#داستان_کوتاه
🆔 @CTAFJ
تهیه و تنظیم:#Sadegh
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
کان قد وقف رجلٌ جنب اللا سبیل.
ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش درگذر است.
رأی الشیطانَ الذی یمرّّ مع اطنابٍ مختلفةٍ.
کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس، این طناب ها برای چیست؟
تجسّس و سأل منه: ما هذه الأطناب؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.
أجاب الإبلیسُ: لأسرِ مولود آدم.
🆔 @CTAFJ
طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان،
الأطنابُ الرقیقة للنفوس الضعیفة.
طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.
ألأطنابُ المحکمة ُ والغلیظة لاولئک الذین یوسوسون متأخرین.
سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:
ثمّ أخرج الأطنابَ المقطّعة َ من کیسٍ وقال:
اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.
قد قطّعوا هذه الأطنابَ النفوسُ المومنة التی راضیة برضا الله و یعتمدون علی أنفسهم ولم یقبلوا الإسارةَ.
🆔 @CTAFJ
مرد گفت طناب من کدام است؟
قال الرجلُ: ایّهم طنابی؟
ابلیس گفت: اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو
را به حساب دیگران می گذارم.
قال الإبلیسُ : إن ساعدنی فی اتصال حبالِ المقطّعة أجعلُ ذنبک فی حساب الآخرین.
مرد قبول کرد.
قبل الرجلُ.
ابلیس خنده کنان گفت:
قال الإبلیسُ ضاحکاً:
عجب، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!
واعجبا، تمکن إسارةُ نفوسٍ مثلک مع هذه الأطنابِ المقطّعة.
تهیه و تنظیم: #Sadegh
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
تهیه و تنظیم:#Sadegh
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
کان قد وقف رجلٌ جنب اللا سبیل.
ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش درگذر است.
رأی الشیطانَ الذی یمرّّ مع اطنابٍ مختلفةٍ.
کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس، این طناب ها برای چیست؟
تجسّس و سأل منه: ما هذه الأطناب؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.
أجاب الإبلیسُ: لأسرِ مولود آدم.
🆔 @CTAFJ
طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان،
الأطنابُ الرقیقة للنفوس الضعیفة.
طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.
ألأطنابُ المحکمة ُ والغلیظة لاولئک الذین یوسوسون متأخرین.
سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:
ثمّ أخرج الأطنابَ المقطّعة َ من کیسٍ وقال:
اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.
قد قطّعوا هذه الأطنابَ النفوسُ المومنة التی راضیة برضا الله و یعتمدون علی أنفسهم ولم یقبلوا الإسارةَ.
🆔 @CTAFJ
مرد گفت طناب من کدام است؟
قال الرجلُ: ایّهم طنابی؟
ابلیس گفت: اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو
را به حساب دیگران می گذارم.
قال الإبلیسُ : إن ساعدنی فی اتصال حبالِ المقطّعة أجعلُ ذنبک فی حساب الآخرین.
مرد قبول کرد.
قبل الرجلُ.
ابلیس خنده کنان گفت:
قال الإبلیسُ ضاحکاً:
عجب، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!
واعجبا، تمکن إسارةُ نفوسٍ مثلک مع هذه الأطنابِ المقطّعة.
تهیه و تنظیم: #Sadegh
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
Forwarded from اتچ بات
ﻣﺎ ﺃﺩﺭﺍﻙ ﺑﺠﺮﺍﺡ ﺍﻟﺮﻭﺡ؟ ﺍﻟﺠﺮﺍﺡ ﺍﻟﺘﻲ ﺗﻨﺰﻑ ﺗﺤﺖ ﺍﻟﺠﻠﺪ ﺃﺑﺪﻳﺎ، ﺃﻭ ﺗﻠﻚ ﺍﻟﺘﻲ ﻏﻄﺘﻬﺎ ﺍﻷﻳﺎﻡ ﺑﻐﻼﻑ ﺷﻔﺎﻑ ﻻ ﻳﺮﺍﻩ ﺇﻻ ﻣﻦ ﻓﻲ ﻗﻠﺒﻪ ﺟﺮﻭﺡ ﻣﺸﺎﺑﻬﺔ.
—----------------------------
تو چه میدانی زخمهای روح چیست؟ زخمهایی که تا ابد زیر پوست، خون میچکند، یا همانها که روزها، آنها را با غشایی شفاف پوشاندهاند و احدی آن را نمیبیند، مگر آنیکه در دلش زخمهایی مشابه دارد.
واسیني الأعرج
@sherarabimoaser
—----------------------------
تو چه میدانی زخمهای روح چیست؟ زخمهایی که تا ابد زیر پوست، خون میچکند، یا همانها که روزها، آنها را با غشایی شفاف پوشاندهاند و احدی آن را نمیبیند، مگر آنیکه در دلش زخمهایی مشابه دارد.
