#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
شعر: #سریا_داوودی_حموله
مادر بزرگ از آیینه میگریزد
از سایههای جامانده
از خودم
دعا میکند
مرگ را ببرند
گوانتانامو چال کنند
هر پنجشنبه
حرفی در گوری پرتاب میکند
چه میداند
برای مرگ نام تازهای نداریم.
--------------
تهرب الجدّة من المرآة
من الظلال الباقية
مِن نفسي
تصلِّي
أن يذهبوا بالموت
ويدفنواه في غوانتانامو
كل يوم خميس
ترمي بحرف في قبر
من أين تعرف
أنّ للموت ليس عندنا اسم جديد.
شعر: #سریا_داوودی_حموله
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
شعر: #سریا_داوودی_حموله
مادر بزرگ از آیینه میگریزد
از سایههای جامانده
از خودم
دعا میکند
مرگ را ببرند
گوانتانامو چال کنند
هر پنجشنبه
حرفی در گوری پرتاب میکند
چه میداند
برای مرگ نام تازهای نداریم.
--------------
تهرب الجدّة من المرآة
من الظلال الباقية
مِن نفسي
تصلِّي
أن يذهبوا بالموت
ويدفنواه في غوانتانامو
كل يوم خميس
ترمي بحرف في قبر
من أين تعرف
أنّ للموت ليس عندنا اسم جديد.
شعر: #سریا_داوودی_حموله
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
Forwarded from انتشارات افراز
📚مروری بر رمان «اعترافات» نوشتهی ربیع جابر
آن روزها در جنگ داخلی کجا بودی؟
📖در ماه آوریل سال ۱۹۷۵، چند عضو سازمان آزادیبخش #فلسطین که نقشهی ترور رهبر حزب فالانژ لبنان را در سر داشتند، رو به کلیسایی مارونی در شهر بیروت آتش گشودند. نقشهی ترور نقش بر آب شد و رهبر فالانژها جان سالم به در برد، اما گلولهها کار خودشان را کردند و آتش بزرگتری به نام #جنگ داخلی #لبنان را برافروختند که تا ۱۵ سال بعد ادامه داشت. #ربیع_جابر، #نویسندهی برجستهی لبنانی در رمان کوتاه «#اعترافات» کوشیده است نگاهی دوباره به روزگار جنگ داخلی بیندازد. جابر در این #رمان که همچون دیگر اثر او، «#دروزیان_بلگراد – داستان #حنا_یعقوب»، با ترجمهی #فاطمه_جعفری و از سوی #انتشارات_افراز منتشر شده، با دلایل برافروختهشدن آتش جنگ و تجزیهوتحلیل پسزمینهی اجتماعی آن سروکار ندارد، بلکه سروقت آدمهایی میرود که شرایط آن روزگار را از نزدیک تجربه کردهاند و به تأثیر روانی وقایع بر زندگی و روح و روان آنها میپردازد. جعفری در مقدمهی کوتاه خود بر این رمان در این باره مینویسد: «اعترافات فاشسازی اثرات نامطلوب جنگهای داخلی بر افراد اجتماع است. آن که دست به کشتار میزند، درندهترین حیوان است که هم جان مقتولان را میستاند و هم بر روح و روان بازماندگان تیغ میکشد، و این دومی بهمراتب قتلی فجیعتر است که نتیجهاش سرایت بیماریِ درندهخویی به بازماندگان برای ادامهی حیات در این کارزار خونین و یا گرفتاری به انواع بیماریهای روحی چون افسردگی و اختلال هویت است.» ربیع جابر با انتشار رمان «اعترافات» نامزد دریافت #جایزهی_بوکر_ادبی در سال ۲۰۰۹ شد. همچنین #جایزهی_PEN در سال ۲۰۱۷ از سوی #انجمن_بینالمللی_قلم_آمریکا در شاخهی ترجمه به او و مترجم انگلیسیزبان رمان، #جیمز_ابوزید، تعلق گرفت. با هم سطرهای تکاندهندهی آغاز رمان «اعترافات» را میخوانیم:
🔹«پدرم مردم را میربود و آنها را میکشت. برادرم میگفت پدرم را دیده بود که در جنگ، از آدمی آشنا به شخصی ناشناس تبدیل میشد. این برادر بزرگ من است. برادر کوچکم را ندیدهام، عکسش را دیدهام، قیافهاش را میشناسم، در عکسها بیشتر شبیه من است تا برادر بزرگترم – شبیهام بود- به او برادر کوچکم میگویم و همهمان نیز در خانه او را به این اسم میخواندیم – در ذهنمان صداش میکردیم و حتی بیآنکه موقع حرفزدن اسمش را بر زبان بیاوریم، تصاویرش خانه را پر میکرد – چه داشتم میگفتم؟ به او برادر کوچکم میگویم، در حالی که برادر کوچکم نبود، اما کوچک بود؛ چون کوچک ماند، چون بزرگ نشد، چون بچه که بود، او را کشتند.
