب افتراضي، رسَّام حقيقي
لم ألاحظ قبل الليلة أن دموعك ملونة
وأن للدم الذي يسيل في عروقك لون قوس قزح.
لم ألاحظ قبل الليلة
أن رأسك من غمام وجسدك من دخان.
لم ألاحظ ذلك كله إلا حين قلتَ لي أحبك ولم أصدقك.
وأحببتني لأنني لم أصدقك!
معك عرفت كيف تدوم اللحظة أبدية بطولها،
وكيف يكون الحبيب واحداً ومتعدداً في آن،
وكيف يصير الحب الافتراضي لوحة فنية خالدة.
🆔 @CTAFJ
معشوق خیالی، نقاش واقعی
پیش از امشب ندیده بودم که اشکهایت رنگین است،
و خونی که به رگهایت جاریست رنگ رنگینکمان دارد.
پیش از امشب ندیده بودم
که سرت از ابر و تنت از دود است.
وقتی که گفتی دوستت دارم و باورت نکردم، این همه را دیدم.
و باورت که نکردم، عاشقم شدی!
با تو فهمیدم که چگونه لحظه به درازای ابدیت ادامه مییابد،
و چگونه معشوق به آنی یکتا و بیشمار میگردد،
و چگونه عشق خیالی، تابلوی هنری جاودانی میشود.
شعر: #غادة_السمان
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
Forwarded from پیوند نگار
#معرفی_کتاب
🆔 @CTAFJ
#رمان_درگاه_گچین
اثر: #احمد_سعداوی
ترجمه: #امل_نبهانی
#درباره_نویسنده
احمد سعداوی (۱۹۷۳)
نویسنده و شاعر عراقی متولد بغداد. آثارش برندهی جوایز بسیاری شده است؛ از جمله جایزهی بهترین رمان عربی در دبی برای رمان «سرزمین زیبا» سال ۲۰۰۴، جایزههای فستیوال بریتانیا سال ۲۰۱۰ برای رمان «او خواب میبیند یا بازی میکند یا میمیرد» به عنوان بهترین نویسندهی زیر چهل سال و جایزهی بوکر عربی سال ۲۰۱۴ برای رمان «فرانکشتاین در بغداد». رمان «باب الطباشیر با نام فارسی درگاه گچین» جدیدترین اثر این نویسنده است.
#برشی_از_رمان
اما تمام اینها نمیتواند عشق باشد. بیشتر شبیه تمرینهای ضروری برای درک و احساس عشق در زمان آیندهای که قلبت چنان بزرگ شود که عشق کودکانه و ساده و علاقهمندی به تصاویر هنرپیشگان، برای پر کردش کافی نباشد. عشقی که میتوانم به عنوان نخستین عشق واقعیام وصف کنم، تجربهای بود که سال سوم تحصیلاتم در تابستان سال ۱۹۹۳ (تقریبا ۹ سال پیش) با لیلا حمید در راهروی بخش سمعی و بصری دانشکدهی هنر داشتم.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
#رمان_درگاه_گچین
اثر: #احمد_سعداوی
ترجمه: #امل_نبهانی
#درباره_نویسنده
احمد سعداوی (۱۹۷۳)
نویسنده و شاعر عراقی متولد بغداد. آثارش برندهی جوایز بسیاری شده است؛ از جمله جایزهی بهترین رمان عربی در دبی برای رمان «سرزمین زیبا» سال ۲۰۰۴، جایزههای فستیوال بریتانیا سال ۲۰۱۰ برای رمان «او خواب میبیند یا بازی میکند یا میمیرد» به عنوان بهترین نویسندهی زیر چهل سال و جایزهی بوکر عربی سال ۲۰۱۴ برای رمان «فرانکشتاین در بغداد». رمان «باب الطباشیر با نام فارسی درگاه گچین» جدیدترین اثر این نویسنده است.
#برشی_از_رمان
اما تمام اینها نمیتواند عشق باشد. بیشتر شبیه تمرینهای ضروری برای درک و احساس عشق در زمان آیندهای که قلبت چنان بزرگ شود که عشق کودکانه و ساده و علاقهمندی به تصاویر هنرپیشگان، برای پر کردش کافی نباشد. عشقی که میتوانم به عنوان نخستین عشق واقعیام وصف کنم، تجربهای بود که سال سوم تحصیلاتم در تابستان سال ۱۹۹۳ (تقریبا ۹ سال پیش) با لیلا حمید در راهروی بخش سمعی و بصری دانشکدهی هنر داشتم.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
attach📎
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
شعر: #سعاد_الصباح
ترجمه: #اسماء_خواجه_زاده
یاسیِّدي:
سوف أظلُّ دائما ً أُقاتِلْ
من أجل ِأنْ تنتصِرَ الحیاةْ
وتورِق الأشجارُ في الغاباتْ
ویدخل الحبُّ إلى منازل ِ الأمواتْ
لاشيء غیر ُ الحُبُّ..
یستطیعُ أن یحرک الأمواتْ…
🆔 @CTAFJ
آقای من:
از مبارزه دست نخواهم کشید
تا زندگی پیروز شود
و درختان جنگل برگ بیاورند
و عشق به خانهی مردگان وارد شود
که تنها عشق میتواند
مردگان را به حرکت درآورد...
شعر: #سعاد_الصباح
ترجمه: #اسماء_خواجه_زاده
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
شعر: #سعاد_الصباح
ترجمه: #اسماء_خواجه_زاده
یاسیِّدي:
سوف أظلُّ دائما ً أُقاتِلْ
من أجل ِأنْ تنتصِرَ الحیاةْ
وتورِق الأشجارُ في الغاباتْ
ویدخل الحبُّ إلى منازل ِ الأمواتْ
لاشيء غیر ُ الحُبُّ..
