کافه ترجمه عربی
528 subscribers
75 photos
7 videos
13 files
262 links
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
Download Telegram
کافه ترجمه عربی
#ترجمه‌ی_شعر 🆔 @CTAFJ #سارگون_بولص «فجوة الأزمنة المتاحة» لا حدّ لهذا الهُجران، أزاولُه كأنه عادةٌ مُزمنة، أثقلَ من فيلٍ هَرمٍ يتربّع في مَرجةٍ محصودة بلا عشبة، وفي فجوة الأزمنة المتاحة لي أطلّ بنصف وجهي لأشهدَ أيامي المدفوعة وراء القضبان تتمرّغ في طين…
#ترجمه‌ی_شعر
🆔 @CTAFJ
#سارگون_بولص

«شکاف فرصت‌های پیش‌آمده»

مرزی برای این هجران نیست، سرگرم آنم
مثل عادتی دیرین، سنگین‌تر از فیل پیری که چهارزانو نشسته در
چمن‌زاری درو شده ‌و بی‌گیاه، و در شکاف فرصت‌های پیش‌آمده ‌بر من

نیم‌صورتم را بیرون می‌برم تا روزهای رانده شده‌ام به پشت میله‌ها را تماشا کنم
که در گِل اِمکان می‌غلتد، مثل گنجشکی که وسط آبگیری کم‌آب تن به آب می‌زند.

و این حافظه‌ی من است که نخواست کیسه‌ای باشد که خدایان در آن
پس‌مانده‌‌های شام آخرشان را می‌ریزند که آتششان را می‌افروزد.

این طرح‌های ذهن آشفته‌ی من در پایان شب است
بر صفحه‌های دفتری سیاه که پنهانی زیر درِ محکمه رها کردم
جایی که شاهد روستایی داستان کافکا منتظر است تا در به رویش بگشایند.

این دسته‌کلید را می‌جنبانم نه از‌آن‌رو که زندانبانم، بلکه چون
منم که درها را باز می‌کنم بی‌آنکه بدانم چگونه می‌شود آن‌ها را بست، و می‌خوابم.

شعر: #سارگون_بولص
ترجمه‌: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Forwarded from پیوند نگار
#ترجمه‌ی_شعر
🆔 @CTAFJ
#نزار_قبانی

«أحبك.. أحبك.. والبقية تأتي»