🔴 خرید از اپلیکیشن افراز با ۲۰درصد تخفیف
📲http://ebook.afrazbook.com
آن روزها در جنگ داخلی کجا بودی؟
📖در ماه آوریل سال ۱۹۷۵، چند عضو سازمان آزادیبخش #فلسطین که نقشهی ترور رهبر حزب فالانژ لبنان را در سر داشتند، رو به کلیسایی مارونی در شهر بیروت آتش گشودند. نقشهی ترور نقش بر آب شد و رهبر فالانژها جان سالم به در برد، اما گلولهها کار خودشان را کردند و آتش بزرگتری به نام #جنگ داخلی #لبنان را برافروختند که تا ۱۵ سال بعد ادامه داشت. #ربیع_جابر، #نویسندهی برجستهی لبنانی در رمان کوتاه «#اعترافات» کوشیده است نگاهی دوباره به روزگار جنگ داخلی بیندازد. جابر در این #رمان که همچون دیگر اثر او، «#دروزیان_بلگراد – داستان #حنا_یعقوب»، با ترجمهی #فاطمه_جعفری و از سوی #انتشارات_افراز منتشر شده، با دلایل برافروختهشدن آتش جنگ و تجزیهوتحلیل پسزمینهی اجتماعی آن سروکار ندارد، بلکه سروقت آدمهایی میرود که شرایط آن روزگار را از نزدیک تجربه کردهاند و به تأثیر روانی وقایع بر زندگی و روح و روان آنها میپردازد. جعفری در مقدمهی کوتاه خود بر این رمان در این باره مینویسد: «اعترافات فاشسازی اثرات نامطلوب جنگهای داخلی بر افراد اجتماع است. آن که دست به کشتار میزند، درندهترین حیوان است که هم جان مقتولان را میستاند و هم بر روح و روان بازماندگان تیغ میکشد، و این دومی بهمراتب قتلی فجیعتر است که نتیجهاش سرایت بیماریِ درندهخویی به بازماندگان برای ادامهی حیات در این کارزار خونین و یا گرفتاری به انواع بیماریهای روحی چون افسردگی و اختلال هویت است.» ربیع جابر با انتشار رمان «اعترافات» نامزد دریافت #جایزهی_بوکر_ادبی در سال ۲۰۰۹ شد. همچنین #جایزهی_PEN در سال ۲۰۱۷ از سوی #انجمن_بینالمللی_قلم_آمریکا در شاخهی ترجمه به او و مترجم انگلیسیزبان رمان، #جیمز_ابوزید، تعلق گرفت. با هم سطرهای تکاندهندهی آغاز رمان «اعترافات» را میخوانیم:
🔹«پدرم مردم را میربود و آنها را میکشت. برادرم میگفت پدرم را دیده بود که در جنگ، از آدمی آشنا به شخصی ناشناس تبدیل میشد. این برادر بزرگ من است. برادر کوچکم را ندیدهام، عکسش را دیدهام، قیافهاش را میشناسم، در عکسها بیشتر شبیه من است تا برادر بزرگترم – شبیهام بود- به او برادر کوچکم میگویم و همهمان نیز در خانه او را به این اسم میخواندیم – در ذهنمان صداش میکردیم و حتی بیآنکه موقع حرفزدن اسمش را بر زبان بیاوریم، تصاویرش خانه را پر میکرد – چه داشتم میگفتم؟ به او برادر کوچکم میگویم، در حالی که برادر کوچکم نبود، اما کوچک بود؛ چون کوچک ماند، چون بزرگ نشد، چون بچه که بود، او را کشتند.
🔴 خرید از اپلیکیشن افراز با ۲۰درصد تخفیف
📲http://ebook.afrazbook.com
#نگاهی_به_رمان_برگزیده_بوکر_عربی
🆔 @CTAFJ
به قلم: #حمید_نورشمسی
https://www.mehrnews.com/news/4315876/به-سیاهی-جنگ-به-تلخی-اعترافات
مترجم: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
به قلم: #حمید_نورشمسی
https://www.mehrnews.com/news/4315876/به-سیاهی-جنگ-به-تلخی-اعترافات
مترجم: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
نگاهی به رمان برگزیده بوکر عربی به سیاهی جنگ به تلخی اعترافات
«اعترافات» روایتی تلخ اما خواندنی است از جنگ؛ جنگی که حاضران در آن تنها جنگجویانی هستند که از همان ابتدا میدانند سرنوشتی جز سیاهی و تباهی در انتظار آنها نیست.
#شعری_از_ودیع_سعادة
🆔 @CTAFJ
بقلیل من الحطب
بقليل من الدخان
بقليل من الدخان
أحيي الآن ذكرى الشجر
ذكرى غابات كثيرة نبتت في ذاك الماضي في رأسي
وكنتُ طيورها
وحطَّابها
والمشتعلين في مواقدها.
🆔 @CTAFJ
شجرٌ أحاول الآن بقليل من الحطب إحياء ذكراه
ذكرى طير ملوَّن حطَّ على غصن أمامي وطار
ذكرى سُحْلية على صخرة ليتني استلقيتُ قربها قليلاً
ذكرى ثمار حسبتُها أفئدةً
وأفئدةً حسبتُها ثماراً وقطفتُها
وإلى الآن لا أعرف ماذا أفعل
بدم تلك الغصون.
🆔 @CTAFJ
بقليل من الحطب المتبقّي في قلبي
أشعل سيجارة
وأرى في دخانها رفاقي
الذين ماتوا سكارى على الطرقات
الذين عبروا النهر بلحظة واقتادوا اليباس في تجوالهم كي يكون لهم رفيق
الذين نخروا في عروقهم أخيلةً علَّ الدم الضجر في شرايينهم لا يبقى وحيداً في الليل الطويل
رفاقي
الذين في عيونهم طرقات
وقطارات
لا تتوقف في محطَّة
🆔 @CTAFJ
الذين تركوا المفاتيح في الداخل وصفقوا الباب و مشوا
وفي بحار نظراتهم وُلدت أسماك غريبة
وصنَّارات
رموها
واصطادوا عيونهم.
🆔 @CTAFJ
من الحطب المتبقّي من غابات ماضٍ بعيد
أُشعل سيجارة
وأحاول أن أختبئ تحت دخانها
وأخبّئ معي موتى لا يُحصون
تحت دخان سجارة أخبّئ موتى وأخبّئ أحياءً كي لا يموتوا
أحاول أن أطرد الموت
بدخان.
🆔 @CTAFJ
بالحطب المتبقّي
بالدخان المتبقّي
أحيي ذكرى شجر وناس
تعانقوا
وصاروا دخاناً.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
بقلیل من الحطب
بقليل من الدخان
بقليل من الدخان
أحيي الآن ذكرى الشجر
ذكرى غابات كثيرة نبتت في ذاك الماضي في رأسي
وكنتُ طيورها
وحطَّابها
والمشتعلين في مواقدها.
🆔 @CTAFJ
شجرٌ أحاول الآن بقليل من الحطب إحياء ذكراه
ذكرى طير ملوَّن حطَّ على غصن أمامي وطار
ذكرى سُحْلية على صخرة ليتني استلقيتُ قربها قليلاً
ذكرى ثمار حسبتُها أفئدةً
وأفئدةً حسبتُها ثماراً وقطفتُها
وإلى الآن لا أعرف ماذا أفعل
بدم تلك الغصون.
🆔 @CTAFJ
بقليل من الحطب المتبقّي في قلبي
أشعل سيجارة
وأرى في دخانها رفاقي
الذين ماتوا سكارى على الطرقات
الذين عبروا النهر بلحظة واقتادوا اليباس في تجوالهم كي يكون لهم رفيق
الذين نخروا في عروقهم أخيلةً علَّ الدم الضجر في شرايينهم لا يبقى وحيداً في الليل الطويل
رفاقي
الذين في عيونهم طرقات
وقطارات
لا تتوقف في محطَّة
🆔 @CTAFJ
الذين تركوا المفاتيح في الداخل وصفقوا الباب و مشوا
وفي بحار نظراتهم وُلدت أسماك غريبة
وصنَّارات
رموها
واصطادوا عيونهم.