واسیني الأعرج
@sherarabimoaser
Telegram
Forwarded from ✍️ مجله ادبی پیاده رو
#آزادی_و_تو
#بیژن_الهی
به تصویر درختی
که در حوض
زیر یخ زندانیست،
چه بگویم؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
که چتر سرگیجهام را
همچنان که فرو نشستن فوارهها
از ارتفاع پیشانیام میکاهد -
در حریق باز میکند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن کشتیها
که کالاشان جز آب نیست
– آبی که میخاست باران باشد-
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظیها
با کبوتران از شانهی خود رم داده ؟
http://www.uupload.ir/files/5j8g_b.e-1.jpeg
🔘با کانال تلگرام " مجله ادبی پیاده رو" ، معتبرترین و با سابقه ترین سایت ادبی پارسی زبان همراه باشید : 👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAADu3hrwB_GHUktWJFw
🆔 @piaderonews👈
🆔 @piaderonews👈
#بیژن_الهی
به تصویر درختی
که در حوض
زیر یخ زندانیست،
چه بگویم؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
که چتر سرگیجهام را
همچنان که فرو نشستن فوارهها
از ارتفاع پیشانیام میکاهد -
در حریق باز میکند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن کشتیها
که کالاشان جز آب نیست
– آبی که میخاست باران باشد-
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظیها
با کبوتران از شانهی خود رم داده ؟
http://www.uupload.ir/files/5j8g_b.e-1.jpeg
🔘با کانال تلگرام " مجله ادبی پیاده رو" ، معتبرترین و با سابقه ترین سایت ادبی پارسی زبان همراه باشید : 👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAADu3hrwB_GHUktWJFw
🆔 @piaderonews👈
🆔 @piaderonews👈
✍️ مجله ادبی پیاده رو
#آزادی_و_تو #بیژن_الهی به تصویر درختی که در حوض زیر یخ زندانیست، چه بگویم؟ من تنها سقف مطمئنم را پنداشته بودم خورشید است که چتر سرگیجهام را همچنان که فرو نشستن فوارهها از ارتفاع پیشانیام میکاهد - …
#تعریب_شعر
🆔 @CTAFJ
#الحرية_و_أنت
#بیژن_الهی
ماذا أقول
لصورة شجرة
أصبحت سجينة
في البرکة تحت الجليد؟
لقد كنت أظن الشمس
سقفي الوحيد الّذي أثق به
والذي يفتح شمسية دُواري
في الحريق
كما يُخفِضُ انطفاءُ النوافير
ارتفاعَ ناصيتي؛
لكنّ الشمسَ
غطّتها الثّلوج أيضا.
ماذا أقول لصوت السُفن التي تبتعد
ولا تحمل بضاعة إلّا الماء
- الماء الذي كان يريد أن يكون مطراً –
وأشرعتَها
نَفَّرها اللهُ الكائن في كُلِّ «في أمان اللّهات»
مِن على كتفه مع الحَمامات؟
http://www.uupload.ir/files/5j8g_b.e-1.jpeg
شعر: #بیژن_الهی
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
#الحرية_و_أنت
#بیژن_الهی
ماذا أقول
لصورة شجرة
أصبحت سجينة
في البرکة تحت الجليد؟
لقد كنت أظن الشمس
سقفي الوحيد الّذي أثق به
والذي يفتح شمسية دُواري
في الحريق
كما يُخفِضُ انطفاءُ النوافير
ارتفاعَ ناصيتي؛
لكنّ الشمسَ
غطّتها الثّلوج أيضا.
ماذا أقول لصوت السُفن التي تبتعد
ولا تحمل بضاعة إلّا الماء
- الماء الذي كان يريد أن يكون مطراً –
وأشرعتَها
نَفَّرها اللهُ الكائن في كُلِّ «في أمان اللّهات»
مِن على كتفه مع الحَمامات؟
http://www.uupload.ir/files/5j8g_b.e-1.jpeg
شعر: #بیژن_الهی
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#هل_تعلم_۱۷
ترجمهی: #سارا_اسدی_کاوان
کارشناس ارشد مترجمی زبان عربی از دانشگاه تهران
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
ترجمهی: #سارا_اسدی_کاوان
کارشناس ارشد مترجمی زبان عربی از دانشگاه تهران
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#هل_تعلم_۱۷
🆔 @CTAFJ
🔆 آیا میدانید؟
خواهران و برادران شما بهطور مستقیم بر سطح تحصیلیتان تاثیر میگذارند. بهطوری که اگر رابطهی شما با آنان خوب باشد، سطح تحصیلیتان خوب واگر رابطهتان با آنان بد باشد سطح تحصیلیتان بد خواهد بود. پرسشنامهای که در "دیلی میل" منتشر شده نشان میدهد که خواهران و برادران، در موفقیت یا شکست تحصیلی فرد ۳۰ درصد نقش دارند.