حديثك سجادةٌ فارسية..
وعيناك عصفوتان دمشقيتان..
تطيران بين الجدار وبين الجدار..
وقلبي يسافر مثل الحمامة فوق مياه يديك،
ويأخذ قيلولةً تحت ظل السوار..
وإني أحبك..
لكن أخاف التورط فيك،
أخاف التوحد فيك،
أخاف التقمص فيك،
فقد علمتني التجارب أن أتجنب عشق النساء،
وموج البحار..
أنا لا أناقش حبك.. فهو نهاري
ولست أناقش شمس النهار
أنا لا أناقش حبك..
فهو يقرر في أي يوم سيأتي.. وفي أي يومٍ سيذهب..
وهو يحدد وقت الحوار، وشكل الحوار..
🆔 @CTAFJ
دعيني أصب لك الشاي،
أنت خرافية الحسن هذا الصباح،
وصوتك نقشٌ جميلٌ على ثوب مراكشية
وعقدك يلعب كالطفل تحت المرايا..
ويرتشف الماء من شفة المزهرية
دعيني أصب لك الشاي، هل قلت إني أحبك؟
هل قلت إني سعيدٌ لأنك جئت..
وأن حضورك يسعد مثل حضور القصيدة
ومثل حضور المراكب، والذكريات البعيدة..
🆔 @CTAFJ
دعيني أترجم بعض كلام المقاعد وهي ترحب فيك..
دعيني، أعبر عما يدور ببال الفناجين،
وهي تفكر في شفتيك..
وبال الملاعق، والسكرية..
دعيني أضيفك حرفاً جديداً..
على أحرف الأبجدية..
دعيني أناقض نفسي قليلاً
وأجمع في الحب بين الحضارة والبربرية..
🆔 @CTAFJ
- أأعجبك الشاي؟
- هل ترغبين ببعض الحليب؟
- وهل تكتفين –كما كنت دوماً- بقطعة سكر؟
- وأما أنا فأفضل وجهك من غير سكر..
🆔 @CTAFJ
أكرر للمرة الألف أني أحبك..
كيف تريدينني أن أفسر ما لا يفسر؟
وكيف تريدينني أن أقيس مساحة حزني؟
وحزني كالطفل.. يزداد في كل يوم جمالاً ويكبر..
دعيني أقول بكل اللغات التي تعرفين والتي لا تعرفين..
أحبك أنت..
دعيني أفتش عن مفرداتٍ..
تكون بحجم حنيني إليك..
وعن كلماتٍ.. تغطي مساحة نهديك..
بالماء، والعشب، والياسمين
دعيني أفكر عنك..
وأشتاق عنك..
وأبكي، وأضحك عنك..
وألغي المسافة بين الخيال وبين اليقين..
🆔 @CTAFJ
دعيني أنادي عليك، بكل حروف النداء..
لعلي إذا ما تغرغرت باسمك، من شفتي تولدين
دعيني أؤسس دولة عشقٍ..
تكونين أنت المليكة فيها..
وأصبح فيها أنا أعظم العاشقين..
دعيني أقود انقلاباً..
يوطد سلطة عينيك بين الشعوب،
دعيني.. أغير بالحب وجه الحضارة..
أنت الحضارة.. أنت التراث الذي يتشكل في باطن الأرض
منذ ألوف السنين..
🆔 @CTAFJ
أحبك..
كيف تريديني أن أبرهن أن حضورك في الكون،
مثل حضور المياه،
ومثل حضور الشجر
وأنك زهرة دوار شمسٍ..
وبستان نخلٍ..
وأغنيةٌ أبحرت من وتر..
دعيني أقولك بالصمت..
حين تضيق العبارة عما أعاني..
وحين يصير الكلام مؤامرةً أتورط فيها.
وتغدو القصيدة آنيةً من حجر..
🆔 @CTAFJ
دعيني..
أقولك ما بين نفسي وبيني..
وما بين أهداب عيني، وعيني..
دعيني..
أقولك بالرمز، إن كنت لا تثقين بضوء القمر..
دعيني أقولك بالبرق،
أو برذاذ المطر..
دعيني أقدم للبحر عنوان عينيك..
إن تقبلي دعوتي للسفر..
لماذا أحبك؟
إن السفينة في البحر، لا تتذكر كيف أحاط بها الماء..
لا تتذكر كيف اعتراها الدوار..
لماذا أحبك؟
إن الرصاصة في اللحم لا تتساءل من أين جاءت..
وليست تقدم أي اعتذار..
🆔 @CTAFJ
لماذا أحبك.. لا تسأليني..
فليس لدي الخيار.. وليس لديك الخيار

#نزار_قبانی
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
پیوند نگار
‍‍ #ترجمه‌ی_شعر 🆔 @CTAFJ #نزار_قبانی «أحبك.. أحبك.. والبقية تأتي» حديثك سجادةٌ فارسية.. وعيناك عصفوتان دمشقيتان.. تطيران بين الجدار وبين الجدار.. وقلبي يسافر مثل الحمامة فوق مياه يديك، ويأخذ قيلولةً تحت ظل السوار.. وإني أحبك.. لكن أخاف التورط فيك،…
#ترجمه‌ی_شعر
🆔 @CTAFJ
#نزار_قبانی

«دوستت دارم... دوستت دارم... و مابقی در ادامه می‌آید»