🆔 @CTAFJ
من الحطب المتبقّي من غابات ماضٍ بعيد
أُشعل سيجارة
وأحاول أن أختبئ تحت دخانها
وأخبّئ معي موتى لا يُحصون
تحت دخان سجارة أخبّئ موتى وأخبّئ أحياءً كي لا يموتوا
أحاول أن أطرد الموت
بدخان.
🆔 @CTAFJ
بالحطب المتبقّي
بالدخان المتبقّي
أحيي ذكرى شجر وناس
تعانقوا
وصاروا دخاناً.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#ترجمه_شعر
#ودیع_سعادة
🆔 @CTAFJ
با اندکی هیزم
با اندکی دود
با اندکی هیزم
یاد درختان را اینک زنده میکنم
یاد جنگلهای بسیاری که در آن گذشتهها، در سرم رویید
و من پرندههایش بودم
و هیزمفروشش
و آتشگرفتگان در اجاقهایش.
🆔 @CTAFJ
درختانی که اینک با اندک هیزمی سعی دارم یادشان را زنده کنم
یاد پرندهای رنگارنگ که بر شاخهای پیش رویم فرود آمد و پرواز کرد
یاد مارمولکی روی یک سنگ که ای کاش کمی کنارش دراز میکشیدم
یاد میوههایی که آنها را قلب انگاشتم
و قلبهایی که میوه تصورشان کردم و چیدمشان
و تا امروز نمیدانم که چه کنم من
با خون آن شاخهها.
🆔 @CTAFJ
با اندک هیزم بازمانده در قلبم
سیگاری آتش میزنم
و در دودش دوستانم را میبینم
که به روی جادهها مست جان دادند
همانها که به آنی از رود گذشتند و خشکسالی را در گردششان، با خود بردند تا رفیقی داشته باشند
همانها که جرعهای از وهموخیال به عروقشان کشیدند تا خونِ بیقرار درون رگهاشان، در شب طولانی تنها نماند
دوستانم
که در چشمانشان راههایی بود
و قطارهایی که در ایستگاهی توقف نمیکرد
🆔 @CTAFJ
آنها که کلید را داخل جا گذاشتند و در را بستند و رفتند
و در دریای نگاهشان، ماهیهای عجیبی زاده شد
و قلابهایی که
انداختند
و چشمهای خود را صید کردند.
🆔 @CTAFJ
از هیزم بازمانده از جنگلهای گذشتهای دور
سیگاری آتش میزنم
و سعی می کنم زیر دودش پنهان شوم
و مردگان بیشماری را نیز به همراه خودم پنهان میکنم
زیر دود یک سیگار، مردگان را پنهان میکنم و همینطور زندگان را، تا که نمیرند
سعی دارم مرگ را برانم
با دود.
🆔 @CTAFJ
با هیزم بازمانده
با دود بازمانده
یاد درختان و مردمی را زنده میکنم که
یکدیگر را در آغوش کشیدند
و دود شدند.
شعر: #ودیع_سعادة
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ودیع_سعادة
🆔 @CTAFJ
با اندکی هیزم
با اندکی دود
با اندکی هیزم
یاد درختان را اینک زنده میکنم
یاد جنگلهای بسیاری که در آن گذشتهها، در سرم رویید
و من پرندههایش بودم
و هیزمفروشش
و آتشگرفتگان در اجاقهایش.
🆔 @CTAFJ
درختانی که اینک با اندک هیزمی سعی دارم یادشان را زنده کنم
یاد پرندهای رنگارنگ که بر شاخهای پیش رویم فرود آمد و پرواز کرد
یاد مارمولکی روی یک سنگ که ای کاش کمی کنارش دراز میکشیدم
یاد میوههایی که آنها را قلب انگاشتم
و قلبهایی که میوه تصورشان کردم و چیدمشان
و تا امروز نمیدانم که چه کنم من
با خون آن شاخهها.
🆔 @CTAFJ
با اندک هیزم بازمانده در قلبم
سیگاری آتش میزنم
و در دودش دوستانم را میبینم
که به روی جادهها مست جان دادند
همانها که به آنی از رود گذشتند و خشکسالی را در گردششان، با خود بردند تا رفیقی داشته باشند
همانها که جرعهای از وهموخیال به عروقشان کشیدند تا خونِ بیقرار درون رگهاشان، در شب طولانی تنها نماند
دوستانم
که در چشمانشان راههایی بود
و قطارهایی که در ایستگاهی توقف نمیکرد
🆔 @CTAFJ
آنها که کلید را داخل جا گذاشتند و در را بستند و رفتند
و در دریای نگاهشان، ماهیهای عجیبی زاده شد
و قلابهایی که
انداختند
و چشمهای خود را صید کردند.
🆔 @CTAFJ
از هیزم بازمانده از جنگلهای گذشتهای دور
سیگاری آتش میزنم
و سعی می کنم زیر دودش پنهان شوم
و مردگان بیشماری را نیز به همراه خودم پنهان میکنم
زیر دود یک سیگار، مردگان را پنهان میکنم و همینطور زندگان را، تا که نمیرند
سعی دارم مرگ را برانم
با دود.
🆔 @CTAFJ
با هیزم بازمانده
با دود بازمانده
یاد درختان و مردمی را زنده میکنم که
یکدیگر را در آغوش کشیدند
و دود شدند.
شعر: #ودیع_سعادة
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#أقولك_إيه
#حمزة_نمرة
آهنگساز، خواننده و نوازندهی گیتار مصری
این ویدئو در روز اول بیش از نیم ملیون بازدید در یوتیوب داشته است.
♐️ https://t.me/CTAFJ
#حمزة_نمرة
آهنگساز، خواننده و نوازندهی گیتار مصری
این ویدئو در روز اول بیش از نیم ملیون بازدید در یوتیوب داشته است.
♐️ https://t.me/CTAFJ
#أقولك_إيه
#حمزة_نمرة
🆔 @CTAFJ
ومن امته ما بينا خلاف أنا وأنت ولمّا تشوفني او أشوفك نبص بعيد
ومش معقول هيبقى كل واحد مننا فى سكة غريب الحال ودا احساس علينا جديد
وأقولك إيه طريق الكره أخرته إيه وهي قلوبنا ماتت ليه!
لفين هنروح ما بينا شيطان أملنا يا وطن خلصان
محدّش فينا مش خسران ولا مجروح
بيألمنا شعور إنك قدرت فى لحظه تظلمني
تنام مرتاح وأنا منّك دموعي تزيد
بأي أساس تقابل بسمتي برصاص وليه بإيدك تخلّي بكل عيلة شهيد
وأقولك إيه طريق الكره أخرته إيه وهي قلوبنا ماتت ليه!