ترجمهی: #سارا_اسدی_کاوان
کارشناس ارشد مترجمی زبان عربی از دانشگاه تهران
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
🔆 آیا میدانید؟
خواهران و برادران شما بهطور مستقیم بر سطح تحصیلیتان تاثیر میگذارند. بهطوری که اگر رابطهی شما با آنان خوب باشد، سطح تحصیلیتان خوب واگر رابطهتان با آنان بد باشد سطح تحصیلیتان بد خواهد بود. پرسشنامهای که در "دیلی میل" منتشر شده نشان میدهد که خواهران و برادران، در موفقیت یا شکست تحصیلی فرد ۳۰ درصد نقش دارند.
ترجمهی: #سارا_اسدی_کاوان
کارشناس ارشد مترجمی زبان عربی از دانشگاه تهران
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#ترجمه_شعر
🆔 @CTAFJ
#عبدالحليم_حافظ
حبیبتی من تکون
عشق من کیست؟
الرفاق حائرون یفکرون يتسائلون في جنون
دوستانم سرگردان در انديشه اند و ديوانه وار از هم مى پرسند
حبیبتی انا من تکون
که عشق من کیست
یفکرون یتساؤلون يتهامسون يتخيلون اشیاء واشیاء، و اسماء و اسماء
فکر می کنند، از هم سوال مى كنند، نجوا مى كنند و چيزهاى جورواجور و اسم هاى مختلفى را تصور مى كنند
ویضیع کل هذا هباء
و تمام این ها باد هواست
لا تخافی واهدأی یا صغیرتی
نترس و آرام باش کوچولوی من!
لا تبالی اننی یا حبیبتی اخفي هواك عن العيون فکیف منی یعرفون
اهمیت نده، عشق من! من عشقت را از چشم ها پنهان مى كنم؛ پس چطور ممکن است از طریق من بدانند
حبیبتی انا من تکون
كه عشق من کیست؟
صغیرتی انا لم اقل شیئا و ابدا ابدا لن اقول فحرصی علیکِ کحرص نفسی علی الحیاة كي تطول
کوچولوی من! من چیزی نگفته ام و هرگز و هرگز نخواهم گفت؛ که توجهم به تو به قدر توجهی است که به زندگی دارم تا طولانی شود
لا تحذری نظراتهم إلیک، لا تفزعک همساتهم علیک؛ فأنتِ فی اعماق ذاتی سرّ اسرار حياتي
از نگاه هایی که به تو دارند، نترس. از نجواهایشان نترس؛ که در اعماق درونم سرّى از اسرار زندگى ام هستى
اجرا:#عبدالحلیم_حافظ
ترجمه: #فاطمه_جعفرى
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
#عبدالحليم_حافظ
حبیبتی من تکون
عشق من کیست؟
الرفاق حائرون یفکرون يتسائلون في جنون
دوستانم سرگردان در انديشه اند و ديوانه وار از هم مى پرسند
حبیبتی انا من تکون
که عشق من کیست
یفکرون یتساؤلون يتهامسون يتخيلون اشیاء واشیاء، و اسماء و اسماء
فکر می کنند، از هم سوال مى كنند، نجوا مى كنند و چيزهاى جورواجور و اسم هاى مختلفى را تصور مى كنند
ویضیع کل هذا هباء
و تمام این ها باد هواست
لا تخافی واهدأی یا صغیرتی
نترس و آرام باش کوچولوی من!
لا تبالی اننی یا حبیبتی اخفي هواك عن العيون فکیف منی یعرفون
اهمیت نده، عشق من! من عشقت را از چشم ها پنهان مى كنم؛ پس چطور ممکن است از طریق من بدانند
حبیبتی انا من تکون
كه عشق من کیست؟
صغیرتی انا لم اقل شیئا و ابدا ابدا لن اقول فحرصی علیکِ کحرص نفسی علی الحیاة كي تطول
کوچولوی من! من چیزی نگفته ام و هرگز و هرگز نخواهم گفت؛ که توجهم به تو به قدر توجهی است که به زندگی دارم تا طولانی شود
لا تحذری نظراتهم إلیک، لا تفزعک همساتهم علیک؛ فأنتِ فی اعماق ذاتی سرّ اسرار حياتي
از نگاه هایی که به تو دارند، نترس. از نجواهایشان نترس؛ که در اعماق درونم سرّى از اسرار زندگى ام هستى
اجرا:#عبدالحلیم_حافظ
ترجمه: #فاطمه_جعفرى
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
Forwarded from شعر و متون عربی معاصر
@sherarabimoaser
محمود درویش
ترجمه: محمد حمادی
****
الغريب النهر_ قالت
و استعدّت للبكاء.
