آوای چنـگُــر
2.42K subscribers
4.19K photos
308 videos
216 files
2.31K links
سلسلہ موی دوسٺ حلقہ دام بلاسٺ

هر ڪہ در این حلقہ نیسٺ فارغ از این ماجراسٺ

آی دی شخصی مدیریت کانال برای ارسال مطالب ↙️

@fardin_palash

لینک کانال ↙️

https://t.me/joinchat/AAAAAD7C2igw_RjiE3Ktvg
Download Telegram
یک آدم بی سر و پای بی سواد مَفلوک را بگذارید پشت یک میز، یا یک باجه، که بلیتِ راه آهن یا چیزِ بی مقداری مثل آن بفروشد!

همین آدمِ مَفلوک فورا خود را محق می‌داند که خدایی کند و به شمایی که می‌روید بلیت بخرید، از تارک تخت جَبَروتِ خود به چشمِ تحقیر نگاه کند تا قدرت خود را به رُخ شما بکشد و نگاه سرشار از نِخوَتش داد می‌زند که: (حالا صبر کن تا نشانت دهم)...
و از همین مست می‌شود، آزار مستیِ میز همین است.

👤 #داستایفسکی
📚 #شیاطین

🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍4
نەورۆزگوڵ خێزان نەورۆزگوڵ خێزان
واد٘ەی  وەهارەن نەورۆزگوڵ خێزان

بەد٘ەن کافووران خاڵ خوردە ڕێزان
پۆشان مایەی عەتربۆی عەنبەربێزان

نەورۆزگوڵ جاسووس گۆڵانی تازەن
وەهار کیانان مزانی وازەن

بافتەن پەی زینەت ڕەندانی دوڵبەر
چوون جوقەی تاووس بپێکان وەسەر

قاسد نەورۆزان نەپای هەردەوە
یەک یەک بەرئامان نەتۆی پەردەوە

هێمای خۆ زمسان تەشریف نەبەردەن
نەورۆزگوڵ موژدەی وەهار ئاوردەن

مزانی بد٘ەۆ  زمستان وەیەرد
تەختی یەخ بەندش هەوا دابەگەرد

ئەرسەد٘ کە هەوای سەردیش بەرۆ تەن
خورشید٘ مەنزڵگاش نە بورجی حووتەن

بەڵێ جاڕچیان نەورۆز جاڕ مەد٘ان
جاڕی پادشای نەو وەهار مەد٘ان

بادی واد٘ەی وەشت نەکۆسارمەیۆ
یاران مزانی نەو وەهارمەیۆ

پادشای وەهار  واد٘ەی وەختشەن
بە تەعجیل مەیۆ ئامای جەختشەن

وەختەن شای وەهار بنیشۆ نە دەور
جاڕبکێشۆ ڕەعد تەمەلوول و هەور

وەختەن بکێشۆ ڕووی دەشتی سارا
کەوکەبەی وەهار، وێنەی شای"دارا"

وەختەن بەیۆ بەر ئودووی گۆراڵان
گێران دەرودەشت چوون هەردەجاران

وەختەن برۆسان گوڵان هەزار ڕەنگ
چەرمەو زەردو سوور،چوون دیبای فەرەنگ

وەختەن شای وەهار بکیانۆ خەڵات
سەوزی ئەتڵەس ڕەنگ پەی ڕووی سەربیسات

وەختەن شەقایەق سەر باوەرۆ بەر
هۆردۆ ئاڵای سوور، جەباڵای کەمەر

وەختەن بوڵبوڵان جە شیرین خاودا
بێد٘اربان جە مۆڵک خاسەی زەهاودا

وەختەن ساڕێژ بۆ خاترشان جە داخ
کەت بنیات، بەعەزم گوڵگەشتی لەیلاخ

فەسڵی نەو وەهار وەختی گوڵ گەشتەن
سەر زەمین بەڕەنگ ، سارای بەهەشتەن

وەختی شاد٘ی و عەیش ئەیامی سەیرەن
پەنەش دڵشاد٘ەن،ئەر وەحش،ئەرتەیرەن

ئەگەر خاتریۆ ناچاخەن زویر
وەهاربێ کەیفیش مەبەرۆ جە ویر

چوونکە شای وەهار شاد٘ی مەوازۆ
هیچ کەسێ خەمناک مەلوول نمازۆ

«سەیدی» چوون مەلوول هیجرانی یارەن
فیشتەر خەمناکیش فەسڵی وەهارەن

#سەیدی

🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍5🙏1
🌦 ورود سامانه بارشی جدید به کرمانشاه؛ هفته‌ای بارانی در پیش است

مدیرکل هواشناسی استان کرمانشاه:

♦️بر اساس بررسی آخرین داده‌های هواشناسی، در انتهای فعالیت سامانه قدرتمند حاکم بر جو منطقه تا عصر امروز چهارشنبه نیز ضمن کاهش دمای روزانه در بعضی ساعات شاهد وزش باد، رگبارهای پراکنده و احتمالاً رعدوبرق، بویژه در نواحی شمال غرب استان خواهیم بود.