سخنت فرش ایرانی‌‌ست...
و چشمانت دو گنجشک‌ دمشقی...
که میان این دیوار و آن دیوار می‌پرند...
وقلبم مثل کبوتری بالای آب‌های دستانت سفر می‌کند
و زیر سایه‌ی النگویت خواب نیمروزی می‌کند...
و من دوستت دارم...
اما می‌ترسم در تو فروافتم
می‌ترسم با تو یکی شوم
می‌ترسم روحم با روح تو یکی شود
تجربه‌ها به من آموخته که از عشق زنان دوری کنم
و از موج دریاها...
من درباره‌ی عشقت بحث نمی‌کنم... که عشقت روز من است
و نه دربار‌ی خورشید روز، بحثی دارم
من درباره‌ی عشقت بحث نمی‌کنم...
که هم او تعیین می‌کند کدامین روز خواهی آمد ... و در کدام روز خواهی رفت...
و هم اوست که وقت سخن را تعیین می کند و شکل سخن گفتن را...
🆔 @CTAFJ
بگذار برایت چای بریزم
تو امروز افسانه‌وار زیبایی
و صدایت نقش‌و‌نگار زیبایی بر روی پیراهن مراکشی است
و گردنبندت مثل کودک زیر آینه‌ها بازی می‌کند...
و از لب گلدان آب می‌نوشد
بگذار برایت چای بریزم، آیا به تو گفتم که دوستت دارم؟
آیا به تو گفتم از آمدنت چقدر خوشحالم...
و اینکه حضورت مثل حضور شعر شادی‌بخش است
و مثل حضور قایق‌ها و خاطرات دور...
🆔 @CTAFJ
بگذار بعضی سخنان صندلی‌ها را برایت ترجمه کنم که به تو خوش‌آمد می‌گویند...
بگذار آنچه را که در ذهن فنجان‌ها می‌گذرد، بیان کنم
وقتی که به لب‌هایت فکر می‌کند...
و آنچه در ذهن قاشق‌ها و شکرپاش است...
بگذار تو را به عنوان حرف جدیدی...
به حروف ابجد اضافه کنم...
بگذار کمی متناقض با خودم رفتار کنم
و در عشق، تمدن و بربریت را یکجا گرد آورم...
🆔 @CTAFJ
آیا از چای خوشت آمد؟
یا کمی شیر دوست داری؟
یا که - مثل همیشه - به حبه قندی بسنده خواهی کرد؟
اما من، صورتت را بدون شکر دوست دارم...
🆔 @CTAFJ
برای بار هزارم تکرار می‌کنم که دوستت دارم...
چگونه از من می‌خواهی چیزی تفسیرناشدنی را تفسیر کنم؟
و چگونه از من می‌خواهی که حجم اندوهم را اندازه گیرم؟
و اندوهم مثل کودک... هر روز زیباتر و بزرگ‌تر می‌شود...
بگذار به تمام زبان‌هایی که می‌شناسی و نمی‌شناسی بگویم...
که تو را دوست دارم...
بگذار دنبال واژگانی بگردم...
که به قدر اشتیاقم به تو باشد...
و دنبال کلماتی ... که حجم سینه‌ات را بپوشاند...
با آب، و گیاه، و یاسمن
بگذار به جای تو فکر کنم...
و به جای تو عاشق شوم...
و به جایت بگریم و بخندم...
و فاصله‌ی میان وهم و یقین را از میان بردارم...
🆔 @CTAFJ
بگذار تو را با تمام حروف ندا صدا بزنم...
باشد که وقتی اسمت را چهچهه می‌کشم، از لبانم زاده شوی
بگذار دولت عشقی برپا کنم...
که تو ملکه‌ی آنجا باشی...
و من در آنجا بزرگترین عاشقان باشم...
بگذار انقلابی را رهبری کنم...
که تسلط چشمانت را در میان ملت‌ها بگستراند
بگذار... با عشق، چهره‌ی تمدن را دگرگون کنم...
تو تمدنی... تو میراثی هستی که در دل زمین از هزاران سال پیش شکل گرفته است...
🆔 @CTAFJ
دوستت دارم...
چگونه از من می خواهی که استدلال کنم حضورت در هستی،
مثل حضور آب‌ها،
و مثل حضور درختان است
و تو شکوفه‌ی آفتابگردان...
و نخلستانی هستی...
و ترانه‌ای که از تار سازی، سفر آغازیده...
بگذار با سکوت به تو بگویم...
وقتی که عبارت از آنچه رنج می‌برم، به تنگ می‌آید...
و وقتی سخن، توطئه‌ای می‌شود که در آن فرومی‌افتم.
و شعر، ظرفی از جنس سنگ می‌شود...
🆔 @CTAFJ
بگذار..
سخن از تو میان من و دلم باشد...
و میان مژگان و چشمانم...
بگذار...
تو را با رمز بگویم، اگر به روشنایی ماه اطمینان نداری...
بگذار تو را با برق آسمان بگویم،
یا با نم‌نم باران...
بگذار به دریا آدرس چشمانت را بدهم...
اگر که دعوتم به سفر را می‌پذیری...
چرا دوستت دارم؟
کشتی دریا یادش نمی‌آید چگونه آب احاطه‌اش کرده...
یادش نیست چگونه گرفتار سرگیجه شده...
چرا دوستت دارم؟
گلوله‌ی درون گوشت نمی‌پرسد که از کجا آمده است
و نه عذر و بهانه‌ای می‌آورد...
🆔 @CTAFJ
از من نپرس که چرا دوستت دارم...
دست من نیست... و نه تو اختیاری داری

شعر: #نزار_قبانی
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
اسدالله امرایی در #روزنامه_اعتماد از عروسک آتش نوشت.
#رمان_عروسک_آتش
اثر: #بشیر_مفتی
مترجم: #سارا_اسدی_کاوان
ناشر: #کیان_افراز

♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه‌ی_متن
🆔 @CTAFJ
#ادهم_شرقاوی