لم تكن أجمل من خادمة المقهى
و لا أقرب من أمّي
و لكنّ المساء
كان قطا بين كفّيها
و كان الأفق الواسع يأتي من زجاج النافذة
لاجئا في ظلّ عينيها
و كان الغرباء
يملأون الظلّ
لن أمضي إلى النهر سدى.
إذهبي في الحلم يا جانا!
بكت جانا!
و كان الوقت يرميني على ساعة ماء
إذهبي في الوقت يا جانا !
بكت جانا
و كان الحلم ذرات هواء
إذهبي في الفرح الأول يا جانا
بكت جانا
و كان الجرح ورد الشهداء ..
آه، جانا
لم تكوني مدني
أو وطني
أو زمني
كي أوقف النهر الذي يجرفني
فلماذا تدخلين الآن جسمي
لتصيري النهر أو سيّدة النهر
لماذا تخرجين الآن من جسمي
و من أجلك جدّدت الإقامة
فوق هذي الأرض.. جدّدت الإقامة
إذهبي في الحلم يا جانا!
بكت جانا
و صار النهر زنّارا على خاصرتي
و اختفى شكل السماء..
—---------------------
@sherarabimoaser
رود غریبه است- گفت
و آمادهی گریستن شد.
نه از زنی که خدمتکار کافهست زیباتر بود
و نه نزدیکتر از مادرم
شب اما
گربهای بود میان دستانش
و افق گسترده از شیشههای پنجره میآمد
تا زیر سایهسار چشمانش پناه گیرد
و غریبهها
سایه را پر میکردند
بیهوده به رود نخواهم رفت.
در رؤيا رهسپار شو جانا!
جانا گریست!
و زمان مرا بر ساعتی آبی میافکند
در زمان راهی شو جانا!
جانا گریست
و رؤيا ذرات هوا بود
در شادمانیِ نخستین راهی شو جانا
جانا گریست
و زخمها گلهای شهیدان بودند..
آه جانا
نه شهرهایم بودی
نه وطنم
و نه روزگارم
تا رودی که مرا با خود میبرد را متوقف کنم
پس چرا اکنون وارد تنم میشوی
تا که رود یا بانوی رود شوی
چرا اکنون از تنم خارج میشوی
من به خاطر تو اقامتم را تمدید کردم
روی این خاک.. اقامت را تمدید کردم
در رؤيا رهسپار شو جانا!
جانا گریست
و رود؛ زُناری شد بر کمرم
و شکل آسمان ناپدید شد..
@sherarabimoaser
محمود درویش
ترجمه: محمد حمادی
****
الغريب النهر_ قالت
و استعدّت للبكاء.
لم تكن أجمل من خادمة المقهى
و لا أقرب من أمّي
و لكنّ المساء
كان قطا بين كفّيها
و كان الأفق الواسع يأتي من زجاج النافذة
لاجئا في ظلّ عينيها
و كان الغرباء
يملأون الظلّ
لن أمضي إلى النهر سدى.
إذهبي في الحلم يا جانا!
بكت جانا!
و كان الوقت يرميني على ساعة ماء
إذهبي في الوقت يا جانا !
بكت جانا
و كان الحلم ذرات هواء
إذهبي في الفرح الأول يا جانا
بكت جانا
و كان الجرح ورد الشهداء ..
آه، جانا
لم تكوني مدني
أو وطني
أو زمني
كي أوقف النهر الذي يجرفني
فلماذا تدخلين الآن جسمي
لتصيري النهر أو سيّدة النهر
لماذا تخرجين الآن من جسمي
و من أجلك جدّدت الإقامة
فوق هذي الأرض.. جدّدت الإقامة
إذهبي في الحلم يا جانا!
بكت جانا
و صار النهر زنّارا على خاصرتي
و اختفى شكل السماء..
—---------------------
@sherarabimoaser
رود غریبه است- گفت
و آمادهی گریستن شد.
نه از زنی که خدمتکار کافهست زیباتر بود
و نه نزدیکتر از مادرم
شب اما
گربهای بود میان دستانش
و افق گسترده از شیشههای پنجره میآمد
تا زیر سایهسار چشمانش پناه گیرد
و غریبهها
سایه را پر میکردند
بیهوده به رود نخواهم رفت.
در رؤيا رهسپار شو جانا!
جانا گریست!
و زمان مرا بر ساعتی آبی میافکند
در زمان راهی شو جانا!