♦️با گذر سامانه یادشده، از فردا پنجشنبه تا ظهر جمعه، کاهش نسبی دمای شبانه و در برخی نقاط مه صبحگاهی، مهمترین پدیده‌های مورد انتظار در جو استان می‌باشد.

♦️از عصر جمعه تا بعد از ظهر چهارشنبه هفته آینده، با عبور متناوب امواجی ناپایدار، مجدداً شاهد وزش باد و بارش‌هایی، بعضی اوقات همراه با رعد و برق در سطح استان خواهیم بود.

♦️پیش بینی می‌شود، بارش‌ها در روز شنبه عمدتاً به شکل رگبارهای بهاری و عمدتاً در مناطق غربی استان رخ دهد.

♦️بارش در روز دوشنبه تا صبح چهارشنبه خصوصاً در روز دوشنبه و در نیمه شرقی و نواحی شمالی، نمود بیشتری داشته باشد.

#هواشناسی
🆔 @CHENGOR | آوای چنگر ☀️
رستم گفت: او راست می‌گوید ، من سواری نظیر اسفندیار ندیدم و از دست او بیچاره شدم و حالا هم به خاطر این کار بدنام می‌شوم . اسفندیار به رستم گفت : عمر من به سررسید پس به وصیت من عمل کن و در تربیت بهمن بکوش . رستم گریست و گفت : از موبدان شنیدم که هرکس اسفندیار را بکشد روز خوش نمی‌بیند و همیشه در رنج است . اسفندیار گفت : خودت را ناراحت مکن که این کار را گشتاسپ با من کرد و سعی نمود که تاج‌وتخت را برای خود نگاه دارد . حالا بهمن را تربیت کن و فنون جنگ نرم و رزم و گوی و چوگان را نشانش بده که او سزاوار شاهی است . رستم اطاعت کرد . سپس اسفندیار به پشوتن گفت : سپاه را به ایران ببر و به پدر بگو که این کار خودت بود ، تو مرا به‌سوی مرگ فرستادی . به مادر بگو که خودت را آزار مده و به چهره من در تابوت منگر و به خواهران و همسرم بگو که ناراحت نباشند و این بدی از تاج پدر بر سرم آمد و گشتاسپ به من ستم کرد . این را گفت و جان سپرد . رستم جامه می‌درید و می‌گریست . سپس زواره به رستم گفت : نباید فرزند او را بپروری چون او از ما انتقام می‌گیرد اما رستم گفت : من با تقدیر نمی‌توانم بجنگم . من کاری که درست است انجام می‌دهم . پشوتن تابوتی آهنین آورد و روی آن قیر ریخت و رویش مشک و عبیر پراکند و اسفندیار را در آن قرارداد و مویه‌کنان و نالان به راه افتاد . سپاه رفت و بهمن در زابل ماند و رستم او را پدرانه می‌پرورید .وقتی خبر مرگ اسفندیار به گشتاسپ رسید ناله سرداد و جامه درید . بزرگان ایران گفتند : تو او را به کشتن دادی ، باید شرم کنی . مادر و خواهران گریان و زار به پشوتن آویختند. پشوتن مهر تابوت را گشود و چهره اسفندیار نمایان شد .
همه ناله کردند و کتایون خاک‌برسر می‌ریخت و به شاه می‌گفت : بعد از او چه کسی برایت می‌جنگد ؟ وقتی پشوتن به شاه نزدیک شد به او تعظیم نکرد و گفت : پشت تو شکست و تا ابد در جهان بدنام شدی و همه تو را نکوهش می‌کنند سپس به جاماسپ گفت : ای بدنشان تو اینها را به جان هم انداختی . هما و به آفرید به نزد شاه آمدند و تمام پهلوانی‌های اسفندیار را ذکر کردند و گفتند که نه سیمرغ او را کشت و نه رستم ، بلکه تو او را کشتی . هیچ شاهی با فرزندش چنین نکرد . شاه به پشوتن گفت : برو آبی بر آتش این دختران بریز . پشوتن از ایوان خارج شد و دختران را نیز با خود برد و به مادر گفت : چرا بر سرش شیون می‌کنی ؟ او به‌راحتی خفته است و در بهشت جای گرفته است .
از آن‌سو بهمن در زابل بود و رستم او را تربیت می‌کرد و همه مهارت‌ها را به او می‌آموخت و او را از پسران خود گرامی‌تر می‌داشت . سپس نامه‌ای به گشتاسپ نوشت و پس از آفرین خداوند گفت که خدا و پشوتن گواهند که من به اسفندیار گفتم که دست از جنگ بردارد ولی او نپذیرفت حالا پسرش را تربیت کردم و او را تعلیم شاهانه دادم . وقتی گشتاسپ سخنان او را خواند با پشوتن صحبت کرد و او نیز سخنان رستم را تأیید کرد . گشتاسپ نامه‌ای به رستم نوشت و گفت : دیگر به گذشته میندیش و نبیره مرا نزد من بفرست . رستم شاد شد و بهمن را با گنج و مال فراوان روانه نمود و دو منزل او را همراهی کرد . وقتی گشتاسپ نبیره‌اش را دید اسفندیار را به یاد آورد و او را اردشیر خواند.