یستطیعُ أن یحرک الأمواتْ…
🆔 @CTAFJ
آقای من:
از مبارزه دست نخواهم کشید
تا زندگی پیروز شود
و درختان جنگل برگ بیاورند
و عشق به خانهی مردگان وارد شود
که تنها عشق میتواند
مردگان را به حرکت درآورد...
شعر: #سعاد_الصباح
ترجمه: #اسماء_خواجه_زاده
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#شعری_از_ودیع_سعادة
🆔 @CTAFJ
إلى سركون بولص وبسّام حجّار
أعطني رداءك يا سركون
بردتُ
أدفئني قليلا بترابك
وأنعش هذا التراب يا بسّام
ادلق عليه
كأسك.
🆔 @CTAFJ
على المحطَّة قطارٌ بعد، اصعدا قبل أن يمضي
نذهب معاً في نزهة
نرى الغابات، نرى البطَّ في البحيرات، نرى البيوت وكيف
تطويها المسافات
وتطوي الساكنين فيها
لا يزال قطارٌ بعد
وبعده تقفل المحطَّة
اصعدا
فإن مضى هذا القطار
أين نقضي هذه الليلة؟
🆔 @CTAFJ
إنَّه القطار الأخير، اصعدا
قد نذهب في نزهة
قد نرى ذاك النبع الذي حلمنا به طويلاً
ينبثق من المياه الجوفيَّة لأحلامنا
اسعدْ يا سركون
قد يمرُّ هذا القطار في مدينتك
اصعد يا بسَّام
قد نرى مروة.
-------------------
به سارگون بولص و بسّام حجّار
سارگون! پالتوت را به من بده
یخ زدم
کمی با خاکت گرمم کن
و تو ای بسّام! این خاک را سر حال بیاور
جامت را
روی آن بریز.
🆔 @CTAFJ
هنوز در ایستگاه قطاری هست، پیش از آنکه برود، سوار شوید
تا با هم به گردش برویم
جنگلها و مرغابیهای دریاچهها را ببینیم و خانهها را که چگونه
مسافتها آنها را پنهان میکند
و ساکنان درونش را نهان میدارد
هنوز قطاری هست
و بعد از آن ایستگاه بسته میشود
سوار شوید
که اگر این قطار برود
شب را کجا به سر کنیم؟
🆔 @CTAFJ
این آخرین قطار است، سوار شوید
شاید به گردش برویم
شاید آن چشمه را ببینیم که زمانی دراز در آرزویش بودیم
چشمهای که از آبهای زیرزمینی رؤیاهایمان میجوشد
سارگون! سوار شو
شاید این قطار از شَهرت بگذرد
سوار شو بسّام!
شاید مروه را ببینیم.
شعر: #ودیع_سعادة
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
إلى سركون بولص وبسّام حجّار
أعطني رداءك يا سركون
بردتُ
أدفئني قليلا بترابك
وأنعش هذا التراب يا بسّام
ادلق عليه
كأسك.
🆔 @CTAFJ
على المحطَّة قطارٌ بعد، اصعدا قبل أن يمضي
نذهب معاً في نزهة
نرى الغابات، نرى البطَّ في البحيرات، نرى البيوت وكيف
تطويها المسافات
وتطوي الساكنين فيها
لا يزال قطارٌ بعد
وبعده تقفل المحطَّة
اصعدا
فإن مضى هذا القطار
أين نقضي هذه الليلة؟
🆔 @CTAFJ
إنَّه القطار الأخير، اصعدا
قد نذهب في نزهة
قد نرى ذاك النبع الذي حلمنا به طويلاً
ينبثق من المياه الجوفيَّة لأحلامنا
اسعدْ يا سركون
قد يمرُّ هذا القطار في مدينتك
اصعد يا بسَّام
قد نرى مروة.
-------------------
به سارگون بولص و بسّام حجّار
سارگون! پالتوت را به من بده
یخ زدم
کمی با خاکت گرمم کن
و تو ای بسّام! این خاک را سر حال بیاور
جامت را
روی آن بریز.
🆔 @CTAFJ
هنوز در ایستگاه قطاری هست، پیش از آنکه برود، سوار شوید
تا با هم به گردش برویم
جنگلها و مرغابیهای دریاچهها را ببینیم و خانهها را که چگونه
مسافتها آنها را پنهان میکند
و ساکنان درونش را نهان میدارد
هنوز قطاری هست
و بعد از آن ایستگاه بسته میشود
سوار شوید
که اگر این قطار برود
شب را کجا به سر کنیم؟
🆔 @CTAFJ
این آخرین قطار است، سوار شوید
شاید به گردش برویم
شاید آن چشمه را ببینیم که زمانی دراز در آرزویش بودیم
چشمهای که از آبهای زیرزمینی رؤیاهایمان میجوشد
سارگون! سوار شو
شاید این قطار از شَهرت بگذرد
سوار شو بسّام!
شاید مروه را ببینیم.
شعر: #ودیع_سعادة
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#ترجمهی_شعر
🆔 @CTAFJ
شعر: #محمد_الماغوط
«اليتيم»
آه
الحلم ...
الحلم ...