Hey you، نعم أنتَ
أتدكر يومَ قلتُ لكَ: في صَدري منفى أكبر من الأرضِ.
قلتَ لي: ومنذ متى كانت الأرضُ كبيرة؟!
قلتُ لكَ وأنا أفرِدُ الخارطَةَ أمامك: انظر ما أكبرها، تماماً على مقاس وجعي.
قلتَ لي: كبيرةٌ حقاً على مقاس خيبتي بك!
متى ستعرف أنّ الموتَ في سبيلِ فكرةٍ تؤمنُ بها
خيرٌ من العيش في كنفِ فكرةٍ تلعنها وتلعنك.
ولمّا متَّ عرفتُ أننا لم نكن صديقين،
أنا أحملُ في صدري منفى
وأنتَ تحملُ في صدرك فكرةً على هيئة وطن!

#ادهم_شرقاوی

Hey you، بله تو
یادم است روزی به تو گفتم: در دلم تبعیدگاهی بزرگتر از زمین هست.
گفتی: و از کِی زمین بزرگ بوده؟!
نقشه را که جلویت باز می‌کردم گفتم: ببین چه بزرگ است، کاملا به اندازه‌ی درد من.
گفتی: واقعا بزرگ است، به اندازه‌ی نومیدی‌ام نسبت به تو!
کِی خواهی فهمید که مرگ در راه اندیشه‌ای که باورش داری، بهتر از زندگی در سایه‌ی فکری است که هر دو از هم نفرت دارید.
و وقتی از دنیا رفتی، دانستم که ما دوست نبوده‌ایم،
من در دلم تبعیدگاهی حمل می‌کرده‌ام
و تو در دلت حامل اندیشه‌ای به شکل وطن بودی!

#ادهم_شرقاوی
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁

🔶کافه ترجمه عربی ☕️☕️

🔹کانال تخصصی آموزش ترجمه عربی با تاکید بر ترجمه‌ی شعر و داستان.

⬅️ سلسله درس های فن ترجمه
⬅️ سلسله درس های داستان کوتاه
⬅️ سلسله درس های استعاره
⬅️ از گوشه و کنار ترجمه
⬅️ معرفی شاعران و ترجمه‌ی گزیده اشعار
⬅️ معرفی نویسندگان و ترجمه‌ی داستان‌های کوتاه
⬅️ ضرب المثل
⬅️ آیا می دانید؟
⬅️ جملات قصار
⬅️ و دیگر موضوعات متنوع...

🔸لینک کانال👇👇👇
♐️ https://t.me/CTAFJ

🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁
#فاطمه_جعفری
#از_گوشه_و_کنار_ترجمه_۱۹
🆔 @CTAFJ
فعل مضارع + بعدُ:
-«فعل مضارع منفی با «لم» و «لمّا» + بعدُ»: به معنای (هنوز ... نه) و به عنوان الگویی برای ماضی نقلی منفی:
♣️«لم أتّخذ قراري بعدُ.»
«هنوز تصمیمم را نگرفته‌ام.»

-«فعل مضارع مثبت + بعدُ» به معنای (هنوز و همچنان):
♣️هنوز:
«كانت تعرف من القبضة الصغيرة النائمة أنها تقدر أن تنام قليلا بعد.»
«مشت کوچک خواب‌رفته به او می‌گفت که هنوز می‌تواند کمی دیگر بخوابد.»
♣️همچنان:
«کان الجوع يمزّق مصرانه و لايدري هل يتحمّل بعدُ.»
«گرسنگی داشت روده‌هایش را پاره می‌کرد و نمی‌دانست که آیا می‌تواند همچنان تحمل کند.»

#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ادونیس

چیزی زیباتر و گرانبهاتر از علاقه به دانستن، نمی‌شناسم و در تملک ندارم».

#ادونیس
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
#غادة_السمان

«هاتف ليلي»