داستان رستم و شغاد
در ابتدای داستان فردوسی می‌گوید که این داستان را آزاد سرو برایش نقل کرده است و دوباره پس از مدح محمود غزنوی به داستان می‌پردازد.
در سراپرده زال کنیزی بود که بعد از مدتی باردار شد و پسری به دنیا آورد که نامش را شغاد نهادند . ستاره شناسان او را بداختر یافتند و به زال گفتند که وقتی بزرگ شود نژاد سام را تباه می‌کند و سیستان از او پرخروش می‌شود . زال غمناک شد و وقتی پسرک شیرخوارگی را پشت سر گذاشت زال او را نزد شاه کابل فرستاد . مدتی گذشت و او بزرگ شد و شاه کابل او را بسیار دوست داشت و به او دختر داد . وقتی شغاد داماد شاه کابل شد او فکر کرد که دادن باج به رستم را قطع کند . در زمان مقرر از طرف رستم آمدند و باج درخواست کردند . شغاد از این موضوع عصبانی شد و به شاه کابل گفت : برادرم از من شرم نمی‌کند . باید او را به دام اندازیم . شاه کابل هم پذیرفت . شغاد گفت : مهمانی بده و بزرگان را دعوت کن و در میانه مهمانی با من بدرفتاری کن و من با ناراحتی به زابل می‌روم و نزد پدر و برادرم از تو بدگویی می‌کنم پس رستم به کمک من می‌آید . تو در شکارگاه چاهی به‌اندازه رستم و رخش بکن و روی آن را بپوشان . شاه نیز چنین کرد و شغاد به زابل رفت و نزد پدر و برادر از شاه کابل بدگویی کرد . رستم برآشفت و گفت : من او را می‌کشم و تو را شاه کابل می‌کنم . پس خواست لشکری آماده کند اما شغاد گفت : لشکرکشی نکن . حتماً او پشیمان شده است . پس رستم با زواره و صد سوار نامدار به‌سوی کابل به راه افتاد . شاه کابل سراسر نخجیرگاه را چاه کند.

#شاهنامه بخش93
🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اول فروردین زاد روز آسیدنصرالدین حیدری تجلّی نور بر گستره عالم هستی فرخنده باد🌿

تقدیم به پیروان و دوستداران رهبر بزرگ یارسان

با احترام ، سیروس کرمی🎼

🆔 @CHENGOR
🌸ڪانال #آوای_چنگر
https://t.me/joinchat/AAAAAD7C2igw_RjiE3Ktvg
46👍3🎉2🙏2
☕️ قطعه‌ای از کتاب

البته توجه داشته باشید که اغلب ماها گاه ناراحت و افسرده می شویم؛ با این حال اگر جمع امتیاز بیش از دو هفته حول و حوش بالاتر از عدد شانزده باقی ماند بد نیست که با متخصصان امور روانی مشورت کنید. به اعتقاد من حتی در این موقعیت هم می توانید از شدت ناراحتی خود بکاهید و چه بسا آن را به کلی از میان بردارید؛ با این حال رجوع به روان پزشک را به شما توصیه می‌کنم. علاوه بر توجه به کل امتیازات به سوال شماره ۹، یعنی میل به خودکشی توجه بیشتری بکنید. اگر در این سوال دور عدد دو یا سه را خط کشیده‌اید، ممکن است مستعد خودکشی باشید. توصیه می کنم که در این صورت حتما به روان پزشک و سایر متخصصان امور روانی رجوع کنید. در یکی از فصول همین کتاب درباره میل به خودکشی بحث مفصلی کرده‌ام. با این حال هر وقت فکر خودکشی به سرتان زد بی درنگ پیش روان شناس بروید. راه نجات از یاس و درماندگی خودکشی نیست، معالجه است. اغلب کسانی که از ناراحتی شدید افسردگی رنج می‌برند، خود را آدم‌های مایوس و درمانده ای می بینند. این طرز تلقی نشانه بیماری است اما حقیقت چیز دیگری است.

📕 درباره شناخت درمانی روان‌شناسی افسردگی
دیوید برنز

🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍3
شناسنامه‌ها، معیارهای خوبی برای ماندن آدم‌ها، کنارتان نیستند!

این امضاها، مُهرها و اثر انگشت‌ها، هیچگاه یک نفر را سهم شما نمی‌کند.

تعهد واقعی را باید جای دیگری بدهید،
جایی در قلبِ‌تان
جایی در ذهنِ‌تان.

اگر فکر می‌کنید با داشتن نام کسی در شناسنامه‌تان، برای همیشه تصاحبش کرده‌اید، سخت در اشتباهید.


آدم‌ها، برای ماندن کنار کسی، امضا نمی‌خواهند،
وفاداری می‌خواهند،
محبت می‌خواهند...

🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍1
این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته

این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته

این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته

این جا کسی است پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته

جادو و چشم‌بندی چشم کسش نبیند
سوداگری است موزون میزان من گرفته

چون گلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آن من گرفته

در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته

من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم
تا درد عشق دیدم درمان من گرفته

تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی
گر گرد درد گردی فرمان من گرفته

در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی
زین بحر سر برآری مرجان من گرفته

بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت
تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته

ساقیِ غیب بینی پیدا سلام کرده
پیمانه جام کرده پیمان من گرفته

من دامنش کشیده کای نوح روح دیده
از گریه عالمی بین طوفان من گرفته

تو تاج ما وآنگه سرهای ما شکسته
تو یار غار وآنگه یاران من گرفته

گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ریحان من گرفته

یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته
مستان و می‌پرستان میدان من گرفته

همچو سگان تازی می‌کن شکار خامش
نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته

تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی
اشراق نور رویش کیهان من گرفته

#مولانا

🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍1
وقتی رستم به کابل رسید شغاد بانگ زد که رستم پهلوان آمده است زودتر بیا و پوزش بخواه . شاه کابل از اسب پیاده شد و پابرهنه شروع به گریه کرد و معذرت خواست و رستم هم پذیرفت و او را بخشید . پس در جای سرسبزی نشستند و نوشیدنی فراوان نوشیدند و آسودند سپس شاه کابل گفت : اگر قصد شکارداری اینجا شکارگاه خوبی است . رستم هم پذیرفت . لشکر در شکارگاه پراکنده شد و رستم و زواره هم باهم بودند . رخش از بوی خاک پی برد که چاهی وجود دارد و نعلش را بر زمین کوبید و گام برداشت تا میان دو چاه رسید . رستم خشمگین تازیانه‌ای به او زد و او که میان دو چاه بود ناگاه در چاه افتاد و پهلویش دریده شد و رستم هم زخمی شد و وقتی چشم باز کرد شغاد را دید و فهمید که همه کارها زیر سر اوست . به او گفت : پشیمان می‌شوی . شغاد گفت : کار تو دیگر تمام است . شاه کابل به دشت آمد و گفت : می‌خواهی پزشک بیاورم؟ رستم پاسخ داد : ای زشت‌کار عمر من به سررسیده است و دکتر نمی‌خواهم . همه بزرگان می‌میرند و من هم می‌میرم اما بدان که پسرم فرامرز انتقام مرا از تو می‌گیرد . سپس به شغاد گفت : کمانی بده که اگر شیری آمد بتوانم از خود دفاع کنم تا وقتی‌که روزگارم سرآید . شغاد خندان پذیرفت اما رستم کمان را به‌سوی شغاد نشانه گرفت و شغاد که چنین دید پشت درختی مخفی شد و رستم درخت و برادر را درهم دوخت و سپس به ستایش خداوند پرداخت که توانست انتقام خود را بگیرد و پس از پوزش‌خواهی از یزدان درگذشت . زواره نیز در گودالی دیگر جان داد . یکی از نامداران سپاه رستم به‌سوی زابلستان رفت و ماجرا را بازگفت . زال گریان و نالان مرگ آرزو می‌کرد . پس فرامرز را به کابل فرستاد تا انتقام رستم را از شاه کابل بگیرد و اجساد آن‌ها را بیاورد . وقتی فرامرز به شهر رسید همه نامداران فرار کرده بودند و شهر عزادار بود . به شکارگاه رفتند و ابتدا تن رستم را شستند و جراحاتش را دوختند و مشک و عنبر مالیدند و گلاب و کافور زدند و دیبا پوشاندند و در تابوت نهادند و سپس جسد زواره را نیز چنین کردند . سپس رخش را بیرون آوردند و سوار بر پیل کردند و به راه افتادند . از کابل تا زابل مردان و زنان ایستاده بودند و تابوت را روی سر می‌بردند . بعد از دو روز و یک‌شب به زابل رسیدند . در باغ دخمه‌ای ساختند و آن‌ها را در آن قراردادند و رخش را هم بر در دخمه جای دادند.
پس از پایان سوگواری ، فرامرز لشکر آراست و با سپاهیان رو به‌سوی کابل نهاد . وقتی شاه کابل فهمید ، سپاهش را آماده کرد . فرامرز در قلب گاه قرار گرفت و جنگ آغاز شد . کابلی‌ها شکست خوردند و شاه کابل به‌سختی مجروح شد پس او را به شکارگاه بردند و در چاه سرنگون آویختند و چهل تن از خویشان او را سوزاندند . بعد فرامرز به‌سوی شغاد رفت و درخت و شغاد را از بن سوزاند و سپس یک زابلی را شاه کابل کرد.
در سیستان یک سال سوگواری برپا بود . رودابه به زال گفت : از درد رستم باید نالید . زال گفت : ای زن کم‌خرد غم گرسنگی تو را از این غم می‌رهاند . رودابه آشفته شد و سوگند خورد که دیگر نه می‌خورم و نه می‌خوابم . یک هفته رودابه چیزی نخورد . نخوابید . چشمانش تاریک شد و از نیرو افتاد و سر هفته دیوانه شد و به آشپزخانه رفت و مار مرده‌ای دید و خواست تا از آن برای خود غذا درست کند .خدمتکاران جلوی او را گرفتند و برایش خوردنی بردند و او خورد و خفت و از اندوه آسوده شد و دوباره غذا خواست و به زال گفت : راست گفتی که خور و خواب غم مرگ را کم می‌کند . او مرد و ما هم به دنبالش می‌رویم پس پولی به درویش داد و از خدا خواست تا رستم را بیامرزد و او را به بهشت ببرد.
از آن‌سو گشتاسپ که به آخر عمرش رسیده بود ، جاماسپ را طلبید و گفت : از درد اسفندیار غمگین هستم .پس از من بهمن شاه می‌شود و رازدار او پشوتن است ، سر از فرمان او نپیچد و همراهش باشید . کار من تمام شد پس کلید گنج‌ها را به بهمن سپرد و گفت : تخت و تاج را به تو می‌سپارم . این بگفت و جان سپرد . دخمه‌ای ساختند و او را در آن قراردادند و به عزاداری پرداختند.