عربتي الذهبية الصلبة
تحطمتْ و تفرَّقَ شملُ عجلاتها كالغجر
في كل مكان
حلمتُ ذات ليلة بالربيع
وعندما استيقظت
كانت الزهور تغطي وسادتي
وحلمتُ مرةً بالبحر
وفي الصباح
كان فراشي مليئاً بالأصداف وزعائف السمك
ولكن عندما حلمت بالحرية
كانت الحراب
تطوّق عنقي كهالةِ المصباح.
فلن تجدوني بعد الآن...
في المرافئ أو بين القطارات
ستجدونني هناك ... في المكتبات العامة
نائماً على خرائط أوروبا
نومَ اليتيم على الرصيف
حيث فمي يلامس أكثر من نهر
ودموعي تسيل من قارةٍ إلى قارة.
شعر: #محمد_الماغوط
----------------
«یتیم»
آه
رؤیا...
رؤیا...
گاری محکم طلاییرنگم
شکست و مجموع چرخهایش پراکنده شد مثل کولیها
به هر جا.
شبی رؤیای بهار را دیدم
و بیدار که شدم
بالشم شکوفهپوش شده بود
و باری هم دریا به رؤیایم آمد
و سپیدهدم
بسترم پر از صدف و بالهماهی شده بود
اما آزادی را که به رؤیا دیدم
دشنهها
مثل هالهی چراغ دور گردنم را گرفته بود.
بعد از این دیگر مرا...
در بندرگاه یا که میان قطارها پیدا نمیکنید
آنجا پیدایم میکنید... در کتابخانههای عمومی
خفته روی نقشههای اروپا
مثل خواب یتیمی بهروی پیادهرو
که دهانم رودها را لمس میکند
و اشکهایم از قارهای به قارهای جاریست.
شعر: #محمد_الماغوط
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
شعر: #محمد_الماغوط
«اليتيم»
آه
الحلم ...
الحلم ...
عربتي الذهبية الصلبة
تحطمتْ و تفرَّقَ شملُ عجلاتها كالغجر
في كل مكان
حلمتُ ذات ليلة بالربيع
وعندما استيقظت
كانت الزهور تغطي وسادتي
وحلمتُ مرةً بالبحر
وفي الصباح
كان فراشي مليئاً بالأصداف وزعائف السمك
ولكن عندما حلمت بالحرية
كانت الحراب
تطوّق عنقي كهالةِ المصباح.
فلن تجدوني بعد الآن...
في المرافئ أو بين القطارات
ستجدونني هناك ... في المكتبات العامة
نائماً على خرائط أوروبا
نومَ اليتيم على الرصيف
حيث فمي يلامس أكثر من نهر
ودموعي تسيل من قارةٍ إلى قارة.
شعر: #محمد_الماغوط
----------------
«یتیم»
آه
رؤیا...
رؤیا...
گاری محکم طلاییرنگم
شکست و مجموع چرخهایش پراکنده شد مثل کولیها
به هر جا.
شبی رؤیای بهار را دیدم
و بیدار که شدم
بالشم شکوفهپوش شده بود
و باری هم دریا به رؤیایم آمد
و سپیدهدم
بسترم پر از صدف و بالهماهی شده بود
اما آزادی را که به رؤیا دیدم
دشنهها
مثل هالهی چراغ دور گردنم را گرفته بود.
بعد از این دیگر مرا...
در بندرگاه یا که میان قطارها پیدا نمیکنید
آنجا پیدایم میکنید... در کتابخانههای عمومی
خفته روی نقشههای اروپا
مثل خواب یتیمی بهروی پیادهرو
که دهانم رودها را لمس میکند
و اشکهایم از قارهای به قارهای جاریست.
شعر: #محمد_الماغوط
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#از_گوشه_و_کنار_ترجمه_۲۰
🆔 @CTAFJ
ترجمهی حال در موارد خروج از الگوی ساختاری یا معنایی معمول خود
۱- جملهی حاليهی معکوس:
در متون ادبی گاه نویسنده عکس رابطهی معمول الگوی حال یعنی (فعل اصلی + حال مفرد یا جملهی حالیه) را به کار میبرد که در ترجمه باید با در نظر گرفتن همان الگوی اصلی ترجمه کرد:
▪ «بكى و هو يحاول أن يشرح له ما جرى في مرفأ بيروت.»
«با گریه سعی میکرد ماجرای بندر بیروت را برایش شرح دهد.»
در ژرفساخت این جمله «بکی» جملهی حالیه است که در روساخت در جایگاه فعل اصلی قرار گرفته است. ترجمهی جمله با توجه به ژرفساخت انجام شده است.
▪ «خافت و هي تحاول أن تجد موضعا لقدمها.»
«با ترس سعی میکرد جاپایی برای خود پیدا کند.»
▪ «کانت تضحك ناظرة إلى الدجاج الخارج من القنّ.»
«با خنده مرغ بیرون مرغدانی را نگاه میکرد.»
۲- جملهی حالیه در معنایی غیر از قید حالت:
- قید تعجب:
▪ «سبعة لايکفيهم هذا طعاما و هم سبعون!»
«این غذا برای هفت نفر هم کم بود چه رسد به 70 نفر!»
- قید زمان:
▪ «حتّی و هي غائبة في أرض النوم ظلت تشعر بـ...»
«حتی وقتی کودکش غرق خواب بود احساس ... میکرد. »
▪ «علّمني الکتابة و أنا صغير.»
«بچه که بودم نوشتن یادم داد.»
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
ترجمهی حال در موارد خروج از الگوی ساختاری یا معنایی معمول خود
۱- جملهی حاليهی معکوس:
در متون ادبی گاه نویسنده عکس رابطهی معمول الگوی حال یعنی (فعل اصلی + حال مفرد یا جملهی حالیه) را به کار میبرد که در ترجمه باید با در نظر گرفتن همان الگوی اصلی ترجمه کرد:
▪ «بكى و هو يحاول أن يشرح له ما جرى في مرفأ بيروت.»