لفين هنروح ما بينا شيطان أملنا يا وطن خلصان
محدّش فينا مش خسران ولا مجروح
صحاب وجيران معاك ع الحلوه والمُرّه بقالنا سنين
وزيك ع الوطن قلبي اكيد محروق
وإيه بعدين مودّينا طريقنا لفين يا خوفى علينا من بُكره وامته نفوق
وأقولك إيه طريق الكره أخرته إيه وهي قلوبنا ماتت ليه!
لفين هنروح ما بينا شيطان أملنا يا وطن خلصان
محدّش فينا مش خسران ولا مجروح
#حمزة_نمرة
♐️ https://t.me/CTAFJ
#حمزة_نمرة
🆔 @CTAFJ
ومن امته ما بينا خلاف أنا وأنت ولمّا تشوفني او أشوفك نبص بعيد
ومش معقول هيبقى كل واحد مننا فى سكة غريب الحال ودا احساس علينا جديد
وأقولك إيه طريق الكره أخرته إيه وهي قلوبنا ماتت ليه!
لفين هنروح ما بينا شيطان أملنا يا وطن خلصان
محدّش فينا مش خسران ولا مجروح
بيألمنا شعور إنك قدرت فى لحظه تظلمني
تنام مرتاح وأنا منّك دموعي تزيد
بأي أساس تقابل بسمتي برصاص وليه بإيدك تخلّي بكل عيلة شهيد
وأقولك إيه طريق الكره أخرته إيه وهي قلوبنا ماتت ليه!
لفين هنروح ما بينا شيطان أملنا يا وطن خلصان
محدّش فينا مش خسران ولا مجروح
صحاب وجيران معاك ع الحلوه والمُرّه بقالنا سنين
وزيك ع الوطن قلبي اكيد محروق
وإيه بعدين مودّينا طريقنا لفين يا خوفى علينا من بُكره وامته نفوق
وأقولك إيه طريق الكره أخرته إيه وهي قلوبنا ماتت ليه!
لفين هنروح ما بينا شيطان أملنا يا وطن خلصان
محدّش فينا مش خسران ولا مجروح
#حمزة_نمرة
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
Forwarded from جهان شعر و ترجمه
▫️🍂
🍂 @jahan_tarjome
نمیدانستم که نامههای عاشقانه
ممکن است به بمبهای ساعتی تبدیل شوند
و اگر به آنها دست بزنم منفجر میشوند
نمیدانستم که جملات عاشقانه
ممکن است به گیوتینی تبدیل شوند
نمیدانستم که انسان
با خواندن نامه عاشقانه
میتواند زندگی کند
واگر دوباره آنها را بخواند
ممکن است بمیرد▫️
▪️▪️▪️▪️▪️▪️
لم أكن أعرف أن رسائل الحب
يمكن أن تتحول إلى ألغام موقوتة
تنفجر بي إذا لمستها
لم أكن أعرف أن عبارات العشق
يمكن أن تأخذ شكل المقصله
لم أكن أعرف أن الإنسان
يمكن أن يعيش إذا قرأ رسالة حب
ويمكن أن يموت إذا أعاد قرائتها▫️
📝شاعر: #سعاد_الصباح (کویت)
📝برگردان: #مژده_پاکسرشت
#شعر_عربی
#کانال_جهان_شعر_و_ترجمه↙️
|🍂|🆔 @jahan_tarjome
🍂 @jahan_tarjome
نمیدانستم که نامههای عاشقانه
ممکن است به بمبهای ساعتی تبدیل شوند
و اگر به آنها دست بزنم منفجر میشوند
نمیدانستم که جملات عاشقانه
ممکن است به گیوتینی تبدیل شوند
نمیدانستم که انسان
با خواندن نامه عاشقانه
میتواند زندگی کند
واگر دوباره آنها را بخواند
ممکن است بمیرد▫️
▪️▪️▪️▪️▪️▪️
لم أكن أعرف أن رسائل الحب
يمكن أن تتحول إلى ألغام موقوتة
تنفجر بي إذا لمستها
لم أكن أعرف أن عبارات العشق
يمكن أن تأخذ شكل المقصله
لم أكن أعرف أن الإنسان
يمكن أن يعيش إذا قرأ رسالة حب
ويمكن أن يموت إذا أعاد قرائتها▫️
📝شاعر: #سعاد_الصباح (کویت)
📝برگردان: #مژده_پاکسرشت
#شعر_عربی
#کانال_جهان_شعر_و_ترجمه↙️
|🍂|🆔 @jahan_tarjome
#ترجمهی_شعر
🆔 @CTAFJ
شعر: #محمد_الماغوط
«الغابة»
مغريةٌ كلماتُ الوداع
مغرية.. مغرية كزجاجة السُّم
في راحة القائد المنهزم
ولكنها قاضيةٌ يا حبيبتي
إنها تضربُ رأسي
كما تضربُ الحِمَمُ جدار البركان
أقول ذَهَبَتْ
فلتذهبْ
ليست أكثرَ خلوداً من المذابح والحضارات
ولكن
كلما حزمتُ أمتعتي وحاولت الفرار
يقبضُ عليَّ حبُّك كذراع الميت
كالستائرِ الغامضة في أفلام الرعب.
من أغلق كل هذه الأبواب والنوافذ
وترك دمي وحيداً في العراء
ينبح كجروٍ أحمرَ في أزقةِ العروق البشرية؟
أنت.
من كسى جلدكِ بالقبلات
وزيَّنه كالستائر الأندلسية
بالشعر والدموع وطعنات السياط؟
أنا.
أنا وأنت يا حبيبتي
حطَّابان مقروران في غابة بائسة
كل منهما يحمل فأساً قاطعة
كحد السيف
ويهوي عليها شجرة بعد شجرة
وغصناً بعد غصن
دون أن ندري
أنّ هذه الغابة هي.. «حبنا».
شعر: #محمد_الماغوط
----------------
«جنگل»
وسوسهانگیز است واژههای بدرود
اغواگر... و وسوسهآمیز مثل شیشهای سَم
در دستان فرمانده شکستخورده
اما کشنده، ای محبوب من!
این واژگان به سرم میکوبد
مثل کوبش گدازهها بر دیوارهی آتشفشان
میگویم او رفته است
بگذار برود
جاودانهتر از قربانگاهها و تمدنها که نیست
اما
هربار که باروبندیلم را بسته و سعی در فرار داشتهام
عشقت مثل بازوان مرده به من میآویزد
مثل پردههای اسرارآمیز در فیلمهای ترسناک.
چهکسی تمام این درها و پنجرهها را بسته است
و خون مرا تنها در این فراخنای واگذارده
تا مثل تولهسگ موقرمزی در کوچههای رگهای بشری عوعو کند؟
تو.