جانا گریست
و رؤيا ذرات هوا بود
در شادمانیِ نخستین راهی شو جانا
جانا گریست
و زخمها گلهای شهیدان بودند..
آه جانا
نه شهرهایم بودی
نه وطنم
و نه روزگارم
تا رودی که مرا با خود میبرد را متوقف کنم
پس چرا اکنون وارد تنم میشوی
تا که رود یا بانوی رود شوی
چرا اکنون از تنم خارج میشوی
من به خاطر تو اقامتم را تمدید کردم
روی این خاک.. اقامت را تمدید کردم
در رؤيا رهسپار شو جانا!
جانا گریست
و رود؛ زُناری شد بر کمرم
و شکل آسمان ناپدید شد..
@sherarabimoaser
Forwarded from Everyday_Positivequotes
امید همان نجوای "شاید" است. وقتی که تمام دنیا به تو "نه" می گویند.
@everyday_positivequotes 🍃
@everyday_positivequotes 🍃
Everyday_Positivequotes
امید همان نجوای "شاید" است. وقتی که تمام دنیا به تو "نه" می گویند. @everyday_positivequotes 🍃
#تعریب
🆔 @CTAFJ
الأمل هو همسة "لعلّ" عندما تقول لك الدنيا بأسرها "لا".
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
الأمل هو همسة "لعلّ" عندما تقول لك الدنيا بأسرها "لا".
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#سلسله_درسهای_فن_ترجمه #قسمت_۱۴د
🆔 @CTAFJ
گروه وصفی اضافی در جایگاههای زیر قرار میگیرد:
أ- مبتدا: «(مُطعِمُ الفُقَرَاءِ) مُثَابٌ» (کسی که به فقراء خوراک دهد، پاداش گیرد).
ب- خبر: «الطِّفلُ (جَمِيلُ الوَجهِ)» (کودک زیبارو است).
ج- فاعل: «أَقبَلَ (قَائِلُ الحَقِّ)» (حقگو آمد).
د- مفعولبه: «أَنصَفتُ (مَسلُوبَ الحَقِّ)» (داد کسی را ستاندم که در حقش اجحاف شده بود).
هـ- نائب فاعل: «كُوفِئَ (كَرِيمُ الخُلقِ)» (خوشاخلاق پاداش گرفت).
و- نعت، مثل: «كَافَأتُ طَالِباً (وَاضِحَ الخَطِّ)» (به دانشجویی که خطش خوانا بود، جایزه دادم).
ز- حال: «شَاهَدتُ المُتَّهَمَ (مُقَيَّدَ اليَدَينِ)» (متهم را دستبسته دیدم).
ح- مجرور: «أُعجِبتُ (بِمُسَدِّدِ الكُرَةِ)» (از کار گُلزن خوشم آمد).
ط- معطوف: «حَلَّ بِالمَدِينَةِ تَاجِرٌ (وَاسِعُ الصَّدرِ) (وَمَحمُودُ السِّيرَةِ) (وَعَفِيفُ النَّفسِ)» (تاجری وارد شهر شد که صبور، خوشرفتار و پاکدامن است).
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
گروه وصفی اضافی در جایگاههای زیر قرار میگیرد:
أ- مبتدا: «(مُطعِمُ الفُقَرَاءِ) مُثَابٌ» (کسی که به فقراء خوراک دهد، پاداش گیرد).
ب- خبر: «الطِّفلُ (جَمِيلُ الوَجهِ)» (کودک زیبارو است).
ج- فاعل: «أَقبَلَ (قَائِلُ الحَقِّ)» (حقگو آمد).
د- مفعولبه: «أَنصَفتُ (مَسلُوبَ الحَقِّ)» (داد کسی را ستاندم که در حقش اجحاف شده بود).
هـ- نائب فاعل: «كُوفِئَ (كَرِيمُ الخُلقِ)» (خوشاخلاق پاداش گرفت).
و- نعت، مثل: «كَافَأتُ طَالِباً (وَاضِحَ الخَطِّ)» (به دانشجویی که خطش خوانا بود، جایزه دادم).
ز- حال: «شَاهَدتُ المُتَّهَمَ (مُقَيَّدَ اليَدَينِ)» (متهم را دستبسته دیدم).
ح- مجرور: «أُعجِبتُ (بِمُسَدِّدِ الكُرَةِ)» (از کار گُلزن خوشم آمد).
ط- معطوف: «حَلَّ بِالمَدِينَةِ تَاجِرٌ (وَاسِعُ الصَّدرِ) (وَمَحمُودُ السِّيرَةِ) (وَعَفِيفُ النَّفسِ)» (تاجری وارد شهر شد که صبور، خوشرفتار و پاکدامن است).