«با گریه سعی میکرد ماجرای بندر بیروت را برایش شرح دهد.»
در ژرفساخت این جمله «بکی» جملهی حالیه است که در روساخت در جایگاه فعل اصلی قرار گرفته است. ترجمهی جمله با توجه به ژرفساخت انجام شده است.
▪ «خافت و هي تحاول أن تجد موضعا لقدمها.»
«با ترس سعی میکرد جاپایی برای خود پیدا کند.»
▪ «کانت تضحك ناظرة إلى الدجاج الخارج من القنّ.»
«با خنده مرغ بیرون مرغدانی را نگاه میکرد.»
۲- جملهی حالیه در معنایی غیر از قید حالت:
- قید تعجب:
▪ «سبعة لايکفيهم هذا طعاما و هم سبعون!»
«این غذا برای هفت نفر هم کم بود چه رسد به 70 نفر!»
- قید زمان:
▪ «حتّی و هي غائبة في أرض النوم ظلت تشعر بـ...»
«حتی وقتی کودکش غرق خواب بود احساس ... میکرد. »
▪ «علّمني الکتابة و أنا صغير.»
«بچه که بودم نوشتن یادم داد.»
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#داستان_کوتاه
🆔 @CTAFJ
ترجمهی داستان کوتاه «نور»
اثر #احمد_الخمیسی
اندک افرادی داستان پیدایش لامپ الکتریکی را میدانند، منظور داستان واقعی است و نه داستان رایج. ریشهی آن به زمان قدیم برمیگردد، به زمانی که ماه با نورش الهامبخش بشر به طریق عشق و شعر بود و به راه خانهها وقت شامگاه. بعضی شبها ماه به زمین فرود میآمد و در این دریاچه یا آن یکی شنا میکرد و نورش روی سطح آن میدرخشید. صیادی عاشق آن نور جادویی شد و شبی پشت درختان در کمین ماه نشست و آن را با تور محکمی از روی سطح آب شکار کرد. ماه از احساسات عاشقان و اشعار اشتیاق بسیار داغ و درخشان بود؛ برای همین صیاد آن را روی زمین گذاشت تا که حرارتش کم شد و سپیدهدم با کلنگ بزرگی آن را به تکهپارههای کوچکی شکست و کارخانهها این پارهها را در جعبههای کاغذی گذاشتند و آن را به مردم فروختند «نور. نور». اینچنین بود که لامپ در هر خانهای پیدا شد. ماه به میلیاردها دارایی شخصی کوچک تقسیم شد و هر خانهای صاحب نور شد اما دیگر آسمان الهامگر راه عشق بر بشر نبود.
نویسنده: #احمد_الخمیسی
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
ترجمهی داستان کوتاه «نور»
اثر #احمد_الخمیسی
اندک افرادی داستان پیدایش لامپ الکتریکی را میدانند، منظور داستان واقعی است و نه داستان رایج. ریشهی آن به زمان قدیم برمیگردد، به زمانی که ماه با نورش الهامبخش بشر به طریق عشق و شعر بود و به راه خانهها وقت شامگاه. بعضی شبها ماه به زمین فرود میآمد و در این دریاچه یا آن یکی شنا میکرد و نورش روی سطح آن میدرخشید. صیادی عاشق آن نور جادویی شد و شبی پشت درختان در کمین ماه نشست و آن را با تور محکمی از روی سطح آب شکار کرد. ماه از احساسات عاشقان و اشعار اشتیاق بسیار داغ و درخشان بود؛ برای همین صیاد آن را روی زمین گذاشت تا که حرارتش کم شد و سپیدهدم با کلنگ بزرگی آن را به تکهپارههای کوچکی شکست و کارخانهها این پارهها را در جعبههای کاغذی گذاشتند و آن را به مردم فروختند «نور. نور». اینچنین بود که لامپ در هر خانهای پیدا شد. ماه به میلیاردها دارایی شخصی کوچک تقسیم شد و هر خانهای صاحب نور شد اما دیگر آسمان الهامگر راه عشق بر بشر نبود.
نویسنده: #احمد_الخمیسی
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#داستان_کوتاه_ضربة_مقص
🆔 @CTAFJ
#قسمت_اول
كالفراشة يلف يوسف الحلاق ويدور.
حول رأس الزبون يلف و يدور، والزبون في الرابعة عشرة من عمره، مراهق، فائر، كثيف الشعر، كبير الرأس، خفيف الشارب، تحت أنف سارح طويل غليظ التبة.
يوسف بيده اليمنى المقص وباليسرى المشط.
المقص رفيع الشفتين، تتناصلان في صوت حاد خاطف له ايقاع، يليق بقبلة الصلب على الصلب، والمشط أبيض، بل كان أبيض، رفيع الأسنان، وسخ المنابت، يتنقل بين أصابع يوسف ورأس المراهق في رشاقة وحرفنة.
الفوطة البيضاء الدَمُّور ملفوفة حول عنق الزبون في إهمال، ممّا سمح بسقوط الشعر في منطقة الظهر والقفا، وأنذر بملل وأكلان.
ورأس الزبون منكفئة وقفاه عريض مسلطح، فانغرزت عيونه في المسطح الأبيض المفرود على صدره وفخذيه.
للحظات تضايق الصبي وللحظات إنهمك في متابعة خصلات الشعر الفاحم الأسود المتناثرة في حلقات وعقد فوق الدمّور الأبيض. بدا التناقض كاسحا. الشعر ليل فاحم والقماش أبيض وناصع.