#شاهنامه بخش94
🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍3💔1
بعضی آدم‌ها مانند شن‌های کویر، عجیبند؛
در سربالایی‌ها سرعت و انگیزه‌ات را می‌‌گیرند و بیش از آنکه دست‌گیر باشند، نفس‌گیرند و در سر پایینی‌ها هلت می‌دهند و همراهی‌ات می‌کنند.
بعضی آدم‌ها ناآشنای روزهای سخت و رفیق روزهای آسانی‌اند.
کم پیش می‌آید کسی همیشه همراه تو باشد،
کم پیش می‌آید کسی، هم از غم‌های تو غمگین شود و هم از شادی‌های تو شاد.
آدم‌ها عجیبند و طبیعی‌ست که سخت رفیق واقعی پیدا کنی و سخت بتوانی به کسی عمیقا اعتماد کنی‌ و سخت بتوانی کسی را دوست داشته‌باشی...

#نرگس_صرافیان_طوفان

🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
🌦 صدور هشدار نارنجی‌ِ هواشناسی‌ برای 16 استان

سازمان هواشناسی:

♦️روزهای یکشنبه و دوشنبه 5 و 6 فروردین در 16 استان آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه، ایلام، خوزستان، چهارمحال و بختیاری، کهگیلویه و بویراحمد، بوشهر، فارس، همدان، مرکزی، قم، البرز، تهران، اصفهان و لرستان به‌دلیل بارندگی شدید، اختلال در ناوگان جاده‌ای، طغیان رودخانه‌ها و رانش زمین پیش‌بینی می‌شود و هشدار نارنجی صادر شده.

#هواشناسی
🆔 @CHENGOR | آوای چنگر ☀️
👍3
پادشاهی بهمن اسفندیار
پادشاهی بهمن نودونه سال بود . وقتی بهمن بر تخت پادشاهی نشست سپاه را آماده کرد و گفت : ما باید انتقام اسفندیار را از فرامرز بگیریم . من هنوز از مرگ نوش آذر و مهرنوش ناراحتم . پس لشکر را حرکت داد و به هیرمند رسید و پیکی نزد زال فرستاد و گفت : من به خونخواهی اسفندیار و برادرانم آمده‌ام و تمام زابل را به خون می‌کشم . زال گفت :به شاه بگویید آن‌یک قضای آسمانی بود و من از آن موضوع ناراحتم اما تو که از من بد ندیدی و رستم به پیمانی که با پدرت بسته بود وفا کرد . حالا که رستم مرده چرا به فکر جنگ هستی؟ کینه را از سر بیرون کن که اگر چنین کنی تمام گنج و دینار سام را به تو می‌دهم . بهمن نپذیرفت و آشفته به شهر آمد . زال به پیشوازش رفت و گفت : ای شاه من تو را پروردم ، بی‌جهت از گذشته یاد مکن . بهمن ناراحت شد و او را به بند کشید و همه زابل و گنجینه سام را غارت کرد . فرامرز که در مرز بست بود برای گرفتن انتقام زال به راه افتاد و رودرروی بهمن قرار گرفت . سه روز و سه شب دو لشکر به جنگ پرداختند ، روز چهارم بادی برخاست و به‌سوی فرامرز برگشت به‌طوری‌که دیگر سواری برای او نماند و همه فرار کردند یا کشته شدند و فرامرز با تعداد کمی باقی ماند .تنش پر از زخم شمشیر بود پس به قلب گاه حمله برد تا نزدیک شاه رسید ، سران زیادی را به خاک انداخت وقتی لشکریان چنین دیدند همگی به او حمله بردند و او را به‌سختی مجروح کردند و نزد بهمن بردند و او هم دستور داد تا او را زنده بردار کنند و سپس تن بی‌جانش را تیرباران نمایند . پشوتن که بسیار ناراحت بود ، گفت : حالا که انتقامت را گرفتی دیگر غارت و کشتار را بس کن و از خدا بترس و شرم داشته باش . اگر تاجی بر سر توست بدان که آن را از رستم داری نه از گشتاسپ یا اسفندیار . اگر رستم از ایران نگهداری نمی‌کرد این تاج به تو نمی‌رسید . بهمن از کار خود پشیمان شد و دستور داد که جنگ را قطع کنند و سپس دستان سام را آزاد کرد . رودابه گریست و خبر مرگ فرامرز را به زال داد و گفت : امیدوارم تخم اسفندیار از زمین برکنده شود . پشوتن از سخنان رودابه غمگین شد و به بهمن گفت :سحرگاه لشکرت را ازاینجا دور کن و به ایران برگرد و بهمن نیز چنین کرد . بهمن اردشیر پسری به نام ساسان و دختری به نام همای داشته که او را چهرزاد می‌نامیدند . بنا به دین پهلوی او می‌توانست با دخترش ازدواج کند پس دختر باردار شد و پس از اندکی بهمن بیمار گشت و به بزرگان گفت : تاج‌وتخت را به همای می‌سپارم و بعد از او هم به فرزندش می‌رسد .ساسان وقتی سخنان شاه را شنید ناراحت شد و از ایران به نیشابور رفت و زنی از نژاد بزرگان گرفت و آن زن فرزندی زایید که نامش را ساسان نهادند . بعد از مدتی پدرش مرد و پسر بزرگ شد و چوپان گله شاه نیشابور گشت.