آه صوتك صوتك!
يأتيني مشحوناً بحنانك
وتتفجر الحياة حتى
في سماعة الهاتف القارسة.
آه صوتك صوتك!
_ ويتوقف المساء حابساً أنفاسه_
كيف تستطيع أسلاك الهاتف الرقيقة
أن تحمل كل قوافل الحب ومواكبه وأعياده
الساعية بيني وبينك
مع كل همسة شوق ؟!
كيف تحمل أسلاك الهاتف الدقيقة
هذا الزلزال كله
وطوفان الفرح وارتعاشات اللهفة
ومطر الهمس المضيء
المتساقط في هذه الأمسية النادرة ؟!
🆔 @CTAFJ
آه صوتك صوتك!
صوتك القادم من عصور الحب المنقرضة
صوتك نسمة النقاء والمحبة
في مدينة الثرثرة وأبواق السيارات الضحكة
والنكات الثقيلة كالأسنان الاصطناعية
مدينة بطاقات الدعوات إلى الحفلات
وورقات النعوة وشركات التأمين
مدينة المقاهي والتسكع والكلاب المرفهة وزيت الشعر
والتثاؤب والشتائم
والسمك المتعفن على الشاطئ...
🆔 @CTAFJ
آه صوتك صوتك!
صوتك الليلي الهامس طوق نجاة
في مستنقع الانهيار.
آه صوتك صوتك!
مسكون باللهفة كعناق
يعلقني بين الالتهاب والجنون على أسوار قلعة الليل...
وأعاني سكرات الحياة
وأنا افتقدك
وأعاني سكرات الحياة
وأنا أحبك أكثر.
آه صوتك صوتك!
ترميه من سماعة الهاتف
على طرف ليلي الشتائي
مثل خيط من اللآليء
يقود إلى غابة...
وأركض في الغابة
اعرف انك مختبئ خلف الأشجار
واسمع ضحكتك المتخابثة
وحين ألمس طرف وجهك
توقظني السماعة القارسة...
🆔 @CTAFJ
آه صوتك صوتك!
وأدخل من جديد مدار حبك
كيف تستطيع همساتك وحدها
ان تزرع تحت جلدي
ما لم تزرعه صرخات الرجال
الراكضين خلفي بمحاريثهم ؟!
آه صوتك صوتك!
وهذا الليل الشتائي
يصير شفافاً ورقيقاً
وفي الخارج خلف النافذة
لابد ان ضباباً مضيئاً
يتصاعد من زوايا العتمة
كما في قلبي
آه صوتك صوتك!
وكل ذلك الثراء والزخم الشاب
تطمرني به
وأشتهي أن أقطف لك
كلمات وكلمات من أشجار البلاغة
ولكن...
كل الكلمات رثة
وحبك جديد جديد...
🆔 @CTAFJ
الكلمات كأزياء نصف مهترئة
تخرج من صناديق اللغة المليئة بالعتق
وحبك نضر وشرس وشمسي
وعبثاً أدخل في عنقه
لجام الألفاظ المحددة!
آه صوتك صوتك!
يولد منك الفرد والضوء
والفراشات الملونة والطيور
داخل أمواج المساء الهارب
لقد احكمت على نفسي
إغلاق قوقعتي
فكيف تسلل صوتك الي
ودخل منقارك الذهبي
حتى نخاع عظامي ؟!
🆔 @CTAFJ
آه صوتك صوتك!
واتوق إلى احتضانك
لكنني مقيدة إلى كرسي الزمان والمكطان
بأسلاك هاتف
ومطعونة بسماعته!
آه صوتك صوتك!
وانصت إلى قلبي...
يا للمعجزة : إنه يدق!

#غادة_السمان
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
#غادة_السمان

«تلفن شبانه»