چه کسی پوستت را بوسهپوش کرده
و آن را مثل پردههای اندلسی
با شعر و اشک و زخم تازیانهها زینت داده است؟
من.
من و تو ای محبوب من
دو هیزمکش سرمازده در جنگلی سِتَروَنیم
که در دستانمان تبری تیز داریم
مثل لبهی شمشیر
و آن را بر یکایک درختان فرود میآوریم
و بر تکتک شاخهها
بیآنکه بدانیم
این جنگل، درواقع... «عشق ماست».
شعر: #محمد_الماغوط
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
شعر: #محمد_الماغوط
«الغابة»
مغريةٌ كلماتُ الوداع
مغرية.. مغرية كزجاجة السُّم
في راحة القائد المنهزم
ولكنها قاضيةٌ يا حبيبتي
إنها تضربُ رأسي
كما تضربُ الحِمَمُ جدار البركان
أقول ذَهَبَتْ
فلتذهبْ
ليست أكثرَ خلوداً من المذابح والحضارات
ولكن
كلما حزمتُ أمتعتي وحاولت الفرار
يقبضُ عليَّ حبُّك كذراع الميت
كالستائرِ الغامضة في أفلام الرعب.
من أغلق كل هذه الأبواب والنوافذ
وترك دمي وحيداً في العراء
ينبح كجروٍ أحمرَ في أزقةِ العروق البشرية؟
أنت.
من كسى جلدكِ بالقبلات
وزيَّنه كالستائر الأندلسية
بالشعر والدموع وطعنات السياط؟
أنا.
أنا وأنت يا حبيبتي
حطَّابان مقروران في غابة بائسة
كل منهما يحمل فأساً قاطعة
كحد السيف
ويهوي عليها شجرة بعد شجرة
وغصناً بعد غصن
دون أن ندري
أنّ هذه الغابة هي.. «حبنا».
شعر: #محمد_الماغوط
----------------
«جنگل»
وسوسهانگیز است واژههای بدرود
اغواگر... و وسوسهآمیز مثل شیشهای سَم
در دستان فرمانده شکستخورده
اما کشنده، ای محبوب من!
این واژگان به سرم میکوبد
مثل کوبش گدازهها بر دیوارهی آتشفشان
میگویم او رفته است
بگذار برود
جاودانهتر از قربانگاهها و تمدنها که نیست
اما
هربار که باروبندیلم را بسته و سعی در فرار داشتهام
عشقت مثل بازوان مرده به من میآویزد
مثل پردههای اسرارآمیز در فیلمهای ترسناک.
چهکسی تمام این درها و پنجرهها را بسته است
و خون مرا تنها در این فراخنای واگذارده
تا مثل تولهسگ موقرمزی در کوچههای رگهای بشری عوعو کند؟
تو.
چه کسی پوستت را بوسهپوش کرده
و آن را مثل پردههای اندلسی
با شعر و اشک و زخم تازیانهها زینت داده است؟
من.
من و تو ای محبوب من
دو هیزمکش سرمازده در جنگلی سِتَروَنیم
که در دستانمان تبری تیز داریم
مثل لبهی شمشیر
و آن را بر یکایک درختان فرود میآوریم
و بر تکتک شاخهها
بیآنکه بدانیم
این جنگل، درواقع... «عشق ماست».
شعر: #محمد_الماغوط
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#ترجمه_داستان_کوتاه
«الکأس العاشرة»
اثر: #احمد_القاضی
ترجمه: #فاطمه_جعفری
🆔 @CTAFJ
پیالهی دهم
تمام دلمشغولیاش، فقط این است که تقدیر به او مهلت دهد تا ثوابهایش بیشتر از گناهانش شود... نمیخواهد سرنوشت نهاییاش بعد از مرگ به آتش ختم شود... این را در آن شبِ همنشینیمان که پنجمین پیالهی شراب در دستش بود، با صدای بلند به من میگفت... بعد از سرکشیدن کامل پیاله، قسم خورد که هرگز دوباره لب به شراب نخواهد زد... پیاله را با تمام توان به میز جلویش کوبید... صورتش را روی میز خم کرد... و شروع به گریستن کرد... اشک از چشمانش فرومیریخت... و از خدای تبارکوتعالی طلب مغفرت میکرد... چنان گریهوزاری درازی کرد که دلم برایش سوخت... بعد سرش را بالا گرفت و به میفروش نگریست... پیالهی ششم را خواست... چنین میانگاشتم که انگار میفروش آن پیاله را پیشتر آماده کرده بود... احساس کردم دست لطیفی صورتم را به راست چرخاند... لعنت به تو... همان دختری که هر روز با من همنشینی میکند... فکر میکند با نوازشهای بیشرمانهی آرامنیافتنیاش، خوشحالم میکند... نمیدانم که آیا حس میکند از او چندشم میشود یا نه؟ چون با وجود سفیدی ناب و توجهی که به خودش و موها و آن لباسهای زیبا و تحریکآمیزش دارد، احساس میکنم که با سطل زبالهای معاشرت میکنم... وقتی که داشت من را میبوسید، نزدیک بود بالا بیاورم.
موفق شدم صورتم را از او دور کنم... دوباره به دوستم نگاه کردم... بدتر از بار قبل گریه میکرد... میترسید که خداوند او را در آن وضعیتی که هست و گناهانش بیش از ثوابهای اوست، قبض روح کند... دختر دوباره صورتم را گرفت... نفرتم از او بیش از پیش شد... من نیز میترسیدم که تقدیر مهلتم ندهد و بیهیچ ثوابی بمیرم... نزدیک بود که یک سیلی حوالی صورتش کنم تا رهایم کند... دوستم را دیدم که سرش را بالا گرفت و به میفروش نگاه انداخت... پیالهی هفتم را خواست... چشمم به میفروش افتاد که پیشاپیش پیالهی هشتم را آماده میکرد... دختر مرا به اتاقش دعوت کرد و من عملا با او رفتم... یک ربع بعد مثل عادت همیشگیام تلوتلوخوران از اتاق بیرون آمدم... میترسیدم تقدیر مهلتم ندهد و بیهیچ ثوابی بمیرم... با دیدن میفروش که پیالهی دهم را میریخت، لبخند زدم.