#شاهنامه بخش95
🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍41
📚 یه حکایتی هست تو کتاب کیمیای سعادت، میگه:

یکی را در بغداد هزار چوب بزدند
دم برنیاورد
گفتند چرا فریاد نکردی؟
گفت معشوق حاضر بود و می‌نگریست...

این هم یکی از دلایلیه که خیلیها وقتی حالشون بده حرف نمی‌زنن، که عزیزی نبیند و غمگین نشود.

🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👌3👍1👏1
"نظر دیگران در مورد تو هیچ ربطی به تو نداره"
یکی ممکنه فکر کنه تو افسرده ایی، بخیلی، زشتی، نامهربونی، موفق و خوشبخت نیستی و یا هر صفت ناپسند دیگه ایی رو به تو نسبت بده
تو روانشناسی یه اصطلاح هست که بهش میگن فرافکنی!
فرافکنی یعنی افراد برای اینکه اضطراب خودشون رو کم کنن، امیالشون رو به دیگران تحمیل میکنن، یعنی فرد تمایلات ناپسند خودش رو به دیگران نسبت میده برای اینکه از احساس گناه خودش کم کنه!
مثلا فردی که خودش دزده، همه رو دزد میدونه
چون نامهربونه، همه رو مثل خودش میبینه
و یا چون دروغگوعه، همه رو دروغگو میدونه...
وقتی راجع به فرافکنی بدونی، متوجه میشی که نظر مردم راجع به تو صرفا حاصل از تراوشات ذهنشونه!
پس حتی ثانیه ایی هم ذهنتو درگیر حرف مردم راجع به خودت نکن. چون نظر دیگران درمورد تو، هیچ ربطی به تو نداره.

خلاصش میشه این مصرع صائب تبریزی :
زندگی به مراد همه کس نتوان کرد🌱

🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍2
🖼 نمایی زیبا از روستای توتشامی
بهار۱۴۰۳

#ارسالی از کسرا پالوده
🆔 @CHENGOR
ڪانال #آوای_چنگر
https://t.me/joinchat/AAAAAD7C2igw_RjiE3Ktvg
9🙏2👍1
قرار نيست جواب همه را بديم
قرار نيست همه را خوشحال كنيم
قرار نيست همه از ما راضى باشند
قرار نيست همه با ما دوست باشند

بعضى اوقات ما فكر می‌كنيم كه مسئوليت ويژه‌اى بر عهده داريم تا رضايت همه را جلب كنيم و جورى رفتار كنيم كه همه از ما خوششون بياد و به همين خاطر زندگى خودمون را تباه ميكنيم تا محبوب دل‌ها باشيم،

اونم براى آدم‌هايى كه امروز هستند و فردا نيستند!

يادمون باشه كه ما مسوول خوشحال كردن همه نيستيم و نبايد باشيم.

سعى كنيم آدماى درست را انتخاب و به زندگيمون وارد كنيم، دو تا دوست خوب كه رابطه عميق و محكمى باهاشون داريم، بهتر از صد تا رابطه بى‌ارزش و توخاليه كه فقط وقت و انرژى و عمر آدمو تلف ميكنه
درست انتخاب كنيم.

نامه‌ای به خودم
متن از سپهر خدابنده

🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍1
🌦 قابل توجه عشایر استان کرمانشاه

♦️با توجه به هشدار سازمان هواشناسی و اعلام سطح نارنجی در استان عشایر عزیز ضمن رعایت مسائل ایمنی از اتراق در دامنه کوهها و نزدیک شدن به مسیر عبور سیلاب و رودخانه ها از تردد غیر ضرور دام ها و خودشان در روزهای پیشرو جدٱ خودداری نمایند.