آه ! صدای تو ...صدای تو...
لبریز از شوق فرا می رسد
و با صدای این تلفن قدیمی
زندگی دیگرگون می شود
آه اینک صدای تو...
و بعد از ظهر ، نفس حبس کرده می ایستد.
این سیم های نازک چگونه می توانند
قافله ها و کاروان های عشق را که در میان من و تو در رفت و آمدند
با نجوای شوقمان
بر دوش خود حمل کنند؟
سیم های شکننده
زلزله ها و طوفان های شادی و آرزو را
چگونه با خود می برند؟
و باران نجوای روشن را
که در این شب نشینی نادر می بارد
🆔 @CTAFJ
آه از صدای تو !
صدایی که از پس روزگاران انقراض عشق باز میگردد
صدایی که نسیم پاکی و محبت است
در شهر کلمات هرزه و بوق ماشین های بیهوده
در شهر سیاهی ها و سپیدی های زننده، همچون دندان های مصنوعی
شهر ازدحام دعوتنامه ها و آگهی های ترحیم و اوراق بیمه
شهر چایخانه ها ...سرگشتگی ها...سگ های متمول...گیسوان آغشته به زیتون
شهر خمیازه ها و دشنام ها...
شهر ماهی های گندیده بر کرانه ی ساحل...
🆔 @CTAFJ
آه صدای تو
صدای شبانه و نجواگرت را
چون طوقی بر گردنم می افکنی
مرا از مرداب نابودی می رهانی...
صدای تو...
_ آرام گرفته در تن اندوه _
چون هماغوشی
که میان جنون و اضطراب مرا می آویزد به دیوارهای قلعه ی شب
با مصائب روزگار می جنگم
و تورا گم می کنم
با مصائب روزگار جدال می کنم
و تو را بیشتر عاشق می شوم.
تو صدایت را در زنگ تلفن
بر اطراف این شب زمستانی می پراکنی
همچون رشته ای مروارید
که مرا به جنگل فرا می خواند
و من می شتابم به بیشه
میدانم که پشت درختها پنهان شده ای
خنده های حیله گرت را می شنوم
و همینکه صورتت را لمس میکنم
ناگاه زنگ تلفن مرا به خود می آورد...
🆔 @CTAFJ
اینک صدای تو...
و من به مدار تازه ای از عشقت گام می نهم.
نجوای تو تک و تنها
چگونه یزر پوست تنم به کشت و کار می پردازد؟
حال آنکه هزاران مرد با فریادهای شخم زنشان
شتابان پشت سرم دویده اند
وهرگز نتوانستند با من چنین کنند!
صدای تو می آید
و این شب زمستانی
زلال و دل نازک میشود
و مه روشن ناچار است
که بیرون، پشت پنجره ها
از گوشه های شب بروید
آن سان که در قلب من...
مرا در صدایت این زخم جوان این خاک نم خورده
مدفون می سازی
هوس میکنم برای تو
میوه ی کلمات را
از شاخساران شیوایی بچینم
اما تمام واژه ها نخ نما شده اند
وعشق تو تازه است...
🆔 @CTAFJ
واژگان ...
لباس های نیمه جان و پوسیده
که از صندوقچه های عتیقه به در می آیند
حال آنکه عشق تو
خرم و آفتابی و تندخوست
که بیهوده
افسار کلماتِ دست و پا بسته را بر گریبانش می افکنم!
صدای تو یگانه وروشن از تو سر می زند
و پروانه های رنگین
و پرندگان
در امواج این عصر فرار وارد می شوند
بر خود تاکید کره ام
خلوتگاهم را چون صدف در ببندم
پس چگونه صدای مخفیانه ات وارد می شود
و منقار طلایی اش را در استخوانهایم فرو می برد؟
🆔 @CTAFJ
آه ! صدای تو می آید
و آغوشت را آرزو می کنم
اما در بند زمان و مکان اسیرم
با این سیم های تلفن
وصدای زنگش که مرا زخم میزند.
آه این صدای توست...
به قلبم گوش میسپارم
معجزه وار می تپد...!

#غادة_السمان
ترجمه #سودابه_مهیجی
♐️ https://t.me/CTAFJ
#هل_تعلم_۱۹
ترجمه‌ی: #سارا_اسدی_کاوان
کارشناس ارشد مترجمی زبان عربی از دانشگاه تهران
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#هل_تعلم_۱۹
🆔 @CTAFJ
🔆 آیا می‌دانید؟

گفت‌وگوهای الکترونیکی معمولا منجر به سوءتفاهم می‌شود؛ چون شما فرد مقابل را نمی‌بینید، لحن صدایش را نمی‌شنوید و حالات چهره‌‌اش را نمی‌بینید تا از اوضاع و احوالش مطلع شوید.
بنابراین در گفت‌وگوی نوشتاری به دلیل ویژگی خلاصه بودن و دشواری بیان معانی و احساسات، سوءتفاهم رایج است.