وأصابع يوسف منهمكة في القص والجز، وماكينة كالدودة تمضي فوق القفا تجتث منابت الشعر البُری تحت حردة القفا.
ما بين المرآة ورأس الزبون تنحصر حياة يوسف الحلاق. نصف متر أو أقل هي مساحته اليومية المقدرة له للعمل والنظر.
مهمّته الأساسية في الحياة الدنيا تقليم رءوس الآخرين. ومن التقليم تعلم الكثير.
تعلم أن هناك رءوسا تشبه الأقدام الآدمية أو الأحذية في أحسن الأحوال.
وتعلم أن هناك رءوسا تشبه أكياس الذهب. رءوسا مفلطحة عارية وأخرى مثقلة بالحكمة والألم.
و من هذه إلى تلك، يقص المقص ويدور، يتقافز ويتضامّ، ويتنافر غير منحاز لبغيته ومنتهاه التسوية في الرءوس، أي يجعلها كلها مستوية، آدمية، كالحديقة المشذبة.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
#قسمت_اول
كالفراشة يلف يوسف الحلاق ويدور.
حول رأس الزبون يلف و يدور، والزبون في الرابعة عشرة من عمره، مراهق، فائر، كثيف الشعر، كبير الرأس، خفيف الشارب، تحت أنف سارح طويل غليظ التبة.
يوسف بيده اليمنى المقص وباليسرى المشط.
المقص رفيع الشفتين، تتناصلان في صوت حاد خاطف له ايقاع، يليق بقبلة الصلب على الصلب، والمشط أبيض، بل كان أبيض، رفيع الأسنان، وسخ المنابت، يتنقل بين أصابع يوسف ورأس المراهق في رشاقة وحرفنة.
الفوطة البيضاء الدَمُّور ملفوفة حول عنق الزبون في إهمال، ممّا سمح بسقوط الشعر في منطقة الظهر والقفا، وأنذر بملل وأكلان.
ورأس الزبون منكفئة وقفاه عريض مسلطح، فانغرزت عيونه في المسطح الأبيض المفرود على صدره وفخذيه.
للحظات تضايق الصبي وللحظات إنهمك في متابعة خصلات الشعر الفاحم الأسود المتناثرة في حلقات وعقد فوق الدمّور الأبيض. بدا التناقض كاسحا. الشعر ليل فاحم والقماش أبيض وناصع.
وأصابع يوسف منهمكة في القص والجز، وماكينة كالدودة تمضي فوق القفا تجتث منابت الشعر البُری تحت حردة القفا.
ما بين المرآة ورأس الزبون تنحصر حياة يوسف الحلاق. نصف متر أو أقل هي مساحته اليومية المقدرة له للعمل والنظر.
مهمّته الأساسية في الحياة الدنيا تقليم رءوس الآخرين. ومن التقليم تعلم الكثير.
تعلم أن هناك رءوسا تشبه الأقدام الآدمية أو الأحذية في أحسن الأحوال.
وتعلم أن هناك رءوسا تشبه أكياس الذهب. رءوسا مفلطحة عارية وأخرى مثقلة بالحكمة والألم.
و من هذه إلى تلك، يقص المقص ويدور، يتقافز ويتضامّ، ويتنافر غير منحاز لبغيته ومنتهاه التسوية في الرءوس، أي يجعلها كلها مستوية، آدمية، كالحديقة المشذبة.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#ترجمه_داستان_کوتاه_شوک_قیچی
🆔 @CTAFJ
#قسمت_اول
یوسف سلمانی مثل پروانه میگردد و چرخ میزند.
دور سر مشتری میگردد و چرخ میزند، مشتری چهارده سالهی نوجوان، چالاک و پرمو، با سر بزرگ و سبیل کم زیر بینی افتادهی دراز عقابی.
یوسف قیچی را به دست راست دارد و شانه را به دست چپ.
قیچی تیغههای بلندی دارد که با صدایی تندوتیز و آهنگین به هم میخورند؛ گویی که فولاد بر فولاد بوسه می زند. شانه سفید است و البته سفید بوده است، با دندانههای بلند که تهشان کثیف است و بین انگشتان یوسف و سر نوجوان، بهگونهای چالاک و حرفهای جابجا میشود.
پیشبند نخی سفید سهلانگارانه دور گردن مشتری پیچیده شده؛ طوریکه مو به پشت و گردن مشتری ریخته و بیم کلافگی و خارش میرود.
سر مشتری خمیده و پشت گردنش پهن و عریض است و چشمانش به پارچهی پهنشدهی سفیدی دوخته شده که بر سینه و رانهایش کشیده شده است.
نوجوان لحظاتی احساس کلافگی کرد و لحظههایی چند مشغول تعقیب طرههای موی سیاه زغالی شد که حلقه حلقه و گره گره روی پارچهی نخی سفید پخش میشد. تناقض بدجور به چشم میزد. موی سیاه زغالین و پارچه سفید برفی.
انگشتان یوسف مشغول چیدن و بریدن بود و ماشین اصلاح مثل کِرم بر پس گردن نوجوان روان بود و ریشهموهای فرخوردهی زیر گودی پشت گردنش را میکَند.
زندگی یوسف سلمانی، محدود به فضای بین آینه و سر مشتری بود. فضایی نیم متری یا کمتر که سهم مقدر روزانهاش برای کار کردن و نگریستن بود.
ماموریت اصلی او در زندگانی دنیا، پیرایش موی دیگران بود و از همین پیرایش، فراوان یاد گرفته بود.