نویسنده: #احمد_القاضی
مترجم: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
«الکأس العاشرة»
اثر: #احمد_القاضی
ترجمه: #فاطمه_جعفری
🆔 @CTAFJ
پیالهی دهم
تمام دلمشغولیاش، فقط این است که تقدیر به او مهلت دهد تا ثوابهایش بیشتر از گناهانش شود... نمیخواهد سرنوشت نهاییاش بعد از مرگ به آتش ختم شود... این را در آن شبِ همنشینیمان که پنجمین پیالهی شراب در دستش بود، با صدای بلند به من میگفت... بعد از سرکشیدن کامل پیاله، قسم خورد که هرگز دوباره لب به شراب نخواهد زد... پیاله را با تمام توان به میز جلویش کوبید... صورتش را روی میز خم کرد... و شروع به گریستن کرد... اشک از چشمانش فرومیریخت... و از خدای تبارکوتعالی طلب مغفرت میکرد... چنان گریهوزاری درازی کرد که دلم برایش سوخت... بعد سرش را بالا گرفت و به میفروش نگریست... پیالهی ششم را خواست... چنین میانگاشتم که انگار میفروش آن پیاله را پیشتر آماده کرده بود... احساس کردم دست لطیفی صورتم را به راست چرخاند... لعنت به تو... همان دختری که هر روز با من همنشینی میکند... فکر میکند با نوازشهای بیشرمانهی آرامنیافتنیاش، خوشحالم میکند... نمیدانم که آیا حس میکند از او چندشم میشود یا نه؟ چون با وجود سفیدی ناب و توجهی که به خودش و موها و آن لباسهای زیبا و تحریکآمیزش دارد، احساس میکنم که با سطل زبالهای معاشرت میکنم... وقتی که داشت من را میبوسید، نزدیک بود بالا بیاورم.
موفق شدم صورتم را از او دور کنم... دوباره به دوستم نگاه کردم... بدتر از بار قبل گریه میکرد... میترسید که خداوند او را در آن وضعیتی که هست و گناهانش بیش از ثوابهای اوست، قبض روح کند... دختر دوباره صورتم را گرفت... نفرتم از او بیش از پیش شد... من نیز میترسیدم که تقدیر مهلتم ندهد و بیهیچ ثوابی بمیرم... نزدیک بود که یک سیلی حوالی صورتش کنم تا رهایم کند... دوستم را دیدم که سرش را بالا گرفت و به میفروش نگاه انداخت... پیالهی هفتم را خواست... چشمم به میفروش افتاد که پیشاپیش پیالهی هشتم را آماده میکرد... دختر مرا به اتاقش دعوت کرد و من عملا با او رفتم... یک ربع بعد مثل عادت همیشگیام تلوتلوخوران از اتاق بیرون آمدم... میترسیدم تقدیر مهلتم ندهد و بیهیچ ثوابی بمیرم... با دیدن میفروش که پیالهی دهم را میریخت، لبخند زدم.
نویسنده: #احمد_القاضی
مترجم: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#داستان_کوتاه
🆔 @CTAFJ
داستان کوتاه «آینه» اثر #احمد_الخمیسی را با ترجمه #فاطمه_جعفری در شمارهی تیرماه #داستان_همشهری بخوانید.
برشی از داستان، برگرفته از صفحهی اینستاگرام داستان همشهری:
https://www.instagram.com/p/BlVrKLDnpMx/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=4yqughb9qrow
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
داستان کوتاه «آینه» اثر #احمد_الخمیسی را با ترجمه #فاطمه_جعفری در شمارهی تیرماه #داستان_همشهری بخوانید.
برشی از داستان، برگرفته از صفحهی اینستاگرام داستان همشهری:
https://www.instagram.com/p/BlVrKLDnpMx/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=4yqughb9qrow
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Instagram
Hamshahri Dastan داستان همشهری
از اینکه هستیام بیوجودِ من به زندگی ادامه دهد حیران شدم. آنقدر به خلأ و سکون زل زدم که چشمم خسته شد. تصاویری شخصی لحظهای میدرخشید و بعد خاموش میشد. سکوت متراکم شد و در ذهنم آینهای بازماند که در تاریکی میدرخشید. برشی از «آینه» داستانی از احمد الخمیسی،…
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
حبيب افتراضي، رسَّام حقيقي
لم ألاحظ قبل الليلة أن دموعك ملونة
وأن للدم الذي يسيل في عروقك لون قوس قزح.
لم ألاحظ قبل الليلة
أن رأسك من غمام وجسدك من دخان.
لم ألاحظ ذلك كله إلا حين قلتَ لي أحبك ولم أصدقك.
وأحببتني لأنني لم أصدقك!
معك عرفت كيف تدوم اللحظة أبدية بطولها،
وكيف يكون الحبيب واحداً ومتعدداً في آن،
وكيف يصير الحب الافتراضي لوحة فنية خالدة.
🆔 @CTAFJ
معشوق خیالی، نقاش واقعی
پیش از امشب ندیده بودم که اشکهایت رنگین است،
و خونی که به رگهایت جاریست رنگ رنگینکمان دارد.
پیش از امشب ندیده بودم
که سرت از ابر و تنت از دود است.
وقتی که گفتی دوستت دارم و باورت نکردم، این همه را دیدم.
و باورت که نکردم، عاشقم شدی!
با تو فهمیدم که چگونه لحظه به درازای ابدیت ادامه مییابد،
و چگونه معشوق به آنی یکتا و بیشمار میگردد،
و چگونه عشق خیالی، تابلوی هنری جاودانی میشود.
شعر: #غادة_السمان
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
حبيب افتراضي، رسَّام حقيقي
لم ألاحظ قبل الليلة أن دموعك ملونة
وأن للدم الذي يسيل في عروقك لون قوس قزح.
لم ألاحظ قبل الليلة
أن رأسك من غمام وجسدك من دخان.
لم ألاحظ ذلك كله إلا حين قلتَ لي أحبك ولم أصدقك.
وأحببتني لأنني لم أصدقك!
معك عرفت كيف تدوم اللحظة أبدية بطولها،
وكيف يكون الحبيب واحداً ومتعدداً في آن،
وكيف يصير الحب الافتراضي لوحة فنية خالدة.
🆔 @CTAFJ
معشوق خیالی، نقاش واقعی
پیش از امشب ندیده بودم که اشکهایت رنگین است،
و خونی که به رگهایت جاریست رنگ رنگینکمان دارد.
پیش از امشب ندیده بودم
که سرت از ابر و تنت از دود است.
وقتی که گفتی دوستت دارم و باورت نکردم، این همه را دیدم.
و باورت که نکردم، عاشقم شدی!
با تو فهمیدم که چگونه لحظه به درازای ابدیت ادامه مییابد،
و چگونه معشوق به آنی یکتا و بیشمار میگردد،
و چگونه عشق خیالی، تابلوی هنری جاودانی میشود.