♦️به گزارش روابط عمومی اداره کل امور عشایر استان کرمانشاه، سازمان هواشناسی از قرار گرفتن استان، "به ویژه نيمه غربی و برخی از نواحی شرقی" در وضعیت هشدار هواشناسی سطح نارنجی خبر داد.

♦️خروجی نقشه‌ها و مدل‌های هواشناسی برای روزهای آینده بیانگر شرایط ناپایدار جوی و تقویت سامانه بارشی حاکی از نوع مخاطره بارش باران، رعد و برق و احتمال پراکنده تگرگ در استان است.

♦️فعالیت این سامانه بارشی در استان به ویژه "نيمه غربی و برخی از نواحی شرقی" از روز یکشنبه لغایت دوشنبه (6 فروردین ماه) مورد انتظار است.

♦️آمادگی دستگاه های اجرایی و امدادی، پاکسازی دهانه پل ها، لایروبی کانال ها، اجتناب از تردد و اسکان در حاشیه رودخانه های فصلی، خودداری از صعود به ارتفاعات و چرای دام در مناطق مرتفع، اطمینان از استحکام سازه­‌های سبک، اجتناب از سفرهای غیر ضروری، محافظت از محصولات کشاورزی، محدودیت در فعالیت‌های عمرانی تمهیداتی است که باید در نظر گرفته شود.

🆔 @CHENGOR | آوای چنگر ☀️
👍1
پادشاهی همای
پادشاهی همای سی‌ودو سال بود . پس از مرگ بهمن اردشیر او تاج بر سر نهاد و چون تاج‌وتخت موردپسندش قرار گرفت . هنگام زاده شدن فرزندش به کسی چیزی نگفت و پنهانی او را به دنیا آورد و به دایه‌ای داد تا بپرورد و هرکس از فرزند او نام می‌برد او را می‌کشت . اما پادشاهی عادل بود . وقتی فرزندش هشت‌ماهه شد دستور داد تا صندوقی ساختند و درونش را با دیبای نرم پوشاندند و کودک را در آن قراردادند و گوهری شاهوار نیز به بازویش بستند و مقداری زر نیز در صندوق ریختند سپس سر تابوت را بستند و به آب فرات انداختند سپس دو مرد به دنبال صندوق رفتند تا ببینند که عاقبت چه می‌شود . رخت‌شویی صندوق را از آب گرفت . نگهبان خبر را به همای رساند و همای گفت : این مسئله باید مخفی بماند .
اتفاقاً رخت‌شوی و همسرش پسرشان را ازدست‌داده بودند و از دیدن آن طفل به همراه جواهرات فراوان همراهش خوشحال شدند . گازر گفت : مطمئناً این کودک فرزند شخص نامداری است . نام او را داراب نهادند .روزی زن به شوهرش گفت : با این جواهرات چه کنیم ؟ رخت‌شوی گفت : بهتر است از این شهر به شهر دیگری رویم که کسی ما را نشناسد . پس سحرگاه به راه افتادند و در شهر دیگری مقیم شدند و آن زر و سیم‌ها به‌جز یاقوت سرخ را فروختند به¬طوری¬که توانگر شدند. کودک بزرگ شد و همه کودکان از دست او به ستوه آمده بودند و رختشوی هم از دستش به‌جان‌آمده بود . داراب ازآنجا گریخت و رخت‌شوی مدتی به دنبالش می‌گشت تا او را یافت. پس به او گفت : چرا به دنبال پیشه نیستی؟ آخر چه می‌خواهی؟ او گفت : مرا به فرهنگیان بسپر تا درس بخوانم و سپس بیاموزم . رخت‌شوی نیز چنین کرد . سپس فن سواری پیش گرفت و در تیراندازی و چوگان و تمام مهارت‌های جنگی کارآمد شد . روزی داراب نزد گازر آمد و گفت : من اصلاً شبیه تو نیستم . گازر پاسخ داد : دریغ از زحماتی که برایت کشیدم بهتر است از مادرت بپرسی . روزی که گازر بیرون بود با شمشیر زنش را تهدید کرد تا نام پدرش را بگوید و زن همه ماجرا را تعریف کرد . داراب پولی از زن گرفت و اسبی خرید و به نزد مرزبانی رفت و آن مرد نیز با او به‌خوبی رفتار کرد تا اینکه روزی رومی‌ها هجوم آوردند و مرزبان کشته شد . خبر حمله رومی‌ها به همای رسید پس به سپهبد خود رشنواد گفت تا به‌سوی روم رود . رشنواد برای سپاه اسم‌نویسی می‌کرد و داراب هم به نزد او رفت و اسم نوشت پس روزی همای از کاخ بیرون آمد تا سپاه را ببیند وقتی چشمش به داراب افتاد از او خیلی خوشش آمد . چندی بعد سپاهیان به راه افتادند . روزی باد سختی همراه با رعدوبرق و باران شدید آمد ، داراب ویرانه‌ای دید و به‌سوی آن رفت ناگاه رشنواد صدایی از ویرانه شنید که می‌گفت: ای طاق مراقب باش و دوام بیاور که شاه ایران اینجاست . سه بار این آوا تکرار شد پس رشنواد کسی را فرستاد تا ببیند که چه کسی آنجاست . وقتی داراب را یافتند و او از ویرانه بیرون آمد آنجا خراب شد . رشنواد به فکر فرورفت و سپس اسبی تازی با ستام زرین و جوشن و تیغ به داراب داد و از نام و نشان او پرسید . داراب هم گذشته‌اش را شرح داد پس رشنواد به دنبال گازر و همسرش فرستاد و خود با سپاه به‌سوی مرز روم رفت و طلایه سپاه را به داراب سپرد . جنگ سختی درگرفت و داراب شیرآسا می‌جنگید و رومیان را تباه می‌کرد ، رشنواد او را بسیار ستود . پس داراب به قلب سپاه حمله کرد و آنجا را پراکنده کرد سپس به راست رفت و آنجا را هم از هم پاشید . شب که همه از جنگ برگشتند رشنواد به همه پول و مال فراوان داد . صبحگاه دوباره جنگ آغاز شد و کار رومیان یکسره گشت پس قیصر پیکی روانه کرد و درخواست صلح نمود و گفت که حاضر است باژ بدهد و رشنواد هم پذیرفت. ازآنجا برگشتند و به آن طاق ویرانه رسیدند و زن گازر و شویش هم آنجا منتظر بودند . رشنواد درباره داراب پرسید و وقتی همه‌چیز را شنید نامه‌ای به همای نوشت و همه‌چیز را تعریف کرد . وقتی همای نامه را خواند گریست و فهمید که آن جوانی را که در سپاه دیده بود پسرش است . ده روز بعد رشنواد و داراب به همراه لشکریان بازگشتند . همای ، داراب را دعوت کرد و سپس او را به آغوش گرفت و بوسید و بر تخت نشاند و همه‌چیز را برایش تعریف کرد و پوزش خواست . داراب گفت : تو از نژاد خسروان هستی ، به خاطر یک کار بد این‌قدر خودت را آزارنده که من کینه‌ای به دل ندارم . همای همه‌چیز را برای نامداران تعریف کرد و گفت که او فرزند بهمن اردشیر است و همه باید گوش‌به‌فرمانش باشند . سپس داراب ده کیسه زر و جامی پر از گوهر و جامه‌های زیبا به گازر و همسرش داد و از آن‌ها تشکر کرد.