یاد گرفته بود که بعضی سرها شبیه پای انسان یا در بهترین حالت شبیه کفش است.
آموخته بود که برخی سرها به کیسههای طلا میمانَد. سرهایی پُرپَهنا و تهی و سرهایی سنگینبار از حکمت و رنج.
و از این سر تا آن یک، قیچی میچید و میچرخید، از هم برمیجست و به هم میپیوست و بیتوجه به هدفش از هم دور میشد، اینکه سر مشتریان را صاف کند یعنی همه را مثل باغ هرس شده یکدست بیمو و شبیه آدم کند.
ادامه دارد...
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
#قسمت_اول
یوسف سلمانی مثل پروانه میگردد و چرخ میزند.
دور سر مشتری میگردد و چرخ میزند، مشتری چهارده سالهی نوجوان، چالاک و پرمو، با سر بزرگ و سبیل کم زیر بینی افتادهی دراز عقابی.
یوسف قیچی را به دست راست دارد و شانه را به دست چپ.
قیچی تیغههای بلندی دارد که با صدایی تندوتیز و آهنگین به هم میخورند؛ گویی که فولاد بر فولاد بوسه می زند. شانه سفید است و البته سفید بوده است، با دندانههای بلند که تهشان کثیف است و بین انگشتان یوسف و سر نوجوان، بهگونهای چالاک و حرفهای جابجا میشود.
پیشبند نخی سفید سهلانگارانه دور گردن مشتری پیچیده شده؛ طوریکه مو به پشت و گردن مشتری ریخته و بیم کلافگی و خارش میرود.
سر مشتری خمیده و پشت گردنش پهن و عریض است و چشمانش به پارچهی پهنشدهی سفیدی دوخته شده که بر سینه و رانهایش کشیده شده است.
نوجوان لحظاتی احساس کلافگی کرد و لحظههایی چند مشغول تعقیب طرههای موی سیاه زغالی شد که حلقه حلقه و گره گره روی پارچهی نخی سفید پخش میشد. تناقض بدجور به چشم میزد. موی سیاه زغالین و پارچه سفید برفی.
انگشتان یوسف مشغول چیدن و بریدن بود و ماشین اصلاح مثل کِرم بر پس گردن نوجوان روان بود و ریشهموهای فرخوردهی زیر گودی پشت گردنش را میکَند.
زندگی یوسف سلمانی، محدود به فضای بین آینه و سر مشتری بود. فضایی نیم متری یا کمتر که سهم مقدر روزانهاش برای کار کردن و نگریستن بود.
ماموریت اصلی او در زندگانی دنیا، پیرایش موی دیگران بود و از همین پیرایش، فراوان یاد گرفته بود.
یاد گرفته بود که بعضی سرها شبیه پای انسان یا در بهترین حالت شبیه کفش است.
آموخته بود که برخی سرها به کیسههای طلا میمانَد. سرهایی پُرپَهنا و تهی و سرهایی سنگینبار از حکمت و رنج.
و از این سر تا آن یک، قیچی میچید و میچرخید، از هم برمیجست و به هم میپیوست و بیتوجه به هدفش از هم دور میشد، اینکه سر مشتریان را صاف کند یعنی همه را مثل باغ هرس شده یکدست بیمو و شبیه آدم کند.
ادامه دارد...
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#تعريب_شعر
🆔 @CTAFJ
یکدیگر را میشناسیم
روزی روی زمین دیدمت
من یک طرف زمین راه میرفتم
و تو یک طرف دیگرش
میتوانم بگویم چگونه بودی
آه، شبیه همهی زنهای دیگر بودی
ببین، هنوز صورتت را
به خاطر دارم
عصبی شدم
و از صمیم دل چیزهایی به تو گفتم
اما صدایم را نمیشنیدی
میان ما اتومبیلها میرفتند و میآمدند
و آبها بود و کوهها
و همهی زمین
به چشمهایم نگاه کردی
اما چه میدانستی
در نیمکرهی من
شب شده بود
دستت را بالا بردی ابری را نوازش کردی
دست انداختم روی شانهی یک برگ!
🆔 @CTAFJ
نحن نعرف بعضنا البعض
يوما ما رأيتك على الأرض
كنت أمشي على إحدى جهتي الأرض
وأنت تمشين على الجهة الأخرى
أستطيع أن أقول كيف كنتِ تبدين
آه! كنتِ تشبهين كلّ النساء الأخريات
أنظري، لاأزال أتذكّر وجهك للآن
لقد ألمّ بي الغضب
وقلت لك أشياء من أعماق قلبي
ولكنك لا تسمعين صوتي
كانت تفصلنا السيارات الذاهبة والآتية
والمياه والجبال
والأرض بأسرها
نظرتِ إلى عينيّ
ولكنك لم تكوني تعرفين
أنّ في نصف الكرة الأرضية الذي أنا فيه
كان قد حلّ الليل
رفعتِ يدك تداعبين غيمة
وأنا ألقيتُ يدي على كتف ورقة شجرة!
شعر: #مارین_سورسکو شاعر رومانیایی
ترجمهی فارسی: #سینا_کمالآبادی
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
یکدیگر را میشناسیم
روزی روی زمین دیدمت
من یک طرف زمین راه میرفتم
و تو یک طرف دیگرش
میتوانم بگویم چگونه بودی
آه، شبیه همهی زنهای دیگر بودی
ببین، هنوز صورتت را
به خاطر دارم
عصبی شدم
و از صمیم دل چیزهایی به تو گفتم
اما صدایم را نمیشنیدی
میان ما اتومبیلها میرفتند و میآمدند
و آبها بود و کوهها
و همهی زمین
به چشمهایم نگاه کردی
اما چه میدانستی
در نیمکرهی من
شب شده بود
دستت را بالا بردی ابری را نوازش کردی
دست انداختم روی شانهی یک برگ!