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
Forwarded from علیرضا اسفندیاری (Ali Reza)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
حتی اگر
باران بشوی
و بخواهی عاشقانه بباری
هستند کسانی که
چتر در دست می گیرند
و تو را نمی خواهند
📚 #صدای_سکوت
👤 #علیرضا_اسفندیاری
🆔 @AliReza_Esfandiyarii
.
حتی اگر
باران بشوی
و بخواهی عاشقانه بباری
هستند کسانی که
چتر در دست می گیرند
و تو را نمی خواهند
📚 #صدای_سکوت
👤 #علیرضا_اسفندیاری
🆔 @AliReza_Esfandiyarii
.
علیرضا اسفندیاری
. حتی اگر باران بشوی و بخواهی عاشقانه بباری هستند کسانی که چتر در دست می گیرند و تو را نمی خواهند 📚 #صدای_سکوت 👤 #علیرضا_اسفندیاری 🆔 @AliReza_Esfandiyarii .
#تعریب
🆔 @CTAFJ
حتّى ولو
تصبح مطرا
وتريد أن تنزل حُبّا
هناك من
يحملون بأيديهم مظلّات
ولا يريدونك
👤 #علیرضا_اسفندیاری
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
حتّى ولو
تصبح مطرا
وتريد أن تنزل حُبّا
هناك من
يحملون بأيديهم مظلّات
ولا يريدونك
👤 #علیرضا_اسفندیاری
تعریب: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#هل_تعلم_۱۸
🆔 @CTAFJ
ترجمهی: #سارا_اسدی_کاوان
کارشناس ارشد مترجمی زبان عربی از دانشگاه تهران
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
ترجمهی: #سارا_اسدی_کاوان
کارشناس ارشد مترجمی زبان عربی از دانشگاه تهران
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
#هل_تعلم_۱۸
🆔 @CTAFJ
🔆 آیا میدانید؟
از جمله اموری که فشار و تنش عصبی شما را کم میکند آن است که بشقاب ها و ظروف خانگی را بشویید. تاجاییکه بررسی جدیدی در دانشگاه فلوریدا ثابت کرده که شستن گهگاه ظروف، ذهن را پاک و اعصاب را آرام میکند و حالتی از آسایش را به خصوص در مردان بهوجود میآورد.
ترجمهی: #سارا_اسدی_کاوان
کارشناس ارشد مترجمی زبان عربی از دانشگاه تهران
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔 @CTAFJ
🔆 آیا میدانید؟
از جمله اموری که فشار و تنش عصبی شما را کم میکند آن است که بشقاب ها و ظروف خانگی را بشویید. تاجاییکه بررسی جدیدی در دانشگاه فلوریدا ثابت کرده که شستن گهگاه ظروف، ذهن را پاک و اعصاب را آرام میکند و حالتی از آسایش را به خصوص در مردان بهوجود میآورد.
ترجمهی: #سارا_اسدی_کاوان
کارشناس ارشد مترجمی زبان عربی از دانشگاه تهران
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
#معرفی_رمان
🆔@CTAFJ
#رمان_عروسک_آتش
اثر: #بشیر_مفتی
مترجم: #سارا_اسدی_کاوان
ناشر: #کیان_افراز
#دربارهی_نویسنده
بشیر مفتی نویسنده و روزنامهنگار الجزایری در سال 1969 م. در شهر الجزیره پایتخت کشور الجزایر دیده به جهان گشود، پس از فارغالتحصیلی از دانشکدۀ زبان و ادبیات عربی دانشگاه الجزایر به روزنامهنگاری مشغول شد و در اواخر دهۀ هشتاد در روزنامۀ الجزایری الحدث به نوشتن پرداخت. همینطور به مدت سه سال در روزنامۀ الجزایر نیوز، ناظر ضمیمۀ الأثر بود و مدتی در تلویزیون الجزایر تهیهکنندۀ برنامههای فرهنگی بود. وی همچنین خبرنگار روزنامۀ الحیاة اللندنیة و مقالهنویس ضمیمۀ روزنامههای النهار الثقافی اللبنانیة و الشروق الثقافیة الجزائریة بوده و یکی از ناظران انتشارات الإختلاف است. وی ازجمله رماننویسان جدید الجزایر است که علیه نویسندگان محافظهکار دورههای قبل شوریدهاند. آثار او به خاطر داشتن بعد فلسفی و پرداختن به مسائل روز کشورهای جهان سوم همواره مورد توجه بوده است. این رماننویس مشهور در تمامی آثار خود به تضادهای درونی انسان، تنش میان دلیل و دل، شوریدن علیه مذهب در جوانی، در جستوجوی خویشتن خویش بودن و فاشسازی تباهی و فساد مستتر در جامعۀ شهری میپردازد.