شعر: #غادة_السمان
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
Forwarded from پیوند نگار
#معرفی_کتاب
🆔 @CTAFJ
#رمان_درگاه_گچین
اثر: #احمد_سعداوی
ترجمه: #امل_نبهانی
#درباره_نویسنده
احمد سعداوی (۱۹۷۳)
نویسنده و شاعر عراقی متولد بغداد. آثارش برندهی جوایز بسیاری شده است؛ از جمله جایزهی بهترین رمان عربی در دبی برای رمان «سرزمین زیبا» سال ۲۰۰۴، جایزههای فستیوال بریتانیا سال ۲۰۱۰ برای رمان «او خواب میبیند یا بازی میکند یا میمیرد» به عنوان بهترین نویسندهی زیر چهل سال و جایزهی بوکر عربی سال ۲۰۱۴ برای رمان «فرانکشتاین در بغداد». رمان «باب الطباشیر با نام فارسی درگاه گچین» جدیدترین اثر این نویسنده است.
#برشی_از_رمان
اما تمام اینها نمیتواند عشق باشد. بیشتر شبیه تمرینهای ضروری برای درک و احساس عشق در زمان آیندهای که قلبت چنان بزرگ شود که عشق کودکانه و ساده و علاقهمندی به تصاویر هنرپیشگان، برای پر کردش کافی نباشد. عشقی که میتوانم به عنوان نخستین عشق واقعیام وصف کنم، تجربهای بود که سال سوم تحصیلاتم در تابستان سال ۱۹۹۳ (تقریبا ۹ سال پیش) با لیلا حمید در راهروی بخش سمعی و بصری دانشکدهی هنر داشتم.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
#رمان_درگاه_گچین
اثر: #احمد_سعداوی
ترجمه: #امل_نبهانی
#درباره_نویسنده
احمد سعداوی (۱۹۷۳)
نویسنده و شاعر عراقی متولد بغداد. آثارش برندهی جوایز بسیاری شده است؛ از جمله جایزهی بهترین رمان عربی در دبی برای رمان «سرزمین زیبا» سال ۲۰۰۴، جایزههای فستیوال بریتانیا سال ۲۰۱۰ برای رمان «او خواب میبیند یا بازی میکند یا میمیرد» به عنوان بهترین نویسندهی زیر چهل سال و جایزهی بوکر عربی سال ۲۰۱۴ برای رمان «فرانکشتاین در بغداد». رمان «باب الطباشیر با نام فارسی درگاه گچین» جدیدترین اثر این نویسنده است.
#برشی_از_رمان
اما تمام اینها نمیتواند عشق باشد. بیشتر شبیه تمرینهای ضروری برای درک و احساس عشق در زمان آیندهای که قلبت چنان بزرگ شود که عشق کودکانه و ساده و علاقهمندی به تصاویر هنرپیشگان، برای پر کردش کافی نباشد. عشقی که میتوانم به عنوان نخستین عشق واقعیام وصف کنم، تجربهای بود که سال سوم تحصیلاتم در تابستان سال ۱۹۹۳ (تقریبا ۹ سال پیش) با لیلا حمید در راهروی بخش سمعی و بصری دانشکدهی هنر داشتم.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
attach📎
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
شعر: #سعاد_الصباح
ترجمه: #اسماء_خواجه_زاده
یاسیِّدي:
سوف أظلُّ دائما ً أُقاتِلْ
من أجل ِأنْ تنتصِرَ الحیاةْ
وتورِق الأشجارُ في الغاباتْ
ویدخل الحبُّ إلى منازل ِ الأمواتْ
لاشيء غیر ُ الحُبُّ..
یستطیعُ أن یحرک الأمواتْ…
🆔 @CTAFJ
آقای من:
از مبارزه دست نخواهم کشید
تا زندگی پیروز شود
و درختان جنگل برگ بیاورند
و عشق به خانهی مردگان وارد شود
که تنها عشق میتواند
مردگان را به حرکت درآورد...
شعر: #سعاد_الصباح
ترجمه: #اسماء_خواجه_زاده
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
شعر: #سعاد_الصباح
ترجمه: #اسماء_خواجه_زاده
یاسیِّدي:
سوف أظلُّ دائما ً أُقاتِلْ
من أجل ِأنْ تنتصِرَ الحیاةْ
وتورِق الأشجارُ في الغاباتْ
ویدخل الحبُّ إلى منازل ِ الأمواتْ
لاشيء غیر ُ الحُبُّ..
یستطیعُ أن یحرک الأمواتْ…
🆔 @CTAFJ
آقای من:
از مبارزه دست نخواهم کشید
تا زندگی پیروز شود
و درختان جنگل برگ بیاورند
و عشق به خانهی مردگان وارد شود
که تنها عشق میتواند
مردگان را به حرکت درآورد...
شعر: #سعاد_الصباح
ترجمه: #اسماء_خواجه_زاده
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#شعری_از_ودیع_سعادة
🆔 @CTAFJ
إلى سركون بولص وبسّام حجّار
أعطني رداءك يا سركون
بردتُ
أدفئني قليلا بترابك
وأنعش هذا التراب يا بسّام
ادلق عليه
كأسك.
🆔 @CTAFJ
على المحطَّة قطارٌ بعد، اصعدا قبل أن يمضي
نذهب معاً في نزهة
نرى الغابات، نرى البطَّ في البحيرات، نرى البيوت وكيف
تطويها المسافات
وتطوي الساكنين فيها
لا يزال قطارٌ بعد
وبعده تقفل المحطَّة
اصعدا
فإن مضى هذا القطار
أين نقضي هذه الليلة؟
🆔 @CTAFJ
إنَّه القطار الأخير، اصعدا
قد نذهب في نزهة
قد نرى ذاك النبع الذي حلمنا به طويلاً
ينبثق من المياه الجوفيَّة لأحلامنا
اسعدْ يا سركون
قد يمرُّ هذا القطار في مدينتك
اصعد يا بسَّام
قد نرى مروة.
-------------------
به سارگون بولص و بسّام حجّار
سارگون! پالتوت را به من بده
یخ زدم
کمی با خاکت گرمم کن
و تو ای بسّام! این خاک را سر حال بیاور
جامت را
روی آن بریز.