🆔 @CTAFJ
نحن نعرف بعضنا البعض
يوما ما رأيتك على الأرض
كنت أمشي على إحدى جهتي الأرض
وأنت تمشين على الجهة الأخرى
أستطيع أن أقول كيف كنتِ تبدين
آه! كنتِ تشبهين كلّ النساء الأخريات
أنظري، لاأزال أتذكّر وجهك للآن
لقد ألمّ بي الغضب
وقلت لك أشياء من أعماق قلبي
ولكنك لا تسمعين صوتي
كانت تفصلنا السيارات الذاهبة والآتية
والمياه والجبال
والأرض بأسرها
نظرتِ إلى عينيّ
ولكنك لم تكوني تعرفين
أنّ في نصف الكرة الأرضية الذي أنا فيه
كان قد حلّ الليل
رفعتِ يدك تداعبين غيمة
وأنا ألقيتُ يدي على كتف ورقة شجرة!
شعر: #مارین_سورسکو شاعر رومانیایی
ترجمهی فارسی: #سینا_کمالآبادی
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#از_گوشه_و_کنار_ترجمه
🆔 @CTAFJ
- نزيف الأنف: خوندماغ
- ارتفاع السكر في الدم: افزایش قند خون
- ارتفاع نسبة (معدل) الدهون في الدم: افزایش چربی خون
- ورم دست و پا: توّرم الأطراف
- خوابرفتگی دست و پا: خدر الأطراف (اليدين والقدمين)، التنميل في الأطراف، تنميل الأطراف
- گزگز (مورمور شدن، سوزن سوزن شدن) دست و پا: وخز الأطراف
- خونگیری: سحب الدم
- آزمایش خون: فحص الدم، تحليل الدم
- چکاپ دورهای: التحليل (الفحص) الدوري
- معاینه ته چشم: فحص قاع العين
- نوار قلب: رسم القلب، تخطيط القلب
- قند ناشتا: سكّر صائم
- قند غير ناشتا: سكّر فاطر
- رادیوگرافی سینه:أشعّة على الصدر، تصوير الصدر بالأشعّة السينية
- (اولترا) سونوگرافی شکم: موجات (فوق) صوتية على البطن، تصوير البطن بالموجات (فوق) الصوتية
- تست ورزش: اختبار إجهاد القلب
- کمخونی داسیشکل: فقر الدم المنجلي
- کمبود آهن: نقص الحدید
- گلبول قرمز (سفيد): كرية (كرة) الدم الحمراء (البيضاء)
- پلاکت خون: صفيحة دموية
- لختهی خون: خثرة (جلطة) دموية
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
- نزيف الأنف: خوندماغ
- ارتفاع السكر في الدم: افزایش قند خون
- ارتفاع نسبة (معدل) الدهون في الدم: افزایش چربی خون
- ورم دست و پا: توّرم الأطراف
- خوابرفتگی دست و پا: خدر الأطراف (اليدين والقدمين)، التنميل في الأطراف، تنميل الأطراف
- گزگز (مورمور شدن، سوزن سوزن شدن) دست و پا: وخز الأطراف
- خونگیری: سحب الدم
- آزمایش خون: فحص الدم، تحليل الدم
- چکاپ دورهای: التحليل (الفحص) الدوري
- معاینه ته چشم: فحص قاع العين
- نوار قلب: رسم القلب، تخطيط القلب
- قند ناشتا: سكّر صائم
- قند غير ناشتا: سكّر فاطر
- رادیوگرافی سینه:أشعّة على الصدر، تصوير الصدر بالأشعّة السينية
- (اولترا) سونوگرافی شکم: موجات (فوق) صوتية على البطن، تصوير البطن بالموجات (فوق) الصوتية
- تست ورزش: اختبار إجهاد القلب
- کمخونی داسیشکل: فقر الدم المنجلي
- کمبود آهن: نقص الحدید
- گلبول قرمز (سفيد): كرية (كرة) الدم الحمراء (البيضاء)
- پلاکت خون: صفيحة دموية
- لختهی خون: خثرة (جلطة) دموية
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#از_گوشه_و_کنار_ترجمه_۲۲
🆔 @CTAFJ
-الرقابة الذاتیة: خودسانسورى
-الحکم الذاتي: خودمختارى، خودگردانی، خودفرمانی
-الوعي الذاتي: خودآگاهى
-الاكتفاء الذاتي: خودکفایى
-التعلم الذاتي: خودآموزى
-الالتهام الذاتي: خودخواری (سلول)
-الاحتراق الذاتي: سوختن خودبخودی (انسان)
-التضحية بالذات: خودسوزی
-التقييم الذاتي: خودسنجی
-التوظيف الذاتي: خوداشتغالی
-الدعم الذاتي: خودحمایتی
-الشفقة الذاتية: خودترحمی
-الإيذاء الذاتي: خودزنی
-التنويم الايحائي الذاتي: خودهیپنوتیزمی
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
-الرقابة الذاتیة: خودسانسورى
-الحکم الذاتي: خودمختارى، خودگردانی، خودفرمانی
-الوعي الذاتي: خودآگاهى
-الاكتفاء الذاتي: خودکفایى
-التعلم الذاتي: خودآموزى
-الالتهام الذاتي: خودخواری (سلول)
-الاحتراق الذاتي: سوختن خودبخودی (انسان)
-التضحية بالذات: خودسوزی
-التقييم الذاتي: خودسنجی
-التوظيف الذاتي: خوداشتغالی
-الدعم الذاتي: خودحمایتی
-الشفقة الذاتية: خودترحمی
-الإيذاء الذاتي: خودزنی
-التنويم الايحائي الذاتي: خودهیپنوتیزمی
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#داستان_کوتاه_ضربة_مقص
🆔 @CTAFJ
#قسمت_دوم
يلتقي يوسف بالرأس الغزيرة الشعر، الكثيفة الظلمة، تضج بالفتوة والعمر، كما يلتقي بالرأس المرهقة المستكينة فوق العنق المتغضّن بالهم والغم.