🆔@CTAFJ
#معرفی_کتاب
عروسک آتش در سال 2012 کاندید دریافت جایزۀ بینالمللی بوکر عربی شد. این رمان، داستان زندگی رضا شاوش و درعینحال داستان زندگی همۀ انسانهاست. این اثر رئالیستی با ژانر ادبیات اعترافی، مرحلهای بسیارمهم از تاریخ معاصر الجزایر را طی دو دهۀ 70 و 80 م. نشان میدهد و در واقع تراژدیای است که الجزایر لحظه به لحظۀ آن را زیسته. هدفِ نویسنده به تصویر کشیدن اثراتِ ناشی از انقلاب دهۀ هفتادِ الجزایر بر دورههای بعد و بر سرنوشت مردم این مرز و بوم است و همزمان با روایت داستان رضا شاوش پرده از اوضاع سیاسی الجزایر پس از انقلاب دهۀ هفتاد برمیدارد.
🆔@CTAFJ
#برشی_از_رمان
تاریکی تمام پهنۀ نور را میپوشاند. آن را بهزحمت میدیدم. صدایش پردۀ گوشم را پاره میکرد اما آن را نمیشنیدم. باد از آنجا میوزید. نمیدانستم دقیقا از کجا! پنجرهها را درهم میکوبید. به آن گوش نمیدادم. سرم در قلبم بود و قلبم در گوشهای تاریک. همهچیز غرق در آن تاریکیای بود که نمیدانم از کجا فرود آمده بود. چهره را از من پنهان میکرد، منظورم قلب است. منظورم آمیختن انسان با انسان است و اضطراب و نشاط و انسانیتی که در او پدید میآورد. اینها دیگر در من وجود نداشت. دیگر نمیپذیرفتم که در من باشند. حالتی مبهم و نزدیک بهحالت جنون داشتم اگرچه نه دیوانه بودم و نه بدذات. تحت سیطرۀ قدرتی نیرومندتر از هر جاذبۀ دیگری در این دنیا، دستورات را انجام میدادم. این مسئله تنها در نظرم بد بود، چون مزهای که طعمی نداشت، انگار در گوشِ آب میخوانی و روان میشود. انگار خودت را از ارتفاعی بلند پرت میکنی و نمیشکنی. پس از آن هیچ احساسی نداری. در حالت بیداری میخوابی. بیدار که میشوی هنوز خوابی. زمان درهم میریزد و بیمعنایی، زندگی را در شکست نهاییاش به بازی میگیرد.
🆔@CTAFJ
روزبهروز زندگیام شبحوارتر میشد. گاهی احساس میکردم وجود ندارم و در خاطرهای پایانیافته غرق شده و به مکانی نامرئی تبعید شدهام. بلند میشدم و بلند نمیشدم. در حسرت چند قطره اشک بودم، حتی روزی که مادرم مرد گریه نکردم. همه را دیدم که اشک میریختند جز من که در جایم ایستاده بودم و آنها را درحال حمل کردن آن جسم نحیف و شکنندهای که روح ترکش گفته بود، تماشا میکردم. او را درون آن گودال کوچک قرار دادند و رویش خاک ریختند. گویی تمام این اتفاقات هیچ ارتباطی به من نداشت. چیزی بود که درکش نمیکردم. نمیتوانستم مرگ را درک کنم. معمایی بود که در نظرم از هر آگاهی ممکنی خارج بود. نیرویی واقعی بود که نه شکنجه در آن اثری داشت، نه مال و منصب و نه هیچ قدرتی هرچند بزرگ. اگر داروی مرگ را داشتم حتما بزرگترین پادشاه این دنیا میشدم.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
🆔@CTAFJ
#رمان_عروسک_آتش
اثر: #بشیر_مفتی
مترجم: #سارا_اسدی_کاوان
ناشر: #کیان_افراز
#دربارهی_نویسنده
بشیر مفتی نویسنده و روزنامهنگار الجزایری در سال 1969 م. در شهر الجزیره پایتخت کشور الجزایر دیده به جهان گشود، پس از فارغالتحصیلی از دانشکدۀ زبان و ادبیات عربی دانشگاه الجزایر به روزنامهنگاری مشغول شد و در اواخر دهۀ هشتاد در روزنامۀ الجزایری الحدث به نوشتن پرداخت. همینطور به مدت سه سال در روزنامۀ الجزایر نیوز، ناظر ضمیمۀ الأثر بود و مدتی در تلویزیون الجزایر تهیهکنندۀ برنامههای فرهنگی بود. وی همچنین خبرنگار روزنامۀ الحیاة اللندنیة و مقالهنویس ضمیمۀ روزنامههای النهار الثقافی اللبنانیة و الشروق الثقافیة الجزائریة بوده و یکی از ناظران انتشارات الإختلاف است. وی ازجمله رماننویسان جدید الجزایر است که علیه نویسندگان محافظهکار دورههای قبل شوریدهاند. آثار او به خاطر داشتن بعد فلسفی و پرداختن به مسائل روز کشورهای جهان سوم همواره مورد توجه بوده است. این رماننویس مشهور در تمامی آثار خود به تضادهای درونی انسان، تنش میان دلیل و دل، شوریدن علیه مذهب در جوانی، در جستوجوی خویشتن خویش بودن و فاشسازی تباهی و فساد مستتر در جامعۀ شهری میپردازد.