🆔 @CTAFJ
هنوز در ایستگاه قطاری هست، پیش از آنکه برود، سوار شوید
تا با هم به گردش برویم
جنگلها و مرغابیهای دریاچهها را ببینیم و خانهها را که چگونه
مسافتها آنها را پنهان میکند
و ساکنان درونش را نهان میدارد
هنوز قطاری هست
و بعد از آن ایستگاه بسته میشود
سوار شوید
که اگر این قطار برود
شب را کجا به سر کنیم؟
🆔 @CTAFJ
این آخرین قطار است، سوار شوید
شاید به گردش برویم
شاید آن چشمه را ببینیم که زمانی دراز در آرزویش بودیم
چشمهای که از آبهای زیرزمینی رؤیاهایمان میجوشد
سارگون! سوار شو
شاید این قطار از شَهرت بگذرد
سوار شو بسّام!
شاید مروه را ببینیم.
شعر: #ودیع_سعادة
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
إلى سركون بولص وبسّام حجّار
أعطني رداءك يا سركون
بردتُ
أدفئني قليلا بترابك
وأنعش هذا التراب يا بسّام
ادلق عليه
كأسك.
🆔 @CTAFJ
على المحطَّة قطارٌ بعد، اصعدا قبل أن يمضي
نذهب معاً في نزهة
نرى الغابات، نرى البطَّ في البحيرات، نرى البيوت وكيف
تطويها المسافات
وتطوي الساكنين فيها
لا يزال قطارٌ بعد
وبعده تقفل المحطَّة
اصعدا
فإن مضى هذا القطار
أين نقضي هذه الليلة؟
🆔 @CTAFJ
إنَّه القطار الأخير، اصعدا
قد نذهب في نزهة
قد نرى ذاك النبع الذي حلمنا به طويلاً
ينبثق من المياه الجوفيَّة لأحلامنا
اسعدْ يا سركون
قد يمرُّ هذا القطار في مدينتك
اصعد يا بسَّام
قد نرى مروة.
-------------------
به سارگون بولص و بسّام حجّار
سارگون! پالتوت را به من بده
یخ زدم
کمی با خاکت گرمم کن
و تو ای بسّام! این خاک را سر حال بیاور
جامت را
روی آن بریز.
🆔 @CTAFJ
هنوز در ایستگاه قطاری هست، پیش از آنکه برود، سوار شوید
تا با هم به گردش برویم
جنگلها و مرغابیهای دریاچهها را ببینیم و خانهها را که چگونه
مسافتها آنها را پنهان میکند
و ساکنان درونش را نهان میدارد
هنوز قطاری هست
و بعد از آن ایستگاه بسته میشود
سوار شوید
که اگر این قطار برود
شب را کجا به سر کنیم؟
🆔 @CTAFJ
این آخرین قطار است، سوار شوید
شاید به گردش برویم
شاید آن چشمه را ببینیم که زمانی دراز در آرزویش بودیم
چشمهای که از آبهای زیرزمینی رؤیاهایمان میجوشد
سارگون! سوار شو
شاید این قطار از شَهرت بگذرد
سوار شو بسّام!
شاید مروه را ببینیم.
شعر: #ودیع_سعادة
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#ترجمهی_شعر
🆔 @CTAFJ
شعر: #محمد_الماغوط
«اليتيم»
آه
الحلم ...
الحلم ...
عربتي الذهبية الصلبة
تحطمتْ و تفرَّقَ شملُ عجلاتها كالغجر
في كل مكان
حلمتُ ذات ليلة بالربيع
وعندما استيقظت
كانت الزهور تغطي وسادتي
وحلمتُ مرةً بالبحر
وفي الصباح
كان فراشي مليئاً بالأصداف وزعائف السمك
ولكن عندما حلمت بالحرية
كانت الحراب
تطوّق عنقي كهالةِ المصباح.
فلن تجدوني بعد الآن...
في المرافئ أو بين القطارات
ستجدونني هناك ... في المكتبات العامة
نائماً على خرائط أوروبا
نومَ اليتيم على الرصيف
حيث فمي يلامس أكثر من نهر
ودموعي تسيل من قارةٍ إلى قارة.
شعر: #محمد_الماغوط
----------------
«یتیم»
آه
رؤیا...
رؤیا...
گاری محکم طلاییرنگم
شکست و مجموع چرخهایش پراکنده شد مثل کولیها
به هر جا.
شبی رؤیای بهار را دیدم
و بیدار که شدم
بالشم شکوفهپوش شده بود
و باری هم دریا به رؤیایم آمد
و سپیدهدم
بسترم پر از صدف و بالهماهی شده بود
اما آزادی را که به رؤیا دیدم
دشنهها
مثل هالهی چراغ دور گردنم را گرفته بود.
بعد از این دیگر مرا...
در بندرگاه یا که میان قطارها پیدا نمیکنید
آنجا پیدایم میکنید... در کتابخانههای عمومی
خفته روی نقشههای اروپا
مثل خواب یتیمی بهروی پیادهرو
که دهانم رودها را لمس میکند
و اشکهایم از قارهای به قارهای جاریست.
شعر: #محمد_الماغوط
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
شعر: #محمد_الماغوط
«اليتيم»
آه
الحلم ...
الحلم ...
عربتي الذهبية الصلبة
تحطمتْ و تفرَّقَ شملُ عجلاتها كالغجر
في كل مكان
حلمتُ ذات ليلة بالربيع
وعندما استيقظت
كانت الزهور تغطي وسادتي
وحلمتُ مرةً بالبحر
وفي الصباح
كان فراشي مليئاً بالأصداف وزعائف السمك
ولكن عندما حلمت بالحرية
كانت الحراب
تطوّق عنقي كهالةِ المصباح.
فلن تجدوني بعد الآن...
في المرافئ أو بين القطارات
ستجدونني هناك ... في المكتبات العامة
نائماً على خرائط أوروبا
نومَ اليتيم على الرصيف
حيث فمي يلامس أكثر من نهر
ودموعي تسيل من قارةٍ إلى قارة.
شعر: #محمد_الماغوط
----------------
«یتیم»
آه
رؤیا...
رؤیا...
گاری محکم طلاییرنگم
شکست و مجموع چرخهایش پراکنده شد مثل کولیها
به هر جا.
شبی رؤیای بهار را دیدم
و بیدار که شدم
بالشم شکوفهپوش شده بود
و باری هم دریا به رؤیایم آمد
و سپیدهدم
بسترم پر از صدف و بالهماهی شده بود
اما آزادی را که به رؤیا دیدم
دشنهها
مثل هالهی چراغ دور گردنم را گرفته بود.
بعد از این دیگر مرا...
در بندرگاه یا که میان قطارها پیدا نمیکنید
آنجا پیدایم میکنید... در کتابخانههای عمومی
خفته روی نقشههای اروپا
مثل خواب یتیمی بهروی پیادهرو
که دهانم رودها را لمس میکند
و اشکهایم از قارهای به قارهای جاریست.
شعر: #محمد_الماغوط
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4