#شاهنامه بخش96
🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍2👏1
آزاد جواهری - دله گیان

@Ahangkord
دله گیان

🎤خواننده: آزاد جواهری

🆔 @CHENGOR
🎼ڪانال #آوای_چنگر
https://t.me/joinchat/AAAAAD7C2igw_RjiE3Ktvg
2
🌦ورود سامانه بارشی به کشور طی امروز

🛰 پوشش ابر زنده ماهواره ای نزدیک شدن سامانه جدید بارشی را نشان می دهد

بتدریج طی ساعات آینده ابتدا ترکش های ضعیفی از سیستم ممکن است در بعضی نقاط بارش موقتی به همراه داشته باشد.

اما بخش اصلی و پرسر و صدای سامانه بتدریج از عصر امروز از سمت نواحی جنوبی وارد استان شده و با شدت و ضعف تا ساعاتی از بامداد فعالیت می کند.

پیک دیگری از سامانه مجددا بعدازظهر و عصر فردا دوشنبه بیشتر نقاط استان را درگیر رگبار و رعدوبرق خواهد کرد.

#هواشناسی
🆔 @CHENGOR | آوای چنگر ☀️
👍2
معاشرت همین است. نمی‌شود همیشه همه چیز خوب پیش برود. باید خوب و بدش را باهم بپذیری و قسمت‌های بدش را جدا کنی و بریزی دور و ستون خاطراتت را روی بخش‌های خوب و خوشش تنظیم کنی.
باید حافظه‌ات خیلی جاها ضعیف باشد و باید خیلی زود از کدورت‌ها و کاستی‌ها عبور کنی و خیلی زود به چرخه‌ی بگو و بخندهای رابطه برگردی، وگرنه همیشه می‌رنجی و می‌شکنی و دلخور می‌شوی و با تمام آدم‌ها به مشکل می‌خوری. مگر می‌شود تا همیشه همه چیز مطابق میل انسان پیش برود؟! سلیقه‌ها فرق می‌کند، اعصاب‌ها نمی‌کشد، حوصله‌ها ضعیف می‌شود، آدم‌ها مشغولیت‌ها و مشکلات خصوصی خودشان را دارند، گاهی نمی‌کشند، کم می‌آورند، از کوره در می‌روند و متفاوت رفتار می‌کنند.
برای دوام آوردن، باید حافظه‌ات ضعیف باشد و زیاد به آنچه گذشتِ جهانت فکر نکنی.

#نرگس_صرافیان_طوفان

🆔 @CHENGOR ڪانال #آوای_چنگر📚
👍3