🆔@CTAFJ
#معرفی_کتاب
عروسک آتش در سال 2012 کاندید دریافت جایزۀ بینالمللی بوکر عربی شد. این رمان، داستان زندگی رضا شاوش و درعینحال داستان زندگی همۀ انسانهاست. این اثر رئالیستی با ژانر ادبیات اعترافی، مرحلهای بسیارمهم از تاریخ معاصر الجزایر را طی دو دهۀ 70 و 80 م. نشان میدهد و در واقع تراژدیای است که الجزایر لحظه به لحظۀ آن را زیسته. هدفِ نویسنده به تصویر کشیدن اثراتِ ناشی از انقلاب دهۀ هفتادِ الجزایر بر دورههای بعد و بر سرنوشت مردم این مرز و بوم است و همزمان با روایت داستان رضا شاوش پرده از اوضاع سیاسی الجزایر پس از انقلاب دهۀ هفتاد برمیدارد.
🆔@CTAFJ
#برشی_از_رمان
تاریکی تمام پهنۀ نور را میپوشاند. آن را بهزحمت میدیدم. صدایش پردۀ گوشم را پاره میکرد اما آن را نمیشنیدم. باد از آنجا میوزید. نمیدانستم دقیقا از کجا! پنجرهها را درهم میکوبید. به آن گوش نمیدادم. سرم در قلبم بود و قلبم در گوشهای تاریک. همهچیز غرق در آن تاریکیای بود که نمیدانم از کجا فرود آمده بود. چهره را از من پنهان میکرد، منظورم قلب است. منظورم آمیختن انسان با انسان است و اضطراب و نشاط و انسانیتی که در او پدید میآورد. اینها دیگر در من وجود نداشت. دیگر نمیپذیرفتم که در من باشند. حالتی مبهم و نزدیک بهحالت جنون داشتم اگرچه نه دیوانه بودم و نه بدذات. تحت سیطرۀ قدرتی نیرومندتر از هر جاذبۀ دیگری در این دنیا، دستورات را انجام میدادم. این مسئله تنها در نظرم بد بود، چون مزهای که طعمی نداشت، انگار در گوشِ آب میخوانی و روان میشود. انگار خودت را از ارتفاعی بلند پرت میکنی و نمیشکنی. پس از آن هیچ احساسی نداری. در حالت بیداری میخوابی. بیدار که میشوی هنوز خوابی. زمان درهم میریزد و بیمعنایی، زندگی را در شکست نهاییاش به بازی میگیرد.
🆔@CTAFJ
روزبهروز زندگیام شبحوارتر میشد. گاهی احساس میکردم وجود ندارم و در خاطرهای پایانیافته غرق شده و به مکانی نامرئی تبعید شدهام. بلند میشدم و بلند نمیشدم. در حسرت چند قطره اشک بودم، حتی روزی که مادرم مرد گریه نکردم. همه را دیدم که اشک میریختند جز من که در جایم ایستاده بودم و آنها را درحال حمل کردن آن جسم نحیف و شکنندهای که روح ترکش گفته بود، تماشا میکردم. او را درون آن گودال کوچک قرار دادند و رویش خاک ریختند. گویی تمام این اتفاقات هیچ ارتباطی به من نداشت. چیزی بود که درکش نمیکردم. نمیتوانستم مرگ را درک کنم. معمایی بود که در نظرم از هر آگاهی ممکنی خارج بود. نیرویی واقعی بود که نه شکنجه در آن اثری داشت، نه مال و منصب و نه هیچ قدرتی هرچند بزرگ. اگر داروی مرگ را داشتم حتما بزرگترین پادشاه این دنیا میشدم.
#فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
Telegram
کافه ترجمه عربی
لینک اولین پست کانال:
https://t.me/CTAFJ/4
https://t.me/CTAFJ/4
داستان کوتاه مرد قوی.pdf
771 KB
#داستان_همشهری #شماره_۷۵
داستان کوتاه: #مرد_قوی
اثر: #نجیب_محفوظ
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ
داستان کوتاه: #مرد_قوی
اثر: #نجیب_محفوظ
ترجمه: #فاطمه_جعفری
♐️ https://t.me/CTAFJ