وما أجمل اللقاء بالرءوس المراهقة، يقص قصّاً في الشعر الليل، يتساقط خصلات وعناقيد وحلقان فوق الفوطة البيضاء وتصير الرأس أفقا أسود لامعا، عند ذاك يستقر به إحساس بالإنجاز وبأنّه ردّ إلى الحضارة أحد شارديها؛ فهو لا يرى كمال الأبهة والنضارة إلا في قص الشعر، ولا يرى للرجل نظافة إلا في اللجوء إليه والاستسلام لرقصات مقصّه وقفزات مشطه، يطارد بهما الشعر الشيطاني أينما حلّ!
يفرح يوسف الحلاّق فرحة العيدين والمواسم حين تدخل محله رأس غجرية جديدة، فيمتلكه إحساس الفنان المقبل على رسم لوحة جديدة، ويتأهب للشعور تأهبه لعملية خطيرة، مما يجعل الزبون يفكر في عدم العودة إليه ثانية، وهو ما لا يفعله عادة، لأنّ النتيجة النهائية للحلاقة وما استتبعته من تعبئة فنية، تقنعه بأن يوسف فنان ضل الطريق إلى صالونات الحلاقة.
في هذه اللحظة بالضبط يشعر المراهق بالدوخة من أثر دوران يوسف حول رأسه كأنه مصارع، ثم يشعر بالقرف من أثر أنفاس البصارة المتصاعدة من جوفه على وجنتيه إذ ينزع عنهما الشعر الخفيف بفتلة حادة لاسعة، يهوي معها فم يوسف في موجات متتالية، يخطف فيها الشعر، ثم يحلق بعيدا؛ فيهوي منتزعا ثم ينقض ومع كل موجة، هبة بصارة غازية، تفغم أنف الفتى وتقرفه.
مال يتفادى الهبة الغازية القوية التي انفلتت من جوف يوسف إثر تجشئة عنيفة، فغضّ المقص حافة أذنه اليمنى، حيث كان يطارد حزمة شعر نابتة ما بين دوران الأذن والعظمة البارزة عادة خلفها.
صرخ المراهق متأفّفا ورمى يوسف بنظرة أودعها حنقه ودفع بطنه برفق وقال:
- ريحتك بصارة يا اُسطى!
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
#قسمت_دوم
يلتقي يوسف بالرأس الغزيرة الشعر، الكثيفة الظلمة، تضج بالفتوة والعمر، كما يلتقي بالرأس المرهقة المستكينة فوق العنق المتغضّن بالهم والغم.
وما أجمل اللقاء بالرءوس المراهقة، يقص قصّاً في الشعر الليل، يتساقط خصلات وعناقيد وحلقان فوق الفوطة البيضاء وتصير الرأس أفقا أسود لامعا، عند ذاك يستقر به إحساس بالإنجاز وبأنّه ردّ إلى الحضارة أحد شارديها؛ فهو لا يرى كمال الأبهة والنضارة إلا في قص الشعر، ولا يرى للرجل نظافة إلا في اللجوء إليه والاستسلام لرقصات مقصّه وقفزات مشطه، يطارد بهما الشعر الشيطاني أينما حلّ!
يفرح يوسف الحلاّق فرحة العيدين والمواسم حين تدخل محله رأس غجرية جديدة، فيمتلكه إحساس الفنان المقبل على رسم لوحة جديدة، ويتأهب للشعور تأهبه لعملية خطيرة، مما يجعل الزبون يفكر في عدم العودة إليه ثانية، وهو ما لا يفعله عادة، لأنّ النتيجة النهائية للحلاقة وما استتبعته من تعبئة فنية، تقنعه بأن يوسف فنان ضل الطريق إلى صالونات الحلاقة.
في هذه اللحظة بالضبط يشعر المراهق بالدوخة من أثر دوران يوسف حول رأسه كأنه مصارع، ثم يشعر بالقرف من أثر أنفاس البصارة المتصاعدة من جوفه على وجنتيه إذ ينزع عنهما الشعر الخفيف بفتلة حادة لاسعة، يهوي معها فم يوسف في موجات متتالية، يخطف فيها الشعر، ثم يحلق بعيدا؛ فيهوي منتزعا ثم ينقض ومع كل موجة، هبة بصارة غازية، تفغم أنف الفتى وتقرفه.
مال يتفادى الهبة الغازية القوية التي انفلتت من جوف يوسف إثر تجشئة عنيفة، فغضّ المقص حافة أذنه اليمنى، حيث كان يطارد حزمة شعر نابتة ما بين دوران الأذن والعظمة البارزة عادة خلفها.
صرخ المراهق متأفّفا ورمى يوسف بنظرة أودعها حنقه ودفع بطنه برفق وقال:
- ريحتك بصارة يا اُسطى!
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4