ترجمه‌ی: #سارا_اسدی_کاوان
کارشناس ارشد مترجمی زبان عربی از دانشگاه تهران

#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
‌‎این عید پر از عطر دل انگیز خداست
‌‎سرشار ترین آینه ی خاطره هاست
‌‎نوروز خوشت همیشه رنگین با عشق
‌‎آراسته با دلی که همراه خداست
🌺سال نو بر تک تک شما عزیزان مبارک. با آرزوی سالی پر از خیر و برکت🌺
#سلسله_درس‌های_فن_ترجمه #قسمت_۱۵
🆔 @CTAFJ
۴- گروه نائب‌فعلی: گروهی اسنادی که با اسم فعل آغاز می‌شود. اسماء فعل از نظر ساختار به سه دسته‌تقسیم می‌شوند:
-مرتجل: اسم فعلی است که از ابتدا به صورت اسم فعل وضع شده است، مثل: «هَيهَاتَ» (بعید است)، «شَتَّانَ» (تفاوت هست)، «أُفٍّ» (آه، وای)، «صَهْ» (ساکت شو)، «مَهْ» (نکن)، «إيهٍ» (ادامه بده) و «آمِينَ».
-منقول: اسم فعلی است که پیش‌تر در معنای دیگری استفاده می‌شده است که منقول از موارد زیر است:
الف) ظرف و جار‌و‌مجرور: «عَلَيكَ» (پایبند باش) و «دُونَكَ» (بگیر) که همواره همراه ضمیر مخاطب به کار می‌رود.
ب) مصدر:‌«رُوَيدَ» (مهلت ده) و «بَلهَ» (دست بدار).
ج) مرکب مزجی: «حَيَّهَل» (عجله کن، بشتاب، بیاور) و «هَلُمَّ» (بیا).
-اسم فعل قیاسی بر وزن «فَعَالِ»: «شَرَابِ» (بنوش) و «جَلَاسِ» (بنشین).
اسماء فعل از نظر لازم و متعدی غالبا حکم افعالی را دارند که بدان معنا هستند. برای مثال اسم فعل می‌تواند:
-لازم و فاعلش اسم ظاهر باشد: «هَيهَاتَ السَّلَامُ»: صلح بعید است.
-لازم و فاعلش مستتر باشد: ««نَزَالِ»: فرود آی.
-متعدی بدون ‌واسطه‌ی حرف جر باشد: «دَرَاكِ زُمَلَائِكَ»: همکارانت را درک کن، «حَيَّهَل الثَّرِيدَ»: آبگوشت را بیاور.
-متعدی با واسطه‌ی حرف جر باشد: «حَيَّهَل بِالكِتَابِ»: زود کتاب را بیاور، «حَيَّهَل عَلَى الصَّلَاةِ»: بشتاب به نماز.
گروه نائب‌فعلی غالبا مستقل و بی‌نیاز از غیر است، اما گاه در نقش‌های زیر ظاهر می‌شود:
-خبر: «السَّفَرُ هَيْهَاتَ»: سفر کردن بعید است.
-نعت: «صَحِبتُ رَجُلَينِ شَتَّانَ مَا بَينَهُمَا»: با دو مرد متفاوت از هم رفاقت کردم.
-حال: «عَادَ المُسَافِرُونَ وَشَتَّانَ مَا بَينَهُم، هَذَا مُبتَسِمٌ وَذَاكَ مُتَجَهِّمٌ والآخَرُ يَبدُو عَلَيهِ الإِعيَاءُ»: مسافران متفاوت از هم بازگشتند: اين یکی خندان و دیگری ترشرو و آن یکی با آثار خستگی بر رو.

#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
@jahan_tarjome

نیمی از محله‌ها مشتاق تو هستند
و نیمی دیگر را
جنگ با خاک یکی کرده...


#جداریات

#جدارية

#دیوار_نوشته_عربی

#شعر_در_خیابان

#کانال_جهان_ترجمه

https://t.me/jahan_tarjome
#معرفی_شاعر_۱۹ #کاظم_الحجاج

🆔 @CTAFJ
کاظم الحجاج شاعر عراقی است که در سال ۱۹۴۲ در شهر بصره چشم به جهان گشود و در سال ۱۹۶۷ از دانشکده‌ی حقوق دانشگاه بغداد در مقطع کارشناسی رشته‌ی حقوق و ادبیات فارغ التحصیل شد. از جمله آثار شعری او می‌توان به «أخيرا تحدث شهريار» (۱۹۷۳)، «إيقاعات بصرية» (۱۹۸۷)، «غزالة الصبا» (۱۹۹۹)، «مالا یشبه الأشياء» (۲۰۰۵)، «جدارية النهرين» (۲۰۱۱) اشاره کرد. وی همچنین کتابی پژوهشی در زمینه‌ی انسان‌شناسی با عنوان «المرأة والجنس بي الأساطير والأديان» (۲۰۰۲) به چاپ رسانده است و ۴ نمایش‌نامه نیز در کارنامه دارد که ۳ نمایش‌نامه از میان آن‌ها به روی صحنه رفته و ۲ نمایش‌نامه موفق به کسب جایزه شده است. کاظم الحجاج مدرس بازنشسته بعد از ۲۸ سال تدریس، در روزنامه‌ی هفتگی «الأخبار» نیز ستونی با عنوان «بهارات» دارد که از زمان انتشار مجله در سال ۲۰۰۳ این ستون را اداره می‌کند.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#کاظم_الحجاج
شاعر معاصر عراقی
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ

«أخيرا تحدث شهريار»

إمنحيني بعضَ ما يمنحه الليلُ المسافرْ
وأحلمي مثلي تري لونِ النسيم
كارتعاش القبلة الاولى على أحداق شاعرْ
*
دقت الساعةُ في منتصف الليل، انطفأ ضوءُ الشموعْ
واستراح التعبُ الباقي من اليوم الذي مرّ
على أكتاف يوم لم يمرّ!
فاتركي كأسي بلا خمر فقد أترعتُها
مما تبقّى من دموعْ!
*
أيها البابُ الذي دقتْهُ كفّي قبلَ عامْ
لم لا تفتحك البسمةُ مرّه؟
ومتى ينفتح الوجه الذي يُغلق عند الابتسام؟
*
لم أعشْ حتى تمرّ الليلةُ الألفُ ولكن
أسرعتْ حتي إذا أحصيتها تاه الحسابْ!
فاحفري إسمكِ في يومي سؤالاً
أو جوابْ!
*
لا تقصّي قصةً أخرى عن الليل المسافرْ
واحلمي فالليلة الألفُ التي لم تأتِ ضاعتْ
بين صوت الديك – إذ يكذبُ في الفجر –
وأصواتِ المنائرْ!

شعر: #کاظم_الحجاج
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ

«سرانجام شهریار به سخن درآمد»

چیزی از عطای شبِ گذران ارزانی‌ام بدار
و مثل من در رؤیا رنگ نسیم را ببین
چو لرزش مردمک‌های شاعر به حین بوسه‌ی اول
*
نیمه‌شبان ساعت نواخت و نور شمع‌ها خاموشید
و رنج بازمانده‌ی روزِ سر شده
به شانه‌های روز پیشِ رو آرامید!
جامم را بی شرابی واگذار که
از اشک‌های بازمانده آکندمش!
*
ای دری که سال پیش دستم تو را نواخت
چرا لبخند نمی‌گشایدت باری؟
و کِی می‌شکفد آن صورتِ گرفته حین لبخند؟
*
بی‌فکر رسیدن شبِ هزارم روزگار سپراندم ولی
زود آمد و چو شمردمش، شماره به هم ریخت!
پس نامت را به روزگارم نقش بزن، در مقام خواسته
یا خواهان!
*
از شبِ گذران، قصّه‌ی دیگری داستان مکن
و خواب رؤیایی کن، که شب هزارمِ نیامده
میان صدای خروس – دروغ‌زن در سپیده‌‌دم –
و صدای مناره‌ها گم شد!

شعر: #کاظم_الحجاج
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
@jahan_tarjome

🔹«باد»

بادی به در می‌کوبد... نگران‌مان می‌کند
بادی از در نفوذ می‌کند
در را باز می‌کنیم بلکه بیاساییم
و دیوارهای‌مان را خراب می‌کنیم
و پوشش را برمی‌داریم
فقر از خواب می‌پرد و فریاد می‌زند
برهنه می‌شویم تا در بدبختی‌مان شنا کنیم
آب فرومی‌شود
و از رود، این مقبره بازمی‌ماند.




🔹«الريح»


تتخبّط ريحٌ على الباب.. تقلقنا
تتسرّب ريحٌ من الباب
نفتحه علّنا نستريح
ونهدّم حيطاننا
كاشفين عن الستر
ينتفض الفقر من غفوة ويصيح
نتعرّى لنسبح في بؤسنا
فتغور المياه
ويبقى من النهر هذا الضريح.



🔘شاعر: #ممدوح_عدوان

🔘برگردان: #فاطمه_جعفری

🔷نام شعر: "باد"

#شعر_عربی

#کانال_جهان_ترجمه

لینک کانال 👇👇👇👇
https://t.me/jahan_tarjome
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ

«على باب الشعر»

حينَ وقفتُ ببابِ الشِّعْر
فَتَّشَ أحلامي الحُرَّاسْ
أمَروني أنْ أَخْلَعَ رأسي
وأريقَ بقايا الإحساسْ
ثم دَعَوني أنْ أكتُبَ شِعراً للناسْ
فخلعتُ نِعالي في البابِ
وَقلتُ:
خلعتُ الأخْطَرَ يا حُرَّاسْ
هذا النعلُ يدوسُ
ولكِنْ ..
هذا الرأسُ يُداسْ!

🆔 @CTAFJ
«بر در شعر»

بر درِ شعر که ایستادم
دربانان رؤیاهام را وارسیدند
دستور به برکندن سرم دادند
و برون‌ریزی بازمانده‌ی احساسم
سپس این خواسته که شعری برای مردم بنویسم
من هم کفشم را جلوی در کندم
و گفتم:
دربانان! خطرناک‌ترین را درآوردم
این کفش لگدمال می‌کند
اما ...
این سر لگدکوب می‌شود!

شعر: #أحمد_مطر
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